بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب منتهی الامال قسمت دوم, حاج شیخ عباس قمی ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     BAB10001 -
     BAB10002 -
     BAB10003 -
     BAB10004 -
     BAB10005 -
     BAB10006 -
     BAB10007 -
     BAB10008 -
     BAB10009 -
     BAB11001 -
     BAB11002 -
     BAB11003 -
     BAB11004 -
     BAB11005 -
     BAB12001 -
     BAB12002 -
     BAB12003 -
     BAB12004 -
     BAB13001 -
     BAB13002 -
     BAB13003 -
     BAB14001 -
     BAB14002 -
     BAB14003 -
     BAB14004 -
     BAB14005 -
     BAB14006 -
     BAB14007 -
     BAB14008 -
     BAB14009 -
     BAB14010 -
     BAB14011 -
     BAB80001 -
     BAB80002 -
     BAB80003 -
     BAB80004 -
     BAB80005 -
     BAB80006 -
     BAB80007 -
     BAB90001 -
     BAB90002 -
     BAB90003 -
     BAB90004 -
     BAB90005 -
     BAB90006 -
     BAB90007 -
     BAB90008 -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT1001 -
     FOOTNT1101 -
     FOOTNT1201 -
     FOOTNT1301 -
     FOOTNT1401 -
     FOOTNT901 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

و بـدان كه در بعضى از كتب انساب است كه فاطمه كبرى بنت محمّد بن عبداللّه الباهرينالا مـام زيـن العابدين عليه السلام زوجه على عريضى است . و بدان نيز آنكه در قم يكىاز احـفـاد على بن جعفر رضى اللّه عنه كه به شرافت و جلالت معروف است مدفون است ونـام شريف او احمد بن قاسم بن احمد بن على بن جعفر الصادق عليه السلام است و قبرشمزار عامه مردم است و واقع است در قبرستان نزديك به دروازه قلعه در بقعه قديمه كه اززمان بناى آن تا به حال هفتصد سال است . و خواهرش (136) فاطمه نيز ظاهرادر آنـجـا بـه خـاك رفـتـه و احـمـد بـن قـاسـم مـذكـورجليل القدر است .
و در ( تـاريـخ قـم عـ( است كه چنين رسيده است كه احمد بن قاسم زمين گير و عنّينبوده و آبله در چشمش پيدا شده و بدان سبب هر دو چشمش تباه گشت و چون وفات يافت بهمـقـبـره قـديـمـه مـالون دفـن گـرديـد و تربت او را زيارت مى كردند و بر سر تربت اوسايبانى بوده . و چون اصحاب خاقان مفلحى در سنه دويست و نود و پنج به قم رسيدندآن سايبان را از سر قبر او كشيدند و مدتى زيارت او نمى كردند تا آنگاه كه بعضى ازصـلحـاى قـم بـه خـواب ديد در سنه سيصد و هفتاد و يك كه ساكن در اين تربت مردى بسفاضل است و در زيارت كردن او ثواب و اجر بسيار است ، پس ديگرباره بناى قبر او رااز چوب مجدد گردانيدند و مردم زيارت كردن او را از سر گرفتند و جمعى از ثقات گفتهانـد كـه جـمـعـى كـه صاحب علت (مرضى ) كهنه بوده اند و يا در عضوى از اعضاى ايشانزحـمـتـى و عـلتـى واقع شده بر سر قبر او مى رفتند و طلب شفا مى نمودند و به بركتروح شريف او، از آن علت شفا مى يافتند.(137)
فصل هشتم : در ذكر چند نفر از بزرگان اصحاب حضرت صادق عليه السلام است
اول ـ ابان بن تغلب (138) است
از آل بـكـريـن وائل و از اهـل كـوفـه اسـت و ثـقـه وجليل القدر است . در ( مجالس ‍ المؤ منين ) است كه ( ابان ) قارى و عالم بهوجـوه قـرائت و دلايـل آن بـود و قـرائتـى عـليـحـده دارد كـه نزد قراء، مشهور است و در علمتـفـسـيـر و حـديـث و فـقه و لغت و نحو امام اهل زمان خود بوده ، (139) و در (كـتـاب ابـن داود ) مـذكور است كه او سى هزار حديث از حضرت امام جعفر صادق عليهالسـلام حـفـظ داشت و او را تصانيف بسيار است مانند ( تفسير غريب القرآن ) و (كتاب فضايل ) و ( كتاب احوال صفّين ) و مانند آن .(140) و در (كـتـاب خـلاصـه ) مـسـطـور اسـت كـه ابـان در مـيـان اصـحـاب مـا ثـقـه اسـت وجـليـل القـدر و عـظـيـم المنزلة . به خدمت حضرت امام زين العابدين و امام محمدباقر و امامجـعـفـر صـادق عـليـهـم السـلام رسـيـده و بـه التفات خاطر عاطر ايشان مشرف گرديده وحـضـرت امام محمدباقر عليه السلام به او گفته اند كه در مسجد مدينه بنشين و فتوى دهمردمان را كه دوست مى دارم در ميان شيعه من مانند تو را ببينند.(141) و روايتىديـگـر آن اسـت كـه مـنـاظـره كـن بـا اهـل مـديـنه كه دوست مى دارم مانند تو كسى از روات ورجال من باشد. ابان در حيات امام جعفر صادق عليه السلام وفات يافت و چون خبر فوتاو بـه آن حـضـرت رسـيـد رحـمـت بـر او فـرسـتـادنـد و سوگند ياد كردند كه موت اباندل مـرا بـه درد آورد، و وفـات او در سـنـه يـك صـد وچهل و يك بود (142) و حضرت امام جعفر صادق عليه السلام او را از وفات اوخبر داده بود.(143)
