بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب منتهی الامال قسمت دوم, حاج شیخ عباس قمی ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     BAB10001 -
     BAB10002 -
     BAB10003 -
     BAB10004 -
     BAB10005 -
     BAB10006 -
     BAB10007 -
     BAB10008 -
     BAB10009 -
     BAB11001 -
     BAB11002 -
     BAB11003 -
     BAB11004 -
     BAB11005 -
     BAB12001 -
     BAB12002 -
     BAB12003 -
     BAB12004 -
     BAB13001 -
     BAB13002 -
     BAB13003 -
     BAB14001 -
     BAB14002 -
     BAB14003 -
     BAB14004 -
     BAB14005 -
     BAB14006 -
     BAB14007 -
     BAB14008 -
     BAB14009 -
     BAB14010 -
     BAB14011 -
     BAB80001 -
     BAB80002 -
     BAB80003 -
     BAB80004 -
     BAB80005 -
     BAB80006 -
     BAB80007 -
     BAB90001 -
     BAB90002 -
     BAB90003 -
     BAB90004 -
     BAB90005 -
     BAB90006 -
     BAB90007 -
     BAB90008 -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT1001 -
     FOOTNT1101 -
     FOOTNT1201 -
     FOOTNT1301 -
     FOOTNT1401 -
     FOOTNT901 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

روزى ابـن ابـى داود از مـجـلس مـعـتـصـم غـمـگـيـن بـه خـانـه آمـد از سـبـب انـدوه او سـؤال كـردم گـفـت : امـروز از جـهـت ابـى جعفر محمّد بن على چندان بر من سخت گذشت كه آرزوكـردم كـاش بـيست سال قبل از اين فوت شده بودم . گفتم : مگر چه شده ؟ گفت : در مجلسخـليـفـه بـوديـم كه دزدى را آوردند كه اقرار به دزدى خود كرده بود و خليفه خواست حدبـر او جـارى كند، پس علما و فقها را در مجلس خود جمع كرد و محمّد بن على را نيز حاضركرد. پس پرسيد از ما كه دست دزد را از كجا بايد قطع كرد؟ من گفتم : بايد از بند دستقـطـع كـرد. گـفـت : بـه چـه دليـل ؟ گـفتم : به جهت آيه تيمم ( فَامْسَحُوا بِوُجوُهِكُمْ وَاَيْدِيَكُمْ ) ؛(89) چه آنكه خداوند در اين آيه دست را بر كف اطلاق فرموده وجـمعى از اهل مجلس نيز با من موافقت كردند و بعضى ديگر از فقها گفتند: بايد دست را ازمـرفـق قـطـع كـرد و آنها استدلال كردند به آيه وضو و گفتند كه خداوند فرموده ( وَاَيـْدِيـَكـُمْ اِلَى الْمـَرافِق ) ،(90) پس دست تا مرفق است . پس معتصم متوجهامـام مـحـمـّد تـقى عليه السلام شد و گفت : شما چه مى گوييد؟ فرمود: حاضرين گفتند وتـو شـنـيـدى . گـفـت : مـرا بـا گـفـتـه ايشان كارى نيست آنچه تو مى دانى بگو. حضرتفـرمـود: مـرا از ايـن سـؤ ال مـعـاف دار. خليفه او را سوگند داد كه البته بايد بگويى .حـضـرت فرمود: الحال كه مرا سوگند دادى پس مى گويم كه حاضرين تمام خطا كردنددر مـسـاءله بلكه حد دزد آن است كه چهار انگشت او را قطع كنند و كف او را بگذارند. گفت :بـه چـه دليـل ؟ فـرمود: به جهت آنكه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرموده درسـجـود هفت موضع بايد به زمين برسد كه از جمله دو كف دست است پس هرگاه دست دزد ازبـنـد يـا مـرفـق بـريـده شود كفى براى او نمى ماند كه در عبادت خدا به آن سجده كند ومـواضـع سـجـده حـق خـدا اسـت و كـسـى را بـر آن حقى نيست كه قطع كند چنانكه حق تعالىفرموده : ( وَ اِنَّ الْمَساجِدَ للّهِ ) .(91) معتصم كلام آن حضرت را پسنديدو امـر كـرد كـه دست دزد را از همانجا كه حضرت فرموده بود قطع كردند اين هنگام بر منحـالتـى گـذشـت كـه گويا من برپا شد و آرزو كردم كه كاش مرده بودم و چنين روزى رانمى ديدم .
زرقـان گـفـت : بـعـد از سه روز ديگر ابن ابى داود نزد خليفه رفت و در پنهانى با وىگـفـت كـه خـيـرخـواهـى خـليـفـه بـر مـن لازم اسـت و امـرى كـه چـنـد روزقـبـل از ايـن واقـع شـد مناسب دولت خليفه نبود؛ زيرا كه خليفه در مساءله اى كه براى اومـشـكـل شده بود علماى عصر را طلبيد و در حضور وزراء و مستوفيان و امراء و لشكريان وسـايـر اكـابـر و اشراف از ايشان سؤ ال كرد و ايشان به نحوى جواب دادند پس در چنينمـجـلسـى از كـسـى كـه نصف اهل عالم او را امام و خلفه مى دانند و خليفه را غاصب حق او مىشـمـارنـد سـؤ ال كـرد و او بـر خلاف جميع علماء فتوى داد و خليفه ترك گفته همه علماءكـرده بـه گـفـتـه او عـمـل كـرد اين خبر در ميان مردم منتشر شد و حجتى شد براى شيعيان ومـواليـان او، مـعـتـصـم چـون ايـن سـخـنـان را بشنيد رنگ شومش متغير شد و تنبهى براى اوحـاصـل گـرديـد و گـفـت خـدا تـو را جـزاى خـيـر دهـد كـه مـرا آگـاه كـردى بـر امـرى كـهغافل از آن بودم .
