بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب منتهی الامال قسمت دوم, حاج شیخ عباس قمی ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     BAB10001 -
     BAB10002 -
     BAB10003 -
     BAB10004 -
     BAB10005 -
     BAB10006 -
     BAB10007 -
     BAB10008 -
     BAB10009 -
     BAB11001 -
     BAB11002 -
     BAB11003 -
     BAB11004 -
     BAB11005 -
     BAB12001 -
     BAB12002 -
     BAB12003 -
     BAB12004 -
     BAB13001 -
     BAB13002 -
     BAB13003 -
     BAB14001 -
     BAB14002 -
     BAB14003 -
     BAB14004 -
     BAB14005 -
     BAB14006 -
     BAB14007 -
     BAB14008 -
     BAB14009 -
     BAB14010 -
     BAB14011 -
     BAB80001 -
     BAB80002 -
     BAB80003 -
     BAB80004 -
     BAB80005 -
     BAB80006 -
     BAB80007 -
     BAB90001 -
     BAB90002 -
     BAB90003 -
     BAB90004 -
     BAB90005 -
     BAB90006 -
     BAB90007 -
     BAB90008 -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT1001 -
     FOOTNT1101 -
     FOOTNT1201 -
     FOOTNT1301 -
     FOOTNT1401 -
     FOOTNT901 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

باب نهم : در تاريخ حضرت باب الحوائج الى اللّه تعالى جناب امام موسى كاظم عليهالسلام است ودر آن چند فصل است
فصلاول : در ولادت واسم ولقب وكنيت امام كاظم عليه السلام
ولادت با سعادت آن حضرت در روز يكشنبه هفتم ماه صفر سنه صد وبيست و هشت در ابواء ـكـه نـام مـنـزلى اسـت مـابـيـن مكه ومدينه ـ واقع شده ، اسم شريف آن حضرت موسى وكنيتمـشـهـورش ابـوالحـسـن وابـوابراهيم ، والقاب آن جناب : كاظم وصابر وصالح وامين استولقـب مـشـهـورش هـمـان كـاظـم اسـت يـعنى خاموش وفرو برنده خشم چه آن حضرت از دستدشـمـنـان كـشيد آنچه كشيد وبر ايشان نفرين نكرد، حتى آنكه در ايام حبس مكرر در كمين درآمـدنـد واز آن حـضـرت يـك كـلمـه سـخـن خـشـم آمـيـز نـشـنـيـدنـد. وابـن اثير كه از متعصباناهل سنت است گفته : آن حضرت را كاظم لقب دادند به جهت آنكه احسان مى كرد با هركس كهبـا اوبـدى مـى كـرد واين عادت اوبود هميشه (1) ولكن اصحابش به جهت تقيهگـاهـى از آن جناب به ( عبد صالح ) وگاهى به ( فقيه ) و( عالم )وغـيـر ذلك تـعـبـيـر مـى كـردنـد، ودر مـيـان مـردم به ( باب الحوائج ) معروف استوتـوسـل بـه آن حـضـرت بـراى شـفـاء امـراض وبـيماريها ورفع امراض ظاهرى وباطنىودردهـاى اعـضـاء خـصوصا درد چشم مجرب است . ونقش ‍ خاتم آن حضرت ( حَسْبِىَ اللّهُ) وبه روايت ديگر ( اَلْمُلْكُ للّهِ وَحْدَهُ ) بوده .(2) وواده آن حضرتعـليـا مـخـدره حـمـيـده مـصـفـّاة اسـت كه از اشراف اعاظم بوده . حضرت صادق عليه السلامفـرمـوده كـه حـمـيـده تـصفيه شده از هر دنس وچركى مانند شمش طلا، پيوسته ملائكه اوراحـراسـت وپـاسـبـانى مى نمودند تا رسيد به من به سبب آن كرامتى كه از حق تعالى استبراى من و حجت بعد از من .(3)
شيخ كلينى وقطب راوندى وديگران روايت كرده اند كه ابن عكاشه اسدى به خدمت حضرتامـام مـحمدباقر عليه السلام آمد وحضرت امام جعفر صادق عليه السلام در خدمت آن حضرتايـسـتاده بود حضرت اورا اعزاز واكرام نمود و انگورى براى اوطلبيد، در اثناى سخن ابنعكاشه عرض كرد كه يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم ! چرا جعفر را تزويجنـمى نمايى به حد تزويج رسيده است ؟ وهميان زرى نزد حضرت گذاشته بود، حضرتفرمود كه در اين زودى برده فروشى از اهل بربر خواهد آمد ودر خانه ميمون فرود خواهدآمد وبه اين زر از براى اوكنيزى خواهد خريد. راوى گفت : بعد از چند روز ديگر به خدمتآن حـضـرت رفـتم ، فرمود كه مى خواهيد شما را خبر دهم از آن برده فروشى كه من گفتمبـراى جـعـفـر از اوكـنـيـز خـواهـم خريد، اكنون آمده است برويد وبه اين هميان از او كنيزىبخريد.
