|
|
 |
|
 |
|
3- كينه فانىمىسازد، (چون هميشه در صدد انتقام و تلافى است و چون قادر بر انتقام نگردد پيوستهدر غم و غصه بوده لذا از غصه تباه خواهد گرديد). 4- كينه خصلتحسودان است، (زيرا نوعا كينه و دشمنى با حسد ملازم است حسود كينهور هم هست). 5- كينه جايگاهبرانگيختن خشم است. 6- كينه بدترينو پستترين عيبهاست. 7- كينه مرضىاست دردناك، و بيمارى است و بازا. 8- كينه خوئىاست پست، و مرضى است هلاك كننده. 9- از كينهورزى دلها با يكديگر، و دشمنى داشتن سينهها با يكديگر، و پشت گردانيدن نفسها ازيكديگر، و يارى نكردن دستها نسبت به ديگرى دورى گزينيد تا مالك كار خود شويد.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 30910- رأس العيوبالحقد 5242. 11- سبب الفتنالحقد 5522. 12- سلاحالشّرّ الحقد 5555. 13- شرّ ما سكنالقلب الحقد 5679. 14- شدّة الحقدمن شدّة الحسد 5757. 15- طهّرواقلوبكم من الحقد فإنّه داء موبي 6017. 16- عندالشّدائد تذهب الأحقاد 6212. 17- من اطّرحالحقد استراح قلبه و لبّه 8584. الحقود 1- ليس لحقودأخوّة 7483. 10- سر عيبها كينه است. (جدا كينه منشأ بسيارى از عيبها خواهد بود).11- سببفتنهها كينه است. 12- اسلحه بدىكينه است. 13- بدترينچيزى كه در قلب قرار گيرد كينه است. 14- شدت كينهاز شدّت حسد است. 15- دلهايتانرا از كينه پاك سازيد زيرا كه آن دردى است و بازا (اين عبارت مبالغه در شدّتبيمارى است). 16- در هنگامسختىها كينهها زائل شود (يعنى همه در فكر يكديگر باشند بعلاوه كينه اكثرا از راهرشك و حسد و بغض و عداوت است در آن زمان فرصت ياد آورى آنها نيست). 17- هر كه كينهرا كنار اندازد، دل و عقل او راحت باشد. كينه توز 1- براى كينهور برادرى نيست.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 3102- من كثر حقدهقلّ عتابه 7984. 3- من زرعالإحن حصد المحن 9157. 4- ما أنكد عيشالحقود 9480. 5- لا مودّةلحقود 10436. 6- الحقودمعذّب النّفس متضاعف الهمّ 1962. 7- الحقود لاراحة له 1007. التحقير 1- لا تزّدرينّأحدا حتّى تستنطقه 10207. 2- هر كه كينهاش بسيار باشد سرزنش و گله گزاريش كمباشد (زيرا مايل نيست نگرانى برطرف شود). 3- هر كهكينهها را زراعت نمايد محنتها را درو كند. 4- چه تيرهساخته است زندگانى كينهور را (مسلّم كينه ورى او) و يا چقدر عيش كينهور تيرهاست. 5- براى هيچكينهورى دوستى نيست. 6- كينهورنفسش در عذاب و اندوهش دو چندان است. 7- كينهوربرايش آسايشى نيست. كوچك شمردن 1- هرگز احدى را حقير مشمار تا آن را به سخن درآورى (اگر مستحق بود حقير شمار). ــــــــــــــــــــــــــــ ص 311التحقيق 1- لا عملكالتّحقيق 10483. 2- لا سنّةأفضل من التّحقيق 10638. الحق 1- الحقّ سيفقاطع 548. 2- الحقّ أفضلسبيل 589. 3- الحقّ أقوىظهير 716. 4- الحقّ أوضحسبيل 745. 5- الحقّ أحقّأن يتّبع 1215. 6- التّعاونعلى إقامة الحقّ أمانة و ديانة 1327. تحقيق 1- هيچ عملى مانند تحقيق (و بررسىحالات بيچارگان يا در علوم شرعيه) نيست. 2- طريقهاىافزونتر از تحقيق (در علوم و مسائل) نيست. حق 1- حق شمشيرى است برنده. 2- حق بهترينراه است. 3- حق قوىترينيار و پشتوانه است. 4- حقروشنترين راه است. 5- حق (امرثابت پاينده مانند آخرت) و يا راستى سزاوار است كه پيروى شود. 6- تعاون و يكديگررا بر اقامه حق امانت و ديانت است، (زيرا حق امانتىــــــــــــــــــــــــــــ ص 3127- الحقّ سيفعلى أهل الباطل 1444. 8- الحقّ منجاةلكلّ عامل (و حجّة لكلّ قائل) 1445. 9- بالحقّيستظهر المحتجّ 4235. 10- بالعدول عنالحقّ تكون الضّلالة 4266. 11- بلزومالحقّ يحصل الاستظهار 4352. 12- حقّ وباطل، و لكلّ أهل 4915. 13- حقّ يضرّخير من باطل يسرّ 4917. 14- خض الغمراتإلى الحقّ حيث كان 5066. 15- رحم اللّهرجلا رأى حقّا فأعان عليه، و رأى جورا فردّه و كان عونا است در دست همه و ديندارىهم منوط به آنست). 7- حق شمشيرىاست عليه اهل باطل، (كه در وقت مناسب به وسيله آن حاكم اسلام و قشون مسلمين آنهارا به جهنم واصل كنند). 8- حقرستگاريست براى هر عمل كننده، و برهانست براى هر گوينده. 