بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب چهره درخشان قمر بنی هاشم جلد 2, حجت الاسلام شیخ على ربانى خلخالى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     QAMAR000 -
     QAMAR001 -
     QAMAR002 -
     QAMAR003 -
     QAMAR004 -
     QAMAR005 -
     QAMAR006 -
     QAMAR007 -
     QAMAR008 -
     QAMAR009 -
     QAMAR010 -
     QAMAR011 -
     QAMAR012 -
     QAMAR013 -
     QAMAR014 -
     QAMAR015 -
     QAMAR016 -
     QAMAR017 -
     QAMAR018 -
     QAMAR019 -
     QAMAR020 -
     QAMAR021 -
     QAMAR022 -
     QAMAR023 -
     QAMAR024 -
     QAMAR025 -
     QAMAR026 -
     QAMAR027 -
 

 

 
 

Prev page

fehrest page

Next page

213. قسم دروغ او را فلج مى كند 
جناب آقاى عبدالحسين جواهر كلام كه قبلا هم از او دو كرامتنقل كرديم از پدر بزرگوارش چنين نقل مى كند:
13. والد ما جد اين جانب از پدر گراميش (عبدالحسين )نقل مى نمود كه مى گفت : دو نفر نزاع شخصى داشتند. پس از درگيرى ، قرار مىگذارند قسم بخورند و قسم را هم به نام نامى و اسم گرامى حضرتابوالفضل العباس ‍ عليه السلام ياد كنند. هر دو قسم ياد مى كنند و شخصى دروغگو ومدعى به محض قسم خوردن دچار فلج مى شود. سپس هر چه به اطبا و دكترها مراجعه مىكند بهبودى حاصل نمى كند، تا سرانجام به آستان مقدس ‍ حضرتابوالفضل العباس عليه السلام رو مى آورد ومتوسل به آن حضرت مى گردد.
214. صاحبان هميان كنار قبر من 
حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على اكبر قحطانى ، از ثقه معتمد، حاج رضا خرمىكربلايى (كه از ملازمين منبر مرحوم حاج شيخ مهدى مازندرانى صاحب كتاب معالى السبطينبود) نقل مى كند كه گفت :
14. شخصى از مجاورين كربلا، پيوسته ملتجى و ملتمس به درگاه حضرت سيدالشهداامام حسين عليه السلام و حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بود و از آنبزرگواران گشايشى در امر زندگى مى خواست . تا اينكه روزى در مسير راه ، چشمشبه هميانى افتاد كه پر از پولهاى رايج آن زمان بود. به نظرش رسيد كه از سوىحضرت عنايتى به او شده و آنچه مى خواسته نصيب وى گرديده است . هميان را برداشت وراهى منزل شد.
اتفاقا پول اين هميان مال عده اى از زوار بود كه آن را نزد شخصى كه وى را امين مىدانستند گذاشته بودند. صاحبان پول نزد شخص امين رفتند و از وىپول را مطالبه كردند. آن شخص هر چه التماس كرد كه خبر ندارم ، كسىقبول نكرد. تنها راه چاره ، متوسل شدن به حضرت سيدالشهدا امام حسين عليه السلامبود. پس از توسل ، شب حضرت سيدالشهدا امام حسين عليه السلام بود. پس ازتوسل ، شب حضرت سيدالشهدا عليه السلام به خواب آن كسى مى آيد كه هميان را پيداكرده بود و به وى مى فرمايد:
فردا اين افراد با اين نام و نشان براى زيارت كنار قبر من مى آيند، هميان را ببر و بهآنها بده .
آن مرد على الصباح مى آيد و آنچه را كه در خواب ازشكل و شمايل زائرين حضرت ديده بود، در بيدارى هم مى بيند، ولى نفس سركش مانع مىشود كه هميان را به آنها بدهد. مجددا شب ديگر باز خواب مى بيند كه حضرت سيدالشهداعليه السلام به وى فرمود: فردا زوار صاحب هميان در نزد قبر فرزندم على اكبر عليهالسلام هستند. هميان را به آنها بده . باز فردا شخصى مزبور به حرم حضرتسيدالشهدا عليه السلام مى رود و همان گونه كه امام حسين عليه السلام در خواب به وىفرموده بود مى بيند اشخاص مزبور كنار قبر مطهر حضرت على اكبر عليه السلامهستند. ليكن باز نفس سركش مانع مى شود كه هميان را به صاحبان آن پس بدهد.
شب سوم باز در عالم خواب مى بيند كه حضرت سيدالشهدا عليه السلام همراه حضرتاباالفضل العباس با يك هيبت و عظمت خاص حضور دارند و حضرتابوالفضل عليه السلام در حاليكه آثار غضب بر چهره اش وجود داشته و حربه اى دردست دارد، با خشونت به او خطاب مى كند كه : فردا، صاحبان هميان در كنار قبر من مى آيندو هميان را به آنها مى دهى !
از خواب بيدار مى شود و فردا به حرم حضرتاباالفضل العباس عليه السلام مى آيد و هميان را به آنها مى دهد. و ضمنا حضرت به وىمى فرمايد كه من كار تو را اصلاح مى نمايم . بارى ، با وعده حضرت قمر بنى هاشمعليه السلام حاجت آن شخص برآورده مى شود و كارش اصلاح مى شود.
215. بايد به حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلامبيايى و قسم بخورى
حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد هادى مجتهدى سيستانى (مقيم نجف اشرف ، برادرمرجع عاليقدر شيعه آيه الله العظمى آقاى حاج سيد على حسينى سيستانى دام ظله الواراف، از آقاى حاج شيخ هادى سيستانى (قائمى )نقل كردند كه گفتند:
15. يكى از همسايگان ما مريض شده و زنش درمنزل تنها بود. در غياب وى ، دزد قاليهاى منزل را برده بود. صاحبمنزل برايش يقين حاصل مى شد كه دزد از پشت بام آمده است . وقتى به همسايه مى گويندكه شما دزد منزل ما هستيد، او انكار مى كند. طبق رسوم مى گويند: بايد به حرم حضرتاباالفضل العباس عليه السلام بيايى و قسم بخورى . او هم مى گويد: بسيار خوب ،حاضرم قسم بخورم . به حرم حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام مى روند و متهمبدروغ قسم مى خورند كه دزدى نكرده است . پس از اينكه از حرم بيرون آمده و وارد منزلشمى شود، زبانش آويزان شده و با صورت به زمين مى خورد و سه روز درمنزل به همان صورت سر مى كند تا اينكه مى ميرد. اين است سزاى كسى كه به دروغبه نام حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام قسم بخورد.
