![]() | ![]() | ![]() |
4- هر كه ازخدا يارى جويد خداوند او را يارى كند. 5- بر تو بادبه يارى جستن از خداى و رغبت بسوى او در توفيق خود، و ترك تو هر گمان بد و يا هرصفت زشتى كه تو را در شبهه داخل ساخته و يا تو را به گمراهى بسپارد.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 10676- من استعانبذوي الألباب سلك سبيل الرّشاد 8912. المعونة
1- المعونةتنزل من اللّه على قدر المؤنة 1766. 2- على قدرالمؤنة تكون من اللّه المعونة 6172. 3- من وجّهرغبته إليك وجبت معونته عليك 8657. العهد و الوفاء به
1- الوفاء لأهلالغدر غدر عند اللّه سبحانه 1570. 2- الوفاء توأمالأمانة و زين الأخوّة 1865. 3- الوفاء حفظالذمام، و المروءة تعهّد ذوي الأرحام 2132. 6- هر كه به صاحبان عقلها (مراجعهكرده و از آنها) يارى طلبد (چه در مشورت و يا در معارف و آداب) راه راست و درست راپيموده است. استعانت و يارى دادن 1- كمك و يارى (از جانب خدا) به اندازهخرجى فرود آيد. 2- به اندازهخرجى و نياز از جانب خدا يارى خواهد شد. 3- كسى كه ميلو رغبت خود را به سوى تو متوجّه سازد (يعنى اظهار نياز كند) يارى او بر تو لازمخواهد بود. پيمان 1- به اهل بى وفائى وفا كردن بى وفائى است در نزد خداىپاك و منزّه. 2- وفادارىهمزاد امانت و زينت برادرى است. 3- وفادارىنگهداشتن حرمت مردم بوده، و جوانمردى يا آدميّت عهدهدار شدن (پرستى) خويشان است.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 10684- إنّ الوفاءتوام الصّدق، و ما أعرف جنّة أوقى منه 3510. 5- الوفاء نبل13. 6- الوفاء توأمالصّدق 271. 7- الوفاءسجيّة الكرام 290. 8- الوفاءعنوان وفور الدين، و قوّة الأمانة 1430. 9- إن وقعتبينك و بين عدوّك قصّة عقدت بها صلحا و ألبسته بها ذمّة، فحط عهدك بالوفاء، و ارعذمّتك بالأمانة، و اجعل نفسك جنّة بينك و بين ما أعطيت من عهدك 3724. 10- آفة العهودقلّة الرّعاية 3946. 11- آفة الوفاءالغدر 3960. 4- براستى كه وفا كردن به عهد و پيمان همزاد راستى است، و من سپرى رانگهدارندهتر از آن نمىشناسم (كه انسان را از آفتهاى دنيوى و اخروى نگاه دارد). 5- وفا دارىنشان نجابت و زيركى است. 6- وفاء همراهراستگوئى است (يعنى ملازم هم و از يكديگر جدا نمىشوند). 7- وفاء (بهحقوق مردم و حقوق الهى) خصلت كريمان است. 8- وفاء كردنعلامت وفور دين و قوّت امانت است. 9- اگر ميان توو دشمنت امرى واقع شد و كارى صورت گرفت كه به وسيله آن صلحى را منعقد كنى، و لباستعهد بر او پوشى، پس پيمان خود را به وفادارى نگه دار، و ذمّه خويش را به امانترعايت كن، و نفست را سپرى ميان خود و آنچه از پيمانت بخشيدهاى قرار ده. 10- آفتپيمانها كمى رعايت است (زيرا انسان در عهد بايد اهتمام بيشترى بكار برده آن را كمنشمارد، و گرنه عمل به آن نخواهد شد). 11- آفتوفادارى بى وفائى است.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 106912- إذا وعدتفأنجز 3985. 13- إذا عاقدتفأتمم 3994. 14- بحسنالوفاء يعرف الأبرار 4331. 15- حسبالخلائق الوفاء 4888. 16- حط عهدكبالوفاء يحسن لك الجزاء 4889. 17- دار الوفاءلا تخلو من كريم، و لا يستقرّ بها لئيم 5117. 18- سببالايتلاف الوفاء 5511. 19- سنّةالكرام الوفاء بالعهود 5556. 20- عليكبالوفاء فإنّه أوقى (أوفى) جنّة 6106. 21- الوفاءحلية العقل، و عنوان النّبل 1601. 12- هر گاه وعده كردى بجا آور و به وعده وفاكن. 13- هر گاهپيمانى ببندى پس آن را تمام كن. 14- بوسيلهنيكو وفا نمودن نيكوكاران و نيكان شناخته مىشوند. 15- حسب خلائق(و چيزى كه به آن فخر مىتوان كرد) وفادارى است. 16- عهد وپيمانت را به وفا كردن حفظ كن تا پاداش تو نيكو شود. 17- خانه وفا(يعنى وفاى به عهدها و وعدهها) از كريم خالى نبوده (يعنى شخص گرامى هميشه وفا داراست گويا وفادارى خانه است كه ساكن در آن فقط كريم است) و در آن لئيم مستقر نخواهدگرديد. 18- سبب الفت وانس وفادارى است. 19- طريقهافراد بلند مرتبه وفاى به عهدهاست. 