|
|
 |
|
 |
|
ــــــــــــــــــــــــــــ ص 1199الغنى (10)، و إن عضّته الفاقة شغله البلاء (11)، و إن جهدهالجوع قعد به الضّعف (12) و إن أفرط به الشّبع كظّته البطنة (13)، فكلّ تقصير به مضرّ،و كلّ إفراط له مفسد 7402. 22- من ماتقلبه دخل النّار 8302. 23- من سكنقلبه العلم باللّه سكنه الغنى عن خلق اللّه 8896. آورد (10) و اگر فقر و فاقه آنرا بگزد بلا و سختى او را مشغول سازد (ديگر به امر معاش خود نپردازد) (11) و اگرگرسنگى آن را به زحمت اندازد ناتوانى آن را بنشاند (12) و اگر سيرى آن از حد بگذردپرى و امتلاء شكم آن را به تعب اندازد (13) پس هر تقصيرى (و تفريطى) نسبت به آنضرر رساننده، و هر افراطى آن را فاسد كننده خواهد بود. (علامه بزرگوارخوانسارى تمام فرازها را مقابل هم انداخته و آنها را افراط و تفريط بحساب آورده وحد وسط ميان آنها را حكمت بيان داشته، و فرموده تنها جملهاى كه نقطه مقابل ندارد،جمله (8) مىباشد و نسبت به ابن ابى الحديد اعتراض دارد كه ايشان گفته هر كدام ازاين فرازها مطلب مستقلى خواهد بود نظرى در آنها به ضد و نقيض نيست، علّامه مزبورفراز اول را افراط در اميد به مرتبهاى كه به غير خدا نيز اميدوار است كه منشاءطمع و حرص خواهد بود دانسته و فرموده در فراز سوم تفريط در آنست كه يأس از رحمتخدا باشد و حكمت ميانه آنهاست، و فراز چهارم افراط، و پنجم تفريط يعنى خشم و رضامندى، و فراز ششم غلبه ترس، و فراز هفتم ايمنى و فراز نهم افراط در توانگرى، وفراز دهم تفريط در وقت درويشى، و فراز يازدهم ناتوانى در حال گرسنگى، و در فرازدوازدهم ثقل و سنگينى است در حال سيرى، و فراز هشتم بدون ضد خواهد بود و امكاندارد كه از زبان راوى سقط شده باشد). 22- هر كه دلشمرده باشد داخل آتش (جهنّم) گردد. 23- هر كه علمبه خدا (به اين كه اوست كه به تنهائى در جهان وجود مؤثر استــــــــــــــــــــــــــــ ص 120024- وقر قلب لميكن له أذن واعية 10106. 25- لا يصدر عنالقلب السّليم إلّا المعنى المستقيم 10874. 26- لا خير فيقلب لا يخشع، و عين لا تدمع، و علم لا ينفع 10913. 27- إنّ للقلوبخواطر سوء، و العقول تزجر منها 3433. 28- إنّ هذهالقلوب أوعية، فخيرها أوعاها للخير 3449. 29- إنّ هذهالقلوب تملّ كما تملّ الأبدان، فابتغوا لها طرائف الحكم 3549. 30- إنّ للقلوبشهوة و كراهة، و إقبالا و إدبارا، فائتوها من إقبالها، و تا او نخواهد كسى بجائىنرسد) در دلش جاى گرفت بىنيازى از خلق خدا در آن جاى گيرد. 24- كر گشته(يا كرباد) دلى كه براى آن گوش نگهدارندهاى نباشد. 25- از قلبسليم (و از دل سالم) صادر نخواهد گرديد مگر معناى مستقيم (و كار راست و درست). 26- نيست خيرىدر دلى كه فروتنى (در برابر حضرت حق) نكند، و چشمى كه اشك نريزد، و علمى كه نفعندهد. 27- براستىبراى دلها انديشهها و خواهشهاى بدى است كه عقلها از آنها جلوگيرى مىنمايند (پسبايد اطاعت عقل را نمود). 28- براستى كهاين دلها ظرفهائى هستند، پس بهترين آنها نگهدارندهترين (يا جمعكنندهترين آنهاستعلوم و معارف و نيتهاى) خير را. 29- براستى كهاين دلها ملول مىشوند چنانكه بدنها ملول خواهند شد، پس براى آنها تازههاىحكمتها (و حقايق و معارف تازه) را طلب نمائيد (زيرا نفس و دل با شنيدن و دركمعارف شنيدنى از خستگى و ملال بيرون آيند). 30- براستى كهبراى دلها خواهش و كراهت و اقبال و ادبارى است پس در وقتــــــــــــــــــــــــــــ ص 1201و شهوتها، فإنّ القلب إذا أكره عمي 3631. 31- القلبينبوع الحكمة، و الأذن مغيضها 2046. 32- أحي قلبكبالموعظة، و أمته بالزّهادة، و قوّه باليقين، و ذلّله بذكر الموت، و قرّرهبالفناء، و بصّره فجائع الدّنيا 2391. 33- ألا و إنّمن البلاء الفاقة، و أشدّ من الفاقة مرض البدن، و أشدّ من مرض البدن مرض القلب2775. 34- أين القلوبالّتي وهبت للّه و عوقدت على طاعة اللّه 2821. 35- أشدّالقلوب غلّا قلب الحقود 2932. 