بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب چهره درخشان قمر بنی هاشم جلد 2, حجت الاسلام شیخ على ربانى خلخالى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     QAMAR000 -
     QAMAR001 -
     QAMAR002 -
     QAMAR003 -
     QAMAR004 -
     QAMAR005 -
     QAMAR006 -
     QAMAR007 -
     QAMAR008 -
     QAMAR009 -
     QAMAR010 -
     QAMAR011 -
     QAMAR012 -
     QAMAR013 -
     QAMAR014 -
     QAMAR015 -
     QAMAR016 -
     QAMAR017 -
     QAMAR018 -
     QAMAR019 -
     QAMAR020 -
     QAMAR021 -
     QAMAR022 -
     QAMAR023 -
     QAMAR024 -
     QAMAR025 -
     QAMAR026 -
     QAMAR027 -
 

 

 
 

Prev page

fehrest page

Next page

88. مادر مرتبا صدا مى زند يا اباالفضليا اباالفضل
جناب حجه الاسلام و المسلمين ، حامى مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام آقاى حاجسيد محمد تقى غروى دامت بركاته ، اظهار داشتند كه : والده مكرمشان داستانى را از ايامكودكى ايشان نقل مى كردند كه تفضيل آن چنين است :
1. وقتى كه سيد محمد تقى متولد مى شود شير مادر را نمى خورد، يعنى قادر به گرفتنپستان مادر نمى باشد. از آنجاى كه وى 7 ماهه به دنيا آمده بوده وقبل از او نيز يك برادرش مرده بود، لذا مادرش براى بهبود وى ،متوسل به حضرت اباالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام مى شود. و نذر مى كندكه اگر كودك (سيدمحمد تقى ) زنده ماند گوسفندى را به پيشگاه حضرتش تقديم دارد.
در پى اين نذر، يك شب مادر نزديك اذان صبح خوابش مى برد و در خواب مى بيند روباهىخروس سفيدى را گرفته دارد مى برد و مادر در اينحال مرتبا صدا مى زند: يا اباالفضل ، يااباالفضل ....!
پس از توسل به حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام ، سيد بلند قامتى خروس را ازروباه گرفته ، به مادر مى دهد. با مشاهده اين صحنه ، مادر دفعتا از خواب بيدار مىشود، پدر طفل را صدا مى زند و مى گويد: آيا بوى عطرى استشمام مى كنيد يا نه ؟ پدردر جواب مى گويد: اين بو مربوط به نسيم سحر است . بعد از خواندن نماز صبح ، مادرماجرا را شرح داده مى گويد: من خواب ديده بودم و خواب را تماما براى پدرم تعريف مىكند. پدرم مى گويد: خاطر شما جمع باشد، اين بچه ديگر نمى ميرد و از عنايات حضرتقمر بنى هاشم اباالفضل العباس عليه السلام زنده مى ماند!
حقير، مصنف كتاب ، مى گويد: جناب آقاى سيد محمد تقى غروى ، اينك يكى از مبلغين ومروجين مكتب امامان معصوم شيعه بوده و از حاميان قرآن واهل بيت عليهم السلام به شمار مى رود.
89. گوسفندى براى حضرت نذر كردم 
2. جناب آقاى غروى فرمودند: من با عده اى از رفقا با ماشين خود از قم عازم تهران بودم. در بين راه با يك ماشين روبرو شدم كه با سرعت تمام از سمتمقابل مى آمد. وضع خطرناكى بود: اگر مستقيم مى رفتم خطر داشت و اگر توقف هم مىكردم باز خطر تصادم وجود داشت ، لذا ماشين را به طرف راست جاده منحرف كرده ، بهسمت بيابان كشيدم .
در اين اثنا به ياد توسل مادرم به حضرتاباالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام افتادم و من هم دستتوسل به دامان حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام زدم و گوسفندى هم براىحضرت نذر كردم . در يك آن ، ماشين از تصادفى هولناك نجات و رهايى يافت .
90. من از مادرم متولد شدم فلج بودم 
3. جناب آقاى غروى همچنين فرمودند: دهه اول محرم الحرام 1412 هجرى قمرى ، درمهرشهر كرج ، منزل آقاى رفيع زاده منبر مى رفتم . روز تاسوعا در مهر شهر مرا بهمجلس هنديها و پاكستانيها بردند تا منبر بروم .
هنديهاى بسيارى در مجلس حضور داشتند. چون صابمنزل پاكستانى بود بعد از نماز و زيارت عاشورامتوسل به حضرت اباالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام شديم . بعد از منبر،صاحب مجلس قضيه جالبى را نقل كرد. وى گفت :
وقتى كه من از مادر متولد شدم فلج بودم . پدرم ، كه از نظر مالى وضع خوبى داشت ،مرا به تمام دكترهاى حاذق نشان داد تا معالجه بشوم ، فايده اى نكرد. شب تاسوعا فرارسيد. مادرم به پدرم گفت من به مجلس عزاى حضرتاباالفضل العباس عليه السلام مى روم تا شفاى فرزندم را بگيرم و بيايم و افزود:اگر فرزندم را شفا نداد ديگر به منزل برنخواهم گشت . آرى ، مادرمتوسل به حضرت پيدا كرد، و من احساس سلامت كردم و آنجا شفا گرفتم .
91. گفت شما را به خدا شما هم يا اباالفضلبگوييد
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ محمد نجفى زنجانى ، از علماى زنجان ، دريادداشتى كه به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستاده است چنين مى نويسد:
در تاريخ 1348 هجرى شمسى به عنوان تبليغ در ايام ماه مبارك رمضان از قم به منطقهطارم كه از توابع زنجان است رفته بودم . آنجا در روستايى به نام زهتور آباد انجاموظيفه مى نمودم و بعد از پايان ماه مبارك رمضان در صدد برآمدم كه به زنجان برگردم. آن زمان ، وسيله نقل و انتقال غير از اسب و قاطر در روستا نبود. لذا به اتفاق چند نفرمكارى (كرايه دهنده اسب و قاطر) از آنجا به طرف زنجان حركت كرديم . آنان به اين جانبخيلى احترام كردند و كتاب و وسايل مرا حمل نموده و خودم را نيز بر قاطرى سوار كردند.پس از عبور از رودخانه (قزل اوزن ) مى بايست از كوهى عبور مى كرديم . جاده فوقالعاده ناهنجار بود و پرتگاهى عميق داشت . اين آقايان براى صرف غذا و دادن علوفه بهحيوانات همراه توقف كردند. در اين بين يكى از قاطرها كه بارش پارو و دستهبيل بود، در اثر كج شدن بار از پهلو به زمين افتاد و به سمت دره معلق زد، به طورىكه همگى گفتند اگر به دره بيفتد ديگر سالم نمى ماند. صاحب قاطر هم جوانى بود كهاز نظر مالى ضعيف بود. وى با دلى سوزناك فرياد زد: يااباالفضل العباس ادركنى ! و رو به ما كرده و خطاب به ما گفت : شما را به خدا، شما هميا اباالفضل بگوييد! ما هم همگى يكصدا فرياد زديم : يااباالفضل العباس ادركنى ! يكدفعه بار قاطر به طرفطول منحرف شد و دسته بيلها به زمين فرو رفت و متوقف شد! اگر يك چرخ ديگر زدهبود به دره مى افتاد، آن وقت ديگر قابل نجات نبود. بارها را باز كردند و قاطر را ازآن خطر هولناك نجات داده به جاده آوردند، صاحب قاطر شديدا گريه مى كرد و از كرامتحضرت قمر بنى هاشم عليه السلام ياد مى كرد.
