رهبر در مقابل باطلى حق نما
مكرپردازان قرآنها را بر سر نيزه گرفتهاند ، داد و فرياد و هلهله و ازدحام براى حمايت از قرآن گوش فلك را كر كرده است . عجبا ديده نشده بود كه آن قوم در تاريخ زندگى پيامبر اكرم براى اثبات حقانيت قرآن و تبليغ آن چنين داد و فريادى از خود برآورد آرى ، براى شستشوى مغزى ساده لوحان چنان فريادى لازم بود . حتى صاحب قرآن خود چنين جنجالى را براى جلب مردم بطرف قرآن راه نينداخته بود . آن احمقها كه تحت تأثير آن جنجال و هياهو قرار گرفته بودند ، نخست از روى ساده لوحى و پذيرش مكر مكاران ، آن باطل حق نما را پذيرفتند ، سپس بجهت لجاجت و مقاومت آهنينى كه در درون خود به وجود
[ 217 ]
آوردند ، همه حقايق و منطقهاى الهى را كه امير المؤمنين براى برداشتن پرده از روى آن حيله پردازيهاى نابكارانه بيان ميفرمود ، حاضر بشنيدن و پذيرش آنها نشدند . و چنانكه در تفسير خطبههاى گذشته با كمال وضوح ديديم ، هيچ كس مانند خود امير المؤمنين عليه السلام در اولين لحظه بروز حيله معاويه و معاويهپرستان به حقيقت آن حيله پىنبرده بود ، لذا فورا بمردم ابلاغ كرد كه اى مردم ، عقل و هوش خود را از دست ندهيد ، اينان نه دين ميشناسند و نه قرآن ، سست نشويد و براه خود ادامه بدهيد . اما ميدانيم كه اميهپرستان در لشگريان امير المؤمنين چه دسيسهها بكار بردند و بالاخره يك اكثريت قانونى در ظاهر را ، فريب داده و آنان را وادار به درخواست حكميت كردند ، پس از آنكه امير المؤمنين عليه السلام با اكراه و اجبار آن اكثريت ، حكميت را پذيرفت ، قرار شد كه حكمهائى از دو طرف مطابق قرآن حكم كنند . باز ميدانيم كه امير المؤمنين عليه السلام ابن عباس را براى حكميت از طرف خود انتخاب فرمودند ، در اين مرحله نيز ، همان گردانندگان اكثريت فريب خورده امير المؤمنين را وادار به قبول ابو موسى اشعرى نمودند ، با اينكه آنحضرت مخالفت صريح خود را با ابو موسى ابراز فرمود در اين جا يك مسئله بسيار مهم وجود دارد كه دقت در آن ضرورت دارد و آن اينست كه با اينكه خوارج ميدانستند كه امير المؤمنين عليه السلام نتيجه حكميت آن دو مرد با هم ساخته را نخواهد پذيرفت ، چه علتى داشت كه آن شعار ويرانگر را سردادند و موجبات آنهمه اخلالگريها را در دوران جنگ با طاغوتيان زمان بوجود آوردند ؟ بنظر ميرسد كه خود همين جنجال تبهكارانه خوارج هم يكى از حيلههاى زنجيرى اربابان شام به سركردگى عمرو عاص و معاويه بوده است كه بواسطه قيافههائى حق بجانب براه انداختهاند . حال به طرح شعارى كه خوارج براه انداخته بودند ، مىپردازيم . شعار خوارج اين بوده است :
لا حكم الا للّه ( حكمى نيست مگر از آن خدا ) .