216. اسب سوارى در بيابان پيدا شد 
جناب آقاى حاج عباس جعفرزاده ، از اهالى تنگستان از توابع بوشهرنقل كرد:
16. عده اى از اهالى بندر بوشهر، با كشتى به طرف بمبئى هند حركت مى كنند و دربرگشت از هند به طرف ايران ، شخصى در كشتى فوت مى كند. نزديكىساحل يك آبادى وجود داشت . جنازه را مى برند كه در آن آبادى دفن كنند. در راه ، اهالى آنمحل با شمشير و نيزه و اسلحه هاى مختلف به ايشان حمله كرده و مى گويند: ما نمىگذاريم جنازه خود را در اين محل دفن كنيد، زيرا شما كافريد.
اين جمعيت به طور دسته جمعى ، رو به طرف عراق بويژه كربلاى معلى كرده ، پس ازعرض ارادت به محضر مبارك حضرت ابوالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلامعرض مى كنند.
يااباالفضل العباس عليه السلام ، آيا سزاوار است كه اين مرد كه از محبين شمااهل بيت عليهم السلام مى باشد، به دريا افكنده شود و ماهيهاى دريا او را بخورند؟
راوى نقل مى كند: پس از توسل به حضرتابوالفضل العباس عليه السلام ، ناگهان مشاهده كردند كه اسب سوارى در آن بيابانپيدا شد و در حاليكه در دستش سرنيزه اى بود به آن هندوها حمله كرد و آنان را متفرقكرد. سپس ‍ دستور داد كه جنازه خود را دفن كنيد، آنها ديگر برنخواهند گشت . جمعيت جنازهرا دفن كردند و با خيال راحت به كشتى برگشتند.
217. بچه را زدى حضرت عباس عليه السلام به دستت بزند 
خطيب گرانقدر و دانشمند محترم حجه الاسلام و المسلمين جناب آقاى حاج شيخ اشرفكاشانى دامت بركاته كه قبلا نيز از ايشان كراماتىنقل شده است ، يكى از مشاهدات خودشان را چنين بيان مى كنند:
17. ديگر از مشاهدات حقير درباره كرامات حضرتابوالفضل العباس ‍ عليه السلام باز مربوط به همان دوران 8 سالگى است . آن زمان منبه مكتب مى رفتم و مقارن با دورانى بود كه پهلوى لعين دستور داده بود كهاول محرم ، مراسم سينه زنى و مجلس روضه خوانى موقوف باشد به طورى كه از طرفشهربانى به مدرسه ها دستور داده شده بود كه اگر شاگرد مدرسه اى در كوچه بهذكر نوحه خوانى ديده شود، پدرش را جلب كنند. اما بچه ها گوش ندادند و روز 9 محرمالحرام ، كه در كاشان روز عباس على است بچه ها شروع به نوحه خوانى كردند. يادممى آيد اين بيت را مى خواندند:

عباس ، از كف بريز آب روان را
عباس ، بشنو فغان كودكان را
يكمرتبه سرو كله عباس خان پليس پيدا شد. او سر پاسبان بود و قد بلندى داشت كههمه مردم از او مى ترسيدند. با آمدن وى بچه ها فرار كردند. در اين ميان او يك بچه راگرفت و جلوى مادرش به صورت او سيلى زد. مادر بچه گفت : بچه را زدى ، حضرتابوالفضل العباس عليه السلام به دستت بزند!
عباس خان همان شب براى گرفتن سارق مى رود. سارق مسلح بوده و به وى شليك مىكند. فشنگ به دست عباس خان مى خورد و آن را شديدا مجروح مى گرداند فردا مردمكاشان ديدند عباس يك دست ندارد!
218. دعاى هر دو مستجاب شد 
جناب حجه الاسلام آقاى شيخ محمد سمامى حائرى ، از مرحوم آيه الله حاج سيد محمد كاظمقزوينى (ره ) (متوفاى 13 جمادى الثانيه 1415 ه‍ ق ) صاحب تاليفات كثيرهنقل كردند كه ايشان فرمودند:
18. يكى از خانهاى ايران با خانواده اش به زيارت عتبات مشرف گرديد. خان دخترزيبايى داشت كه در اين سفر همراه او بود. دختر به حرم حضرتابوالفضل العباس عليه السلام مشرف شد و يكى از خدمه خان شيفتهجمال او گشت . خادم ، در كنار ضريح مطهر دستش را روى دست دختر گذاشت . دختر فورارو به قبر حضرت كرده و عرض كرد: آيا سزاوار است در كنار ضريح شما اين چنين بهمن بى ادبى نمايند؟
يااباالفضل عليه السلام ، دستش را قطع كن !
پس از چند روز قرار شد كه خان حركت كند. خادم مزبور هم هرچه داشت فروخت و پنجاهليره طلا را در كيسه اى قرار داد و همراه با قافله خان حركت كرد. در راه خان متوجه شدكه پولش را به سرقت برده اند (مبلغ پولى را كه همراه داشت ، يكصد ليره بود) قرارشد كه افراد قافله را تماما وارسى كنند. پس از وارسى ، كيسه كه پنجاه ليره در آنبود كشف شد به خان خبر دادند به نزد اين شخص كه همراه خان بود كشف شد. معلوم شدپنجاه ليره است . به خان خبر دادند. خان تصور كرد كه اينپول ، مال اوست . دستور داد پول را گرفتند، و دست وى را به عنوان سارق قطع كردند.
پس از مدتى پول ، در ميان اثاثيه خان پيدا گرديد و خان از اين بابت سخت ناراحت شدو در صدد عذر خواهى برآمد. خادم كه دستش قطع شده بود رضايت نداد. خان گفت هر چهبخواهى در قبال اين عمل به تو مى دهم . گفت : اگر مى خواهى راضى شوم ، بايددخترت را به عقد من در آورى . خان قبول كرد و دختر را به عقد آن شخص درآورد. پس ازعقد، دختر به او گفت : چرا تو در حرم حضرتابوالفضل العباس عليه السلام كنار ضريح مطهر، دستت را روى دست من گذاشتى ؟ آنشخص گفت : زمانى كه دستم را روى دست تو گذاشتم از حضرت خواستم كه ترا به عقدمن در آورد و حضرت خواسته من را اجابت كرد. دختر گفت : من هم از حضرت خواستم دستت راقطع كند و حضرت خواسته مرا نيز اجابت كرد!
219. گستاخ زير تريلى از كمر دو نيم شد 
جناب آقاى حاج ابوالحسن شريفى از كرج مرقوم داشته اند: حادثه اى چندسال قبل در تهران رخ داده است كه شرح آن را ذيلا مى خوانيد:
19. در تهران ميدان قزوين ، خيابان جمشيد (كه در آن زمانمحل فساد بود) يك مغازه مشروب فروشى وجود داشت كه صاحب آن يك نفر ارمنى بود و آنمغازه پاتوق راننده هاى تريلى (تريلر) و بارى و غيره به شمار مى رفت . مرد ارمنى ،كه صاحب مغازه بود، روى ارادتى كه به حضرتاباالفضل العباس عليه السلام داشت كه عكسى كه آن حضرت را سوار اسب نشان مى داد،بالاى سر خود نصب كرده بود و براى آن احترام خاصىقائل بود.
