|
|
 |
|
 |
|
6- بزرگترينحماقت مبالغه در ستايش و نكوهش است. 7- بزرگترين كمعقلى تكبر كردن در حالت تهيدستى است. 8- حماقت و كمعقلى عيب و ننگ است. 9- كم خردىمضرترين يارانست.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 37810- الحمق أدواالدّاء 687. 11- الحمق يوجبالفضول 936. 12- الحمق منثمار الجهل 1197. 13- الحمق فيالوطن غربة 1292. 14- بئس الدّاءالحمق 4383. 15- فقر الحمقلا يغنيه المال 6549. 16- من كمالالحماقة الاختيال في الفاقة 9302. 17- من أعظمالحمق مواخاة الفجّار 9312. 18- من الحمقالدّالّة على السّلطان 9395. 10- كم عقلى بدترين مرض است. 11- كم عقلىموجب كارهاى زيادى كه بيهوده است خواهد بود. 12- حماقت ازميوههاى نادانى است (ممكن است مراد حماقتى باشد كه از روى تنبلى و سستى وبىاعتنايى به كارهاى عقلايى انجام گيرد كه آن ميوه نادانى است و گرنه اگر كم عقلىباشد كه از نظر خلقت باشد ميوه نادانى نخواهد بود بلكه ذاتى و از نظر عقلاءنكوهيده هم نيست). 13- كم خردى دروطن غربت است. (يعنى كم عقل اگر در وطن هم باشد چون عقل خود را به كار نمىاندازدحسن سلوك ندارد، مانند غريب بىمونس خواهد بود). 14- بد دردىاست كم عقلى و حماقت. 15- فقر وبيچارگى حماقت را مال توانگر نكند. 16- از كمالحماقت است تكبر نمودن در ناچيزى و تنگدستى. 17- ازبالاترين حماقت است برادرى كردن با فاسقان. 18- از حماقتاست ناز كردن بر پادشاه (چون ناز كننده در معرض خشم آنــــــــــــــــــــــــــــ ص 37919- من دلائلالحمق دالّة بغير آلة، و صلف بغير شرف 9418. 20- لا يدرك معالحمق مطلب 10543. 21- لاداء أدوأمن الحمق 10629. 22- لا فاقةأشدّ من الحمق 10650. 23- الحمق شقاء207. الأحمق 1- الأحمق غريبفي بلدته، مهان بين أعزّته 1728. 2- الأحمق لايحسن بالهوان، و لا ينفكّ عن نقص و خسران 1790. 3- احذرالأحمق، فإنّ مداراته تعنّيك (تعييك)، و موافقته ترديك، قرار خواهد گرفت). 19- از دليلهاىحماقت است ناز كردن بدون آلت (وسائل و ابزار و كمالاتيكه قابليت ناز كردن داشتهباشد) و لاف زدن بدون شرف و بلندى مرتبه (كه اگر در اسلام صحيح بود جا داشت لافزند و ناز كند). 20- با حماقت وكم عقلى هيچ مطلبى دريافت نخواهد شد. 21- هيچ دردىاز حماقت دردناكتر نيست. 22- هيچبيچارگى و ناچيزى سختتر از حماقت نيست. 23- كم عقلىبدبختى است. احمق 1- كم عقل غريب است در شهر خود، و خوار است در ميانعزيزانش. 2- كم عقل بهخوارى نيكو نمىشود، و از نقصان و زيان جدا نمىگردد. 3- از كم عقلدورى نما، زيرا كه مدارا كردن با او تو را به تعب و رنجــــــــــــــــــــــــــــ ص 380و مخالفته تؤذيك، و مصاحبته و بال عليك 2593. 4- أحمق النّاسمن ظنّ أنّه أعقل النّاس 3089. 5- أحمق النّاسمن يمنع البرّ، و يطلب الشّكر، و يفعل الشّرّ، و يتوقّع ثواب الخير 3283. 6- أحمق النّاسمن أنكر على غيره رذيلة و هو مقيم عليها 3343. 7- الأحمق لايحسن بالهوان 1236. 8- بعد الأحمقخير من قربه، و سكوته خير من نطقه 4451. 9- تعرف حماقةالرّجل بالأشر في النّعمة، و كثرة الذّلّ في المحنة 4520. مىاندازد (يا عاجزمىگرداند تو را) و موافقت كردن با او تو را هلاك مىگرداند، و مخالفت كردن با اوتو را آزار مىدهد، و همراهى و رفاقت با او و زر و وبالى است بر تو. 4- كم عقلترينمردم كسى است كه گمان مىكند كه او عاقلترين مردم است. 5- كم عقلترينمردم كسى است كه جلو احسان را گرفته، و از مردم سپاسگزارى خواسته، و بدى نموده، وپاداش نيكو را متوقع است. 6- كم عقلترينمردم كسى است كه بر غير خود صفت رذل و پستى را زشت شمارد، و بد داند، و خود بر آنايستادگى داشته باشد، و داراى آن صفت باشد. 7- كم عقل نيكونشود بخوار شدن. 8- دورى كم عقلبهتر از نزديكى او و سكوتش بهتر از سخن گفتنش مىباشد. 9- كم عقلى مردبه خوشحالى زياد در نعمت و بسيار ذلّت (و خضوع و فروتنى نزد مردم) در محنت شناختهمىشود.