9- به وسيله حقدليل آورنده پشت قوى مىكند. 10- به وسيلهميل از حق گمراهى تحقق پيدا مىكند. 11- به سببملازم حق بودن و از آن جدا نشدن استظهار (پشت قوى كردن) حاصل گردد. 12- (در جهانپيوسته) حق و باطلى است، و براى هر يك اهلى خواهد بود. 13- حقى كهزيان كند بهتر از باطلى است كه خوشحالى رساند (چون ضرر حق ضررى است دنيوى اما نفعاخروى دارد، ولى در باطل به عكس است). 14- براى رسيدنبه حق هر كجا كه هست در سختىها فرو رو (چه علوم حقه باشد و يا هر عمل واجبى). 15- خداوندرحمت كند مردى را كه حق را ببيند و آن را يارى كند، و جور وــــــــــــــــــــــــــــ ص 313بالحقّ على صاحبه 5215. 16- رحم اللّهامرأ أحيى حقّا، و أمات باطلا، و أدحض الجور، و أقام العدل 5217. 17- رأس الحكمةلزوم الحقّ، و طاعة المحقّ 5258. 18- طلبالتّعاون على إقامة الحقّ ديانة و أمانة 603. 19- عليكمبموجبات الحقّ فالزموها، و إيّاكم و محالات التّرهات 6154. 20- عودك إلىالحقّ خير من تماديك في الباطل 6286. ستم را ملاحظه نمايد پس آن را رد سازد، وياور حق باشد بر صاحب آن، و يا به وسيله حق يار و مدد كار رفيق خود گردد. 16- خداوندرحمت كند مردى را كه حق را زنده كرده و باطلى را بميراند، و ستم را زائل كرده، وعدل را بر پا دارد. 17- سر حكمت(يعنى علم راست و درست) ملازم حق بودن و از آن جدا نشدن و فرمانبردارى هر كه در آنباب محق بوده (كه امكان دارد مراد حجت خدا در هر عصر و زمانى باشد). 18- طلب يارىبر اقامه حق ديندارى و امان دارى است. 19- بر شما بادبه حقها يا به واجب كنندههاى حق (دلائل و براهينى كه حق را لازم كنند) بس از آنجدا نشويد، و دورى كنيد از بر گرديده شدههاى باطل (كه به واسطه شبهات از صورتباطل به صورت حق در آمدهاند). 20- بر گشتن توبه حق بهتر از كشيدن تو در باطل خواهد بود. (يعنى كسى كه راه باطلى را رفت وببطلان آن پىبرد وظيفه آنست كه به حق برگردد و بر باطل خود نايستد خجالت و انفعالرا كنار بگذارد به حق بپيوندد).ــــــــــــــــــــــــــــ ص 31421- عودك إلىالحقّ و إن تعبت خير من راحتك مع لزوم الباطل 6287. 22- في لزومالحقّ تكون السّعادة 6489. 23- فارق منفارق الحقّ إلى غيره، و دعه و ما رضي لنفسه 6578. 24- قليل الحقّيدفع كثير الباطل كما أنّ القليل من النّار يحرق كثير الحطب 6735. 25- قولواالحقّ تغنموا، و اسكتوا عن الباطل تسلموا 6778. 26- للحقّ دولة7317. 27- ليكن موئلكإلى الحقّ، فإنّ الحقّ أقوى معين 7381. 28- لن يدركالنّجاة من لم يعمل بالحقّ 7430. 21- برگشتن تو به سوى حق گر چه در رنج افتى بهتراز راحتى و آسايش تست كه همراه باطل باشى. 22- در ملازمبودن با حق نيكبختى مىباشد. 23- از كسى كهاز حق جدا شده و به غير آن ميل نموده مفارقت نما، و او را با آنچه براى نفسشپسنديده است (از ميل به باطل) واگذار. 24- اندك حقبسيار باطل را دفع كرده چنانكه اندك از آتش بسيار هيزم را مىسوزاند. 25- حق رابگوئيد تا نفع تمام بريد و از باطل خاموش باشيد تا سالم مانيد. 26- براى حقدولتى است (دائمى بر خلاف باطل كه براى آن جولان و دور زدنى است). 27- بايد برگشتتو به سوى حق باشد زيرا كه حق نيرومندترين يارى كننده است. 28- هرگزرستگارى را به دست نياورد كسى كه به حق عمل نكرده است.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 31529- من عملبالحقّ غنم 7650. 30- من عملبالحقّ ربح 7694. 31- من عملبالحقّ نجا 7739. 32- من عملبالحقّ أفلح 7811. 33- من صارعالحقّ صرع 7813. 34- من قالبالحقّ صدّق 7841. 35- من غالبالحقّ غلب 7881. 36- من حاربالحقّ حرب 7882. 37- من عاندالحقّ قتله (صرعه) 7889. 38- من عاندالحقّ لزمه الوهن 8077. 29- كسى كه به حق عمل نمايد نفع عمده برد. 30- كسى كه بهحق عمل كند فائده برد. 31- كسى كه بهحق عمل كرد نجات يافت. 32- هر كسى كهبه حق عمل نمايد رستگار گردد. 33- هر كه باحق كشتى گيرد (و با آن مبارزه كند) به زمين انداخته شود. (يعنى مغلوب گردد). 34- هر كه حقبگويد تصديق شود (گر چه ديگران به آن عمل ننمايند). 