روزى سه نقر راننده تريلى وارد مغازه مى شوند و از فرد ارمنى مشروب مى خواهند.فروشنده سه ليوان شراب برايشان مى آورد. يكى از آنان يك ليوان ديگر درخواست مىكند و فروشنده ارمنى از دادن ليوان اضافه خوددارى مى ورزد. زيرا معتقد بود كه نبايدبه هر راننده يك ليوان بيشتر مشروب داد، چون مستى به وجود آورده مشكلاتى فراهمخواهد كرد. فرد راننده اظهار مى دارد براى خودم نمى خواهم و وقتى ليوان شراب را مىگيرد (نعوذبالله ) به روى عكس مبارك حضرتاباالفضل العباس عليه السلام مى پاشد و اظهار مى كند كه : اين هم سهم ايشان !
شخصى ارمنى ، وقتى اين جسارت فجيع را از راننده بى دين مى بيند خيلى ناراحت شده ،آنان را از مغازه بيرون مى كند و مغازه را تعطيل اعلام مى نمايد. سپس از شدت ناراحتى دردداخل مغازه مشغول گريه مى شود. آن سه نفر بعد از خارج شدن از مغازه ، با يكديگرمشاجره مى كنند كه چرا اين عمل انجام شد. نهايتا دو نفر از آنان با هم تصميم مى گيرندكه وقتى با تريلى هايشان از شهر خارج شدند، در بيابان ، راننده اى را كه اينجسارت را كرده بكشند و جسدش را در بيابان بيندازند.
اين دو نفر از آن مرد خبيث جلوتر راه افتادند كه با هم تصميم لازم را بگيرند وقتى كهوارد خيابان قزوين شدند تا به طرف تريلى هاى خود بروند، نفر سوم كه همان فردگستاخ باشد و از آنان عقب مانده بود وقتى خواست از جوى آب كنار خيابان بگذرد، پايشبه جدول كنار خيابان برخورد كرد و با صورت به وسط خيابان افتاد. در همينحال يك تريلى آهن كش كه با بار آهن در حال عبور بود از روى اين شخص گذشت و او رااز كمر به دو نيم ساخت . مردم جمع شدند و راننده تريلى هم توقف كرد.
پليس نيز سر رسيد و بزودى جمعيتى انبوه گرد آمدند. آن دو راننده ديگر، كه فاصله اىاز آن جمعيت داشتند، وقتى متوجه اين حادثه شدند جلو آمدند و شرح ماجرا را به پليسگفتند و افزودند كه تصميم داشته اند به علت جسارتى كه وى به حضرتاباالفضل العباس عليه السلام انجام داده بود در بيابان او را بكشند، و اظهار داشتند كهحضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام زحمت آنها را كم كرد.
وقتى كه پليس اين مطلب را از آنان شنيد، براى روشن شدن قضيه ، همراه آن دو نفر وجمعى ديگر به خيابان جمشيد، كه محل شراب فروشى بود، رفتند. ديدند مغازهتعطيل است ، درب مغازه را زدند. صاحب مغازه كه همان ارمنى بود در را باز كرد. پليس وهمراهان وارد شدند، ديدند مرد ارمنى مشغول گريه مى باشد. وقتى چشمش به راننده هاافتاد، از آن دو نفر پرسيد: آن مرد كافر چه شد؟ وقتى آنان گفتند كه وى به جزاى خودرسيده به جهنم وارد شده است ، مشاهده كردند كه ارمنى صاحب مغازهمشغول شكرگزارى به درگاه خداوند متعال شد و عكس حضرت را نشان داد كه هنوز خشكنشده بود. پليس هم صورت جلسه اى تهيه كرد و راننده ها را مرخص نمود و گفت : بقيهمسئوليت با خودم كه جوابگوى قانون خواهم بود. وقتى ماجرا را به اداره گزارش كرد،خود او مورد تشويق هم قرار گرفت و هيچ گونه مسئوليتى متوجهش نگرديد.
220. قسم دروغ خورد هلاك شد 
20. مرحوم آقا مير اسد بابائى ، كه يكى از علماىعامل و سادات بزرگوار و از مهاجرين فى سبيل الله انقلاب لنين ملعون بود،نقل مى كرد:
ما بين دو نفر مسلمان اهل قفقاز اختلافى رخ داد كه شكايت آن را به دادگاه دولت روسيهبردند. مدعى ، ضمن محاكمه گفت : متهم بايد هفت قدم به سمت قبله گام بردارد و بهحضرت ابوالفضل العباس عليه السلام قسم بخورد كه (سخنانش از روى صداقت وراستى است و حق با او مى باشد) اگر چنين كند من رضايت مى دهم .
رئيس دادگاه مسلمان نبوده و قضيه را درست نمى فهمد، مى گويد: چون توافق دارند ازطرف ما بلامانع است . مدعى عليه مراسم قسم را به جا مى آورد و در اثناى آن در قدمپنجم به زمين خورده و هلاك مى شود. با اين حادثه ، وضع دادگاه به هم مى خورد و دكتررسمى آمده شخص مزبور را معاينه مى كند و برگ فوت وى را صادر مى كند. در پى اينامر، از سوى اولياى امور آگهى رسمى صادر مى شود كه بعد از اين ، در اين دادگاهمحاكمه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ممنوع مى باشد!
221. يا اباالفضل العباس عليه السلام پرچم ترا مى برند 
21. سال 1320 شمسى بود و متفقين به مملكت ما ريخته بودند. با رفتن رضاشاه ملعوناز كشور، دستگاه عزادارى پس از سالها ممنوعيت ، آزاد شده بود و در ميان عزاداران ، ودسته هاى سينه زنى كودكان هم برنامه هاى خاص خود را داشتند. يك روز، كودكىنابالغ جلوى دسته سينه زنى پرچمى سياه در دست داشته است ، پليسى ناقلا ممانعتكرده و آن پرچم را از او مى گيرد. او هم با چشم گريان فرياد مى زند: يااباالفضل العباس ‍ عليه السلام ، پرچم ترا مى برند! پليس بدبخت مى گويد: بهحضرت ابوالفضل العباس عليه السلام لازم نيست ، اما به متكاى من رويه لازم است ! كهدر آن حال مورد غضب الهى قرار گرفته به زمين مى خورد و هلاك مى شود.
البته اين قضيه ظاهرا در شهر مياندوآب وقوع يافته بود، كه از آنجا به وسيله نامهبه هر طرف و از جمله شهرستان خوى نوشته بودند و وعاظ و مداحان آن را بالاى منبر مىخواندند.