20- بر تو بادبه وفادارى زيرا كه آن نگهدارندهتر (يا رساتر) سپرى است. 21- وفادارىزيور خرد، و علامت نجابت يا تندى زيركى است.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 107022- أشرفالخلائق الوفاء 2859. 23- الوفاءكرم، المودة رحم 10. 24- الوفاءعنوان الصّفاء 563. 25- الوفاء حصنالسّؤدد 1044. 26- الوعد مرض،و البرء إنجازه 1134. 27- ما باتلرجل عندي موعد قطّ، فبات يتململ على فراشه، و ليغدو بالظّفر بحاجته أشدّ منتململي على فراشي، حرصا على الخروج إليه من دين عدته و خوفا من عائق يوجب الخلف،فإنّ خلف الوعد ليس من أخلاق الكرام 9692. 22- شريفترين خويها وفاء نمودن به عهداست. 23- وفادارى(به حقوق الهى و مردم) كرم و بزرگوارى و دوستى نرمى و مهربانى است. 24- وفادارىدليل صافى بودن است. 25- وفا قلعه وحصار آقائى و سروريست (يعنى چنين خصلتى نمىگذارد بر شخص بزرگ وصلهاى بچسبد و ياكسى بر او زيانى وارد كند). 26- وعده كردنو قول دادن مرض است، و خوب شدن آن وفاء به وعده و عمل به قول خواهد بود. 27- هرگز هيچوعدهاى- كه در نزد من است براى مردى شب به روز نياورده كه آن مرد بر رختخواب خودمضطرب بوده و بى قرارى كند تا آنكه صبح كند و به حاجت خود (كه من به او وعدهدادهام) پيروز گشته از بى قرارى و اضطراب من بر رختخوابم از جهت حرص بر خروج بسوىاو از وعدهاش و ترس از مانعى كه موجب خلف وعده شود- سختتر نخواهد بود زيرا كهخلف وعده از اخلاق كريمان نيست (و خلف وعده بسيار قبيح است).ــــــــــــــــــــــــــــ ص 107128- ملاك الوعدإنجازه 9717. 29- نعمالخليقة الوفاء 9903. 30- نعم قرينالصّدق الوفاء، و نعم رفيق التّقوى الورع 9931. 31- نعم قرينالأمانة الوفاء 9903. 32- وعد الكريمنقد و تعجيل 10063. 33- وعداللّئيم تسويف، و تعليل 10064. 34- لا تعد بماتعجز عن الوفاء به 10177. 35- لا تضمن مالا تقدر على الوفاء به 10178. 36- لا تعدنّعدة لا تثق من نفسك بإنجازها 10297. 37- غير موفبالعهود من أخلف الوعود 6408. 28- ملاك وعده (و كمال آن) بجا آوردن آنست. 29- خوب خلقىاست وفادارى. 30- خوب همراهصدق است وفادارى، و خوب رفيق تقواست پارسائى. 31- خوب همراهامانتى است وفادارى. 32- وعده كريم(بلند مرتبه) نقد و تعجيل است (يعنى به زودى به وعده عمل كند). 33- وعده لئيم(پست مرتبه) پس انداختن، و دليل آوردن (كه من به اين جهت نتوانستهام عمل كنم) ويا مشغول ساختن است. 34- به چيزى كهاز وفاء به آن ناتوان باشى وعده مكن. 35- ضمانت مكنآنچه را كه بر وفاء آن قدرت ندارى. 36- هرگز بهوعدهاى كه اعتماد به وفا كردن آن از نفس خود ندارى وعده مده. 37- به عهد ووعدهها وفا كننده نيست كسى كه خلف وعدهها كند.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 107238- كن منجّزاللوعد موفيا بالنّذر 7141. 39- من وفىبعهده أعرب عن كرمه 8281. 40- من حفظعهده كان وفيّا 8285. 41- من أحسنالوفاء استحقّ الاصطفاء 8690. 42- الوعد أحدالرقين 1647. 43- إنجازالوعد أحد العتقين 1647. 44- المنعالجميل أحسن من الوعد الطّويل 2183. 45- إنجازالوعد من دلائل المجد 2193. 46- خلوص الودّو الوفاء بالوعد من حسن العهد 5084. 47- اعتصموابالذّمم في أوتادها 2490. 38- به وعده عمل نما و به نذر وفا كننده باش. 39- هر كه بهعهد خود وفا كند كرم خويش را ظاهر نمايد. 40- هر كه عهدخود را نگهدارى نمايد (و آنها را نشكند) وفا كننده خواهد بود (چنانكه خداوند درباره حضرت ابراهيم فرموده: وَ إِبْراهِيمَ الَّذِي وَفَّى النجم 37. 41- هر كه نيكووفادارى نمايد سزاوار برگزيدن (براى دوستى) شود. 42- وعده يكىاز دو بندگى است. 43- وفاى بهوعده يكى از دو آزادى است. 44- ندادن باملايمت و زبان خوش بهتر از وعده طول و دراز است كه آدمى را در رنج انتظار اندازد. 45- وفاى بهوعده از دليلهاى شرف و بلندى مرتبه است. 46- خالص بودندوستى و وفا كردن به وعده از نيكوئى عهد و پيمان است. 47- به ميخهاىپيمانها چنگ زنيد (يعنى وفا كنيد، و يا به عهد و پيمان كسانى دل ببنديد كه بر آنهااعتمادى بوده، و اهليت آن را داشته باشند نه سستــــــــــــــــــــــــــــ ص 107348- لا تثقنّبعهد من لا دين له 10163. 