بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام ), محمدرضا رمزى اوحدى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     1001D001 -
     1001D002 -
     1001D003 -
     1001D004 -
     1001D005 -
     1001D006 -
     1001D007 -
     1001D008 -
     1001D009 -
     1001D010 -
     1001D012 -
     1001D013 -
     1001D014 -
     1001D015 -
     1001D016 -
     1001D017 -
     1001D018 -
     1001D019 -
     1001D020 -
     1001D021 -
     1001D022 -
     1001D023 -
     1001D024 -
     1001D025 -
     1001D026 -
     1001D027 -
     1001D028 -
     1001D029 -
     1001D030 -
     1001D031 -
     1001D032 -
     1001D033 -
     1001D034 -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

723- مست جام ولايت على (ع ) 

روزى على (عليه السلام ) يكى از شيعيانش را كه مدتهاى مديدى او را نديده بود ديداركرد، با اينكه نشانه هاى پيرى در صورت او معلوم شده بود و ليكن هنوز چابك و قوىراه مى رفت .
حضرت به او فرمود: پير شدى اى مرد. او عرض كرد: در اطاعت از تو عمر سپرى شده وپير شدم ، اى اميرالمؤ منين (عليه السلام ).
حضرت فرمود: چابك هم راه مى روى ، عرض كرد، بقصد دشمنانت (نابودى دشمنان )اينگونه مى روم اى اميرالمؤ منين (عليه السلام ) حضرت فرمود: هنوز در تو توان ونيروئى باقى مانده است ؟
عرض كردم : تقدمى آستانت يا اميرالمؤ منين (عليه السلام ).(857)


724- چهار دستور براى صحت بدن  

روزى اميرمؤ منان (عليه السلام ) به فرزندش امام حسن (عليه السلام ) فرمود: اگر چهاردستور را رعايت كنى از طبيب و درمانهاى طيب بى نياز خواهى شد، و آن چهار دستور اين است: (لا تجلس على الطعام الا و انت جائع ، و لا تقم عن الطعام الا و انت تشتهيه ، وجودالمضغ ، و اذا انمت فاعرض نفسك على الخلاء؛ يعنى : 1- جز هنگامى گرسنگى دركنار غذا براى خوردن آن ننشين 2- در حالى كهميل و اشتها به غذا داراى از غذا دارى از غذا دست بكش 3- در جويدن غذا مراقب باش تا خوبخرد گردد 9- قبل از خواب به دستشويى برو و قضاء حاجت كن )(858)
و در دستور ديگرى فرمود: از سرما در آغازش (پائيز) بپرهيز و در آخرش (نزديك بهار)به استقبالش برويد زيرا در بدنها همان مى كند كه با درختان مى كند، در آغاز خشك و درآخر برگ مى آورد.(859)


725- درهم كوبنده دشمنان  

امام حسن (عليه السلام ) مى فرمايد: هيچ پرچمى از دشمن جلوى اميرالمؤ منين (عليه السلام) نيامد، الا اينكه آن حضرت با آن نبرد كرد و سرنگونش كرد و يارانش مغلوب مى شدند ويا خوارى بر مى گشتند.
و على (عليه السلام ) با شمشير ذوالفقار خود به هر كسى كه مى زد زنده نمى ماند ونجاتى برايش باقى نمى ماند و چون نبرد مى كردجبرئيل سمت راست او بود و ميكائيل سمت چپش و ملك الموت در برابر آن حضرت در ميدان مىبودند.(860)


726- آراستگى ظاهر 

على (عليه السلام ) با همه سادگى كه داشت از وضع ظاهرى خودغافل نبود و در عين سادگى بهداشت و نظافت را رعايت مى كرد و به زيبائيها ظاهرى نيزاهميت مى داد، يكى از اين زيبائيها استفاده از انگشتر عقيق و فيروزه و ياقوت سرخ وانگشترى از آهن چينى (861) بود كه استفاده مى كردند.
امام صادق مى فرمايد: نقش انگشتر حضرت على (عليه السلام ) (الله الملك ) بود وانگشتر ياقوت را براى شرافت و بزرگى و عقيق سرخ را براى محفوظ ماندن و انگشترفيروزه را براى پيروزى و شادابى برانگشت مى كردند.
على بن مهزيار مى گويد: بر امام هفتم (عليه السلام ) وارد شدم انگشترى در دست داشتكه جمله (الله الملك ) بر آن نوشته بود و من زياد به آن نگاه مى كردم ، امام هفتم (عليهالسلام ) فرمود: چرا اينقدر نگاه مى كنى ، اين سنگى است كهجبرئيل براى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هديه آورده ورسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آن را به على (عليه السلام ) بخشيد، حالا كهآنهم به ما رسيد، سپس امام فرمود: آيا مى دانى نام اين سنگ چيست ؟ عرض كردم : بهفارسى فيروزه مى گويند، حضرت فرمود: نام عربى آن ظفر است .(862)


727- معناى ركوع  

راوى از حضرت اميرالمؤ منين (عليه السلام ) پرسيد اى پسر عم بهترين خلق خدا معناىكشيدن گردن و سر در ركوع چه مى باشد؟ امام مى فرمايد: تاويلش اين است كه مىگويى :
(آمنت بالله ولو ضربت عنقى . فاذا ركعتفقل : اللهم لك ركعت و لك خشعت و لك اسلمت و يك آمنت و عليك توكلت و انت ربى خشع لكوجهى و سمعى و بصرى و شعرى و بشرى و لحمى و دمى و مخى و عصبى و عظامى و مااقلت الارض منى لله رب العالمين ؛
يعنى : ايمان آوردم به خداوند اگر چه كردنم زده شود هنگام ركوع بگو!
باز پروردگارا! براى تو ركوع مى كنم ، و براى تو است خشوع من ، و براى تو استاسلام من به تو ايمان دارم و بر تو توكل مى نمايم ، و تو پروردگار منى ، خاشع استبراى تو صورتم و گوش و چشمم ، و مو، و پوستم ، گوشت و خون و مغز و اعصابم واستخوانم و آنچه از من است در روى زمين كلا از خداوند است ، كه پروردگار عالميان است)(863)


