بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب دو مکتب در اسلام جلد دوم, علامه سید مرتضى عسکرى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     FOOTNT03 -
     FOOTNT04 -
     MAKTAB01 -
     MAKTAB02 -
     MAKTAB03 -
     MAKTAB04 -
     MAKTAB05 -
     MAKTAB06 -
     MAKTAB07 -
     MAKTAB08 -
     MAKTAB09 -
     MAKTAB10 -
     MAKTAB11 -
     MAKTAB12 -
     MAKTAB13 -
     MAKTAB14 -
     MAKTAB15 -
     MAKTAB16 -
     MAKTAB17 -
     MAKTAB18 -
     MAKTAB19 -
     MAKTAB20 -
     MAKTAB21 -
 

 

 
 

next page

fehrest page

back page

درد دل على (ع ) از تغيير سنت پيغمبر (ص )  
اينكه امام صادق (ع ) از نداشتن ترس و وحشتى در آن موقعيت از مراجعه به كتاب اميرالمؤمنين و بيان حكم هر مساءله از آن سخن مى گويد، مربوط به اواخر دوران حكومت بنى اميه واوايل روى كار آمدن خلفاى عباسى بوده است . اما پيش از آن تاريخ ، ائمهاهل بيت (ع ) نمى توانستند آنچه را مورد قبول مكتب خلفا نبود بر زبان بياورند، مگر دربيان پاره اى از احكام ، آن هم در دوره حكومت امير مومنان (ع ). و از همين رو در ايام خلافت آنحضرت در پاره اى از مسائل كه امام (ع ) و شيعيانش از صحابه حكم صحيح آنها را اعلاممى داشتند و تفسير درستى از قرآن مى كردند، بين دو مكتب اختلاف افتاد چنانكه دركتابهاى كافى ، احتجاج ، وسائل و مستدرك آن ، و به طور فشرده در نهج البلاغه منعكسگرديده است .
كلينى در كتاب كافى از قول سليم بن قيس هلالى آورده است : به اميرالمؤ منين (ع ) گفتممن از سلمان و مقداد و ابوذر چيزهايى از تفسير قرآن و احاديث پيامبر خدا (ص ) مى شنومكه با آنچه در دسترس مردم قرار دارد مغاير است . از شخص شما نيز مطالبى را شنيده امكه گفته هاى ايشان را تاييد و تصديق مى كند. در عينحال ، من در دست مردم از تفسير قرآن و احاديث پيغمبر (ص ) چيزهاى بسيارى را سراغ دارمكه شما و اصحابتان مدعى هستيد كه همگى باطل و نادرستند. آيا به نظر شما، مردمدانسته و بعمد به پيامبر خدا (ص ) دروغ بسته ، قرآن را به راى خودشان تفسير كردهاند؟! اميرالمؤ منين (ع ) رو به من كرد و فرمود: حالا كه پرسيدى ، پاسخ آن را بخوبىدرياب :
در دست مردم ، حق و باطل ، راست و دروغ ، ناسخ و منسوخ ، عام و خاص ، محكم و متشابه ،درست حفظ شده ، و خيال و گمان ، با هم آميخته اند. در زمان شخص پيغمبر خدا (ص ) آنقدر بر حضرتش دروغ بستند كه برخاست و فرمود: اى مردم ! دروغهاى بسيارى به منبسته اند، هر كس كه دانسته به من دروغ ببندد، جايگاهش آتش دوزخ است . پس از رحلتپيامبر خدا (ص ) باز هم به او دروغ بسته اند. با توجه به اين مطلب حديث تنها ازسوى چهار نفر به دست شما مى رسد كه پنجمى ندارند:
از مردى منافق متصنع به اسلام و متظاهر به ايمان ، كه نه كار خود را گناه مى داند و نهباكى دارد كه عمدا به پيغمبر خدا (ص ) دروغ ببندد. اگر مردم مى دانستند كه او مردىمنافق و كذاب است ، نه حديثش را مى پذيرفتند و نه سخنش را باور مى داشتند. و چون ازاين موضوع غافلند، مى گويند كه او صحابى پيغمبر است ، به خدمت او رسيده ، او راديده و بى واسطه سخن او را شنيده است . از اين رو بدون اينكه به حالش واقف باشند،سخنش را مى شنوند و حديثش را مى پذيرند. و خداوند پيامبرش را از منافقان با خبرساخته و به ذكر مشخصات ايشان پرداخته و فرموده است : و اذا راءيتهم تعجبكاءجسامهم و ان يقولوا تسمع لقولهم . يعنى و چون آنها را ببينى ، از منظرشان بهشگفت آيى ، و چون سخن بگويند، به سخنانشان گوش مى دهى .
منافقان پس از حضرتش بر همان نفاق و دورويى خود باقى مانده ، به رهبران ضلالت وگمراهى و دعوت كنندگان به آتش دوزخ ، با گرم كردن بازار تزوير و ريا و اشاعهدروغ و بهتان ، خود را نزديك كردند. آنها هم كارگزارى و پستهاى حساس كشور را دراختيار ايشان قرار دادند و بر گردن مردم سوارشان نمودند و به وسيله آنها دنيا را بهكام خود كشيدند. چه ، مردمان دلباخته شاهانند و اسير و پايبند دنيا، مگر آن كس كهخدايش نگهدارد. و اين ، يكى از آن چهار مورد است .
ديگرى مردى است كه از رسول خدا (ص ) چيزى را شنيده ، اما به معنايش ‍ نرسيده ، مگرتصوراتى از آن را در كه خاطرش به هم بافته است . او با اينكه قصد ندارد تا بهپيغمبر دروغ ببندد، همان را كه در خيال خود دارد! مى گويد و روايت كند و به آنعمل هم مى كند، و مى گويد خودم از پيامبر خدا (ص ) شنيده ام ! اگر مسلمانان مى دانستندكه او اسير خيالات خويشتن است ، و آنچه را كه مى گويد گمان وخيال است ، از او نمى پذيرفتند و وى را ترك مى كردند.
سومين ، مردى است كه چيزى از پيامبر خدا (ص ) شنيده كه آن حضرت به انجامش فرمانداده ، ولى نمى داند كه رسول خدا (ص ) بعدا آن را نهى كرده است . و يا اينكه از اوشنيده است كه چيزى را نهى فرموده ، و سپس آن را اجازه داده ، و او بى خبر است . منسوخ آنرا به خاطر سپرده ، ولى ناسخش ‍ را در نيافته كه اگر او مى دانست كه آن نسخ شدهاست ، آن را ترك مى گفت . و اگر مسلمانان هم مى دانستند كه آنچه را از او مى شنوندمنسوخ شده ، آن را نمى پذيرفتند.