35- هر كه برحق غلبه كند مغلوب گردد (زيرا آخرتى هم هست). 36- هر كه باحق بجنگد (آنچه وسيله سعادت اوست از او) گرفته شود. 37- هر كه باحق دشمنى كند حق او را بكشد، و يا او را بيندازد. 38- هر كه باحق دشمنى نمايد سستى و ضعف ملازم او باشد. (يعنى از او جدا نشود).ــــــــــــــــــــــــــــ ص 31639- من عاندالحقّ كان اللّه خصمه 8109. 40- من لم ينجهالحقّ، أهلكه الباطل 8191. 41- من تعدّىالحقّ، ضاق مذهبه 8222. 42- من اعتزّبالحقّ أعزّه الحقّ 8433. 43- من أبدىصفحته للحقّ هلك 8486. 44- من اتّخذالحقّ لجاما اتّخذه النّاس إماما 8560. 45- من عملبالحقّ مال إليه الخلق 8646. 46- من استحيىمن قول الحقّ فهو أحمق 8650. 47- من جاهدعلى إقامة الحقّ وفّق 8651. 48- من نكب عنالحقّ ذمّ عاقبته 8655. 39- هر كه با حق دشمنى كند خداوند خصم او خواهد بود. 40- هر كه حقاو را نجات نبخشد باطل او را هلاك خواهد كرد. 41- هر كه ازحق تجاوز كند راه او تنگ گردد. 42- هر كه بهسبب حق عزت جويد حق او را عزت بخشد. 43- هر كه چهرهخود را مقبل حق نمايان سازد (يعنى روبروى حق قرار گيرد و با آن مبارزه كند) هلاكگردد (در نهج البلاغه كلمات قصار 179 اين عبارت هم اضافه شده «عند جهلة النّاس»ولى در خطبه 16 عبارت همين است بدون اضافه). 44- هر كه حقرا لجام (و وسيله كنترل خود) قرار دهد (چنانكه لجام اسب آن را كنترل نمايد) مردماو را پيشواى خود قرار دهند. 45- هر كه بهحق عمل نمايد خلق به سوى او رو آورد. 46- هر كه ازگفتار حق حيا نمايد او احمق (كم عقل) است. 47- هر كه براقامه حق پيكار نمايد توفيق يابد. 48- هر كه ازحق عدول كند عاقبت او مذموم گردد.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 31749- من استسلمللحقّ، و أطاع المحقّ كان من المحسنين 8851. 50- من جعلالحقّ مطلبه، لان له الشّديد، و قرب عليه البعيد 8899. 51- من أضعفالحقّ و خذله أهلكه الباطل و قتله 8910. 52- من كانمقصده الحقّ أدركه، و لو كان كثير اللّبس 9024. 53- من عاندالحقّ قتله، و من تعزّز عليه (على الباطل) ذلّله 9167. 54- من نصرالحقّ غنم 9200. 55- ما أكثر منيعترف بالحقّ و لا يطيعه 9521. 56- منازعالحقّ مخصوم 9750. 49- هر كه تسليم حق باشد، و فرمانبردار كسى باشد كه بر حق است،از نيكوكاران خواهد بود. 50- هر كه حقرا هدف و مقصود خود قرار دهد، براى او سخت نرم شده، و دور بر او نزديك خواهدگرديد. 51- هر كه حقرا ضعيف نموده و ترك يارى آن كند باطل او را هلاك كرده و بكشد. 52- هر كه مقصد(و غرض و هدف) او حق باشد آن را خواهد يافت هر چند بسيار پوشيده باشد (و در زيرپردهها و حاجب قرار گرفته باشد). 53- هر كه باحق دشمنى كند حق او را بكشد، و كسى كه بر آن غلبه خواهد حق او را خوار گرداند. 54- هر كه حق رايارى نمود نفع عظيم برد. 55- چه چيزبسيار كرده كسى را كه اعتراف به حق مىنمايد و آن را فرمان نمىبرد (يعنى چه باعثشده است جز هوا و هوس و نادانى). 56- نزاع كنندهبا حق (چه خداوند باشد و يا هر امر حقى از جانب خدا و يا از طرف ذى حق) دشمنى شدهاست.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 31857- نعمالدّليل الحقّ 9880. 58- لا تمسك عنإظهار الحقّ، إذا وجدت له أهلا 10188. 59- لا يؤنسنّكإلّا الحقّ، و لا يوحشنّك إلّا الباطل 10303. 60- لاتمنعنّكم رعاية الحقّ لأحد عن إقامة الحقّ عليه 10328. 61- لا يجتمعالباطل و الحقّ 10584. 62- لا يصبرعلى الحقّ إلّا الحازم الأريب 10610. 63- لا رسولأبلغ من الحقّ 10627. 64- لا ناصحأنصح من الحقّ 10642. 65- لا صاحبأعزّ من الحقّ 10667. 57- خوب راهنمائى است حق (زيرا آدمى را به مقصد مىرساند). 58- از اظهارحق امساك مكن هرگاه براى آن اهلى را يافتى. 59- هرگز تو راانس ندهد مگر حقّ و تو را رم ندهد مگر باطل. 60- هرگز رعايتحقى براى كسى (كه نسبت به شما دارد) از اقامه حقى بر او جلوگيرى نكند (يعنى بايدحق را بپا داشت گر چه در باره ذى حقى باشد). 61- باطل و حقجمع نمىشود (هر كه به دنبال باطل رود حق را از دست دهد و بالعكس هر كه پيرو حقبود از باطل بگريزد). 