36- أفضلالقلوب قلب حشي بالفهم 3078. اقبال و خواهش آنها متوجه آنها شويد، زيرا كه قلب هرگاه اكراه شود و عمل جبرى از او خواهند كور گردد. 31- دل چشمهحكمت، و گوش محل فرو رفتن آنست (يعنى حكمت از دل مىجوشد و در گوشها فرو مىرود). 32- دل خود رابه پند و موعظه زنده دار، و آن را به بىرغبتى نسبت به دنيا بميران، و آن را بايقين قوى كن، و با ياد مرگ رام گردان، و به فانى شدن آرام نموده، و به مصيبتهاىدنيا بينا گردان. 33- آگاه باشيدعلى التحقيق از جمله بلاء است بىچيزى، و از بىچيزى سختر بيمارى بدن بوده، وسختتر از بيمارى بدن بيمارى قلب است. 34- كجاست آندلهائى كه از براى خدا بخشيده شده، پيوسته در طاعت خدا بوده، و بسته شدهاند براطاعت پروردگار 35- سختترين دلها بحسب ناصافى (و يا شدت تشنگى و سوزش) دل كينهتوز است. 36- افزونتريندلها دلى است كه از فهم و دريافت پر شده باشد.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص120237- إنّ للقلوبإقبالا و إدبارا، فإذا أقبلت فاحملوها على النّوافل، و إذا أدبرت فاقتصروا بها علىالفرائض 3633. 38- القلب خازناللّسان 261. 39- القلب مصحفالفكر 1087. 40- القلوبأقفال مفاتحها السّؤال 1426. 41- إنّما قلبالحدث كالأرض الخالية، مهما ألقي فيها من كلّ شيء قبلته 3901. 42- قلوبالرّجال وحشيّة، فمن تألّفها أقبلت إليه 6776. 37- براستى كه براى دلها اقبال وادبارى است (يعنى حالات دلها مختلف است، گاهى مشتاق فكر و تأمّل و عبادت و كارهاىخير است، و احيانا غير مشتاق بلكه پشت كرده كسل و ملول خواهند بود (پس هر گاهاقبال داشتند آنها را بر نوافل و عبادات مستحبى واداريد، و چون پشت كردند برواجبها و تكاليفى كه از آن چارهاى نمىباشد اقتصار نمائيد (كه در نتيجه چنانكهگذشت اگر اكراه شوند، دلها كور خواهند گرديد). 38- دلخزانهدار زبان است، هر چه در دل باشد زبان گوياى آن شود. 39- دل دفترخاطرات فكر است (يعنى هر چه در فكر گذرد در دل نوشته شود). 40- دلهاقفلهايند كه كليدهاى آن پرسيدن است (محتمل است مقصود از دلها هم دلهاى سائلهاباشد، و هم دل كسى كه از او سؤال شود، يعنى تا سؤال پيش نيايد نه از دل ديگرىمىتوان استفاده كرد، و نه دل انسان از دانش پر مىشود، پس راه آن پرسش خواهدبود). 41- جز ايننيست كه دل جوان مانند زمين خالى (از درخت و زرع و شوره) است هر چه در آن از هرچيزى (از علوم و معارف) القاء شود آن را مىپذيرد. 42- دلهاى مردانوحشى هستند، پس كسى كه الفت دهد آنها را رو مىآورند ــــــــــــــــــــــــــــ ص 1203القليل 1- قليل يدومخير من كثير ينقطع 6728. 2- التّقلّل ولا التّذلّل 362. أقل شيء 1- أقلّ شيءالصّدق و الأمانة 3168. القلّة 1- من قلّ ذلّ7656. القنوت 1- طول القنوتو السّجود ينجي من عذاب النّار 6005. بسوى او. كم و بسيار 1- كمى كه دائمى باشد بهتر از بسيارى است كه بريدهشود (چه در عبادت باشد و يا در احسان و انفاقات و يا در تحصيل علم و امثال آن). 2- كم شدن آرى،و خوارشدن هرگز كمترين چيز 1- كمترين چيز (در ميان مردم) راستى و امانت است. كم بودن 1- كسى كه كم باشد (چه از نظر علم و عمل و يا يار وانصار) خوار گردد. قنوت 1- طولانى كردن قنوت و سجود (آدمى را) از عذاب آتشرستگار مىسازد. ــــــــــــــــــــــــــــ ص 1204القنوط و القانط 1- عجبت لمنيقنط و معه النّجاة و هو الاستغفار 6258. 2- قتل القنوطصاحبه 6731. 3- كلّ قانطآئس 6842. القانع، و القناعة 1- القانع ناجمن آفات المطامع 1770. 2- اقنع تعزّ2260. 3- اقنع بماأوتيته، تكن مكفيّا 2333. 4- اقنعوابالقليل من دنياكم لسلامة دينكم، فإنّ المؤمن البلغة اليسيرة نا اميدى 1- من عجبدارم از كسى كه نوميد مىشود در صورتى كه با اوست رستگارى كه همان استغفار خواهدبود. 