چهارمين و آخرين ايشان ، چون به خاطر ترس از خدا و مقام شامخ پيامبر خدا (ص ) از دروغمتنفر است ، بر رسول خدا (ص ) دروغ نمى بندد، آنچه را از پيامبر شنيده به همان نحودر خاطرش نگه مى دارد و آن را به فراموشى نمى سپارد. نه بر آن مى افزايد و نه ازآن مى كاهد. و چون ناسخ را از منسوخ مى شناسد، به ناسخعمل مى كند و منسوخ را رها مى سازد. چه ، فرامين پيغمبر خدا (ص )، مانند قرآن ، ناسخ ومنسوخ خاص و عام و محكم و متشابه دارد. و چه بسا كه كلام پيامبر دو صورت داشته وهمانند قرآن كلامى خاص و كلامى عام باشد و خداوند در قرآن فرموده است : ما اتاكمالرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا يعنى هر چه پيامبر براى شما آورد بگيريد واز هر چه شما را نهى كرد باز ايستيد. پس بر آن كس كه نا آشنا بود و نمى دانست كهمنظور رسول خدا (ص ) چيست ، امر بر او مشتبه گرديد. و اين طور نبود كه همه اصحاب آنحضرت از او چيزى را بپرسند و بفهمند، بلكه در ميان آنها كسانى بودند كه از آنحضرت چيزى را مى پرسيدند، ولى آن را نمى فهميدند، تا آنجا كهمايل بودند غريبى از راه برسد و از پيغمبر مطلبى را بپرسد، و آنها پاسخ آن رابشنوند.
اما من در هر شب و هر روز دو نوبت ديدار خصوصى بارسول خدا (ص ) داشتم و حضرتش در آن ديدارها با من به خلوت سخن مى گفت هر كجا كهمى رفت ، من به دنبالش بودم ، و از هر دركه سخن مى گفت ، در آن دقت مى كردم . واصحاب وى اين را مى دانستند كه حضرتش با هيچيك از آنان ، جز با من ، چنين رفتارى راندارد.
چه بسا كه اين جلسه در خانه من صورت مى گرفت .رسول خدا (ص ) بيشتر به خانه من تشريف مى آورد. و هنگامى كه من در بعضى از خانههاى او به خدمتش مى رسيدم ، آن حضرت زنانش را دور مى كرد و تنها با من خلوت مى نمود.اما اگر حضرتش به خانه من تشريف مى آورد، نه فاطمه از كنار من دور مى شد، و نههيچيك از فرزندانم . من هر گاه از حضرتش پرسشى مى كردم ، او پاسخ مى داد، و چونخاموش مى ماندم و سخنى براى گفتن نداشتم ، او آغاز سخن مى كرد. اين بود كه آيه اى ازقرآن بر پيامبر خدا (ص ) نازل نشد، مگر اينكه آن را بر من قرائت كرد، و من آن را بهخط خود نوشتم ، و تاءويل و تفسير آن را به من ياد داد، و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابهو خاص و عام آن را به من آموخت و از خداوند خواست تا مرا فهم و نيروى حفظ آنها را اعطاكند. و به سبب دعاى آن حضرت بود كه آيه اى از كتاب خدا را فراموش نكرده ام ، و علمىرا كه بر من املا فرمود و من آن را نوشته ام ، از ياد نبرده ام .
پيامبر خدا (ص ) هر چه از حلال و حرام و امر و نهى و گذشته و آينده ، و يا كتابى كهبر كسى پيش از او نازل شده ، از طاعت و عبادت و معصيت كه خداوند وى را ياد داده بود،هيچيك را از دست ننهاد، مگر اينكه همه را به من آموخت و من آن را به خاطر سپردم ، بهطورى كه حتى يك حرف آن را از ياد نبرده ام . آنگاه دست مباركش را بر سينه من نهاد و ازخدا خواست كه قلب مرا از علم و فهم و حكمت و نور سرشار گرداند. من به خدمتش عرض ‍كردم : اى پيامبر خدا! از آن هنگام كه چنان دعايى در حق من كرده اى ، نه چيزى از ياد بردهام و نه آن را كه ننوشته ام از خاطرم رفته است . آيا باز هم از فراموشيم مى ترسى ؟!فرمود: نه ، من از فراموشى و نادانى بر تو نمى ترسم (1244).
از اين سخن اميرالمؤ منين (ع ) و نظاير آن به يارانش ، و سخنان ساير ائمه از فرزنداناو با اصحاب و يارانشان ، بويژه بيانات امام باقر و صادق - عليهماالسلام - چنين برمى آيد كه آنچه از تفسير قرآن و احاديث در نزد ايشان يافت مى شده بر خلاف آنهايىبوده كه در نزد پيروان مكتب خلفا وجود داشته است . و علت اين بود كه خلفاى سهگانه ، صحابه را از نشر حديث پيغمبر اسلام (ص ) جلوگيرى كرده ، ميدان را براىفعاليت و داستانسرايى كسانى چون تميم دارى ، راهب نصرانى ، و كعب الاحبار، سرآمددانشمندان يهود، باز گذاشته بودند. اينان هم تا توانستند اسرائيليات خود را بى هيچملاحظه و ترسى انتشار دادند، و برخى از صحابه نيز همانها را از ايشان گرفته ، بهصورت گسترده در ميان مردم انتشار دادند، و راست و دروغ را به هم آميختند! درمقابل چنين فعاليت بنيان كنى ، اميرالمؤ منين (ع ) و شيعيان و يارانش ، چون سلمان و ابوذرو عمار و مقداد، در انتشار احاديث رسول خدا (ص ) و سيره او سخت كوشيدند و در اين راهمتحمل آزارها و شكنجه ها گرديدند و اختلاف بين دو مكتب در اين باره پديدار شد.
علاوه بر اين ، خلفا پيش از اين ، پاره اى از سنتهاى پيامبر خدا (ص ) را، كه مخالفسياست آنها بود، تغيير داده بودند و پيروانشان بعدها كار آنها را اجتهاد ناميدند؛مانند آنچه را در بحث موارد اجتهاد خلفا درگذشته شرح داده ايم .
و چون پس از ايشان ، و گذشتن زمانى طولانى ، اميرالمؤ منين (ع ) به خلافت نشست و زمامامور را به دست گرفت در مقام آن بر آمد كه سنت پيامبر خدا (ص ) را بار ديگر به جامعهباز گرداند، و روشهايى را كه خلفاى راشدين سه گانه نهاده بودند، تغيير دهد، اماهمان گونه كه حضرتش به ياران ويژه خود توضيح داده ، در اين راه توفيق چندانىنيافت . اميرالمؤ منين خود در همين زمينه چنين مى فرمايد:
هميشه فتنه از پيروى هواى نفس ، و نهادن بدعتها در احكام و قوانين دين ، كه با كتاب خدامخالف مى باشند، آغاز مى گردد، و مردانى چند نيز به تاييد و پشتيبانى آنها بر مىخيزند. اگر حق از آلودگى به باطل آزاد مى گرديد، اختلافى به وقوع نمى پيوست ، وچنانچه باطل از پوشش حق بيرون مى شد و عريان چهره مى نمود،باطل بودنش بر حق جويان آشكار مى گرديد. اما بخشى از حق و قسمتى ازباطل گرفته و درهم آميخته و پوشيده مى شود، و اينجاست كه شيطان بر هوادارانش چيرهمى گردد و تنها كسانى نجات پيدا مى كنند كه مورد رحمت خدا قرار گرفته باشند. منخود از پيامبر خدا (ص ) شنيدم كه مى فرمود: چه حالى خواهيد داشت آنگاه كه فتنه اى شمارا فرا بگيرد كه كودكان را سالمند، و پيران را فرتوت و شكسته گرداند.
مردم به بدعتها عمل كنند و آن را سنت پندارند، به طورى كه اگر چيزى از آن تغيير دادهشود، مردمان را ناخوش آيد و گويند كه سنت تغيير داده شد! آنگاه مردمان را زشتيها وناخوش آيندها فرا رسد و بلايا و مصيبتها سخت تر شود، دودمانها بر باد رود، وفرزندها به اسارت افتند، فتنه چنان ايشان را در هم بكوبد كه آتش ، هيزم را و سنگآسيا، دانه گندم را! در چنان احوالى است كه براى غير خدا به پا خاسته تفقه كنند، وعلم را براى به كار بستن آن فرا نگيرند، و با تظاهر به تقوا و ديانت و كارهاى آخرت، آن را وسيله رسيدن به خواسته هاى دنيا قرار دهند!