222. براى وصول طلب خود به قريه رفتم 
22. آقاى مهدى احمد، كه الان زنده در چارسوق مسجد ملاحسن مرحوم دكان عطارى دارد،نقل مى كرد:
در قريه دوزآغل ، از توابع شهر ماكو، دكاندار جوانى پانصد تومان آن روز به منبدهكار بود و در پرداخت آن تعلل مى كرد. من براىوصول طلب خود به قريه رفتم و متاسفانه وى منكر شد. به پدرشمتوسل شدم ، آن هم سودى نبخشيد. پذيرفتم كه با اقساط دهگانه پرداخت كند، باز سودىنبخشيد. نهايتا قرار شد به حضرت عباس عليه السلام قسم بخورد و او بدروغ ، قسمبه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام خورد كه طلبى به من ندارد.
من به شهر برگشتم و فرداى آن روز خبر به من دادند كه آن بدبخت دواى سمى (د.د.ت) را كه در دكان داشته خورده و مرده است !
223. بالاخره امر منجر به قسم خوردن گرديد 
23. در روزگار ما، زمانى بين دهات اختلاف مرزى ايجاد شده بود كه بر اثر آن ، بهادارت دولتى شكايت شده و مسئولين ادارى درمحل حاضر شدند و بالاخره امر منجر به قسم خوردن افراد گرديد. قرار شد طبقمعمول بلند كه قسم ياد كننده هفت قدم رو به قبله برداشته و به حضرتابوالفضل العباس ‍ عليه السلام سوگند خورد، فرد براى اثبات ادعاى خود قسم يادكند. مراسم قسم انجام گرفت و فرد قسم ياد كننده ، در قدم پنجم ناگهان افتاتد و مرد،كه اسم همان محل را الان هم (ايت اولن )، يعنىمحل مردن سگ ، نام نهاده اند.
224. اگر چنانچه شما قبول داريد آبروى من برود و الا... 
مرحوم مبرور حاجى ميرباقر آقا صادقى كه حائز مرتبه اجتهاد بودنقل كرد:
24. دو خانواده بزرگ در كربلا با هم وصلت مى كنند، متاسفانه پس از اندك زمانىميانشان اختلاف سليقه رخ داده ، دختر به خانواده پدرش بر مى گردد و هر چه ديگرانوساطت مى كنند موثر نمى شود. پس از يك سال از اين قضيه ، وقفه نجف اشرف پيش مىآيد و تمام افراد خانواده دختر، به استثناى او به نجف اشرف مشرف مى شوند. داماد اينمطلب را دانسته به در خانه دختر مى آيد و به هر وسيله كه هست او را قانع نموده واردخانه مى شود و با قسمتهاى دروغ ، به او وعده هاى كاذب داده و با وى آميزش ‍ مى كند.سپس بر مى گردد ولى به وعده هاى خود وفا ننموده و كسى نمى فرستد تا دختر را بهخانه او بياورند.
دختر بيچاره حامله شده و آثار حمل در او نمايان مى گردد. كسان دختر وى را تعقيب و تهديدمى كنند و آن بيچاره ، قضيه را چنانكه بود نقل مى كند. ولى پسر انكار نموده براصرارش مى افزايد. برادران دختر قصد قتل او مى كنند و بيچاره به ناله وزارى اظهارمظلوميت كرده مى گويد دستم را به دامن او برسانيد تا من صدق گفتارم را به ثبوتبرسانم ، باز كسان دختر به نزد پسر آمده اظهار مطلب مى كنند و پسر به عناد خودباقى مانده بالاخره مى گويند شما را با همديگر روبرو مى كنيم تا حقيقت امر كشف وروشن گردد برخيز پيش دختر، پسر قبول نمى كند و بزرگان هر دو طرف مجبورش ‍كرده مى آورند و داخل خانه دختر مى كنند و در اينحال دختر آمده ، پس از اعتذار از حضار اول نصيحتش مى كند كه از خدا بترس و آبروى ما رامبر، باز قبول نمى كند يكدفعه با حالت فوق العاده ناراحتى از جاى خود بلند شدهگريبان پسر را گرفته مى گويد برخيز من در حضور حضرتابوالفضل العباس ‍ عليه الصلاه و السلام اثبات خواهم كرد، پسر خوددارى مى كند وطرفين اجبارش مى نمايند بالاخره به همان طريق كه دختر او را گريبانگير كرده كشانكشان به حالت زارى و تضرع و عصبانيت و ناراحتى تا به حرم مبارك برده و به محضورود يك دست به ضريح مقدس و يك دست به يقه پسر فريادى كشيده در حالتى غيرعادى مى گويد: آقا اگر چنانكه شما قبول داريد آبروى من برود والا حكم كن بين من مظلومو اين ظالم . ناگهان ضريح مقدس به حركت آمد پسر بدبخت به مقدار چند متر به طرفبالا رفته و به زمين زده مى شود و مردم رو به فرار گذاشته بعد از مدتى خدمه وغيرذلك وارد شده مى بينند بدن آن بدبخت خورد شده و آثار استخوان پيدا نيست و رنگشسياه شده ، دختر را با نهايت عزت و احترام برمى گردانند و موقع خروج از درب حرممطهر مى گويد: آقا خانه احسانت آباد و بدن نحس پسر را از حرم بيرون مى برند.ولوله اى در شهر ايجاد و تمامى مردم به حرم مبارك ريخته اجتماع عجيبى رخ داده به تمامروستاها و شهرستانها خبر مى رسد و چراغانى هاى خيلىمفصل كرده بالاى ماذنه ها بشارت ها داده اشعارى خوانده و كرامات و فضائلىنقل مى كنند و رو به سوى كربلا مى نهند و اين قضيه زمان استيلاى دولت تركيه برعراق بوده ، كه بغداد مقر قدرت و حكومت ايشان بوده و خبر به آنجا مى رسد. بزرگانايشان آمده پس از تحقيق به دولت متبوع خود خبر مى دهند و از آناطولى (نام شهرى است درتركيه ) دستور مى رسد كه تمام قواى نظامى ايشان لباس تازه پوشيده به كربلاآمده فوج فوج پى در پى با ادب و نظم مخصوص از درب ورودى آمدهمقابل حرم مطهر شعارهاى مخصوص داده و از جمله اين اشعار را به زبان تركى مىخواندند:
بابان حيدر جنتده گوزلرى پاك ايشندى
سن لن تفاخر ايلر اوزآر كاداشلا رينه
الصلاه و السلام عليك يا مولاى يا اباالفضل العباس و رحمة الله و بركاته . (375)
225. اگر همان بازو را ببينى مى شناسى ؟ 
مرحوم مبرور حاجى شيخ هلال كشك سرايى كه از موثقين علما بوده ،نقل مى كند:
25. شيخى مجرد مقيم كربلا در وقفات به ميان قبيله اى مى رفته و امرار معاش مى كرد.روزى تصميم مى گيرد به حرم حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام مشرف شدهدرباره خانه مسكونى متوسل بشود. بدين منظور حركت نموده ، وارد حرم مبارك شده بهضريح مقدس نزديك مى شود. مى بيند زنى دستش را بلند كرده ، ضريح مبارك راگرفته و مشغول دعا و زيارت است . ولى آستين او پايين آمده و بازويش نمايان شده وخلخالى دارد. اين منظره جلب توجه او را نموده ، بى اختيار دستش را بر روى بازوى آنزن مى گذارد و به دست ديگر ضريح مبارك را گرفته عرض مى كند: خدايا، به حق اينبزرگوار، اين زن را نصيب من بكن . در اين حال زن متوجه شده بهحال غضب نگاهى به شيخ كرده مى گويد: خدايا به حق اين بزرگوار، دست اين مرد راقطع كن !