62- بر حق (وبر تلخى و عظمت آن) صبر نخواهد نمود مگر دور انديش عاقل. 63- نيستپيامبرى رساتر از حق (چون خود بخود منتشر خواهد شد و ممكن است مراد از حق خدا باشدكه رساتر بودن او جلّ و عزّ معلوم است). 64- نصيحتكننده و يا صاف دلى صافتر و يا پند دهندهتر از حق نيست. 65- مصاحبىعزيزتر از حق نيست.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 31966- لا يغلب منيستظهر بالحقّ 10685. 67- لا يخصم منيحتجّ بالحقّ 10686. 68- لا يدرك(لا يذلّ) من اعتزّ بالحقّ 10702. 69- لا يصبرللحقّ إلّا من يعرف فضله 10748. 70- لا يعابالرّجل بأخذ حقّه، و إنّما يعاب بأخذ ما ليس له 10819. 71- يسير الحقّيدفع كثير الباطل 10989. 72- خذلواالحقّ، و لم ينصروا الباطل 5077. 73- الحقّ أبلجمنزّه عن المحاباة و المراياة 1774. 74- اركب الحقّو إن خالف هواك، و لا تبع آخرتك بدنياك 2297. 66- مغلوب نخواهد شد كسى كه به حقپشت قوى مىكند. 67- مغلوب نخواهدشد كسى كه به حق احتجاج مىكند. 68- خوارنمىشود و يا ديده نمىشود كه خوارى به كسى رسد كه به سبب حق عزيز گشته است. 69- براى حق(خدا و آخرت و دين اسلام) صبر نخواهد نمود مگر كسى كه افزونى مرتبه آن رامىشناسد. 70- مرد بهگرفتن حقّش عيب نمىشود، همانا بگرفتن آنچه براى او نيست عيب خواهد شد. 71- اندك حقبسيار باطل را دفع مىكند. 72- حق را تركگفته و باطل را يارى ننمودند (يعنى آن اندازه بىرگ و بى غيرتند كه نه تنها حق رايارى نكردن به نصرت باطل نيز قيام نمودند). 73- حق درخشندهو روشن و دور از يارى كردن و انكار و جدال است. 74- سوار بر حقشو گر چه بر خلاف خواهش تو باشد، و آخرت خود را به دنيايت مفروش.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 32075- الزم الحقّينزّلك منازل أهل الحقّ يوم لا يقضى إلّا بالحقّ 2360. 76- الزمواالحقّ تلزمكم النّجاة 2485. 77- اعرفواالحقّ لمن عرفه لكم، صغيرا كان أو كبيرا، و ضيعا كان أو رفيعا 2564. 78- ألا و منلا ينفعه الحقّ يضرّه الباطل، و من لا يستقم به الهدى يجرّ به الضّلال إلى الرّدى2767. 79- أخسرالنّاس من قدر على أن يقول الحقّ و لم يقل 3178. 80- أفضل الخلقأقضاهم بالحقّ، و أحبّهم إلى اللّه سبحانه أقولهم للصّدق 3323. 81- المغلوببالحقّ غالب 1066. 75- ملازم حق باش و از آن جدا مشو تا فرود آورد تو را درمنزلهاى اهل حق روزى كه حكم نشود مگر به حقّ (قيامت). 76- از حق جدانشويد، تا رستگارى از شما جدا نشود. 77- در مقابلكسى كه حق تو را مىشناسد حق شناس باشيد كوچك باشد يا بزرگ، پست مرتبه باشد يابلند مرتبه. 78- آگاه باشيدكسى كه او را حق سودى نمىرساند او را باطل زيان مىرساند و كسى كه طريق هدايت اورا مستقيم نمىنمايد ضلالت و گمراهى او را به سوى پستى و رذالت مىكشاند. 79- زيانكارترين مردم كسى است كه بر گفتن حق قدرت دارد و نگويد. 80- افزونترينخلق حكم كنندهترين آنهاست به حق، و محبوبترين آنها نزد خداى سبحان گويندهترينآنهاست به سخن راست. 81- مغلوب بهحق (و كسى كه با ستم حقى را از او گرفته باشند) غالب است.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 32182- المحاربللحقّ محروب 1086. 83- القولبالحقّ خير من العيّ و الصّمت 1462. المحق 1- غرض المحقّالرّشاد 6423. حقوق اللّه تعالى 1- إعطاء هذاالمال في حقوق اللّه دخل في باب الجود 2074. 2- أخرج منمالك الحقوق، و أشرك فيه الصّديق، و ليكن كلامك في تقدير، و همّتك في تفكير، تأمنالملامة و النّدامة 2448. 82- جنگ كننده براى حق (كسى و بردن آن بستم) غارت شدهاست (چون در حقيقت كلاه سر او رفته و گرنه مغلوب گشته در واقع غارت شده نيست زيراعوض اخروى دارد). 83- گفتن حق ازعجز و خاموشى بهتر است. (يعنى اگر آدمى حق نمىگويد بايد عجز و خاموشى را اختياركند). ذى حق 1- غرض كسى كه بر حق است راه درست خواهد بود. حقوق خدا 1- بخشيدن اين مال در مصارفى كه خداوند واجب كردهاست داخل شده در باب جود خواهد بود. (يعنى در حقيقت جود نيست به زور خود را داخلكرده است). 