پس روز ديگر يكى از نويسندگان خود را طلبيد و امر كرد آن حضرت را به ضيافت خوددعـوت نـمايد و زهرى در طعام آن جناب داخل نمايد آن بدبخت حضرت را به ضيافت طلبيدآن جـنـاب عـذر خـواست و فرمود مى دانيد كه من به مجلس شما حاضر نمى شوم ، آن ملعونمبالغه كرد كه غرض اطعام شما است و متبرك شدن خانه ما به مقدم شريف شما و هم يكى ازوزارء خـليـفـه آرزوى مـلاقـات شـما را دارد و مى خواهد كه به صحب شما مشرف شود. پسچـنـدان مـبـالغـه كـرد تا آن امام مظلوم به خانه او تشريف برد چون طعام آوردند و حضرتتناول فرمود اثر زهر در گلوى خود يافت و برخاست و اسب خود را طلبيد كه سوار شد،صـاحـب مـنـزل بـر سـر راه آمد و تكليف ماندن كرد، حضرت فرمود: آنچه تو با من نمودىاگـر در خـانـه تـو نـبـاشـم از بـراى تـو بـهـتر خواهد بود و به زودى سوار شد و بهمـنـزل خـود مـراجـعـت كـرد چـون بـه مـنـزل رسـيـد اثـر آن زهـرقـاتـل در بدن شريفش ظاهر شد و در تمام آن روز و شب رنجور و نالان بود تا آنكه مرغروح مـقـدسـش بـه بـال شـهادت به درجات بهشت پرواز كرد. صلوات اللّه عليه . انتهى.(92)
پـس جـنـازه آن جـنـاب را بـعـد از غـسـل و كـفـن آوردنـد در مـقـابـر قـريـش در پـشـت سـر جـدبـزرگـوارش امـام مـوسـى عليه السلام دفن نمودند، و به حسب ظاهر واثق باللّه بر آنحـضـرت نماز خواند و لكن در واقع حضرت امام على النقى عليه السلام از مدينه به طىالا رض آمد و متصدى غسل و كفن و نماز و دفن پدر بزرگوارش ‍ شد.(93)
و در ( كتاب بصائرالدرجات ) روايت كرده از مردى كه هميشه با حضرت امام محمّدتقى عليه السلام بود گفت : در آن وقتى كه حضرت در بغداد بود روزى در خدمت حضرتامـام عـلى النـقى عليه السلام در مدينه نشسته بوديم و آن حضرت كودك بود و لوحى درپـيـش داشـت مـى خـوانـد نـاگـاه تـغـيـيـر در حـال آن حـضـرت ظـاهـر شـد پـس بـرخـاسـت وداخل خانه شد ناگاه صداى شيون شنيديم كه از خانه آن حضرت بلند شد بعد از ساعتىحـضـرت بـيرون آمد از سبب آن احوال پرسيديم ، فرمود كه در اين ساعت پدر بزرگوارموفـات فـرمـود! گـفـتـم : از كـجـا مـعـلوم شـمـا شـده ؟ فـرمـود كـه ازاجـلال و تعظيم حق تعالى مرا حالتى عارض شد كه پيش از اين در خود چنين حالتى نمىيـافـتـم از ايـن حـالت دانـسـتـم كـه پـدرم وفـات كـرده و امـامـت بـه مـنمـنـتـقـل شـده اسـت . پـس بـعـد از مدتى خبر رسيد كه حضرت در همان ساعت به رحمت الهىواصـل شـده اسـت .(94) و در تـاريـخ وفات حضرت جواد عليه السلام اختلافاسـت ، اشـهر آن است كه در آخر ماه ذى قعده سال دويست و بيستم هجرى شهيد شد و بعضىشـشـم ذى حـجـه گـفـتـه انـد و ايـن بعد از دو سال و نيم فوت ماءمون بود چنانچه خود آنحـضرت مى فرمود: ( اَلْفَرَجُ بَعْدَ الْمَاءْمُونِ بِثَلاثينَ شَهرا ) . و مسعودى وفات آنحضرت را در پنجم ذى حجه سال دويست و نوزده ذكر نموده و در وقت وفات از سن شريفشبيست و پنج سال و چند ماهى گذشته بود.(95)
فصل ششم : در ذكر اولاد حضرت جواد عليه السلام است
بـدان كه سيد فاضل نسابه سيد ضامن بن شدقم حسينى مدنى در ( تحفة الا زهار فىنسب ابناء الا ئمة الا طهار عليم السلام ) فرموده كه حضرت جواد عليه السلام را چهارپسر بود: ابوالحسن امام على نقى عليه السلام و ابواحمد موسى مبرقع و ابواحمد حسين وابـومـوسى عمران ؛ و دختران آن حضرت : فاطمه و خديجه و ام كلثوم و حيكمه بود و مادرايـشـان ام ولدى بـود كـه سـمـانـه مـغـربـيـه مـى گـفـتـنـد و از امالفـضـل دخـتـر ماءمون حضرت جواد عليه السلام فرزندى نداشت و عقب آن حضرت منحصراست از دو پسر: امام على نقى عليه السلام و ابواحمد موسى .(96)
مـؤ لف گويد: كه از ( تاريخ قم ) ظاهر مى شود كه زينب و ام محمّد و ميمونه نيزدخـتـران حـضـرت جـواد عـليـه السـلام بـوده اند، و شيخ مفيد در دختران حضرت جواد عليهالسـلام دخـتـرى امـامه نام ذكر كرده .(97) و بالجمله : موسى مبرقع جد ساداترضويه است و رشته اولادش تا به حال بحمدللّه منقطع نگشته و بسيارى از سادات نسبايـشـان به او منتهى مى شود و او اول كسى است كه از سادات رضويه به قم وارد شد درسـنـه دويـسـت و پـنجاه و شش ، و پيوسته بر روى خود برقع گذاشته بود و لهذا او رامـوسـى مـبـرقـع گـويـنـد و چـون وارد شـد بـزرگـان عـرب ازاهـل قـم او را از قـم بـيـرون كـردنـد و بـه كـاشـان رفت و چون به كاشان رسيد احمد بنعبدالعزيز بن دلف عجلى او را اكرام كرد و خلعتهاى بسيار و مركبها به او بخشيد و مقرركـرد كـه هـر سـال يـك هـزار مـثقال طلا با يك اسب مسرج به او بدهد لكن رؤ ساى عرب ازاهل قم پس از آن پشيمان شده به خدمتش شتافتند و از او اعتذار خواسته مكرما به قم واردشسـاخـتـنـد و گـرامـى داشـتـنـد او را و حـال مـوسـى در قـم نـيـكـو شـد تـا آنـكـه ازمال خود قريه ها و مزارعى خريد.