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 38110- تعرف حماقةالرّجل في ثلاث: في كلامه فيما لا يعنيه، و جوابه عمّا لا يسئل عنه، و تهوّره فيالأمور 4542. 11- قطيعةالأحمق حزم 6732. 12- كن على حذرمن الأحمق إذا صاحبته، و من الفاجر إذا عاشرته، و من الظّالم إذا عاملته 7185. 13- للأحمق معكلّ قول يمين 7336. 14- إيّاك ومودّة الأحمق، فإنّه يضرّك من حيث يرى أنّه ينفعك، و يسوءك و هو يرى أنّه يسرّك2731. 15- السّكوتعلى الأحمق أفضل جوابه 1160. 10- حماقت و كم عقلى مرد (و انسان) در سه چيز شناختهمىشود: در سخن گفتنش در آنچه به كار او نيايد، و پاسخ او از چيزى كه از او پرسيدهنشود، و دليرى و جرأت او در هر كارى بىتأمّل و تفكّر. 11- بريدن ازكم عقل دور انديشى است. 12- از احمقهرگاه با او دوستى و رفاقت نمائى (چون به جاى نفع زيان رساند) و از فاسق هرگاهمعاشرت نمائى با او، و از ستمگر هرگاه با او معامله كنى بر حذر باش. 13- براى كمعقل با هر سخنى سوگندى است (يعنى هر حرفى كه مىزند با آن قسم مىخورد). 14- دورى نمااز دوستى كم عقل، زيرا كه او به تو زيان رسانده به خيال اين كه چنين مىبيند كه بهتو سود مىرساند، و تو را ناخوش دارد، و حال اين كه گمان مىكند تو را خوشحالمىنمايد. 15- خاموشى درمقابل احمق بهترين جواب اوست.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 38216- من أماراتالأحمق كثرة تلوّنه 9445. 17- مقاساةالأحمق عذاب الرّوح 9831. 18- لا تعظمنّالأحمق، و إن كان كبيرا 10281. الاحتمال 1- الاحتمالبرهان العقل، و عنوان الفضل 1602. 2- الاحتمالزين الرّفاق 752. 3- الاحتمالزين السّياسة 772. 4- الاحتماليجلّ القدر 833. 5- الاحتمالخلق سجيح 932. 6- احتمالالدّنيّة (الأذيّة) من كرم السّجيّة 1353. 16- از نشانههاى احمق تلوّن بسياراوست (كه هر روزى به يك رنگ در آيد و يك رنگ نيست). 17- رنج كشيدناز احمق (به سبب رفاقت و مصاحبت) عذاب روح است. 18- احمق رابزرگ مشمار هر چند (در انظار) كبير و بزرگ باشد. متحمل شدن 1- متحمل شدن (كار و اذيت و خلاف آداب ديگران وتلافى نكردن) دليل عقل و نشانه يا سر سخن فزونى مرتبه است. 2- متحمل شدن(امور ناگوار) زينت رفقا يا رفاقت است. 3- متحمل گشتنزيور سياست و حكومت است. 4- متحمل گشتنسبب بزرگى قدر آدمى گردد. 5- تحمّلناگواريها خصلتى است نرم و معتدل. 6- تحمّل (اذيتمردم و يا) روشهاى پست آنها از نيكوئى خصلت است.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 3837- بتحمّلالمؤن تكثر المحامد 4237. 8- بكثرةالاحتمال يكثر الفضل (العقل) 4292. 9- بالاحتمال والحلم يكون لك النّاس أنصارا و أعوانا 4310. 10- بكثرةالاحتمال يعرف الحليم 4329. 11- تحمّل يجلّقدرك 4571. 12- عليكبالاحتمال فإنّه ستر العيوب 6102. 13- من كثرحمله نبل 7863. 14- من لميحتمل مؤنة النّاس فقد أهّل قدرته لانتقالها 8982. 15- من الكرماحتمال جنايات الإخوان 9278. 7- به متحمل شدن مخارج ستايشها بسيار مىشود. 8- به سبببسيارى متحمّل شدن (عقل و يا) فضل و يا احسان زياد مىگردد. 9- به وسيلهتحمل مشقتها و ناراحتىها و بردبارى مردم براى تو انصار و اعوان (ياران و ياوران)خواهند شد. 10- به زيادتحمل نمودن بردبار شناخته مىشود. 11- تحمل كن تاقدر و مرتبهات بلند شود. 12- بر تو بادبه تحمل بىادبيها با مطلق زحمات زيرا كه آن پرده عيب هاست. 13- هر كه تحمل(و بر خود گرفتن اخراجات مردم) او بسيار گردد بزرگ باشد. 14- هر كهمتحمل مخارج مردم نگردد، پس در حقيقت قدرت خود را براى انتقال آن سزاوار دانستهاست (يعنى قدرت مكنت را از دست خواهد داد). 15- از كرم استمتحمل شدن گناهان برادران (و تلافى نكردن و گذشت از آنان).ــــــــــــــــــــــــــــ ص 38416- احتمل مايمرّ عليك، فإنّ الاحتمال ستر العيوب، و إنّ العاقل نصفه احتمال، و نصفه تغافل2378. 17- إدمانتحمّل المغارم يوجب الجلالة 3138. الحميّة 1- على قدرالحميّة تكون الغيرة 6175. 2- فاللّهاللّه عباد اللّه في كبر الحميّة و فخر الجاهليّة فإنّه ملاقح الشّنأن و منافحالشّيطان 6594. 