شـيخ نجاشى روايت نموده كه هرگاه ابان به مدينه مى رفت خلايق به جهت استماع حديثو اسـتـفـاده مـسـايل به او هجوم مى كردند چنانكه غير ستون مسجد كه جهت او آن را خالى مىگذاشتند ديگر جايى خالى نمى ماند. و همچنين روايت نموده از عبدالرحمن بن حجاج كه گفتروزى در مـجـلس ابـان بـن تـغـلب بـودم كـه نـاگاه مردى از در درآمد از او پرسيد كه اىابـوسـعـيـد! مـرا خـبـر ده كـه چـند كس از صحابه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم باحـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام مـتـابـعـت نـمـودنـد؟ ابـان گفت : گويا مى خواهىفـضـل و بـزرگـى عـلى عـليـه السلام را به آنها بشناسى كه متابعت اميرالمؤ منين عليهالسـلام نـمودند از اصحاب پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم ؟! آن مرد گفت : مقصود منهـمـيـن اسـت ! پـس ابان گفت : واللّه كه ما فضل صحابه را نمى شناسيم الاّ به متابعت ازحضرت اميرالمؤ منين عليه السلام .(144)
دوم ـ اسـحـاق بـن عـمّار صيرفى كوفى از اصحاب حضرت صادق عليه السلام و موسىبن جعفر عليه السلام است
عـلمـاء رجـال در حـق او گفته اند كه او شيخ اصحاب ما است و ثقه است ، و او و برادران اويونس و يوسف و قيس و اسماعيل بيت بزرگى از شيعه مى باشند، و پسران برادرش علىو بـشـير پسران اسماعيل از وجوه اهل حديث مى باشند و روايت است كه حضرت صادق عليهالسـلام هـرگـاه اسـحـاق و اسـمـاعـيل پسران عمّار را مى ديد مى فرمود: ( وَ قَدْ يَجْمَعُهُمالاَقـْوامٍ ) ؛ يـعـنـى حـق تـعـالى گـاهـى دنـيـا و آخـرت را بـراى بـعـضـى جـمـع مـىفرمايد.(145)
و روايـت است از عمار بن حيّان كه گفت : خبر دادم به حضرت صادق عليه السلام از برّ ونـيـكـى كـردن اسـمـاعـيـل پـسـرم بـه مـن ، فـرمـود: مـن او را دوسـت مـى داشـتـم والحال زياد شد محبت من به او. و بالجمله ؛ علما، اسحاق بن عمار را فطحى مى دانستند بهجـهـت تصريح شيخ در ( فهرست ) و از اين جهت حديث را از جهت او موثق مى شمردندتـا نوبت به شيخ بهائى رسيد، ايشان اسحاق بن عمار را دو نفر گرفتند يكى را امامىگـفـتـنـد و اسـحـاق بـن عمار بن موسى را فطحى گرفتند و لهذا در سند بايد رجوع بهتـمـيـز كـنـنـد تـا مـعـلوم شـود كـه كـدام يـك مـى بـاشـنـد، وعـمـل عـلمـا بـر هـمـين بود تا زمان علامه طباطبائى بحرالعلوم رحمه اللّه ، اين بزرگوارقـرائنـى بـه دسـت آورد كـه اسحاق به عمار يك نفر بيشتر نيست و آن هم ثقه و امامى مذهباسـت ، و شـيخ ما علامه محدث نورى رضى اللّه عنه نيز همين را اختيار كرده در خاتمه (مستدرك الوسائل ) (146) واللّه العالم .
سوم ـ بريد بن معاوية المعجلى مكنّى به ابوالقاسم
از وجـوه فقهاى اصحاب و ثقه و جليل القدر و از حواريين حضرت باقر و حضرت صادقعـليـهـمـا السـلام مـى بـاشـد و از بـراى او مـكـانـت ومـحـل عـظـيـم اسـت نـزد ائمـه عـليـهم السلام و از اصحاب اجماع است . حضرت صادق عليهالسلام فرمود: اوتاد زمين و اعلام دين چهار نفرند: محمّد بن مسلم و بريد بن معاويه و ليثبن البخترى المرادى و زرارة بن اعين ؛ و هم در حديثى در حقى ايشان فرموده :
( هـؤُلا ءِ الْقـَوّامـُونَ بـِالْقـِسـْطِ، هـؤُلا ءِ الْقـَوّامـُونَ بـِالصِّدْقِ، وَ هـؤُلا ءِ السـّابـِقـُونَالسّابِقُونَ اُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ. ) (147)
و هـم فـرمـوده بـشـارت دهيد مخبتين را به بهشت و اين چهار را اسم برده سپس ‍ فرموده اينچـهـار كـس نـجـبـاءاند، امناء الهى اند در حلال و حرام خدا، اگر ايشان نبودند منقطع مى شدآثـار نبودت و مندرس مى گشت .(148) وفاتش در سنه صد و پنجاه واقع شدرحـمـه اللّه ، و پسرش قاسم بن بريد نيز ثقه و از روات اصحاب حضرت صادق عليهالسلام است .(149)
چهارم ـ ابوحمزة ثمالى نام شريفش ثابت بن دينار است