شيخ ناگهان به خود آمده از عمل خود نادم و ناراحت مى شود و از غضب آن بزرگوار وحشتكرده به قصد پناهنده شدن به حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام برگشته و باحالت اضطراب و سرعت به سوى حرم آن بزرگوار رهسپار مى گردد. در وسط راه مىبيند يكى از دوستانش با يك نفر ديگر درگير است لكن اعتنا ننموده و مى گذرد و پس ازچند قدم راه رفتن به خيال اينكه بعدا از من گله خواهد كرد برگشته ميانجى گرى مى كند.در اين اثنا خنجر يكى از ايشان به همان دستش فرود آمده ، خون جارى شده و مى افتد. مردماز اطراف جمع شده پليس مى آيد و او را به اداره نزد قاضى مى برند. لكن او پيشقاضى مى گويد من شكايتى ندارم ، زيرا مرا حضرتابوالفضل العباس عليه السلام زده و قضيه رانقل مى كند. بالاخره وى را به بيمارستان حمل و بسترى مى كنند و پس از مدتها خارج مىشود.
پس از مدتى باز وقفه رسيده و به قرار سابق به ميان همان قبيله رهسپار مى شود. درآنجا طبق معمول سنوات سابق به چادر مضيف وارد مى شود. بعد از چند روزى به مهمانىدعوتش مى كنند و بعد از چند نفر از مهمان سوال مى كند: علت اين مهمانى ها چيست ؟ جوابمى دهند حقيقت امر اين است كه يكى از اهل قبيله عيالش سه طلاقه شده و محتاج بهمحلل است ، آن هم از اهل قبيله صلاح نمى باشد، ما اين خواهش را از شما داريم .
او قبول مى كند و وكالت مى گيرند و عقد جارى مى شود و خيمه اى برپا مى كنند و هر دورا وارد همان خيمه مى نمايند.
در خيمه ، زن متوجه مى شود كه شيخ يك دستش را نزديك نمى آورد، علتش را مى پرسدشيخ مى گويد حادثه اى بوده و هنوز بهبودكامل حاصل نشده و ضعيف است . زن قضيه را تعقيب كرده مى بيند همان دستى است كهنفرينش كرده است . مى گويد: اگر همان بازو را ببينى مى شناسى ؟ مى گويد شايد.زن بازويش را نشان مى دهد، شيخ مى بيند همان بازوت . يكديگر را مى شناسند و مىگويند: خداوند ما را به احترام آن بزرگوار به همديگر رسانيده است و نبايد از هم جدابشوى . پس از چند روز اهل قبيله تقاضاى طلاق مى كنند ايشان ماجرا رانقل مى كنند و مى گويند: اگر شما ميل داريد مجددا با هم وصلت كنيد ما از يكديگر جدا مىشوم والا فلا. اهل قبيله هم انصاف كرده ، به ادامه وصلت ايشان راى موافق مى دهند.
پس از چندى روزى ، خبر مرگ پدر زن را كه در قبيله ديگرى بوده به آنان مى دهند واينها با يكدسته از اهل اين قبيله به آنجا رفته و چند روزى در مجالس ترحيم آنان شركتمى كنند. موقع مراجعت ، برادران زن سهم الارث پدرى او را محاسبه نموده تحويلش مىدهند و شيخ با همان وجه در كربلا خانه اى مى خرد ومتمول مى شود. چه خوش بود كه برآيد به يك كرشمه سه كار! به يكتوسل ، دست شيخ قطع شد و همان زن نصيب او گرديد و بالاخره نيز صاحب خانه اى شد.السلام عليك يا مولاى يا اباالفضل و رحمة الله و بركاته . (376)
226. دستى به سينه اش خورد و او را چند قدمى به عقب پرتكرد!
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد عبدالله ميرى در بندى طى يادداشتى به دفترانتشارات مكتب الحسين عليه السلام چنين نوشته اند:
26. نقل مى كنند يكى از استادان حوزه علميه هيچگاه به زيارت حضرتاباالفضل العباس عليه السلام نمى رفت . از او پرسيدند علت نرفتن شما به حرمحضرت اباالفضل العباس عليه السلام چيست ؟ اين بدبخت ، باكمال بيشرمى جواب داد كه من از آن حضرت بيشتر درس خوانده ام ! پس از چندى شاگردان، استاد را مجبور كردند به زيارت برود. زمانى كه استاد، به حالت اكراه از زيارت ،همراه جمعى وارد صحن مطهر شد، ناگهان دستى به سينه اش خورد و او را چند قدمى بهعقب پرت كرد و بيهوش ساخت .
اطرافيان متوجه نشدند كه بر استاد چه گذشت . وقتى وى به هوش آمدسوال كردند ماجرا چه بود؟ او قضيه را آشكار ساخت و معرفتش زياد شد و فهميد كهاشتباه كرده است و بايد از روى شوق و تواضع به زيارت حضرتابوالفضائل عليه السلام برود.
آرى (ان اكرمكم عندالله اتقاكم ) شخصيتى كه آنچنان در برابر امام خاضع باشد كه درسخت ترين شرايط زندگى مترنم به بيت زير شود، بايد هم در برابر او به خاطرخدا كرنش كرد:
و الله ان قطعتموا يمينى
انى احامى ابدا عن دينى
دستم جدا شد اگر از پيكرم
مشك به دندان به حرم مى برم
يا رب مدد كن اين فرس برانم
اين آب را به خيمه ها رسانم
ديگر چه غم در اين جهان نمانم
227. ابوالفضل ، مال خودش را گرفت ! 
حجه الاسلام جناب آقاى شيخ محمد رضا خورشيدى مازندرانى طى مكتوبى به انتشاراتمكتب الحسين عليه السلام چنين نوشته است :
27. مرحوم حاج كريم جعفرى ، فردى از اهالى شهرستانبابل بود كه شديدا متدين و عاشق اهل بيت عليهم السلام بود و هر ساله با شور زائدالوصفى در منزل خود مجالس حسينى برپا كرده اطعام مى نمود و با يادآورى سفر خودبه كربلا، مخصوصا زيارت حرم و قبر دو طفلان حضرت مسلم عليهم السلام ، بى اختيارمانند ابر بهار اشك مى ريخت . بالاخره نيز به اين سعادت بزرگنائل شد كه در روز عاشوراى سال 1368 شمسى پيش از فرا رسيدن ظهر عاشورا (حدودساعت 10 صبح ) در مجلس عزاى حسينى عليه السلام به مولاى خويش بپيوندد. آرى ، پساز آنكه از اول صبح در يك مجلس روضه شركت كرد و پس از آن نيز در دستجات حسينىعرض ادب نمود، مجددا در مجلس روضه ديگرى حضور يافت و در آنجا، در حاليكه بهمنبر مولايش اباعبدالله عليه السلام تكيه داده بود، چشم از جهان فروبست (با اينكه تالحظه قبل از مرگ هيچ مرضى نداشت و كاملا سالم بود) و به زيارت مولايش حسين وعلمدار با وفاى وى ابوالفضل عليهماالسلامنائل شد.