2- نوميدى (ازدرگاه خدا و رحمت او (صاحب خود را كشته است. 3- هر نوميدشوندهاى (از رحمت خدا) مأيوس است. قناعت و قناعتگر 1- قناعت كننده از آفتهاى طمعها رستگار است. 2- قانع باش تاعزّت يابى. 3- به آنچهداده مىشوى، قانع باش تا كفايت شده باشى. 4- به اندكى ازدنيايتان براى سلامتى خود قناعت نمائيد، زيرا كه مؤمن او را اندك قوتى از دنياقانع مىسازد.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 1205من الدّنيا تقنعه 2549. 5- أغنى النّاسالقانع 2863. 6- العبد حرّما قنع، الحرّ عبد ما طمع 413. 7- القناعةعنوان (عون) الفاقة 556. 8- القناعةأبقى عزّ 619. 9- المستريح منالنّاس القانع 624. 10- القناعةعلامة الأتقياء 627. 11- القناعةأهنأ عيش 933. 12- القناعةعزّ و غناء 690. 13- القناعةسيف لا ينبو 947. 14- القناعةرأس الغنى 1106. 5- بىنيازترين مردم كسى است كه قناعت كند. 6- بنده آزاداست مادامى كه قناعت كند، و آزاد بنده است هنگامى كه طمع كار باشد. 7- قناعت نشانهيا مددكار پريشانى است. 8- قناعتپاينده ترين عزّت است. 9- بىرنج ازمردم، شخص قانع خواهد بود. 10- قناعتنشانه پرهيزكاران است. 11- قناعتگواراترين زندگانى است. 12- قناعت عزّتو توانگرى است (يعنى سبب آن خواهد گرديد). 13- قناعتشمشيريست كه كند نمىشود (يعنى همه آرزوها و طمعها و رنج ها را قطع خواهد كرد،چنانكه شمشير چيزى را مىبرد). 14- قناعت رأستوانگرى است (يعنى سرمايه آن خواهد بود).ــــــــــــــــــــــــــــ ص 120615- القناعةتؤدّي إلى العزّ 1123. 16- القناعة والطّاعة توجبان الغنى و العزّة 1368. 17- القناعةعفاف 158. 18- القناعة نعمة164. 19- القناعةعزّ 66. 20- القانعغنيّ، و إن جاع و عرى 1405. 21- لا قناعةمع شره 10525. 22- إن تقنعتعزّ 3756. 23- إنّكم إلىالقناعة بيسير الرّزق أحوج منكم إلى اكتساب الحرص في الطّلب 3836. 15- قناعت(آدمى را) بسوى عزّت مىكشاند. 16- قناعت وفرمانبردارى حضرت حق موجب توانگرى و عزّت خواهند بود. 17- قناعتپارسائى است (چون ديگر بدنبال حرام نرود و به اندك اكتفا كند). 18- قناعتنعمتى است (چون انسان از تعب و رنجها راحت خواهد بود). 19- قناعت عزّتاست (زيرا وقتى چشم پوشى از مردم شود آدمى عزيز و محترم خواهد بود). 20- قناعتگرتوانگر است هر چند گرسنه و عريان باشد (زيرا تهيدستى كه شكيباست خود را غنى جلوهمىدهد و دست گدائى بسوى كسى دراز نمىكند). 21- هيچ قناعتىبا غلبه حرص نيست. 22- اگر قناعتكنى عزيز خواهى شد. 23- براستى كهشما به قناعت به رزق كم محتاج تريد، تا كسب كردن حرص در طلب (چون قناعت زحمت را برمىدارد، و حرص زحمت آور است).ــــــــــــــــــــــــــــ ص 120724- إنّكم إنقنعتم حزتم الغناء و خفّت عليكم مؤن الدّنيا 3847. 25- إذا حرمتفاقنع 4003. 26- إذا طلبتالغنى فاطلبه بالقناعة 4057. 27- بالقناعةيكون العزّ 4244. 28- ثمرةالقناعة الغناء 4599. 29- ثمرةالقناعة الإجمال في المكتسب و العزوف عنالطّلب 4634. 30- ثمرةالقناعة العزّ 4646 31- حسن القناعة من العفاف 4844 32- حسبك من القناعة غناكبما قسم لك اللّه سبحانه 4896. 33- حفظ ما فييدك خير لك من طلب ما في يد غيرك 4925. 24- براستى كه شما اگر قناعت كنيد،توانگرى را جمع كرده، و بر شما بار زندگى دنيا سبك گردد. 25- هر گاهمحروم از روزى باشى پس قناعت كن. 26- هر گاه طالبتوانگرى باشى پس آن را بوسيله قناعت بدست آور. 27- بوسيلهقناعت عزّت و ارجمندى بدست آيد. 28- ثمره وميوه قناعت و توانگرى است. 29- ثمره وميوه قناعت اعتدال در كسب (كه در آن افراط و تفريط نباشد) و ناخوش داشتن طلب وسؤال از مردم است. 30- ثمره قناعتعزّت (نزد خدا و خلق) است. 31- نيكوئىقناعت از پاكدامنى است. 32- از قناعتتو را بس بوده كه به آنچه خداوند سبحان قسمت تو نموده است بىنياز گردى، و به آناكتفا نمائى. 33- حفظ كردنآنچه در دست دارى براى تو از طلب كردن آنچه در دست غير ــــــــــــــــــــــــــــ ص 120834- طوبى لمنتجلبب بالقنوع، و تجنّب الإسراف 5956. 35- طوبى لمنخاف العقاب، و عمل للحساب، و صاحب العفاف، و قنع بالكفاف، و رضي عن اللّه سبحانه5977. 