ثـقـه و جـليـل القـدر و از زهـاد و مـشـايـخ كـوفـه اسـت . ازفضل بن شاذان روايت است كه گفت شنيدم از ثقه اى كه گفت شنيدم از حضرت رضا عليهالسـلام كه فرمود: ابوحمزه ثمالى در زمان خود مانند سلمان فارسى بود در زمان خود واين به آن جهت است كه خدمت كرده به چهار نفر از ما: على بن الحسين و محمّد بن على و جعفربن محمّد و مقدارى از زمان حضرت موسى بن جعفر عليهم السلام .(150)
و روايـت شـده كه وقتى حضرت امام جعفر صادق عليه السلام ابوحمزه را طلبيد چون واردشـد حـضـرت بـه او فـرمـود: ( انّى لاستريح اذا رايتك ) ؛ من استراحت و آسايش مىيابم وقتى كه تو را مى بينم .(151) و روايت شده كه ابوحمزه دختركى داشتبـر زمـين افتاد و دستش شكست ، نشان شكسته بند داد، گفت : استخوانش شكسته بايد او راجبيره كرد، ابوحمزه به حال آن دختر رقت كرد و گريست و دعا كرد، شكسته بند خواست كهدست او را به جبيره بندد ديد آثارى از شكستگى ندارد، به دست ديگرش نظر كرد ديد آنهـم عـيـبـى نـدارد! گـفـت : ايـن دخـتر عيبى ندارد!(152) وفات او در سنه صد وپـنـجاه واقع شده . و در ايام ناخوشى او ابوبصير به خدمت حضرت صادق عليه السلامرسـيـد حـضـرت احوال ابوحمزه را پرسيد، ابوبصير گفت : ناخوش بود، فرمود: هرگاهبـرگشت به نزد او از جانب من او را سلام برسان و او را بگو كه فلان ماه در فلان روزوفات خواهى كرد، گفتم : فدايت شوم به خدا ما با او انس داشتيم و او از شيعيان شما است. فـرمـود: راسـت گـفـتى ما عِنْدَنا خَيْرٌ لَكُمْ؛ آنچه نزد ما براى شما است بهتر است براىشـمـا، گـفتم : شيعه شما با شما است ؟ فرمود: هرگاه از خدا بترسد و مراقب پيغمبر خودباشد و از گناهان ، خود را نگاه دارد با ما خواهد بو در درجات ما الخ .(153)
سـيـد عـبـدالكـريـم بـن طـاوس در ( فرحة الغرىّ ) روايت كرده كه حضرت امام زينالعـابـديـن عـليـه السـلام وارد كـوفه شد و داخل شد در مسجد آن و در مسجد بود ابوحمزهثـمـالى كـه از زاهـديـن اهـل كوفه و مشايخ آنجا بود. پس حضرت دو ركعت نماز گذاشت ،ابـوحـمـزه گـفت : نشنيدم لهجه پاكيزه تر از او، نزديكش رفتم تا بشنوم چه مى گويد،شـنـيـدم مـى گـويـد: ( اِلهى اِْن كانَ قَدْ عَصَيْتُكَ فَاِنّى قَدْ اَطَعْتُكَ فى اَحَبِّ اَلاَشْياءِاِلَيْكَ. )
و ايـن دعـايى است معروف آنگاه برخاست و رفت . ابوحمزه گفت كه من عقب او رفتم تا مناخكـوفـه و آن مـكانى بود كه شتران را در آنجا مى خوابانيدند، ديدم در آنجا غلامس سياهىاسـت و بـا او است شتر گزيده و ناقه اى . گفتم : به او: اى سياه ! اين مرد كيست ؟ گفت :( اَوْ يـَخـْفـِى عـَلَيـْك شـَمـائِلُهُ عـ( ؛ از سيما و شمايلش او را نشناختى ! او على بنالحـسـيـن عـليـه السـلام اسـت ! ابـوحمزه گفت : پس خود را انداختم روى قدمهاى آن حضرتبـوسـيـدم آن را كـه آن جـنـاب نـگـذاشـت و با دست خود سر مرا بلند كرد و فرمود: مكن اىابـوحـمـزه ! سـجـود نـشـايـد مـگـر بـراى خـداونـد عـز وجـل ، گـفـتـم : يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ! براى چه به اينجا آمديد؟فـرمـود: از بـراى آنچه كه ديدى يعنى نماز در مسجد كوفه ، و اگر مردم بدانند كه چهفـضـيـلتـى اسـت در آن ، بيايند به سوى آن اگرچه به روش كودكان خود را زمين كشند،يعن يبايند هرچند در نهايت سختى باشد راه رفتن براى ايشان مانند اطفالى كه راه نيفتادهانـد نـشـسته حركت مى نمايند، پس فرمود: آيا ميل دارى كه زيارت كنى با من قبر جدم علىبـن ابـى طـالب عـليـه السلام را؟ گفتم : بلى ! پس حركت فرمود و من در سايه ناقه اوبـودم و حـديـث مـى كرد مرا تا رسيديم به غريّين و آن بقعه اى بود سفيد كه نور آن مىدرخـشيد، پس از شتر خويش پياده شد و دو طرف روى خود را بر آن زمين گذاشت و فرمود:اى ابـوحـمـزه ! ايـن قـبـر جـدّ مـن على بن ابى طالب عليه السلام است پس زيارت كرد آنحـضـرت را بـه زيـاراتـى كـه اول آن ( اَلسَّلامُ عـَلَى اَسـْمِ اللّهِ الرَّضِىِّ وَ نُورِ وَجْهِهِالْمـُضـيـى ء ) اسـت . پـس وداع كـرد بـا آن قـبـر مـطـهـر و رفت به سوى مدينه و منبرگشتم به سوى كوفه .(154)
مـؤ لف گـويـد: كـه گـذشـت در ذكر وفات حضرت صادق عليه السلام كه ابوحمزه بهزيـارت قـبـر امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليه السلام مشرف مى گشته و نزديك آن تربت مقدس ‍ مىنشسته و فقهاى شيعه خدمتش جمع مى گشتند و از جنابش اخذ حديث و علم مى نمودند.