728- حقيقت وجود انسان  

شعرى منسوب به امام على (عليه السلام ) است كه در آن امام مى فرمايد:

دوائك فيك و ما تشعر
ودائك منك و ما تنظر
و تحسب انك جرم صغير
و فيك انطوى العالم الاكبر
وانت الكتاب المبين الذى
با حرفه يظهر المضمر
فلا حاجه لك فى خارج
يخبر عنك بما سطر
يعنى : داروى تو در وجود خود تو نهفته است ولى درك نمى كنى ، درد تو نيز هم از خودتو سرچشمه مى گيرد دقت نمى كنى ، تو فكر مى كنى موجود ضعيفى هستى درصورتيكه جهان بزرگ در وجود تو پيچيده است ، تو آن كتاب درخشانى هستى كه باحرف آن پنهان ها آشكار مى شود بنابراين نيازى ندارى كه به تو بگويند وجودت باچه حروفى نوشته شده است .

729- اوصاف مردى بى نظير 

امام باقر (عليه السلام ) فرمود: به خدا سوگند، شيوه اميرالمؤ منين على ابن ابيطالب(عليه السلام ) اينگونه بود كه چون بندگان خوراك مى خورد و بر زمين مى نشست و دوپيراهن سنبلانى مى خريد و خدمتكار او با اختيار خود جامه بهتر را بر مى داشت و خودديگرى را مى پوشيد، اگر آستين لباسش از انگشتانش بلندتر بود آن را قطع مى كرد،و اگر دامنش از روى پايش مى گذشت آن را مى چيد، پنجسال خليفه مسلمين بود نه آجرى بر آجرى گذاشت و نه خشتى بر خشتى ، و نه دهى رامالك شد و نه پول نقره يا طلائى بجا گذاشت به مردم نان گندم و گوشت مى خورانند،ولى وقتى خود به منزل بر مى گشت نان جو با سركه مى خورد، هر گاه با دو كار خداپسند مواجه مى شد آن كه سخت تر بود را انتخاب مى كرد، هزار بنده را با دسترنج خودآزاد كرد كه بر اثر زحمت آن كارها دستش خاك آلود و از چهره اش عرق ريخته مى شد او درشبانه روز هزار ركعت نماز مى خواند و نزديك ترين مردم در عبادت به او همانا على بنالحسين سيدالساجدين (عليه السلام ) بود و كسى بعد از او كسى توان كار او را نداشت(864)


730- مظهر العجايب  

مردى از انس بن مالك شنيد: كه اين آيه درباره على بن ابيطالب (عليه السلام )نازل شده (865) (كسى كه در ساعات شب به عبادتمشغول است و در حال سجده و قيام ، از عذاب آخرت مى ترسد و به رحمت پروردگارشاميدوار است ) آن مرد مى گويد: نزد على (عليه السلام ) رفتم تا عبادت او را بنگرم خداگواه است هنگام مغرب نزد او بودم ديدم با يارانش نماز مغرب مى خواند و چون فارغ شدبه تعقيب نماز مشغول بود تا برخواست نماز عشاء را خواند و به منزلش رفت من با اووارد منزل شدم و در تمام شب نماز مى خواند و قرآن تا سپيده دميد آنگاه تجديد وضوءكرد و به مسجد آمد و با مردم نماز خواند و مشغول تعقيب نماز شد، تا آفتاب بر آمد و مردمبه او مراجعه كردند آنگاه دو مرد نزد او جهت قضاوت و محاكمه نشستند چون فارغ شد مردديگر جاى آنها را گرفتند، تا براى نماز ظهر بپاخاست سپس وضوء تازه كرد و بااصحابش نماز ظهر را خواند و مشغول تعقيب بود، تا نماز عصر را با آنها خواند و موقعمراجعه مردم به آن حضرت رسيد دو مرد نزد حضرت نشستند وقتى برخاستند دو مرد ديگرجاى آنها را گرفتند و او ميان آنها قضاوت مى كرد، تا آفتاب غروب كرد و من گفتم : خدارا گواه مى گيرم كه اين آيه درباره او نازل شده .(866)


731- احترام به ياران  

صعصعة بن صوحان يكى از ياران امام على (عليه السلام ) بود روزى او مريض شد،حضرت به عيادت او رفت و از او دلجويى كرد و براى آنكه او دچار غرور نشود به اوهشدار داد كه :
اى صعصعة ! مبادا از اينكه من به ديدار تو آمده ام نسبت به برادران دينى خود فخربفروشى ، به حال خود بنگر كه سخت بيمارى ، مبادا غفلت كنى و آرزوها تو رابفريبد(867) در يكى از شب ها نيز حارث همدانى خدمت امام رسيد و از حضرت درخواستكمك كرد امام على (عليه السلام ) چراغ را خاموش كرد تا چهره او را ننگرد آنگاه به اوفرمود: چراغ را براى اين خاموش كردم كه چهره ات دچار شرم و شكستگىنشود(868)


