تكيه بر دنيا ناشى از پندار ثبات و دوام آنست
تكيه بر اختر شبگرد مكن كاين عيار
تاج كاووس ربود و كمر كيخسرو
حافظ شايد هيچ فرد عاقلى در همه تاريخ بشرى نتوان پيدا كرد كه بگويد :
زندگى ابديست و پديدهاى بنام مرگ وجود ندارد . همه ميدانند زندگى همه زندگان فانى و پايان پذير است . با اين علم و اعتراف عمومى بر فناى زندگى اينهمه اصرار قرآن و احاديث و مخصوصا كتاب مقدس نهج البلاغه درباره فناى حيات و روبزوال رفتن دنيا چه علتى دارد ؟ اساسىترين علت اين اصرار
[ 131 ]
و تأكيد و تذكر قطعا براى توضيح واضحات نيست ، بلكه حكمتى بسيار عالى منظور شده است كه بدون توجه بآن حكمت خود زندگى قابل تفسير و توجيه نيست . براى تفسير مختصرى درباره اين حكمت بسيار عالى ، يك مقدمه مهم را متذكر ميشويم و آن اينست : درست است كه هيچ كس در اين دنيا اعتقاد به زندگى جاودان ندارد و همه ميدانند كه اين زندگى دير يا زود خاموش ميگردد و آدمى كه روى خاك در حركت است ، منتقل بزير خاك ميگردد و همه اجزاء كالبدش ميپوسد و خاك ميگردد : با اينحال قدرت تحرك حيات و شيرينى آن و نيروى فرار از آلام و مرگ بقدرى در انسانها قوى است كه علم و اعتقاد به مرگ در مقابل حيات رنگ خود را ميبازد و چنانكه در بعضى از جملات آينده نهج البلاغه خواهيم ديد ، قدرت بسيار نيرومند تحرك حيات و شيرينى آن ،
علم به مرگ را شبيه به شك و ترديد مينمايد [ ما اشبه اليقين بالشك ] ( چه يقينى شبيه به شك ) ماداميكه عينك حيات بديدگان آدمى زده شده است ، با آن عينك جز حيات را نميتواند ببيند ، در آنهنگام كه از گورستان ميگذريد ، آن حالت روانى كه در شما ايجاد ميشود ، درست مورد دقت قرار بدهيد ، بخوبى احساس ميكنيد كه عينك حيات شما عوض شده است و با عينك ديگرى مىنگريد ،
سكوت و خاموشى مطلق و يكنواخت بودن وضع همه آن در خاك رفتگان ،
رنگ درخشان حيات را مات ميسازد ، آههاى سرد از دل بر ميآوريد و فعاليتها و امواج مغزى شما شكل ديگرى بخود ميگيرد ، گوئى همه آنها به ساحل درياى حيات رسيده و به بيابان بيكران مىنگرند و حد و مرز و سبزه و درختى در آن بيابان نمىبينند . راستى اين زندگى چقدر بىاعتبار و بىاساس و سست است ، راستى اين دنيا چقدر بيوفا و بيرحم است ولى همينكه از گورستان بيرون آمديد يا از بالين شخصى كه در حال احتضار بود برخاستيد و به عرصه زندگى برگشتيد ، همان عينك معمولى حيات به ديدگان شما زده ميشود و منظره مرگ و فنا را از ديدگاه شما ناپديد ميسازد . اما آن حكمت بسيار متعالى
[ 132 ]
كه موجب اصرار شديد قرآن و نهج البلاغه و ديگر احاديث معتبر درباره يادآورى مرگ شده است ، مسائل متعدديست كه بعضى از آنها را متذكر ميشويم :
1 بيان يك واقعيت حتمى كه گريبانگير همه فرزندان آدم است و بدون كمترين تفاوت ميان آنان ، سراغشان را گرفته ، راهى زير خاك خواهد نمود .
اين مسئله اثبات ميكند كه ادعاى كشف دواها و موادى كه زندگى بشر را در اين دنيا جاودان خواهد نمود ، خواب و خيالى بيش نبوده و اين خواب آلودگان و خيال پرستان اشتياق سوزان روح را براى بقاى ابدى ، با جاودانى ماندن اين كالبد مادى با غرايز و حواس و درك و فهمى كه همه آنها را در راه هوسرانىها و لذت جوئىها استخدام نمايد ، اشتباه كردهاند . اين پندار و خطا شبيه به اشتباه آن نادان است كه در موقع تطهير بجاى دعاى تطهير [ اللّهمّ طهّرنى من الأرجاس و الأنجاس ] ( پروردگارا ، مرا از پليديها و ناپاكىها پاكيزه فرما ) دعاى استنشاق [ اللّهمّ ارزقنى رائحة الجنّة ] ( پروردگارا ، بوى بهشتى را بر من روزى فرما ) را ميخواند ، شخصى آنجا بود و اين دعاى معكوس را شنيد ، به او گفت : دعاى خوبى ميخوانى ، ولى سوراخ دعا را گم كردهاى
آن يكى در وقت استنجاء بگفت
كه مرا با بوى جنت دار جفت
گفت شيخى خوب ورد آوردهاى
ليك سوراخ دعا گم كردهاى
2 آدمى با احساس فناى زندگى اسير تكاثر در ثروت و جاه و مقام نميگردد ، زيرا با يقين به مرگ ميداند كه نصيب او از مال و منال دنيا محدود است و جاه و مقامى كه بدست ميآورد ، بالاخره از او سلب خواهد گشت :
هر صورت دلكش كه ترا روى نمود
خواهد فلكش ز دور چشم تو ربود
رو دل به كسى نه كه در اطوار وجود
بوده است هميشه با تو و خواهد بود
[ 133 ]
بد نامى حيات دو روزى نبود بيش
آن هم كليم با تو بگويم چسان گذشت
يك روز صرف بستن دل شد باين و آن
روز دگر بكندن دل زين و آن گذشت
اين حكمت عالى براى اصرار بر توجه به انقراض زندگى و بىاعتبارى دنيا بس است كه ميتواند از تكاثر و تفاخر تباه كننده بوسيله مال و مقام جلوگيرى نمايد و هدف زندگى آدمى را از غوطهور شدن در تكاثر نجات بدهد و ضمنا نگذارد عطش كشنده به مال و منال ، حيات ديگر انسانها را به خطر بيندازد .
3 با توجه جدى به زوال دنيا و زندگيست كه شخص آگاه و خردمند ،
در صدد برميآيد كه از حداكثر امكانات خود در كار و كوشش مفيد استفاده كند ،
زيرا وقتى كه انسان بداند مدت زندگى محدود است و اين زندگى محدود قابل برگشت و تكرار هم نيست ، بدون مسامحه و از دست دادن فرصتها ، هرگز عمر خود را با بيكارى و بطالت نميگذراند
ايكه دستت ميرسد كارى بكن
پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار
دير و زود اين شكل و شخص نازنين
خاك خواهد گشتن و خاكش غبار
سال ديگر را كه ميداند حيات
يا كجا رفت آنكه با ما بود پار
10 ، 11 و قد أمرّ فيها ما كان حلوا و كدر منها ما كان صفوا ( دنيا شيرينى خود را تلخ و صافى خود را تيره ساخته است ) .