92. اين كار 25 مرتبه تكرار شد 
حضرت آيه الله سيد محمد على روحانى قمى ، امام جماعت محترم مسجد امام حسن عسكرى عليهالسلام در روز شنبه سوم مرداد 1373 مطابق 14 صفرالخير 1415 اظهار داشتند:
مرحوم پدرم فرمود: روزى در حرم مطهر حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام بودم ، مردىوارد شد در حاليكه يك مجيدى در دست داشت و مى خواست درداخل ضريح بيندازد.
يكى از خدام آمد و با اصرار به وى گفت : پول را به نام آقا به من بده . او متقابلاامتناع مى كرد و مى گفت : چون نذر كرده ام بايد مجيدى را بهداخل ضريح مطهر بيندازم . عاقبت به خادم گفت : من يك نخ قند (نخ سطلى ) بهپول مى بندم و پول را به داخل ضريح مى اندازم تا نذر من ادا شده باشد، سپس شما آنرا در آوريد. و او پذيرفت . مجيدى را با نخ بستند و صاحب نذر آن راداخل ضريح مطهر افكند. پس از آن خادم هر چه نخ را كشيد مجيدى بالا نيامد مرتب در وسطراه گير مى كرد!
پدرم اضافه كرد: من شمردم اين كار 25 مرتبه تكرار شد، هر دفعه گير مى كرد وآخرش هم بالا نيامد. عاقبت خادم گفت : يا قمر بنى هاشم ،پول مال شماست ، ولى نخ مال ماست ! لااقل نخ را بدهيد بيايد! و اينجا بود كه نخصحيح و سالم بالا آمد و پول داخل ضريح افتاد!
93. السلام عليك يا اباالفضل العباس عليه السلام 
حجه الاسلام و المسلمين مروج و حامى مكتب محمد وآل محمد عليهم السلام حاج سيد على ميرهادى نوشته اند:
در دو سال اخير همراه عده اى از دوستان مسئول در نظام جمهورى اسلامى به منطقه عشايرنشين ازنا و اليگودرز در استان لرستان سفر نموديم . در اين سفر برادر كشاورز،مسئول جهاد سازندگى ازنا، راهنماى ما بودند. بنده عشاير را تماما ارادتمنداهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام يافتم به دوستان هم عرض كردم كه در زندگى اينجمع كثير، بنده آنچه ديدم و دريافتم ارادت به ساحتآل الله بود. اما جريانى را كه آقاى كشاورز از ارادت عشاير به ائمه عليهم السلاممخصوصا به ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام ،نقل كردند به اين شرح است . گفتند:
روزى يكى از آشنايان ما كه از عشاير است بهمنزل ما آمد و گفت يك عريضه از زبان من خدمت اميرالمومنين عليه السلام راجع به حضرتاباالفضل العباس عليه السلام بنويسيد. گفتم : من جرات نمى كنم بنويسم ! رفت و بهديگرى داد نوشت . موضوع عريضه اين بود كه : يا اميرالمومنين ، من مى خواستم پسرمبه سربازى نرود، گوسفندى را نذر فرزندتان حضرتابوالفضل العباس عليه السلام نمودم . ولى سودى نبخشيد و پسرم را به خدمت بردند(به بيان او) چرا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نذر مرا نپذيرفته و پسرمبه سربازى رفته است . بارى نامه را نوشت . گفتم حالا چگونه آن را به دست حضرتعلى عليه السلام مى رسانى ؟ گفت : به آب رودخانه مى سپارم به دست حضرت مىرسد. همين كار را هم كرد. بعد از يك ماه پسرش از خدمت معاف شد و بهمنزل برگشت !
94. مستقيما روانه سقاخانه شديم 
جناب ثقه الاسلام جناب آقاى حاج سيد محمد باقر گلستانه ، معجزه اى را كه از حضرتابوالفضل العباس عليه السلام در مورد فرزند شهيدش ، سيد محمد گلستانه ، روى دادهاست چنين بيان مى كند:
1. در تاريخ چهاردهم محرم الحرام 1336 ه‍ ش در نجف اشرف خداوند تبارك و تعالىفرزندى به من عنايت فرمود كه پسر بود و نام محمد حسين را بر او گذاشتم . آن موقعسقاخانه اى كنار درب صحن مطهر حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام قرار داشت .همچنين اطراف حرم مطهر شلوغ و پر از زوار بود و هيئتهاى مختلف و دستجات گوناگونوارد حرم مى شدند و عزادارى مى كردند. من مشغول سقاخانه بودم كه شب سوم بعد ازتولد پسرم (سيد محمد حسين ) بود و من مشغول كار در سقا خانه بودم كه برادربزرگترم مرحوم حجه الاسلام حاج سيد جعفر گلستانه به سقاخانه آمد و گفت : چهنشسته اى كه بچه ات دارد تلف مى شود! گفتم : براى چه ؟ گفت : اين بچه سه شبانهروز است كه ادرار نكرده است و مستمرا مشغول گريه است .
همراه اخوى به طرف منزل رفتيم و بچه را برداشتيم و پيش دكترى برديم كه به دكتركروى معروف بود. دكتر به بدن بچه نگاهى كرد و گفت خداوند راه ادرارى براى اينبچه خلق نكرده است ، و كار من نيست كه بچه راعمل جراحى كنم . همين امشب بچه را به بغداد برسانيد و الا بچه تا صبح فردا تلفخواهد شد. از آنجا روانه مطب دكتر محمود شوكت در نجف شديم و دكتر شوكت نيز همان حرفدكتر كروى را زد. سپس روانه مطب دكتر ديگرى به نام دكتر جراحخليل جميل شديم و او هم همان حرف را زد كه ، اين بچهعمل جراحى مى خواهد و عمل نيز در بغداد انجام مى شود.