732- ياد خدا در همه حال  

روزى عبدالله بن يحيى به حضور امام على (عليه السلام ) وارد شد و با اجازه بر روىصندلى نشست ولى او از روى صندلى سقوط كرد و سرش ‍ شكافت و خون جارى شد، امامدستور داد آب آوردند و خونهاى اطراف زخم او را شستند سپس آب دهان مباركش را بر آن زدتا التيام يافت ، آن چنانكه گويا زخم و شكستگى وجود نداشته است سپس به عبداللهفرمود:
(سپاس خداوندى را كه گرفتارى ها را كفاره گناهان پيروان ما در دنيا قرار داد)
عبدالله پرسيد: مجاز است گناهان ما فقط در دنياست ؟ امام فرمود: آرى ! مگر نشنيده اى كه (الدنيا سجن المؤ من و جنة الكافر) دنيا زندان مؤ من و بهشت كافر است .
خداوند پيروان ما را در دنيا از گناهان پاك مى كند كه فرمود: (ما اصابكم من مصيبةفبما كسبت ايديكم (869) يعنى : آنچه از مصيبت ها به شما مى رسد از كردار خودشماست ). ولى دشمنان ما را در دنيا پاداش ‍ مى دهد لذا وقتى وارد محشر مى شوند سنگينىگناه بر دوش آنان است وارد آتش مى شوند.
عبدالله مى گويد: پرسيدم يا اميرالمؤ منين (عليه السلام ) امروز گناه من چه بود كه مبتلاشدم ؟ حضرت فرمود: به هنگام نشستن بسم الله نگفتى آنگاه اين مصيبت كفاره گناه توشد، مگر نى دانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هر كارى كه در آنبسم الله گفته نشود آن كار ناتمام خواهد ماند. عبدالله گفت : پدر و مادرم فداى شما،ديگر بسم الله را ترك نمى كنم (870).


733- نظر شيطان درباره ولايت على (ع ) 

سلمان فارسى مى گويد: روزى شيطان به چند نفر رسيد كه به على بن ابيطالب(عليه السلام ) جسارت مى كردند او در مقابل آن جماعت ايستاد، آنها گفتند تو كيستى اىمرد؟ شيطان گفت : من ابومره ام (871) گفتند: آيا سخن ما را شنيدى ؟ شيطان گفت :خوشى نبيند.
آيا به سرور و مولاى خود على بن ابيطالب (عليه السلام ) جسارت مى كنيد؟
آنها گفتند تو از كجا فهميدى كه على سرور و مولاى ماست ؟
شيطان گفت : از گفتار پيغمبرتان كه فرمود: (من كنت مولاه فعلى مولاه اللهموال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله ؛ هر كه من مولاى او هستم علىنيز مولاى اوست ، خدايا! دوست بدار كسى را كه او را دوستش دارد و دشمن بدارد هر كه راكه على را دشمن مى دارد، خدايا! يارى كن هر كه او را يارى مى كند و يارى كن هر كهياريش مى كند...)
آنها گفتند: اى ابومره تو از شيعيان على (عليه السلام ) هستى ؟
شيطان گفت : نه ولى او را دوست دارم و هر كه با او دشمن باشد من درمال و فرزند او شريكم .
گفتند: اى ابومره : درباره على (عليه السلام ) چيزى برايمان بگو؟
شيطان گفت : اى جماعت ناكسان و قاسطان و مارقان ... من در ميان فرشتگان بودم و با آنهامشغول عبادت بوديم و خداى عزوجل را تقديس ‍ و تسبيح مى كرديم ، يك نور پر پرتو ازمقابل ما گذشت كه بواسطه آن نور همه فرشتگان در برابر آن نور صورت را بر زميننهادند و گفتند: سبوح قدوس ؛ اين نور، يا نور فرشته مقرب است يا نور پيغمبرمرسل ، در اينحال نداء از طرف خداى عزوجل رسيد كه اين نور، نه از فرشته مقرب است ونه از پيغمبر مرسل ، بلكه اين نور طينت على بن ابيطالب است (872)


734- زاهد و عابد 

پس از شهادت حضرت على (عليه السلام ) روزى پيش ابن عباس ياد على (عليه السلام )را كردند. ابن عباس گفت
افسوس ! بر ابى الحسن ، بخدا قسم ! از دنيا گذشت ، نه تغيير داد و نه عوض ‍ كرد ونه تغيير حال داد، نه جمع مال كرد و نه حق كسى را منع كرد، و جز خدا منظورى نداشت ،بخدا سوگند دنيا در برابرش از بند كمتر بود.
در نبرد و ميدان جنگ همچو شيرى بود و در مجلس علم همچو حكيمى بود از حكيمان ، هيهات !كه او بدرجات بلندى رسيد.(873)


735- مراقب رفتار قاضى  

روزى امام على (عليه السلام ) زره خود را كه در جنگجمل گمشده بود را در دست يك نفر يهودى ديد، شكايت به محكمه برد يهودى گفت : زره دردست من است شما بايد اقامه دليل بكنيد.
در آن مجلس چون شريح قاضى (874) به امام احترام كرد و با يهودى برخورد مناسبىنداشت ، امام ناراحت شد و رعايت عدالت را به قاضى به او تذكر داد.
اشتباه ديگر شريح اين بود كه وقتى امام حسن (عليه السلام ) و قنبر در دادگاه شهادتدادند كه زره مال امام (عليه السلام ) است شريح گفت : شهادت حسن پذيرفته نيست زيراپسر شماست و بايد شاهد ديگر بياورد.
امام پس از آن ماجرا شريح را به مدت 20 روز از قضاوتعزل كرد و به روستاى خودش فرستاد و پس از آن دوباره بعد از مدتى حضرت به اواجازه قضاوت داد(875)


736- حضرت على (ع ) و شيوه حكومتدارى  

على (عليه السلام ) در زمان حكومت خود برخوردى انسانى با بقيهملل حتى كفار داشت و دستورات اكيد براى آبادانى مناطق مختلف حتى جويبارهاى تخريبشده را صادر كرده است . توجه به ضعفا و مستمندان و يتيمان چه مسلمان و غير مسلمان وانجام كارهاى مردم بدون هيچ گونه توقع و چشمداشتى جز شيوه هاى اصلى حضرت بودهاست .
نوشته اند، وقتى كه حضرت مشكل برخى از دهقانان و بزرگان ايرانى را بر طرفكرد، آنان به عنوان قدردانى چهل درهم نزد امام بردند، امام آن مبلغ را از آنها نپذيرفت وفرمود:
انا قوم لا تاخذ معروف ثمنا
ما خاندان به خاطر كار نيكى كه انجام مى دهيم بها و پولى دريافت نمى كنيم(876).