36- عليكبالقنوع فلا شيء أدفع للفاقة منه 6095. 37- على قدرالعفّة تكون القناعة 6179. 38- في القناعةالغناء 6468. 39- قد عزّ منقنع 6665. 40- قرن القنوعبالغناء 6718. 41- كلّ قانععفيف 6883. تست بهتر خواهد بود (يعنى قناعت را پيشه خود ساز تا محتاج ديگراننشوى). 34- خوشا بحالكسى كه خوشنودى به قسمت و نصيب را پيراهن خود كرده و از اسراف دورى گزيند. 35- خوشا بحالكسى كه از عقاب آخرت بلكه دنيا ترسيده، و براى روز حساب عمل نموده، و با پاكدامنىهمراه گشته، و به كفاف (روزى به اندازه كه محتاج به ديگرى نباشد) قانع شده، و ازخداى سبحان خوشنود باشد. 36- بر تو بادبخشنود بودن به نصيب و قسمت، زيرا كه هيچ چيزى بيچارگى را دفع كنندهتر از آننيست. 37- به اندازهپارسائى و پاكدامنى قناعت مىباشد. 38- در قناعتتوانگرى است. 39- در حقيقتعزيز و گرامى شد كسى كه قناعت كرده است. 40- با راضىشدن به نصيب توانگرى همراه است. 41- هر قناعتكنندهاى پارساست.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 1209 42- كفىبالقناعة ملكا 7013. 43- كن قنعاتكن غنيّا 7131. 44- لن توجد القناعةحتّى يفقد الحرص 7424. 45- لم يتحلّبالقناعة من لم يكتف بيسير ما وجد 7551. 46- من قنع غني7683. 47- من قنع شبع7704. 48- من تقنّعقنع 7705. 49- من قنع لميغتمّ 7771. 50- من قنعحسنت عبادته 7795. 51- من قنع قلّطمعه 7974. 52- من قنع بقسماللّه استغنى 8064. 42- براى قناعت كفايت مىكند پادشاهى (يا مالك بودن). 43- قناعتكننده باش تا توانگر گردى. 44- هرگز قناعتدريافت نشود (و بدست نيايد) تا آنكه حرص ناياب گردد. 45- به قناعتزيور نيافته كسى كه به اندك آنچه يافته اكتفا نكرده باشد. 46- كسى كهقناعت نمايد توانگر گردد (هم از نظر مادى و هم از نظر معنوى كه توانگر حقيقى آنستكه محتاج مردم نباشد). 47- كسى كهقناعت كرد سير گردد. 48- كسى كه خودرا به قناعت وادارد قانع شود. 49- هر كهقناعت كند غمناك نگردد. 50- هر كهقناعت كند عبادتش نيكو گردد. 51- هر كهقناعت كند طمعش كم باشد. 52- هر كه بهقسمت خدا قناعت كند بىنياز گردد.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 121053- من لميقنّع بما قدّر له تعنّى 8065. 54- من عدمالقناعة لم يغنه المال 8110. 55- من عدتهالقناعة لم يغنه المال 8123. 56- من قنعبرزق اللّه استغنى عن الخلق 8434. 57- من وهبت لهالقناعة صانته 8435. 58- من قنعتنفسه عزّ معسرا 8439. 59- من قنع كفيمذلّة الطّلب 8451. 60- من لزمالقناعة زال فقره 8461. 61- من رغب فينعيم الآخرة قنع بيسير الدّنيا 8507. 53- هر كه به آنچه براى او مقدر شده قناعتننمايد رنج برد. 54- هر كهنيابد قناعت را (يعنى قناعت نكند) مال او را توانگر نخواهد ساخت. 55- هر كه ازاو قناعت تجاوز كند مال او را توانگر نسازد (بنظر مىرسد اين روايت همان روايتقبلى است لفظ «عدم» به «عدته» تبديل گشته است). 56- هركه بهروزى خدا قناعت كند از خلق بىنياز گردد. 57- هر كهقناعت به او بخشيده شود قناعت او را (از نيازمنديها و ريختن آبرو) حفظ كند. 58- هر كه نفساو قانع باشد، در حالى كه محتاج است عزيز خواهد بود. 59- هر كهقناعت كند از خوارى طلب (از مردم) كفايت شود. 60- هر كهملازم قناعت باشد (و از آن جدا نشود) فقر و بيچارگى آن زائل گردد. 61- هر كه درنعمت آخرت راغب باشد به اندك دنيا قانع خواهد بود.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 121162- من قنعبقسم اللّه استغنى عن الخلق 8557. 63- من اكتفىباليسير استغنى عن الكثير 8844. 64- من أكرمالخلق التّحلّي بالقناعة 9359. 65- من شرفالهمّة لزوم القناعة 9435. 66- ما أحسنبالإنسان أن يقنع بالقليل و يجود بالجزيل 9660. 67- نعم الحظّالقناعة 9887. 68- نعمالخليقة القناعة 9941. 69- نال العزّمن رزق القناعة 9991. 70- لا كنزكالقناعة 10457. 71- القناعةأفضل الغنائين 1677. 