شب هفتم محرم بود، سقاخانه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام درب حرم مطهرحضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام برقرار بود. ديگر جايى نرفتيم و از نزددكتر خليل جميل مستقيما روانه سقا خانه حضرتابوالفضل العباس عليه السلام شديم چند قطره از آب سقاخانه را به دهان بچهچكانديم و پرچمى سبز رنگ نذر حضرت ابوالفضل عليه السلام براى سقا خانه آوردهبودند، آن پرچم را هم گرفتيم و دور قنداق بچه پيچيديم و خطاب به حضرت گفتيم :يا ابوالفضل العباس عليه السلام ، مى دانيد كه صادقانه خدمتگزار شما هستم ، شفاىاين بچه را از تو مى خواهم . سپس ‍ روانه منزل شديم و منتظر مانديم . اذان صبح بود كهمادرم مرا از خواب بيدار كرد. گفتم چه شد، بچه تلف شد؟ گفت : بچه دارد بازى مىكند. رفتم ديدم راه ادرار وى باز شده است . بحمدالله از آن به بعد، بر اثر قطره آبىكه از سقاخانه حضرت در دهان بچه ريخته بودم ، فرزندم خوب خوب شد و هيچ ناراحتىنداشت تا اينكه در سال 1361 ه‍ ش به جبهه هاى حق عليهباطل عزيمت كرد و پس از يك سال و يازده ماه كه در جبهه بود شربت شهادت نوشيد.
95. اثرى از غده ها ديده نمى شود 
معجزه زير نيز از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام براى شهيد سيد ناصرگلستانه مشاهده شده است :
2. در سال 1340 ه‍ ش خداوند تبارك و تعالى فرزند پسر ديگرى به من داد كه نام اورا سيد ناصر نهادم . زمانى كه كودك به سه ماهگى رسيد، در دو طرف سينه وى دو غدهبه بزرگى يك گردو ايجاد شد. او را پيش پزشك برديم ، پزشك معاينه كرد و گفتاينها غده است و چاره اى ندارد جز آنكه او را عمل كنيم . اما چون اين بچه ، به علت پايينبودن سن ، طاقت عمل جراحى را ندارد بايد چند سالى بگذرد تا قدرت جسمى او افزايشيابد و تاب عمل جراحى را داشته باشد.
بچه را برداشتيم ، به جايى كه سقاخانه را در روز عاشورا نصب مى كرديم برديم واز خاك آن زمين ، به نيت شفا و توسل به حضرتابوالفضل العباس ‍ عليه السلام كمى به سينه كودك ماليديم ، چند روز بعد متوجهشديم كه در سينه بچه اثرى از غده ها ديده نمى شود. وى نيز درسال 1365 ه‍ ش شربت شهادت نوشيد.
96. دخترم شفا يافت  
در مورد دخترم مريم گلستانه (متولد 1338) نيز از حضرتابوالفضل العباس عليه السلام كرامتى مشاهده كرده ام كه شرح آن از قرار زير است :
3. در سن دو سالگى بود كه از درد شديد پاها ناله و شكايت مى كرد. ناگريز او رانزد دكتر برديم . دخترم آن قدر درد مى كشيد كه هيچ كس جرئت دست زدن به پاى او رانداشت . دكتر او را معاينه كرد و گفت بايد از دوپاى او عكس گرفته شود. وقتى عكسگرفتيم ، معلوم شد كه استخوان هر دو پا از سر زانو تا قوزك روى پا تمام ريشه زدهاست (مثل ريشه درخت ) و سر ريشه ها مثل سوزن به گوشت پا فرو مى رفت .
دكتر گفت بايد گوشت پا را بشكافيم و استخوان را بيرون آوريم و ريشه ها رابتراشيم ، ولى سن بچه كم است و طاقت عمل راندارد. كودك را از شدت ناراحتى بلندكرديم (مثل مار تكه تخته بود) و به سوى همان سقاخانه روانه شديم . شخصى در آنمحل نشسته بود و مهر و تسبيح مى فروخت . از آن شخص خواهش كرديم صندوقش را مقدارىكنار بكشد تا از خاك آن روى پاى بچه بريزيم و مالش بدهيم . خاك را روى پاى كودكماليديم و روانه منزل شديم . اينجا نيز طولى نكشيد كه متوجه شديم كودك ديگرشكايتى از پاهايش ندارد و به لطف خداى تبارك و تعالى و عنايات بنده خالصش ‍حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام دخترم شفا يافت و درد و ناراحتى شديد وىبرطرف شد.
97. از اينها كدام يك ريش مى تراشيدند؟ 
آقاى منظور حسين جابر حسين الغارى مير پور خاص سند پاكستان ، از حوزه علميه قم ، درنوشته اى چنين آورده اند:
رئيس زندانهاى استان سند پاكستان ، در حرم مطهر حضرت معصومه عليهاالسلام نشستهبودند. ايشان در استان سند به عدالت و وثاقت معروف بوده ، به عنوان مومنكامل شناخته مى شوند. مردى عابد و زاهد و پرهيزكار هستند، و حكم على بن يقطين عصرخويش را دارند. مومنين بسيارى را از زندانهاى دولتى آزاد كرده اند. ايشان ، كه از محضرآيه الله شيخ غلام مهدى نجفى (موسس دانشگاه جعفريه سند) و آيه الله سيد ثمر حسنزيدى (موسس مدرسه مشارع العلوم حيدر آباد سند) بسيار مستفيد و مستفيض ‍ شده اند، به منگفتند:
در سال 1361 ه‍ ق / 1971 ميلادى در حرم مطهر حضرت باب الحوائجابوالفضل العباس عليه السلام نشسته بودم ومشغول عبادت و زيارت بودم . آن وقت من محاسن خود را مى تراشيدم . ناگاه شخصىنورانى كه چهره اش ‍ مثل مهتاب روشن بود و هيبت و عظمت داشت جلوى من آمد. جرئت نمى كردمكه با او همكلام شوم . بالاخره به من گفتند كه اى منظور حسين ، كلمه ايمان را ورد كن ! منروبروى آن جناب كلمه ايمان را ورد كردم . سپس ‍ از من پرسيدند: چه كسى به تو گفتهاست كه اين ، كلمه ايمان و اسلام است .