از خود آن مرحوم شنيدم كه مى فرمود: روزى در حرم حضرتابوالفضل عليه السلام مشرف بودم ، ناگهان سروصداى زوار مرا متوجه خود كرد. دقتكردم ، ديدم زوار اطراف زائرى ايرانى را گرفته اند و او هم مانند اشخاص ‍ ديوانه درحاليكه دستهاى خود را بالا و پايين مى برد، مرتب مى گويد:
ابوالفضلمال خودش را گرفت ، ابوالفضل مال خودش را گرفت !
همه از كار وى تعجب كردند و زمانى كه علت اين امر را پرسيدند، بالاخره جواب داد: هنگامعزيمت من به سمت كربلاى معلى ، شخصى نزد من آمد و ظاهرا دو تومان (ترديد از حقيراست ، مرحوم جعفرى مبلغ را يادآور شد) به من داد و گفت پس از من بالاى ضريح حضرتابوالفضل عليه السلام بيانداز، يك تومان (يا نصف ديگر) را نيز براى خودت - مثلابه عنوان اجرت اين زحمت - بردار. اكنون كه مشرف شده بودم ، قطعه پارچه مخملى راكه به نيابت از او خريده بودم و نذرى بود، آوردم كه بالاى ضريح بياندازم ، اما هنگامزيارت شيطان مرا گول زد و با خود گفتم : (حالا چه كسى متوجه مى شود كه تو پارچهنذرى آن بنده خدا را به حضرت ابوالفضل نداده اى ؟ او كجا از ايران متوجه اينعمل مى شود؟ بنابراين بهتر است قطعه مخمل نيزمال خودت باشد) و لذا از انداختن مخمل بر روى ضريح حضرت منصرف شدم كه ناگهانپارچه مخمل نذرى كه در دستم بود (ظاهرا زيربغل ) مانند كبوترى به پرواز در آمد و مستقيم به طرف بالاى ضريح آقا رفت و روىضريح قرار گرفت ....
228. تيرى مى آيد و او را سرنگون مى كند 
جناب مستطاب حجه الاسلام مرحوم حاج شيخ محمد تقى امينى اراكى انجدانى (ره ) دو كرامتبه دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستاده بودند كه مى خوانيد:
28. چهلسال قبل كه مردم مسلمان نوعا به طور قاچاق به عتبات عاليات مى رفتند، يك ماشيناتوبوس پر از مسافر، به طور قاچاقى ، عازم كربلا مى شود. در گردنه سر سرح ،كه در نزديكى صحنه كرمانشاه قرار دارد، ژاندارمى به نام نريمان جلوى ماشين را مىگيرد و دستور مى دهد كه راننده زوار را برگرداند. هر چه زوار به او التماس مى كنندكه بگذار ما به زيارت امامان شيعه در عراق برويم ، او اعتنايى نمى كند، تا اينكه زواراو را قسم مى دهند به حق حضرت قمر بنى هاشماباالفضل العباس عليه السلام بگذار ما برويم . آن خبيث مى گويد: عباس كيست ؟ او هممثل من يك چكمه پوشى بوده است (نعوذبالله ) به محض اينكه اين كلام زشت و كفرآميز اززبان ژاندارم مزبور بيرون مى آيد، تيرى مى آيد و او را سرنگون مى كند. معلوم نشدكه تير از كجا آمد و تيرانداز كه بود؟ پس از اين واقعه ، زوار به سمت كربلا حركت مىكنند و از آن پس آن گردنه به گردنه نريمان كش ‍ معروف مى شود. حقير اين قضيه رااز زبان يكى از موثقين شنيدم .
229. كليد را روى ضريح حضرتاباالفضل عليه السلام بگذار
29. در جنگ بين المللى يكى از سركرده ها آمده بود كه خزانه و موزه حرم سيدالشهداعليه السلام را به غارت ببرد. كليددار از دادن كليد به وى خوددارى مى كند، و او هماصرار مى كند، كليددار ناگزير متوسل به امام حسين عليه السلام مى شود. شب در عالمخواب امام حسين عليه السلام را مى بيند كه به وى مى فرمايد: فردا كليد را ببر روىضريح مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بگذار!
وقتى فردا سركرده مزبور براى گرفتن كليد مى آيد، كليددار مى گويد: كليد را روىضريح مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام قرار دارد، برو و بردار. آن خبيثبراى برداشتن كليد با چكمه وارد حرم مطهر حضرتاباالفضل العباس عليه السلام مى شود، كه ناگهان شمشير او را دو قطعه مى كند و جسدپليدش را در صحن مى افكند (377)
230. يا اباالفضل العباس عليه السلام همه دكترها جوابم كردهاند!
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد عبدالرسول موسوى (ابو اديب ) حفظه اللهتعالى ، در تاريخ سوم ذيحجه الحرام سال 1418 ه‍ ق كرامتى را كه حدود بيستسال قبل از آن تاريخ در حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس قمر بنى هاشم عليهالسلام واقع شده بود، براى مولف كتاب چنيننقل كردند:
30. جوانى كه حدودا بيست سال از سنش مى گذشت و از هر دو پامعلول و فلج بود و او را با چرخ ويلچر به اينجا و آنجا مى بردند، وارد صحن مطهرحضرت اباالفضل العباس عليه السلام شد و با چرخش در كنار كفشدارى حرم حضرتتوقف كرد. جوان در حاليكه تمامى مدارك پزشكى را در دست داشت (مداركى كه نشان مىداد دكترها همگى جوابش كرده و از معالجه وى اظهار عجز كرده بودند) به كفشداريهاالتماس مى كرد كه از درب رواق سمت قبله او را به حرم ببرند ولى خدام اعتنايى بهحرفهايش ‍ نمى كردند. حتى برخى از زوار وساطت كردند كه خدام او را ببرند ولىكفشدارها نبردند. بالاخره شديدا احساساتى شد و در حاليكه مداركش را نشان مى داد، روبه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام كرده و مى گفت : (يااباالفضل همه دكترهاى حاذق جوابم كرده اند، چه كنم ؟ جوابم كرده اند) و مدارك را بهطرف ضريح مطهر پرت كرد. سپس ، بدون اختيار، بلند شد كه بدود و خودش را هم ازروى چرخ ويلچر پرت كرد، و ناگهان مردم متوجه شدند كه حضرت او را شفا داده و وىاز عنايات حضرت شفا گرفته است . مردم تمام لباسهايش را پاره پاره كردند و تبركابا خود بردند.