2- از مال خودحقوق را (مانند زكات و خمس و ديون، انفاقات واجب) بيرون نما، و دوست خود را در آنشريك گردان، و بايد كه سخنت به اندازه، و همتت درــــــــــــــــــــــــــــ ص 3223- حق اللّهسبحانه عليكم في اليسر البرّ و الشّكر و في العسر الرّضا و الصّبر 4918. حقوق الناس 1- جعل اللّهسبحانه حقوق عباده مقدّمة لحقوقه، فمن قام بحقوق عباد اللّه كان ذلك مؤدّيا إلىالقيام بحقوق اللّه 4780. الاحتكار و المحتكر 1- المحتكرالبخيل جامع لمن لا يشكره، و قادم على من لا يعذره 1842. فكر كردن باشد، تا ازسرزنش و پشيمانى ايمن باشى. 3- حق خداىسبحان بر شما در آسانى و فراخى نيكى و شكر است، و در عسرت و تنگى راضى بودن وشكيبائى خواهد بود. حقوق مردم 1- خداوند سبحان حقوق بندگانش را مقدّمه حقوق خويشقرار داده، پس كسى كه قيام به حقوق بندگان خدا كرد اين عمل كشيده مىشود به قيامنسبت به حقوق خدا. (يعنى اگر كسى حقوق بندگان را مراعات نمود و آنها را ضايع نكردحقوق پروردگار را هم ضايع نخواهد ساخت). احتكار و محتكر 1- محتكر بخيل جمع كننده است براى كسى كه اورا شكر گذار نيست و فرود آينده است بر كسى كه معذور ندارد او را، (احتكار يا حبسمال است و ندادن حقوق واجب مانند خمس و زكات، و يا معناى اصطلاحى آنست كه عبارتباشد، از نگهداشتن اجناس مانند گندم و جو و... و نفروختن به طمع گران شدن كه دركتبــــــــــــــــــــــــــــ ص 3232- الاحتكاررذيلة 111. 3- الاحتكارداعية الحرمان 256. 4- المحتكرمحروم من نعمته 465. 5- من طبايعالأغمار إتعاب النّفوس في الاحتكار 9349. 6- كن مقتدرا(مقدّرا)، و لا تكن محتكرا 7139. 7- الاحتكارشيمة الفجّار 607. أحكام اللّه و حدوده 1- في حمل(عمل) عباد اللّه على أحكام اللّه استيفاء الحقوق و كلّ الرّفق 6524. فقهيّه مفصلبيان گرديده است). 2- احتكار صفتناپسندى است. 3- احتكارخواننده محروميت است. 4- احتكاركننده از نعمت خويش محروم است (يا به جهت اين كه از عمل خود سود ظاهرى نبرد و يااز ثواب و مزد حبيب اللهى محروم گردد). 5- از طبايع وخصلتهاى عوام مردم است و يا كسانى كه بدى عاقبت آن را نمىدانند به زحمت انداختنمردم در احتكار. 6- اندازهگيرنده (يا با قدرت) باش، و ظالم و يا احتكار كننده مباش. 7- احتكار خوىو خصلت گنه كاران است. احكام خدا و حدود آن 1- در واداشتن بندگان خدا (يا عمل بندگانخدا) بر احكام الهى استيفاى حقوق (و باعث اين خواهد بود كه هيچ حقى از كسى ضايعنشود) و تمام لطف است (زيرا كه آن سبب شود همه امور دينى و دنيوى منظم گردد و بعيدنيست كه اينــــــــــــــــــــــــــــ ص 3242- لو حفظتمحدود اللّه سبحانه لعجّل لكم من فضله الموعود 7591. 3- من قصّر عنأحكام الحرّيّة أعيد إلى الرّقّ 8530. الحكمة 1- الحكمة روضةالعقلاء، و نزهة النّبلاء 1715. عبارت به وظيفه حاكم و زمامداران ناظر باشد كه اگرآنها مردم را بر احكام خدا وادارند چنين خواهد شد). 2- اگر شماحدود خداى سبحان را نگهدارى كنيد (مانند اوامر و نواهى) هر آينه براى شما از فضلخود موعود را (آنچه را كه خدا وعده فرموده) تعجيل كند، (ممكن است مقصود مهدىموعود- ارواحنا فداه- باشد و امكان دارد هر چه را كه در برابر حفظ حدود و مقرراتخود قرار داده است باشد مانند نصرت، اجابت، روزى و...). 3- هر كه ازاحكام آزادى (يعنى احكام الهى كه سبب آزادى انسان در آخرت خواهد شد و يا احكامافراد آزاد) كوتاهى كند به سوى بندگى برگردانيده مىشود (و در آخرت گرفتار خواهدشد). حكمت 1- حكمت بوستان خردمندان و تفريح گاه مردم نجيب يا تندفطنتان است، (حكمت در بعض از روايات به طاعت خدا و فرمانبردارى همراه با معرفتامام، و در بعض روايات ديگر به معرفت امام و اجتناب كبائر، و در حديثى به معرفتفقه در دين، و مىتوان آن را بطور خلاصه به معرفت علم درست و صحيح تعريف كرد. و در كتب معتبره مانند كافى جلد 2 ص 53 و خصال روايت شده: روزىپيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در بعضى از سفرهايش به جمعيتى برخوردنمود پرسيد شما چه كسانى هستيد گفتند: مؤمنانيم فرمود: نشانه و حقيقت ايمان شماچيست گفتند: رضا بقضاى الهى، و تسليم فرمان او و تفويض به سوى او، حضرت فرمود:علماءــــــــــــــــــــــــــــ ص 3252- الحكمة لاتحلّ قلب المنافق إلّا و هي على ارتحال 1922. 