49- لا عهد لمنلا وفاء له 10788. 50- لا يوثقبعهد من لا عقل له 10804. 51- لن تأخذوابميثاق الكتاب حتّى تعرفوا الّذي نبذه 7442. 52- لا يدعونّكضيق لزمك في عهد اللّه إلى النّكث، فإنّ صبرك على ضيق ترجو انفراجه، و فضل عاقبتهخير لك من عذر تخاف تبعته، و تحيط بك من اللّه لأجله العقوبة 10344. 53- أشرفالهمم، رعاية الذّمام (الذّمم، و أفضل الشّيم صلة پيمانان، چنانكه گويا پيمانشانريسمانى است كه آن را به ميخى محكم بسته باشند). 48- به عهد وپيمان كسى كه دينى براى او نيست اعتماد مكن. 49- عهد وپيمان (و اعتمادى بر آن) نيست براى كسى كه وفائى براى او نيست. 50- اعتمادنمىشود به عهد و پيمان كسى كه براى او عقلى نيست. 51- هرگز بهعهد و پيمان قرآن اخذ نخواهيد نمود تا آنكه بشناسيد آنكه آن را كنار انداخته است(كه وقتى شناختيد از آنها بيزارى جسته تكليف خويش را خواهيد فهميد). 52- (تتمهكلامى است با مختصر تفاوتى از نامه 53- نهج البلاغه كه حضرت براى مالك اشتر نوشتهاست) هرگز تو را تنگى كه در عهد خدا لازم آيد به شكستن آن دعوت نكند، زيرا كهشكيبائى تو بر تنگى كه اميد گشايش آن و برترى عاقبت آن را دارى براى تو از بىوفائى و يا عذرى كه از دنباله آن ترسيده، و تو را عقوبت براى خاطر آن از جانب خدافرو گيرد بهتر خواهد بود. 53- شريفترينقصد و انديشهها (رعايت كردن حق و حرمت است يا)ــــــــــــــــــــــــــــ ص 1074الرّحم) 3305. 54- إنّ حسنالعهد من الإيمان 3379. 55- إنّ العهودقلائد في الأعناق إلى يوم القيامة، فمن وصلها وصله اللّه، و من نقضها خذله اللّه،و من استخفّ بها خاصمته إلى الّذي أكّدها و أخذ خلقه بحفظها 3650. 56- لا تعذرنّبعهدك، و لا تخفرن ذمّتك، و لا تختل عدوّك، فقد جعل اللّه سبحانه عهده و ذمّتهأمنا له 10370. 57- من أشرفالشّيم حياطة الذّمم 9397. 58- من أشرفالشّيم الوفاء بالذّمم 9427. 59- ما أيقنباللّه من لم يرع عهوده و ذمّته 9577. رعايت پيمانها و عهدها بوده و افزونترينخويها پيوند با خويش است. 54- براستى كهنيكوئى عهد و پيمان (يعنى وفاى به آن) از ايمان است. 55- براستى كهپيمانها گردن بندهائى هستند در گردنها تا روز قيامت، پس هر كه آن را پيوند كندخداوند او را پيوند نمايد، و كسى كه آن را بشكند خدا او را خوار سازد، و هر كه آنرا سبك شمارد عهدها شكايت او را بسوى آنكه در باب آن تأكيد فرموده و خلق خود را بهحفظ و نگهدارى آن فرا گرفته بود، كه حاكم على الإطلاق باشد. 56- هرگز بهعهد خود بى وفائى مكن، و پيمانت را مشكن، و با دشمنت مكر مكن، پس در حقيقت خداىسبحان عهد و پيمان او را براى او ايمنى قرار داده است (بنا بر اين ايذاء و آزار اوجايز نباشد.) 57- از شريفترين خصلتها نگهدارى عهد و پيمانهاست. 58- ازشريفترين خويهاست وفاء نمودن به عهد و پيمانها. و 59- به خدا يقين نكرده كسى كهعهدها و پيمانش را مراعات نكرده است.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 107560- من وردمناهل الوفاء روي من مشارب الصّفاء 9195. 61- من سكنالوفاء صدره أمن النّاس غدره 9218. 62- من دلائلالإيمان الوفاء بالعهد 9414. 63- من تمامالمروّة إنجاز الوعد 9415. 64- من أفضلالإسلام الوفاء بالذمام 9432. 65- ما أحسنالوفاء و أقبح الجفاء 9505. 66- ما أنجزالوعد من مطل به 9534. 67- وفاءبالذّمم (وفاء الذّمم) زينة الكرم 10074. 68- من أخفرذمّة اكتسب مذمّة 8108. 69- لكلّ ناكثشبهة 7284. 60- هر كه به سر چشمه وفادارى وارد شود از ظرفها و آبخورىهاى صفا(صافى اعمال و اخلاق و اجر و ثواب) سيراب گردد. 61- هر كهوفادارى در سينهاش قرار گيرد مردم از بى وفائى او ايمن گردند. 62- از دلائلايمان وفا نمودن به عهد و ميثاق است. 63- از تمامىمروت است بجا آوردن وعده (و عمل به آن). 64- از افزون- ين اسلام است وفا نمودن به عهد و پيمانها. 65- چه نيكوكرده وفادارى را و زشت نموده جفا (و بى خيرى و ترك احسان) را. 66- وعده رابجا نياورده است كسى كه تأخير اندازد آن را. 67- به عهد وپيمانها وفا نمودن زينت كردم (و بلندى مرتبه) است. 68- هر كه عهدو پيمانش را (كه در ذمه است) بشكند مذّمتى را كسب كرده است. 69- براى هرشكننده عهدى شبههاى است (و گرنه وفاء خواهد نمود). ــــــــــــــــــــــــــــ ص 1076العيب و النقص و العورة