پنجم ـ حريز بن عبداللّه سجستانى
از مـعـروفـتـريـن اصـحـاب حـضـرت صادق عليه السلام است و كتبى در عبادات نوشته ازجمهل ( كتاب صلوة ) است كه مرجع اصحاب و معتمد عليه و مشهور بوده . و در روايتمـعروفه حمّاد است كه به حضرت صادق عليه السلام گفت : ( اَنَا اَحْفَطُ كِتابَ حَريزٍفِى الصَّلوةِ. ) (155)
و بـالجمله ؛ او از اهل كوفه است لكن به جهت تجارت ، مسافرت به سجستان مى كرد به( سـجـستانى ) مشهور شد و در زمان حضرت صادق عليه السلام شمشير كشيد بهجـهـت قـتـال خـوارج سـجـسـتـان .(156) و روايت شده كه حضرت او را جدا كرد ومـحـجـوب كـرد از خـودش و او هـمـان اسـت كـه يـونـس بـن عـبـدالرحـمـن فـقـه بـسـيـار از اونقل كرده .(157)
ششم ـ حمران بن اعين شيبانى
بـرادر زراره اسـت كـه از حـواريـيـن حضرت امام محمدباقر عليه السلام و امام جعفر صادقعـليـه السـلام بـه شـمـار رفـتـه و حضرت باقر عليه السلام به او فرموده كه تو ازشيعه مايى در دنيا و آخرت . (158)
و حـضـرت صـادق عـليه السلام بعد از موت او فرموده : ماتَ وَاللّهِ مُؤ مِنا؛ به خدا قسم !بـه حالت ايمان از دنيا رفت .(159) و وقتى به حضرت صادق عليه السلامعرض كرد: ما شيعيان چه مقدار كم مى باشيم ( لَوِاجْتَمَعْنا عَلى شاةٍ ما اَفَنَيْناهاَ، )فـرمـود: مى خواهيد من عجيبتر از اين شما را خبر دهم ؟ گفتم : بلى ، فرمود: مهاجر و انصاررفتند و اشاره به دست خود فرمود مگر سه نفر، و مراد آن حضرت از اين سه نفر: سلمان، ابوذر، مقداد است ، چنانچه در روايت باقرى است :
( اِرتـَدَّ النـّاسُ اِلاّ ثـَلثـَةٌ: سـَلْمـانُ وَ اَبـُوذَرٍ وَ الْمـِقـدادُ،قـال الرّاوى فـَقـُلْتُ: عـَمّارُ! ) قالَ عليه السلام : ( كانَ حاصَ حَيْصَةً ثُمَّ رَجَعَ ثُمَّ) قال عليه السلام : ( اَنْ اَرَدْتَ الَّذى لَمْ يَشُكَّ وَ لَمْ يَدْخُلْهُ شَى ءٌ فَالْمِقْدادُ. )(160)
و وارد شـده كـه وقـتـى زراره در ايـام جـوانـى كه هنوز مو بر صورتش نروييده بود بهحـجـاز رفـت و در مـنـى خـيـمـه حـضـرت بـاقـر عـليـه السـلام را يـافـت بـه آن خـيـمـهداخـل شـد، گـفـت چـون داخـل شـدم ديـدم جـماعتى دور خيمه نشسته اند و صدر مجلس را خالىگـذاشـتـهاند و كسى در آنجا نيست و مردى هم در گوشه اى نشسته حجامت مى كند، با خودمگـفـتـم كه بايد حضرت باقر عليه السلام همين شخص باشد، به جانب آن جناب رفتم وسـلام كـردم و جواب فرمود، مقابل رويش نشست و حجّام هم پشت سرش بود، فرمود: از اولاداعـيـن مـى بـاشـى ؟ گفتم : بلى ، من زراره پسر اعين مى باشم ، فرمود: تو را به شباهتشناختم پس فرمود: آيا حمران به حج آمده ؟ گفتم : هرگز، هرگاه او را ملاقات كنى سلاممـرا بـه او بـرسـان و بگو به چه جهت حكم بن عتيبه را از جانب من حديث كردى كه ( اِنَّالاَوْصـيـاءَ مـُحـَدِّثـُونَ حـَكـَم ) و اشـبـاه او را بـهمثل اين حديث خبر مده ، زراره گفت حمد كردم خدا را و ثنا گفتم او را الخ .(161)
و در روايـت ديـگـر اسـت كـه حـضـرت صـادق عـليـه السـلاماحـوال حـمـران را از بـكـيـر بـن اعـيـن پـرسـيـد، بـكـيـر گـفـت كـهامـسـال حـج نـيـامـده بـا آنكه شوق شديدى داشت كه خدمت شما برسد و لكن سلام بر شمارسـانـيـده ، حـضـرت فـرمـود: بـر تـو و بـر او سـلام بـاد! حـمـران مـؤ مـن اسـت ازاهـل جـنـت كـه مـرتـاب نخواهد شد هرگز نه به خدا نه به خدا، خبر مده او را.(162) و روايت شده كه اسمش در كتاب اصحاب يمين است .