دستهاى سبز
طرح دستى ، روى آب افتاده بود
عشق هم ، در التهاب افتاده بود
دست هاى سبز، بوى ياس داشت
رونق از گل ، از گلاب افتاده بود
تا به او، شايد رساند خويش را
آب هم در پيچ و تاب افتاده بود
با طلوع آفتاب صورتش
در دل شب ، اضطراب افتاده بود
خيمه ها، در زمهرير درد سوخت
ز آسمان ها، آفتاب افتاده بود
چشم هاى تب زده ، در انتظار
دست سقا، روى آب افتاده بود (378)
231. عجب مجلس توسلى برپا مى كنيد؟ 
جناب حجه الاسلام مروج و حامى مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ، آقاى حاج شىعبدالاوحد خورشيدى بخشايشى طى مكتوبى چنين نوشته اند:
31. جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على قاسمى غريبدوستى مى فرمود: درتاريخ 1338 هجرى شمسى بنده در ركاب حضرت آيه الله آقاى حاج شيخ هدايت اللهغروى (ره ) به مناسبت برگزارى جلسه صلح بين يك نفر روحانى و مالك به گرمرودمسافرت نموديم . بعد از برگشت از روستاى جيران چند روز در غريبدوستمنزل پدر غروى مانديم . علماى محترم روستاى غريبدوست به ديدن مرحوم حاج شيخ آمدندو حاج شيخ مرحوم از ايشان باز ديد نمودند. شبى از شبها، كه پدران طلاب آن روستا درمحضر حاج شيخ حضور داشتند، شخصى به نام مشهدىاسماعيل كمالى به خدمت حاج شيخ آمد و به ايشان عرض كرد: ما درمنزل روضه داريم . حاج شيخ مرحوم به بنده و حجه الاسلام و المسلمينفاضل دانشمند آقاى حاج شيخ عمران عليزاده فرمودند: خانه ايشان منبر برويد. ما عرضكرديم آقا جان تا به حال ما منبر نرفته ايم . فرمودند: اين مى شود منبراول شما. وظيفه ما طبعا اطاعت از فرمايش حاج شيخ بود. و لذا براى روضه خواندن بهمنزل آقاى كمالى رفتيم . و در بين راه بنده به آقاى عليزاده گفتم : شما، بايد منبربرويد، زيرا من صلاحيت منبر ندارم . بعد از مذاكره ، ايشانقبول كردند. قرار شد من هم به ايشان اجمالا كمك كنم و البته منبر را ايشان تشريفببرند. آقاى مشهدى اسماعيل گفت به حضرتابوالفضل العباس عليه السلام توسل نماييد و آقاى عليزاده هم به حضرتابوالفضل به حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلامتوسل پيدا كردند. من هم چند قطعه شعر مى خواندم . چون اولين منبر ما بود خجالت مىكشيديم و وقت ذكر مصيبت چشممان را بسته بوديم . يكوقت متوجه شديم كه مردم مى خندند،عوض اينكه گريه بكنند! در خاتمه نيز چند قران(ريال ) اجرت توسل به ما دادند
با ناراحتى زياد نزد حاج شيخ مرحوم برگشتيم ، ولى حاج شيخ مرحوم ما را تشويقكردند و مرتبا مى گفتند: بارك الله پسرانم ! ولى از ناراحتى درونى ما خبر نداشتند. آنشب را صبح كرديم و فرداى آن روز ديديم كه صاحبمنزل ، اول صبح ، وارد اطاق ما شده و مى گريد حاج شيخ علت گريه وى را پرسيد ووى توضيح داد كه ديشب در خواب ديده است آقا حضرتاباالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام درحال غضب به وى فرموده است : عجب مجلس توسلى برپا مى كنيد؟ سپس افزود: من ازترس به پاى آقا افتاده و به ايشان عرض كردم : آقا جان اشتباه شده است . تا زندههستم هر سال يك گوسفند مى كشم و مجلس توسل برپا مى كنم ، مرا ببخشيد. فرمودند:برويد در مجالس توسل مواظب خودتان باشيد! وى گفت : وقتى از خواب بيدار شدم ديدممثل آدم بيدار گريه مى كنم . آن بنده خدا تا زنده بود، هر ساله يك گوسفند مى كشت وبراى حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام اطعام مى داد. و بعد از فرزندانش نيزهمان برنامه را ادامه مى دهند. سپس مرحوم حاج شيخ به آن بنده خدا و حاضرين توصيهفرمودند كه ، هميشه مواظب باشيد محبت اهل بيترسول خدا صلى اللّه عليه و آله را براى خودتان جلب نماييد و اين نمى شود مگر اينكهانسان در مجالس سوگوارى ايشان مودب داخل شود و مودب خارج گردد و همواره متوجه اينباشد كه اين مجالس ، نظارى دارد.
مرحوم ملا حسينقلى تكمداشى نيز هميشه مى فرمود: اى مردم ، صاحب مجلس ، مولا حضوردارند. ايشان ، كه از بنى اعمام مرحوم آيه الله حاج ميرزا فتاح شهيدى بود، از اين روستامسافرت مى كرد و در بيابان آب را بهانه قرار داده ، يك مساله به آن دهاتيها ياد مى دادبه آنان مى گفت كه اگر تمايل داريد، در اين بيابان يكتوسل به مولانا امام حسين عليه السلام پيدا كنيم . اگر آن باغبان يا زارع اظهارتمايل مى كرد، وى در آن بيابان توسلى مى جست . سپس عرض مى كرد: (خدايا در اينبيابان به يك نفر يك مساله ياد دادم ) و سپس در بينمنازل راه ، زمزمه مى كرد و مى گريست .
روحانى نبايد بيكار بنشيند، بلكه بايد هميشه درحال انجام ماموريت ابلاغ باشد براستى كه آن مرحوم ، و صفا نه اسما، روحانى بود.
232. جوان رشيدش به طور ناگهانى از دنيا رفت ! 
جناب حجه الاسلام و المسلمين حامى و مروج مكتباهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ، آقاى حاج سيد محمد على طبسى حائرى در تاريخ21 ربيع الاول 1415 هجرى قمرى نقل كردند:
32. جد ما، حضرت آيه الله آقاى سيد محمد كاظم طبسى ، مى فرمودند:
در كربلا، خادم حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام زوار شش ‍ امامى كهقائل به مهدويت اسماعيل پسر امام صادق عليه السلام هستند و به شش امامى معروفند)داخل سرداب زيرزمين قبر حضرت قمر بنى هاشماباالفضل العباس عليه السلام مى برد تا قبر آن حضرت را زيارت كنند. هر چه مردم اورا نهى مى كردند كه اين كار را نكند، او گوشش بدهكار نبود (و در حقيقت ، حاضر نبود ازليره هايى كه بابت اين كار به او مى دادند بگذرد) آخر الامر جوان رشيدش به طورناگهانى از دنيا رفت و داغش به دل وى ماند، و خودش نيز پس از چندى از دنيا رفت .