3- لا حميّةلمن لا أنفة له 10787. 16- آنچه را كه بر تو مىگذرد متحمل شو، چون كه متحمل شدنپوشيدن عيبهاست، و به راستى كه خردمند نصفش تحمّل، و نصف او تغافل و خود را به بىخبرى زدن است. 17- متحمل شدندائمى تاوانها (مانند دين و مخارج اهل و عيال و امثال آن) موجب جلالت و بزرگى است.تعصّب 1- به اندازه حميّت (تعصب فاميلى و دفاع از آنها) غيرتمىباشد. 2- (از فقراتخطبه قاصعه است) پس از خدا بترسيد از خدا بترسيد اى بندگان خدا در نخوت حميت (ننگداشتن از چيزى كه در واقع عيب نيست ولى از راه جهل و غرور از آن ننگ داشته باشند)و مفاخرت جاهليت (كه بر يكديگر در مال و ثروت و فرزند و نسب مباهات مىنمودند)زيرا كه آن آبستنهاى دشمنى و محلهاى دميدن شيطان است. 3- ننگ داشتن وحمايت از ناموسى نيست براى كسى كه از عيبها و نقايص عار و ننگى براى او نيست. ــــــــــــــــــــــــــــ ص 385الحميّة 1- صلاح البدنالحمية 5793. 2- من لم يصبرعلى مضض الحمية طال سقمه 9210. الحوائج و قضائها 1- إنّ حوائجالنّاس إليكم نعمة من اللّه عليكم فاغتنموها و لا تملّوها فتتحوّل نقما 3599. 2- لا تؤخّرإنالة المحتاج إلى غد، فإنّك لا تدري ما يعرض لك و له في غد 10364. 3- عليكم فيقضاء حوائجكم بكرام الأنفس و الأصول تنجح لكم پرهيز 1- صلاح و صحت بدن پرهيز است(چنانكه روايت شده «المعدة بيت كل داء و الحمية رأس كل دواء» يعنى معده خانه هر دردو پرهيز رأس هر دوائى است). 2- هر كه بردرد حميه (منع از طعام) صبر نكند بيماريش بدرازا كشد (پس بايد بر پرهيز صبر نمود).حاجتها و قضاء حوائج 1- به راستى كه حاجتهاى مردم به سوىشما نعمتى است از جانب خدا بر شما، پس آنها را غنيمت بشماريد، و از آن ملول نشويدكه بر مىگردد به انتقام خدا، (كه در نتيجه نعمت از انسان گرفته مىشود). 2- رسانيدن وبخشش به محتاج را بفردا تأخير مينداز، زيرا كه تو نخواهى دانست كه براى تو و براىاو در فردا چه عارض خواهد شد. 3- بر شما باددر قضاء حوائج خود به كسانى كه داراى نفسها و نژادهاى بزرگوارــــــــــــــــــــــــــــ ص 386عندهم من غير مطال و لا منّ 6158. 4- عليكم فيطلب الحوائج بشراف النّفوس ذوي الأصول الطيّبة، فإنّها (فإنّه) عندهم أقصى و هي (وهم) لديكم (لديهم) أزكى 6162. 5- عجبت لرجليأتيه أخوه المسلم في حاجة، فيمتنع عن قضائها و لا يرى نفسه للخير أهلا، فهب أنّهلا ثواب يرجى و لا عقاب يتّقى، أ فتزهدون في مكارم الأخلاق 6278. 6- فوت الحاجةخير من طلبها من غير أهلها 6582. 7- بذل الجاهزكاة الجاه 4440. 8- تعجيل السّراحنجاح 4491. مىباشند تا براى شما بىتأخير و منّتى بر آورده شود. 4- بر شما باددر طلب حاجتها به مردم شريف النفوس صاحبان نژادهاى پاك، زيرا كه در نزد آنانحوائج يا طلب حوائج بر آوردهتر، و در نزد شما و يا در نزد آنها پاكيزهتر خواهدبود يا آنان در نزد شما پاكيزهترند. 5- عجب دارم ازمردى كه برادر مسلمانش در حضورش حاجتى نزد او آيد در قضاء حاجت او امتناع ورزيدهنفس خود را براى كار خيرى اهل نديده پس گمان كن كه او به ثوابى اميدوار نبوده وعقابى نيست كه از آن ترسيده شود آيا در خصلتهاى نيكو بىرغبتند. 6- به حاجتنرسيدن بهتر است تا طلب كردن آن از غير اهلش (يعنى از لئيمان). 7- بذل و عطاءجاه و منصب (و آن را در برآوردن حاجتهاى مؤمنان صرف نمودن) زكات جاه است (يعنى سببزيادى و پاكيزگى آن خواهد شد). 8- شتاب دررهائى پيروزى است. (امكان دارد مراد اين باشد كه شتاب در تعيين تكليف حاجتمند ازدادن و ندادن براى او پيروزى خواهد بود، زيرا ديگر رنجــــــــــــــــــــــــــــ ص 3879- لا يستقيمقضاء الحوائج إلّا بثلاث: بتصغيرها لتعظم، و سترها لتظهر، و تعجيلها لتهنأ 10863. 10- كلّ مؤجّليتعلّل بالتّسويف 6903. 11- سبب زوالاليسار منع المحتاج 5526. الاحتياجات 1- احتج إلى منشئت و كن (تكن) أسيره 1313. 2- من احتجتإليه هنت عليه 8610. 