آنگاه امير مؤ منان - عليه السلام - چهره مبارك خود را به سوى كسان و خانواده و يارانصميمى و پيروانش ، كه پيرامون او را گرفته بودند، بگردانيد و فرمود:
فرمانروايان پيش از من دانسته و بعمد كارهايى را بر خلاف پيامبر خدا (ص ) مرتكبشدند و پيمان او را شكستند و سنت حضرتش را تغيير دادند، كه امروز اگر من مردم را بهترك آنها بخوانم ، تا وضع را آنچنان كه در زمانرسول خدا (ص ) بود بگردانم ، سپاهيانم از گرد من پراكنده شوند و مرا تنها و يا بااندكى از شيعيانم ، كه با فضل و برترى من آشنايى داشته ، امامت مرا به موجب كتابخداى عزوجل و سنت پيامبرش بر خود واجب مى شمارند، رها كنند. مثلا اگر فرمان دهم مقامابراهيم (ع ) را به جاى اصيلش كه پيامبر خدا (ص ) قرار داده بود، برگردانند.(1245). و يا فدك را به بازماندگان فاطمه (س ) تسليم كنند (1246). و پيمانهرا بر همان مقدار كه بوده ، قرار دهند (1247). و زمينهايى را كه پيامبر خدا (ص ) بهاشخاص بخشيده بود كه به آنها تحويل نشد و دستور پيامبر اجرا نگرديد، مقرر دارم كهبه آنها تحويل داده شود. و خانه جعفر را از مسجد جدا كرده به ورثه او برگردانم(1248). و در احكامى كه به ناروا صادر شده است ، تجديد نظر كنم (1249). وزنانى را كه به غير حق در اختيار مردان قرار گرفته اند، به شوهران اصلى آنهابازگردانده ، احكام ازدواج و ارث را از نو درباره آنان برقرار سازم (1250)، وفرزندان بنى تغلب را به اسارت بگيرم (1251). و آنچه از زمينهاى خيبر قسمت شدهاست پس بگيرم . و ديوانهاى عطايا را از بين ببرم (1252). و آن چنان كه پيغمبر خدا(ص ) مى بخشيده ، همه را يكسان ببخشم (1253) و آن را مايه بيشتر توانگر شدنثروتمندان قرار ندهم . و ارزيابى بر اساس مساحت را از بين ببرم (1254) و ازدواجرا بر اساس برابرى انسانها قرار دهم (1255). و خمس پيامبر را همان گونه كه خاىعزوجل معين و واجب فرموده است دريافت كنم (1256). و مسجد پيغمبر (ص ) را به همانشكل كه بوده بازگردانم (1257)، و درهايى را كه بناروا در آن گشوده شده ببندم ، وآنهايى را كه بسته اند از نو بگشايم . مسح بر كفش ‍ را به هنگام وضو حرام كنم . و برنوشيدن نبيذ حد بزنم (1258). و عمره تمتع و نكاح موقت راحلال اعلام كنم (1259). و فرمان بدهم كه بر جنازه هاى مردگان پنج تكبير بگويند(1260)، كسانى را كه رسول خدا (ص ) از مسجد رانده و بعد از آن حضرت بار ديگربه آنجا راه يافته اند، از آنجا بيرون كنم . و آنهايى را كه بعد از پيغمبر (ص ) ازمسجد آن حضرت بيرون كرده اند و پيغمبر راهشان داده بود، بار ديگر به مسجد راه دهم(1261). مردم را به تسليم در برابر حكم قرآن واداشته ، طلاق را بر اساس سنتپيغمبر قرار دهم (1262). و زكات را از موارد آن و طبق موازين شرع بگيرم (1263).وضو و غسل و نماز را به مواقع و شرايع و مواضع آن باز گردانم (1264) . مردمنجران را به زادگاهشان (1265)، و اسراى فارس و ديگر ملتها را به موجب كتاب خداو سنت پيامبرش (ص ) به سرزمينهايشان باز گردانم ؛ آن وقت است كه مردم از گردمپراكنده شده ، مرا تنها مى گذارند. چه ، به خدا سوگند من مردم را فرمان دادم كه در ماهرمضان بجز براى اداى نماز واجب جماعت تشكيل ندهند، و گفتم كه به جا آوردن نماز نافلهبه جماعت بدعت است . اما برخى از سپاهيانم كه به همراه من در جنگ شركت مى كنند بانگبرداشتند: اى مسلمان ! به فرياد برسيد كه سنت عمر را تغيير دادند! و ما را از به جاآوردن نماز مستحبى در ماه رمضان مانع مى شوند! ترسيدم آشوبى در گوشه اى ازسپاهيم برپا شود (1266)!! آه كه من از عدم هماهنگى اين امت با خودم ، و اطاعتشان ازپيشوايان ديگر چه ها كه ديدم ...(1267)!!
تا آخر شكايت امام (ع ) در اين خطبه كه از عدم توفيقش در كشاندن اين امت به سنتپيامبرش (ص ) سخن گفته ، و جرعه جرعه شرنگ جانكاه از اين همه اندوه را فرو داده ، تاآنجا كه آرزوى مرگ كرده و فرموده است :
آخر چه چيز آن مرد بخت برگشته شما را جلو گرفته تا بيايد و مرا بهقتل برساند، بار خدايا! آنها از من خسته شده اند و من از آنها؛ آنها را از دست من راحت كن ومرا از دست آنها! آخر چه وقت آن بدبخت مى رسد؟ (1268)
اين سخنان را امام (ع ) از آن جهت مى گفت كه پيامبر خدا (ص ) به وى فرموده بود: اى على! مى دانى كه بدبخت ترين گذشتگان و آيندگان چه كسى است ؟ امام مى گويد گفتم :خدا و پيامبرش بهتر مى دانند. رسول خدا (ص ) فرمود: آنكس كه اين را و اشاره به محاسنعلى از اين و اشاره به فرق سر او رنگين مى سازد! يعنى كسى كه محاسن امير (ع ) را ازخون سرش ‍ رنگين مى كند (1269).
و آنگاه كه ابن ملجم مرادى على (ع ) را در مسجد كوفه از پاى درآورد، و معاويه سرانجامدر به دست گرفتن زمام حكومت اسلامى پيروز و موفق گرديد، تمام سنتهاى خلفاىگذشته را كه امام (ع ) به كنارى نهاده بود، تجديد و احيا كرد، و علاوه بر آنها، عادات وسنن جاهليت و قبيله گرايى را نيز بر آنها افزود. و دردناكتر اينكه گروهى از صحابهو تابعين را بر آن داست تا از زبان پيامبر خدا (ص ) احاديثى را در تاييد سياست اوروايت كنند!