پـس از آن وارد شـدنـد بـر او خواهرانش زينب و ام محمّد و ميمونه دختران حضرت جواد عليهالسـلام و از پـس ايـشان بريهه دختر موسى آمد و تمام ايشان در قم وفات يافتند و نزدفـاطـمـه عـليـها السلام مدفون شدند و زينب همان است كه بر قبر حضرت معصومه عليهاالسـلام قـبـه اى بـنـا كـرد پـس از آن كـه سـقـفـى بر قبرش بنا كرده بودند از حصير وبـوريـا.(98) و مـوسـى شب چهارشنبه روز آخر ماه ارديبهشت دو روز به آخر ماهربـيع الا خر مانده سال دويست و نود و شش از دار دنيا رفت و امير قم عباس بن عمرو غنوىبـر وى نـمـاز كـرد و مـدفـو شـد در موضعى كه الحال معروف است قبرش چنانچه در (تـاريـخ قـم ) ذكر شده ، و سيد ضامن بن شدقم فرموده كه موسى مبرقع مدفون شدبـه قـم در خـانـه مـعـروف بـه خـانـه مـحمّد بن الحسن بن ابى خالد اشعرى ملقب به (شنبوله ) .
فقير گويد: كه اين محمّد بن الحسن يكى از روات قم و از اصحاب حضرت امام رضا عليهالسـلام و وصـى سـعـد بـن سـعـد احـوص اشـعـرى قـمـى بـوده والحـال آن مـوضع معروف است به محله موسويان و در آنجا دو بقعه است يكى كوچك كه دراو دو صـورت قـبر است يكى قبر موسى مبرقع است و ديگر قبر احمد بن محمّد بن احمد بنمـوسـى اسـت و امـا بـقـعـه بـزرگ كـه مـوسـوم بـهچـهـل اخـتـران اسـت و در كـتـيبه آن اسم شاه طهماسب است به تاريخ نهصد و پنجاه و سه .اول كـسـى كـه در آن دفن شد محمّد بن موسى مبرقع بوده بعد از او زوجه او بريهه دخترجـعـفـر بـن امـام عـلى النـقـى عـليـه السـلام بـه جـنب شوهرش دفن شد و برادرانش يحيىصوفى و ابراهيم پسران جعفر به قم آمدند ارث بريهه گرفتند، ابراهيم رفت و يحيىصـوفـى بـه قـم مـاند و در ميدان زكريا بن آدم به نزديك مشهد حمزة بن موسى بن جعفرعليه السلام وطن و مقام گرفت و در جنب محمّد بن موسى و نزديكى قبر او قبور جماعتى ازعـلويـيـن و سـادات اسـت از جلمه : زينب دختر موسى و ام محمّد بنت موسى و ابوعلى محمّد بناحـمـد بـن مـوسـى بـا دخـتـران او فـاطـمـه و بريهه و ام سلمه و ام كلثوم و غير ايشان ازعـلويـات و فـاطـمـيـات كـه تـمـامـى از اعـقـاب و ذرارى مـوسـى مـبـرقع مى باشند و در آنمـحل دفن اند و محمّد بن احمد بن موسى كه او را ابوعلى و ابوجعفر نيز گويند مردى بودفـاضـل و بـه غـايـت پـرهـيـزكـار و خـوش مـحـاوره و نـيـكـو مـنـظـر و فـصـيـح و دانـا وعاقل و در ( تحفة الا زهار ) است كه او ملقب به اعرج بود و رئيس و نقيب بود در قمو امـارت حـاج بـا او بـود.(99) و بـالجـمـله ؛قـل اسـت كـه والى قـم او را تـشـبـيـه بـه ائمـه كـرده درفـضـل و او را قـابـل امـامـت دانـسـتـه . و وفـات او در سـوم ربـيـع الاول سنه سيصد و پانزده واقع شد و در مقبره محمّد بن موسى مدفون شد.
