هيچ راهى براى ارتباط با اقويا ، ندارم مگر اينكه نخست حق ناتوانان را از آنان بگيرم
آيا تصور ميكنيد كه تصديق و پذيرش كار نيرومندان كه زندگى حيوانى خود را بر خرابههاى حيات خدادادى ناتوانان استوار ساختهاند ، با « حيات معقول » سازگار ميباشد ؟ اين چه خيال احمقانهايست كه آدمى گمان كند كه با خالق حيات و موت ارتباط بندگى برقرار نموده و از اشعه فيض ربانى خداوندى بر خوردار است ، و در عين حال ستم ستمگران را درباره ناتوانان ببيند و قدرت دفع ستم را از آن ناتوانان داشته باشد ميتواند اين منظره هولناك را در پشت سر بگذارد و راهى كوى الهى شود ؟ اصلا مگر ميتوان از اين منظره مهلك و اين سيه چال نابود كننده عبود كرد و رهسپار بارگاه الهى گشت ؟ بى اعتنائى درباره اين سيهچال مهلك همان و سقوط در آن همان ، پس از اين سقوط پائى براى رفتن و چشمى براى ديدن و عقلى براى درك وجود
[ 175 ]
ندارد ، تا بتواند به كمك آنها راه خود را بسوى خدا پيش بگيرد . 16 ، 17 رضينا عن اللَّه قضائه و سلّمنا للّه أمره ( ما به قضاى خداوندى رضايت داده و امر او را تسليم به او نمودهايم ) .
ما به آنچه كه تعهد بستهايم ايفاء خواهيم كرد ، اين است وظيفه حتمى ما ، پس از آن رضا به قضايش داريم و امر او را بر خود او ميگذاريم و براه خود ادامه ميدهيم
من هرگز در زير درخت پرشاخ و برگ خلقت به اين دليل كه قوانين حاكمه بر اين درخت پرشاخ و برگ خارج از اختيار و قدرت من است به تماشاگرى محض نخواهم نشست . من از نظاره بر آيات خداوندى ، به خيرگى و شگفتى درباره آنها سكوت و ركود را حاصل نخواهم داشت .
من احساس جدى تكليف را در اين زندگانى به شوخى نخواهم گرفت .
من كه اشتياق و نيروى تحرك را در درونم با كمال وضوح در مييابم ، چگونه بنشينم و در انتظار از راه رسيدن رويدادها باشم كه هر يك از مجراى خود گذشته و سراغ وجود مرا بگيرند و بمقتضاى طبيعت خود ، حيات مرا پاره پاره كرده با خود ببرند . پس تا آخرين نفس از حركت و تلاش باز نخواهم ايستاد و تا سكون چشم بر بستن از زندگانى ، حركت را از من باز نگيرد ، لحظهاى آرام نخواهم نشست . اما اينكه مبادى عالى هستى چگونه اين تلاش و كوشش را به مشيت خداوندى در قلمرو قضا و قدر مىپيوندد ، و چه محاسبهاى در مافوق طبيعت روى اين تلاش و تكاپوها انجام ميگيرد و چيست اسرار پشت پرده قضا و قدر الهى ، من جز تسليم بآن مقام شامخ ربوبى راهى ديگر نخواهم پيمود . آنچه كه من درباره آن مسئولم و تعهد قطعى بوسيله عقل و وجدان درباره آن بستهام ، مربوط به روشنائىهائى است كه بحد كافى در برابر ديدگانم گسترده است
[ 176 ]
و من هرگز با فرو رفتن در ابهام ما فوق اين روشنائىها ديدگانم را فرو نخواهم بست . 18 ، 20 أ تراني أكذب على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اللّه لأنا أوّل من صدّقه فلا أكون أوّل من كذب عليه ( آيا گمان مىكنى من به رسول خدا ( ص ) دروغ ميگويم ، سوگند بخدا ، من اولين كسى هستم كه او را تصديق كردهام ، پس من اولين كسى نخواهم بود كه دروغى به او ببندم ) .