3- من احتاجإليك كانت طاعته لك بقدر حاجته إليك 8778. انتظار را نخواهد كشيد). 9- بر آوردنحاجتها مستقيم نخواهد گرديد مگر به سه چيز: به كوچك شمردن آن تا بزرگ شود، وپوشيدن آن تا (از جانب خدا) ظاهر گردد، و تعجيل آن تا گوارا باشد. 10- هر مهلتداده شده تعلل كند به تأخير (يعنى بهانه مىجويد). 11- سبب زائلشدن توانگرى محروم گردانيدن محتاج است. نيازمنديها 1- از هر كه خواستى طلب حاجت كن و اسير او باش. 2- هر كه بهسوى آن محتاج شوى خوار و ذليل گردى نزد او (بنا بر اين آدمى بايد كارى كند كه بهديگرى محتاج نشود البته اين موضوع در غير نيازمنديهائى است كه چارهاى در آننمىباشد). 3- هر كه بهسوى تو محتاج باشد فرمانبردارى او از تو به اندازه نيازمنديش به سوى تو خواهد بود(پس بكوش و در زندگى چنان باش كه ديگران به تو محتاج شوند نه تو محتاج ديگرانباشى).ــــــــــــــــــــــــــــ ص 3884- من احتاجإليك وجب إسعافه عليك 9215. كيف الحال 1- (و قيل له- عليه السّلام- كيف تجدك يا أمير المؤمنين فقال:) كيف يكون (حال) من يفنى ببقائه،و يسقم بصحّته و يؤتى من مأمنه 7010. المتحيّر 1- قد بعذرالمتحيّر المبهوت 6671. الحيلة 1- التّلطّف فيالحيلة أجدى من الوسيلة 2025. 4- هر كه بهسوى تو محتاج باشد بر آوردن حاجت او بر تو واجب خواهد بود. احوالپرسى 1- (از آنحضرت مىپرسند خود را چگونه مىيابى فرمود:) چگونه است حال كسى كه به هستى خودنيست گشته، و به صحت و تندرستى خويش بيمار شده، و آمده شود از جايگاه امنيت خود(يعنى ملك الموت در مأمن او خانه محفوظ او اطاق در بسته وارد شود). متحير 1- گاهى حيران مبهوت معذور است (يعنى سرزنش نمىشود). چاره 1- تأمل در باطن امر و يا مهربانى در چارهگرى از وسيلهو دست آويز سودمندترــــــــــــــــــــــــــــ ص 3892- لكلّ شيءحيلة 7291. 3- من قعد عنحيلته (جبلّته)، أقامته الشّدائد 8671. الحيّ و الحياة 1- الحيّ لايكتفي 641. 2- ثمرة طولالحياة السّقم و الهرم 4623. 3- غاية الحياةالموت 6354. 4- ما أقربالحياة من الموت 9487. است (زيرا بسيارى از امور هست كه جز با چاره لطيف و فكر ونرمى به دست نخواهد آمد). 2- براى هرچيزى چارهايست (پس آدمى در هر كارى بايد فكر چاره باشد). 3- هر كه ازچاره خود يا از كوششى كه در سرشت او هست بنشيند (و چاره كار خود نكند) سختىها اورا به پا خواهند داشت (يعنى به زودى رو به او كنند كه براى چاره به پا خيزد). زنده و زندگى 1- زنده بس نمىكند. (ممكن است مقصود زنده واقعىباشد يعنى آدمى كه حيات دارد از تحصيل علوم و معارف و عبادت و رياضت خستهنمىگردد، و امكان دارد مراد زنده باشد در مقابل مرده آن گاه از آن نكوهش شدهباشد، يعنى تا انسان زنده است حريص است و به كم اكتفا نمىنمايد). 2- ميوه درازىزندگانى و طول عمر بيمارى و پيريست. 3- پايان وعاقبت زندگانى مردن است. (پس بايد براى مردن آماده بود). 4- چه نزديكاست زندگانى به مرگ، و يا چه نزديك ساخته زندگانى را به مرگــــــــــــــــــــــــــــ ص 3905- ما أقربالحيّ من الميّت للحاقه به 9598. 6- ما أبعدالميّت من الحيّ لا نقطاعه عنه 9599. الحياء 1- الحياء مناللّه سبحانه تقي عذاب النّار 2122. 2- أحياكمأحلمكم 2833. 3- أحسن ملابسالدّين الحياء 2997. 4- أفضل الحياءاستحياؤك من اللّه 3112. 5- أحسن الحياءاستحياؤك من نفسك 3114. 5- چه چيز زنده را به مرده نزديك نموده براى ملحق شدن آنبه او (يعنى بايد قدر حيات را دانست كه چه زود است ملحق شدن زندها به مردهها). 6- و چه چيزميّت را از زنده دور ساخته چون آن از او منقطع شده است. (يعنى ديگر شخصىكه مرد زنده نمىشود پس تا زنده است توشه برگيرد). شرم 1- شرم از خداى پاك و منزه نگه مىدارد از عذاب آتش. 2- شرم دارترينشما بردبارترين شماست. 3- بهترينپوششهاى دين حياء است (زيرا كه شرم از خالق و مخلوق كمال ديندارى است). 4- افزونترينشرم شرم تست از خدا. 5- بهترين شرمشرم داشتن تست از نفس خود. (به جهت اين كه اگر كسى نزد وجدانش شرمنده بود نزد خداخوار و ذليل شود، و از طرفى در تمام حالات ترك گناه كند، ولى شرم از مردم فقط درآشكارا باعث معصيت خواهد شد، اما در خفا مرتكب خواهد گرديد).