737- علاقه مالك اشتر به امام على (ع ) 

روزى در يكى از جنگها على (عليه السلام ) به واسطه نفوذ در عمق دشمن مدتى از ديدمالك اشتر خارج شد، مالك اشتر دلواپس و ناراحتبدنبال حضرت مى گشت و گفت كسى خبرى از امام على (عليه السلام ) برايم بياورد لذابه غلام خود گفت : اگر خبرى از امام بياورى تو را آزاد مى كنم .
غلام مالك اشتر رفت و ديد على (عليه السلام ) در نقطه اى از ميدان جنگمشغول جنگ است او آمد و خبر حضور حضرت در آن نقطه از ميدان را به مالك اشتر داد، مالكاو را آزاد كرد و فورا خود را به امام على (عليه السلام ) رساند.
امام على (عليه السلام ) وقتى مالك را ديد، مشاهده كرد مالك اشتر رنگ از رخش پريده وناراحت و محزون است ، امام على (عليه السلام ) پرسيد: اى مالك ! آيا ابراهيم شهيد شدهكه اينگونه ناراحتى ؟
مالك عرض كرد نه : من ناراحت فرزندم ابراهيم نبودم بلكه چون تو را گم كرده بودمناراحت و پريشان بودم .


738- محبت وسيع و وثيق مقداد 

مقداد بن اسود از خالص ترين و كامل ترين و محكم ترين ياران امام على (عليه السلام )است تا آنجا كه در روايت آمده كه قلب شريف او همانند پاره آهن محكمى بود.
او در ارادت به اهل بيت طبق فرمايش امام باقر (عليه السلام ) به هيچ وجه حتى لحظه اىشك و ترديد نكرد. لذا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: خداوند مرابه محبت چهار نفر امر كرد، على بن ابيطالب ، مقداد، سلمان و ابوذر.
امام فرزند مقداد بنام عبد بهمراه لشكر عايشه در جنگجمل وارد جنگ شد و بر روى امام على (عليه السلام ) شمشير كشيد و آخر الامر نيز كشتهشد. وقتى على (عليه السلام ) از بين كشتگان جنگ عبور مى كرد به جنازه معبد كه رسيدفرمود
خدا رحمت كند پدر اين پسر را كه اگر او زنده بود راءيش بهتر و كاملتر از راءى اين(معبد) بود.
عمار ياسر پيش امام بود عرض كرد، كه الحمدلله خدا معبد را كيفر داد و او را به خاكهلاكت انداخت ، به خدا قسم يا اميرالمؤ منين ! من در كشتن كسى كه از حقعدول كند ترسى ندارد چه پدر باشد، چه پسر.
حضرت فرمود: خدا رحمت كند ترا و جزاى خير به تو دهد.(877)


739- سرزنش متخلفين از جنگ  

سعيد بن قيس جز كسانى بود كه در جنگ على (عليه السلام ) در ميدان جنگ حضور نداشتلذا روزى وارد مجلس امام شد و آن حضرت خطاب به او فرمود:
جواب سلام تو را مى دهم گر چه از آن گروهى هستى كه در جنگ شركت نداشتى تا عاقبتكار مرا بدانى .
سعيد با عذر خواهى هاى فراوانى اظهار داشت ، يا اميرالمؤ منين (عليه السلام ) من ازدوستان شما و طرفداران شما هستم .
در روز ديگرى جمعى از سران كوفه ، عبدالله بن معتم عيسى و حنظلة بن ربيع تميمى ومحمد بن مخنف به همراه پدرش مخنف خدمت امام رسيدند اما وقتى آنها را ديد همه آنها راسرزنش نمودند و فرمودند:
ما بطائكم عنى و انتم اشراف قومكم ؟
يعنى : چه چيزى شما را از شركت در جنگ و يارى كردن من باز داشت ؟ در حاليكه شما ازبزرگان قوم خود مى باشيد.
آنها نيز هر يك به گونه اى تلاش كردند تا امام را خشنود سازند.(878)


740- عروج مرد ملكوتى  

حبيى بن عمرو مى گويد: من بعد از ضربت خوردن على (عليه السلام ) خدمت امام رسيدم ،حضرت در بستر افتاده بود زخم سر مباركش را باز كردند، به حضرت گفتم : يا على !اين زخم شما چيزى نيست و باكى بر شما نيست (خداوند شفا دهد شما را) حضرت فرمود:اى حبيب ! من هم اكنون از شما مفارقت مى كنم ، من گريستم و ام كلثوم هم كه نزد امام بودگريست حضرت به او فرمود: دخترم چرا گريه مى كنى ؟
ام كلثوم گفت : جدايى از شما باعث گريه من شده است ، امام فرمود: دخترم گريه مكن بهخدا اگر آنچه را كه پدرت مى ديد گريه نمى كردى .
حبيب مى گويد: به امام عرض كردم : يا على ! چه مى بينيد؟
حضرت فرمودند: اى حبيبت ، همه فرشتگان آسمان و پيغمبران صف كشيده اند براىملاقات من و اين هم برادرم محمد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است كه نزد مننشسته است و مى فرمايد: بيا كه آنچه در پيش دارى بهتر است از آنچه كه برايت هست .
حبيب مى گويد: هنوز از نزد اما بيرون نرفته بودم كه حضرت به شهادترسيد.(879)