72- القناعةأفضل العفّتين 1685. 62- هر كه به قسمت و نصيب الهى قانع باشد از خلق بىنيازخواهد گرديد. 63- هر كه بهاندك (از دنيا) اكتفا نمايد از بسيار بىنياز خواهد گرديد. 64- ازگرامىترين خصلت است زيور يافتن به قناعت. 65- از بلندىهمت است ملازم بودن قناعت (و از آن جدا نشدن). 66- چه نيكوستكه انسان به اندك قناعت كرده، و به بسيار بخشش نمايد. 67- خوببهرهايست قناعت كردن. 68- خوب خصلت وخوئى است قناعت. 69- به عزترسيده كسى كه قناعت روزى او شده است. 70- هيچ گنجىمانند قناعت نيست. 71- قناعتافزونترين دو توانگرى است (يكى توانگرى بسبب مال و ديگر بوسيله قناعت). 72- قناعت بالاتريندو پاكدامنى است (پاكدامنى از حرام و پاكدامنى ازــــــــــــــــــــــــــــ ص 121273- ألا و إنّالقناعة، و غلبة الشّهوة من أكبر العفاف 2760. 74- أعون شيءعلى صلاح النّفس القناعة 3191. 75- إنّ فيالقنوع لغناء 3377. 76- القناعةتغني 22. 77- كلّ قانعغنيّ 6830. 78- من كثرقنوعه، قلّ خضوعه 9126. 79- من قنع عزّو استغنى 9128. 80- لا أعزّ منقانع 10592. 81- القنوععنوان الرّضا 759. 82- عزّ القنوعخير من ذلّ الخضوع 6293. اسراف و طمع). 73- آگاه باش،براستى كه قناعت، و غلبه كردن بر شهوت از بزرگترين پارسائى است. 74- يارىكنندهتر چيز بر اصلاح نفس قناعت كردن است. 75- براستى كهدر قناعت هر آينه توانگرى است. 76- قناعتتوانگر مىسازد. 77- هر قناعتكنندهاى توانگر است. 78- هر كه رضايتاو به بهره و نصيب بسيار باشد، فروتنيش (در برابر مردم) كم خواهد بود. 79- هر كهقناعت كند، عزيز و بىنياز گردد. 80- نيستعزيزتر از قناعت كننده. 81- خوشنودبودن به نصيب و قسمت دليل رضا و خوشنودى به تقدير الهى است. 82- عزّتخوشنودى به نصيب بهتر از خوارى خضوع است (در برابر مردم).ــــــــــــــــــــــــــــ ص 121383- لا غنىكالقنوع 10507. القنية و المقتنيات 1- القنيةأحزان 102. 2- القنية سلب242. 3- القنية(الفتنة) تجلب الحزن 371. 4- القنيةينبوع الأحزان 395. 5- القنية نهبالأحداث 450. 6- إطّراحالكلف أشرف قنية 1209. 7- بقدر القنيةيتضاعف الحزن و الغموم 4278. 8- ثمرةالمقتنيات الحزن 4592. 83- هيچ توانگرى مانند خوشنودى به بهره نيست. اندوخته و يا به دست آمده از مال 1- بدست آمده از مالاندوههاست. 2- مالى كهبدست آمده يا نگه داشته شود رباينده (قرار و آرام) است. 3- آنچه كه كسبشده (و يا نگه داشته شود) حزن و اندوه را مىكشاند. 4- مال كسب شدهو نگه داشته شده چشمه اندوههاست. 5- مال كسب شدهو ذخيره گشته غارت حوادث است. 6- مشقتها راكنار ريختن برترين مال اندوخته شده است. 7- به اندازهاندوختن و ذخيره اندوه و غمها افزون مىشود. 8- ميوه اموالكسب شده و ذخيره اندوه است (يعنى هيچ ثمرهاى ندارد جز اندوه نگهدارى و طريقه مصرفآن و سپس جا گذاشتن آن براى ديگران). ــــــــــــــــــــــــــــ ص 1214القول و الكلام 1- الكلام بينخلّتي سوء: هما الإكثار، و الإقلال، فالإكثار هذر، و الإقلال عيّ و حصر 1854. 2- الإكثاريزلّ الحكيم، و يملّ الحليم، فلا تكثر فتضجر، و لا تفرّط فتهن 2009. 3- الكلام فيوثاقك ما لم تتكلّم به، فإذا تكلّمت صرت في وثاقه 2062. 4- الكلامكالدّواء قليله ينفع، و كثيره قاتل 2182. 5- أقللالكلام، تأمن الملام 2283. 6- أقلل كلامك،تأمن ملاما 2337. گفتار 1- سخن گفتن ميان دو خوى بد است: كه آنها پر گوئى، و كمگوئى است، پس پر گوئى بيهوده گوئى است، و كم گوئى عاجز بودن و درمانده شدن است.(بلكه بايد گفتن روى ميزان باشد). 2- پر گوئىحكيم را لرزانده، و بردبار را ملول مىسازد، پس بسيار مگو كه دلگير كنى، و كوتاهىمنما پس خوار شوى (رعايت حد وسط لازم است). 3- سخن در بندتست تا نگفته باشى آن را، پس هر گاه كه به سخن در آمدى تو در بند آنى (پس تا ممكناست نبايد سخن گفت كه از عهده آن بر آمدن بسى مشكل است). 