3- الحكمةضالّة كلّ مؤمن، فخذوها و لو من أفواه المنافقين 1829. 4- الحكمة شجرةتنبت في القلب، و تثمر على اللّسان 1992. 5- استشعرالحكمة، و تجلبب السّكينة، فإنّهما حلية الأبرار 2324. 6- أوّل الحكمةترك اللّذّات، و آخرها مقت الفانيات 3052. 7- أفضل الحكمةمعرفة الإنسان نفسه، و وقوفه عند قدره 3105. 8- الحكمة ترشد5. حكماء يعنى آنها دانشمندان و حكيمانند، اگر راست گويان باشند. و نيز از آن حضرتروايت شده: كه خداى تعالى عطا كرده مرا قرآن، و از حكمت مثل قرآن، و خانهاى نيستكه در آن چيزى از حكمت نباشد مگر آنكه خراب مىباشد، آگاه باشيد فقيه شويد، وبياموزيد، و نادان مميريد). 2- حكمت در دلمنافق در نمىآيد مگر بدين نحو كه در آيد و از آن بيرون رود. 3- حكمت گمشدههر مؤمن است، پس آن را فرا گيريد گر چه از دهان منافقين باشد. 4- حكمت درختىاست كه در دل مىرويد و بر زبان ميوه مىدهد. 5- حكمت رالباس و شعار، آرامش و وقار را پيراهن خود قرار ده، زيرا كه آن دو زيور نيكوكاراناست. 6- اول حكمتترك لذتها، و آخر آن دشمن داشتن چيزهاى فانى است. 7- افزونترينحكمت شناختن آدمى است نفس خود را (چنانكه در حديث دارد: «من عرف نفسه فقد عرفربّه» هر كه نفس خود را شناخت پروردگار خود را مىشناسد، و معرفة النفس عامل شناختمبدأ و معاد خواهد گرديد) و ايستادن اوست نزد قدر خود (يعنى بيش از گليم خود پا رادرازتر نكند، از مردم توقع بيجا و بيش از اندازه نداشته باشد). 8- دانستن علومدينيه و معارف شرعيه و علم درست باعث رشد مىگردد.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 3269- الحكمة عصمة12. 10- الحكم رياضالنّبلاء 992. 11- إذا ضللتعن حكمة اللّه فقف عند قدرته، فإنّك إن فاتك من حكمته ما يشفيك فلن يفوتك من قدرتهما يكفيك 4086. 12- بالحكمةيكشف غطاء العلم 4273. 13- ثمرةالحكمة الفوز 4645. 14- ثمرةالحكمة التّنزّه عن الدّنيا، و الوله بجنّة المأوى 4653. 15- جمالالحكمة الرّفق، و حسن المداراة 4794. 16- حدّ الحكمةالإعراض عن دار الفناء، و التّولّه بدار البقاء 4900. 9- حكمت و دانائى نگهباناست. 10- دانش وحكمتها بوستانهاى زيركان است. 11- هرگاه ازحكمت خدا تو گم و محروم گردى و پى بحكمت او نبردى پس در نزد قدرت او توقف نما،زيرا اگر از حكمت او آنچه را كه شفا بخشد تو را از تو فوت گردد (از جهت مصالحىنصيب تو نگردد) پس هرگز از قدرت (و نشانههاى عظمت) او كه تو را بس خواهد بود ازتو فوت نخواهد گرديد (يعنى پيوسته مىتوانى از راه ديدن آثار، دين خود را محكمسازى، و ديدن آثار قدرت هميشگى است). 12- به وسيلهحكمت پرده علم برداشته مىشود. 13- ثمره حكمترستگارى و پيروزى است. 14- ثمره وميوه حكمت دورى و پاكيزگى از دنيا و شيفتگى نسبت به جنّة المأوى است (چنانكه گذشتيا نام بهشت مخصوصى است و يا نام مطلق بهشت خواهد بود). 15- زيبائىحكمت نرمى و حسن مدارا كردن است. 16- ميزان و ياحقيقت و يا منتهاى حكمت اعراض از سراى فانى (دنيا)ــــــــــــــــــــــــــــ ص 32717- حكمةالدّنيّ ترفعه، و جهل الشّريف يضعه 4927. 18- خذ الحكمةأنّى كانت، فإنّ الحكمة ضالّة كلّ مؤمن 5043. 19- خذ الحكمةممّن أتاك بها، و انظر إلى ما قال، و لا تنظره إلى من قال 5048. 20- زين الحكمةالزّهد في الدّنيا 5470. 21- ضالّةالعاقل الحكمة، فهو أحقّ بها حيث كانت 5896. 22- ضالّةالحكيم الحكمة، فهو يطلبها حيث كانت 5897. 23- عليكبالحكمة فإنّها الحلية الفاخرة 6081. و شيفتگى نسبت به سراى باقى (آخرت) خواهدبود. 17- حكمت پستمرتبه او را بلند مرتبه گردانيده، و نادانى بلند مرتبه او را پست مىگرداند. 18- حكمت را هركجا كه هست فرا گير زيرا كه حكمت گم شده هر مؤمن است. 19- حكمت را ازكسى كه آن را براى تو آورد فرا گير، و به آن چه گفته نظر نما، و بسوى كسى كه آن راگفته نظر مكن (يعنى به مطلب نگاه كن نه به گوينده مطلب). 