چـون بـه نـزد آن بـرده فـروشـى رفتيم ، گفت : كنيزانى كه داشتم همه را فروخته ام ونـمـانـده است نزد من مگر دوكنيز، يكى از ديگرى بهتر است گفتيم بيرون آور ايشان را تابـبـيـنـيـم ، چـون ايـشـان را بـيـرون آورد گـفـتـيـم : آن جاريه كه نيكوتر است به چند مىفـروشـى ؟ گـفـت : قـيمت آخرش هفتاد دينار است ، گفتيم : احسان كن واز قيمت چيزى كم كن ،گفت : هيچ كم نمى كنم ، ما گفتيم به آنچه در اين كيسه است ما مى خريم ، مرد ريش سفيدىنزد اوبود گفت بگشاييد مهر اورا وبشماريد، نخاس ‍ گفت : عبث نگشاييد كه اگر يك حبهاز هـفـتـاد ديـنـار كـمـتـر اسـت نـمـى فروشم . آن مرد پير گفت : بگشاييد وبشماريد! چونشمرديم هفتاد دينار بود نه زياد ونه كم !
پـس آن جـاريـه را گـرفـتـيـم وبـه خـدمـت حـضرت آورديم وحضرت امام جعفر صادق عليهالسلام نزد آن حضرت ايستاده بود وآنچه گذشته بود به خدمت آن حضرت عرض كرديم، حـضـرت مـا را حـمـد كرد واز جاريه سؤ ال نمود كه چه نام دارى ؟ گفت : حميده نام دارم ،حضرت فرمود كه پسنديده اى در دنيا وستايش كرده خواهى بود در آخرت .(4)
مـؤ لف گـويـد: كـه آنـچـه بـر مـن ظـاهر شده از بعض روايات آن است كه آن مخدره چندانفـقـيـهـه وعـالمـه بـه احـكـام ومـسايل بوده كه حضرت صادق عليه السلام زنها را امر مىفرموده كه رجوع به اونمايند در اخذ مسايل واحكام دين .
شيخ كلينى وصفار وديگران از ابوبصير روايت كرده اند كه گفت : در سالى كه حضرتامـام مـوسـى عـليـه السـلام مـتولد شد من در خدمت حضرت صادق عليه السلام به سفر حجرفـتـم ، چـون بـه مـنـزل ( ابواء ) رسيديم حضرت براى ما چاشت طلبيد وبسيارونيكوآوردند، در اثناى طعام خوردن پيكى از جانب حميده به خدمت آن حضرت آمد وعرض كردكه حميده مى گويد اثر وضع حمل در من ظاهر شده است وفرموده بودى كه چون اثر ظاهرشـود تـورا خـبـر كـنـم كـه ايـن فـرزنـد مـثـل فـرزنـدان ديـگـر نـيـسـت . پـس حضرت شادوخـوشحال برخاست ومتوجه خيمه حرم شد وبعد از اندك زمانى معاودت نمود شكفته وخندانودل تورا شادان بدارد وحال حميده چگونه شده ؟ حضرت فرمود كه حق تعالى پسرى بهمـن عـطـا كـرد كـه بـهـترين خلق خدا است وحميده مرا به امرى خبر داد از اوكه من از اومطلعتربـودم بـه آن ، ابـوبـصـيـر گـفـت : فداى توشوم ! چه چيز خبر داد تورا حميده ؟ حضرتفـرمـود كـه حـمـيده گفت : چون آن مولود مبارك به زمين آمد دستهاى خود را بر زمين گذاشتوسـر خـود را بـه سوى آسمان بلند كرد، من به اوگفتم كه چنين است علامت ولادت حضرترسالت وهر امامى كه بعد از اوهست .(5)
روايـت كـرده شـيـخ برقى از منهال قصاب كه گفت : بيرون شدم از مكه به قصد تشرفجستن به مدينه همين كه گذشتم به ابواء ديدم كه حق تعالى مولودى به حضرت صادقعليه السلام عطا فرموده پس من زودتر از آن حضرت به مدينه وارد شدم و آن حضرت يكروز بـعد بعد از من وارد شد. پس سه روز مردم را طعام داد ومن يكى از آن مردم بودم كه درطـعـام آن حـضرت حاضر مى شدند وچندان غذا مى خوردم كه ديگر محتاج به طعام نبودم تاروز ديـگـر كه بر سفره آن جناب [حاضر مى ] شدم وسه روز من از طعام آن حضرت خوردمچندانكه شكمم پر مى گشت واز ثقل طعام تكيه بر بالش مى دادم وديگر چيزى نمى خوردمتـا فـرداى آن روز.(6) وروايـت شده كه به حضرت صادق عليه السلام عرضكردم كه محبت شما نسبت به پسرت موسى عليه السلام تا چه حد رسيده ؟ فرمود: به آنمـرتـبـه كـه دوسـت دارم كـه فـرزنـدى غـير از اونداشتم كه تمام محبت من براى اوباشد وديگرى شريك اونشود.(7)
شـيـخ مـفـيـد روايـت كـرده از يـعـقـوب سـراج كـه گـفـت :داخـل شـدم بـر حـضـرت امـام جـعـفـر صـادق عـليه السلام ديدم ايستاده نزديك سر پسرشابوالحسن موسى عليه السلام و اورا در گهواره است پس با اوراز گفت : زمان طولانى ، مننـشـسـتـم تـا فارغ شد پس ‍ برخاستم به سوى آن حضرت ، حضرت فرمود: برونزديكمـولاى خـود وسـلام كـن بـر او، مـن نزديك ابوالحسن موسى عليه السلام شدم وبر اوسلامكردم ، آن حضرت به زبان فصيح سلام مرا جواب داد وآنگاه فرمود: بروتغيير بده اسمدخـتـرت را ك ديـروز نـام اونـهـاده اى زيـرا اواسـمى است كه حق تعالى مبغوض دارد آن را،يـعـقوب گفت كه حق تعالى به من دخترى كرامت فرموده بود ومن اورا ( حميراء ) نامگـذاشـتـه بودم ، حضرت صادق عليه السلام فرمود: اِنْتَهِ اِلى اَمْرِهِ تُرْشَدْ؛ يعنى اطاعتكـن امـر مـولاى خود را تا رشد، يعنى راه راست نصيب توشود. پس من تغيير دادم اسم دخترمرا.(8)