1- أكبر العيبأن تعيب غيرك بما هو فيك 3167. 2- أعجز النّاسمن قدر على أن يزيل النّقص عن نفسه و لم يفعل 3177. 3- إنّ للنّاسعيوبا، فلا تكشف ما غاب عنك، فإنّ اللّه سبحانه يحلم عليها، و استر العورة مااستطعت يستر اللّه سبحانه ما تحبّ ستره 3505. 4- تكاد ضمائرالقلوب تطّلع على سرائر العيوب 4486. 5- تأمل العيبعيب 4489. عيب و نقص 1- بزرگترين عيب آنست كه غير خود را به آنچه در تست عيبنمائى. 2- ناتوانترينمردم كسى است كه قدرت دارد بر اين كه عيب و نقص را از نفس خود دور سازد و نكند.3- براستى كهبراى مردم عيبهائى است، پس آنچه را كه از عيوب از تو پنهان است آشكار مكن، زيراكه خداى سبحان بر آن حلم نموده او را رسوا نمىكند، پس تا قدرت دارى عورت رابپوشان، خداوند سبحان مىپوشاند آنچه را كه تو پوشاندن آن را دوست دارى (يعنى خداهم عيب تو را مىپوشاند). 4- نزديك استكه نهانيهاى دلها اطلاع يابند بر پوشيدههاى عيبها (يعنى بعضىها خيال نكنند كهگناهان را در خفا انجام داده كسى به آنها راه پيدا نمىكند، نه چنين است بلكه گاهىخداوند ضمائر دلها را از آن گناهان سرّى مطلع ساخته با فراست و يا مقدماتى از آنهاآگاهى پيدا مىكنند). 5- تأمل نمودندر عيب (ديگران) عيب و ناپسند است.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 10776- عجبت لمنيقال: إنّ فيه الشّرّ الّذي يعلم أنّه فيه كيف يسخط 6281. 7- عجبت لمنيوصف بالخير الّذي يعلم أنّه ليس فيه كيف يرضى 6221. 8- ذووا العيوبيحبّون إشاعة معايب النّاس ليتّسع لهم العذر في معايبهم 5198. 9- عجبت لمنينكر عيوب النّاس و نفسه أكثر شيء معابا و لا يبصرها 6267. 10- عين المحبّعميّة عن معايب المحبوب، و أذنه صمّاء عن قبح مساويه 6314. 6- عجب دارم از كسى كهگفته مىشود كه در او بديست و خود عالم به آنست كه در او بدى نيست، چگونه (از اينگفتن) خشمناك مىشود (يعنى نبايد انسان از تذكر ديگران ناراحت شود و راستى اگرناراحت مىشود كه به او بگويند: اين عيب را دارد پس در ترك آن بكوشد). 7- عجب دارم ازكسى كه به خوبى توصيف مىشود در صورتى كه مىداند در او نيست چگونه خوشنود مىشود.8- صاحبانعيبها شايع كردن عيبهاى مردم را دوست داشته (و اشاعه مىدهند) تا بر ايشان عذرىدر عيبهاى خود باشد (در جامعه انگشت نما نشوند بلكه همرنگ داشته باشند، در ضمنعيبهاى آنها مستهجن و مستنكر به حساب نيايد). 9- عجب دارم ازكسى كه عيوب مردم را بد مىداند، در صورتى كه عيب نفس او از همه بيشتر بوده و آنرا نمىبيند. 10- ديده دوستاز عيبهاى دوست نابينا، و گوشش از زشتى بديهايش ناشنواــــــــــــــــــــــــــــ ص 107811- غطاءالعيوب السّخاء و العفاف 6404. 12- كفى بالمرءشغلا (شغله) بمعائبه عن معايب النّاس 7055. 13- ليكفّ منعلم منكم عن عيب غيره ما يعرف من عيب نفسه 7362. 14- لينهك عنذكر معايب النّاس ما تعرف من معايبك 7359. 15- ليكن آثرالنّاس عندك من أهدى إليك عيبك و أعانك على نفسك 7373. 16- ليكن أحبّالنّاس إليك من هداك إلى مراشدك، و كشف لك عن معايبك 7374 خواهد بود (يعنى دوستىمانع آن خواهد شد هر چه از او ببيند حق و هر چه از او بشنود نيكو تصور نمايد). 11- پردهعيبها سخاوت و پرهيزكارى است. 12- براى مرداشتغال به عيوب خود كفايت مىكند كه ديگر به عيبهاى مردم بپردازد (يعنى كسى كه بهعيوب خود مشغول شد وقت آن را ندارد كه به اصلاح عيوب ديگران مشغول شود). 13- بايد عالمبه عيب غير خود را (از عيب ديگران) باز بدارد آنچه از عيب نفس خود مىداند (يعنىكسى كه خود به عيب ديگران معيوب بود حق ندارد ديگران را به همان عيب سرزنش كند). 14- بايد تو رااز ذكر عيبهاى مردم باز دارد آنچه كه از معايب خود مىدانى. 