بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب منتهی الامال قسمت دوم, حاج شیخ عباس قمی ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     BAB10001 -
     BAB10002 -
     BAB10003 -
     BAB10004 -
     BAB10005 -
     BAB10006 -
     BAB10007 -
     BAB10008 -
     BAB10009 -
     BAB11001 -
     BAB11002 -
     BAB11003 -
     BAB11004 -
     BAB11005 -
     BAB12001 -
     BAB12002 -
     BAB12003 -
     BAB12004 -
     BAB13001 -
     BAB13002 -
     BAB13003 -
     BAB14001 -
     BAB14002 -
     BAB14003 -
     BAB14004 -
     BAB14005 -
     BAB14006 -
     BAB14007 -
     BAB14008 -
     BAB14009 -
     BAB14010 -
     BAB14011 -
     BAB80001 -
     BAB80002 -
     BAB80003 -
     BAB80004 -
     BAB80005 -
     BAB80006 -
     BAB80007 -
     BAB90001 -
     BAB90002 -
     BAB90003 -
     BAB90004 -
     BAB90005 -
     BAB90006 -
     BAB90007 -
     BAB90008 -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT1001 -
     FOOTNT1101 -
     FOOTNT1201 -
     FOOTNT1301 -
     FOOTNT1401 -
     FOOTNT901 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

پـس مـوافـق مـذهـب اهـل سـنـت ، ميراث آن حضرت را قسمت كردند براى مادر و جعفر كذاب كهبـرادر آن جـنـاب بـود و مـادرش دعـوى كـرد كـه مـن وصـى اويـم و نزد قاضى به ثبوترسـانيده باز خليفه در تفحص فرزند آن جناب بود و دست از تجسس بر نمى داشت . پسجـعـفـر كـذاب نـزد پدر من آمد و گفت : مى خواهم منصب برادرم را به من تفويض نمايى ، منتـقبل مى نمايم كه هر سال دويست هزار دينار طلا بدهم . پدرم از استماع اين سخن در خشمشـد گـفـت : اى احـمـق ! مـنـصـب بـرادر تـو مـنـصـبـى نـيـسـت كـه بـهمـال و تـقـبـل تـوان گـرفت و سالها است كه خلفاء شمشير كشيده اند و مردم را مى كشند وزجـر مـى نـمايند كه [مردم ] از اعتقاد به امامت پدر و برادر تو برگردند نتوانستند اگرتو نزد شيعيان مرتبه امامت دارى همه به سوى تو خواهند آمد و تو را احتياج به خليفه وديـگرى نيست و اگر نزد ايشان مرتبه اى ندارى خليفه و ديگرى اين مرتبه را براى توتـحـصـيـل نـمـى تـوانـنـد كـرد. و پـدرم بـه ايـن سـخـن خـفـتعـقـل و سـفـاهـت و عدم ديانت او را دانست امر كرد ديگر او را به مجلس ‍ راه ندهند و بعد از آنبه مجلس پدرم راه نيافت تا پدرم فوت شد، تا امروز خليفه تفحص از فرزند آن جنابمى كند و بر آثار او مطلع نمى شود و دست بر او نمى يابد.(59)
ابـن بـابـويـه بـه سـند معتبر از ابوالا ديان روايت كرده است كه من خدمت حضرت امام حسنعـسـكرى عليه السلام را مى نمودم و نامه هاى آن جناب را به شهرها مى بردم . پس روزىدر بـيـمـاريـى كـه در آن مـرض بـه عالم بقاء رحلت فرمودند مرا طلبيدند و نامه اى چندنـوشـتـنـد بـه مـدايـن و فـرمـودنـد كـه بـعـد از پـانـزده روز بـازداخـل سـامـره خـواهـى شـد و صـداى شـيـون از خـانـه مـن خـواهـى شـنـيـد و مـرا در آن وقـتغـسـل دهـنـد، ابـوالا ديان گفت : اى سيد! هرگاه اين واقعه هائله روى دهد امر امامت با كيست ؟فـرمـود: هـركـه جواب نامه مرا از تو طلب كند او امام است بعد از من ، گفتم : ديگر علامتىبـفرما، فرمود: هر كه بر من نماز كند او جانشين من خواهد بود، گفتم : ديگر بفرما، گفت :هـركـه بگويد كه در هميان چه چيز است او امام شما است . ابوالا ديان گفت : مهابت حضرتمـانـع شـد كـه بـپـرسـم كـدام هـمـيـان ، پـس بـيـرون آمـدم و نـامـه هـا را بـهاهل مداين رسانيدم و جوابها گرفته برگشتم چنانچه فرموده بود.