4- سخن همچوندواء است اندكش سودمند، و بسيارش كشنده است. 5- سخن را كمكن، تا از سرزنش ايمن گردى. 6- كم كن سخنخود را، تا از سرزنش ايمن باشى.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 12157- إيّاك ومستهجن الكلام، فإنّه يوغر القلوب 2675. 8- إيّاك وكثرة الكلام، فإنّه يكثر الزّلل، و يورث الملل 2680. 9- إيّاك وفضول الكلام، فإنّه يظهر من عيوبك ما بطن، و يحرّك عليك من أعدائك ما سكن 2720. 10- إيّاك و مايستهجن من الكلام، فإنّه يحبس (يحيس) عليك اللّئام، و ينفّر عنك الكرام 2722. 11- إيّاك والكلام فيما لا تعرف طريقته، و لا تعلم حقيقته، فإنّ قولك يدلّ على عقلك، و عبارتكتنبىء عن معرفتك، فتوقّ من طول لسانك ما أمنته، و اختصر من كلامك ما استحسنته،فإنّه بك أجمل و على فضلك 7- بر تو باد به دورى از سخنان زشت و مستهجن، زيرا كهآن دلها را از خشم مىافروزد يا به كينه مىآورد آنها را. 8- بر تو بادبه دورى از بسيارى كلام و زياد حرف زدن، زيرا كه آن لغزش را زياد كرده، و ملالت رابجا مىگذارد. 9- دورى نما اززيادتيهاى كلام، زيرا كه آن از عيوب تو ظاهر مىكند آنچه را كه پنهان باشد، و برعليه تو از دشمنانى كه آرميده است تحريك مىنمايد (يعنى دشمن آرام بسبب زيادى كلامعليه تو بسيج شده زيانها ببار آورند). 10- بر حذر باشاز سخنى كه مستهجن و زشت باشد، زيرا كه افراد پست مرتبه را دور تو جمع كرده، و يانگه مىدارد، و مردم گرانمايه و بلند مرتبه را از تو مىرماند. 11- از سخنگفتن در آنچه راه آن را نشناخته، حقيقت آن را ندانى دورى نما، زيرا كه گفتارتراهنماى عقل تو، و عبارتت خبرگذار معرفت تو مىباشد، پس از درازى زبانت در آنچه كهاز آن ايمنى نگه دار (و در بيش از آنچه از آن خاطر جمعى حرف مزن)، و از سخنت آنچهرا كه آن را نيكو دانى اختصار كن، كه چنين كارى براى توــــــــــــــــــــــــــــ ص 1216 أدلّ 2735. 12- لا ينفعقول بغير عمل 10798. 13- أصدق القولما طابق الحقّ 3015. 14- أحسنالمقال ما صدّقه الفعال 3626. 15- أشبهالنّاس بأنبياء اللّه أقولهم للحقّ، و أصبرهم على العمل به 3172. 16- أقربالعباد إلى اللّه تعالى أقولهم للحقّ و إن كان عليه، و أعملهم بالحقّ و إن كان فيهكرهه 3243. 17- أقبح منالعيّ الزّيادة على المنطق عن موضع الحاجة 3244. 18- أصوبالرّمي القول المصيب 3264. زيباتر، و بر فضل و برترى تو رهنماتر است. 12- سودنمىدهد گفتارى به غير عمل. 13- راستترينگفتار آنست كه مطابق با حق باشد (كم و زيادى در آن نباشد). 14- بهترينگفتار آنست كه آنرا كردار تصديق كند (يعنى به آن عمل شود نه گفتن باشد اما عملنباشد). 15- شبيهترينمردم به پيمبران الهى حق گوترين آنها، و شكيباترين آنهاست بر عمل نسبت به آن. 16- نزديكترينبندگان به خداى تعالى حق گوينده ترين آنهاست هر چند كه عليه او بوده، و عمل كنندهآنهاست بحق گر چه در آن ناخوشى او باشد. 17- زشتتر ازناتوانى از گفتار زياده از قدر حاجت حرف زدن است. 18- درستترينانداختن تير سخن درست است.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 121719- أحسنالكلام ما زانه حسن النّظام، و فهمه الخاصّ و العامّ 3304. 20- أبلغالبلاغة ما سهل في الصّواب مجازه، و حسن إيجازه 3307. 21- أشرفالأقوال الصّدق 3321. 22- أحسنالكلام ما لا تمجّه الآذان، و لا يتعب فهمه الأفهام (الأذهان) 3377. 23- إنّ منالعبادة لين الكلام، و إفشاء السّلام 3421. 24- إنّ فضلالقول على الفعل لهجنة، و إنّ فضل الفعل على القول لجمال و زينة 3557. 19- بهترينسخن آنست كه آن را نيكوئى نظام (يعنى حسن تأليف و تركيب) زينت بخشيده، و آن را باسواد و بىسواد بفهمد (يعنى مغلق و پيچده نباشد). 20- رساترينبلاغت آنست كه گذر كردن آن در معناى درست آسان بوده، و موجز آوردن آن نيكو باشد(يعنى با اين كه مختصر است فهم آن هم آسان باشد). 21- شريفترينگفتارها سخن راست است. 22- بهترين سخنآنست كه گوشها آن را از ذهن نريخته، و به تعب و زحمت نيندازد فهم آن اذهان و يافهمها را (يعنى سخن بايد طورى باشد كه قابل هضم بوده فهمش آسان باشد). 