اما آنچه او را بر اين كار واداشته بود، گذشته از اينكهمايل بود تا حكومت را در خاندان خود موروثى كند، دشمنى ديرينه اش با خاندان بنىهاشم بود، كه زبير بن - بكار اين موضوع را از زبان مطرف ، فرزند مغيرة بن شعبه ،در كتاب موفقيات خود آورده است . توجه كنيد مطرف چنين مى گويد:
من به همراه پدرم به شام ، و به دربار معاويه رفته بودم . پدرم به نزد او مى رفت وبا وى سخن مى گفت و چون باز مى گشت زبان به تحسين معاويه مى گشود و ازعقل و هوش و كفايت او داستانها مى گفت و شگفتيها مى نمود. تا اينكه يك شب با چهره اىگرفته و درهم از نزد او بازگشت و بر سفره شام دست به غذا نبرد! ساعتى درنگ كردمو در پى فرصتى مى گشتم كه سبب اين گرفتگى خاطر از از او بپرسم ، كه نكند از مارنجى بر دلش ‍ نشسته باشد. سرانجام از او پرسيدم : پدر! تو را چه مى شود، چرااين طور افسرده و غمگينى ؟ گفت : اى پسر! من اينك از نزد پليدترين مردم بازگشته ام !پرسيدم : مگر چه پيش آمده است ؟ گفت : من با معاويه به خلوت نشسته بودم . در آنحال به او گفتم : اى اميرالمؤ منين ! اينك كه به تمام خواسته هايت رسيده و در اوجقدرتى و پاى به پيرى نهاده اى ، چه شود كه طريقعدل و داد پيش گيرى و آغوش خير و نيكى بگشايى ، و به برادرانت از بنى هاشم نظرىاز مهر و محبت بيفكنى ، و پيوند خويشى با ايشان مستحكم گردانى ، كه به خدا سوگندامروز ايشان را چيزى نمانده كه از آن بيم داشته باشى . و بى شك رسيدگى بهحال ايشان موجب نيكنامى تو مى گردد و پاداش اخروى هم خواهى داشت . معاويه گفت :هيهات ، هيهات ! به كدام نام نيك اميد بقا داشته باشم ؟ آن برادر تيمى ، ابوبكر، بهحكومت نشست و عدل و داد پيشه كرد، و كرد آنچه كرد. اما همين كه مرد، نامش هم مرد! مگراينكه گاهى بگويند ابوبكر! پس از او، آن برادر عدى ، عمر، به خلافت نشست و زمامامور را به دست گرفت و ده سال با جديت وكمال قدرت حكومت كرد. اما همين كه مرد، نامش هم از بين رفت ، مگر اينكه گاهى كسىبگويد عمر! اما اين پسر ابوكبشه را هر روز پنج نوبت نامش را با همه عزت و احترامفرياد مى كنند كه : اشهد ان محمدا رسول الله . حالا اى بى پدر! با بودن او چه كارنيكى باقى مى ماند و كدام نامى برده مى شود؟! نه ، نه ، به خدا قسم از پاى نمىنشينم مگر هنگامى كه اين نام را بكلى نابود كرده باشم (1270).
آرى ، به خاطر همينها بود كه احاديث بسيارى ساخته شد و دروغها و بهتانهايى منتشرگرديد (1271). و مصيبت بار تر از آن ، برداشتى بود كه مسلمانان از مقام خلافتپيدا كرده بودند. چه ، آنها به اين مقام آن چنان نگاه مى كردند كه گويى اولى الامرمصداق آيه كريمه و اءطعيوا الله الرسول و اءولى الاءمر منكم را در پيش روىدارند! و شيفتگى و علاقه ايشان به خلفا به حدى بود كه مخالفت آنها را با احكام قرآنو سنت پيغمبر، خلاف اسلام به حساب نمى آوردند؛ بلكه آن را اجتهاد خلفا مى ناميدند. وبا گذشت روزگار، مقام خلافت در نظر آنان همچنان بالا و بالاتر مى رفت ، تا آنجا كهآنها را كه ابتدا خليفه و جانشين پيغمبر خدا (ص ) به حساب مى آوردند ترفيع مقام دادندو جانشين خدايشان بر روى زمين دانستند! به خبر زير توجه كنيد:
مروان بن محمد، استاندار ارمينيه ، خطاب به وليد بن يزيد، نواده عبدالملك مروان ، كهمردى پليد و فاسق و متجاهر به فسق بود، مى نويسد: يبارك خلافة الله له على عباده .يعنى جانشينى خداوند بر بندگانش ، بر او مبارك باد (1272)!
اين وليد به اندازه اى خيره سر و هتاك ، و فاسقى بى بند و بار بود كه برادرش ‍سليمان قصد جانش را كرد و دليل اقدام خود را چنين آورد: اشهد، انه كان شروباللخمر ما جنا فاسقا و لقد ارادنى على نفسى . يعنى من گواهى مى دهم كه وليد مردىبسيار شرابخوار، بى حيا، و زشت كاره بود تا آنجا كه كه مى خواست مرا هم ...! وليدقصد داشت كه بر بام كعبه رفته ، بساط ميخوارگى خود را گسترده و شراب بنوشد!
و چون در مجلس مهدى عباسى از همين وليد اموى نامى برده شد و او را زنديق خواندند،مهدى خليفه عباسى به اعتراض در رد چنين اتهامى از وليد گفت : خلافة الله عندهاجل من ان يجعلها فى زنديق . يعنى جانشينى خداوند، براى خدا، بسى برتر از آن استكه به زنديقى واگذار شود (1273)! دقت كنيد! جانشينى خداوند!!
ابوداود در سننش از قول اعمش آورده است كه گفت : روز جمعه اى بود، نماز جمعه را باحجاج بن يوسف به جا آوردم . حجاج به خطبه برخاست و در ضمن سخنانش گفت : فاسمعوا و اطيعوا لخليفة الله و صفيه عبدالملك بن مروان . يعنى فرمانبردار جانشين وبرگزيده خداوند، عبدالملك مروان باشيد (1274).
ابوداود و مسعودى و ابن عبد ربه از قول ربيع بن خالد ضبى آورده اند كه گفت : پاىسخنان حجاج بن يوسف نشسته بودم . او در ضمن خطبه اش ‍ گفت : رسول احدكم فى حاجة اكرم عليه ، ام خليفته فى اهله ؟ يعنى شخصى را كه براىكارى فرستاده ايد برايتان عزيزتر است يا خليفه و جانشين شما؟ مى خواهد بگويدعبدالملك مروان در نزد خداوند از پيامبر اسلام (ص ) عزيزتر و گراميتر مى باشد(1275)!
حجاج در نامه اى كه به عبدالملك مروان نوشته ، در مقام تعظيم امر خلافت بر آمده و مدعىشده كه آسمانها و زمين تنها به خاطر آن به وجود آمدند و خليفه مقامش در نزد خداوند ازفرشتگان مقرب و پيامبران مرسل بسى برتر و بالاتر است ؛ بهدليل اينكه خداوند آدم را به دست خود بيافريد و فرشتگان را به سجده اش واداشت ، ودر مينوى خداونديش جاى داد، آنگاه به زمينش فرود آورد و خليفه خود گردانيد و فرشتگانرا پيغامگزار او كرد. عبدالملك مروان از اين همه تعريف و ستايش شگفت زده و شادمانه شدو گفت : چقدر مايل بودم كه برخى از خوارج در اينجا بودند و با هميندلايل با آنان روبرو مى شدم ...(1276).