روز پـانـزدهـم داخـل سـامـره شـدم صـداى نـوحـه و شـيـون ازمـنـزل منور آن امام مطهر بلند شده بود چون به در خانه آمدم جعفر [كذاب ] را ديدم كه بهدر خانه نشسته و شيعيان برگرد او بر آمده اند و او را تعزيت به وفات برادر و تهنيتبـه امـامـت خـود مى گويند، پس من در خاطر خود گفتم كه اگر اين امام است امامت نوع ديگرشده ، اين فاسق كى اهليت امامت دارد؛ زيرا كه پيشتر او را مى شناختم كه شراب مى خورد وقـمـار مـى بـاخـت و طـنـبـور مـى نـواخـت . پس پيش رفتم و تعزيت و تهنيت گفتم و هيچ سؤال از مـن نـكـرد، در ايـن حال ( عقيد خادم ) بيرون آمد و به جعفر كذاب خطاب كرد كهبـرادر تـو را كـفـن كـرده انـد بـيـا و بر او نماز كن ، جعفر برخاست و شيعيان با او همراهشدند چون به صحن خانه رسيديم ديديم كه حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام را كفنكـرده بـر روى نعش گذاشته اند پس جعفر پيش ايستاد بر برادر اطهر خود نماز كند چونخواست تكبير گويد طفلى گندم گون پيچيده موى گشاده دندانى مانند پاره ماه بيرون آمدو رداى جعفر را كشيد و گفت : اى عمو! پس بايست كه من سزاوارترم به نماز بر پدر خوداز تو، پس جعفر عق ايستاد و رنگش متغير شد.
آن طـفـل پـيـش ايـستاد و بر پدر بزرگوار خود نماز كرد و آن جناب را در پهلوى امام علىنقى عليه السلام دفن كرد و متوجه من شد و گفت اى بصرى بده جواب نامه را كه با تواست ، پس تسليم كردم و در خاطر خود گفتم كه دو نشان از آن نشانها كه حضرت امام حسنعسكرى عليه السلام فرموده بود ظاهر شد و يك علامت مانده بيرون آمدم پس حاجز وشابهجـفـعـر گـفـت : بـراى آنـكـه حـجـت بـر او تـمـام كـنـد كـه او امـام نـيست ، گفت : كى بود آنطفل ؟ جعفر گفت : كه واللّه ! من او را هرگز نديده بودم و نمى شناختم . پس در اين حالتجـماعتى از اهل قم آمدند و سؤ ال كردند از احوال حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام چوندانـسـتـنـد كه وفات يافته است پرسيدند كه امامت با كيست ؟ مردم اشاره كردند به سوىجـعـفـر، پـس نزديك رفتند و تعزيت و تهنيت دادند و گفتند با ما نامه و مالى چند هست بگوكـه نـامـه هـا از چـه جـماعت است و مالها چه مقدار است [تا] ما تسليم كنيم . جعفر برخاست وگـفـت : مـردم از ما علم غيب مى خواهند، در آن حال خادم بيرون آمد از جانب حضرت صاحب الا مرعليه السلام و گفت با شما نامه فلان شخص و فلان و فلان هست و هميانى هست كه در آنهـزار اشـرفى هست ؛ در آن ميان ده اشرف هست كه طلا را روكش كرده اند، آن جماعت نامه ها ومـالهـا را تـسـليـم كـردنـد و گـفـتـند هر كه تو را فرستاده است كه اين نامه ها و مالها رابـگـيـرى او امـام زمـان اسـت و مـراد امـام حسن عسكرى عليه السلام همين هميان بود. پس جعفركـذاب رفـت نـزد مـعـتـمـد كـه خـليـفـه بـه نـاحـق آن زمـان بـود و ايـن واقـعـه رانـقـل كـرد، مـعـتـمـد خـدمـتـكـاران خـود را فـرسـتـاد كـهصـيـقـل كـنـيـز حـضـرت امـام حـسـن عـسـكـرى عـليـه السـلام را گـرفـتـنـد كـه آنطفل را به ما نشان ده ، او انكار كرد و از او براى رفع مظنه ايشان گفت حملى دارم من از آنحضرت ، به اين سبب او را به ابن ابى الشوارب قاضى سپردند كه چون فرزند متولدشـد بـكـشـنـد، بـناگاه عبيداللّه بن يحيى وزير مرد و صاحب الزنج در بصره خروج كردايشان به حال خود درماندند و كنيز از خانه قاضى به خانه خود آمد.(60)