گفتم : حضرت پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله پرسيدند: آيا صاحب ولايت هستى وبر اميرالمومنين و امام حسين عليهماالسلام و صاحب اين مشهد (حضرت قمر بنى هاشم عليهالسلام ) ايمان دارى ؟ گفتم : بلى الحمدلله . گفتند: از اينها، كدام يك ريش مىتراشيدند؟ من جوابى ندادم ، كه پشيمان و نادم بودم . آن بزرگوار به طرف ضريحمقدس روانه شده ، از نظر من غايب گشتند.
98. اى صاحب مشك كوچك مشكل من را حل كن ! 
جناب آقاى محمد علامه ، شاعر و مداح معروف اهل بيت عصمت و طهارت سلام الله عليهم اجمعيندر تهران ، طى مرقومه اى چند كرامت از حضرتابوالفضل عليه السلام فرستاده اند كه نوشته ايشان را با هم مى خوانيم :
1.حضور حضرت حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى زيدتوفيقاته العالى محترما عرضه مى دارد:
از كتاب كرامات حضرت ابوالفضل عليه السلام كهحاصل زحمات بى شائبه حضرت عالى مى باشد، بهره وافرى بردم . از اين حقيرخواسته بوديد كه بنده هم كراماتى را نقل نمايم . با اينكه نمى خواستم درمقابل بزرگانى كه كراماتى را از آن حضرت بيان فرموده اند، مصدع شده باشم ، ولىبه مصداق :

بلبل به باغ و جغد به ويرانه تاخته
هر كس به قدر همت خود خانه ساخته
بعضى از مشهودات خويش از عنايات آن بزرگوار را به عرض مى رسانم :
سالى مشرف بودم به كربلا، درب صحن مطهر حضرت سيدالشهدا عليه السلام ايستادهبودم كه ديدم صدايى از عربانه (درشكه ) بلند است . متوجه دختر ديوانه اى شدم كهسوار درشكه بود و محارمش اطراف او را گرفته بودند و او فرياد مى كشيد و تمامجمعيت نظاره گر را پريشان كرده بود. چند روز اين منظره تكرار شد و هر روز مى ديدمكه او را از حرم حضرت امام حسين عليه السلام به حرم حضرتابوالفضل العباس ‍ عليه السلام مى برند. تا اينكه روزى ديدم در صحن مطهر حضرتابوالفضل العباس عليه السلام جمعيتى گرد آمده اند. پرسيدم چه خبر است ؟ رفقاى منگفتند: كه پدر دختر، با زحمت زيادى دخترش را پايين پا خوابانده به ضريح بستهاست و خود نيز به حضرت ملتجى شده است . جلو رفتم مشاهده كردم كه پدر، به رسماعراب در هنگامى كه به مشكلى گرفتار شوند،عگال خويش را به گردن انداخته ، دو طرف چپيه را به ضريح مطهر بسته بود و گرهروى گره مى زد و با هر گره اى يكى از اسامى و القاب حضرت را به كار مى برد.گاه مى گفت : اى برادر زينب ! و گاه مى گفت : اى علمدار حسين ! و گاه : اى سقاى طفلانحسين ! و گاه نيز: اى صاحب مشك كوچك ، مشكل من راحل كن !
يكمرتبه گره هاى كورى كه روى هم زده بود، باز شد و دختر از پايين پا بلند شد وگفت : بابا برايم زيارت عباس عليه السلام بخوان ! و بدين طريق شفا گرفت .
99. از خدا شفاى تو را خواستم 
2. يكى از همكارانم نقل كرد: روز تاسوعا به بيمارستان بوعلى تهران رفتم تا براىمسئولين روضه بخوانم . ديدم جوانها يك پرچم سياه بالاى تخت خود زده اند (آيس منالحياه و آنس بالموت )، و مثل شمع مشغول آب شدن هستند. در آن ميان جوانى مرا صدا زد وگفت : آقا، من هم جوانم ، آرزو داشتم مثل همه جوانها براى حضرتابوالفضل العباس عليه السلام عزادارى كنم ...
تاسوعا و عاشورا گذشت ، روز اربعين در بازار نوحه مى خواندم ، جوانى عجيب سينه مىزد، تا مرا ديد جلو آمد و گفت : آقا، مرا مى شناسى ؟ گفتم : خير. گفت : يادتان هست روزتاسوعا، بالاى تخت من آمديد؟ شب كه شما رفتيد، حضرتابوالفضل العباس عليه السلام آمد و به من فرمود: برخيز! گفتم : طاقت ندارم . گفت :از خدا شفاى تو را خواستم و الحمدلله بهبودحاصل شد.
100. شيعيان خودشان ضريح خواهند ساخت  
3. شش اماميهاى هند ضريح كوچكى براى حضرتابوالفضل العباس ‍ عليه السلام درست كرده بودند كه با بودن صندوق خاتم براىحرم كوچك بود. آنها كليددار را ديده و با عده اى كه به او داده بودند، او را وادار كردهبودند كه از مرحوم صنيع خاتم بخواهد مقدارى از صندوق خاتم روى مرقد مطهر رابريده ، كوچك كند تا بتوانند دور صندوق بگردند و نذورات جمع كنند. خبر به مرحومآيه الله العظمى آقاى حاج سيد محسن حكيم رحمه الله عليه رسيد و ايشان به حرم مشرفشدند. آن شب من هم توسط حضرت آيه الله آقاى حاج شيخ محى الدين ممقانى زيدتوفيقاته العالى ، كه الان مقيم شهر مقدس قم هستند، به حرم مطهر دعوت شدم و درحالى كه قبر مطهر پيدا بود، اشعارى خواندم كه آقا خيلى گريه كردند. در اثناى مجلس، هر چه كليددار آمد و خواست آن ضريح كوچك را روى قبر مطهر بگذارد ايشان فرمودند:شيعيان ، خودشان ضريح خواهند ساخت و چنين بود كه به دستور مرحوم آيه الله حكيم اينضريح مطهر براى مرقد مقدس ‍ حضرت ساخته شد.
101. قبر كوچكى بود 
4. حقير، چند سالى را با مرحوم حاج شيخ على اكبر واعظ تبريزى در صحن مطهر حضرتابوالفضل العباس عليه السلام عصرها منبر مى رفتيم و جمعيتى فوق العاده پاى منبرحاضر مى شدند . روزى يكى از خدام به بنده گفت : كليددار تو را مى خواهد. رفتم ،محبتى كرد و گفت : چيزى بخواه ! عرض كردم : احتياجى نيست ، اگر اصرار دارى محبتىفرموده دستور بدهيد كه به سرداب مقدس مشرف شوم و كنار قبر مطهر فيضى ببرم .يك روز بعد از ظهر به معيت دو نفر از دوستان اجازه داند كه به سرداب بروم . وقتى كهغسل كرده و آماده تشرف شديم ، يك نفر از افراد ايرانىاهل مازندران رسيد و گفت ترا به خدا هر جا مى رويد مرا هم ببريد.