و در ( تحفة الا زهار ) است كه موسى مبرقع را پنج پسر بود: ابوالقاسم حسين وعـلى و احـمد و محمّد و جعفر. و احمد بن موسى مبرقع را سه پسر بود: عبيداللّه و ابوجعفرمـحـمـّد اعرج و ابوحمزه جعفر.(100) و صاحب ( عمدة الطالب ) گفته كهاولاد مـوسـى مـبـرقـع از پسرش احمد بن موسى است و اولاد احمد از پسرش محمّد اعرج است( وَ الْبَقِيَّةُ فى وُلُدِهِ لاِبْنِهِ اَبِى عَبْدِاللّهِ اَحْمَد نَقيب قُم . ) (101)
مـؤ لف گـويـد: كـه ابـوعـبـداللّه احـمـد بـن مـحـمـّد اعـرج مـذكـور سـيـدجليل القدر عظيم الشاءن ، رفيع المنزله و رئيس و نقيب بوده در قم و مردى متنسك و متعبد وبه دلهاى مردم نزديك و مردى سخى و كريم و واسع الجاه بوده . ولادتش در قم واقع شدهسـنه سيصد و يازده ، و در ماه صفر سنه سيصد و پنجاه و هشت وفات كرد و به وفات اومـردم قـم را مـصـيبتى تمام بوده است ، و او است كه با موسى دفن شده نه احمد بن موسىمـبـرقـع زيـرا كـه آمـدن او بـه قم معلوم نيست ، و او را چهار پسر (102) بودهابـوعلى محمّد و ابوالحسن موسى و ابوالقاسم على و ابومحمّد الحسن و چهار دختر بوده وپـسـران او بعد از وفات پدر قصد حضرت ركن الدوله كردند به شهر رى ، ركن الدولهايـشان را تسلى داد و بفرمود جانب ايشان را رعايت كنند و خراج بر املاك ايشان ننهند، پساز آن بـاز گـرديدند به قم . پس از آن ابوعلى محمّد به خراسان رفت ، مردم خراسان اورا اكـرام و اعـزاز نـمـودنـد و بـه خـراسـان مـقـيـم بـود تا آنكه كشته شد يا وفات كرد وابـوالقاسم على نيز به خراسان رفت و در طوس وطن گرفت و ابوالحسن موسى به قممـانـد و بـه كـار بـا بـرادرش ابـى مـحـمـّد و خـواهرانش قيام نمود و املاكى كه از پدرشبازمانده بود به دست آورد و آنچه به رهن بود از رهن بيرون آود و سيرت او نيكو بود وبـا مـردم قـم بـه وجـه احـسـن زنـدگـانـى كـرد و حـقـوق ايـشـان را رعـايـت نـمـود، پـساهـل قـم بـه صحبت او ميل كردند و او سرور و رئيس ايشان شد و در سنه سيصد و هفتاد بهحج رفت و چون به مدينه آمد بر پسر عمان (عموزادگان ) خود شفقت نمود و ايشان را خلعتو عـطـا بخشيد پس او را شكر بسيار نمودند پس ‍ به قم مراجعت نمود مردم قم به قدوم اوشـادى نـمـودنـد و بـر سـر كوچه ها و محله ها آئينه بستند و صاحب بن عباد نامه اى به اونوشت و او را تهنيت گفت .
و بـالجـمـله : ابـوالحـسـن مـوسـى مـذكـور سـيـدى فـاضـل و مـتـواضـع وسهل الجانب بود و نقابت سادات قم و نواحى آن به او مفوض بوده است و قسمات و وظايفو رسـوم و مـرسـومـات و مـشـاهـرات سـادات آبه و قم و كاشان و خورزن مجموع به دست واخـتـيـار و فـرمان او بوده است و عدد ايشان در آن زمان از مردان و طفلان سيصد و سى و يكنفر بوده است و وظيفه هر يك از ايشان در هر ماهى سى من نان و ده درم نقره بوده است و هركس از ايشان كه وفات يافته است به جاى او نوشته اند و ابوالحسن موسى را چند پسربـرده از جـمـله ابـوجـعـفـر است كه داماد ذوالكفايتين ابوالفتح على بن محمّد بن الحسين بنالعـمـيـد اسـت كـه وزيـر ركـن الدوله ديـلمـى اسـت و مـن در كـتـب خـود تـرجـمـه او والدشابـوالفـضـل بـن عـمـيـد را نـگـاشـتـه ام . و ديـگـر از اولاد ابـوالحـسـن مـوسـى اسـت عـالمجـليـل السـيـد ابـوالفـتـح عبيداللّه بن موسى مذكور كه شيخ منتجب الدّين در ( فهرست) اسـم او را بـرده و فـرمـوده كـه او ثـقـه و پـرهـيـزكـار وفـاضـل و راوى اخـبار ائمه اطهار عليهم السلام است و از تصانيف او است ( كتاب انسابسـادات ) و كتابى در ( احكام حلال و حرام ) و كتابى در ( مذاهب مختلفه )خبر داد مرا به آن كتابها جماعتى از ثقات از شيخ مفيد نيشابورى از او.(103) و مـعـلوم بـاشـد كـه غـيـر از مـفـيـد نـيـشـابـورى بـرادرش عـالمجـليـل ابـوسـعـيد محمّد بن احمد نيشابورى جد شيخ ابوالفتوح رازى نيز از سيد عبيداللّهمذكور روايت مى كند. و بدان كه اولاد و ذريه موسى مبرقع غالبا در رى و قم بودند و ازآنـجـا به قزوين و همدان و خراسان و كشمير و هندوستان و ساير بلاد منتشر شدند، و الاندر بلاد شيعه از اعظم و اعز طوائف سادات و اشراف اند.