20- زينت حكمتبىرغبتى در دنياست. 21- گمشده عاقلحكمت است پس او به آن سزاوارتر است هر جا كه باشد. 22- گمشده حكيم(صاحب علم و عمل راست و درست) حكمت است پس او آن را هر جا كه باشد جستجو مىنمايد.23- بر تو بادبه حكمت زيرا كه آن زيور فاخرى است. ــــــــــــــــــــــــــــ ص 32824- غنيمةالأكياس مدارسة الحكمة 6441. 25- قد يقولالحكمة غير الحكيم 6655. 26- قرنتالحكمة بالعصمة 6712. 27- كلّ شيءيملّ ما خلا طرائف الحكم 6896. 28- كيف يصبرعلى مباينة الأضداد من لم تعنه الحكمة 6991. 29- كلّما قويتالحكمة ضعفت الشّهوة 7205. 30- كسب الحكمةإجمال النّطق، و استعمال الرّفق 7223. 31- من تفكّهبالحكم لم يعدم اللّذّة 8127. 32- من لهجبالحكمة فقد شرّف نفسه 8279. 24- غنيمت و عمده سود زيركان مدارسه (درس گفتن و يادرس خواندن) حكمت است. 25- گاهى غيرحكيم حكمت را مىگويد. 26- حكمت بانگهدارى از گناهان مقرون است. 27- هر چيزىخسته كننده و ملالت آور است جز حكمتهاى تازه (كه طبع انسان از آن ملول نشود). 28- چگونه بردورى كردن از اضداد (اخلاق ذميمه و كردار ناشايست) صبر مىكند كسى كه حكمت او رايارى نكرده است 29- هر اندازه حكمت قوى گردد خواهش ضعيف شود. 30- كسب حكمت(و فايده عمده آن) نيكو گردانيدن گفتار و به كار بردن نرمى است. 31- هر كه بهحكمتها بهرهمند شود لذّت را از دست ندهد. 32- هر كه بهحكمت حريص باشد پس در حقيقت نفس خود را بلند مرتبه گردانيده است.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 32933- من عرفبالحكمة لا حظته العيون بالوقار 8518. 34- من ثبتت لهالحكمة عرف العبرة 8706. 35- من خزائنالغيب تظهر الحكمة 9254. 36- من الحكمةطاعتك لمن فوقك و إجلالك من في طبقتك، و إنصافك لمن دونك 9422. 37- من الحكمةأن لا تنازع من فوقك، و لا تستذلّ من دونك، و لا تتعاطى ما ليس في قدرتك، و لايخالف لسانك قلبك، و لا قولك فعلك، و لا تتكلّم فيما لا تعلم، و لا تترك الأمر عندالإقبال، و تطلبه عند الإدبار 9450. 33- هر كه به حكمت شناخته شود چشمها او را بهوقار بنگرند (يعنى مردم برايش احترام قائل بوده به گوشه چشم به او نظر كنند). 34- هر كه براىاو حكمت ثابت شود عبرت را بشناسد (يعنى از حوادث عبرت خواهد گرفت و اما در نهجالبلاغه حكمت 30 چنين دارد «و من تبيّنت» هر كه براى او حكمت آشكار گرديد إلخ). 35- ازخزانههاى غيب (الهى) حكمت ظاهر مىشود. 36- از حكمتاست فرمانبردارى تو از ما فوق خود، و احترام تو از كسى كه در مرتبه تو مىباشد، وانصاف و عدل تو در حق كسى كه مادون خودت خواهد بود. 37- از حكمتاين است كه با ما فوق خود نزاع ننمائى، و مادون خود را خوار و ذليل نگردانى، وچيزى را كه در قدرت تو نيست (و مقدورت نمىباشد) عهدهدار نشوى، و زبانت با دلت، وگفتارت با كردارت مخالف نباشد، و در آنچه نمىدانى سخن نگوئى، و كار در وقت اقبالترك نكنى، و در نزد ادبار طلب نمائى (بلكه بهر حال بايد به دنبال كار رفت و ممكناست مراد از (امر) فرمان خدا باشد كه اكثر مردم در فراخى و اقبال دولت امر خدا رازمين زده ولى در وقت تنگى و پشت كردن دولت رو به خدا آورند).ــــــــــــــــــــــــــــ ص 33038- مجلسالحكمة غرس (عرس) الفضلاء 9754. 39- لا تجتمعالشّهوة و الحكمة 10573. 40- لا تسكنالحكمة قلبا مع شهوة 10915. 41- لا حكمةإلّا بعصمة 10916. الحكماء 1- الحكماءأشرف النّاس أنفسا، و أكثرهم صبرا، و أسرعهم عفوا، و أوسعهم أخلاقا 2107. 2- الحكيم يشفيالسّائل، و يجود بالفضائل 1525. 38- مجلس حكمت درخت كاشتن (كه هر يك نهال فكرىغرس كرده و يا عروسى و خوردن و ليمه و غذاهاى رنگارنگ فكرى) فضلاء است. 39- خواهش وحكمت جمع نمىشوند. 40- حكمت ساكننمىشود در دلى كه با شهوت باشد (كه در آن خواهشهاى دنيوى زياد باشد). 41- نيست حكمتمگر به نگهدارى (از جانب خدا و يا نگهدارى خود از گناهان). حكيمان 1- حكماء (صاحبان علم راست و درست) شريفترين مردمهستند از جهت نفسها، و بيشترين آنانند از نظر شكيبائى، و سريعترين آنانند از راهعفو، و وسيع ترين ايشانست به حسب اخلاق و خويها. 