15- بايدبرگزيده ترين مردم در نزد تو كسى باشد كه عيبت را بسوى تو هديه آورده، و تو را برنفست (و بر اصلاح آن) يارى نمايد. 16- بايد محبوبترينمردم در نزد تو كسى باشد كه تو را به جايگاه رشد تو (كهــــــــــــــــــــــــــــ ص 107917- ليس كلّعورة تظهر 7462. 18- لو عرفالمنقوص نقصه لساءه ما يرى من عيبه 7580. 19- من طلبعيبا وجده 7753. 20- من بصّركعيبك فقد نصحك 7765. 21- من علم مافيه ستر على أخيه 8171. 22- من أبان لكعيبك فهو و دودك 8210. 23- من ساترعيبك فهو عدوّك 8211. 24- من كاشفكفي عيبك حفظك في غيبك 8260. راه صواب را بدست آورى) هدايت نموده، و از عيبهاى توپرده بردارد (و آنها را نشان تو دهد). 17- چنين نيستكه هر عيبى آشكار شود (يعنى بايد آدمى بكوشد تا پى به عيوب خود برد و يا نبايد بهكسى به مجرد عيب نديدن اعتماد نمود و يا نبايد آدمى عيوب خود را براى ديگران آشكاركند پوشيدن آن لازم است). 18- اگر كسى كهناقص (و معيوب است عيب و) نقص خود را بداند هر آينه آنچه از عيب خود مىبيند آن رابد خواهد دانست (ولى مع الأسف نمىداند و لذا نقص خود را بد نخواهد ديد). 19- هر كه طلبعيبى كند (و جوياى آن شود) آن را بيابد. 20- هر كه تورا به عيبت بينا گرداند در حقيقت تو را نصيحت كرده (و يا چنين كسى با تو صاف وبىغل و غش خواهد بود). 21- هر كه آنچهدر اوست (از عيوب و بدى) بداند بر برادر خود بپوشاند (يعنى آن عيوب را از ديگرى همافشاء نكند). 22- هر كه ظاهركند براى تو عيبت را پس او دوست است. 23- هر كه عيبتو را بپوشاند پس او دشمن تست. 24- هر كه عيبتو را به تو نشان دهد تو را در غيابت نگهدارى خواهد كردــــــــــــــــــــــــــــ ص 108025- من داهنكفي عيبك عابك في غيبك 8261. 26- من أبصرعيب نفسه لم يعب أحدا 8379. 27- من بحث عنعيوب النّاس فليبدأ بنفسه 8489. 28- من أنكرعيوب النّاس، و رضيها لنفسه، فذلك الأحمق 8865. 29- من أزرىعلى غيره بما يأتيه فذلك الأخرق 8866. 30- من أشدّعيوب المرء أن تخفى عليه عيوبه 9290. 31- ما يمنعأحدكم أن يلقى أخاه بما يكره من عيبه إلّا مخافة أن يلقاه بمثله قد تصافيتم علىحبّ العاجل و رفض الآجل 9675. (و غيبت تو را نخواهد نمود و يا اگر كسى عيب تو راگويد از تو دفاع نمايد). 25- هر كه تورا در عيبت مداهنه نمايد (و در رفع عيوبت بىتفاوت باشد) تو را در غيابت عيب كند. 26- هر كه بهعيب نفس خود بينا گردد احدى را عيب ننمايد. 27- هر كهتفتيش عيوب مردم مىكند پس لازم است كه به نفس خود ابتداء كند (و نخست به عيوبخويش بپردازد اگر عيبى در خود نديد به ديگران بپردازد). 28- هر كهعيبهاى مردم را انكار كند (و آنها را بد داند) و براى نفس خود به آنها راضى باشدپس او احمق است. 29- هر كه برغير خود به آنچه خود مىكند عيب نمايد پس او احمق و كم عقل است. 30- ازسختترين عيبهاى مرد (و آدمى) آنست كه بر او عيبهايش پنهان باشد (و عيوبش رانداند). 31- هيچ يك ازشما را منع نمىكند كه برادر خود را به آنچه ناخوش دارد از عيب او ملاقات نمايدمگر از ترس اين كه او نيز او را ملاقات كند به مثل آن (و او هم عيب شما را بگويددر صورتى كه بايد عيب يكديگر را بگوييد و بدين وسيلهــــــــــــــــــــــــــــ ص 108132- ما حفظغيبك من ذكر عيبك 9703. 33- ما ألاكجهدا في النّصيحة من دلّك على عيبك و حفظ غيبك 9704. 34- معرفةالمرء بعيوبه أنفع المعارف 9848. 35- لا تتّبعنّعيوب النّاس فإنّ لك من عيوبك إن عقلت ما يشغلك أن تعيب أحدا 10295. 36- لا تعبغيرك بما تأتيه، و لا تعاقب (و لا تعاتب) غيرك بذنب ترخّص لنفسك فيه 10384. خويشتنرا اصلاح كنيد اما) در حقيقت شما بر دوستى دنيا و ترك آخرت با هم صاف شدهايد (وصلح كردهايد كه عيوب يكديگر را نگوئيد، و ممكن است (ما) استفهاميه باشد يعنى چهشما را بر اين وا داشته كه منع كند يكى از شما... جز ترس، يعنى ترس را كناربگذاريد و عيب يكديگر را بگوئيد و بر دوستى دنيا و ترك آخرت متحد نشويد). 