قـاضـى نـوراللّه در ( مـجـالس ) فـرمـوده : رضـويه : نسب شريف سادات عظامرضـويـه مـشهد مقدس منور و سادات رضويه قم مجموع به ابى عبداللّه احمد نقيب قم ابنمحمّد الا عرج ابن احمد بن موسى المبرقع بن الا مام محمّد تقى عليه السلام منتهى مى شودو سـيـد نقيب امير شمس الدّين محمّد كه به سيزده واسطه به ابى عبداللّه احمد نقيب قم مىرسد، و در زمان سلطنت ميرزا شاهرخ از مدينه قم به مشهد مقدس منور آمد، و ميرزا ابوطالبمـشهور از اولاد امجاد او است و مدتى بنابر تفويض پادشاه مغفور به حكومت ولايت تبريزاشـتـغـال داشـت و الحـال فـرزنـدى و بـرادرزادگـان او در مـشـهـد مـقـدس رضـوى دركمال حشمت و شوكت ساكن اند. انتهى .(104)
و بـدان كـه مـنـتـهـى مـى شـود بـه ابـى عـبـداللّه احـمـد نـقـيـب قـم مـذكـور سـيـداجـل السـيـد مـحـسـن بـن سيد رضى الدّين محمّد بن سيد مجدالدّين على بن سيد رضى الدّينمـحـمـّد بـن پـادشـانـه بـن ابـوالقـاسـم بـن مـيـسـرة بـنابـوالفـضل بن بندار بن مير عيسى بن ابى محمّد جعفر بن على بن ابى محمّد بن احمد بنمـحـمـّد الا عـرج بـن احمد بن موسى المبرقع بن الا مام الجواد عليه السلام است كه قاضىنـوراللّه در حـق او فـرمـوده كـه او سيد فاضل عالى مقدار بود والد بزرگوار او در زمانسـلطـان سـحـيـن مـيـرزا از قـم بـه مـشـهـد مـقـدس رضـوىانـتـقـال فـرمـود و او در ايـنـجـا بـه افـاده عـلوم ديـن و تـرويـج مـذهـب آبـاء طـاهـريـناشـتـغـال مـى فرمود و شيخ محمّد بن ابى جمهور به خدمت او رسيده و با او طريق معاشرتورزيـده و بعضى از تصائيف شريفه خود را به نام آن سيد بزرگوار مزين ساخته و درايـام مـجـاورت مـشـهـد مـقـدس بـه يمن حمايت او با علماى مخالفين بحثهاى متين پيش برده والحـال از اولاد ايـشـان سـيـد مـتـقـى ، عـامـل مـعـنـى ، انـسـانكـامـل ، صـاحـب مـلكى ، ثمره حديقه فدكى ، امير محمّد جعفر است كه از غايت شرافت ذات ونفاست گوهر مستغنى از مدح اين ذره احقر است :

فَتىَّ لايُحِبُّ الزّادَ اِلاّ مِنَ التُّقى
وَ لايَبْتَغِى الْخَلاّنِ اِلاّ ذَوِى الْفَضْلِ
نكرده بهر رضاى حق و تتبع علم
نه چشم سوى غزال و نه گوش سوى غزل
مـَنَّ اللّه تـَعـالى عـَلَيـْنـا بـِطـُولِ بـَقـائِهِ وَ رَزَقـَنـى مـَرَّةً اُخـْرى شـَرَفَ لِقـائِهِ انـتـهـى.(105)
و بعضى از متتبعين گفته مير جعفر مذكور پسرى داشته مسمى به مير محمّد زمان و او نيز ازعـلمـا بـوده و ( شـرحـى بـر قـواعـد ) نـوشـتـه ، وفـات كـرده در سـنـه هـزار وچـهل و يك . و مير محمّد زمان را پسرى بوده مسمى به مير محمّد حسن و او نيز از علما بوده وسـيـد مـحـسن را پسرى ديگر بوده موسوم به مير محمّد مهدى و او نيز از علماء بوده و او راشـيـخ على كركى در وقت رفتنش به طرف كاشان در قم اجازه داده در سنه نهصد و سى وشـش ، و چـنـيـن مـعـلوم مـى شـود كـه قـبـر شـريـف آن سـيـدجـليـل در قـم در تـكـيـه اى اسـت نـزديـك به صحن شريف حضرت معصومه عليها السلام ومـشـهور است آن تكيه اليوم به ( محمديه ) و در آنجا بقعه اى است و آن بزرگواردر آن بقعه مدفون مى باشد.
فـقـيـر گويد: كه آن بقعه مشهور است به ( محمديهى ) و آن تكيه معروف است بهحـسـيـنيه و در كوچه حرم واقع است نزديك صحن جديد و گفته كه منسوب است به اين سيدبـزرگـوار سـيـد اجـل آقـا سـيـد صـدرالدّين بن ميرزا محمّد باقر رضوى قمى شارح (وافـيه ) و برادرش ميرزا محمّد ابراهيم بن ميرزا محمّد باقر رضوى كه از علماء بودهو در همدان ساكن بوده الى غير ذلك انتهى .
و بـدان نـيـز كـه مـنـتـهـى مـى شـود بـه مـوسـى مـبـرقـع نـسـب سـيـدجـليـل مـير محمّد بديع خادم رضوى رحمه اللّه چنانكه سيد ضامن مدنى در ( تحفه )گـفـتـه : مـحـمـّد بديع بن ابى طالب بن ابى القاسم بن محمّد بن غياث الدّين عزيز بنشمس الدّين محمّد بن محمود بن محمّد بن ميرهادى حسن بن على بن ابى الفتوح بن عيسى بنمـحـمـّد بـن ابـى مـحـمّد بن جعفر بن ابى جعفر على بن ابى على محمّد بن ابى احمد موسى(106) الا بـرش بـن ابى على محمّد الا عرج بن احمد بن موسى المبرقع سيدىبـود صـاحـب مـروت و شـهـامت و رفعت و رياست و عظمت و جلالت و جمّالمحاسن بود و با مامـودت و صـداقت داشت و من هديه كردم به سوى او ( كتاب حقوق و مواريث ) تاءليفعـزالدّيـن عـمـر بـن تـاج الدّيـن محمّد فقيه حسينى