233. تصادف كرد و دست و پايش خرد شد! 
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ محصل يزدى ، صاحب مجله معارف جعفرى ، درنقلى چنين فرمودند:
33. روزى چند نفر در مهريز يزد براى تقسيم ارث پدر پيش من آمدند. يكى از اين وارثكه زن بود به برادرها گفت : حضرت عباسى ، به همديگر خيانت نكنيد! يكى از برادرهازبان به گستاخى گشود با كمال بى شرمى گفت : اگر حضرتابوالفضل العباس عليه السلام قدرت داشت دست خودش را حفظ مى كرد! ديرى نگذشتكه اين فرد گستاخ تصادف كرد و دست و پايش خرد شد. در نتيجه به وضع فلاكتبارى افتاد و تمام زندگيش از بين رفت .
234. عمامه ام را روى ضريح انداختم 
جناب آقا ميرزا هادى در كتاب دعوه الاسلام حكايت نموده است :
34. در سنين سابقه ، سيد جليلى از اصفهان به زيارت عتبات عاليات مشرف شد و دركربلاى معلى قصه غريب و حكايت عجيبى نقل نمود كه به اختصار آن رانقل مى كنيم . گفتنى است كه سيد مزبور، بعد از وقوع قضيه ونقل آن براى ما، و ظهور علائم و نشانه هاى مختلف بر صدق آن ، شهادت ما را در ورقه اىبه خط و مهر اين حقير و تصديق جناب آقا سيد عبدالحسين كليددار گرفت .
سيد مى گفت : مدتى متوسل به ضريح مقدس حسينى - على مشرفه السلام - شده ، درخواست تشرف به حضور مبارك آن حضرت يا به حضور مبارك ولى عصر ارواحنا الفدامى نمودم ، تا آن كه در يك شب جمعه طاقتم طاق شد، آمدم و در پيش روى مبارك ، شالى رابرداشته يكسر آن را به گردن و سر ديگرش را به ضريح بسته و تا نزديكيهاىصبح به گريه وزارى مشغول گشتم . نزديك صبح شد و مردم دوباره به حرم آمدند.سيد كه از اول شب به حضرت عرض كرده بود امشب بايد مراد مرا بدهيد، چون ديد وقتگذشت ، نوميدانه از جا بر جست و عمامه خود را از سر گرفت و بالاى ضريح مقدسپرتاب كرد و گفت : (اين سيادت هم مال شما،الحال كه مرا نااميد كرديد من هم رفتم !) و پشت به ضريح ، از حرم بيرون آمد! در ميانايوان سيد بزرگوارى به او رسيد و فرمود: بيا برويم زيارت حضرتابوالفضل العباس عليه السلام . به مجرد استماع ، گويى همه ناراحتيها و اوقاتتلخيهاى خويش را فراموش كرده ، بكلى مجذوب آن سيد بزرگوار گرديد با هم ازكفشدارى مقابل باب قاضى الحاجات طرف قبله كه در يمين خارج است كفش خويش راگرفته پوشيدند و روانه حرم شدند. حين صحبت ، فرمودند: چه مطلبى داشتى ؟ عرضكردم : مى خواهم خدمت حضرت سيدالشهدا عليه السلام برسم . فرمودند: ممكن نيست . دراين وقت عرض كردم به خدمت حضرت صاحب الامرعجل الله تعالى فرجه الشريف برسم ، فرمودند: اين ممكن است . سپس بعضى مطالب راعرض ‍ كردم و جواب شنيد. نزديكيهاى بازار داماد، كه نزديك صحين است ، فرمودند:سرت برهنه است . عرض كردم : عمامه ام را بر روى ضريح انداختم . در آن حين ، بهدكان بزازى يى رسيديم كه طرف يمين بازار بود، به صاحب دكان فرمودند: چند ذرععمامه سبز به اين سيد بده ! يك توپ پارچه سبز فنطازى آورد و از آن پارچه عمامه اىبه من داد، بر سر بستم . سپس به زيارت حضرتاباالفضل العباس عليه السلام رفتيم و از در جلو مشرف به زيارت پيش رو شديم ونماز زيارت و بقيه اعمال را به جا آورديم .
فرمودند: دو مرتبه ، به حرم حضرت سيدالشهدا عليه السلام مشرف شويم . آمديمبازار و از همان كفشدارى داخل شديم . مشغول زيارت بوديم كه صداى اذان بلند شد.آمديم سمت بالا سر، فرمودند: آقا سيد ابوالحسن نماز مى خواند. برو با او نماز بخوان. من از گوشواره بالاى سر آمدم در صف اول يا دوم (ترديد از مولف است ) ايستادم ، لكنخود آن سرور در جلوى صف در كنار گوشواره ايستادند. و آقا سيد ابوالحسن نزديك بهايشان بود، گويى اوست كه امامت آقا سيد ابوالحسن اصفهانى را بر عهده دارد.مشغول نماز صبح شديم .
در بين نماز، آن جناب را مى ديدم كه نماز مى گذارند. دردل گفتم يعنى چه ، چرا به من فرمود با آقا سيد ابوالحسن نماز بخوان ولى خودشجلوى آقا سيد ابوالحسن ايستاده فرادى نماز مى خواند؟ در اين فكر بودم تا نماز تمامشد. گفتم بروم تحقيق كنم كه اين سيد بزرگوار كيست ؟ نظر كردم آن جناب را در جاىخود نديدم . سراسيمه اين و آن طرف نظر انداختم ايشان را نديدم . دور ضريح مقدسدويدم ، باز كسى را نديدم . گفتم بروم به كفشدارى بسپارم ، آمدم پرسيدم گفت : الانبيرون رفت ! گفتم : او را شناختى ؟ گفت : نه ، شخص غريبى بود. دويدم ، گفتم برومنزد دكان بزازى ، از او بپرسم . آمدم بازار، ديدم همه دكاكين بسته است و هنوز هواتاريك است . از اين دكان به آن دكان مى رفتم ، ديدم همه بسته اند و ابدا دكانى بازنيست ! همين قسم رفتم تا به صحن حضرتابوالفضل العباس عليه السلام رسيدم و باز برگشتم ، گفتم شايد باز بوده و من ازآن گذشتم آمدم تا صحن سيدالشهدا عليه السلام ابدا اثرى از ايشان نديدم . پس فهميدممن به شرف حضور باهرالنور روح عوالم امكان رسيده و نفهميده ام !
بعد از دو سه روز، خدام عمامه سياه سيد را از روى ضريح پايين آوردند و من يك وصله ازعمامه سبز سيد را گرفتم و مدتها آن را همراه تربت مبارك در تحت الحنك خود داشتم ، اينكچند روز است كه مفقود شده است . (379)

Prev page

fehrest page

Next page