فـصـل دوم : در مـكـارم اخـلاق ومـخـتـصرى از عبادت وسخاوت ومناقب ومفاخر حضرت امامموسىعليه السلام
كمال الدّين محمّد بن طلحه شافعى در حق اوفرموده : اواست امام كبيرالقدر، عظيم الشاءن ،كـثيرالتهجد، مجد در اجتهاد مشهور به عبادات ، مواظب بر طاعات ، مشهور به كرامات ، شبرا بـه روز مـى آورد به سجده وقيام وروز را به آخر مى رسانيد به تصدق وصيام وبهسبب بسيارى حملش وگذشتش از جرم تقصير كنندگان در حقش ( كاظم ) خوانده شد.جـزا مـى داد كـسـى را كـه بـدى كـرده بود با اوبه احسان به اووكسى را كه جنايتى براووارد آورده بـه عـفـواز اووبـه جـهـت كـثـرت عـبادتش ناميده شده به ( عبد صالح )ومـعـروف شـده در عـراق بـه ( بـاب الحـوائج الى اللّه ) ؛ زيـرا كـه هـر كـهمتوسل به آن جناب شده به حاجت خود رسيده . كِراماتُهُ تَحارُ مِنْهَا الْعُقُولُ وَ تَقْضى بِاَنَّلَهُ عِنْدَاللّهِ تَعالى قَدَمَ صِدْقٍ لاتَزِلُّ وَ لاتَزُولُ. انتهى .(9)
بـالجـمـله ؛ حـضـرت امـام مـوسـى عـليـه السـلام عـابـدتـريـناهـل زمـان خـووافـقـه از هـمـه و سـخـتى تر وگرامى تر بود. وروايت شده كه شبها براىنـوافل شب بر مى خاست و پيوسته نماز مى گذاشت تا نماز صبح وچون فرض صبح راادا مـى كـرد تـعـقـيـب مى خواند تا طلوع آفتاب سپس براى خدا سجده مى كرد وپيوسته درسـجـود و تـحـمـيـد بـود وسـر بـر نـمـى داشـت تـا نـزديـكزوال واين دعا را بسيار مى گفت :
( اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ الرّاحَةَ عِنْدَ الْمُوْتِ وَ الْعَفْوَ عِنْدَ الْحِساب ، ومكرر مى كرد اين را،ونيز از دعاى آن حضرت بود: عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ فَلْيَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِكَ. )
وچـنـدان گـريـه مـى كـرد از خـوف خدا كه محاسنش از اشك چشمش تر مى شد. واز همه مردمصـله واحسانش نسبت به اهل وارحامش بيشتر بود وپرستارى مى كرد فقراء مدينه را. شبهاكـه مـى شـد بـر دوش مـى گـرفـتـه زنـبـيـلى كـه در آن بـودپـول وطـلاو نـقـره وآرد وخـرما ومى برد براى ايشان ، وفقراء نمى دانستند كه از چه جهتاست اين .(10) وآن بزرگوار كريم بود، وهزار بنده آزاد كرد.
وابـوالفـرج گـفـتـه كـه چـون بـه آن جـنـاب خـبـر مـى رسـيـد كـه مـردى پـريـشـان وبدحـال اسـت بـراى اوصـرّه ديـنـارى مـى داد، وهـمـيانهاى آن جناب مابين سيصد دينار بود تادويست دينار وصرّه هاى آن جناب در بسيارى مالمثل بود.(11) و روايت كرده اند مردم از آن جناب ، وبسيار روايت كرده اند وافقهاهل زمان خود، و احفظ همه بود كتاب خدا را، وصوتش در خواندن قرآن از همه نيكوتر بود،وبـه حـزن ، قـرآن مـجـيد را تلاوت مى نمود به حدى كه هر كه مى شنيد تلاوتش را، مىگـريـسـت ! ومـردم مدينه آن حضرت را ( زين المجتهدين ) مى گفتند و ناميده شد بهكاظم به جهت كظم غيظش وصبرش بر آنچه وارد مى شد بر جنابش از ظلم ظالمين تا آنكهدر حـبـس وبـنـد ايشان مقتول از دنيا مى رفت .(12) مى فرمود كه من استغفار مىكـنـم در هـر روزى پـنـج هـزار مـرتـبـه .(13) و خـطـيـب بـغـدادى كـه از اعـاظـماهل سنت وموثقين از مورخين وقدماء ايشان است گفته كه موسى بن جعفر عليه السلام را عبدصـالح مـى گـفـتند، از شدت عبادت و كوشش واجتهادش ، وگفته روايت شده كه آن حضرتداخـل مـسـجـد پـيـغـبـر صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم شـد وبـه مـسـجـد رفـت دراول شب ، شنيدند كه پيوسته مى گويد: ( عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ فَلْيَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْعـِنـْدِكَ ) وايـن را مـكـرر گـفت تا داخل صبح شد.(14) ودر خبرى از ماءموننقل شده در ورود حضرت موسى بن جعفر عليه السلام بر هارون الرشيد، ماءمون گفت :