ايـضـا بـه سـنـد مـعـتبر از محمّد بن حسن روايت كرده است كه حضرت امام حسن عسكرى عليهالسـلام در روز جـمعه هشتم ماه ربيع الا ول سال دويست و شصتم از هجرت وقت نماز بامدادبـه سـراى بـاقـى رحـلت فـرمـود و در هـمـان شب نامه هاى بسيار به دست مبارك خود بهاهل مدينه نوشته بود و در آن وقت نزد آن حضرت حاضر نبود مگر جاريه آن جناب كه او را( صـيـقل ) مى گفتند و غلان آن جناب كه او را ( عقيد ) مى ناميدند و آن كسىكـه مـردم بر او مطلع نبودند يعنى حضرت صاحب الا مر عليه السلام . عقيد گفت كه در آنوقت حضرت امام حسن عليه السلام آبى طلبيد كه با مصطكى جوشانيده بودند خواست كهبـيـاشـامـد، چـون حـاضر كرديم فرمود: اول آبى بياوريد كه نماز كنم . چون آب آورديمدستمالى در دامن خود گسترده و وضو ساخت و نماز بامداد را ادا كرد و قدح آب مصطكى كهجوشانيده بودند گرفت كه بياشامد از غايت ضعف و شدت مرض دست مباركش ‍ مى لرزيدو قـدح بـر دنـدانـهـاى شـريـفـش مـى خـورد، چـون آب را بـيـاشـامـيـد وصيقل قدح را گرفت روح مقدسش به عالم قدس پرواز نمود. شهادت آن حضرت به اتفاقاكـثـرى از مـحـدثـان و مـورخـان در هـشـتـم مـاه ربـيـع الاول دويـسـت و شـصـتـم هـجـرت بـود، شـيـخ طـوسـى در ( مصباح ) (61) اول مـاه مـذكـور نـيـز گـفـتـه ، و اكـثـر گفته اند كه روز جمعه بود، و بضى چهارشنبه وبـعـضـى يـكـشـنـبـه نـيـز گـفـتـه انـد، و از عـمـر شـريـف آن حـضـرت بـيـسـت و نـهسـال گـذشـته بود و بعضى بيست و هشت نيز گفته اند و مدت امامت آن حضرت نزديك بهشش سال بود.(62)
ابـن بـابـويه و ديگران گفته اند كه معتمد آن حضرت را به زهر شهيد نمود. و در كتاب( عـيـون المعجزات ) (63) از احمد بن اسحاق روايت كرده است كه روزىبـه خـدمـت امـام حـسـن عـسـكـرى عـليـه السـلام رفـتـم حـضـرت فـرمـود كـه چـگـونـه بـودحـال شـمـا و آنـچـه مـردم بـودنـد از شـك و ريـب در بـاب امـام بـعـد از مـن ؟ گـفـتـم : يابنرسول اللّه ! چون خبر ولادت سيد ما و صاحب ما در قم به ما رسيد صغير و كبير و شيعيانقـم هـمـه اعـتـقـاد بـه امامت آن جناب نمودند، حضرت فرمود: مگر نمى دانى كه هرگز زمينخـالى از امـام نـمـى بـاشـد كـه حـجـت خـدا بـاشـد بـر خـلق . پـس درسال دويست و پنجاه و نه هجرت حضرت ، والده خود را به حج فرستاد و او را خبر داد بهوفـات خـود در سـال ديـگـر و فـتنه هايى كه بعد از وفات او واقع خواهد شد، پس ‍ اسماعـظـم الهـى و مـواريـث پيغمبران و اسلحه و كتب حضرت رسالت را به صاحب الا مر عليهالسلام تسليم كرد و مادر آن جناب متوجه مكه شد، و آن جناب در ماه ربيع الا خر سنه 260از دنيا رحلت نمود و در سرّ من راءى در پهلوى پدر بزرگوار خود مدفون گرديد و عمرشـريـف آن جـنـاب بـيـسـت و نـه سـال بـود (تـمـام شـد آنـچـه از جـلاءالعـيـوننقل شده بود).(64)
شـيـخ طـوسـى بـه سـند خود روايت كرده از ابوسليمان داود بن غسان بحرانى كه گفت :خواندم نزد ابوسهل اسماعيل بن على نوبختى كه شيخ متكلمين از اصحاب ما بوده در بغدادو صـاحـب جـلالت بـوده در ديـن و دنـيـا و كـتـى تـصنيف كرده از جمله ( كتاب الا نوار درتـواريـخ ائمـه اطـهـار عـليـهـم السلام ) كه فرمود ولادت با سعادت حضرت حجة بنالحـسـن عـليـه السـلام بـه سامراء واقع شد سال دويست و پنجاه و شش . والده آن حضرتنـامـش صـيـقـل و كـنـيـه آن حـضـرت ابـوالقـاسـم بـوده بـه هـمـيـن