32- غياب تو راحفظ نكرده كسى كه (در غياب تو) عيب تو را ياد كند. 33- كوتاهىنكرده و كوشش خود را در نصيحت منع ننموده كسى كه تو را بر عيبت راهنمائى كرده و درغياب تو را حفظ نمايد. 34- شناخت مرد(و پى بردن آدمى) به عيوب خود سودمندترين شناخت هاست (چون وقتى آدمى عيوب خود راشناخت در صدد اصلاح آن بر آمده در نتيجه انسان صاف و مخلصى خواهد گرديد). 35- هرگز از پىتفحص عيبهاى مردم مرو، زيرا اگر دريابى براى تو هم از عيبهايت آن اندازه هست كهتو را مشغول سازد از اين كه كسى را عيب كنى. 36- غير خود رابه آنچه خود آن را انجام مىدهى (از اخلاق بد و كردار ناپسند) عيب منما، غير خودرا به گناهى كه براى نفس خود در آن رخصت دهى عقاب يا سرزنش مكن.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 108237-س تتبّعالعورات من أعظم السّموات 4580. 38- تتبّعالعيوب من أقبح العيوب و شرّ السّيّئات 4581. 39- من كشفحجاب أخيه انكشف عوراة بيته (بنيه) 8802. 40- من تتبّععورات النّاس كشف اللّه عورته 8796. 41- من تطلّععلى أسرار جاره انهتكت أستاره 8798. 42- من بحث عنأسرار غيره أظهر اللّه أسراره 8799. 43- من تتبّعخفيّات العيوب حرمه اللّه مودّات القلوب 8800. 44- استر عورةأخيك لما تعلمه فيك 2290. 37- عيوب و گناهان مردم را جستجو كردن و به دنبال آنرفتن از بزرگترين خصلتهاى بد است. 38- به دنبالعيبهاى مردم رفتن از زشتترين عيبها و بدترين گناهان است. 39- هر كه پردهبرادر خود را بگشايد اسرار و عيبهاى (فرزندان يا) خانه او گشوده شود. 40- هر كه درجستجوى عيبها و گناهان مردم باشد خداوند عيبهاى او را ظاهر كند. 41- هر كه براسرار همسايه خود آگاهى جويد پردههاى (اسرار) او دريده شود. 42- هر كه ازاسرار غير خود تفتيش نمايد خداوند اسرار او را آشكار سازد. 43- هر كه درجستجوى پنهانيهاى عيوب باشد خداوند او را از دوستى دلها محروم گرداند. 44- بر امرى كهاز برادر خود آگاه مىشوى بپوشان بخاطر آنچه را كه در خود مىدانى (و مايل نيستىكه اسرار تو نيز فاش گردد).ــــــــــــــــــــــــــــ ص 108345- استرالعورة ما استطعت يستر اللّه سبحانه منك ما تحبّ ستره 2354. 46- أمقتالنّاس العيّاب 2909. التعيير
1- من عيّربشيء بلي به 7859. العيش
1- أطيب العيشالقناعة 2918. 2- أسوء النّاسعيشا الحسود 2931. 3- أهنى العيشإطراح الكلف 1964. 45- هر اندازه كه توانائى دارى ستر عورت نما و عورت مردم رابپوشان تا خداوند سبحان آنچه را كه دوست دارى از ستر آن از تو بپوشاند، (عورت يعنىچيزى كه انسان از ديگرى پنهان كند از گناه و لغزش و خطا و مانند آن و راضى نباشدديگرى بر آن مطلع شود). 46- دشمنترينمردم عيب جو است. سرزنش 1- هر كه (ديگران را) به چيزى سرزنش نمايد خود به آنمبتلا گردد. زندگانى 1- پاكيزهترين زندگانى در حال قناعت است. 2- بدترين مردمبه حسب زندگانى حسود است (چون پيوسته عمر خود را در غم و اندوه بسر مىبرد). 3- گواراترينزندگانى بر انداختن مخارج زياد است كه سبب كلفت و زحمتــــــــــــــــــــــــــــ ص 10844- أحسن النّاسعيشا من عاش النّاس في فضله 3058. 5- أنعم النّاسعيشا من منحه اللّه سبحانه القناعة، و أصلح له زوجه 3295. 6- إنّ أهنأالنّاس عيشا من كان بما قسم اللّه له راضيا 3397. 7- إنّ أحسنالنّاس عيشا، من حسن عيش النّاس في عيشه 3636. 8- المنيّة، ولا الدّنية 360. 9- الموت، و لاابتذال الخزية (الحرّية) 361. 10- التّقلّل،و لا التّذلّل 362. 11- صلاح العيشالتّدبير 5794. مىشود. 4- نيكوترينمردم از نظر زندگانى كسى است كه مردم در زيادى او زندگانى نمايند (يعنى مردم از مازاد بر مؤنهاش بهرهمند گردند). 5- بارفاهترين مردم به حسب زندگانى كسى است كه خداوند سبحان به او قناعت را عطا كرده واز براى او جفت او را سازگار گردانيده است (چه زن باشد يا مرد گر چه ظاهرش زوجهاست). 6- براستىگواراترين مردم از نظر زندگانى، كسى است كه به آنچه خداوند براى او نصيب فرمودهخوشنود باشد. 7- براستىنيكوترين مردم از نظر زندگانى كسى است كه زندگانى مردم در زندگانى او نيكو باشد(يعنى مردم از او در رفاه زندگى كنند). 