و يك بار هم ، خليفه را از مقام شامخش به زير كشيد و در خطبه اش او را همطراز پيامبرقرار داد. اين مطلب در سنن ابوداود و عقدالفريد چنين آمده است : حجاج در ضمن خطبه اىگفت :
مثل عثمان در نزد خداوند، همانند عيسى بن مريم است كه مى فرمايد: اذقال الله يا عيسى انى متوفيك و رافعك الى و مطهرك من الذين كفروا وجاعل الذين اتبعوك فوق الذين كفروا الى يوم القيامة . يعنى به يادآور هنگامى را كهخداوند فرمود: اى عيسى من روح تو را قبض نموده بر آسمان قرب خود بالا برم و تو رااز معاشرت با كافران پاك و منزه گردانم ، و پيروان تو را تا روز قيامت بر كافرانبرترى دهم (1277).
در عقدالفريد بعد از من من الذين كفروا آمده است : در اينجا حجاج اشاره به مردمشام كرد (1278). يعنى اينها بودند كه عثمان را پيروى كردند و خداوند مقامشان رابرتر از كسانى كه كفر ورزيده اند، كه مردم عراق باشند، قرار داده است .
وليد بن عبدالملك به خالد بن عبدالله قسرى فرمان داد تا در مكه چاه آبى حفر كند.عبدالله فرمان برد و در نتيجه به آبى شيرين و خوشگوار رسيد و مورد استفاده مردمقرار گرفت . عبدالله ضمن خطبه اش بر منبر مكه در اين مورد گفت : اى مردم ! شمابگوييد چه كسى برتر است : جانشين مرد در ميان خانواده اش يا فرستاده او؟ قسم به خداكه هنوز به برترى مقام و منزلت خليفه پى نبرده ايد! توجه كنيد، ابراهيمخليل الرحمان از خدا طلب آب كرد، و خداوند آبى تلخ و شور به او داد؛ اين خليفه هم ازخداوند آب خواست ، ولى به او آبى شيرين و گوارا عطا فرمود!
اشاره عبدالله قسرى به آب زمزم است و آب چاه وليد كه از چاههايى كه در گردنه طوىو حجون حفر كرده بود، به دست مى آمد و آب آن را مى آوردند و در ظرفى چرمين در كنارزمزم خالى مى كردند تا مردم به برترى آن آب بر آب زمزم واقف شوند! راوى مىگويد طولى نكشيد كه آب چاه خشك شد و اثر آن هم پس از مدتى از ميان رفت ؛ به طورىكه امروزه معلوم نيست در كجا واقع بوده است (1279).
گردانندگان دستگاه خلافت تا آنجا پيش رفتند كه امت اسلامى را به تقديس ‍ مقام خلافت، بويژه مقام دو خليفه نخستين ، ابوبكر و عمر، وا داشتند. و در اواخر حكومت عمر، ذهنيت مردمو نحوه تفكر امت به جايى رسيد كه با قبول چنان قداستى ، عموم مسلمانان ، بويژهاصحاب پيامبر خدا (ص )، پذيرفتند كه روش و سيره آن دو خليفه همرديف سنت پيغمبر،دستورالعمل جامعه اسلامى قرار گيرد. اين بود كه فرمان خلافت به شرطى به نامعثمان رقم زده شد كه به موجب سنت خاتم پيامبران و سيره دو خليفه نامبردهعمل نمايد!
و در گذشته گفتيم كه ابوبكر و عمر در اجراى احكامى اسلامى بنا به راى خودعمل مى كردند، و سهم عموم بنى هاشم ، بويژهاهل بيت خدا (ص )، را با وجود تصريح بر آن در كتاب خدا و سنت پيغمبر، از تمام مواردخمس ‍ انداختند.
ابوبكر بنا به راى خود و بر خلاف نص شرعى ، حد و قصاص را از خالد بن وليدبرداشت .
عمر، عمره تمتع و ازدواج موقت را بنا به راى و اجتهاد خودش ممنوع كرد و نظام طبقاتى رادر تقسيم بيت المال به وجود آورد. و ديگر مواردى كه اين دو خليفه احكام اسلامى را طبقراى و سليقه خودشان و بنا به مصلحت خصوصى و يا عمومىتبديل و تغيير دادند!
عثمان ، خليفه سوم ، نيز درست پا به جاى پاى اين دو خليفه نهاد و سيره ايشان را تاييدو تصويب كرد.
و چون دور خلافت به اميرالمؤ منين (ع ) رسيد، از اين همه تغيير در احكام اسلامى شكايتكرد، ولى تلاش حضرتش براى اعاده آنها به دوران ماقبل ايشان و زمان پيغمبر خدا (ص ) بى نتيجه ماند.
ولى مصيبت بار تر هنگامى بود كه زمام حكومت به دست معاويه افتاد و كارها و بدعتها وتغييرها و تبديلهايى كه در دين اسلام اعمال نمود.
در نتيجه ، احكام اسلامى در پس پرده پنهان ماند و امر بر مسلمانان مشتبه گرديد، بهطورى كه اعاده احكام اسلامى به جامه ، كه به وسيله خلفا دستخوش تغيير وتبديل شده بود، با برداشتى كه مسلمانان در تقديس خلفا داشتند، امرىمحال و ناممكن مى نمود. در چنين اوضاع و احوالى ائمهاهل بيت (ع ) چه كردند؟ و چگونه توانستند احكام اسلامى را بار ديگر به جامعه بازگردانند؟ اينها پرسشهايى است كه بعدها مورد بحث قرار خواهند گرفت .
بخش پنجم : فشرده بحثهاى دو مكتب درباره مدارك شريعت اسلامى 
قرآن ، سنت ، فقه و اجتهاد از مصطلحات اسلام و مسلمانان مى باشند. قرآن كتاب خداست كهآن را ذات بارى تعالى بر خاتم پيامبرانش به لغت عربنازل فرموده است و در مقابل آن ، در لغت عرب ، شعر و نثر قرار دارد. پس ‍ هر كلامى كهبه زبان عربى باشد يا قرآن است و يا شعر.
به همه قرآن ، قرآن ، و به يك سوره آن نيز قرآن ، و به آيه اى از آن هم قرآن ، وگاهى به قسمتى از يك آيه نيز قرآن گفته مى شود؛ همان گونه كه به يك ديوان ، ياقصيده ، يا غزل يا رباعى و حتى بيتى از شعر هم شعر مى گويند.
قرآن از آن جهت كه در كلام خدا و حديث پيغمبر (ص ) آمده ، اصطلاحى است اسلامى . ودانشمندان بر اساس پاره اى از الفاظ كه در مقام توصيف كلامى در قرآن آمده ، آنها رااسامى ديگر اين كتاب خدا به حساب آورده اند؛ مانند كتاب ، ذكر.
ابوبكر قرآن را مصحف مى ناميد. با اينكه چنين نامى در قرآن و حديثرسول خدا (ص ) نيامده است . از اين رو ما مصحف را مصطلحى اسلامى نمى دانيم .
پيامبر خدا (ص ) هر چه از قرآن بر حضرتشنازل مى شد، به مسلمانانى كه پيرامونش بودند مى آموخت . در مدينه به آنها فرمان دادتا قرآن را بنويسند و كلام خدا را به خاطر بسپارند. اين بود كه مسلمانان به حفظ و بهخاطر سپردن قرآن و نوشتن آن بر روى هر چه در دسترس خود داشتند، از پوست و صفحهو استخوان كتف و غيره ، با حرارت و اشتياق روى آوردند، تا اينكه پيامبر خدا (ص ) ازدنيا رفت ، و اميرالمؤ منين (ع ) قرآن را در كتابى جداگانه ومستقل جمع آورى فرمود. برخى از اصحاب نيز، مانند ابن مسعود، قرآنى ويژه خود تداركديده بودند.