جاى همه دوستان خالى ، از كنار علقمه مشرف شده ، و پس از عبور از يك راهروى كوچك ،كنار قبر مطهر رسيديم . قبر كوچكى بود. گفتم : عباس بلند قد، با اين قبر كوچك ؟يادم آمد كه حضرت سيدالساجدين بدن قطعه قطعه حضرت را جمع كرده و دفن نموده است...
102. واعظ دل سوخته 
5. اوايل منبر رفتم كه شايد حدود 55 سال قبل باشد، شبهامنزل مرحوم حاج غلامحسين مس فروش (واقع در باغ حاج محمد حسن ، خيابان رى تهران ) بامرحوم نظام رشتى ، واعظ دلسوخته اهل بيت عليهم السلام منبر مى رفتيم . شب آخر اينشعر را خواندم :
اين همه دانند كه روز نبرد
كس نكند ناله و اظهار درد
چون به سر نعش برادر نشست
شاه چرا گفت كه پشتم شكست ؟
ديد كه لشگر همه در هلهله
كف زن و شادان ، همه در ولوله
يعنى شاها علمت سرنگون
قد علمدار تو شد غرق خون !
گفت فلك ، روز اميرى گذشت
گوى به زينب ، كه اسيرى رسيد
در شب ديجور اگر خواب نيست
گو به سكينه كه دگر آب نيست
يادش به خير، روح اين سوخته اهل بيت عليهم السلام هميشه شاد باد و با ارباب باوفايش محشور باد!
103. اقليت هاى مذهبى نذر كرده اند 
6. ايام عاشورا، يكى از مجالس شبهاى من در تهران ، ميدان هفت تير، هيئت ثارالله ،برگزار مى گردد. سال گذشته ، شب تاسوعا، ديدم گوسفند فراوانى آورده اند. يكىاز موسسين هيئت گفت : مقدارى از آن گوسفندها را اقليت هاى مذهبى نذر كرده اند و فردا،اطعام ظهر تاسوعاى ما بيشتر براى اقليت هاى مذهبى است كه به طرز بسيار جالبىتقديم آنها مى نماييم و آنها نيز با اشتياق فوق العاده و اشتهاى زائد الوصفى آن راميل مى نمايند.
از بنده پرسيدند كه چه تابلوى بنويسيم ؟ عرض كردم : مرقوم نماييد:
شمع ما امشب ضيافت مى كند پروانه را
مى توان قربان شدن مهمان و صاحبخانه را!
ميزبان : علمدار حسين ، حضرت عباس عليه السلام مهمان : اقليت هاى مذهبى . در خاتمه ،بنا به اصرار حضرت حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى نوحهاى را هم به رسم يادگار تقديم مى نمايم :
كنار نهر علقمه
گفتى عزيز فاطمه
اى ساقى لب تشنگان
پشتم شد از داغت كمان
برادر من ، برادر من (4 بار)
ديشب به دور خيمه ها
مى گشتى از مهر و وفا
اكنون ز جور اشقيا
دست از تنت گشته جدا
برادر من ، برادر من (4 بار)
يار و غمخوار منى
مير و علمدار منى
نور دو چشمان منى
سقاى طفلان منى
برادر من ، برادر من
اى زاده فخر عرب
ماه بنى هاشم لقب
اطفالم از سوز عطش
در خيمه گاهم كرده غش
برادر من ، برادر من
اى نازنين برادرم
پشت و پناه خواهرم
برخيز و برپا كن لوا
آبى ببر در خيمه ها
برادر من ، برادر من
اى يادگار مرتضى
چگونه بينم از جفا
عمود آهن بر سرت
صد پاره پاره پيكرت
برادر من ، برادر من
از مولف دانشمند و بزرگوار كتاب تشكر كرده و از عموم خوانندگان التماس ‍ دعا دارم .اميد است خداوند محبت اين خاندان را روز به روز دردل ما زيادتر نموده ، در دنيا از زيارت و در آخرت از شفاعتشان محروم نفرمايد..
هديه مور به دربار تو اى آيت نور
غير ران ملخى نيست كه تقديم كند
اين كرامات در روز ترويه 8 ذى الحجه الحرام به دفتر انتشارت مكتب الحسين عليهالسلام رسيده است .
104. كودك مرده زنده شد! 
جناب حجه الاسلام و المسلمين ، حامى مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام آقاى سيدحسين حسينى تهرانى ، فرزند آيه الله آقاى حاج سيد محمد على حسينى تهرانى حفظهالله تعالى ، طى مكتوبى مورخ 20/7/74 شمسى چنين نوشته اند:
در سفر تيرماه 1368 هجرى شمسى به مشهد مقدس ، شبى در صحن گوهر شاد با عم مكرم، جناب آقاى سيد محمدرضا حسينى حجازى ، كه ساكن مشهد مى باشند، ملاقات كردم . بهاتفاق دقايقى را در صحن نشسته و گفتگو مى كرديم . در اثناى سخن ، ايشان داستانى رااز كرامات قمر بنى هاشم ، باب الحوائج الى الله ، حضرتابوالفضل العباس عليه السلام نقل كردند، و مننقل اين داستان را از الطاف حضرت ثامن الحجج عليه آلاف التحيه و الثناء در آن سفرمى دانم . ايشان گفتند:
روز جناب آقاى معتمدى ، خياط همسايه مسجدت قائم تهران واقع در خيابان سعدى شمالى، به مغازه من كه يك دكان زرگرى در خيابان منوچهرى بود آمد و اين داستان را از جريانتشرفش به عتبات عاليات كه در دوران قبل از انقلاب انجام شده بودنقل كرد:
در حرم حضرت قمر بنى هاشم عليه السلاممشغول زيارت بودم ، مردى از اعراب باديه جعبه اى را كه با طناب بسته بودند نزدضريح مقدس آورد و سپس خود رفت و در گوشه اى ايستاد. آنگاه مرد و زن رشيدى با هيئتو لباس اشرافى وارد شدند و بالاى سر جعبه ايستاده ضريح مبارك را گرفته و بهشدت تكان دادند و چيزهايى به عربى گفتند لحظاتى نگذشت كه جعبه تكانى خورد،طنابها كنار رفت و با كمال تعجب ديديم پسر بچه 10 - 12 ساله اى از ميان آن سربرآورد!