8- مرگ و نه پستى(يعنى مرگ از پستى و ذلت خوشتر است). 9- مرگ و نهخوارى رسوائى (يا خوارى آزادگى يعنى مرگ از خوارى رسوائى و از دست رفتن آزادگىخوشتر است). 10- كم شدن نهخوار شدن. 11- صلاحزندگانى تدبير و مديريت صحيح است.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 108512- قوام العيشحسن التّقدير، و ملاكه حسن التّدبير 6807. 13- من عاش مات7716. 14- من عاش فقدأحبّته 7866. 15- موت و حيّخير من عيش شقيّ 9761. 16- العيش يحلوو يمرّ 512. 17- آفة المعاشسوء التّدبير 3965. 18- ثلاث لايهنأ لصاحبهنّ عيش: الحقد، و الحسد، و سوء الخلق 4663. 19- جمال العيشالقناعة 4749. 20- لم يهنأالعيش من قارن الضّدّ 7533. 12- قوام زندگانى حسن تقدير، و ملاك آن نيكوئى تدبيراست. 13- هر كهزندگانى كند مىميرد (يعنى بعد از حيات ممات است). 14- هر كهزندگانى كند (و عمرش به درازا كشد) دوستان خود را از دست دهد (و يا هر كه به عيش ونوش بسر برد و به فكر ديگران نباشد دوستانش را از دست دهد). 15- مرگ شتابانبهتر از زندگانى بدبختى است. 16- زندگانىشيرين و تلخ است. 17- آفتزندگانى يا وسائل آن بدى تدبير است. 18- سه صفت استكه براى صاحب آن زندگانى نيست: كينه، و حسد و بد خلقى. 19- زيبائىزندگانى قناعت است. 20- زندگانىگوارائى ندارد كسى كه با دشمن همراه است (و با او معاشرت دارد).ــــــــــــــــــــــــــــ ص 108621- حسنالتّقدير مع الكفاف خير من السّعي في الإسراف 4830. 22- إيثارالدّعة يقطع أسباب المنفعة 1366. العين و غض الطّرف
1- غضّ الطّرفمن المروءة 6396. 2- غضّ الطّرفخير من كثير النّظر 6398. 3- غضّ الطّرفمن أفضل الورع 6400. 4- غضّ الطّرفمن كمال الظّرف 6403. 5- من غضّ طرفهأراح قلبه 9122. 6- من غضّ طرفهقلّ أسفه و أمن تلفه 9125. 21- نيكوئى تقدير در معيشت با كفاف (از روزى كه بسباشد) بهتر از كوشش در اسراف است. 22- برگزيدنراحتى و آسايش اسباب منفعت را قطع خواهد كرد. چشم و چشم پوشى 1- پائين انداختن چشم (اغماض از بدىهاى مردمو يا نگاه نكردن به آنچه حرام است نگاه به آن) از مردانگى است. 2- پائينانداختن چشم از بسيارى نگاه بهتر است (يعنى نظرهائى كه آدمى را به فتنه و فسادكشد). 3- پائينانداختن چشم از برترين پارسائى است. 4- پائينانداختن چشم از كمال زيركى است. 5- هر كه چشمشرا پائين اندازد يا باز دارد، دل خود را در آسايش قرار داده است. 6- هر كه چشمشرا پائين اندازد و يا باز دارد تأسّفش كم گشته و از تلف و ــــــــــــــــــــــــــــ ص 10877- نعم الورعغضّ الطّرف 9915. 8- نعم صارفالشّهوات غضّ الأبصار 9924. 9- لا مروّةكغضّ الطّرف 10453. 10- من لميتغافل و لا يغضّ عن كثير من الأمور تنغّصت عيشته 9149. 11- من أطلقطرفه جلب (اجتلب) حتفه 9124. 12- العين رائدالقلب (الفتن) 366. 13- العين بريدالقلب 368. 14- العيونطلائع القلوب 405. 15- العيونمصائد الشّيطان 950. هلاكت خود ايمن گردد. 7- خوب پارسائىاست پائين انداختن چشم. 8- خوببرگرداننده خواهشهاست پائين انداختن چشمها (چون تا چشم نبيند دل خواهش نكند). 9- هيچ مروّتىمانند پائين انداختن چشم نيست. 10- هر كهتغافل ننموده و از بسيارى از كارها چشم نپوشد زندگانى او ناصاف گردد. 11- هر كه چشمشرا رها كند (چه نسبت به محرّمات و يا به زيورهاى دنيوى) مرگش را جلب نمايد (و بههلاكت معنوى خواهد رسيد). 12- چشم ديدباندل (يا ديدبان فتنهها) است («رائد» كسى است كه صحرا نشينان در وقت كوچ كردن قبلاز خود او را فرستند كه جاى پر علفى پيدا كند). 13- چشم قاصددل است (يعنى در موجودات نظر مىكند تا دل عبرت گيرد و به معارف پى برد). 14- چشمهاجاسوسان دلهايند. 15- چشمهادامهاى شيطان است (كه به وسيله آنها صيد بدست آورد).ــــــــــــــــــــــــــــ ص 108816- إذا أبصرتالعين الشّهوة عمي القلب عن العاقبة 4063. 17- طوبى لعينهجرت في طاعة اللّه غمضها 5982. 18- قد أضاءالصّبح لذي عينين 6660. 19- أغض علىالقذى و إلّا لم ترض أبدا 2319. 20- اللّحظرائد الفتن 1047. 