تماشائى عبرت انگيز بر طاق كسرى
ابن ابى الحديد در ج 4 از ص 202 تا ص 215 . در حركت امير المؤمنين عليه السّلام در مسير صفين قضايائى را از نصر بن مزاحم نقل كرده است . از آنجمله ميگويد : نصر گفته است : امير المؤمنين ( ع ) حركت كرد تا به شهر بهرسير رسيد 1 ، مردى از يارانش را كه حر بن سهم ناميده ميشد ،
ديد كه به آثار خرابههاى كسرى تماشا ميكرد و بيتى از اسود بن يعفر ميخواند :
جرت الرّياح على محلّ ديارهم
فكأنّما كانوا على ميعاد
-----------
( 1 ) بهر سير شهرى نزديك مدائن .
[ 38 ]
( بادها بر محل شهر و ديار آنان وزيد ، گوئى آنان بر وعده گاهى بودند ،
كه روزگارى محدود در اين دنيا زيستند و با رسيدن مدت معين بانتهاى خود از بين رفتند ) .
وقتى كه امير المؤمنين سخن اسود را شنيد ، فرمود : چرا نگفتى :
كَمْ تَرَكُوا مِنْ جنَّاتٍ وَ عُيُون . وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ كَريمٍ . وَ نِعْمَةٍ كانُوا فيها فاكِهينَ . كَذلِكَ وَ أوْرَثْناها قَوْماً آخَرينَ . فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرينَ 1 ( چقدر از باغها و چشمهسارها و زراعتها و موقعيت خوب و نعمتى كه در آن در حال رفاه بودند ، از خود بجاگذاشتند و رفتند و بدينسان آنها را به اقوام ديگر بارث گذاشتيم . نه آسمان و زمين براى رفتن آنان اشكى ريخت و نه كسى انتظار آنان را ميكشد ) .
سپس فرمود : اينان وارث گذشتگان بودند و سپس خود بارث گذاشتند و نعمت خداوندى را سپاس نگذاشتند ، دنيا از آنان سلب شد در حاليكه مشغول معصيت خدا بودند . بپرهيزيد از كفران نعمتها تا نقمت و عذاب الهى بر شما فرود نيايد . حال حركت كنيد و در آن جايگاه بلند فرود بيائيد .
خاقانى شيروانى در موقع بازگشت از زيارت بيت اللّه الحرام گذارش به مدائن ميافتد و طاق كسرى را در آنجا مىبيند و ساعتى درباره آن طاق به تفكر مىپردازد و اشعارى بسيار زيبا و عالى ميسرايد كه بعضى از آيات فوق را در آن ابيات اشاره كرده است .
هان ايدل عبرت بين از ديده نظر كن هان
ايوان مدائن را آئينه عبرت دان
يك ره ز لب دجله منزل به مدائن كن
وز ديده دوم دجله بر خاك مدائن ران
-----------
( 1 ) الدخان آيه 25 تا 29 .