ــــــــــــــــــــــــــــ ص 3916- إنّ الحياءو العفّة من خلائق الإيمان، و إنّهما لسجيّة الأحرار، و شيمة الأبرار 3605. 7- الحياء جميل125. 8- الحياءمحرمة 139. 9- الحياء يمنعالرّزق 274. 10- الحياءمفتاح (كلّ) الخير 340. 11- الحياءمقرون بالحرمان 350. 12- الحياء غضّالطّرف 462. 6- به راستى كه حيا و عفّت از خصلتها و سجاياى ايمان بوده، و بدرستىآنها هر آينه خوى آزادگان و شيوه نيكو كاران است. 7- شرم خلقزيبائى است. 8- شرم جا و ياآلت منع است كه آدمى را از كارهاى زشت جلوگيرى كند. 9- شرم مانعروزى است (ممكن است از حياء مذمت شده باشد چنانكه در بعض روايات دارد: «الحياءحيائان حياء عقل و حياء حمق» زيرا كسى كه قسم دوم حياء را دارا باشد از بسيارى ازكسب محروم ماند، و بعيد نيست كه نكوهش از حياء نباشد بلكه حقيقت مطلب را بيانفرموده باشد كه هر كس حياء داشته باشد از بسيارى از روزيها محروم ماند، چون بهدنبالش نخواهد رفت، بر عكس كسى كه پررو باشد از هر راهى شده روزى خود را بدستآورد). 10- شرم كليد(هر) خير است (زيرا كسى كه حياء داشت نزديك گناه نرفته هم از خدا حياء كرده و هماز مخلوق). 11- حيا و شرمبا محروميت مقرون است. 12- شرم چشمبهم گذاشتن و پائين انداختن آنست. (و يا پوشيدن چشم از محرمات، يا اغماض عين ازبديهاى مردم مىباشد).ــــــــــــــــــــــــــــ ص 39213- الحياءتمام الكرم 469. 14- الحياءقرين العفاف 571. 15- الحياء خلقجميل 838. 16- الحياء خلقمرضيّ 1035. 17- الحياءتمام الكرم، و أحسن الشّيم 1049. 18- الحياءيصدّ عن فعل القبيح 1393. 19- الحياء مناللّه يمحو كثيرا من الخطايا 1548. 20- تسربلالحياء، و ادّرع الوفاء، و احفظ الإخاء، و أقلل محادثة النّساء يكمل لك السّناء4536. 13- شرم تمام و همه كرم و بلندى مرتبه است. (زيرا كسى كه از خدا و خلق حياءكرد انقياد كامل را دارا خواهد گرديد). 14- شرم و حياءقرين پاكدامنى است. 15- شرم خصلتىاست نيكو. 16- شرم خلقىاست پسنديده. 17- شرم تمامنيكوكارى و بهترين خصلتهاست. 18- شرم (آدمىرا) از كردار زشت باز مىدارد. 19- شرم از خدابسيارى از گناهان را محو و نابود خواهد كرد. 20- حياء و شرمرا پيراهن نما، و وفادارى را زره كرده، و برادرى را نگه دار، و سخن گفتن با زنانرا كم كن (چون زنها طبق گفتار حضرت در نهج البلاغه كم عقل بوده در نتيجه آثار كمعقلى در وجود تو هم اثر بخش است) تا براى تو بلندى مرتبه كامل گردد. (پوشيده نماندكه موضوع عقل ناقص زنها به استثناء بعض از زنها همچون سيّده نساء حضرت زهرا- عليها السلام- و عدّه ديگر، از روايات بسيار استفاده خواهد شد، و كتب فقهى ما ازطهارت تا حدود و ديات روشنگر آن خواهد بود، كهــــــــــــــــــــــــــــ ص 39321- ثمرةالحياء العفّة 4612. 22- ثلاث لايستحيى منهنّ: خدمة الرّجل ضيفه، و قيامه عن مجلسه لأبيه و معلّمه، و طلب الحقّ وإن قلّ 4666. 23- حياءالرّجل من نفسه ثمرة الإيمان 4944. 24- سبب العفّةالحياء 5527. 25- عليكبالحياء فإنّه عنوان النّبل 6082. 26- غايةالحياء أن يستحيي المرء من نفسه 6369. 27- قرن الحياءبالحرمان 6714. 28- كثرة حياءالرّجل دليل إيمانه 7097. حتى شهادت زنها يا قبول نيست و يا نصف مرد خواهد بود). 21- ميوه شرم وحياء باز ايستادن از حرام است. 22- سه چيز استكه نبايد از آنها شرم كرد: خدمت آدمى نسبت به مهمانش و برخواستن و پا شدن ازجايگاه خود براى ورود پدر و معلمش (و احيانا جاى خود را به آنها دادن) و طلب كردنحق هر چند كم باشد. 23- شرم آدمىاز نفس خود ثمره ايمان است. (يعنى كسى حياء كند كه صاحب ايمان باشد). 24- سببپاكدامنى و باز ايستادن از حرام حياء است. 25- بر تو بادبه حياء پس به درستى كه آن نشانه نجابت است. 26- منتهىمرتبه حياء و شرم آنست كه مرد از نفس خود حيا كند. (يعنى كسى كه از نفس خود شرمكرد در باره ديگران به طريق اولى حياء خواهد كرد). 