عنصر هدف
يك قاعده ثابت در افكار همه مردم جوامع در همه دورانها وجود دارد كه بدون كمترين ترديد مورد پذيرش علمى و عملى عموم انسانها است و آن قاعده عبارت است از « برترى هدف بر وسيله » روان معتدل و عقل سليم اين قاعده را آنچنان مىپذيرد كه تنفس را براى زنده ماندن . يكى از دلايل استحكام اين قاعده ، استثناء ناپذير بودن آن است كه در همه مراحل و اطوار حيات آدميان ، در جريان است . عمل به قاعده مزبور حتى نيازى به آگاهى مشروح بر وسيله بودن يك حقيقت و هدف بودن ديگرى نيز ندارد . بنظر ميرسد پس از آنكه يك موضوع معين هدف قرار گرفت ، و پيگردى موضوعاتى به عنوان وسيله آغاز شد ، همراه با اين پيگردى ، مقايسه و سنجشى قانع كننده ميان ارزش هدف و وسيله نيز آغاز ميگردد ، و در روشنائى نتايجى كه از مقايسه ميان دو ارزش بدست ميآيد ، تكليف وسيله براى وسيله بودن روشن ميگردد . و بهر حال اين ارزيابى چه پيش از تعين موضوع براى هدف بودن صورت بگيرد و چه در همان هنگام تعين ، و خواه در جريان پيگردى از وسايل و خواه پس از همه اين مراحل بوده باشد ، بالاخره هدفى كه در راه وصول به آن ، بايستى موضوعاتى را به عنوان وسايل انتخاب نمود ، بطور حتم بايد از وسايل برتر بوده باشد . من گمان نميكنم هيچ خردمندى در تاريخ بشرى
[ 289 ]
پيدا شود و بگويد : اين قاعده ( برترى هدف از وسيله ) قابل استثناء و تخصيص است . حتى ميتوان گفت : غلطى كه ماكياولى مرتكب شده است ، درباره خود قاعده مزبور نيست ، بلكه او در ذهن خود سياستمدار را بمرتبهاى از ارزش رسانيده است كه هر گونه اصول و آرمان و حتى جانهاى آدميان را هم وسيلهاى براى وصول به خواسته سياستمدار تلقى نموده است . بنابر اين ، غلطى كه ماكياولى مرتكب شده است ، درباره تفسير خود هدف است ، نه قاعده مزبوره ، خواسته سياستمدار اگر مربوط به اشباع خودخواهىهايش بوده باشد ، هيچ عاقل و خردمندى نميتواند حتى كمترين ارزشها و خواستههاى افراد جامعه را قربانى اين هدف پليد كه سياستمدار در زير جمجمهاش مىپروراند ، بنمايد . و اگر مربوط به مديريت شئون انسانى جامعه بوده و بايستى بعضى از آنها قربانى بعض ديگر بوده باشد ، لازم است كه آن قسمت از شئون انسانى وسيله و قربانى تلقى شود كه با وصول جامعه به شئون ديگر كه داراى اهميت هدفى است ، آنچه را كه از دست داده است ، با ارزش بالاترى باز يافته تلقى نمايد ، يعنى هدف حتما بايد بتواند جبران كننده وسيلهاى باشد كه از دست رفته است ، به اضافه امتيازى كه بتواند قيمت تكاپو و اقدام و جرئت به از دست دادن وسيله و اشباع خواسته معقول جامعه بوده باشد .
مسلم است كه تشخيص ارزشهاى بالا براى تفكيك هدفها از وسيله ، كار هر انسانى نيست اگر چه از هوش و استعداد خوب برخوردار بوده باشد .
بهمين جهت بود كه افلاطون داد ميزد كه سياستمداران بايستى از حكمت و معرفت عالى بهرهمند بوده باشند . اگر هدفگيرى سياستمدار اقتضاء كند كه مخالف اصول و آرمانها و ارزشهاى حياتى بشرى رفتار كند و براى وصول به اين نوع هدفها ، از استخدام امورى كه قوام حيات انسانها است ،
بهرهبردارى كند ، در حقيقت براى اداره سايههاى تصنعى حيات دست به نابود ساختن خود حيات انسانها زده است .
[ 290 ]
بهمين جهت است كه با اطمينان ميتوان گفت : اگر همه بلاها و مصائبى را كه در طول تاريخ بر جسم و جان آدميان وارد شده است ، بيك كفه ترازو بگذاريم و مصيبتى را كه ماكياولى بر اجسام و ارواح انسانها وارد ساخته است به ديگر كفه ترازو بنهيم ، بطور قطع كفه مصيبتى كه بشر از خطاى نابكارانه ماكياولى ميكشد ، سنگينتر از آن كفه خواهد بود كه همه بلاها و مصيبتهاى بشرى در آن نهاده شده است ، زيرا اين مرد با كمال وقاحت ، خودخواهى و درنده خوئى انسان را توجيه نموده ، بقول مولوى شمشيرى بران را بدست زنگى مست داده است . اين مرد همه ارزشها را قربانى خواسته سياستمدارى نموده است كه ميخواهد خواسته خود را بر جانهاى آدميان تحميل نمايد .
اين مرد بجاى آنكه مغز خود را در شناساندن طرق تعديل قدرت بكار بياندازد صرف تحريك مردم بر پرستش قدرت نموده است . و اين تفسير كه ماكياولى در آن دوران در جامعه خود مجبور بوده است قدرت را متمركز نموده و اختيارات مطلق را به سياستمداران جامعه خود بدهد ، تا از متلاشى شدن جامعه جلوگيرى نمايد ، تفسير صحيحى نيست ، زيرا اگر اين مسئله واقعيت داشت كه آنروز ايتاليا در معرض گسيختگى و متلاشى شدن بوده است و ماكياولى نظريات سياسى خود را براى اتحاد سرزمينهاى ايتالى بنا نهاده است ، ميبايست همواره اين علت را در نوشتههاى سياسى خود گوشزد كند . ما فرض ميكنيم كه زمينه بروز افكار ماكياولى موقعيت و شرايط خاص ايتالى در آن دوران بوده است ، آيا تاريخ جوامع اين زمينه را فقط به ايتاليا منحصر كرده است ؟ مگر كشورهاى ديگرى چه در شرق و چه در غرب در امتداد تاريخشان دچار گسيختگى نبوده است ، با اينحال هيچيك از متفكران بر جسته آن جوامع به خود اجازه ندادهاند كه براى مرتفع ساختن نابسامانى قابل بر طرف شدن كشورشان دستور عمومى و قانون كلى براى ترويج درندگى سياستمداران همه اقوام و ملل دنيا صادر نمايند .
[ 291 ]
ماكياولى با ايتاليا بالخصوص كار ندارد ، بلكه دستور عمومى و قانون كلى درباره حاكميت مطلق قدرت و تقويت خودخواهى سياستمداران صادر ميكند . با نظر به كتاب « زمامدار » ( شهريار ) و « مقاولات » ( گفتگوها ) و بنابر استنباط همه بررسى كنندگان فلسفه سياسى ماكياولى عقايدى را ابراز نموده است كه ما در مبحث خودخواهى در تمدنها ، آنها را نقل و بطور مشروح مورد انتقاد قرار دادهايم .
[ 292 ]
[ 293 ]