741- زندگى بدون تو كفر است  

امام على (عليه السلام ) در زمان حكومتدارى خود، نيروهاى انتظامى خود را بهدنبال لبيد عطارى فرستاد تا او را به خاطر جرمش نزد امام آوردند، نيروهاى امام لبيد رادر مسجد سماك يافتند و او را گرفته و به نزد على (عليه السلام ) مى بردند كه دراين حين نعيم بن دجاجه اسدى به حمايت از او برخاست و مانع شد تا او را ببرند و لبيد،را از دست نيروهاى ، انتظامى امام خارج كرد.
على (عليه السلام ) وقت از مطلب مطلع شد، دستور داد تا خود نعيم را به جاى مجرمدستگير كنند و بياورند. وقتى نعيم را نزد حضرت حاضر كردند، على (عليه السلام )خواست او را شلاق بزند، نعيم گفت : يا على ! به خدا سوگند با تو بودن و زندگىبا تو كردن عين خوارى است و مخالفت با تو و يا بدون تو، بودن عين كفر (يعنى اينكهبا تو زندگى كردن اين گونه است كه فرقى براى كسىقائل نمى شوى و عدالت را بر همه جارى مى سازى ، و اما بدون تو هم زندگى كردن وبا ترك كردن تو، مسلمان كافر مى شود)
على (عليه السلام ) در پاسخ او فرمود: تو به اين حقيقت اعتقاد دارى ؟ عرض كرد آرى ،فرمود: او را رها كنيد (به خاطر اين عقيده اش آزادش ‍ كنيد).(880)


742- استهزاء دشمن  

ساده پوشى امام على (عليه السلام ) در خوراك و لباس به حدى بود كه مخالفان ودشمنان آن حضرت را متعجب مى ساخت و بعضا مورد اعتراض آنان قرار مى گرفت .
زيدبن وهب مى گويد: پس از جنگ جمل گروهى از مردم بصره كه در ميان آنها مردمى از سركردگان گروه گمراه خوارج به نام جعدة بن نعجة بود خدمت امام رسيدند.
لذا وقتى كه آنها لباس ساده امام را ديدند (جعده ) با پوزخند و تعجب گفت : چه چيزىباعث شده كه از پوشيدن لباس خوب خوددارى كنى ؟
امام در پاسخ به او فرمود: اين لباس ساده مرا از غرورزدگى دور مى كند و بهترينروشى است در ساده پوشى .
جعده به امام گفت : از خدا بترس تو روزى خواهى مرد.
امام فرمود: به خدا سوگند با ضربتى كه بر سرم فرود مى آيد به شهادت خواهمرسيد، و اين عهدى الهى است كه واقع مى شود اما سياه روى كسى است كه به مردم تهمت وافترا مى زند.(881)


743- فضيلت مسجد كوفه  

اصبغ بن نباته مى گويد: روزى در مسجد كوفه با اصحاب دور على بن ابيطالب(عليه السلام ) بوديم كه فرمود: اى اهل كوفه ! خداوند به شما بخششى داده كه بهكسى نداده است و آن اينكه مسجد شما را فضيلت داد. آن خانه نوح و خانه ادريس و نمازخانه من است .
اين مسجد شما، يكى از چهار مسجدى است كه خداوند آنرا برگزيده و برااهل آن مى بينم كه در روز قيامت جامه اى در بر دارد شبيه محرم ، و براىاهل خود، (هر كس كه در آن نماز خوانده باشد) شفاعت مى كند و شفاعتش نزد خدا رد نمىشود، روزگارى نگذارد كه حجرالاسود را در آن نصب كنند و زمانى مى آيد كه مهدى (عليهالسلام ) از فرزندانم در آن نماز بخواند و اينجا نمازخانه هر فرد مؤ منى است ، مؤ منىدر روى زمين نباشد، يا آنكه در آن آيد و يا آرزوى آمدن در آن در دلش باشد.
با نماز در اين مسجد به خدا تقرب جوييد و اگر مردم مى دانستند چه بركتى در آن است ازاطراف زمين به آن مى آمدند، اگر چه بر روى برف باشد.(882)


