شگفتا عوامل هشدارىهاى آگاهىافزا ، وسيلههائى براى تخدير
يكبار ديگر با دقت كامل در طبيعت انعطاف پذير بشرى بينديشيم ، انعطاف اين طبيعت شگفت انگيز تا سر حد تناقض كشيده مىشود :
اسكنجبين صفرايش را مىافزايد ، روغن بادام شكمش را قبض مىكند از 2 2 عدد 1 را حاصل مىدارد روشنايىها را مزاحم بينايىاش مىانگارد عوامل هشدار دهنده را وسايل تخدير تلقى مىكند بىبند و بارى و رهايى از هر گونه حق و قانون را آزادى انسانى مىنامد و آزادى انسانى را زنجير گرانبار مىپندارد وقيحترين و نابودكنندهترين انعطافهاى طبيعت بشرى ، موقعى بروز مىكند كه عوامل هشدارىهاى آگاهىافزا وسيلههايى براى تخدير او مىگردد طبيعت هستى با تحولات گوناگونى كه دارد ، هشدارهايى براى همه آگاهان مىدهد كه حيات خود را با آن تحولات تنظيم كنند ، ولى آشكارا مىبينيم كه همين تحولات چونان گهواره نرمى كه كودك نوزاد را با حركتش در خواب فرو مىبرد ،
انسانهاى فراوانى را تخدير نموده ، آنان را به هذيان گويى وادار مىسازد . طبيعت
( 1 ) مىگويند : شكارچى براى گرفتن كفتار به آشيانه آن حيوان نزديك مىشود و چند بار سنگ يا عصايى را آهسته بزمين مىزند و مىگويد :
اطرقى امّ طرّيق خامرى امّ عامر ( اى ام طريق سرت را پايين بيانداز و اى ام عامر در آشيانهات پنهان شو ) .
[ 125 ]
با تحولات و دگرگونىهايش و حيات آدمى با تغييرات و تجدد استمراريش با وضوح كامل هشدار مىدهند :
نيك بنگر ما نشسته مىرويم
مىنبينى قاصد جاى نويم
پس مسافر آن بود اى ره پرست
كه مسير و روش در مستقبل است
با اينحال بجاى حركت و تكاپوى رو به آينده مىنشيند و به شيون و ناله مىپردازد كه :
در كارگه كوزه گران رفتم دوش
ديدم دو هزار كوزه گويا و خموش
ناگاه يكى كوزه برآورد خروش
كو كوزهگر و كوزه خر و كوزه فروش
يك چند به كودكى به استاد شديم
يك چند به استادى خود شاد شديم
پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد
از خاك برآمديم و بر باد شديم
اى داد و بيداد ، بازىهاى كودكانهام پايان يافت كجا رفت آن روزها كه در دنبال پروانهها در چمنزارها اينسو و آنسو مىدويدم جوانى يادت بخير ، كجا رفتى ، كى آمدى و كى رفتى چه شد آن قدرت بازويى كه داشتم و از اينگونه سخنانى كه در برابر قوانين عاليه هستى و حركت تكاملى هذيانهايى بيش نيستند .
مگر اينان از درون خود اين بانگ را نمىشنوند كه جوهر روح آدمى فوق گذشته و آينده است .
اى كاش ، شاعر محترم رباعيات فوق ، به جاى تماشاى كارگه كوزه گران به تماشاى صحنههاى روح افزاى درونش مىپرداخت و مىديد كه چگونه گذشته و حال و آينده در برابر افق والاى روح مانند آسيابى مىگردند و ميگذرند و لابلاى ابعاد آن را بعنوان محصول چرخش خود بر صفحه هستى وابسته به هستى آفرين مىگسترانند . اگر اين شاعر محترم در مجراى تحولات تكاملى روح واقعا به استادى رسيده بود ، نمىگفت :
« از خاك برآمديم و بر باد شديم »
بلكه مىگفت :
روزها گر رفت گور و باك نيست
تو بمان اى آنكه جز تو پاك نيست
و مىگفت :
اى خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست
به هواى سر كويش پر و بالى بزنم
[ 126 ]
نيز مىگفت :
انّا للّه و انّا اليه راجعون اين محاصره شدگان در چارچوبه كودكى و شاگردى و استادى و قدرت و زيبايىهاى فريبا ، اين كرمهاى ناچيز كه پيلهها از خيالات و توهمات دور خود تنيدهاند ، نمىدانند كه آنچه كه از بالا شروع شده است در پايين ختم نمىگردد و آن حيات شگفتانگيز كه محصول عالى هستى است راه خود را از مسير كمال منحرف نمىكند كه به عقب برگردد و بر باد رود . اين يك مثال بسيار مهمى بود كه درباره تبديل عوامل هشدارى به وسيله تخدير مطرح شد . مطالعه كنندگان محترم مىتوانند بقيه استفادههاى معكوس بشرى را از وسايل كمال ساز درك نمايند .
امير المؤمنين عليه السلام در جمله مورد تفسير اين مسئله مهم را در آن هنگام كه او را از تعقيب « طلحه » و « زبير » بر حذر مىداشتند ، بيان مىدارد كه من از رفتار نابكارانه طلحه و زبير آگاه شدهام كه آنان چه خيالات خطرناك و چه كار شكنىها در ذهن خود مىپرورانند .
پيمانشكنى آنان و اعتراف صريحى كه درباره رياست پرستى و مقام جويى نمودهاند و عشق به ثروت و مال كه در نهادشان زبانه مىكشد ، آشكارترين هشدارهايى بود كه من ديدهام و شنيدهام . با اينحال بنشينم و بازيگرىهاى آنان را در جامعه اسلامى تماشا كنم 5 و لكنّى اضرب بالمقبل الى الحقّ المدبر عنه و بالسّامع المطيع العاصى المريب ابدا حتّى يأتى علىّ يومى ( بلكه با رادمرد حق طلب ، اعراض كنندگان از حق را و با انسان حق شنو كه مطيع وظايف الهى است ، گنهكار آشوبگر را خواهم كوفت تا آنگاه كه واپسين روز حياتم فرا رسد ) .