كـنـيه وصيت كرده بودرسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلم و فرموده اسم او اسم من و كنيه او كنيه من است ،لقـب او مـهـدى اسـت و او اسـت حـجـت و امـام مـنـتـظـر و صـاحـب الزمـان عـليـه السـلام . پـسابوسهل گفت كه داخل شدم بر امام حسن عسكرى عليه السلام در مرضى كه به همان مرضاز دنـيـا رحـلت فـرمـود و در نـزد آن حـضـرت بـودم كه امر فرمود خادم خود عقيد را ـ و اينخـادمـى بـود سـيـاه از اهـل نـوبـه و خدمت كرده بود حضرت امام على نقى عليه السلام را وپـروريـده و بـزرگ كـرده بـود امـام حـسـن عليه السلام را ـ فرمود: اى عقيد! بجوشان ازبـراى مـن آب را بـا مـصـطـكـى ، پـس ‍ جـوشـانـيـد وصـيـقـل جـاريـه كـه مـادر حضرت حجت عليه السلام باشد آن آب را براى امام حسن عسكرىعـليـه السـلام آورد. پـس هـمـين كه قدح را به دست آن حضرت داد و خواست بياشامد و دستمـباركش لرزيد و قدح به دندانهاى ثناياى نازنينش ‍ خورد پس قدح را از دست نهاد و بهعـقـيـد فـرمـود داخـل ايـن اطـاق مـى شـوى مـى بـيـنـى كـودكـى را بـهحـال سـجـده ، او را بـيـاور نـزد مـن . ابـوسـهـل گـويـد كـه عـقـيـد گـفـت مـنداخل شدم به جهت پيدا كردن آن طفل ناگاه نظرم افتاد به كودكى كه سر به سجده نهادهبـود و انـگـشت سبابه را به سوى آسمان بلند كرده بود پس سلام كردم بر آن جناب آنحضرت مختصر كرد نماز را و چون تمام كرد عرض كردم كه سيد من مى فرمايد تو را كهنـزد او بـروى ، پـس در ايـن هنگام مادرش صيقل امد و دستش را گرفت و برد او را به نزدپـدرش امـام حـسن عليه السلام ، ابوسهل مى گويد: چون آن كودك به خدمت امام حسن عليهالسـلام رسـيـد سـلام كـرد نـگاه كردم بر او، ( وَ اِذا هَُو دُرِّىُّ اللُّؤ نِ وَ فى شَعْرِ رَاءْسِهِقـَطـَطُ مـُفـَلَّجُ الاَسـْنانِ ) ؛ يعنى ديدم كه رنگ مباركش روشنايى و تلا لو دارد و موىسـرش بـه هـم پـيـچيده و مجعد است و مابين دندانهايش گشاده است ، همين كه امام حسن عليهالسـلام نـگـاهـش بـه كـودكـش افـتـاد بـگـريـسـت و فـرمـود: ( يـا سـَيـَدَاَهْل بَيْتِِه اَسْقِنى الْماء فَاِنّى ذاهِبٌ اِلى رَبّى ) .
اى سـيـد اهل بيت خود! مرا آب بده همانا من مى روم به سوى پروردگار خود، يعنى وفاتمنـزديـك شده . پس آن آقازاده آن قدح آب جوشانيده با مصطكى را گرفت به دست خويش وحـركـت داد لبهايش را و سيرابش كرد، چون امام حسن عليه السلام آب را آشاميد فرمود: مرامـهـيـا كـنـيـد از بـراى نـمـاز. پـس در كـنـار آن حـضـرت دسـتـمـالى افـكـنـدنـد و آنطـفـل وضـو داد پـدر خـود را بـه يـك مـرتـبـه ، يـك مـرتـبـه ، يـعـنـى بـهاقـل واجـب و مسح كرد بر سر و قدمهاى او، پس امام حسن عليه اللام به وى فرمود: بشارتبـاد تـو را اى پـسـرك من ! تويى صاحب الزمان و تويى مهدى و حجت خدا بر روى زمين وتـويـى پسر من و كودك من و منم پدر تو، تويى محمّد بن الحسن بن على بن محمّد بن علىبـن مـوسـى بـن جـعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام وپـدر تـو اسـت رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم و تـويى خاتم ائمه طاهرين وبـشـارت داد به تو رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و نام و كنيه داد تو را، و اينعهدى است به سوى من از پدرم و از پدرهاى طاهرين تو.
( صَلَّى اللّهُ عَلى اَهْلِ الْبَيْتِ رَبَّنا اِنَّهُ حَميدٌ وَ مَجيدٌ ) .