27- حيا بامحروميت مقرون است. (يعنى اكثر كسانى كه محروم از چيزى شدهاند بر اثر حياء و شرمآنهاست). 28- بسيارى شرممرد نشانه ايمان اوست.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 39429- من استحياحرم 7678. 30- من لا حياءله فلا خير فيه 8275. 31- من قلّحياؤه قلّ ورعه 8300. 32- من كساهالحياء ثوبه خفي عن النّاس عيبه 8516. 33- من لم يتّقوجوه الرّجال لم يتّق اللّه سبحانه 9080. 34- من لم يستحيمن النّاس لم يستحي من اللّه سبحانه 9081. 35- ما لاينبغي أن تفعله في الجهر فلا تفعله في السّرّ 9636. 36- نعم قرينالسّخاء الحياء 9900. 37- نعم قرينالإيمان الحياء 9932. 29- كسى كه شرم كند محروم ماند (معلوم است زيرا كه كسانى كهشرح حال خود را به ديگران نمىگويند يا از كسب علوم شرم دارند از همه چيز محرومخواهند ماند و از همه كس در امور عقب ماندهتر هستند). 30- هر كهداراى شرمى نباشد خيرى در او نيست. 31- هر كه شرمشكم باشد پارسائى او كم خواهد بود. 32- هر كه حياءجامهاش را بر او بپوشاند (يعنى داراى شرم باشد) از مردم عيبش پوشيده و پنهان است.33- هر كه ازروهاى مردان نپرهيزد (و در مقابل مردم بىشرمى كند) از خداى سبحان پرهيز نخواهدنمود. 34- هر كه ازمردم شرم نكند از خداى سبحان شرم نخواهد نمود. 35- آنچهسزاوار آن نيست كه در آشكارا بجا آورى (و از آن شرم دارى) آن را در پنهانى انجاممده (و از آن شرم دار). 36- خوب قرينسخاوتمندى است شرم و حيا. 37- خوب همراهايمانى است شرم.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 39538- لا شيمةكالحياء 10488. باب الخاء الإخبار و الخبر و الحديث 1- لا تخبر بمالم تحط به علما 10179. 2- لا تخبرنّإلّا عن ثقة فتكون كذّابا، و إن أخبرت عن غيره فإنّ الكذب مهانة و ذلّ 10429. 3- لا تسرع إلىالنّاس بما يكرهون، فيقولوا فيك ما لا يعلمون 10313. 4- اعقلواالخبر إذا سمعتموه عقل دراية لا عقل رواية، فإنّ رواة العلم كثير، و رعاته قليل2552. 38- هيچ خوى و خصلتى مانند شرم نيست. خبر دادن 1- به چيزى كه احاطه علمى به آن پيدا نكردهاى خبرمده (چون در اخبار آدمى بايد احاطه به تمام جوانب داشته باشد). 2- خبر مده مگراز ثقه (و نگو مگر با اعتماد كامل به گفته) پس بسيار دروغگو به حساب آيى هر چند ازغير او خبر دهى، زيرا كه دروغ سبكى و خوارى است. 3- به سوى مردمنسبت به آنچه ناخوش آيندشان است شتاب مكن (و خبرهاى بد را به آنان مرسان) پس درباره تو آنچه را كه نمىدانند مىگويند. 4- خبر و حديثرا هرگاه شنيديد آن را به عنوان عقل درايت (دريافتن و دانستن) دريابيد، نه عقولروايت (درك و روايت و نقل كردن بدون دريافت)، زيراــــــــــــــــــــــــــــ ص 3965- لن يصدقالخبر حتّى يتحقّق العيان 7418. الاختبار 1- اصحب تختبر2238. 2- من اختبرقلا (و هجر) 7731. 3- الطمأنينةإلى كلّ أحد قبل الاختبار من قصور العقل 1980. 4- من اطمأنّقبل الاختبار ندم 9178. الخدعة و الخديعة و الخداع 1- إيّاك والخديعة، فإنّ الخديعة من خلق اللّئيم 2704. كه روايت كنندگان علم بسيارند، ورعايت كنندگان آن (كه آن را بشنوند و بفهمند) اندك مىباشند. 5- هرگز خبرىراست نخواهد شد تا آنكه به چشم ديده شود. (يعنى علم قطعى به آن حاصل گردد). آزمودن 1- همراه شو تا آزمايش كنى. 2- هر كهآزمايش كند دشمن گردد (ممكن است مراد آزمايش مردم باشد كه پس از آن بر اثر اعمالزشت آنان دشمن آنها گردد) و ترك كند. 3- اطمينانكردن بهر فردى پيش از آزمايش از كوتاهى عقل است. 4- هر كه پيشاز آزمايش (به دوست و يا غير آن) مطمئن شود پشيمان خواهد گرديد. نيرنگ 1- از خدعه و نيرنگ دورى نما، زيرا كه فريب از خوى لئيماست.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 3972- غرّ عقله منأتبعه الخدع 6402. 3- من خادعاللّه خدع 7812. 4- لا دينلخدّاع 10723. الخادم 1- اضرب خادمكإذا عصى اللّه، و اعف عنه إذا عصاك 2350. الخذلان و المخذول 1- من علاماتالخذلان استحسان القبيح 9405. 