744- بر منبر سلونى  

اصبغ بن نباته مى گويد: وقتى على (عليه السلام ) به خلافت رسيد و مردم با او بيعتكردند، حضرت به مسجد آمد، در حالى كه عمامهرسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را بر سر داشت و برد او را در تن كرد و نعلينپيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در پا و شمشير او را بر كمر بست و بر بالاىمنبر رفت و با تحت الحنك بر آن نشست و انگشتان خود را درهم نمود و زير شكم نهاد سپسفرمود:
اى گروه مردم ! از من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد... از من بپرسيد كه علم اولين وآخرين نزد من است ، اگر بنشينم با اهل تورات از كتابشان فتوى دهم ، تا جايى كهتورات به سخن آيد و گويد (درست گفت على و او دروغ نگفت براستى كه على شما رابه همان خبر داد كه در من نازل شده ) و با اهلانجيل خودشان فتوا دهم تا جايى كه انجيل نيز به سخن آيد و گويد: (على درست گفت ودروغ نگفت ، براستى على شما ره به همان فتوا داد كه در مننازل شده ) و اهل قرآن را با قرآن فتوى دهم تا قرآن به سخن آيد و گويد: (على راستگفت : و دروغ نگفته هر آينه على شما را فتوايى داد. كه در مننازل شده است ) اى مردم ! شما كه شب و روز قرآن مى خوانيد در ميان شما كسى است كهبداند چه در آن نازل شده ؟ اگر اين آيه در قرآن نبود (رعد - 39) شما را خبر مى دادم بهآنچه در گذشته بوده و هست و خواهد بود تا روز قيامت .
آنگاه امام مجدد فرمود: از من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد...
ابتدا مردى بنام ذعلب كه مردى تيز زبان و سخنور و پردل بود بلند شد و گفت : پسر ابوطالب به جاى بسيار بلندى قدم نهادى من امروز او رابواسطه سوالم شرمسار مى كنم آنگاه گفت : يا على ! آيا پروردگار خود را ديده اى ؟(جواب اين سؤ ال قبلا طى داستانى نقل شده است ) على (عليه السلام ) جواب او راكامل و جامع داد، سپس مجدد حضرت فرمود: بپرسيد از منقبل از آنكه مرا نيابيد.
بعد از او اشعث بن قيس كندى سوالى نمود كه حضرت جواب او را نيز داد باز حضرتفرمود: از من بپرسيد پيش از آنكه مرا از دست بدهيد، آن گاه مردى از دورترين نقطه مسجدكه بر عصاى خود تكيه كرده بود و گام بر مى داشت ، تا اينكه نزديك آن حضرترسيد، آنگاه عرض كرد: يا اميرالمؤ منين ! مرا به كارى رهنمايى كن تا با انجام آن ازدوزخ رهايى يابم حضرت جواب او را مفصلا دادند سپس آن مرد از نظرها غائب شد و ما او رانديديم مردم به دنبالش گرديدند اما او را نيافتند على (عليه السلام ) از بالاى منبرلبخندى زد و فرمود: چه مى خواهيد او برادرم خضر بود، سپس ‍ فرمود: بپرسيدقبل از آنكه مرا نيابيد، آنگاه برخاست و خدا را حمد كرد و صلوات بر پيغمبر فرستاد وفرمود: اى حسن !! بر منبر آى و سخنى بگو، مبادا قريش پس از من ترا نشناسند و گويندحسن خطبه نمى تواند بخواند، امام حسن (عليه السلام ) عرض كرد: پدرم چگونه باحضور شما بالاى منبر رفته و سخن بگويم و تو در ميان مردم مرا ببينى و سخنم رابشنوى ، امام على (عليه السلام ) فرمود: پدر و مادرم به قربانت من خود را از تو پنهانمى كنم و سخن تو را مى شنوم و تو را مى بينم ولى تو مرا نمى بينى ، امام حسن (عليهالسلام ) بر منبر رفت و خدا را ستايش كرد و صلوات بر پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرستاد سپس فرمود: اى مردم ! من از جدمرسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مى فرمود: من شهر علمم و على در آناست آيا مى توان وارد شهر شد جز از در آن ؟ سپس از منبر پايين آمد آنگاه امام على (عليهالسلام ) او را به سينه خود چسبانيد، سپس امام به حسين (عليه السلام ) فرمود: پسرجانم ! برخيز و به منبر برو تا قريش بهحال تو نادان نماند تو دنبال سخن برادرت حسن را بگو، امام حسين (عليه السلام ) بهمنبر رفت و حمد خدا كرد و ستايش الهى را نمود و صلوات مختصرى بر پيامبر صلى اللهعليه و آله و سلم فرستاد سپس فرمود: اى مردم ! ازرسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه فرمود: على پس از من شهر علم است وهر كه در آن در آيد نجات يابد و هر كه از او تخلف كند هلاك شود، آنگاه از منبر پايين آمدو امام على (عليه السلام ) او را نيز در آغوش كشيد و بوسيد و فرمود: اى گروه مردم !گواه باشيد كه اين دو، فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هستند و دوامانتى كه به من سپرده شده و من آنها را به شما مى سپارم ورسول خدا از شما و رفتار شما نسبت به آنها بازپرسى و سؤال خواهد كرد(883).


745- خير دنيا و آخرت  

نوف بكالى كه يكى از اصحاب خاص اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) است مى گويد:در نزديكى مسجد كوفه خدمت اميرالمؤ منين (عليه السلام ) رسيدم و گفتم السلام عليك يااميرالمؤ منين و رحمة الله و بركاته ، حضرت فرمود: و عليك السلام يا نوف و رحمة اللهو بركاته .
عرض كردم : يا اميرالمؤ منين ! پندى به من دهيد، حضرت فرمود: اى نوف ! خوبى كن تابا تو خوبى كنند، گفتم : يا اميرالمؤ منين (عليه السلام ) بيفزا، فرمود: رحم كن تا بهتو رحم كنند، گفتم : يا اميرالمؤ منين (عليه السلام ) بيفزا، فرمود: خوب بگو تا بهبخوبى يادت كنند، عرض كردم : بيفزا فرمود: از غيبت اجتناب كن كه غذاى سگان دوزخاست ، سپس فرمود: اى نوف ! دروغ گفته آنكه گمان داردحلال زاده است و به غيبت كردن ، گوشت مردم را مى خورد، دروغ گفته كسى كه گمان داردحلال زاده است و دشمن من و امامان و اولاد من است ، دروغ گفته كسى كه گمان داردحلال زاده است و زنا را دوست مى دارد يا نافرمانى خدا شب و روزمشغول است .
اى نوف ! سفارش مرا بپذير... اى نوف ! صله رحم كن تا خدا عمرت را بيفزايد و خوشخلق باش تا حساب روز جزايت را سبگ گيرد، اى نوف ! اگر خواهى در روز قيامت با منباشى كمك به ستمكاران مكن ، اى نوف ! هر كه ما را دوست دارد روز قيامت با ما است واگر مردى سنگى را دوست بدارد با همان سنگ محشور مى شود.
اى نوف ! مبادا خود را براى مردم جلوه دهى و به نافرمانى خدا بپردازى تا روز جزاخداوند رسوايت كند. اى نوف ! آنچه به تو گفتم نگهدار تا به خير دنيا و آخرتبرسى (884).


746- مواظبت و دقت در اوقات نماز 

در نامه اى حضرت على (عليه السلام ) براى محمد بن ابى بكر زمانى كه او را بهولايت مصر گمارده بود نوشت : ارتقب وقت الصلا لوقتها. و لاتعجل بما قبله لفراغ و لا تو خرها عنه لشغل فان رجلاسال رسول الله (ص )...
مراقب اوقات نمازت باش و آن را در وقت مقرر خود به جا آور، به خاطر فراغت ،قبل از وقت نماز اقدام به اقامه آن نكن و هم چنين به خاطر كارى كه دارى آن را به تاخيرنينداز (براى نمازت اهميت خاصى قايل باش و حساب جدايى براى آن باز كن و هرگزنمازت را تابع چيزهاى ديگر قرار نده بلكه سعى كن همه چيز را تابع و پيرو نمازخود كنى ) زيرا مردى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از اوقات نماز پرسيد؟حضرت چنين فرمود: جبرئيل در هنگام زوال شمس كه آفتابمقابل حاجب و ابروى راست او بود نازل شد. سپسجبرئيل وقت نماز عصر آمد، كه در آن هنگام سايه هر چيزى به قدر و اندازه خود آن چيزگرديده بود. سپس ‍ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نماز مغرب را وقتى كه خورشيدغروب كرد به جا آورد. آنگاه نماز عشاء را هنگامى كه حمره مغربيهزايل شده بود خواند و به جا آورد و سپس نماز صبح را هنگامى كه تاريكى آخر شب بودو ستارگان مشبك بودند به جا آورد.
آنگاه اميرالمؤ منين (عليه السلام ) اضافه فرمود: اى محمد بن ابى بكر! نمازت را در ايناوقات به جا آور و ملزم باش به اينكه كار نيكو انجام دهى و سنت حسنه به جا آورى و راهروش و راست را انتخاب كنى .