پـس وفـات كـرد امام حسن عليه السلام در همان وقت صلوات اللّه عليهم اجمعين .(65)
شـيـخ طـوسـى روايـت كـرده از حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام كه فرمود: قبر من درسرّ من راءى امان است از براى اهل دو جانب از بلاها و عذاب خدا.(66)
مـجـلسى اول رحمه اللّه ( اهل دو جانب ) را به شيعه و سنى معنى كرده و فرموده كهبـركـت آن حـضرت دوست و دشمن را احاطه كرده است چنانكه قبر كاظمين عليهم السلام سببامان بغداد شد، و شيخ اجل على بن عيسى اربلى در كتاب ( كشف الغمه ) كه در سنهشـشـصـد و هـفـتـاد و هـفت تاءليف كرده نقل نموده كه حكايت كرد براى من بعض اصحاب كهمستنصرباللّه خليفه عباسى يكسال به سامره رفت و زيارت كرد عسكريين عليهم السلامرا، و چـون از روضـه مـقـدسـه آن دو امـام بـيـرون آمـد رفـت بـه زيـارت تـربـت خـلفـاءآل عباس از پدران و اهل بيت خود و قبور ايشان در قبه اى بود كه خرابى و ويرانى به آنرو بـرده بـود و بـاران داخـل آن مـى گـشـت و بـر قبرها و تربت ايشان فضله هاى طيور وپرندگان بود. على بن عيسى مى گويد كه من هم مشاهده كرده ام تربت ايشان را به همينحـال پـس به مستنصر گفتند كه شما خليفه هاى روى زمين و پادشاهان دنيا مى باشيد و ازبـراى شـمـا اسـت فـرمـان و امـر در عـالم و قـبـرهـاى پـدران شـمـا بـه ايـن كـيـفـيـت وحال باشد، نه كسى زيارت كند ايشان را و نه به خاطرى خطور شوند و نداشته باشنديـك كسى را كه فضلات و كثافات را از ايشان دور كند و قبور اين علويين مزارى است بهايـن خـوبى و پاكيزگى كه مشاهده مى نماييد با پرده ها و قنديلهاى آويخته و فرشها وگـسـتـردنـيـها و فراش و خادم و شمع و بخور و غير ذلك . مستنصر خليفه گفت : اين امرىاسـت آسـمـانـى ، يـعنى از جانب خدا است و حاصل نمى شود به كوشش و اجتهاد ما و اگر مامردم را بر اين كار واداريم قبول نخواهند كرد و زور و سعى ما در اين باب فايده نخواهدنـمـود. و راسـت گـفـتـه زيـرا كـه اعـتـقـادات بـه قـهـر و غـلبـهحاصل نخواهد شد و به اكراه نتوان اعتقاد در كسى پديد آورد. انتهى .(67)
فصل ششم : در ذكر چند نفر از اصحاب امام حسن عسكرى عليه السلام است
شرح حال احمد بن اسحاق اشعرى
اول ـ شيخ اجل ابوعلى احمد بن اسحاق بن عبداللّه بن سعد بن مالك الا حوص ‍ الا شعرى :ثـقـه رفـيـع القـدر از اجـلاء اهـل قـم اسـت و خـانـواده و خويشان او از اصحاب ائمه عليهمالسـلام و از مـحـدثـيـن كـبـارنـد و در فصل اصحاب حضرت صادق عليه السلا و اصحابحـضـرت رضـا عـليـه السـلام حـال چـند نفر از ايشان مذكور شد مانند عمران بن عبداللّه وعـيـسـى بـن عـبداللّه و زكريا بن آدم و زكريا بن ادريس رضى اللّه عنه و احمد بن اسحاقروايـت كـرده از حـضـرت جـواد و هـادى عليهم السلام و از خواص ‍ اصحاب حضرت امام حسنعـسـكـرى عـليـه السـلام بـوده و بـه شـرف مـلاقـات حـضرت صاحب الزمان عليه السلامنـائل شـده چـنـانـكـه در باب چهاردهم خواهد آمد ان شاء اللّه تعالى و او شيخ قميين و واقدايـشـان اسـت و از سـفـراء مـمـدوحين است كه توقيع شريف به مدحشان بيرون آمده و از (ربـيـع الشـيـعه ) نقل شده كه او از وكلاء و سفراء و ابواب معروفين است .(68)
شـيـخ صـدوق در ( كـمـال الدّيـن ) حـديـث مـبـسـوطـىنقل كرده كه در آخر آن مذكور است كه احمد در سرّ من راءى از حضرت امام حسن عسكرى عليهالسـلام پـارچـه اى خـواست به جهت كفن خود، پس حضرت سيزده درهم به وى داد و فرمودايـن را خـرج مـكـن مـگـر بـراى نـفـس خـودت و آنـچـه خـواسـتـى بـه تـو مـى رسـد. شـيـخجليل سعد بن عبداللّه راوى خبر مى گويد: چون از خدمت مولاى خود مراجعت كرديم و به سهفـرسـخـى حـلوان كـه الا ن مـعـروف اسـت بـه (پل ذهاب ) ، احمد بن اسحاق تب كرد و سخت ناخوش شد كه ما از او ماءيوس شديم چونوارد حـلوان شـديـم در كـاروانسرايى منزل كرديم احمد فرمود مرا امشب تنها گذاريد و بهمـنـازل خـود رويـد، هـركس به منزل خود رفت نزديك صبح در فكر افتادم پس چشم را بازكردم كه ناگاه كافور خادم مولاى خود ابى محمّد عليه السلام را ديدم كه مى گويد: (اَحـْسـَنَ اللّهُ بـِالْخـَيـْرِ عـَزاكـُمْ وَ جـَبـَرَ بـِالْمـَحـْبـُوبِ رَزَيَّتـَكـُم ) . پـس گفت : ازغسل و كفن صاحب شما يعنى احمد فارغ شديم پس برخيزيد او را دفن كنيد پس به درستىكـه او عـزيـزتـرين شماها است به جهت قرب به خداوند در نزد آقاى شما، پس از چشم ماغـائب شـد.(69) و ( حـلوان ) هـمـيـنپـل ذهاب معروف است كه در راه كرمانشاهان است به بغداد و قبر آن معظم نزديكى روخانهآن قـريه است به فاصله هزار قدم تقريبا از طرف جنوب و بر آن قبر بناى محقرى استخـراب و از بـى هـمـتـى و بـى مـعـرفـتـى اهـل ثـروت آن اهـالى بـلكـهاهـل كرمانشاه و مترددين ، چنين بى نام و نشان مانده و از هزار نفر زوار يكى به زيارت آنبـزرگـوار نمى رود و با آنكه كسى را كه امام عليه السلام خادم خود را به طى الا رضبـا كـفـن بـراى تـجهيز او بفرستد و مسجد معروف قم را به امر آن جناب بنا كند و سالهاوكـيـل در آن نـواحـى بـاشـد بـيـشتر و بهتر از آن بايد با او رفتار كرد و قبرش را مزارمـعـتـبـرى بـايـد قـرار داد كـه از بـركـت صـاحـب قبر و به توسط او به فيضهاى الهيهبرسند.