( اِذْ دَخَلَ شَيْْخٌ مُسَخَّدٌ قَدْ اَنْهَكَتْهُ الْعِبادَةُ كَاَنَّهُ شنّ بالٍ قَدْ كَلَمَ السجُودُ وَجْهَهُ وَ اَنْفَهُ) ؛
يـعـنـى وارد شـد بر پدرم پيردمردى كه صورتش از بيدارى شب وعبادت ، زرد و ورم دارشـده بود، وعبادت ، اورا رنجور ولاغر كرده بود به حدى كه مانند مشك پوسيده شده بودوكـثـرت سـجـده صورت وبينى اورا مجروح كرده بود.(15) ودر صلوات بر آنحضرت در وصف آن جناب گفته شده :
حَليفُ السَّجْدَةِ الطَّويلَةِ وَالدُّمُوع الْغَزيرَةِ.(16)
مـؤ لف گـويـد: شـايسته ديدم در اينجا چند روايت در مناقب ومفاخر حضرت موسى بن جعفرعليه السلام ايراد كنم :
اول ـ در سجدات وعبادات آن حضرت در شبانه روز
روايـت كـرده شـيـخ صـدوق از عـبـداللّه قـزويـنـى كـه گـفـت : روزى بـرفـضـل بـن ربـيـع داخـل شـدم بـر بـام خانه خود نشسته بود چون نظرش بر من افتاد مراطـلبـيـد، چون نزديك رفتم گفت : از اين روزنه نظر كن در آن خانه چه مى بينى ؟ گفتم :جـامـه اى مـى بـيـنـم كـه بـر زمـيـن افـتـاده اسـت ، گـفـت : نـيـك نـظـر كـن ، چـونتـاءمـل كـردم گـفـتم : مردى مى نمايد كه به سجده رفته باشد، گفت : مى شناسى اورا؟گـفـتـم : نـه ، گـفـت : ايـن مـولاى ت اسـت ، گـفـتـم : مـولاى مـن كـيـسـت ؟ گـفـت :تـجـاهـل مى كنى نزد من ؟ گفتم : نه ، من مولايى براى خود گمان ندارم . گفت : اين موسىبـن جـعـفـر عـليـه السـلام اسـت ، مـن در شـب وروز تـفـقـداحوال اومى نمايم واورا نمى يابم مگر بر اين حالتى كه مى بينى چون نماز بامداد را ادامـى كند تا طلوع آفتاب مشغول تحقيق است ، پس به سجده مى رود و پيوسته در سجده مىبـاشـد تـا زوال شـمـس وكـسـى را مـوكـل كـرده اسـت كـه چـونزوال شـمـس شـود اورا خبر كند، چون زوال شمس مى شود بر مى خيزد وبى آنكه وضويىتـجـديـد كـند مشغول نماز مى شود، پس مى دانم كه به خواب نرفته بوده است در سجودخـود وچـون نـمـاز ظهر وعصر را با نوافل ادا مى كند باز به سجده مى رود ودر سجده مىباشد تا غروب آفتاب وچون شام مى شود به نماز بر مى خيزد وبى آنكه حدثى كند ياوضـويـى تـجـديـد نـمـايـد مـشـغـول نـمـاز مـى گـردد وپـيـوسـتـهمـشـغـول نـمـاز و تـعـقـيـب مـى بـاشـد تـا وقـت نـمـاز خـفـتـنداخـل مـى شود ونماز خفتن را ادا مى كند، و چون از تعقيب نماز خفتن فارغ مى شود افطار مىنـمـايد بر بريانى كه برايش ‍ مى آورند، پس تجديد وضومى نمايد وبعد از آن سجدهبـه جـا مى آورد. وچون سر از سجده برمى دارد اندك زمانى بر بالين خواب استراحت مىنـمـايـد پـس بـر مـى خـيـزد وتـجـديـد وضـومـى نـمـايـد وپـيـوسـتـهمـشـغـول عـبـادت ونـمـاز ودعـا وتـضـرع مـى بـاشـد تـا صـبـح وچـون صـبـح طـالع شـدمـشـغـول نـمـاز صبح مى گردد وتا اورا به نزد من آورده اند عادت اوچنين است وبه غير اينحـالت چـيـزى از اونديده ام . چون اين سخن را از اوشنيدم گفتم : زيرا كه هيچ كس بد نسبتبـه ايـشـان نـكـرده اسـت مـگـر آنـكـه بـه زودى در دنـيـا بـه جـزاى خـود رسـيـده اسـت .فـضـل گـفـت كـه مـكـرر بـه نـزد مـن فـرسـتـاده انـد كـه او را شـهـيـد كـنـم ومـنقـبـول نكردم واعلام كردم ايشان را كه اين كار از من نمى آيد واگر مرا بكشند نخواهم كردآنچه از من توقع دارند.(17)
دوم ـ در دعاى آن حضرت است به جهت خلاصى از حبس
ونـيـز روايت كرده از ( ما جيلويه ) از على بن ابراهيم از پدرش كه گفت : شنيدم ازبـعـضـى اصـحـاب كـه مـى گـفت وقتى كه رشيد، موسى بن جعفر عليه السلام را محبوسسـاخـت مـى تـرسـيـد از جانب اوكه اورا بكشد چون شب درآمد وضوتازه كرد وروى به قبلهنمود وچهار ركعت نماز كرد سپس اين دعا بر زبان راند:
( يـاَ سَيِّدى نَجِّنى مِنْ حَبْسِ هارون الرَّشيدِ وَ خَلِّصْنى مِنْ يَدِهِ يا مُخَلَّصَ الشَّجَرِ مِنْبَيْنِ رَمْلٍ وَ طينٍ وَ ماءٍ وَ يا مُخَلَّصَ اللَّبَنِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ وَ يا مُخَلَّصَ الْوَلَدِ مِنَ بَيْنِمـَشـيـمـَةٍ وَ رَحـِمٍ وَ يا مُخَلِّصَ النّارٍ مِنْ بَيْنِ الْحَديدِ وَ الْحَجَرِ وَ يا مُخَلَّصَ الرُّوحِ مِنْ بَيْنِالاَحْشاءِ وَ الاَمْعاَءِ خَلِّصْنى مِنْ يَدَىْ هارونَ ) .