2- من دلائلالخذلان الاستهانة بحقوق الإخوان 9412. 3- الخذلانممدّ الجهل 719. 2- عقل خود را فريب داده كسى كه مكر و خدعهها را از پى آن آورده(يعنى عقل را آلت استفاده آنها قرار داده است). 3- هر كه باخدا خدعه كند خدعه شود (يعنى خداوند با او مكر نمايد). 4- دينى براىبسيار فريبنده و مكر كننده نيست. خادم 1- هرگاه خادمت خدا را عصيان كرد او را بزن، و هر زمانىكه خودت را نافرمانى نمود از او در گذر. درماندگى 1- از نشانههاى خذلان (بىبهرگى از يارى الهى) نيكوشمردن زشت است. 2- ازنشانههاى بىبهرگى از يارى (كه خداوند او را به خود واگذاشته) مراعات ننمودن حقوقبرادران است. 3- ترك توفيق،كمك كار بىعقلى و نادانى است. (چون با توفيق است كه بشر خردمند و يا دانا به حسابآيد).ــــــــــــــــــــــــــــ ص 3984- المخذول منله إلى اللّئام حاجة 1541. الخرس 1- الخرس خيرمن الكذب 283. الخرق 1- الخرقمعاداة الآراء، و معاداة من يقدر على الضّرّاء 1807. 2- إيّاك والخرق، فإنّه شين الأخلاق 2654. 3- أقبح شيءالخرق 2848. 4- اسوء شيءالخرق 2885. 5- الخرق شينالخلق 787. 4- بدبخت و خوار كسى است كه او را به سوى بخيلان و يا افراد پست حاجتىافتد. گنگ 1- گنگى و لال بهتر از دروغگويى است. درشتى 1- كم عقلى، دشمنى كردن با انديشهها، و دشمنى نمودن باكسى است كه قادر بر ضرر رساندن بر اين كس باشد. 2- بر تو بادبه دورى از بدخويى، و كم عقلى، زيرا كه آن عيب اخلاق است. 3- زشتترينچيز، درشتى و خوى بد يا حماقت و ابلهى است. 4- بدترين چيز،درشتى و بدخويى است. 5- درشتى و كمخردى، عيب خصلت و يا عيب مخلوق است.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 3996- الخرق شرّخلق 788. 7- بئس الشّيمةالخرق 4384. 8- رأس الجهلالخرق 5225. 9- من كثر خرقهاسترذل 7884. 10- كم من رفيعوضعه قبح خرقه 6973. 11- من الخرقالعجلة قبل الإمكان، و الأناة بعد إصابة الفرصة 9325. 12- من الفحشكثرة الخرق 9389. 13- من الخرقترك الفرصة عند الإمكان 9441. 14- ما كانالخرق في شيء إلّا شانه 9518. 15- لا خلقأشين من الخرق 10630. 6- درشتى يا كم خردى، بدترين خوى است. 7- بد خويى استدرشتى و يا كودنى و احمقى. 8- سر جهل ونادانى درشتى و بدخويى است. 9- هر كه درشتىو يا بدخويى او بسيار گردد پست به حساب آيد. 10- بسا بلندمرتبهاى كه زشتى تند خويى يا كم عقلى او او را پست گرداند. 11- از حماقتاست در كارها شتاب كردن پيش از توانائى و درنگ نمودن بعد از رسيدن به فرصت. 12- از جملهفحش (و گناه) است بسيارى بدخويى. 13- از حماقتاست ترك فرصت در وقت مقدور بودن آن (كه آدمى بتواند كارى را انجام دهد و نكند). 14- درشت خويىدر چيزى نمىباشد جز آنكه آن را زشت خواهد نمود. 15- نيست خلقىزشتتر از درشت خويى.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 40016- لا خلّةأزرى من الخرق 10651. الخاسر و الخسران 1- ربّ رابحخاسر 5275. 2- أخسركمأظلمكم 2841. 3- ما أخسر منليس له في الآخرة نصيب 9625. الخشوع و الخضوع للّه تعالى 1- إذا أنتهديت لقصدك فكن أخشع ما تكون لربّك 4120. 2- كلّ شيءخاضع للّه 6892. 3- كلّ شيءخاشع للّه 6893. 16- خصلت و خويى خوارتر از درشتى نيست. زيانكار 1- بسا سود برندهاى كه زيانبار است (يا به اعتباراين كه در سود او مصلحتى نبوده، و يا نسبت به آخرتش مضر خواهد بود). 2- زيانكارترينشما ستمكارترين شماست. 3- چه زيان كاراست كسى كه براى او در آخرت نصيبى نيست. فروتنى در برابر خدا 1- هر گاه تو به مقصود خود رسيدى و بهانگيزهات هدايت شدى پس (به شكرانه رسيدن به هدف) براى پروردگارت خاشعترين حالاتباش. 2- هر چيزى ازبراى خدا خضوع كننده است. 3- هر چيزىبراى خدا خشوع كننده است.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 4014- من خشع قلبهخشعت جوارحه 8172. 5- من خضعلعظمة اللّه ذلّت له الرّقاب 8919. 6- نعم الطّاعةالانقياد، و الخضوع 9943. 