[ 218 ]
آيا آن خوارج نميدانستند كه امير المؤمنين زودتر و عميقتر از آنان اين آيه : اِنْ الْحُكْمُ اِلاَّ لِلَّهِ ( حكمى نيست مگر از آن خدا ) را درك كرده و پذيرفته و از اعماق روحش بآن ايمان آورده است ؟ مگر امير المؤمنين كه در تمام طول زندگانى از حاكميت مطلقه الهى دفاع و در راه اشاعه آن اغلب زندگيش را در مرز زندگى و مرگ حركت نموده است مىتواند منكر آن باشد و يا ترديدى در صحت آن بخود راه بدهد كه يقين آوردنش به آن احتياج به آن كاسههاى داغتر از آش داشته باشد ؟ انسان در هنگام توجه باين داستان غمانگيز واقعا نمىداند درباره تفسير روانى اينگونه مردم نابكار چه بگويد اين داستان شرمآور درست مانند اينست كه دستهاى از مدعيان اسلام بعنوان دفاع از قرآن راه بيفتند و روياروى پيامبر اسلام صف آرائى نموده و شمشير بروى او بكشند و بگويند :
لا كتاب الاّ كتاب اللّه ( كتابى نيست مگر قرآن ) و بدين ترتيب كسى را مورد اعتراض قرار بدهند و به او دستور صادر فرمايند كه تو بايد به قرآن عمل كنى كه قرآن به خود او وحى شده است منظور خوارج اين بود كه امير المؤمنين عليه السلام در پذيرش حكميت آندو حيلهگر بخطا رفته است ، زيرا حكم از آن خدا است نه آن دو حكم . البته همه ميدانند كه امير المؤمنين بهيچ وجه به حكميت آن دو نفر رضايت نداشته است و با اكراه و اجبار او را باين كار وادار كردند و سپس خود وادار كنندگان كار خود را تخطئه كردند . اكنون اين شعار حق نما را سردادهاند كه « حكمى نيست مگر از آن خدا » مگر امير المؤمنين منكر قرآن و يا ترديدى در آن داشت كه نيازمند به چنين شعارى بوده باشد ؟ گمان نميرود حماقت و جهالت خوارج بآن اندازه بوده است كه امير المؤمنين را از قرآن منحرف بدانند ، بلكه همانگونه كه آن حضرت تصريح فرموده است : آنان ميخواستند حكومت على بن ابيطالب ( ع ) را بجهت تن دادن به حكميت از رسميت بيندازند و بگويند :
[ 219 ]
تو بايد توبه كنى از اينكه بر خلاف قرآن حكميت دو مرد را پذيرفتى على ( ع ) در پاسخ آنان با طريقه الزام منطقى ميفرمايد : مقصود شما خوارج عمل به معناى حقيقى اين آيه نيست ، بلكه مقصودى كه شما پشت اين شعار داريد اينست كه حاكم بايد از همه جهات مورد تصديق خداوندى باشد و رياست مسلمين از مختصات كسى است كه حكومت او را خدا بپذيرد و آنگاه درباره من چنين تطبيق كنيد كه چون من با قبول حكميت از فرمان الهى منحرف شدهام ، پس شايسته رياست نيستم در صورتيكه براى جامعه مسلمين رياست و زعامتى لازم است كه بتواند جامعه را از هرج و مرج و اختلالهاى نابود كننده محفوظ بدارد . اگر بنا به تخيلات واهى شما من منحرف شدهام ، بنا به اصل لزوم مديريت و رياست از رسميت نيفتادهام .
البته احتياجى به گفتگو ندارد كه اين پاسخ امير المؤمنين عليه السلام چنانكه گفتيم ، براى اقناع و الزام منطقى خوارج بوده است . و الا با نظر به شخصيت الهى امير المؤمنين و گفتار پيامبر درباره وى :
يا علىّ أنت منّى بمنزلة هارون من موسى الاّ انّه لا نبىّ بعدى ( اى على نسبت تو با من نسبت هارون با موسى است ، بجز اينكه پس از من پيامبرى وجود ندارد ) . اين حديث تقريبا مورد اتفاق همه مذاهب اسلامى است .
و همچنين اين حديث كه :
الحقّ مع علىّ و علىّ مع الحقّ ( حق با على و على با حق است ) .
كه در معتبرترين روايات هر دو گروه شيعه و سنى آمده است . حكومت امير المؤمنين قطعا و قطعا يك حكومت الهى بوده است و ترديد در آن ، ترديد در همه منابع معتبر اسلامى است . 3 ، 14 نعم انّه لا حكم الاّ للّه و لكنّ هؤلاء يقولون لا أمرة إلاّ للّه و أنّه لا بدّ للنّاس من أمير برّ أو فاجر يعمل فى امرته المؤمن و يستمتع فيها الكافر و يبلّغ اللّه
[ 220 ]
فيها الأجل و يجمع به الفىء و يقاتل به العدوّ و تأمن به السّبل و يؤخذ به للضّعيف من القوىّ حتّى يستريح برّ و يستراح من فاجر ( آرى ، حكمى نيست مگر از آن خدا ، ولى اينان ميگويند : زمامدارى نيست مگر از آن خدا . وجود حاكم و زمامدار براى مردم ضروريست ، يا حاكم نيكوكار يا بدكار ، كه اگر زمامدار بد و منحرف باشد ، شخص با ايمان در زمامدارى او عمل صالح خود را انجام ميدهد و شخص كافر براى دنياى خود برخوردار ميگردند ، تا روزگار زندگى مؤمن و كافر [ يا زمامدارى بدكار و منحرف ] سپرى شود و خداوند بوسيله زمامدار منحرف غنائم را جمع و بوسيله او جهاد با دشمن را براه مياندازد و راهها بوسيله او امن ميگردد و بوسيله او حق ضعيف از قوى گرفته مىشود تا نيكوكار راحت شود و مردم از شر تبهكار در امان باشند ) .