گفت : چون موسى عليه السلام اين دعا كرد مردى سياه در خواب هارون آمد شمشيرى برهنهدر دست داشت وبر سر اوبايستاد ومى گفت يا هارون ! رها كن موسى بن جعفر عليه السلامرا وگـرنـه گـردنـت را بـا اين شمشير مى زنم ، هارون بترسيد وحاجب را بخواند وگفت :بـروبـه زنـدان ومـوسـى را رهـا كن . حاجب بيرون آمد ودر زندان بكوفت . زندانبان گفت :كـيـسـت ؟ گـفـت : خـليـفه ، موسى را مى خواند، زندانبان گفت : يا موسى ! خلفه تورا مىخـوانـد، آن حـضـرت بـرخـاسـت هـراسـان وگـفـت : مـرا ميان شب جز براى شرّ نخواند، پسگـريـان وغـمـگين نزد هارون آمد وسلام كرد، هارون جواب گفت ، وگفت : به خدا تورا قسممـى دهـم كـه هيچ در اين شب دعايى كردى ؟ گفت : آرى ، گفت : چه بود؟ فرمود: وضوتازهكـردم وچـهـار ركـعـت نـماز گزاردم وچشم به آسمان برداشتم وگفتم : اى سيدم مرا از دستهـارون وشـر اوخـلاص ‍ گـردان ، هـارون گـفـت : خـداى عـزوجـل دعـاى تـورا اجـابـت نـمـود! پـس آن جـناب را سه خلعت داد واسب خود را مركوب اوساختواكـرامـش نـمـود ونديم خود گردانيد. پس گفت اين كلمات را به من تعليم كن پس اورا بهحـاجـب سـپـرد تـا بـه خـانـه رساند و موسى عليه السلام نزد او، شريف وكريم شد وهرپـنجشنبه نزد اومى آمد تا بار دوم اورا حبس نمود ورها نكرد تا به سندى بن شاهك سپرد،آن ملعون اورا به زهر شهيد كرد.(18)
سوم ـ در متعبده شدن كنيز هارون است به بركت آن حضرت
روايـت شـده كـه هـارون رشـيـد فـرسـتاد به نزد حضرت موسى بن جعفر عليه السلام دروقـتـى كـه در حـبـس بـود، كـنـيـزى عـاقله وصاحب جمال كه آن جناب را خدمت كند در زندان ،وظـاهـرا نـظـرش در ايـن كـار بـود كـه شـايـد آن حـضـرت بـه سـوىاومـيـل نمايد و قدر اودر نظر مردم كم شود يا آنكه براى تضييع آن جناب بهانه به دستآورد و خـادمـى فـرستاد كه تفحص از حال اونمايد، خادم ديد آن كنيز را كه پيوسته براىخـدا در سـجده است وسر بر نمى دارد ومى گويد: ( قُدُّوسٌ قُدُّوسٌ سُبْحانَكَ سُبْحانَكَسـُبـْحـانَكَ! ) پس بردند اورا به نزد هارون ، ديدند از خوف خدا مى لرزد وچشم بهآسـمان دوخته ومشغول گشت به نماز از اوپرسيدند: اين چه حالت است كه پيدا كرده اى ؟مـى گـفـت : عـبـد صـالح را ديـدم كـه چـنـيـن بـود، وپـيـوسـتـه آن كـنـيـز بـه هـمـيـنحـال بـود تـا وفـات كـرد، وابـن شـهـر آشـوب ايـن روايـت رامـفـصـل نـقـل كـرده ، وعـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه آن را در ( جلاءالعيون ) نوشته.(19)
چهارم ـ در حسن خلق آن حضرت است نسبت به عمرى بدكردار
شـيـخ مـفـيـد وديـگـران روايـت كـرده اند كه در مدينه طيبه مردى بود از اولاد خليفه دوم كهپـيـوسـتـه حضرت امام موسى عليه السلام را اذيت مى كرد، ناسزا به آن جناب مى گفت ،وهر وقت كه آن جناب را مى ديد به اميرالمؤ منين عليه السلام دشنام مى داد. تا آنكه روزىبـعـضـى از كـسـان آن حـضرت عرض كردند كه بگذاريد ما اين فاجر را بكشيم ، حضرتايـشـان را نـهـى كرد از اين كار نهى شديدى وزجر كرد ايشان را وپرسيد كه آن مرد كجااسـت ؟ عـرض كردند در يكى از نواحى مدينه مشغول زراعت است حضرت سوار شد از مدينهبه ديدن اوتشريفه برد، وقتى رسيد كه او در مزرعه خود توقف داشت ، حضرت به هماننـحـوكـه سـوار بـر حـمـار خـود بـود داخـل مـزرعـه شـد آن مـرد صـدا زد كـه زراعـت مـا رانـمـال ، از آنـجا نيا، حضرت به همان نحوكه مى رفت رفت تا به اورسيد ونشست نزد او،وبـا اوبـه گـشـاده رويـى وخـنـده سـخـن گـفـت وسـؤال كـرد از اوكه چه مقدار خرج زراعت خود كرده اى ؟ گفت : صد اشرفى ، فرمود: چه مقدارامـيـد دارى از آن بهره ببرى ، گفت : غيب نمى دانم ، حضرت فرمود: من گفتم چه اندازه اميددارى عـايـدت بشود؟ گفت : اميدوارم كه دويست اشرفى عايد شود، پس حضرت كيسه زرىبيرون آوردند كه در آن سيصد اشرفى بود وبه آن مرحمت كردند وفرمودند اين را بگيروزراعـت نـيـز بـاقـى است و حق تعالى روزى خواهد فرمود تورا در آنچه اميد دارى ، عمرىبـرخـاسـت وسر آن حضرت را بوسيد واز آن جنا درخواست كه از تقصيرات اوبگذرد واوراعـفـو فـرمـايد، حضرت تبسم فرمود وبرگشت وپس از آن عمرى را در مسجد ديدند نشستهچـون نـگـاهـش بـه آن حـضـرت افـتـاد گـفـت : ( اَللّهُ اَعـْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ )اصـحـابـش بـه وى گـفـتـنـد كـه قصه توچيست توپيش از اين غير اين مى گفتى ؟! گفت :شنيديد آنچه گفتم باز بشنويد. پس شروع كرد به آن حضرت دعا كردن ، اصحابش بااومـخـاصـمـه كـردند اونيز، با ايشان مخاصمه كرد پس حضرت فرمود به كسان خود كهكـدام يـك بـهـتـر بود، آنچه شما اراده كرده بوديد يا آنچه من اراده كردم ، همانا من اصلاحكردم امر اورا به مقدار پولى وكفايت كردم شر اورا به آن .(20)
پنجم ـ در جلوس آن حضرت است در روز نوروز در مجلس تهنيت به امر منصور
ابـن شـهـر آشـوب روايـت كـرده كه روز نوروزى بود كه منصور دوانيقى امام موسى عليهالسـلام را امـر كـرد كه آن جناب در مجلس تهنيت بنشيند ومردم به جهت ( مبارك باد )اوبـيـايـنـد وهـدايـا وتـحـف خـويـش را نـزد اوبـگـذارنـد وآن جـنـاب قـبـضامـوال فـرمـايـد. حـضـرت فـرمـود: مـن در اخـبـارى كـه از جـدمرسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله و سـلم وارد شـده تـفـتـيـش كردم از براى اين عيد چيزىنـيـافـتم واين عيد سنتى بوده از براى فرس واسلام اورا محونموده وپناه مى برم به خدااز آنـكه احيا كنم چيزى را كه اسلام محوكرده باشد آن را، منصور گفت كه اين كار به جهتسـيـاسـت لشـكـر و جـنـد مـى كـنـم ، وشـمـا را بـه خـداونـد عـظـيـم سـوگـنـد مـى دهـم كـهقـبـول كـنـى ودر مجلس ‍ بنشينى ، پس حضرت قبول فرمود ودر مجلس تهنيت بنشست وامراءواعـيـان لشـكـر بـه خـدمـتـش شرفياب شدند تواورا تهنيت مى گفتند وهدايا وتحف خود مىگـذرانـيـدنـد ومـنـصـور خـادمـى را مـوكـل كـرده بـود ودر نـزد آن جـنـاب ايـسـتـاده بـود،امـوال را كـه مـى آوردند ثبت سياه مى كرد، پس چون مردمان آمدند آخر ايشان پيرمردى واردشـد عـرض كـرد: يـابن رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم ! من مردى فقير مى باشمومالى نداشتم كه از براى شما تحفه آورم وليكن تحفه آوردم از براى شما سه بيتى راكه حدم در مرثيه جدت حسين بن على عليهما السلام گفته وآن سه بيت اين است :

عَجِبْتُ لِمَصْقُولٍ عَلاكَ فِرِنْدُهُ
يَوْمَ الْهِياجِ وَ قَدْ عَلاكَ غُبارٌ
وَ لاَسْهُمٍ نَفَذَتْكَ دُونَ حَرائِرَ
يَدْوعُونَ جَدَّكَ وَ الدُّمُوعُ غِزارٌ
اَلاّ تَقَضْقَضَتِ(21) السَّهامُ وَعاقَها
عَْن جِسْمِكَ الاِجْلالُ وَ الاِكْبارُ
حـضرت فرمود: قبول كردم هديه تورا، بنشين بارك اللّه فيك ، پس سر خود را به جانبخـادم مـنـصـور بـلنـد كـرد وفـرمـود: بـرونـزد امـيـر اورا خـبـر ده كـه ايـن مـقـدارمال جمع شده واين مالها را چه بايد كرد، خادم رفت وبرگشت وگفت : منصور مى گويد كهتـمـام را به شما بخشيدم در هرچه خواهى صرف كن ، پس حضرت به آن مرد پير فرمودكه تمام اين مالهارا بردار وقبض كن ، همانا من تمام را به تو بخشيدم .(22)
ششم ـ در نوشتن آن حضرت است كاغذى به والى در توصيه در حق مؤ منى