7- نعم عونالدّعاء الخشوع 9945. 8- لا عبادةكالخضوع 10506. 9- الخضوعدناءة 130. من خصمه اللّه 1- من يكناللّه سبحانه خصمه يدحض حجّته، و يعذّبه في الدّنيا و معاده 8251. 4- هر كه دلشخاشع شد (و در برابر خداى با عظمت فروتن گرديد) اعضاء او خاشع خواهد گرديد (درنتيجه به عبادات الهى خواهد پرداخت). 5- هر كه براىعظمت خدا فروتنى كند گردنها (مردم) براى او رام شوند (و اظهار ذلّت نمايند). 6- خوب طاعتىاست فرمانبردارى و فروتنى (در مقابل حضرت حق جلّ و علا). 7- خوب ياردعائى است خشوع (و فروتنى در برابر حق). 8- هيچ عبادتىمانند فروتنى نيست. 9- فروتنى(نسبت به خدا و دوستان خدا) قرب و نزديكى و يا (در مقابل دشمن) پستى است. دشمن خدا 1- هر كه خداى سبحان خصم او باشد دليلش را باطلساخته و او را در دنيا و روز بازگشت او معذّب سازد (نعوذ باللّه من عذابه).ــــــــــــــــــــــــــــ ص 4022- من يكناللّه خصمه يدحض حجّته، و يكن له حربا 8817. الخطّ و القلم و الكتابة 1- الق دواتك،و أطل جلفة قلمك، و فرّق بين سطورك، و قرمط بين حروفك، فإنّ ذلك أجدر بصباحة الخطّ2459. 2- افتح بريةقلمك، و اسمك شحمته، و أيمن قطّتك، يجد خطّك 2465. 3- الخطّ لساناليد 706. 2- هر كه خدا دشمن او باشد حجّت او باطل گشته و خدا دشمن جنگ افروز اومىباشد. خط، قلم و نوشتن 1- دوات خود را ليقه بگذار و مركّب آن رااصلاح نما، و زبانه قلم خويش را دراز كن، و ميان سطرهاى خود جدايى انداز، و حرفهاىخود را نزديك به يكديگر بنويس، زيرا چنين كارى به زيبايى خط سزاوارتر است. 2- تراشيده قلمخود را واكن (يعنى آن را شق نما) و پره آن را ستبر و كلفت گردان (يعنى خيلى آن رانتراش كه نازك شود كه زود بشكند)، و قطّ زدن خود را راست بزن (يعنى به طرف راست بهنحوى كه اگر باطن قلم را در دست گرفته قطّ به طرف راست انسان و قلم قرار گيرد) تاخط تو نيكو و شيرين گردد. 3- خط زبان دستاست. (يعنى چنانكه زبان مقصود آدمى را به ديگران مىرساند با خط هم مقصود فهميدهمىشود). ــــــــــــــــــــــــــــ ص 403الخواطر 1- لقاحالخواطر المذاكرة 7624. المخاطر 1- المخاطرمتهجّم على الغرر 1271. الخطاء 1- كثرة الخطاءينذر بوفور الجهل 7092. خاطرهها 1- آنچه خاطرهها به آن (به علوم و معارف) آبستنمىگردد مذاكره است (كه اگر مذاكره نشود فراموش خواهند گرديد). به خطر افتاده 1- كسى كه خود را به خطر اندازد (يعنى كارى كندكه زيان در آن باشد) و يا گروبند، داخل شونده بر غرر است (يعنى در چنين كارى فريبخوردن متصور است، پوشيده نماند كه در اسلام گروبندى در اسب دوانى و تير اندازىاستثناء شده، و ممكن است مسابقه وسائل روز هم به آن ملحق شود، چون ملاك در هر دويكى است، اما مانند كشتى، فوتبال، وزنه بردارى، و مشت زنى نه تنها ستايش نشده بلكهمعلوم نيست شرعا جايز باشد (چنين احكامى را بايد از مرجع تقليد ياد گرفت). خطا 1- بسيارى خطا (گفتار و كردار نادرست) به بسيارى نادانىاعلام مىنمايد. ــــــــــــــــــــــــــــ ص 404الإخلاص و الخالص و المخلص 1- الإخلاص خطرعظيم حتّى ينظر بما يختم له 1560. 2- أخلص تنل2248. 3- أخلص للّهعملك، و علمك، و حبّك، و بغضك، و أخذك، و تركك، و كلامك، و صمتك 2400. 4- الزمالإخلاص في السّرّ و العلانية، و الخشية في الغيب و الشهادة، و القصد في الفقر والغنى، و العدل في الرّضا و السّخط 2460. 5- أخلصوا إذاعملتم 2480. 6- الإخلاصغاية 74. 7- الإخلاص فوز209. اخلاص 1- خالص نمودن طاعات و عبادات از براى خدا خطر عظيمى است تا به خاتمهكار و عاقبت احوال او نگاه شود. 2- خالص گردانتا برسى. 3- از براى خداعمل، و علم، و دوستى، و دشمنى، و گرفتن، و واگذاشتن، و گفتار، و خاموشى خود راخالص گردان. 4- اخلاص را درنهان و آشكار، و ترس (از خدا) را در غيب و شهود، و ميانه روى را در تهيدستى وتوانگرى، و عدالت را در خوشنودى و سخط لازم باش و جدا مشو. 5- (براى خدا)خالص گرانيد هرگاه عمل كنيد.
|
|
|
 |
|
 |
|