و روايـت شـده كـه مـوالى حـضرت صادق عليه السلام نزد آن حضرت مناظره مى نمودند وحـمـران سـاكت بود حضرت فرمود به او كه اى حمران ! چرا تو ساكتى تكلم نمى كنى ؟گـفـت : اى آقـاى مـن ! مـن قـسـم خـورده ام كه تلكم نكنم در مجلسى كه شما در آنجا باشيد،فـرمـود: مـن اذن دادم تو را در كلام ، تكلم كن .(163) و يونس بن يعقوب گفتهكـه حـمـران علم كلام را نيكو مى دانست . و حضرت صادق عليه السلام آن مرد شامى را كهبه جهت مناظره آمده بود حواله داد به حمران ، آن مرد شامى گفت : من به جهت مناظره با توآمـده ام نـه حمران ، فرمود: اگر غلبه كردى به حمران بر من غلبه كرده اى ، پس آن مردسـؤ ال كـرد و حـمـران جـواب داد چـنـدانـكـه آن مـرد خـسـتـه ومـلول شـد، حـضـرت بـه وى فـرمود: اى شامى ! حمران را چگونه ديدى ؟ گفت : حاذق است(164) ، از هرچه سؤ ال كردم از او، مرا جواب داد. (165) و بالجمله؛ روايات در مدح او بسيار است .
و حـسن بن على بن يقطين از مشايخ خود روايت كرده كه حمران و زراره و عبدالملك و بكير وعبدالرحمان اولاد اعين ، تمامى مستقيم بودند و چهار نفر ايشان در زمان حضرت صادق عليهالسـلام وفـات كـردند و از اصحاب حضرت صادق عليه السلام بودند، و زراره تا زمانحـضـرت كـاظـم عـليـه السـلام بـود و مـلاقات كرد آنچه ملاقات كرد.(166) وگـفـتـه شـده كـه حـمـران از تـابـعـيـن مـحـسـوب مـى شـود بـه جـهـت آنـكـه او ازابـوالطـفـيـل عـامـر بـن واصـله روايـت مـى كـنـد و او آخـر كـسـى اسـت از اصـحـاب حـضـرترسول صلى اللّه عليه و آله و سلم كه وفات كرده .(167)
مـؤ لف گـويـد: كـه حـمـران از عـبـيـداللّه بـن عـمـر كـهاهل سنت او را از اصحاب شمرده اند نيز روايت كرده .
شـيـخ طـبـرسـى در ( مـجـمـع البـيـان ) در سـورهمزمّل بعد از اين آيه شريفه ( اِنَّ لَدَيْنا اَنْكالا وَ حَجيمَا وَ طَعامَا ذا غُصَّةٍ ) ، فرموده :و روايـت شـده از حـمـران بـن اعـيـن از عـبـيـداللّه بـن عـمـر كـه حـضـرترسـول صلى اللّه عليه و آله و سلم شنيد كه شخصى اين آيات را قرائت كرد، حضرت ازشـنيدن آن غش ‍ كرد.(168) و روايت است كه حمران هرگاه با اصحاب مى نشستپـيـوسـتـه بـا ايـشـان از آل مـحـمـّد عليهم السلام روايت مى كرد، پس هرگاه ايشان از غيرآل مـحـمـّد چـيـزى مـى گـفـتـنـد ايـشـان را رد مـى كـرد بـه هـمـان حـديـث ازاهـل بـيـت عـليـهـم السـلام تـا سـه دفـعـه چـنـيـن مـى كـرد اگـر بـه هـمـانحال باقى مى ماندند بر مى خاست و مى رفت . (169)
مـؤ لف گـويـد: كـه قـريـب بـه هـمـيـن از سـيـد حـمـيـرىنـقـل شـده از بـعـضـى از اهـل فـضـل كـه گـفـت : در نـزد ابـوعـمـرو عـلاء نشسته بوديم ومـشـغـول مـذاكـره بـوديـم كـه سـيـد حـمـيـر وارد شـد و نـشـسـت و مـامـشـغـول شـديـم بـه ذكـر زرع و نـخل يك ساعتى ، سيد برخاست ما گفتيم : اى ابوهاشم !براى چه برخاستى ؟ گفت :

اِنّى لاَكْرَهُ اَنْ اُطيلَ بِمَجْلِسٍ
لاذِكْرَ فيهِ لا لِ مُحَمّدٍ
لا ذِكْرَ فِيهِ لاَحْمَدَ وَ وَصِيِّهِ
وَ بَنيِه ذلِكَ مَجْلِسٌ قَصْفٌ رَدٍ
اِنَّ الَّذى يَنْساهُمُ فى مَجْلِسٍ
حَتّى يُفارِقَهُ لِغَيْرُ مُسَدَّدٍ(170)
و پـسـران حـمـران و حـمـزه و مـحـمـّد و عـقـبـه تـمـامـى ازاهل حديث اند.