مردمى كه شاهد ماجرا بودند، با ديدن اين واقعه شگفت ، از مردى كهاول بار جعبه را آورده بود سر ماجرا را جويا شدند. او گفت : اين مرد و زن ، كه رئيسقبيله اى از عشاير عربند، اولاد نداشتند. رياست قبيله هم در بين آنان موروثى است . پس ازگذشت سالها، خداوند اين يك پسر را به آنها داده بود، لكن مدتى بود كه پسر مريضشده و معالجات گوناگون در مورد وى فايده اى نبخشيد، تا آنكه به عنوان تنها راهباقى مانده تصميم گرفتند او را خدمت حضرت بياورند. مواظبت از وى در بين راه را هم ،كه بيش از دو روز به طول انجاميد، بر عهده من كه خادمشان هستم گذاردند. در بين راهحال بچه سخت تر شد و از دنيا رفت . او را در اين جعبه گذارده و درب آن را بستم ، ولىبراى آنكه پدر و مادرش دلشكسته و نااميد نشوند موضوع را به آنها نگفتم . اما حقيقت آناست كه دو روز بود فرزند آنها مرده بود و شما ديديد كه چگونه ، با كرامت و عنايتحضرت قمر بنى هاشم عليه السلام ، جان رفته ، به كالبد بازگشت و سلامت خود رابه دست آورد. اينجا بود كه پدر و مادر و همراهان او تصميم گرفتند بچه را نزد شيخ وبزرگى كه در كربلاى معلى داشتند ببرند. من هم به دنبالشان رفتم .
شيخ آنجا از پسر پرسيد: چه ديدى ؟
گفت : من مرده بودم ، زمانى كه پدر و مادرم به حضرتمتوسل شدند، فرشته اى روح مرا به غرفه اى بسيار زيبا و نورانى در آسمان برد دمدر ايستاد. آقايى كه دو دست از بازو نداشتند جلو آمدند. فرشته خدمت ايشان عرض حاجتكرد. آقا به داخل غرفه رفتند. درون غرفه شخصى باهيبت وجلال و جمال تمام نشسته و دو آقازاده بر روى زانوان راست و چپ خود داشتند (شايد كه آنآقا، وجود مبارك پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و آن دو فرزند امام حسن و امامحسين عليهماالسلام بودند) قمر بنى هاشم به ايشان گفتند: اين مورد را هم عنايتبفرماييد! در جواب فرمودند: كارش تمام شده است ! حضرتابوالفضل العباس عليه السلام عرضه داشتند:حال كه اينگونه است ، پس بفرماييد لقب باب الحوائجى را از روى نام من بردارند، منديگر باب الحوائج نباشم و مردم نااميد برگردند! در اين هنگام ديدم آقا دست به دعابلند كرد و حضرت باب الحوائج راضى و مسرور به سوى ما آمدند و به آن فرشتههمراه من گفتند: روح او را به بدنش ‍ برگردانيد و اينگونه من به زندگى برگشتم .
105. فرزندم را حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شفاداد
آيه الله آقاى حاج سيد حسين موسوى كرمانى فرمودند:
زمان آيه الله العظمى آقاى حاج آقا حسين طباطبايى بروجردى قدس سره (متوفاىسال 1380 ق ) پسرم مريض شد و او را نزد دكترهاى آن زمان بردم . يكى از آنان ، دكترصباحى بود. وى پس از معاينه و آزمايش فرمود: آپانديس ‍ دارد و من ترديد داشتم كهاينها تشخيصشان درست باشد. در همان روزها، خانواده حضرت آيه الله العظمىبروجردى (قدس سره ) به منزل ما آمد و وقتى بچه را در چنين حالى ديده بود، ماجرا رابه عرض آقا رسانده بود.
حقير در آن وقت ، به امر معظم له ، همراه جمعى در بيرونىمنزل ايشان اشتغال به نوشتن وسائل الشيعه داشتم . فرداى آن روز كه من بهمنزل آقا رفتم ، ايشان پس از احوالپرسى به بنده فرمودند: شما چرا نسبت بهفرزندتان بى اعتنا هستيد؟ عرض كردم : حضرت آقا، بنده بى اعتنا نيستم ، بهقول اين دكترها اطمينان ندارم . معظم له با آقاى حاج محمد حسين احسن ، كه منشى ايشانبود، فرمودند: به بيمارستان نكويى تلفن بزن و به آقاى دكتر قره گزلو بگو كهبرود بچه آقا حسين را ببيند. او برايم با بچه محمد حسن فرق نمى كند (چون يك ماهقبل دكتر قره گزلو، صادق نوه آقا را عمل جراحى كرده بود) دكتر بهمنزل ما آمد. من و فرزندم همراه دكتر به بيمارستان نكويى رفتيم و خود دكتر وى راآزمايش كرد. تشخيص ايشان هم اين بود كه ، آپانديس است . چون روز پنج شنبه بود،دكتر فرمود عمل ، روز شنبه انجام مى گيرد، مى خواهيد وى را در بيمارستان بخوابانيد،نمى خواهيد به منزل برده و صبح شنبه او را بياوريد. گفتم : بهمنزل مى رويم و صبح شنبه مى آييم بعد از نماز استخاره كردم ، خوب نيامد. لذا نبردم .
شنبه و يكشنبه گذشت ، صبح دوشنبه باز حضرت آيه الله بنده را به حضور طلبيدند.و فرمودند چرا مسامحه مى كنيد؟ عرض كردم : استخاره بد آمد. فرمودند اگر اينجا اطميناننداريد ببريد تهران . عرض كردم : امروز عازم تهران هستم . معظم له تاكيد بسيارىبراى رفتن فرمودند. بنده همراه فرزندم به تهران رفتم (پسر مرحوم قائم مقام الملكرفيع ، دكتر بود در كوچه برلن ). يكسره به خانه ايشان رفتم ، پس از معاينه فرمود:شما را مى فرستم نزد دكترى كه فرزند خودم را نزد او فرستادم . آن دكتر، خيابانپهلوى مقابل كافه شهردارى مى باشد. نزد آن دكتر، كه سيد پير مردى به نام دكترپايا بود، رفتم و جريان را گفتم . آزمايشها را كه ديد، گفت خودم بايد آزمايش كنم .نسخه اى نوشت ، رفتم براى آزمايش . گفتند سه روز ديگر بياييد جواب بگيريد.