2- حكيم سؤالكننده را شفا بخشد (يعنى جوابى گويد كه مرض او را مداوا كند) و با فزونىها بخششمىنمايد.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 3313- جالسالحكماء يكمل عقلك، و تشرف نفسك، و ينتف عنك جهلك 4787. 4- قد يزلّالحكيم 6609. 5- ليس بحكيممن شكى ضرّه إلى غير رحيم 7467. 6- ليس بحكيممن ابتذل بانبساطه إلى غير حميم 7498. 7- ليس بحكيممن قصد بحاجته غير حكيم (كريم) 7499. 8- من كشف عنمقالات الحكماء انتفع بحقائقها 9241. 9- إنّ كلامالحكيم إذا كان صوابا كان دواء، و إذا كان خطاء كان داء 3513. 3- با حكيمانمجالست نما، تا عقل تو كامل گشته، و نفست بلند مرتبه شده، و از تو نادانيت منتفىگردد. 4- گاهى حكيممىلغزد (يعنى چنان نيست كه هميشه به حق رسد). 5- حكيم نيستكسى كه بدى حال خود را به سوى غير رحيم (خدا يا صاحب ترحم) شكايت برد. 6- حكيم نيستكسى كه شكفته روئى خود را به سوى غير خويش بذل كند (مرحوم خوانسارى مىفرمايد: غرضاين است كه حكيم نسبت به غير خويشان اندازه شكفته روئى خود را نگاه مىدارد، وچندان زياد نمىكند كه باعث عدم وقار او شود در نظر ايشان). 7- حكيم نيستكسى كه براى حاجت خود غير كريم يا غير حكيمى را (خدا و يا مطلق حكيم) قصد كند. 8- هر كه ازگفتار حكماء پرده بردارد به حقائق آنها سودمند گردد. 9- براستى كهكلام و گفتار حكيم هرگاه درست باشد دواء خواهد بود، و چون خطاء از كار در آيد درداست (بنا بر اين خيلى بايد حكيم در گفتارش دقت كند). ــــــــــــــــــــــــــــ ص 332الحكومة و الولاية 1- الطّاعةجنّة الرعيّة، و العدل جنّة الدّول 1873. 2- الذّلّ بعدالعزل يوازي عزّ الولاية 2113. 3- استكانةالرّجل فى العزل، بقدر شرّه في الولاية 1898. 4- اعدل فيماولّيت، اشكر للّه فيما أوليت 2265. 5- احرس منزلتكعند سلطانك، و احذر أن يحطّك عنها التّهاون عن حفظ ما رقاك إليه 2396. 6- أقم النّاسعلى سنّتهم و دينهم، و ليأمنك برئهم، و ليخفك مريبهم، و تعاهد ثغورهم و أطرافهم2419. حكومت 1- فرمانبردارى سپر رعيت، و عدل سپر دولتهاست. 2- ذلّت وخوارى بعد از عزل با عزّت حكومت برابرى مىكند (پس نبايد براى تحصيل آن كوشيد چونچنين خوارى را پشت سر دارد). 3- خوارى مرددر بر كنارى و عزل به اندازه بدى آنست در حكومت. 4- در آنچهوالى شدى عدالت نما، و در آنچه بخشيده شدهاى شكر خدا كن. (در بعض نسخهها چنيناست: «أشكر على ما أوليت»). 5- منزلت ومرتبهاى كه در نزد فرمانده خود دارى حفظ نما، و دورى كن از اين كه تو را از آنمنزلت فرود آورد سستى و سهل انگارى از نگهدارى آنچه تو را بلند مرتبه كرده به سوىآن. 6- مردم را برسنّت و طريقه و دينشان بر پاى دار، و بايد كه بىگناهشان از تو ايمن بوده، و كسىكه گمان گناهى به او باشد از تو بترسد، و به سر حدّها و اطراف بلادشان رسيدگى كن.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 3337- اجعل الدّينكهفك، و العدل سيفك، تنج من كلّ سوء، و تظفر (تظهر) على كلّ عدوّ 2433. 8- احذر الحيفو الجور، فإنّ الحيف يدعو إلى السّيف، و الجور يعود بالجلاء، و يعجّل العقوبة والعقوبة و الانتقام 2446. 9- أقبح شيءجور الولاة 3010. 10- الملكسياسة 17. 11- الملك(الملل) يفسد الأخوّة 1108. 12- الرّياسةعطب 223. 13- الإنصافزين الإمرة 923. 7- دين را پناه، و عدالت را شمشير خود قرار ده، تا از هر بدىرهائى يافته، و بر هر دشمنى پيروز شوى، و يا غلبه كنى. 8- (تتمه كلامىاست كه آن حضرت به زياد بن ابيه فرموده چنانكه با مختصر تفاوتى در نهج البلاغهحكمت 468 ذكر شده است) از حيف و ميل بيت المال و از ستم بپرهيز، زيرا كه حيف و ميلدعوت به شمشير كرده. (يعنى مردم و يا حكومت عدل او را با شمشير ادب كنند)، و ستمبه جلا بر مىگردد، (يعنى باعث مىشود كه رعيّت زود جلاى وطن كرده ملك خراب گردد)و عقوبت و انتقام را به شتاب آورد (و خداى منتقم به زودى در دنيا انتقام كشد). 9- زشتترينچيز ستمگرى فرمانفرمايان است. 10- پادشاهىنگهبانى و حفظ و حراست رعيت است. 11- پادشاهى(يا آزرده كردن) برادرى را تباه مىسازد.
|
|
|
 |
|
 |
|