هفتم ـ زرارة بن اعين شيبانى است
كـه جـلالت شـاءن و عظمت قدرش زياده از آن است كه ذكر شود، جمع شده بود در او جميعخـصـال خـيـر از عـلم و فـضل و فقاهت و ديانت و وثاقت ، از حواريين صادقين عليهما السلاماسـت و او هـمـان اسـت كـه يـونـس بـن عـمـار حـديـثـى از اونـقـل كـرده بـراى حـضـرت صادق عليه السلام در باب ارث كه او از حضرت باقر عليهالسلام نقل كرده بود. حضرت صادق عليه السلام فرمود آنچه را كه زراره روايت كرده ازابوجعفر عليه السلام ، پس جايز نيست كه ما رد كنيم .(171) و روايت شده كهآن حـضـرت بـه فـيـض بن مختار فرموده كه هر وقت خواستى حديث ما را پس اخذ كن از اينشخص نشسته و اشاره فرمود به زراره .(172)
و نـيـز از آن حضرت مروى است كه درباره زراره فرمود: ( لَوْلا زُرارَةُ لَقُلْتُ اِنَّ اَحاديثَاَبى سَتَذْهَبُ. ) (173)
و گذشت در بريد كه زراره يكى از اوتاد زمين و اعلام دين است .
و هم روايت است كه وقتى حضرت صادق عليه السام به او فرمود اى زراره ! اسم تو درنـامـهـاى اهـل بهشت بى الف است ، گفت : بلى فدايت شوم اسم من عبدربّه است و لكن ملقّبشـدم بـه زراره ، و از او نقل شده كه مى گفته : به هر حرف كه از امام جعفر صادق عليهالسلام مى شنوم ايمان من زياده مى شود.(174)
و از ابـن ابـى عـمـيـر كـه از بـزرگـان فـضـلاء شـيـعـه اسـتنقل است كه وقتى به جميل بن درّاج كه از اعاظم فقها و محدثين اين طايفه است گفت كه چهنيكو است محضر تو و چه زينت دارد مجلس افاده تو، گفت : بلى ، لكن به خدا سوگند كهنـبـوديـم مـا در نـزديـك زراره مـگـر بـه مـنـزله اطـفـال مـكـتـبـى كـه در نـزد مـعـلم خـودبـاشند.(175) و ابوغالب زرارى در رساله اى كه به جهت فرزند فرزندشمـحـمـّد بـن عـبـداللّه نـوشـتـه ، فرموده : روايت شده كه زراره مردى وسيم و جسيم و ابيضاللّون بـوده و هـنـگامى كه به نماز جمعه مى رفت بر سرش برنسى بود و در پيشانيشاثـر سـجـده بـود و بر دست خود عصايى داشت ، مردم احتشام او را به پا مى داشتند و صفمـى زدنـد و نـظـر بـه حـسـن و هـيـئت و جـمـال او مـى نـمـودنـد و درجـدل و مـخـاصـمـت در كلام امتيازى تمام داشت و هيچ كس را قدرت آن نبود كه در مناظره او رامغلوب سازد الاّ آنكه كثرت عبادت او را از كلام واداشته بود و متكلمين شيعه در سلك تلاميذاو بـودنـد، هـفـتـاد سـال عـمـر كـرد، و از بـراى آل اعـيـنفـضـايـل بـسـيـارى اسـت و آنـچـه در حـق ايـشـان روايت شده زياده از آن است كه براى توبنويسم . الخ انتهى .(176)
مـؤ لف گـويد: كه وفات زراره بعد از وفات حضرت صادق عليه السلام واقع شد بهفـاصـله دو مـاه يـا كـمـتر، و زراره در وقت وفات آن حضرت مريض بود و به همان مرض ‍رحلت كرد رحمه اللّه .
و بـدان كـه بـيـت اعـيـن از بـيـوت شـريـفـه اسـت و غـالب ايـشـاناهـل حـديـث و فـقـه و كـلام بـوده انـد و اصـول تـصـانـيـف و روايـات بـسـيـار از ايـشـاننقل شده است و زراره را چند تن اولاد بود از جمله رومى و عبداللّه مى باشند كه هر دو تن ازثـقات روات اند، و ديگر حسن و حسين است كه حضرت صادق عليه السلام در حق ايشان دعاكرده و فرموده :
( اَحـاطـَهـُمَا اللّهُ وَ كَلاهُما وَ رَعاهُماَ وَ حَفِظَهُما بِصَلاحِ اَبيهِما كَما حَفِظَ الْغُلامَيْنِ. )(177)
و بـرادران زراره ، حـمـران و بـكـيـر و عـبدالرحمن و عبدالملك تمامى از اجلاء مى باشند اماحمران كه گذشت حالش و بكير همان است كه حضرت صادق عليه السلام او را ياد كرده وفـرمـوده : ( رَحـِمَ اللّهُ بـُكـَيْرا وَ قَدْ فَعَلَ ) و نيز روايت شده كه بعد از فوت اوحضرت فرموده : ( وَاللّهُ لَقَدْ اَنْزَلَهُ اللّهُ بَيْنَ رَسُولِهِ وَ اَميرِالمُؤ مِنينَ ـ صلواتُ اللّهِ وَسَلامُهُ عَلَيْهِما ) (178)
و اولاد و احفاد او اهل حديث اند، و از براى آن جناب در بيرون شهر دامغان بقعه و مزارى استمـعـروف و عبدالرحمن بن اعين همان است كه مشايخ شهادت بر استقامت او داده اند، و عبدالملكبـن اعـيـن هـمـان اسـت كـه حضرت صادق عليه السلام بر او ترحم فرموده و قبر او را درمـديـنـه بـا اصـحـاب خـود زيـارت كـرده و عـارف به نجوم بوده و فرزندش ضريس بنعبدالملك از ثقات روات است .(179)