و اين محمّد بديع والى امر بود در مشهدمـقـدس رضـوى و بـر او بـود رجـوع اعـيـان امـجـاد و زوار و قـصـاد و او بـود مـرجـعاهـل بـلاد؛ پس منصب او را دادند به پسرش غياث الدّين و او والى اوقاف حضرت امام رضاعـليـه السـلام گـرديـد بـه امـر شـاه عـبـاس بـن شـاه صـفـى پـسمـشـغـول گـرديـد بـه نـفـس نـفـيـس خود به تعمير خرابيها تمام كرد آنها را و احداث كردعـمـاراتـى بـراى غـلات و نـحـو آنـهـا و پـدرش ابـوطـالب سـيـدى بـودجليل القدر، وجيه ، رئيس جم المحاسن ، صاحب مروت عاليه و خيرات جاريه ، مقصد و ملجاءمـردم بـود، خـدمـت داشـت در حـرم حـضـرت امام رضا عليه السلام از جانب شاه عباس بن شاهخـدابنده ، شاه عباس خواست دختر او را تزويج كند عذر آورد و تزويج كرد او را به پسرعمش مير حسن . آنگاه سيد ضامن فرموده كه مير حسن بن ولى اللّه بن هدايت اللّه بن مراد بننـعـمـت اللّه مـشـهـور بـود بـه مـيـر حسن قاينى ديدم او را به مشهد مقدس رضوى در ماه ذىالحـجـه سـنـه هـزار و پـنـجـاه و دو و او مـردى بـود عـالمفـاضـل كـامـل مـدرس مـحقق مدقق و پس عمويش محمّد ابراهيم بن حسين بن نعمت اللّه بن هدايتاللّه سـيـدى بـود جـليـل القـدر، عـظـيـم الشـاءن ، رفـيـع المـنـزلة ، عـالمفـاضـل كـامـل ، شـيخ الا سلام بود در قايين پس توجه فرمود به هند و مدتى در هند بودپـس در سـنـه هـزار و شـصـت و يك به مكه مشرفه رفت و در آنجا وفات كرد.(107)
در ذكر حكيمه بنت حضرت جواد عليه السلام
بـدان كـه حـكيمه ـ با كاف نه حليمه با لام كه در السنه عوام مشهور شده در ميان دخترانحـضـرت جـواد عـليـه السـلام ـ بـه فضائل و مناقب ممتاز است و درك خدمت چهار امام نموده وحـضـرت هادى ، مكرمه نرجس خاتون والده امام عصر عليه السلام را به او سپرد كه معالمديـن و احـكـام شـرع را بـه او بـيـامـوزد و به آداب الهيه او را تربيت كند و بعد از وفاتحـضـرت امـام حـسن عسكرى عليه السلام منصب سفارت داشت از جناب امام عصر صلوات اللّهعليه و عرايض مردم را به آن حضرت و توقيعات شريفه را كه از آن ناحيه مقدسه صادرمى شد به مردم مى رساند و مفتخر شد به قابله گرى حضرت صاحب الا مر عليه السلامو به رسيدگى به امور ولادت آن جناب چنانچه عمه اين معظمه حكيمه خاتون دختر حضرتمـوسى بن جعفر عليها السلام مشرف شده به منصب قابله گرى فرزند برادرش حضرتامـام محمّد تقى عليه السلام چنانچه تصريح فرموده به آنچه گفتيم علامه بحرالعلوم ـطـاب ثـراه ـ در كـتـاب رجـال و ايـن مخدره اول كسى است كه آن جناب را بوسيد و در آغوشگـرفـت و بـه نـزد پـدر بـزرگـوارش بـرد و دوبـاره بـه نـرجس خاتون برگردانيد.وبـالجـمـله : ايـن مـعـظـمـه در مـيـان سـادات عـلويـه و بـنـات هـاشـمـيـه از جـهـتفـضـائل و مـنـاقـب و عـبـادت و تـقـوى و عـلم مـمـتـاز و بـهحـمـل اسرار امامت سرافراز بود و علما تصريح كرده اند به استحباب زيارت آن معظمه وقبر شريفش در سامراء در قبه عسكريين پايين پا ملاصق ضريح عسكريين عليهما السلاماست ضريح عليحده دارد و در كتب مزار زيارت مخصوصى براى او ذكر نشده .
عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه فـرموده : نمى دانم به چه سبب علما متعرض نشدند از براىزيارت آن مخدره با آن مرتبه فضيلت و جلالت كه از براى او است . (108) وعـلامـه بـحـرالعـلوم فـرمـوده كـه ذكـر نـكـردن زيـارت آن مـعـظـمه با اين جلالت چنانچهحـال [ دايـى ] مفاضل يعنى مجلسى فرموده عجيب است و عجيب تر از آن متعرض نشدن بيشترمثل شيخ مفيد در ( ارشاد ) و غير او در كتب تواريخ و سيّر و نسب آن مخدّره را در اولادحـضـرت جـواد عـليـه السـلام بـلكـه حـصـر نـمـودن بـعضى دختران آن جناب را در غير آن.(109) مـفـيـد در ( ارشـاد ) فرموده به جا ماند از حضرت جواد عليهالسـلام از فـرزند على عليه السلام كه امام بود بعد از موسى و فاطمه و امامه ، و اولادذكورى نگذاشت غير از آنچه ناميديم . انتهى .(110)
فصل هفتم : در ذكر چند نفر از بزرگان اصحاب حضرت جواد عليه السلام است
شرح حال احمد بزنطى
اول ـ ابـوجـعـفـر احـمـد بـن مـحـمـّد بـن ابـى نـصـر مـعـروف بـه بـزنـطـى كـوفـى ثـقهجليل القدر:
در ( مـجـالس المـؤ مـنـين ) است كه در ( خلاصه ) مذكور است كه او به خدمتحـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام رسـيـده و نـزد آن حـضرت قدر و منزلت بسيار داشت واختصاص تمام به حضرت امام محمّد جواد عليه السلام داشت و اجماع نموده اند اصحاب برتـصـريـح هـرچـه او روايـت نـمـوده بـاشـد و اقـرار بـه فـقـه و اجـتـهـاد او كـرده انـد درسـال دويـسـت و بـيـسـت و يـك بـعـد از وفـات حـسـن بـن عـلى بـنفضال به هشت ماه وفات يافت .(111)
و در ( مختار كشى ) از احمد منقول است كه گفت : روزى به اتفاق صفوان بن يحيىو مـحـمـّد بـن سـنـان و عبداللّه بن المغيره يا عبداللّه بن جندب نزد حضرت امام رضا عليهالسلام رفتيم و چون ساعتى نشستيم برخاستيم پس آن حضرت از آن ميان مرا فرمودند كهاى احـمـد تـو بنشين پس نشستم و آن حضرت با من به سخن درآمدند و من نيز از آن حضرتسـؤ الهـا مـى نـمـودم و جـواب مـى شـنـيـدم تـا بـيـشـتـر شب گذشت و چون خواستم كه بهمـنزل خود روم مرا فرمودند كه مى روى يا همينجا خواب مى كنى ؟ گفتم : جان من فداى توباد! اگر فرمايى كه بروم مى روم و اگر مى فرمايى كه باش در خدمت مى باشم . پسفـرمـودنـد كـه ايـنـجا خواب كن كه دير وقت شد و مردم درهاى خانه بسته اند و به خوابرفته اند. آنگاه آن حضرت برخاستند و به حرم شريف رفتند و چون مرا گمان شد كه آنحـضرت به حرم درآمدند به سجده افتادم و در آن سجده گفتم حمد مر خداى را كه حجت خودو وارث عـلوم انـبـيـاء را از جـمـيع برادران و اصحاب من با من در مقام انس و عنايت درآورد، وهـنـوز مـن در سجده بودم كه آن حضرت آمدند و به پاى مبارك خود مرا متنبه ساختند، پس منبرخاستم و آن حضرت دست مرا گرفته ماليدند و فرمودند كه اى احمد بدان كه حضرتامـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام بـه عـيـادت صعصعة بن صوحان رفت و چون از بالين اوبـرخـاسـت بـه او گـفـت كـه اى صـعـصعه ! زنهار كه افتخار نكنى بر برادران خود بهعـيـادتـى كه من تو را نموده ام و از خداى بر حذر باش . اين سخن به من گفتند و به حرمشريف مراجعت نمودند.(112)
و ايـضـا از او روايـت نـمـوده كـه گفت : وقتى كه حضرت امام على بن موسى الرضا عليهالسلام را به گفته ماءمون از مدينه مى آوردند او را به جانب بصره بردند و به كوفهدر نـياوردند و من در آن وقت به قادسيه بودم پس آن حضرت مصحف نزد من فرستاد و چونمـصـحـف را بـگـشـودم در آنـجـا ( سـوره لم يـكـن ) ديـدم كـهاطـول و اكـثـر بـود از آنـچـه در مـيـان مـردم اسـت و از آنجا چند آيه حفظ كردم تا آنكه (مسافر ) مولاى آن حضرت آمد و مصحف را از من گرفت و در منديلى نهاد و آن را مهر كردپـس آنچه از آن مصحف حفظ كرده بودم مرا فراموش شد و هر چند جهد كردم كه مرا يك كلمهاز آن به ياد آيد ميسر نشد.(113)
شرح حال فضل بن شاذان
دوم ـ ابـومـحـمـّد فـضـل بـن شـاذان بـن خـليـل ازدى نـيـشـابـورى ثـقـهجليل القدر:
از فـقـهـا و مـتـكـلمـيـن شـيـعـه و شـيـخ طـايـفـه و بـسـيـار عـظـيـم الشـاءن واجل از توصيف است . از حضرت جواد عليه السلام حديث روايت كرده و گفته اند از حضرترضـا عـليـه السـلام نـيـز روايـت كـرده و پـدرش از اصـحـاب يـونـس اسـت و (فـضـل ) صـد و هـشتاد كتاب تصنيف كرده و حضرت ابومحمّد عسكرى عليه السلام دودفـعه و به روايتى سه مرتب بر او ترحم فرموده و شيخ كشى رواياتى در مدح او ذكركرده و هم نقل كرده خبرى كه منافى است با آن روايات .(114) علامه و ديگراناز روايات منافى مدح جواب فرموده اند:
( وَ هـُوَ رَضِىَ اللّهُ عَنْهُ اَجَلّ مِنْ اَنْ يُغْمَزَ عَلَيْهِ وَ هُوَ رَئيسُ طائِفَتِنا رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْاَجْمَعينَ ) .(115)
در ( مـجـالس المـؤ مـنـيـن ) از ( كـتـاب مـخـتـار )نقل كرده كه عبداللّه بن طاهر، فضل بن شاذان را از نيشابور اخراج نمود و بعد از آنكه اورا پـيـش خـود طـلبـيـد و تـفـتـيـش كتب او نمود امر كرد كه آن كتب را جهت او بنويسانند، پسفـضـل رؤ س ‍ مسايل اعتقاديه را از توحيد و عدل و مانند آن جهت او نوشت و چون او به نظرعـبـداللّه رسيد گفت : اين قدر كافى نيست مى خواهم كه اعتقاد تو را درباره سلف بدانم .پـس فـضـل گـفـت : ابـابـكـر را دوسـت دارم و از عـمـر بـيزارم ! عبداللّه گفت : چرا از عمربـيـزارى ؟ گـفـت : بـه واسطه آنكه عباس را از شورى بيرون كرد. و به سبب القاى اينجـواب لطـيـف كـه مـتـضـمـن خـوش آمد عباسيان بود از دست آن فظ غليظ خلاصى يافت و ازسـهـل بـن بـحـر فـارسـى روايـت نـمـوده كـه گـفـت : در آخـر عـهـد مـصـاحـبـت خـود بـافـضل بن شاذان از او شنيدم كه مى گفت من خليفه جمعى از اكابرم كه از پيش رفتند مانندمـحـمـّد بـن ابـى عـمـيـر و صـفـوان بـن يـحـيـى و غـيـرهـمـا و پـنـجـاهسال در خدمت ايشان بودم و از ايشان استفاده مى نمودم و هشام بن الحكم چون بگذشت يونسبن عبدالرحمن خليفه او بود رد بر مخالفان و چون يونس وفات يافت خليفه او در رد برمخالفان سكاك بود و او نيز از ميان رفت و منم خليفه ايشان انتهى .(116)