747- حماقت منافقى بى آبرو 

در دوران زندگى امام على (عليه السلام ) اشعث بن قيس (885) با مردى دعوا داشت وفرداى آن روز قرار بود او در محكمه على (عليه السلام ) حاضر شده و محاكمه گردد.اشعث شب حلوايى آماده كرده آن را براى امام برد تا از اين راه امتيازى براى محاكمه فردابه دست آورد.
امام (عليه السلام ) در را گشود و نگاهى به حلوا كرد و فرمود: اصله ام زكاه امصدقة فذلك محرم علينا اهل البيت ؛ آيا بخششى ، يا زكاتى و يا صدقه اى است ؟اينها همه بر ما خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حرام است .
عرض كرد: هديه است .
امام فرمود: گريه كنندگان در سوگ تو بنشينند آيا از اين راه وارد شده اى كه مرابفريبى ؟ سوگند به خدا اگر هفت آسمان و زمين را به من بدهند كه پوست جوى را ازدهان مورچه اى به ستم در آورم نافرمانى خدا را نمى كنم (886).


748- پيام نامردى  

على (عليه السلام ) در ابتداى حكومت نامه اى توسط مسوربن مخرمه براى معاويهفرستاد، معاويه صبر كرد تا اين كه سه ماه بعد از مرگ عثمان در ماه صفر مردى از قبيلهبنى عبس و مرد ديگرى را از قبيله بنى رواحه خواست و آنگاه سر طومار مهر شده ها را كهروى آن نوشته شده بود از معاويه به على به آنها داد و گفت : اين طومار را گرفته ودر كوچه هاى مدينه مى گردانيد.
آنها از شام خارج شدند و در ماه ربيع الاول وارد مدينه گرديدند. پس از ورود مرد عبسىطومار را گرفته طبق دستور معاويه در كوچه ها گردش ‍ مى داد مردم ازمنازل خود خارج شده و به او نگاه مى كردند البته مردم مى دانستند كه معاويه به على(عليه السلام ) معترض است اين مرد گذشت تا اين كه خود را نزد على (عليه السلام )رساند و طومار را به حضرت داد.
حضرت مهر طومار را شكست اما در آن نوشته اى نيافت پس بهرسول فرمود: چه خبر؟
او گفت : من گروهى را ترك كردم كه جز به قصاص به چيز ديگرى راضى نمى شوند.
حضرت فرمود: از چه كسى ؟
گفت : از خودت ، سپس افزود: من شام را در حالى ترك كردم كه 60 هزار نفر زير پيراهنكه بر منبر دمشق آويزان شده ، گريه مى كردند.(887)


479- اصلح را بر كار گماشتم  

نوشته اند: پس از اينكه على (عليه السلام ) فرزندان عباس را بر حجاز يمن و عراقگمارد مالك اشتر گفت : پس براى چه ديروز آن پيرمرد را كشتيم ؟ (يعنى كشتن عثمان بهخاطر اين بود كه او بدون جهت اقوام خود را سر كار مى آورد)
هنگامى كه حضرت على (عليه السلام ) از سخن مالك مطلع شد او را احضار كرد و موردملاطفت قرارش داد و فرمود:
اى مالك ! آيا من حسن و حسين عليهم السلام را امارت دادم يا يكى از فرزندان برادرم ، جعفريا عقيل و يا حتى فرزندان او را؟
مالك ؛ فرزندان عباس را به امارت گماردم به خاطر اينكه عباس مكرر ازرسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم طلب امارت مى كرد و ايشان نيز به او فرمود:
يا عم ان الاماره ان طلبتها و كلت اليها و ان طلبتك اعنت عليها؛ اى عموى من ! حكومتبه گونه اى است كه اگر تو آن را بخواهى ،موكل آن خواهى شد (و بايد خودت آن مقام را حفظ كنى ) و اگر آن تو را طلب كند بر حفظشيارى خواهى شد. (يعنى كسى كه طالب مقام است ، تمام هم و غم او اين است كه مقام از دستاو گرفته نشود اما اگر مقام به سراغ كسى بيايدوسايل و ابزار حفظ آن نيز فراهم مى شود).
آنگاه امام على (عليه السلام ) ادامه داد كه : من در دوران عمر و عثمان مى ديدم كه فرزندانعباس شاهد ولايت كسانى از فرزندان (رها شدگان ) بودند، ولى حالا اگر فردى را كهاز آنها بهتر باشد مى شناسى او را نزد من بياور تا براى مناصب حكومتى از او استفادهكنم .
مالك اشتر بعد از شنيدن سخنان حضرت از نزد ايشان در حالى كه شك و شبهه اوزايل شده بود خارج شد(888)