هـشـتـم ـ صـفـوان بـن مـهران جمال اسدى كوفى است كه مكنّى به ابومحمّد و بسيار ثقه وجليل القدر است
روايـت كـرده از حـضـرت صـادق عـليه السلام و عرضه كرده ايمان و اعتقاد خود را دربارهائمه عليهم السلام به آن حضرت ، حضرت به او فرموده : رحمك اللّه .(180) و او هـمـان اسـت كـه شـتـران خـود را به هارون رشيد كرايه داد به جهت سفر حج چون خدمتحـضـرت مـوسـى بـن جـعفر عليه السلام رسيد آن جناب فرمود: اى صفوان ! هر چيز ازتونـيـكـو و جـميل است مگر يك چيز از تو و آن كرايه دادن شتر است به اين مرد يعنى هارون ،عـرض كـرد كـه مـن بـه جهت سفر معصيت و لهو و لعب كرايه ندادم و لكن كرايه دادم براىطـريـق مـكـه و خـودم هـم در كار نيستم بلكه امر دست غلامان من است ، فرمايد: آيا كرايه ازايـشـان طلب ندارى ؟ گويد: چرا، فرمايد: آيا دوست ندارى بقاى ايشان را تا كرايه توبه تو برسد؟ گويد: بلى ، فرمايد: كسى كه دوست داشته باشد بقاء ايشان را پس اواز ايـشـان است و كسى كه از ايشان باشد با ايشان وارد آتش شود، صفوان رفت و شترانخـود را بـالتـمـام فـروخت ، هارون چون مطلب را فهميد به وى گفت : به خدا قسم ! اگرنبود حسن صحبت تو، هر آينه تو را مى كشتم .(181) و اين صفوان زيارت روزاربعين امام حسين عليه السلام ، را از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده (182) و زيارت وارث (183) و دعاى معروف به ( علقمه ) را كه بعد اززيارت عاشورا مى خوانند نيز از آن حضرت نقل كرده (184) و اين صفوان مكررحضرت صادق عليه السلام را از مدينه به كوفه آورده و با آن جناب به زيارت تربتحـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام نـائل گـشـته و بر قبر آن جناب خوب مطلع بوده.(185)
و از ( كـامـل الزّيـارة ) مـروى اسـت كـه مـدت بـيـسـتسـال بـه زيـارت آن تـربيت مطهره مى رفت و نماز خود را در نزد آن حضرت به جاى مىآورد.(186) و او جـد ثـقـه جـليـل و فـقـيـهنـبـيـل شـيـخ طـايـفـه اماميه ابوعبداللّه صفوانى است كه در محضر سيف الدوله حمدانى باقاضى موصل در امامت مباهله كرد چون قاضى از مجلس برخاست تب كرد و دستش كه در مباهلهكشيده بود سياه گشت و ورم كرد و روز ديگر هلاك شد.(187)
نهم ـ عبداللّه بن ابى يعفور است
كـه ثـقـه و بـسيار جليل القدر است در اصحاب ائمه و از حواريين صادقين عليهما السلامبـه شـمـار مـى رفـت و بـسـيـار مـحبوب حضرت صادق عليه السلام بوده و حضرت از اورضـايـت داشـتـه ، چـون در مـقـام اطـاعـت و امـتـثـال امـر آن جـنـاب وقـبـول قـول آن حـضـرت خـيلى ثابت قدم بوده چنانكه روايت است كه وقتى به آن حضرتعرض كرد به خدا سوگند! اگر شما انارى را دو نصف كنى و بگويى كه اين نصف حراماسـت و ايـن نـصـف حـلال ، مـن شـهـادت مـى دهـم آنـچـه را كـه گـفـتـىحلال ، حلال است و آنچه را كه گفتى حرام ، حرام است ! حضرت دو مرتبه فرمود: خدا رحمتكند تو را.(188)
و روايـت اسـت كـه آن حـضـرت فـرمـود: مـن نـيـافـتـم احـدى را كـهقبول كند وصيت مرا و اطاعت كند امر مرا مگر عبداللّه بن ابى يعفور.(189) و اوهمان است كه دين خود را بر حضرت صادق عليه السلام عرضه كرده .(190) و همان كس ‍ است آن حضرت بر او سلام فرستاده و وصيت كرده او را به صدق حديث و اداىامانت .(191)
و بـالجـمـله ؛ در ايـام حـضـرت صـادق عـليـه السـلام ، درسـال طـاعـون وفـات كـرد و بـعـد از فـوت او حـضـرت صـادق عـليـه السـلام بـراىمفضل بن عمر مرقومه اى نوشته كه تمام آن ثناء و ترضيه است بر ابن ابى يعفور بهكـلمـاتـى كـه دلالت دارد بـر جـلالت شـاءن او بـه مـرتـبـه اى كـهعقل حيرت مى كند، از جمله آن كلمات شريفه اين است :