شرح حال احمد بن محمّد بن مطهر
دوم ـ احمد بن محمّد بن مطهر است :
كـه تـعـبير كرده از او شيخ صدوق به صاحب ابى محمّد عليه السلام ، شيخ ما در خاتمه( مـسـتـدرك ) (70) فرموده كه مراد از ( صاحب ) آن نيست كه ازاصحاب حضرت عسكرى عليه السلام باشد و بس ، بلكه آنچه ظاهر شده براى ما آن استكه او قائم بر امور آن حضرت بود و رسيدگى در كارهاى آن جناب داشت و اين كاشف استاز مرتبه اى كه فوق عدالت است .(71) و روايت كرده ثقه ثبت على بن الحسينمـسـعـودى در ( اثـبـات الوصـيـة ) از حـمـيـرى از احـمـد بـن اسـحـاق كـه گـفـت :داخـل شـدم بـر حـضـرت امـام حسن عسكرى عليه السلام فرمود به من اى احمد! چگونه بودحال شما در آن چيزى كه مردم در او شك و ريب كردند؟ گفتم : اى آقاى من ! وقتى كه رسيدبه ما كاغذى كه در آن بود خبر سيد ما و ولادت او يعنى حضرت حجت عليه السلام ، نمانداز مـا مـردى و زنـى و پـسـرى كـه داراى فـهـم بـاشـد مـگـر آنـكـهقـايـل بـه حـق شـد، حـضرت عسكرى عليه السلام فرمود: آيا ندانستيد شما كه زمين خالىنمى ماند از حجتى از جانب خدا؟ پس امر كرد حضرت عسكرى عليه السلام والده خود را بهحـج در سـنـه دويـسـت و پـنـجـاه و نـه و خـبـر داد او را بـه آنـچـه بـه او مـى رسـد درسـال شـصت يعنى خبر فوت خود را در سنه دويست و شصت به والده اش داد و حاضر كردحضرت صاحب الا مر عليه السلام را و وصيت كرد به او و تسليم كرد به آن حضرت اسماعـظـم را و مـواريث و سلاح را و بيرون شد والده حضرت عسكرى عليه السلام با حضرتصـاحـب عليه السلام به سوى مكه و ابوعلى احمد بن محمّد بن مطهر متولى كارهاى ايشانبـود. پـس چـون رسـيدند به بعضى از منازل ملاقات كردند قافله هايى از اعراب را پسخبر دادند ايشان را به شدت خوف و كمى آب ، پس برگشتند بيشتر مردم مگر آنهايى كهدر ناحيه (72) بودند كه ايشان رفتند و سالم ماندند (73) و روايتشـده كـه وارد شـد بـر ايـشـان امـر حـضـرت عـسـكـرى عـليـه السـلام بـه آنـكه بروند وبـرنـگـردنـد و ظـاهـر اسـت كـه آن كـسـى را كـه امـام عـليـه السـلام قـائم بـر امـوراهـل خـود قـرار مـى دهـد كـه در ايـشـان اسـت مـادر خـود و كـسـى كـهمثل او است در اين سفر بزرگ و طولانى لابد بايد در مقام رفيع باشد از وثاقت و امانت وفطانت ؛
( وَ مِنْ هذا الْخَبَرِ يَتَبَيَّنُ اِجْمالُ ما فِى الكافى مِنْ بابِ مَوْلِد اَبى مُحَمَّدٍ عليه السلامبـِاَسـْنـادِهِ عـَنْ اَبـى عـَلىّ الْمـُطـَهَّرى اِنَّهُ كـَتـَبَ اِلَيـْهِ عـليـه السـلام بِالْقادِسِيَّةِ يُعْلِمُهُاِنـْصـِرافَ النـّاسِ وَ اِنَّهُ يـُخـافُ الْعَطَشُ فَكَتَبَ عليه السلام اِمْضُوا وَ لاخَوْفٌ عَلَيْكُم انشاءَ اللّه فَمَضُوا سالِمينَ وَ الْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمينَ ) .(74)
شرح حالاسماعيل نوبخت
سـوم ـ ابـوسـهـل اسـمـاعـيـل بـن عـلى بـن اسـحـاق بـن ابـىسهل بن نوبخت :