ابوبكر نيز عده اى از اصحاب را ماءمور كرد تا قرآن را در نسخه اى جداگانه بنويسند.و سپس آن را نزد ام المؤ منين حفصه به امانت سپرد.
عثمان هم دستور داد تا از روى قرآنى كه نزد حفصه بود، نسخه هايى چند برداشتند وآنها را به شهرهاى مختلف مسلمان نشين فرستاد. مسلمانان نيز از روى آن هزاران نسخهتهيه كردند، و اين نسخه بردارى همچنان ادامه داشت تا به صدها هزار و مليونها نسخهرسيد، و همچنان تا به امروز سالم و بى كم و كاست به دست ما رسيده است ؛ عينا همانگونه كه الفيه ابن مالك از زمان سرودنش توسط ناطم تا امروز دستخوش تغييرنگرديده است زيرا تدريس قرآن در سالهاى متمادى در حوزه هاى علميه ، دستخوش توقفنگرديده و هنوز شنيده نشده كه نسخه ديگرى از قرآن در نزد احدى از مسلمانان در دوره اىاز تاريخ بوده كه با قرآن بوجود در دست ما اختلاف داشته است .
اما آنچه از وجود زيادتى و يا نقصان در پاره اى از احاديث دو مكتب آمده است . آنها را هيچيكاز مسلمانان به جد نگرفته ، و آن قبيل روايات همچنان در متون كتابهاى حديث و در همانجاى خود باقى مانده اند.
اما درباره مصحف فاطمه (س ) ائمه اهل بيت (ع ) تصريح كرده اند كه در آن نام كسانى آمدهكه زمام امور كشور اسلامى را به دست خواهند گرفت و چيزى از قرآن در آن نمى باشد. واطلاق لفظ مصحف بر آن ، عينا مانند نهادن لفظ كتاب است بر كتاب سيبويه درنحو، كه نام كتاب بر آن به معناى قرآن نيست .
اما سنت ، در لغت به معناى راه و روش ، و در عرف اسلامى به مفهوم سيره و حديث پيغمبر وموافقت آن حضرت آمده است . و چون در حديث شريف پيغمبر (ص ) هم تشويق به اخذ سنت آنحضرت شده است . پس ‍ سنت از مصطلحات اسلامى است ؛ اگر چه دلالت ضمنى بر حديث وتقريرات رسول خدا (ص ) نيز دارد.
دسترسى به سنت تنها از راه حديث و سيره و تقريرات پيامبر خدا (ص ) و بر مبناى آنچهاز حضرتش روايت شده ميسر مى باشد.
اما فقه ، در لغت به معناى درك و فهم ، و در قرآن و حديث به معناى علم به دين اسلام ، ودر اصطلاح خاص اسلامى به معناى علم به احكام دينى است .
از آنجا كه لفظ فقه در قرآن و حديث نبوى به معناى كلى علم به دين به كار برده شده، اختصاصش به علم به احكام دينى ، آن را از اينكه يك اصطلاح اسلامى باشد بيروننمى كند. اما اجتهاد در عرف دانشمندان پيرو مكتب خلفا استنباط احكام اسلامى است از راهكتاب و سنت و قياس . ولى در عرف دانشمندان پيرو مكتباهل بيت ، اجتهاد همرديف فقه است .
هر دو مكتب در تمسك به آنچه در كتاب خدا آمده ، و هر چه از سنت پيغمبر خدا (ص ) محققگرديده است ، متفقند، اما اينكه سنت را از چه كسى بايد گرفت ، با يكديگر اختلاف نظردارند.
پيروان مكتب خلفا برآنند كه احكام اسلامى را از هر كس كه نام صحابى بر او نهاده شدهباشد مى توان گرفت ؛ در حالى كه پيروان مكتباهل بيت (ع ) روايت را از اشخاصى كه به دشمنى با اميرالمؤ منين على (ع ) برخاستهباشند نمى پذيرند، زيرا كه پيامبر اسلام (ص ) به على (ع ) فرموده است : يا على ! لايحبك الا مومن و لا يبغضك الا منافق . يعنى اى على ! آن كس كه تو را دوست داشته باشد مؤمن است ، و آن كس كه به دشمنى با تو برخيزد منافق است . و خداى تعالى نيز فرمودهاست : و من اهل المدينة مردوا على النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم . يعنى و از اهالى مدينهكسانى هستند كه در نفاق و دورويى كار كشته و زرنگ مى باشند، تو آنها را نمى شناسى، اما ما آنها را مى شناسيم ...
دو مكتب در ثبت و انتشار احاديث پيغمبر خدا (ص ) پس از وفات آن حضرت دستخوش اختلافنظر شدند. چه ، در حالى كه خلفاى نخستين از انتشار احاديثرسول خدا (ص ) بشدت جلوگيرى مى كردند و نوشتن و بازگو كردن آن را منع مىنمودند و چنين تحريمى تا خلافت عمر بن عبدالعزيز دوام داشت ، پيروان مكتباهل بيت با كوششى پيگير در ثبت و انتشار احاديث پيامبر اسلام (ص ) قيام كرده ، اينوظيفه را از نسلى به نسلى ديگر، و از طبقه اى به طبقه ديگر، چون امانتى پر بهاء وبى مانند، تحويل مى دادند.
علاوه بر آنچه گفتيم ، دو مكتب در عمل به راى و اجتهاد در احكام شرعى نيز با يكديگراختلاف دارند. زيرا در همان حال كه پيروان مكتباهل بيت (ع ) با تمام توان از عمل به راى و اجتهاد در احكام شرعى جلوگيرى مى نمود،پيروان مكتب خلفا به راى و اجتهاد خود در احكامعمل مى كردند كه ما به پاره اى از آنها در جاى خود اشاره كرده ايم .
نمونه هاى از اجتهاد خلفا در مقابلنص كتاب و سنت
1. خداى تعالى فرموده است : ما اتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا .(1280)
و نيز فرموده است : و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى (1281).
و فرموده است : و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس مانزل اليهم .(1282)
و پيامبر خدا (ص ) مسلمانان را به انتشار سخنان و نوشتن احاديثش تشويق ، و در اين زمينهتاكيد فرموده است . اما خلفاء اجتهاد كردند و از انتشار حديث پيغمبر (ص ) جلوگيرىكردند و نوشتن آن را نهى نمودند، و اجتهاد ايشان در اين مورد صورت حكم اسلامى پيداكرد!
سپس در تاييد نظريه خلفا، از زبان پيغمبر (ص ) حديث آوردند كه آن حضرت نوشتنحديثش را نهى كرده است !
وضع به همين حال باقى ماند و مسلمانان را حدود نودسال از نوشتن احاديث شريف پيغمبر جلو گرفتند. تا اينكه خلافت به عمر بنعبدالعزيز اموى رسيد و او دستور داد تا احاديث پيغمبر خدا (ص ) جمع آورى و نوشتهشود. اين بود كه مسلمانان پيرو مكتب خلفا به نوشتن حديث پيغمبر پرداختند و از آنهاصحاح و مسانيد و مصنفات بسيارى را تاءليف كردند.
2. خداى تعالى فرموده است : فان لله خمسه وللرسول ولذى القربى ...(1283). و پيغمبر خدا (ص ) پرداخت خمس را سنت نهاد و درعصر خود به آن عمل فرمود. اما خلفا اجتهاد كردند و سهم پيامبر خدا و ذوى القربى رانپرداختند و آن را در تهيه چار پايان و جنگ افزار به كار بردند. و اين اجتهاد ايشان نيزحكم اسلامى به حساب آمد!
