میخورد . پس ناچار بايد قانون مفرغ را كه مالتوس و ديگران ابداع وتأييد كردهاند ( 2 ) آقايان يك قانون عادلانه بدانند ، چيزی كه هست ،مدعی هستند كه در اين ميان يك اضافه ارزش میجوشد كه محصول عمل كارفرمانيست و كارفرما آن را میبرد . جرم كارفرما به عقيده آقايان اين نيست كهمزد كارگر را كمتر از ميزان واقعی میپردازد ، جرمش اين است كه اضافهارزش را مجانا میبرد ، در صورتی كه اضافه ارزش محصول چيزی است كه بهعقيده آقايان ، كارفرما به نرخ عادلانه آن را خريده است ، چرا بايدكارفرما را ظالم و استثمارگر دانست ؟ اگر شخصی فی المثل گاو و ياگوسفندی را به قيمت عادله بخرد و از نيروی توليد بچه و شير اينها بيشاز مقدار كاری كه صرف توليد اينها كرده است سود ببرد ، بايد او رامفتخوار و ظالم دانست ؟ ! نظريه ماركس در باب اضافه ارزش ، بيش از آن اندازه كه اثبات كندكارفرما استثمارگر است ، اثبات میكند كه استثمارگر نيست . آن وقتمیتوان كارفرما را استثمارگر دانست كه مزد كارگر را با مقياس اثر كارشبسنجيم نه با مقياس علل ايجاد نيروی كار وی ، اگر با مقياس اثر كار ویبسنجيم ، آن وقت میتوانيم ادعا كنيم كه قيمت واقعی مزد كارگر بايد بهتناسب اضافه توليد بالا برود و حق طبيعت زنده در مقابل حق طبيعت مردهبايد محفوظ بماند . میتوان بيان بالا را دليل دوازدهم بر رد نظريه " ارزش = كار " دانست، به اين بيان كه اگر ارزش هر چيز مساوی كاری باشد كه صرف ايجاد آن شدهاست لازم میآيد كه ارزش نيروی كار ، پاورقی : . 1 رجوع شود به كتاب " عقايد بزرگترين علماء اقتصاد " ص 82 و ص . 90 |