مؤ لف گويد: كه سكاك ابوجعفر محمّد بن خليلبـغـدادى اسـت كـه از مـتـكلمين و از اصحاب هشام و تلميذ او است و كتابى در امامت نوشته . وبـالجـمـله : جـلالت فـضـل بـن شاذان اكثر است از آنكه ذكر شود. در ايام حضرت امام حسنعسكرى عليه السلام وفات كرد و قبرش در زمين نيشابور قديم كه خارج از بلد نيشابورايـن زمـان اسـت به فاصله يك فرسخ تقريبا با بقعه و صحنى مزار و مشهور است و برروى سنگ قبر او نوشته :
( هذا ضَريحُ النَّحْريرِ الْمُتَعالِ اِلى اَنْ قال الرّاوى مِنَ الاِمامَيْنِ اَبِى الْحَسَن عَلِىِّ بْنِمـُوسـى وَ ابـى جـَعـْفـَرٍ الثّانى عَلَيْهم السَّلامُ زُبْدَةْ الرُّواةِ وَ نُخْبَةُ الْهُداةِ وَ قُدْوَةُ الاَجِلاّءِالْمُتَكَلِّمينَ وَ اُسْوَةُ الْفُقَهاءِ الْمُتَقَدِّمِينَ الشَّيخُ الْعَليمُ الْجَليلُ الْفَضْلُ بْن شاذانِ بْنِالْخَليلِ ـ طابَ اللّهُ ثَراهُ ـ قَدْ وَصَلَ بِلِقاءِ رَبِّهِ فى سَنة 260 ) .
و در دور سنگ قبر نوشته :
( قَد تَرَحَّمَ عَلَيْهِ اَبُومُحَمَّدٍ الحَسَن الْعَسْكرى عليه السلام فَقالَ رَحِمَ اللّهُ الْفَضْلَثـَلاثـَةً وِلاءٌ، وَ قـالَ عليه السلام اَيْضا: اَغْبِطُ اَهْلَ خُراسانَ بِمَكانِ الْفَضْلِ، وَ قالَ مُحَمَّدُبـْنِ اِبْراهيمَ الْوَرّاقُ خَرَجْتُ اِلىَ الْحَجِّ فَدَخَلْتُ اِلى مَوْلاىَ اَبى مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ الْعَسْكَرِىَّ وَاَرَيْتُهُ كِتابَ الْفَضْلِ بْنِ شاذانِ فَنَظَرَ فيهِ وَ تَصْفَّحَهُ وَرَقَةَ وَرَقَهً، قالَ عليه السلامهذا صَحيحٌ يَنْبَغى اَنْ يْعْمَلَ بِهِ رَحِمَ اللّهُ الْفَضْلَ. كَتَبَهُ فى سَنة 1261 ) .
مـخـفـى نـمـانـد كـه در اصـحـاب حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام دراحـوال حـسـن بـن عـلى بـن فـضـال مـقـدارى از حـالفضل بن شاذان نيز ذكر شد.
شرح حال ابوتمام شاعر
سوم ـ ابوتمام حبيب بن اوس الطائى الامامى نجاشى :
و عـلامـه در ( خـلاصـه ) فـرمـوده كـه ابـوتـمـام امـامـى بـود و بـراىاهـل بيت شعر بسيار گفته و احمد بن الحسين نقل كرده كه نسخه كهنه اى را ديدم كه شايددر ايـام ابـوتمام يا قريب به آن نوشته شده بود و در آن قصيده اى بود از ابوتمام كهذكـر كـرد در آن ائمه عليهم السلام را تا حضرت ابوجعفر جواد عليه السلام و تجاوز ازآن حـضـرت نـكـرده ؛ زيـرا كـه در ايام آن حضرت وفات كرده و جاحظ در ( كتاب حيوان) گفته كه حديث كرد مرا ابوتمام و او از رؤ ساى رافضه بود. انتهى .(117)
و بـالجـمـله : ابوتمام صاحب حماسه اوحد عصر خويش بوده در فصاحت و بلاغت ، گويندچهارده هزار ارجوزه از عرب از حفظ داشته و غير از قصايد و مقاطيع و او را در صناعت شعرمـحـلى مـنـيـع و مـرتـبـتـى رفـيـع اسـت و ابـراهـيـم بـن مـدبـر بـا آنـكـه ازاهـل علم و معرفت و ادب بود از اشعار او چيزى حفظ نمى كرد چه آنكه او را دشمن مى داشت وگاهى او را سب و لعن مى كرد. روزى شخصى چند شعر از اشعار ابوتمام بدون نسبت بهوى از بـراى ابـراهيم خواند ابراهيم را خوش آمد و فرزند خود را امر كرد كه آن اشعار رادر پـشت كتابى بنويسد پس از آنكه آن اشعار نوشته شد بعضى گفتند: ايها الا مير! ايناشعار از ابوتمام است . ابراهيم چون اين بشنيد فرزند خود را گفت كه آن صفحه را پارهكـنـد، مـسـعـودى ايـن عـمـل را از ابـن مـدبـر نـپـسـنـدديـه ، فـرمـوده كـه ايـنعـمـل از او قـبـيـح است چه عاقل بايد اخذ فايده كند چه از دشمن باشد يا دوست ، از وضيعباشد يا شريف ، همانا از اميرالمؤ منين عليه السلام روايت شده كه فرموده :
( الْحِكْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ فَخُذْ ضالَّتَكَ وَ لَوْ مِنْ اَهْلِ الشِّرْكِ ) .

next page

fehrest page

back page