3. خداى تعالى فرموده است : فمن تمتع بالعمرة الى الحج (1284). و بدين گونهخداوند به عمره تمتع فرمان داد، و پيامبر اسلام (ص ) آن را سنت نهاد و خود و ديگرمسلمانان همراهش در حجة الوداع به آن عمل كردند. اما خلفا اجتهاد كردند و عمره تمتع راحرام كرده ، دستور دادند كه مسلمانان حج تنها و بدون عمره به جا آورند و اجتهاد ايشانحكم اسلامى محسوب گرديد! آنگاه براى تاييد اجتهاد خلفا، از زبان پيغمبر خدا (ص )حديث آوردند كه آن حضرت از عمره نهى كرده و دستور داده است كه حج تنها به جا آوردهشود! و مسلمانان هم حج تنها و بدون عمره به جا آوردند، و اين روش اجتهادى در نزد پارهاى از ايشان تا به امروز باقى مانده است .
4. خداى تعالى فرموده است : فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن (1285). بدينترتيب نكاح موقت را خداوند اجازه داده و پيغمبر خدا (ص ) سنت نهاده ، و مسلمانان در زمانحضرتش از آن بهره بردند. اما پس از پيغمبر، خلفا اجتهاد كردند و نكاح موقت را حرامنمودند و اجتهادشان حكم اسلامى به حساب آمد و براى تاييد اجتهاد خلفا از زبان پيغمبرحديث آوردند كه حضرتش ازدواج موقت را نهى كرده است ! و پيروان مكتب خلفا از نكاح موقتتا به امروز خوددارى كرده اند!
5. خداى تعالى فرموده است : جعل الله الكعبة البيت الحرام . (1286) خداوند مكه واطراف آن را محل امن قرار داد و پيامبر خدا (ص ) نيز آن را سنت نهاد و شعاع و محدوده امن آنرا مشخص فرمود. اما خلفا اجتهاد كردند و حرمت حرم را از ميان برداشتند و آن را به زيررگبار سنگهاى منجنيق خود قرار دادند!
6. خداوند خطاب به پيغمبرش مى فرمايد: قل لا اساءلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى . يعنى بگو مزدى بر رسالت خود ازشما نمى خواهم ، مگر محبت به نزديكانم را (1287). و پيامبر خدا (ص ) در رعايت حق وجانب اهل بيتش سفارشهاى بسيار كرد. اما خلفا اجتهاد كردند و نواده او و فرزندانش راكشتند و خانواده اش را به اسارت بردند!
و موارد بسيار ديگر كه پيغمبر خدا (ص ) فرموده و سنت نهاده ، اما خلفا اجتهاد كردند وبر خلاف آن سنت نهادند، و اجتهاد ايشان در پاره اى از آنها حكم اسلامى به حساب آمد ومسلمانان پيرو مكتب ايشان نيز از آنها پيروى كردند. و آنچه را كه ما در اينجا آورديم ،همگى به عنوان نمونه بوده است ، نه اينكه فقط اينهاست و بس . چه ، خلفا را اجتهاداتديگرى نيز بوده كه مورخان آنها را اوليات ناميده اند. درمثل ، سيوطى در ذكر اوليات عمر در تاريخش مى نويسد:
عمر نخستين كسى است كه خواندن نماز نافله را به جماعت در ماه رمضان سنت نهاد و نمازتراويح (1288) ناميده شد! و نيز او نخستين كسى است كه ازدواج موقت و عمرهتمتع را حرام كرد. و نخستين كسى است كه مردم را به اداى چهار تكبير بر جنازه مردگانواداشت (1289). و نيز نخستين كسى است كه در تقسيم سهم الارثعول و تعصيب را ملحوظ داشت (1290).
و در اوليات عثمان مى نويسد:
عثمان نخستين كسى است كه دست به بخشش ملك و املاك زده است ؛ كما اينكه فدك را بهتيول مروان داد و مراتع عمومى را انحصارى كرد، همچنان كه ربذه را در انحصار خودگرفت .
و در اوليات معاويه مى نويسد:
معاويه نخستين كسى است كه نشسته خطبه خواند. و اذان را در نماز عيد بدعت نهاد. و نخستينكسى است كه از تعداد تكبيرها بكاست . و نخستين كسى است كه در مسجد براى خود شاهنشين ساخت . و نخستين كسى است كه در زمان حياتش براى فرزندش يزيد به خلافت بعداز خود بيعت گرفت .
عمر در مساءله طلاق اجتهاد كرد و مقرر داشت تا بر خلاف سنت پيغمبر با به كار بردنلفظ سه طلاق در يك مجلس ، زن از مرد سه طلاقه شود (1291)! و اجتهاد كردو مقرر داشت به جاى گفتن حى على خير العمل در اذان صبح ، الصلاة خير منالنوم بگويند (1292)! و نيز اجتهاد كرد و از گريستن مصيبت ديدگان بر ميتشانجلوگيرى كرد و با وجود آنكه رسول خدا او را اين كار منع كرده بود، آنان را به باد كتكو تازيانه گرفت ! در صورتى كه خود پيغمبر بر مرده گريست (1293) و ازمسلمانان نيز خواست تا بر حمزه گريه كنند (1294). و نيز عمر از به جا آوردن دوركعت نماز مستحبى بعد از نماز عصر جلوگيرى كرد، در حالى كه پيامبر خدا (ص ) هرگزآن را ترك نكرده بود (1295).
يا اينكه عثمان نماز چهار ركعتى را، كه بايد در سفر دو ركعت به جا آورده شود، چهارركعت خوانده است (1296).
و يا مانند فرمان معاويه داير بر لعن و دشنام به اميرالمؤ منين على (ع ) بر تمام منابر ودر تمام مساجد در خطبه هاى جمعه و عيدهاى قربان و رمضان ، و ادامه يافتن چنين سنتناروايى از سال چهلم هجرت تا آنگاه كه عمر بن عبدالعزيز آن را ممنوع ساخت .
و يا چون كارهايى را كه خليفه يزيد مرتكب شده است !
و اين چنين سيلابى از اجتهادات خلفا و بزرگان مكتب ايشان درمقابل احكام كتاب خدا و سنت پيامبر (ص ) قرار گرفت و چه بسيار احكام اسلامى را تغييرداده و تبديل كردند و اين كار را گاهى تاءويل ، و زمانى اوليات ناميدند، كه از همهمشهورتر، همان اجتهاد است . و مصيبت بار تر احاديثى است كه در تاييد كارها وگفته هاى خلفا به شرح زير ساخته و آورده اند.
روايت احاديث به خاطر توجيه كار خلفا  
در گذشته نمونه هايى از اجتهادهاى خلفا را در برابر نصوص كتاب خدا و سنت پيامبر،و مقررات جديدى را كه در اسلام نهاده اند، آورديم . شگفت انگيزتر از آنها، اينكه برخىاز محدثان و راويان مكتب خلفا احاديثى را به قصد قربت و ثواب و كار خير، از زبانپيغمبر خدا (ص ) ساختند كه مثلا حضرتش در تاييد آن اجتهادها بيان داشته است ! و البتهاين كار ايشان علاوه بر فعاليت گسترده اى بود كه شخص معاويه در اين ميدان با ساختناحاديثى در تاييد سياست خلفا آنها را بر سر زبانها انداخت . كه ما هر كدام را در جاىخود شرح داده ايم (1297).
