آنچه آمده است رفتنى است
مبانى عالم خلقت و پديدههاى آن ، فيض هستى خود را از خداوند فياض مطلق ميگيرد و بقاء و ابديت در ذات آن نيست ، بلكه مقتضى بقاء و ابديت را حتى بطور بالقوه هم دارا نميباشد . اصلا معناى حركت و دگرگونى مستمر در همه اجزاء و روابط عالم خلقت از يكطرف و اينكه دستگاه هستى از فيض الهى شروع شده است و اين فيض بمقدار استعداد محدودى كه در دستگاه هستى وجود دارد ، ادامه خواهد يافت ، همين است كه دنيا رو به فنا است .
كُلُّ شَيْئىٍ هالِكٌ اِلاَّ وَجْهَهُ 1 ( همه چيز نابود شدنى است مگر وجه خداوندى ) .
كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ اِلَيْنا تُرْجَعُونَ 2 ( همه نفوس انسانى مرگ را چشيده سپس بسوى ما بر ميگرديد ) .
اِنَّكَ مَيِّتٌ وَ اِنَّهُمْ مَيِّتُونَ 3 ( تو اى پيامبر ، از دنيا ميروى و آنان نيز خواهند مرد ) .
كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ وَيَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَالْإكْرامِ 4 ( هر كس [ يا هر چيز ] كه در روى زمين است رو به فنا است و تنها وجه پروردگار تو كه داراى جلال و كرامت است ، باقى خواهد ماند ) .
اما فناى انسانها بمعناى فنا و اضمحلال اجسام آنان كه جزئى از عالم خلقت هستند ، مطابق حس و دلايل عقلى و قرآنى كه متذكر شديم ، روشن است و خداوند متعال با قدرت مطلقه خود اين اجسام فانى و پوسيده را در روز محشر جمع آورى نموده و بار ديگر آنها را براى ايفاى مسئوليت زنده خواهد كرد .
-----------
( 1 ) القصص آيه 88 .
-----------
( 2 ) العنكبوت آيه 57 و آل عمران آيه 185 و الانبياء آيه 35 .
-----------
( 3 ) الزمر آيه 30 .
-----------
( 4 ) الرحمن آيه 26 .
[ 14 ]
ولى مطابق دلايل عقلى و قرآنى و ديگر منابع اسلامى ارواح انسانها نابود نميگردند ، زيرا :
خلقتم للبقاء لا للفناء ( شما براى بقاء آفريده شدهايد نه براى فنا ) اين دو مسئله مسلم و جاى ترديد نيست . فقط عدهاى از اسيران و غوطهوران در طبيعت هستند كه بقاى روح را نمىپذيرند ، و براى اين عدم پذيرش دليل قطعى نياوردهاند ، و دليلشان همان « نمىبينم ، پس نيست » است كه اگر صحيح باشد ، اكثر معرفتهاى بشرى درباره انسان و جهان پوچ و نابود و بىاساس خواهد بود .
از آن مسائلى كه شعراء و مردم با ذوق و علاقمند به ادبيات را بشدت تحريك نموده و مطالب بسيار جالب و شيرين درباره آن گفتهاند عبارتست از زوال و فناى دنيا و انسانها . از آنجمله ابياتى است كه ابو العلاء معرى و خيام در رباعياتى كه منسوب به او است ، گفتهاند .
غير مجد فى ملّتى و اعتقادى
نوح باك و لا ترنّم شاد
از ديده من يكسان بشمر همه الحان را
اين نغمه بلبل را و آن نوحه گرايان را
و شبيه صوت النّعىّ أذا قيسس
بصوت البشير في كلّ ناد
از ديده دل بنگر بينى كه همانند است
آرند صلاى مرگ يا مژده جانان را
أبكت تلكم الحمامة ام غنّت
على فرع غصنها الميّاد
برگوى كبوتر را برشاخه گل سروده
خه گريه سوزان را خه نغمه مستان را
صاح هذى قبورنا تملأ الرّحب
فأين القبور من عهد عاد
اين پهن زمين پر گشت از لاشه ما ياد آر
آن دوره عاد و طسم و ان دوره قحطان را
خفّف الوطا ما اظنّ اديم
الأرض الاَّ من هذه الأجساد
[ 15 ]
آرام قدم بردار در صفحه خاك آرى
تا بو كه نيازارى مغز و دل و چشمان را
و قبيح بنا و إن قدم العهد
هوان الآباء و الأجداد
گيرم كه زمان دور است بين پدران و ما
توهين روا نبود اجساد نياكان را
سر إن اسطعت في الهواء رويدا
لا اختيالا على رفات العباد
بر روى هوا بر نه گام و به ره خود رو
پامال مكن در خاك درهم شده جثمانرا
ربّ لحد قد صار لحدا مرارا
ضاحك من تزاحم الأضداد
اين تاريك لحد صد بار گورى شد و مىخندد
ز اضداد كه بگزينند اين دخمه بيجان را
و دفين على بقايا دفين
في طويل الأزمان و الآباد
مدفون ز پى مدفون تازه ز پى كهنه
انباشته بنمودن قانون شده از مان را
و سل الفرقدين عمّن أحسّا
من قبيل و آنسا من بلاد