( وَ قـُبـِضَ صـَلَواتِ اللّهِ عَلى رُوحِهِ مَحْمُودَ الاَثَرِ مَشْكُورَ السَّعْىِ مَغْفُورا لَهُ مَرْحُومابـِرضـَى اللّهِ وَ رَسـُولِهِ وَ اِمـامـِهِ عَنْهُ فُبِولادَتى مِنْ رَسُولِ اللّهِ صلى اللّه عليه و آله وسلم ماكا نَ فِى عَصِرِنا اَحَدٌ اَطْوَعَ للّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لاِمامِهِ مِنْهُ فَماَ زالَ كَذلِكَ حَتّى قَبْضَهُاللّهُ اِلَيْهِ بِرَحْمَتِهِ وَ صَيِّرَهُ اِلى جَنَّتِهِ الخ . ) (192)
دهم و يازدهم ـ عمران بن عبداللّه بن سعد اشعرى قمى و برادرش عيسى بن عبداللّه است
كه هر دو از اجلاء اهل قم و از دوستان حضرت صادق عليه السلام و از محبوبين آن حضرتبـوده انـد و حـضـرت ، ايـشان را خيلى دوست مى داشت ، و هر وقت بر آن حضرت به مدينهوارد مى شدند از ايشان تفقد مى فرموده و احوالاهل بيت و اقوام و خويشان و بستگان آنها را مى پرسيده ، و وقتى عمران بر حضرت صادقعـليـه السـلام وارد شـد آن جـنـاب از او احـوال پـرسـى فـرمود و با او نيكويى و بشاشتفـرمـود چون برخاست برود ( حمّادناب ) از آن حضرت پرسيد كه كيست اين شخصكـه ايـن نـحـو بـا او نـيـكـويـى كـرديـد؟ فـرمـود: ايـن ازاهـل بيت نجباء است ، يعنى از اهل قم كه اراده نمى كند ايشان را جبّارى از جبابره مگر آن كهخدا او را در هم مى شكند.(193)
و روايـت شـده كـه وقـتـى آن حـضـرت مـيـان ديـدگـان عـيسى را بوسيد و فرمود: تو از مااهـل بـيـت مـى بـاشـى .(194) و ايـن عـمـران هـمان است كه حضرت صادق عليهالسلام از او خواسته بود كه چند خيمه براى آن حضرت درست كند، او درست كرد و آورد درمـنى براى آن جناب نصب نمود، يك خيمه زنانه و يك خيمه مردانه و يك خيمه براى قضاىحاجت ، چون حضرت صادق عليه السلام با اهل بيت خود وارد شد، پرسيد اين خيمه ها چيست؟ گـفـتـنـد: عـمـران بـن عـبـداللّه قـمـى بـراى شـمـا درسـت كـرده ، حـضـرت در آنـجـانازل شد و عمران را طلبيد و فرمود: اين خيمه ها به چند از كار درآمده ؟ گفت : فدايت شومكرباسهاى آن از صنعت خودم است و من اينها را براى شما به دست خود درست كرده ام و بهرسـم هـديـه بـراى آن حـضـرت آورده ام و دوسـت دارم فـدايـت شـومقـبـول فـرمـايـيـد و من آن مالى را كه فرستاده بوديد براى اين كار رد كردم پس حضرتدسـت او را گـرفـت و فـرمـود: سـؤ ال [ درخواست ] مى كنم از خدا كه صلوات بفرستد برمـحـمـّد و آل مـحـمّد و آنكه تو را و عترت تو را در سايه رحمت خود درآورد روزى كه سايهنباشد جز سايه او.(195) و پسر عمران ( مرزبان ) از راويان اصحابابـوالحـسـن الرضا عليه السلام و صاحب كتاب است وقتى خدمت آن جناب عرض مى كند كهسـؤ ال مـى كـنـم شـمـا را از اهم امور نزد من آيا من از شيعه شما مى باشم ؟ فرمود: بلى ،گفت : اسم من مكتوب است نزد شما؟ فرمود: بلى .(196)
دوازدهم ـ فضيل بن يسار البصرى ابوالقاسم
ثقه جليل القدر از روات و فقهاء اصحاب صادقين عليهما السلام و از اصحاب اجماع است، يـعنى از كسانى كه اجماع كرده اند اصحاب ما بر تصديق او و اقرار كرده اند به فقهاو. و روايـت اسـت كـه حـضـرت صـادق عليه السلام هرگاه او را مى ديد كه رو مى كند مىفـرمـود: ( بـَشِّرِ الْمـُخـْبـِتـيـنَ ) هركه دوست دارد كه نظر كند به سوى مردى ازاهـل بـهـشـت پـس نـظـر كـنـد بـه سـوى ايـن مـرد.(197) و مـى فـرمـود كـهفـضـيـل از اصـحـاب پـدر مـن اسـت و من دوست مى دارم كه آدمى دوست بدارد اصحاب پدرشرا.(198) و در زمان حضرت صادق عليه السلام وفات كرد و آن كسى كه او راغـسـل داده بـود بـراى آن حـضـرت نـقـل كـرده كـه در وقـتغـسـل فـضـيـل دسـتـش سـبـقـت مـى كـرد بـر عـورتـش حـضـرت فـرمـود: خـدا رحـمـت كـنـدفضيل را او از ما اهل بيت بود.(199)
( وَ رُوِىَ عَنِ الفُضَيْلِ قالَ: قُلْتُ لاَبى عَبْدِاللّهِ عليه السلام ما يَمْنَعْنى مِنْ لِقائِكَاِلاّ اءَنـّى مـا اَدْرى مـا يـُوافـِقـُكَ مـِنْ ذلِكَ؟ قـالَ فـَقـالَ عـليه السلام : ذلِكَ خَيْرٌ لَكَ. )(200)
و پسران فضيل : قاسم و علاء و نواده او محمّد بن قاسم جميعا از اجلاء و ثقات اصحاب مىباشند ـ رضوان اللّه عليهم اجمعين ـ.

next page

fehrest page

back page