شب سوم ، كه صبح آن بايستى مى رفتم جواب مى گرفتم ، هر چه كردم خوابم نبرد.فكرم ناراحت بود كه اگر فردا گفتند بايد فرزندتعمل شود چه كنم ؟ حال اضطرار برايم پيدا شده بود. بعد از نيمه شب ، برخاستم وضوساختم مشغول تهجد و نماز شب شدم . نزديك طلوع فجر، كانه برقى به قلبم زده شدكه ، چرا از توسل به درخانه محمد و آل محمد صلوات الله عليهم اجمعين غافلى ؟ شروعبه گريه كرده ، گفتم : خداوندا، به حق چهارده نفس مقدس و به حق حضرتابوالفضل العباس باب الحوائج عليه السلام ، فرزندم را شفا بده . ضمنا نذر نمودمكه يك گوسفند نيز قربانى كنم و به فقرا بدهم تا از اين گرفتارى نجاتحاصل كنم . فردا رفتم جواب آزمايش را گرفته و نزد دكتر بردم . پس از مطالعهفرمود: اصلا در آزمايشهاى بنده اثرى از آپانديس نمى باشد و بچه شما كاملا سالممى باشد فقط در اثر اينكه چند روز غذا نخورده ، قدرى ضعيف شده است و نسخه تقويتىنوشت !
با خود گفتم : اين است اثر دعا و تضرع به پيشگاه خداوندمتعال و توسل به درگاه محمد و آل محمد صلوات الله عليهم اجمعين . يا من اسمه دواء وذكره شفاء
106. جوان شيعه فرار مى كند 
جناب حجه الاسلام آقاى سيد شهريار رضا عابدى پاكستانى ، كه يكى از طلاب متدينحوزه علميه قم مى باشند، نقل كردند:
در هندوستان بين يك جوان شيعه و سنى مشاجره مى شود. جوان شيعه فرار مى كند و پليسدر صدد بر مى آيد كه او را دستگير كند. على القاعده نمى بايستى در آن موقعيت حساسبه منزلش برود، چون بيم آن بود كه تحت تعقيب پليس باشد. ولى جوان بهمنزل مى رود و پليس هم او را تعقيب مى كند. درمنزل ، او در زير ميز اطاق رفته ، خد را مخفى مى كند و مادر خواهر و بستگان نزديكششورع به خواندن دعا و توسلات كرده و متوسل به حضرتاباالفضل العباس عليه السلام مى شوند و ذكر شريف يا كاشف الكرب عن وجهالحسين عليه السلام اكشف كربى بحق اخيك الحسين عليه السلام را مى خوانند. پليسبراى پيدا نمودن او داخل خانه شده همه جا را مى گردد، و حتى زير ميز را هم نگاه مى كند،ولى در اثر توسلات مزبور بويژه توسل به قمر بنى هاشمابوالفضل العباس ‍ عليه السلام او را پيدا نمى كنند.
107. عنايات خاصه مولا ابوالفضل العباس عليه السلام ديباچه هيئت انصارالعباس تهران
نامه جناب عمده الحاج و العمار آقاى حاج حسين بنكدارمسئول محترم هئيت انصار العباس تهران طى مكتوبى به انتشارات مكتب الحسين عليه السلامچگونگى بنيان و بناى اين هيئت محترم و فعاليت آن را كه هر هفته در تهران همانند خورشيدمى درخشد و كراماتى كه در آن هيئت واقع شده استارسال داشته اند كه ذيلا مى خوانيد:
1. در روز عيد غدير خم به سال 1372 شمسى قريب بهچهل نفر از محبين اهل البيت عليهم السلام طى يك گردهمايى تصميم به تاسيس هيئتىگرفتند و پس از بحث و گفتگو و توافق همه راجع به نام هيئت ، پيشنهاداتى شد كه درنهايت به اتفاق نام مبارك انصار العباس عليه السلام تهران برگزيده گشت . پس از آنروز بلافاصله در اولين جمعه ، صبح جلسه هيئت با حضور 200 نفر از آقايان و بانوانتشكيل گرديد، هيئت از همان روز نخستين به وسيله تلويزيون مداربسته ، مجلس بانوان رانيز پوشش مى داد.
جمعيت اوليه در شروع اولين برنامه حدود 200 نفر بود، ولى به علت نظم خاصبرگزار كنندگان و خادمين و همچنين استفاده از مادحين و سخنرانان طرازاول ، به فاصله حدود يك ماه تعداد جمعيت به بالاى 500 نفر رسيد و پس از دو ماه بيشاز 1000 نفر از دوستداران اهل البيت عليهم السلام زير پرچم علمدار كربلا حضرتابوالفضل العباس عليه السلام جمع شده و ندبه كنان سر به آستان مقدس امام زمان(عجل الله تعالى فرجه الشريف ) مى ساييدند. هم اكنون تعداد جمعيت روزهاى عادى بهحدود 1500 نفر و در مناسبتهاى خا(ص ) اعياد مذهبى و يا مراسم سوگوارى ائمه اطهارعليهم السلام ) به بيش از 3 تا 5 هزار نفر مى رسد و لذا در سطح تهران كمتر خانه اىاست كه گنجايش خيل مشتاقان اين هيئت را داشته باشد. در بسيارى از مراسم اجبارا از دو ياسه خانه بزرگ استفاده نموده ، گاهى كوچه و خيابانهاى مجاور را نيز براى پذيرايىاز مدعوين فرش مى نمايند.
به منظور تشويق و ترغيب مردم به كارهاى خداپسندانه اى چون يارى رساندن بهمستمندان مخصوصا فرزندان ايتام و فقرا، همه سالهقبل از عيد نوروز مبالغ قابل توجهى جمع آورى شده ، براى آنان البسه تهيه و در اختيارآن عزيزان قرار مى دهند. هيئت ، تاكنون همه ساله برنامه هايى را در آسايشگاه سالمندانو معلولين كهريزك برگزار نموده است كه همعامل گشايش روحى براى آن عزيزان بوده و هم كمكهاى مادى به آن مكان صورت گرفتهاست . نيز هر سال 2 بار مسافرت به كنار مرقد مطهر على بن موسى الرضا عليهالسلام و مسافرتهايى به سوريه و كنار مرقد مطهر حضرت زينب عليهاالسلام وحضرت رقيه عليهاالسلام داشته است . همچنين مبتكر چاپ تابلوهاى (غيبت ، ممنوع ) بودهو هر سال هزاران عدد از اين تابلوها را بين مدعوين محترم پخش نموده و تعداد كثيرى از اينتابلوها نيز به وسيله اعضاى هيئت به شهرستانها فرستاده و در مراسم مذهبى آن ديارتوزيع گرديده است .