23- براستى كهاز جمله عبادت است نرمى سخن، و پراكنده كردن و يا آشكار ساختن سلام. 24- براستى كهافزونى گفتار بر كردار هر آينه قباحت و زشتى است، و در حقيقت برترى كردار بر گفتارهر آينه زيبائى و زينت است.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 121825- سنّةاللّئام قبح الكلام 5551. 26- سامع هجرالقول شريك القائل 5581. 27- سوء المنطقيزري بالبهاء و المروّة 5621. 28- سوء المنطقيزري بالقدر، و يفسد الأخوّة 5622. 29- شرّ القولما نقض بعضه بعضا 5703. 30- شرّالرّوايات (الرّؤيا) أكثرها إفكا 5719. 31- عجبت لمنيتكلّم بما لا ينفعه في دنياه، و لا يكتب له أجره في أخراه 6283. 32- دع القولفيما لا تعرف، و الخطاب فيما لم تكلّف، و أمسك على طريق إذا خفت ضلالته 5138. 25- طريقه لئيمان زشتى كلام است (پيوسته به ديگران سخن زشت گويند). 26- شنونده سخنزشت شريك گوينده است (مگر آنكه از آن نهى نمايد). 27- بدى گفتارو بد زبانى ارزش و مروّت را عيبناك سازد. 28- بدى گفتارقدر و بهاء را عيبناك ساخته، و برادرى را فاسد مىنمايد. 29- بدترينگفتار آنست كه بعض آن بعض ديگر را نقض كند (يعنى يك روز حرفى بزند و روز ديگر برخلاف آن گويد). 30- بدترينحكايتها و نقلها (يا بدترين خوابها) آنست كه دروغ آن بيشتر باشد. 31- عجب دارماز كسى كه به چيزى سخن گويد كه در دنيايش او را سودى نبخشيده و مزد آن در آخرتبرايش نوشته نشود. 32- واگذار سخنگفتن را در آنچه نمىدانى، و خطاب را در آنچه به آن تكليف نشدهاى، و باز ايست ازراهى كه از گمراهى آن بترسى.ــــــــــــــــــــــــــــ ص 121933- ربّ كلامكلّام 5272. 34- ربّ كلامكالحسام 5273. 35- ربّ كلمةسلبت نعمة 5282. 36- ربّ حرفجلب حتفا 5286. 37- ربّ قولأشدّ من صول 5292. 38- ربّ فتنةأثارها قول 5292. 39- ربّ كلامجوابه السّكوت 5303. 40- ربّ نطقأحسن منه الصّمت 5304. 41- ربّ حربجنيت من لفظة 5313. 33- بسا سخنى كه بسيار زخم كننده است (يعنى دل را مجروح سازد،«جراحات السّنان لها التيام و لا يلتام ما جرح اللّسان» براى جراحتهاى سر نيزه وشمشير التيام و خوب شدنى است و لكن آنچه را كه زبان مجروح سازد خوب شدنى نيست). 34- بسا سخنىكه مانند شمشير برنده است. 35- بساكلمهاى كه نعمتى را بر بايد (بنا بر اين بايد اول فكر كرد). 36- بسا حرفىكه مرگى را بكشاند (يعنى سبب قتل انسانى گردد). 37- بسا گفتارىكه سختتر باشد از حملهاى (بنا بر اين نبايد هميشه حمله كرد). 38- بسافتنهاى كه برانگيزد آن را سخنى (پس بايد در سخن خوب تأمل كرد). 39- بسا سخنىكه پاسخ آن سكوت است (چون قابليت ندارد). 40- بسا سخنىكه خاموشى از آن نيكوتر است. 41- بسا ربودنمالى و يا برپا شدن جنگى از يك سخنى چيده شود (يعنى ثمره آن باشد، پس بايد آدمى درگفتارش خوب فكر كند).ــــــــــــــــــــــــــــ ص 122042- ربّ كلامأنفذ من سهام 5322. 43- فكّر ثمّتكلّم، تسلم من الزّلل 6568. 44- قد يضرّالكلام 6652. 45- قلّةالكلام يستر العيوب، و يقلّل الذّنوب 6767. 46- قلّةالكلام يستر العوار، و يؤمن العثار 6770. 47- قلّلالمقال، و قصّر الآمال 6792. 48- كم من حربجنيت من لفظة 6938. 49- كم من كلمةسلبت نعمة 6940. 50- كثرةالكلام تملّ السّمع 7081. 51- كثرةالكلام تملّ الإخوان 7118. 52- كثرةالكلام يبسط حواشيه، و تنقص معانيه، فلا يرى له أمد، و لا ينتفع به أحد 7130. 42- بسا سخنى كه از تيرها شكافندهتر باشد. 43- فكر كن آنگاه سخن بگو تا از لغزش سالم مانى. 44- گاهى سخنگفتن ضرر مىزند. 45- كمى سخنگفتن عيبها را پوشانيده، و گناهان را كم خواهد نمود. 46- كمى سخنعيب را پوشانده، و از لغزش ايمن مىسازد. 47- كم كن سخنگفتن را، و اميدها را كوتاه نما. 48- بسا جنگىكه از يك لفظى چيده شود. 49- بسا يككلمهاى كه نعمتى را بربايد (يعنى آن را از بين ببرد). 