از مواردى كه از زبان پيغمبر در تاييد خلفا آورده اند، روايات زير مى باشند كهحضرتش خروج و قيام عليه خلفا را نهى و ممنوع كرده و فرمانبردارى از ايشان را در هرحالى واجب گردانيده است . توجه كنيد:
مسلم و ابن كثير و ديگران آورده اند كه چون مردم مدينه يزيد بن معاويه را از خلافت خلعكردند، عبدالله بن عمر، فرزندان و خانواده اش را جمع كرد و آنگاه گواه گرفت و سپسگفت :
اما بعد، ما با اين مرد يزيد بر اساس بيعت با خدا و پيامبرش بيعت كرده ايم . من خود ازرسول خدا (ص ) شنيدم كه مى فرمود: هر كس كه دست از فرمانبردارى بردارد، خداى رابدون اينكه بر اين كار ناروايش عذر و بهانه اى
داشته باشد، ديدار خواهد كرد! و هر كس هم كه در چنين حالتى بميرد و گردن بيعتىنداشته باشد، مردنش ، مردن جاهليت خواهد بود. پس مبادا يك تن از شما يزيد را از خلافتخلع كند، و يا در اين راه قدمى برداشته ، اقدامى به ناروا از او سر بزند كه از مننخواهد بود (1298)!
مسلم نيز از حذيفه آورده است كه پيامبر خدا (ص ) فرمود: پس از من فرمانروايانى برسر كار خواهند آمد كه در راستاى هدايت من گام بر نمى دارند و بر سنت منعمل نمى كنند، در ميانشان مردانى وجود خواهند داشت كه درهيكل آدميشان قلب شيطان مى تپد پرسيدم : اى پيامبر خدا! اگر من در چنان زمانى زندهباشم ، تكليفم چيست ؟ فرمود: فرمانبردار باش ، حتى اگر پشتت را تازيانه بزنند ومالت را مصادره كنند (1299)!
احاديث چهارگانه زير را مسلم در صحيح خود آورده است :
1. از زيد بن وهب از قول عبدالله آمده است كهرسول خدا (ص ) فرمود: پس از من خود خواهانى بر سر كار خواهند آمد، و كارهاى ناپسندمرتكب خواهند شد! پرسيدند: اى رسول خدا! اگر ما چنان روزگارى را ببينيم چه بايدبكنيم ؟ فرمود: آنچه را بر عهده داريد انجام دهيد و حقتان را هم بخواهيد.
2. از وائل حضرمى آمده است كه سلمة بن يزيد ازرسول خدا (ص ) پرسيد: اى رسول خدا! اگر فرمانروايان ما از ما اطاعت بخواهند، ولىحق ما را رعايت نكنند، چاره چيست ؟ آن حضرت در پاسخ فرمود...شنوا و فرمانبردار باشيدكه آنها باركش كارهاى خويشتنند و مسؤ ول آن ، و شما هم در بند وظايفى كه بر عهدهداريد.
3. از ابوهريره آمده است كه رسول خدا (ص ) فرمود: هر كس كه سر از فرمانبردارىبپيچد و خود را از هماهنگى با جماعت كنار بكشد و در آن حالت بميرد، مردنش ، مردن جاهليتخواهد بود! همانند اين حديث را از ابن عباس نيز آورده است .
4. عوف بن مالك اشجعى آمده است كه از پيامبر خدا (ص ) شنيدم كه مى فرمود: بهترينفرمانروايان كسانى هستند كه شما آنها را دوست داريد و آنها هم شما را دوست دارند. شمابا آنها مراوده مى كنيد و آنها نيز با شما مراوده مى كنند و به درد شما مى رسند. امابدترين فرمانروايانتان كسانى مى باشند كه شما آنها را دشمن داريد و آنها هم شما رادشمن مى دارند! شما آنان را لعن و نفرين مى كنيد، آنها نيز شما را لعن و ناسزا مىگويند! ما پرسيديم : اى پيامبر خدا! در چنين صورتى آيا با آنها بجنگيم ؟ آن حضرتفرمود: نه ، مادام كه در ميان شما نماز برپا مى دارند، نه ! مادام كه در ميان شما نمازبرپا مى دارند. شما اگر فرمانروايانى را ديديد كه مرتكب گناه مى شوند، به خاطرآن معصيت بر آنها روى ترش كنيد! آرى به خاطر آن معصيت بر آنها اخم كنيد، ولى دست ازفرمانبردارى ايشان نكشيد (1300).
درگذشته اجتهاداتى را از صحابه و تابعين ، بويژه خلفا، در احكام اسلامى ، بيانكرديم و عملكرد آنها را بر مبناى راى ، شخصى و اجتهادشان را درمقابل نصوص قرآن و سنت پيامبر (ص ) مورد مطالعه قرار داديم كه معتقد بودند سياستحكومتشان چنين اقتضا داشته است و غيره .
و ديديم كه پيروان مكتب خلفا همان اجتهادات را مصدرى براى تشريع درمقابل نصوص كتاب خدا و سنت پيامبرش به حساب آورده اند. و از همين جا برخى از فقهاىمكتب خلا عمل به راى ، چون قياس و استحسان ، را از موارد اجتهاد دانسته ، در نتيجه اجتهاددر مكتب خلفا تا به امروز در رديف و همطراز كتاب خدا و سنت ، از مصادر تشريعى اسلامىقرار گرفته است . و اين ، فرق بارز آنها با مكتباهل بيت است كه بر اساس راى و اجتهاد عمل نكرده ، تنها به احكامى كه در كتاب خدا و سنتپيغمبر (ص ) آمده باشد بسنده مى كنند. زيرا اماماناهل بيت (ع ) به آنچه از كتاب خدا مى گرفتند و سنتى كه از پيامبر اسلام (ص ) بهايشان به ارث رسيده بود عمل مى كردند، و همانها را نيز به فقهاى پيرو مكتبشان مىآموختند و آنان را از عمل به راى و قياس و استحسان ، و آنچه را به نام اجتهاد خواهد مى شد- كه شرح مفصل آن با خواست خدا در بررسيهاى آينده خواهد آمد - بر حذر مى داشتند.
همين مساءله ، يعنى عمل به كتاب خدا و سنت پيامبرش و ترك اجتهادات خلفا در برخى ازاحكام ، و يا عمل به اجتهادات خلفا و ترك حكم كتاب خدا و سنت پيغمبر، سبب ايجاد اختلافدر بين مسلمانان گرديده است ، چه - مثلا - هنگامى كه عمر در برابر كتاب خدا و سنتپيامبرش (ص )، كه فرمان به اجراى عمره تمتع مى دهد، ايستاد و اجتهاد كرد و عمره تمتعرا نهى نمود، مسلمانان پس از او دچار اختلاف شدند. برخى بودند كه به كتاب خدا و سنتپيامبرش عمل كردند و در حج ، عمره تمتع به جا آوردند مانند حنبلى مذهبان و سلفيه درزمان ما و بعضى هم از اجتهاد عمر پيروى كرده ، كتاب خدا و سنت را ترك نمودند و عمرهتمتع را به جا نياورده و نمى آورند. اكنون ببينيم كه چاره اين درد در كجاست و راه زدودناختلاف و ايجاد توحيد كلمه مسلمانان كدام است ؟

next page

fehrest page

back page