[ 39 ]
خود دجله چنان گريد صد دجله خون گوئى
كز گرمى خونابش آتش چكد از مژگان
بينى كه لب دجله چون كف به دهان آرد
گوئى ز تف آهش لب آبله زد چندان
از آتش حسرت بين بريان جگر دجله
خود آب شنيدستى كاتش كندش بريان
بر دجله گرى نونو وز ديده زكاتش ده
گرچه لب دريا هست از دجله ز كاتستان
گر دجله در آميزد باد لب و سوز دل
نيمى شود افسرده نيمى شود آتشدان
تا سلسله ايوان بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله چون سلسله شد پيچان
گه گه بزبان اشگ آواز ده ايوان را
تا بو كه بگوش دل پاسخ شنوى ز ايوان
دندانه هر قصرى پندى دهدت نو نو
پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
گويد كه تو از خاكى ما خاك توايم اكنون
گامى دو سه برمانه اشكى دو سه هم بفشان
از نوحه جغد الحق مائيم به درد سر
از ديده گلابى كن درد سر ما بنشان
آرى چه عجب دارى كاندر چمن گيتى
جغد است پى بلبل نوحه است پى الحان
ما بارگه داديم اين رفت ستم بر ما
بر قصر ستمكاران تا خود چه رسد خذلان
[ 40 ]
گوئى كه نگون كرده است ايوان فلك وش را
حكم فلك گردان يا حكم فلك گردان
بر ديده من خندى كاينجا ز چه مىگريد
خندند بر آن ديده كاينجا نشود گريان
نى زال مدائن كم از پير زن كوفه
نه حجره تنگ اين كمتر ز تنور آن
دانى چه مدائن را با كوفه برابر نه
از سينه تنورى كن وز ديده طلب طوفان
اينست همان ايوان كز نقش رخ مردم
خاك در او بودى ايوان نگارستان
اينست همان درگه كانراز شهان بودى
حاجب ملك بابل هند و شه تركستان
اينست همان صفه كز هيبت او بردى
[ 1 ] بر شير فلك حمله شير تن شادروان
[ 2 ]
پندار همان عهد است از ديده فكرت بين
در سلسله گه در كوكبه ميدان
از اسب پياده شو بر نطع زمين رخ نه
[ 3 ] زير پى پيلش بين شه مات شده نعمان
[ 4 ]
[ 1 ] صفه ايوان مسقف كه بزرگان در آن مىنشستند .
[ 2 ] شادروان چادر يا پردهاى كه در قديم پيش در خانه و ايوان پادشاهان و اميران مىكشيدند .
[ 3 ] نطع فرشى چرمين كه محكوم به اعدام را بر آن نشانيده و سر او را مىبريدند .
[ 4 ] نعمان رنگ قرمز ، شايد در اين بيت مقصود ريخته شدن خون شاهان در روى زمين است و نطع را هم براى همين منظور آورده است كه روى زمين نطعى است براى ريخته شدن خون شاهان . در توضيح اين لغات رجوع شود به فرهنگ محمد معين .
[ 41 ]
نى نى كه چو نعمان بين پيل افكن شاهان را
پيلان شب و روزش گشته ز پى دوران
اى بس پشه پيل افكن كافكند به شه پيلى
شطرنجى تقديرش در ماتگه حرمان
مستست زمين زيراك خورده است بجاى مى
در كاس سر هرمز خون دل نوشروان
بس پند كه بود آنگه بر تاج سرش پيدا
صد پند نو است اكنون در مغز سرش پنهان
كسرى و ترنج زر ، پرويز و به زرين
بر باد شده يكسر با خاك شده يكسان
پرويز بهر بزمى زرين تره گستردى
كردى ز بساط زر زرين تره را بستان
پرويز كنون گم شد زان گمشده كمتر گوى
زرين تره كو بر خوان ؟ رو كم تركوا بر خوان
گفتى كه كجا رفتند آن تاجوران اينك
ز ايشان شكم خاكست آبستن جاويدان
بس دير همى زايد آبستن خاك آرى
دشوار بود زادن نطفه ستدن آسان
خون دل شيرين است آن مى كه دهد رزبن
زاب و گل پرويزست آن خم كه نهد دهقان
چندين تن جباران كاين خاك فرو خورده است
اين گرسنه چشم آخر هم سير نشد ز ايشان
از خون دل طفلان سرخاب رخ آميزد
اين زال سپيد ابرو و وين مام سيه پستان
[ 42 ]
خاقانى ازين درگه دريوزه عبرت گير
تا از در تو زين پس دريوزه كند خاقان
امروز گر از سلطان رندى طلبد توشه
فردا ز در رندى توشه طلبد سلطان
گر زاد ره مكه توشه است بهر شهرى
تو زاد مدائن بر تحفه ز پى شروان
هر كس برد از مكه سبحه ز گل حمزه
پس تو ز مدائن بر سبحه ز گل سلمان
اين بحر بصيرت بين بى شربت از و مگذر
كز شط چنين بحرى لب تشنه شدن نتوان
اخوان كه ز ره آيند آرند ره آوردى
اين قطعه ره آورد است از بهر دل اخوان
بنگر كه از اين قطعه چه سحر همى زايد
مهتوك مسبح دل ديوانه عاقل جان
1