شيخ متكلمين اماميه بغداد و بزرگ طايفه نوبختيه بود در زمان خود جلالت و بزرگى درديـن و دنـيـا داشـت و جـارى مـجـراى وزراء بـود و كتب بسيار تصنيف كرده از جمله كتاب (انـوار در تـواريخ ائمه اطهار عليهم السلام ) . ابن نديم در ( فهرست ) گفتهكـه ايـن شـيـخ (75) جمع كرده بود كتابهاى بسيار، و بسيارى از نسخ را بهخـط خـودش نـوشته بود و مصنفات و مؤ لفات او در كلام و فلسفه و غيرهما بسيار است وجـمـع مـى شـدنـد نـزد او جـمـاعـتـى از نـاقـليـن كـتـب فـلسـفـهمـثـل ابـوعـثـمـان دمـشـقـى و اسـحـاق و ثـابـت و غـيـر ايـشـان و از غـلمـان او اسـت ابـوالحسنالسـّوسـنـجردى معروف به حمدونى اسمش محمّد بن بشر صاحب ( كتاب انفاذ ) استدر امامت انتهى .(76)
فقير گويد: محمّد بن بشر مذكور از صلحا و عيون اصحاب و متكلمين ايشان است و همان استكـه پـنـجـاه حـجـه پـيـاه بـه جا آورده و ابوسهل خالوى ابومحمّد حسن بن موسى نوبختىفـيـلسـوف صـاحـب ( كـتـاب الفـرق ) اسـت و از سـعـادتابـوسـهـل اسـت كـه بـه شـرف مـلاقـات امـام زمـان عـليـه السـلامنائل شده چنانكه در ذكر وفات حضرت عسكرى عليه السلام خبرش گذشت .
رسوا شدن حسين حلاّج
ايـن شـيـخ جـليـل سـبـب شـد از بـراى رسـوا شـدن حـلاج زيرا كه حلاج به خاطر آورد كهابـوسـهـل را مـانـنـد ديـگـران تـوانـد گـول زد و بـه حـيـله او را بـه دام آورد و بـا خـودخـيـال كـرد كـه چـون ابـوسـهـل در نـزد مـردم مـرتـبـه بـلنـد دارد و بـه عـلم و ادب وعـقـل و دانـش ‍ مـعـروف و مـشـهـور اسـت هـرگـاه بـه دام او درآيـد مردمان ضعفه و عوام بر اوبـگـرونـد لاجـرم بـراى او نـوشـت و او را بـه سـوى خـود دعـوت كـرد و اظـهار كرد كه منوكيل صاحب الزمان عليه السلام مى باشم و ماءمور شدم كه تو را دعوت كنم و مبادا در اينامر شك و ريبى براى تو حاصل شود. ابوسهل چون بر مضمون كاغذ او مطلع گشت براىاو پـيـغـام فـرستاد كه اگر تو وكيل حضرت صاحب الزمان عليه السلام مى باشى لابدبـراى تو دلائل و براهينى باشد اينك به جهت آنكه من به تو ايمان آورم يك چيز كمى ازتـو خـواهـش مـى كـنـم تا شاهد دعوت تو باشد و آن امر آسان اين است كه من دوست مى دارمجوارى را فعلا چند جاريه دارم كه از وصال ايشان حظ مى برم لكن چون پيرى در سر وروى مـن اثـر كرده ناچارم كه در هر هفته خضاب كنم تا سفيدى موى خود را از ايشان مستوردارم چـه اگـر ايـشـان مـلتـفـت سـفـيـدى مـوى مـن شـونـد از مـن كـتـاره گـيـرنـد و وصـالممبدل شود به هجران و شب تار گردد بر من روز تابان ، لاجرم من هر جمعه در تعب خضابكـردن مـى بـاشـم ، اگر تو در دعوت خود صادقى چنان كن كه ريش من سياه شود و ديگرمـحـتـاج بـه خـضـاب نـبـاشـم آن وقـت مـن بـه مـذهـب تـوداخـل شـوم و مردم را به سوى تو دعوت كنم . چون اين پيغام به حلاج رسيد دانست سهمش(77) خـطـا كـرده و در ايـن اظـهـار رسـوا گـرديـده ديـگـر جـواب او نـداد ورسـول نـزد او نـفـرسـتـاد، ابـوسـهـل بـعـد از آن ، ايـن مـطـلب را در مـجـالس ومـحـافـل نـقل مى كرد و او را افضح مردم نمود و پرده از روى كار او برداشت و او را رسوانمود و مردم را از دام او ربود.(78)