عـلامـه مجلسى در ( بحار ) در احوال حضرت موسى بن جعفر عليه السلام از كتاب( قـضـاء حـقـوق المـؤ مـنـيـن ) نـقـل كـرده كـه اوبـه اسـنـاد خـود از مـردى ازاهل رى روايت كرده كته گفت : يكى از كتّاب يحيى بن خالد بر ما والى شد، وبر گردن منبـود از سـلطان بقايا خراج ملك كه اگر از من مى گرفتند فقير وبى چيز مى شدم ، چونآن شـخـص والى شـد مـرا بـيـم گـرفـت از آنـكـه مـرا بـطـلبـد والزام كـنـد بـه دادنمـال ، بـعـضـى بـه مـن گـفـتـنـد كـه ايـن شـخـص والىاهل اين مذهب است وادعاى تشيع مى كند، باز من خائف بودم كه مبادا شيعه نباشد وچون من نزداوبـروم مـرا حـبـس كـند ومطالبه مال نمايد ومرا آسيبى برساند لاجرم راءيم بر آن قرارگـرفـت كـه پـنـاه بـه حـق تـعـالى بـرم وخـدمـت امـام زمـان خـويـش مـشـرف شـوموحال خود را براى آن حضرت بگويم تا چاره اى براى من كند، پس من سفر حج كردم وخدمتمـولاى خـود حـضـرت صـابـر، يـعـنـى مـوسـى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام ، رسـيـدم وازحال خود شكايت كردم وچاره كار خويش طلبيدم ، آن حضرت كاغذى براى والى نوشت وبهمن عطا فرموكه به اوبرسانم وآنچه در آن نامه مرقوم فرموده بود اين كلمات بود:
( بـِسـْمِ اللّهِ الرَّحـْمنِ الرَّحيمِ اِعْلَمْ اَنَّ للّهِ تَحْتَ عَرْشِهِ ظِلا لايَسْكُنُهُ اِلاّ مَنْ اَسْدى اِلىاَخيهِ مَعْرُوفَا اَوْ نَفَّسَ عَنْهُ كُرْبَةً اَوْ اَدْخَلَ عَلى قَلْبِهِ سُرُورا وَ هذا اَخُوكَ وَالسَّلامُ؛ )
يـعنى بدان به درستى كه از براى خداوند تعالى در زير عرشش سايه رحمتى است كهجاى نمى گيرد در آن مگر كسى كه نيكويى واحسان كند به برادر خود يا آسايش ‍ دهد اورااز غمى يا داخل كند بر اوسرورى واين برادر تواست والسلام .
پس چون از حج برگشتم شبى به منزل والى رفتم واذن خواستم وگفتم خدمت والى عرضكنيد كه مردى از جانب حضرت صابر عليه السلام پيغامى براى شما آورده ، چون اين خبربـه آن والى خـداپـرسـت رسـيـد خودش از خوشحالى پابرهنه آمد تا در خانه ودر را بازكـرد ومـرا بـوسـيـد ودر بـر گـرفـت ومـكـرر مـابـيـن چـشـمـان مرا بوسه داد وپيوسته ازاحـوال امـام عـليـه السـلام مـى پـرسيد وهر زمان كه من خبر سلامتى او را مى گفتم شاد مىگـشـت وشـكـر خـداى بـه جـا مـى آورد پـس مـرا داخل خانه كرد ودر صدر مجلس خود نشانيدوخـودش مـقـابل من نشست . پس من كاغذ امام عليه السلام را بيرون آوردم وبه اودام ، چون آنمـكـتـوب شـريـف را گـرفـت ايـسـتـاد وبـبوسيد وقرائت كرد وچون بر مضمون آن مطلع شدمـال خـود وجـامـه هـاى خـود را طلبيد و هرچه درهم ودينار وجامه بود با من بالسويه قسمتكـرد وآنـچـه از امـوال كه ممكن نبود قسمت شود قيمتش را به من عطا كرد وهرچه را كه با منقـسـمـت مى كرد در عقبش مى گفت : اى برادر! آيا مسرورت كردم ؟ مى گفتم : بلى ! به خداسوگند زياده مسرورم كردى . سپس دفتر مطالبات را طلبيد وآنچه به اسم من در آن بودمـحـوكـرد و نـوشـتـه اى بـه مـن داد مـشتمل بر برائت ذمه من از آن مالى كه سلطان از من مىخـواسـته پس من با اووداع كردم واز خدمتش بيرون آمدم وبا خود گفتم كه اين مرد آنچه بهمـن احـاسـان كـرد مـن قدرت مكافات آن ندارم بهتر آن است كه سفر حج گزارم وبراى اودرمـوسـم دعا كنم وهم خدمت مولاى خود شرفياب شوم واحسان اين مرد را نسبت به خودم برايشنـقـل كـنم تا آن جناب نيز دعا كند براى او، پس به جانب حج رفتم وخدمت مولاى خود رسيدموشـروع كـردم بـه نـقل كردن قضيه مرد والى ، من حديث مى كردم وپيوسته صورت مباركامام از خوشحالى وسرور افروخته مى شد، عرض كردم : اى مولاى من ! مگر كارهاى اين مردشـمـا را مـسـرور كـرد؟ فـرمـود: بـلى ! بـه خـدا سـوگـند همانا كارهاى اومرا مسرور كرد.امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام را مـسـرور كـرد واللّه جـدمرسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم را مـسـرور كـرد، هـمـانـا حـق تـعـالى را مـسـروركرد.(23)
هفتم ـ در سبب شدن آن حضرت است براى توبه بشر حافى (24)