زان فرقد رخشنده با ديده گريان پرس
انبوه قوافل را آبادى ويران را
كم أقاما على زوال نهار
و أنار المدلج في سواد
روزان و شبان رفتند پشت سر هم غلط ان
اى فرقد ديرينه ديدى همه دوران را
تعبٌ كلّها الحياة و ما اعجب
إلاّ من طالب في ازدياد
اين زندگى فانى زندان پر از رنج است
من در عجبم ، خواهند افزايش زندانرا
و الّثريّا رهينة بافتراق الشّمل
حتّى تعدّ في الأفراد
آنجمع درخشنده كاراسته پروين است
در چهره هر يك بين تاريكى هجرانرا
و لنار المرّيخ من حدثان الدّهر
مطف و إن علت في اّتقاد
مريخ كه از آتش شعله به فلك دارد
خاموش كند گردون آن شعله و نيران را
زحلٌ أشرف الكواكب دارا
من لقاء الرّدى على ميعاد
بر وعدهگه مرگست آنرا كه زحل نامند
هر چند كه از نخوت گرد و نزده دامانرا
إنّ حزنا فى ساعة الموت أضعاف
سرور في ساعة الميلاد
[ 16 ]
اندوه زمان مرگ صد بار فزونتر بين
از شادى ميلادى كافروخته شادانرا
ضجعة الموت رقدة تستريح النّفس
فيها و العيش مثل السّهاد
آن خوابگه مرگست كارامگه جانست
بيدارى شب پندار اين عيش پريشانرا
و اللّبيب اللّبيب من ليس يغترّ
بكون مصيره للفساد
مغرور نشد عاقل زيرا كه همى بيند
يك نيستى موحش دنباله اكوانرا
الّذى حارت البريّة فيه
حيوان مستحدث من جماد
حيرتزده انسانرا اين مشكله كاين جامد
برگردد و بنمايد خاصيت حيوانرا
بان امر الأله و اختلف النّاس
فداع الى ضلال و هاد
دعواى حق و باطل مردم بهم آميزند
مبهم نتوان كردن هرگز ره يزدانرا
خلق النّاس للبقاء فضلّت
امّة يحسبونهم للنّفاد
آمد ز عدم انسان جان رو به ابد دارد
فانى نبود مشنو آن ياوه نادانرا
إنّما ينقلون من دار أعمال
إلى دار شقوة أو رشاد
1
از كارگه دنيا چون رخت همى بندند
يا قهر خدا بينند يا روضه رضوانرا
ابوالعلاى معرى در اين ابيات ، گذران بودن دنيا و پراكندگى جمعها و از بين رفتن انسانها را كاروان در كاروان متذكر مىشود ، ولى برخلاف بعضى از اشعار ديگرش كه بوى پوچگرائى مىدهد ، روشنائى امر و حكمت الهى را گوشزد مىكند و آنانرا كه به معاد و ابديت معتقد نيستند گمراه مىخواند و مىگويد : مردم كه از دنيا مىروند ، از جايگاه اعمال به سراى پاداش و كيفر مىروند ، بهمين جهت است كه در تفسير اين شخصيتها نميتوان با ديدن چند سخن و يا با مشاهده چند عمل بىزبان از آنان ، قضاوت كلى نموده و همه عناصر شخصيت آنان را در طول عمر و طرز تفكراتشان را در همان چند سخن
-----------
( 1 ) ديوان ابو العلاء معرى رثائيه در فوت يك فقيه .
[ 17 ]
و عمل خلاصه كرد .
رباعياتى وجود دارد كه به عمر بن ابراهيم خيام نسبت داده شده است كه اغلب همه آنها مشكوك است و احتمال داده شده است كه خيام شاعر غير از عمر بن ابراهيم خيامى باشد كه لقبش ( خيام ) با ياى نسبى ( خيامى ) ذكر مىشود و اگر گوينده رباعيات همان فيلسوف و رياضيدان مشهور باشد كه تفكرات الهى دارد و لذا در توصيف او حجة الحق الامام گفته شده است ، يا بايد بگوئيم :
اين مرد به بيمارى چند شخصيتى مبتلا بوده است ، و يا زمان عمر او را دو قسمت كنيم و بگوئيم : در قسمتى از عمرش پوچگرا بوده و بعضى رباعيات را در آن زمان گفته است و در قسمتى از عمرش يك فيلسوف و حكيم الهى بوده است . بهر حال برخى از رباعيات او را در فناى دنيا و انسانها بعنوان نمونه مىآوريم :
هنگام صبوح اى صنم فرخ پى
برساز ترانهاى و پيش آور مى
كافكند بخاك صد هزاران جم و كى
اين آمدن تيرمه و رفتن دى
در كارگه كوزهگران رفتم دوش
ديدم دو هزار كوزه گويا و خموش
ناگاه يكى كوزه بر آورد خروش
كو كوزهگر و كوزهخر و كوزه فروش
مرغى ديدم نشسته بر باره طوس
در پيش نهاده كله كيكاوس
با كله همى گفت كه افسوس افسوس
كو بانك جرسها و كجا ناله كوس
اين كهنه رباط را كه عالم نامست
آرامگه ابلق صبح و شامست
بزميست كه وامانده صد جمشيدست
گوريست كه تكيهگاه صد بهرامست
از تن چو برفت جان پاك من و تو
خشتى دو نهند بر مغاك من و تو
وانگاه براى خشت گور دگران
در كالبدى كشند خاك من و تو
[ 18 ]