750- عزل كارگزاران و عثمان  

يكى از كارهاى مهم كه اميرالمؤ منين (عليه السلام ) در ابتداى تصدى حكومت خود انجام دادعزل كارگزاران عثمان بود مغيرة بن شعبه روزى نزد امام على (عليه السلام ) رفت و باچرب زبانى به تملق پرداخته و گفت :
نصيحتها ارزان مى باشد و تو از همه برترى ، نظر امروز، امور فردا را به دستمى دهد آنچه هم امروز از دست برود باعث از دست رفتن چيزهايى در فرداست .
بعد از گفتن اين جملات مغيره لحظه اى سكوت كرد تا ببيند به چه ميزانى گفتارش درحضرت اثر كرده است .
على (عليه السلام ) چيزى نگفت او ادامه داد: من به تو نصيحت مى كنم كه كارگزارانعثمان را در جاى خود ابقا كنى معاويه و... را در كار خود بگمار و ديگر كارگزاران را همدر جاى خودشان باقى گذار آنان با تو بيعت مى كنند، كشور را آرام مى سازند و مردم راساكت مى گردانند.
پس از اتمام صحبت شيطان ثانى ، مغيره ، امام فرمود: به خدا قسم اگر ساعتى از روزباشد در اجراى نظرم تلاش به خرج مى دهم و نه آنان را كه گفتى والى مى كنم و نهامثال آنان را به ولايت مى گمارم .
مغيره گفت : پس بر آنها نامه بنويس و آنان را در مقام خودشان تثبيت كن همين كه بيعت آنانو اطاعت سپاهيان به تو رسيد يا آنان را عوض كن و يا باقى بگذار.
حضرت فرمود: در دينم نيرنگ وارد مكن و در كارم پستى روا مدار(889).


751- شيوه هاى رزمى و اطلاعاتى در جنگ  

شورشيان سلاسل (890) قله ها را گرفته و راه ها را ناامن كرده بودند و بهكاروانها يورش مى بردند پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم ابتداء ابابكر رابا 700 نيرو به سوى دشمن اعزام كرد اما او موفق نشد وقبل از برخورد نظامى با كمين دشمن رو به رو شد و با دادن تعدادى كشته و مجروح ازميدان فرار كرد، بار ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عمر را به ميدان آنهافرستاد كه او نيز بازگشت ، عمر و عاص گفت : يارسول الله صلى الله عليه و آله و سلم جنگ با حيله و نيرنگ تواءم است مرا بفرستپيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را اعزام كرد و او نيز مانند آن دو نفر شكست خورد وفرار كرد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: تنها على است كه از برابر دشمن فرارنمى كند.
لذا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم على (عليه السلام ) را به ميدان با آنهافرستاد على (عليه السلام ) با شيوه و تاكتيكهاى نظامى حساب شده اى به جنگ باشورشيان سلاسل حركت كرد ابتداء حضرت از جاده اصلى كه زير نظر ديده بانان دشمنقرار داشت راه نپيمود و نيروهاى خود را از بيراهه حركت داد، سپس شبها راه مى رفت و روزهاپنهان مى شد و كمين مى گرفت .
عمر بن خطاب و خالدبن وليد، بارها و بارها به حضرت اعتراض كردند كه اين چه شيوهاى است ؟
آنها بارها گفتند: اين جوان ! ما را در ميان مار و عقرب و درندگان بيابان به كشتن مى دهدو در طول راه عمر و عاص و ابابكر نيز اعتراض ‍ كردند.
اما امام به اعتراض آنان توجهى نكرد تا آنكه شب هنگام نزديك منطقه دشمن رسيد، آنگاهامام دستور دادند زنگوله ها را از گردن شتران باز كنند و دهان اسبان را نيز ببندند تاصداى زنگوله ها و شيهه اسبان دشمن را متوجه حضور لشكر اسلام نكند.
آنگاه به نيروهاى خود فرمان داد كه با استفاده از تاريكى شب اطراف قلعه شورشيان راتصرف كنند و دشمن را در محاصره بگيرند.
صبح هنگام بعد از نماز صبح پوزبند اسبها را باز كردند و صداى تكبير و شيهه اسباندشمن را وحشت زده بيدار كرد آنها فهميدند كه سپاه اسلام تهاجم را آغاز كرد و تعدادكثيرى از شجاعان دشمن به دست على (عليه السلام ) كشته شدند و سپس تسليم شدند وتعداد بسيارى از آنها نيز مسلمان شدند و سپاه اسلام پيروزمندانه به مدينه بازگشت ، امسلمه مى گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم درمنزل من خوابيده بود كه ناگهان بيدار شدم ، گفتم : يارسول الله صلى الله عليه و آله و سلم شما را چه مى شود؟ فرمود:جبرئيل نازل شد و خبر پيروزى على (عليه السلام ) را آورد و شروع عادياننازل شد(891).


752- مردانگى در ميدان جنگ  

لشكريان معاويه خود را زودتر از لشكر امام به سرزمين صفين رساندند و تواستندرودخانه فرات را در اختيار خود گيرند، معاويه لشكرى را به فرماندهى ابوالاعوراعزام كرد تا از فرات حفاظت كنند و مانع استفاده لشكريان على (عليه السلام ) از آبشوند.
اما امام على (عليه السلام ) صعصعه بن صوحان را نزد معاويه فرستاد تا او مانع آبنشود، دو تن از ياران معاويه به نامهاى وليد بن عقبه (892). و عبدالله بن سعيد نظردادند كه آب را بر روى لشكر على مى بنديم تا آنان از تشنگى بميرند.
عمر و عاص گفت : اين كار اشتباه است على (عليه السلام ) كسى نيست كه تشنه بماند على(عليه السلام ) همان كسى بود كه گفت اگرچهل تن داشتم در روز نخست (روز سقيفه و بيعت مردم با ابوبكر) حق خود را مى گرفتم .
امام معاويه نظر عمر و عاص را نپذيرفت سپاه امام به دشمن حمله كرد و آب را به تصرفآورد.
معاويه به عمر و عاص گفت : به نظر تو على (عليه السلام ) با ما چه مى كند.
عمر و عاص گفت : على (عليه السلام ) مثل تو نيست او هدفى غير از آب دارد در نهايت امامعلى (عليه السلام ) آب را آزاد گذاشت تا هر دو لشكر آب را بردارند و بسيارى ازدشمنان با اين مردانگى و مروت امام هدايت شدند و به لشكر امام پيوستند(893)


next page

fehrest page

back page