عـلامه حلى در ( منهاج الكرامة ) نقل كرده كه بر دست حضرت موسى بن جعفر عليهالسـلام بـشـر حـافـى توبه كرد، وسببش آن شد كه روزى آن حضرت گذشت از در خانهاودر بغداد، شنيد صداى سازها وآواز غناها ونى ورقص كه از آن خانه بيرون مى آيد، پسبـيـرون آمـد از آن خـانـه كـنيزكى ودر دستش خاكروبه بود، آن خاكروبه را ريخت بر درخـانـه ، حـضرت به او، فرمود: اى كنيزك ! صاحب اين خانه آزاد است يا بنده است ؟ گفت :آزاد اسـت ! فـرمـود: راسـت گـفـتـى اگـر بـنـده بود از مولاى خود مى ترسيد! كنيزك چونبرگشت آقاى اوبشر بر سر سفره شراب بود پرسيد: چه باعث شد تورا كه دير آمدى؟ كنيزك حكايت را براى بشر نقل كرد، بشر با پاى برهنه بيرون دويد وخدمت آن حضرترسيد وعذر خواست وگريه كرد واظهار شرمندگى نمود واز كار خود توبه كرد بر دستشريف آن حضرت .(25)
مـؤ لف گـويد: كه بشر را سه خواهر بوده كه بر طريقه اوسلوك مى كردند وصوفيهرا اعـتـقـاد تـمـامـى اسـت بـه اوواورا ( حـافـى عـ( مى گفتند به واسطه آنكه هميشهپابرهنه بود وسبب پابرهگيش ظاهرا آن بوده كه پابرهنه خدمت حضرت امام موسى عليهالسـلام دويـده وبـه سـعـادت عـظـمـى رسـيـده ، وبـعـضـىنـقـل كرده اند كه سرّ پابرهنگى اورا از خودش پرسيدند در جواب گفت : ( وَاللّهُ جَعَلَلَكُمْ الاَرْضَ بِساطا ) (26) ادب نباشد كه بر بساط شاهان با كفس روند.وفات كرد سنه دويست وبيست وشش .
هشتم ـ در اهتمام آن حضرت است به اعانت مرد پير
روايـت شـده از زكرياى اعور كه گفت : ديدم حضرت ابوالحسن موسى عليه السلام را كهايـسـتـاده بـود بـه نـماز ونماز مى خواند ودر پهلوى آن حضرت پيرمردى سالخورده بودقصد كرد از جاى برخيزد، عصايى داشت مى خواست عصاى خود را به دست آورد حضرت باآنكه در نماز ايستاده بود خم شد عصاى پير را برداشته به دستش ‍ داد سپس برگشت بهموضع نماز خود.
مـؤ لف گـويـد: كـه از ايـن روايـت مـعـلوم مـى شـود كـثـرت اهـتمام در امر پير مرد واعانت اوواجـلال وتـوقـيـر او. هـمـانا روايت شده كه هر كه توقير كند پيرمردى را به جهت سپيدىمـويـش ، حـق تـعـالى اورا ايـمـن كـنـد از تـرس بـزرگ روز قيامت .(27) و آنكهتـجـليـل خـدا اسـت تـجـليـل كـسـى كـه در اسـلام مـوى خـود را سـپـيـد كـرده . واز حـضـرترسـول صـلى اللّه عـليه وآله وسلم مروى است كه فرمود گرامى داريد پيران را همانا ازتـجـليـل خـدا اسـت گـرامـى داشتن پيرمردان ،(28) ونيز روايت شده كه فرمود:بـركـت بـا پـيـران شـمـا اسـت ، وپـيـرمـرد در مـيـان اهـل خـود مـانـند پيغمبر است در ميان امتخود.(29)
نهم ـ در ورود آن حضرت است بر هارون وتوقير هارون آن حضرت را
شيخ صدوق در ( عيون ) روايت كرده از سفيان بن نزار كه گفت : روزى بالاى سرمـاءمون ايستاده بودم گفت : مى دانيد كه تعليم كرد به من تشيع را؟ همه گفتند: نه ! بهخـدا نـمـى دانـيـم ، گـفـت : رشـيـد مـرا آمـوخـت . گـفـتـنـد: ايـن چـگـونـه بـودوحال آنكه رشيد اهل بيت را مى كشت ؟ گفت : براى ملك مى كشت ؛ زيرا كه ملك عقيم است (عقيمكسى را گويند كه اورا فرزند نشود، يعنى در ملك وسلطنت نسب فايده نمى كند؛ زيرا كهشـخـص در طـلب آن ، پـدر وبرادر وعمووفرزند خود را مى كشد) آنگاه ماءمون گفتم من باپـدرم رشـيـد سالى به حج رفتيم وقتى كه به مدينه رسيد به دربان خود گفت : بايدكـسـى بـر مـن داخـل نـشود از اهل مكه يا مدينه از پسران مهاجر وانصار وبنى هاشم وسايرقـريـش مـگـر آنـكـه نـسـب خـود بـاز گـويـد، پـس ‍ كـسـى كـهداخل مى شد مى گفت من فلان بن فلانم تا به جد بالاى خود هاشم يا قريش يا مهاجر وياانـصـار بـر مـى شـمرد، پس اورا اعطايى مى داد وپنج هزار زر سرخ وكمتر تا دويست زرسرخ به قدر شرف ومهاجرت پدرانش .

next page

fehrest page

back page