21- ليس فيالجوارح أقلّ شكرا من العين، فلا تعطوها سؤلها فتشغلكم عن ذكر اللّه 7519. 16- هرگاه چشم خواهش را ببيند دل از نظر كردن عاقبت كور گردد. 17- خوشا به آنچشمى كه در طاعت خدا پوشيدنش را ترك كند و شبها براى طاعت بيدار باشد. 18- بتحقيق صبحروشن شود براى صاحب دو چشم (ممكن است مثالى باشد براى وضوح مطلبى چنانكه گويند اينمطلب أظهر من الشمس است، و امكان دارد مراد روشنى راه حق باشد يعنى كسى كه داراىبصيرت و آگاهى ديده سر و دل او كار مىكند راه روشن را خواهد ديد). 19- بر خار وخاشاك روزگار چشم پوشى كن و گرنه هرگز راضى نشوى. 20- نگاه بهگوشه آخر چشم رائد فتنههاست. (چنانكه رائد صحرانشينان آنها را به مركز آب و علفراهنمائى مىكند نگاه به گوشه چشم نيز انسان را به فتنه و محل آن آشنا مىسازد). 21- در مياناندامها از چشم كمترين سپاسگزارى نيست پس خواسته آن را عطا نكنيد (شايد جهتش اينباشد كه كمتر در مصرف واقعى آن صرف مىشود، و يا آنكه هيچ وقت فارغ نيست از كارى كهدر آن شكر خدا كند) پس شما را از ياد خدا مشغول سازد. ــــــــــــــــــــــــــــ ص 1089العيان
1- ليس العيانكالخبر 7461. المعين
1- لا خير فيمعين مهين 10710. العيّ
1- أقبح العيّالضّجر 2912. 2- الخرس خيرمن العيّ (الغيّ) 505. ديدن با چشم 1- عيان و با چشم ديدن (و يقين) مانند خبرنيست (كه در آن احتمال صدق و كذب مىرود پس بايد در هر كارى آدمى بكوشد با يقينقدم بردارد به شنيدنىها اكتفا ننمايد). يارى كننده 1- خيرى نيست در يارى كننده خوار (يا خوار كنندهكه در يارى كردنش منت گذارد). عاجز شدن 1- زشتترين عاجز شدن و ناتوانى دلتنگى است (زيرا كهاگر كسى بسبب مصائب و مشكلات دلتنگ گردد و نااميد شود در مشكلات شكست خورده ازراهى كه نبايد شكست خورد، بخلاف ناتوانىهاى ديگر كه اگر كسى در كارش بسبب آنهاموفق نگردد معذور است). 2- گنگى و لالىبهتر از گمراهى يا عاجز بودن در گفتار است، (براى اين كه گنگى عيبى است ظاهرى، ولىعجز عيبى است باطنى).ــــــــــــــــــــــــــــ ص 10903- علامة العيّتكرار الكلام عند المناظرة، و كثرة التّبجّج عند المحاورة 6336. 4- لا بيان مععيّ 10510. 5- العيّ حصر216. 3- نشانه ناتوانى در وقت مناظره و بحث تكرار كلام، و در هنگام سخن گفتنبسيارى شادى نمودن است. 4- هيچ بيانىبا نادانى نيست (بلكه بيان و فصاحت و بلاغت بايد با دانائى همراه گردد). 5- عجز ودرماندگى تنگى سينه است. ــــــــــــــــــــــــــــ ص 1091باب الغين
المغبّة
1- قليل تحمدمغبّته خير من كثير تضرّ عاقبته 6742. المغبوط
1- المغبوط منقوي يقينه 1286. 2- ربّ مغبوطبرجاء هو داؤه 5315. 3- كم من مغبوطبنعمته و هو في الاخرة من الهالكين 6971. عاقبت 1- اندكى كه عاقبت آن نيكوست بهتراز بسيارى است كه سرانجام آن زيان داشته باشد. غبطه خورده 1- مغبوط (يعنى كسى كه داراى نعمتى است كه ديگرانبر او غبطه خورند) كسى است كه يقين او قوى باشد (نه آنكه مال و ثروت دنيائى دارد).2- بسا كسى كهمردم به فراخى عيش و زندگانى خوب او غبطه خورند آن درد او باشد (يعنى براى او زيانآور بوده مردم نمىدانند، مگر هر علم و يا هر منصب و مقام، و يا هر مال و ثروت وهستى براى انسان سودمند است بسا باشد كه سبب بدبختى طرف گردد، پس نبايد به آن غبطهخورد). 3- بسا كسى كهمانند نعمت او آرزو شود در صورتى كه او در آخرت از هلاك ــــــــــــــــــــــــــــ ص 1092المغبون
1- المغبون منشغل بالدّنيا وفاته حظّه من الاخرة 2010. 2- المغبون منفسد دينه 1287. 3- المغبون منباع جنّة عليّة بمعصية دنيّة 1352. 4- من أغبنممّن باع اللّه سبحانه بغيره 8083. الغباوة
1- الغباوةغواية 136. 2- ضادّواالغباوة بالفطنة 5926. شوندگان است. مغبون 1- مغبون (يعنى كسى كه گول خورده، متاعى را به كمتر ازقيمت خود فروخته يا به زياده از قيمت آن خريده) فردى است كه به دنيا مشغول شده، واز آخرت بىبهره شود. 2- مغبون كسىاست كه دين او فاسد باشد. 3- مغبون كسىاست كه بهشت بلند مرتبه را به گناهى پست مرتبه فروخته باشد.
![]() | ![]() | ![]() |