108. هيچگونه آسيبى به مغازه نرسيد 
2. حاج حسن تاج كه فعلا هر سال در روز ميلاد صاحب پرچم بانى هيئت مى باشد دربازار تهران مغازه اى دارد كه به قول خودش بيمه حضرتابوالفضل العباس عليه السلام است . چندىقبل ، قسمتى از بازار تهران در آتش سوخت ، به گونه اى كه مغازه هاى اطراف آن بكلىسوخت ولى هيچ گونه آسيبى به مغازه ايشان نرسيد! روز بعد كه بازاريان به آنمحل مراجعه كردند با كمال تعجب ديدند كه تمام مغازه هاى اطراف سوخته ولى به اين يكمغازه آتش سرايت نركده است و بدينسان حضرتابوالفضل العباس ‍ عليه السلام اين مغازه را از آتش مصون نگهداشت .
109. تو چكار كرده اى ؟ 
3. سال قبل ، يكى از خانمها كه غده اى سرطانى در كنار معده اش به وجود آمده ، هر روزلاغرتر وضعيف تر مى نمود، پس از سونوگرافى قرار شد تحتعمل جراحى قرار گيرد. وى روز قبل از عمل ، به هيئت مراجعه و پس از بوسيدن پرچم سبزقمر بنى هاشم عليه السلام اظهار مى كند: آقا جان ، شما افراد خارج از مذهب شيعه را شفامى دهى ، بنده كه از محبين شما هستم توسلم را كوتاه مگردان !
صبح روز بعد احساس مى كند كه حالش بسيار خوب شده است . پس از مراجعه بهبيمارستان پزشك جراح كه او را سرحال مى بيند به او كمى شك مى كند و مجددا از معدهايشان عكسبردارى مى كند و با كمال تعجب از مشاهده عدم وجود غده مى گويد باور كردنىنيست ، غده محو شده . تو چكار كرده اى ؟ مريض مى گويد: به دكتر حقيقى مراجعه كرم وشفا پيدا كردم ، آن دكتر حضرت ابوالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام مىباشد.
110. هيج اميدى به بهبودى او نداشتند 
3. در سال 1373 شخصى به نام حاج آقا صالحى با مراجعه به هيئت ملتمس دعا گشت وبا ناراحتى تمام اظهار نمود كه چون رگهاى قلبم بسته و نيز دريچه آن فراخ گرديدهاست عمل جراحى بسيار سختى در پيش دارم ، ومتوسل به ذيل عنايت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام گرديد. پزشكان كه ايشانرا مورد عمل قرار دادند هيچ اميدى به بهبودى او نداشتند. آنان اميدى به موفقيتعمل نداشتند و صرفا روى اصرار زياد نزديكان مريض دست به اين جراحى خطرناكزدند. روز بعد از عمل ، پزشكان با تعجب زيادى مريض را كاملا بهبود يافته ديدند وهمگى اظهار نمودند كه اين يك معجزه بوده و بهبودى مريضعامل ديگرى داشته است .
حاج آقا صالحى كه در رودهن كارخانه اى دارد، هرسال در سالگرد عمل (23 مهرماه ) غذاى زيادى طبخ و بين كارگران چندين كارخانه تقسيممى نمايد.
111. دست نياز به دامان فرزند ام البنين عليهماالسلام 
4. در پاييز سال 1372 حاجيه خانم خواهر آقاى دكتر مناقبى واعظ، در حاليكه دو عصا درزير بغل داشت و مدتها از سرطان استخوان رنج مى برد به هيئت مراجعه كرد و دست نيازبه دامان فرزند ام البنين عليهاالسلام دراز نمود. ايشان به مدير هيئت اظهار داشت كه ،بگوييد مداحان اهل البيت عليهم السلام براى من دعاى امن يجيب بخوانند و از عباس بن علىعليهماالسلام بخواهند مرا شفا عنايت فرمايد. امر ايشان اجابت شد.
هفته بعد، صبح جمعه ، بدون عصا و يا كوچكترين ناراحتى به هيئت مراجعه كرد و درحاليكه چند جعبه شرينى در دست داشت ، با شادى فراوان اظهار نمود كه از آقا شفاگرفتم ! و اين امر موجب خشنودى و مسرت همگان گشت .
112. اشك ريزان از آقا مى خواهد كه نااميدش نكند 
5. در روز چهارشنبه 31/5/75 به يك معلم مشهدى تلفن مى شود كه فرزند سربازتدر پادگانى در تهران بسترى است . وى هر دو كليه اش را از دست داده و به حالت اغمادر بستر افتاده است . تا از بين نرفته است ، بيا و او را ببين !
پدر، همان روز حركت كرده ، صبح پنجشنبه 1/6/75 به تهران وارد مى شود و پس ازسرزدن به منزل يكى از دوستانش ، بلافاصله به بيمارستان مراجعه مى كند وفرزندش را در حالت اغما مشاهد مى نمايد. گريان و نالان ، بهمنزل دوستش بر مى گردد. دوست او اظهار مى دارد كه فردا صبح ، هيئت انصار العباسعليه السلام تهران در محل زيارت امامزاده صالح در صحن مطهر برنامه دعاى ندبه دارد.تاكنون خيلى از افراد به قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلاممتوسل شده ، شفا گرفته اند، تو نيز شركت كن . فردا صبح ايشان بهمحل برگزارى مراسم مى رود و با مشاهده پرچم سبز حضرتابوالفضل العباس عليه السلام ، اشكريزان ، از آقا مى خواهد كه نااميدش نكند وفرزندش را شفا عنايت فرمايد.
بعد از ظهر همان روز به بيمارستان مراجعه مى كند و باكمال تعجب ، فرزندش را سالم روى تخت نشسته مى بيند! وقتى او را در آغوش مى گيردو از حالش جويا مى شود، فرزندش سربازش مى گويد: امروز صبح در حاليكه متوجههيچ جيزى نبودم ، ناگهان نور سبزى درخشيدن گرفت . دو پرتو سبز رنگ از آسمان بهطرف زمين كشيده شده و هر لحظه به من نزديك مى شد. وقتى نور كاملا نزديك گرديد، هريك از دو پرتو با چيزى مانند خرما وارد بدن من شدند و هر يك از دو خرما در يك پهلوى منقرار گرفت . بلافاصله به هوش آمدم و ديدم كه حالم بهتر شده و اكنون هيچ گونهاحساس ناراحتى ندارم . هفته بعد از آن (جمعه 9/2/75) پدر و پسر، هر دو به هيئت آمدند وپدر جريان واقعه را در پشت ميكروفون براى افراد هيئت تعريف كرد.

Prev page

fehrest page

Next page