50- زيادى سخنگفتن، شنودن (و شنونده) را ملول و افسرده مىسازد). 51- بسيارى سخنبرادران را ملول مىسازد. 52- سخن بسيارحواشى و اطراف آن را پهن كرده، و معانى آن را كم نموده، ازــــــــــــــــــــــــــــ ص 122153- لكلّ قولجواب 7273. 54- من قلّكلامه قلّت آثامه 8405. 55- من قلّكلامه بطل عيبه 8411. 56- من قال مالا ينبغي سمع ما لا يشتهي 8417. 57- من سدّدمقاله برهن عن غزارة فضله 8419. 58- من حسنكلامه كان النّجح أمامه 8495. 59- من ساءكلامه كثر ملامه 8496. 60- من صحبهالحياء في قوله، زايله الخناء في فعله 8713. 61- من كثركلامه كثر لغطه، و من كثر هزله كثر سخفه 8964. براى آن نهايتى ديده نشده، و احدىبه آن سودمند نمىگردد. 53- براى هرگفتارى پاسخى است. 54- هر كه كمبگويد گناهانش كم گردد (زيرا اكثر معاصى بوسيله زبان انجام مىگيرد). 55- هر كه سخنشكم باشد عيب او باطل شود (يعنى ظاهر نگردد). 56- هر كه آنچهرا كه سزاوار نباشد بگويد آنچه را كه نخواهد (كه از آن كراهت داشته باشد) بشنود. 57- هر كهگفتارش را درست كند از بسيارى افزونى مرتبه خود برهان آورده است. 58- هر كه سخنشنيكو باشد پيروزى جلو روى اوست. 59- هر كه سخنشبد باشد سرزنش او بسيار باشد. 60- هر كه باگفتارش شرم و حياء همراه باشد فساد يا هلاكت از كردارش جدا شود (يعنى كارى نمىكندكه سبب هلاكت او گردد). 61- هر كه سخنشبسيار باشد سخنان پوچ و بيهوده او بسيار باشد، و كسىــــــــــــــــــــــــــــ ص 122262- من لم يجمل(لم يحمل) قيلا لم يسمع جميلا 8998. 63- من ساءلفظه ساء حظّه 9173. 64- مغرسالكلام القلب، و مستودعه الفكر و مقوّيه العقل، و مبديه اللّسان، و جسمه الحروف، وروحه المعنى، و حليته الإعراب، و نظامه الصّواب 9830. 65- لا تقولنّما يسوءك جوابه 10155. 66- لا تحدّثبما تخاف تكذيبه 10173. 67- لا تتكلّمبكلّ ما تعلم، فكفى بذلك جهلا 10187. 68- لا تنظرإلى من قال، و انظر إلى ما قال 10189. كه بازيش بسيار گردد كمى عقل او فراوانخواهد بود. 62- هر كهگفتار را نيكو ننمايد و يا تحمل سخنان زشت را نكند سخن زيبا و يا مدح و ثنائى رانشنود. 63- هر كه سخنشبد باشد بهره و نصيب او بد خواهد بود. 64- محل كاشتنسخن دل بوده، و مركز امانت سپردن آن فكر (كه آدمى در باره صحت و سقم آن بررسىنمايد)، و تقويت كننده آن عقل، و آشكار كننده آن زبان، و جسم آن حروف، و روح آنمعنى، و زيور آن اعراب، و نظام آن (و رشته و نخى كه آن را نگه مىدارد) درستىخواهد بود. 65- مگو آنچهرا كه جواب آن تو را بد آيد (كه از آن ناراحت شوى). 66- سخن مگو بهچيزى كه ترس تكذيب آن را دارى (بلكه حرفى بزن كه مردم آن را بپذيرند). 67- به هر چهمىدانى سخن مگو كه چنين كارى براى نادانى كفايت مىنمايد. 68- (درپذيرفتن و در ردّ و قبول و در اهميت و بىارزشى) بسوى كسى كهــــــــــــــــــــــــــــ ص 122369- لا تقل مايثقل وزرك 10230. 70- لا تقولوافيما لا تعرفون، فإنّ أكثر الحقّ فيما تنكرون 10245. 71- لا تحدّثالنّاس بكلّ ما تسمع فكفى بذلك خرقا (حمقا) 10250. 72- لا تردّعلى النّاس كلّما حدّثوك، فكفى بذلك حمقا 10251. 73- لا تقولنّما يوافق هواك، و إن قلته لهوا أو خلته لغوا، فربّ لهو يوحش منك حرّا، و لغو يجلبعليك شرّا 10270. 74- لاتتكلّمنّ إذا لم تجد للكلام موقعا 10274. 75- لا تقاولنّإلّا منصفا، و لا ترشدنّ إلّا مسترشدا 10296. مىگويد نظر مكن، و به چيزى كهمىگويد نظر كن. 69- نگو چيزىرا كه گناهت را سنگين كند. 70- سخن مگوئيددر آنچه نمىدانيد (و در باره آن شناسائى نداريد) زيرا بيشتر حق در چيزيست كهنمىشناسيد (بنا بر اين بمجرد شنيدن چيزى نبايد آن را انكار كرد). 71- به هر چهمىشنوى مردم را خبر مده پس چنين كارى براى حماقت يا كم عقلى كفايت مىكند. 72- هر چه مردمبتو خبر دادند (و تو از آنان شنيدى) رد مكن كه چنين كارى براى حماقت كفايت مىكند.
|
|
|
 |
|
 |
|