( قـاَلَ رَسـُولُ اللّهِ صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم اِذا رَاَيـْتُمْ اَهْلَ الرَّيْبِ وَ الْبِدَعِ مِنْبـَعـْدِى فَاَظْهِروا الْبَرآئَةَ مِنْهُمْ وَ اَكْثِرُوا مِنْ سَبِّهِمْ وَ الْقَوْلِ فِيهِمْ وَ الْوَقيعَةِ وَ باهِتُوهُمْكَيْلا يَطْمَعُوا فِى الفِسادِ فِى الاِسْلام وَ يَحَذَرُهُم النّاسُ وَ لا يَتَعَلَّمُونَ مِنْ بِدَعِهِمْ يَكْتُبُاللّهُ لَكُمْ بِذلِكَ الْحَسناتِ وَ يَرْفَعُ لَكُمْ بِهِ الدَّرَجاتِ فِى الا خِرَةِ ) .(79)
عـ( بَيانٌ: يُقالُ بَهَتَهُ بَهْتا اَىْ اَخَذَهُ بَغْتَةً وَ قَوْلَهُ تَعالى ؛ فَتَبْهَتَهُمْ اى تُحَيِّرُهُمْوَ بـُهِتَ الرَّجُلُ عَلى صيغَةِ المَجْهُولِ اى اِنْقَطَعَ وَ ذَهَبَتْ حُجَّتُهُ وَ يَحْتَمِلُ اَنْ يَكُونَ الْمُرادُبـِاَهـْلِ الرِّيـْبِ، الَّذيـنَ يـَشـُكُّونَ فِى الدّينِ، وَ يُشَكِّكُونَ النّاسَ فيهِ بِاِلْقآءِ الشُّبُهاتِ) .
شرح حال محمّد همدانى
چهارم ـ محمّد بن صالح بن محمّد همدانى دهقان :
از اصـحـاب حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام و از وكلاء ناحيه مقدسه است . شيخ مفيدروايـت كـرده از او كـه گـفـت : چـون پـدرم مـرد و امر راجع به من شد براى پدرم بر مردمدسـتـكى بودم از مال ( غريم ) ، شيخ مفيد فرموده اين رمزى بود كه شيعه در قديمآن را مـى شـنـاختند ميان خود و خطاب ايشان حضرت را به آن براى تقيه بود، پس من بعداز وفـات پـدر عـريـضـه اى بـه خـدمت حضرت نوشتم در باب آن مالها، حضرت در جوابنـوشـت كـه آنـهـا را مطالبه كن از آنها كه مى خواهى . و من آنها را مطالبه كردم و همه اداكـردنـد مـگر يك مرد كه در تمسك او نوشته بود كه چهارصد اشرفى بايد بدهد، من بهنـزد او رفـتـم و آن مـال را از او طـلب كـردم ، او در دادن تـاءخير مى نمود و پسر او به مناستخفاف و سفاهت نمود، شكايت او را به پدرش كردم گفت : چه شده ، يعنى استخفاف بهتو سهل است و چيزى نيست . پس ‍ من چنگ زدم به ريش او و پاى او را گرفتم و كشيدم او راتـا وسـط خـانـه ، پـسـر او در آن حـال از خـانـه بـيـرون رفـت اسـتـغـاثـه كـرد بـهاهل بغداد مى گفت قمى رافضى پدر مرا كشت پس خلق بسيارى از ايشان دور من جمع شدند،مـن بـر مـركـب خـود سـوار شـدم و گـفـتـم : احـسـنـتـم اىاهل بغداد خوب كارى كرديد، طرفدارى ظالم را مى كنيد و او رامسلط مى گردانيد بر غريبمـظـلوم كـه طـلب از او دارد، مـن مـردى مـى بـاشـم ازاهـل همدان از اهل سنت و اين مرد مرا نسبت به قم مى دهد و مى گويد رافضى است و مى خواهدكـه حـق مـرا ضـايـع گـردانـد و بـه مـن نـدهـد، چـوناهـل بـغـداد ايـن را شـنـيـدنـد بـر او هـجـوم آوردنـد و خـواسـتـنـدداخـل دكـانـش شند من ايشان را ساكن گردانيدم پس آن مرد طلبيد تمسك و صورت طلب را وسـوگـنـد يـاد كـرد بـه طـلاق كـه آن مـال را در حـال ادا كـنـد، پـس مـنمال را از او گرفتم .(80)

next page

fehrest page

back page