بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب منتهی الامال قسمت دوم, حاج شیخ عباس قمی ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     BAB10001 -
     BAB10002 -
     BAB10003 -
     BAB10004 -
     BAB10005 -
     BAB10006 -
     BAB10007 -
     BAB10008 -
     BAB10009 -
     BAB11001 -
     BAB11002 -
     BAB11003 -
     BAB11004 -
     BAB11005 -
     BAB12001 -
     BAB12002 -
     BAB12003 -
     BAB12004 -
     BAB13001 -
     BAB13002 -
     BAB13003 -
     BAB14001 -
     BAB14002 -
     BAB14003 -
     BAB14004 -
     BAB14005 -
     BAB14006 -
     BAB14007 -
     BAB14008 -
     BAB14009 -
     BAB14010 -
     BAB14011 -
     BAB80001 -
     BAB80002 -
     BAB80003 -
     BAB80004 -
     BAB80005 -
     BAB80006 -
     BAB80007 -
     BAB90001 -
     BAB90002 -
     BAB90003 -
     BAB90004 -
     BAB90005 -
     BAB90006 -
     BAB90007 -
     BAB90008 -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT1001 -
     FOOTNT1101 -
     FOOTNT1201 -
     FOOTNT1301 -
     FOOTNT1401 -
     FOOTNT901 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

مـسـعـودى گـفـتـه كـه دفن كردند آن حضرت را در بقيع نزد پدر و جدش و سن آن حضرتشـصـت و پـنـج سـال بود.(110) و گفته شده كه آن حضرت را زهر دادند و درقبور ايشان در آن موضع از بقيع سنگ مرمرى است كه بر آن نوشته اند:
( بـِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ: اَلْحَمْدُللّهِ مُبيدَ الاُمَمِ وَ مُحْيِىِ الرِّمَمِ هذا قَبْرُ فاطِمَةَ بِنْتَرَسُولِ اللّهِ صَلِى اللّه عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمينَ وَ قَبْرُ الْحَسَنِ بْنِ عَلىِّبـْنِ اَبى طالِبٍ وَ عَلىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلىِّ بْنِ اَبِى طالِبٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عِلي وَ جَعْفَرِبْنِ مُحَمَّدٍ رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ، انتهى وَ اَقُولُ ـ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِمْ اَجمعينَ ) و روايت شدهكـه شـخـصـى ابـوجـعـفـر نـام وافـد اهـل خـراسـان بـود و جـمـاعـتـى ازاهل خراسان نزد او جمع شدند و از او درخواست كردند كه اموالى و متاعى بود كه بايد بهحـضـرت صـادق عـليـه السـلام بـرسـد آنـهـا را بـا خـودحمل كند و براى آن حضرت ببرد با مسائلى كه بعضى استفتاء بود و پاره اى در مشاوره .ابـوجـعـفـر آن امـوال و سـؤ الات را بـا خـود حـمـل كـرده و حركت كرد چون وارد كوفه گشتمـنـزل كـرد و بـه زيـارت قبر اميرالمؤ منين عليه السلام رفت ، ديد در ناحيه قبر، شيخىنـشـسـتـه و جماعتى دور او حلقه زده اند. همين كه از زيارت خود فارغ شد به قصد ايشانرفـت ديـد كـه ايشان فقهاء شيعه مى باشند و از آن شيخ استماع فقه مى كنند از آن جماعتپرسيد كه اين شيخ كيست ؟ گفتند: ابوحمزء ثمالى است . گفت من نزد آنها نشستم .
مـؤ لف گـويد: كه قبر اميرالمؤ منين عليه السلام از زمان وفاتش تا زمان حضرت صادقعـليـه السـلام پـنـهـان و مـخـفـى بـود و كـسـى مـطـلع بـر آن نـبـود جـز اولاد واهـل بـيـت آن حـضـرت و حضرت امام زين العابدين و امام محمدباقر عليهم السلام مكرر بهزيـارتـش مى رفتند و بسيار بود كه با آنها صاحب روحى نبود مگر شتر ايشان و لكن درزمان حضرت صادق عليه السلام شيعيان قبر آن حضرت را شناختند و به زيارتش ‍ مشرفمى گشتند و سببش آن بود كه حضرت صادق عليه السلام در ايامى كه در حيره بود مكرربه زيارت آن قبر شريف مى رفت و غالبا بعضى از مخصوصان اصحاب خود را همراه مىبـرد و مـدفـن امـيـرالمـؤ مـنين عليه السلام را به ايشان مى نمود و اين بود تا ايام هارونرشيد كه يك باره قبر مبارك ظاهر شد و مزار قاصى و دانى گشت . و اما ابوحمزه ثمالى، پـس او در خـدمـت امام زين العابدين عليه السلام به زيارت آن قبر شريف مشرف گشتهبود چنانچه در فصل هشتم بيايد ذكرش .
بـالجـمله ؛ آن مرد خراسانى مى گويد در اين بين كه ما نشسته بوديم مردى اعرابى واردشد و گفت : ( جِئْتُ مِنَ الْمَديْنَةِ وَ قَدْ ماتَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عليه السلام ) ؛ يعنى مناز مدينه مى آيم و جعفر بن محمّد عليه السلام وفات كرد! ابوحمزه از شنيدن اين خبر وحشتاثـر نـعـره زد و دو دسـت خـود را بـر زمـيـن زد، آن وقـت سـؤال كـرد از آن اعـرابـى كـه آيـا شـنـيدى كه كى را وصى خويش كرد؟ گفت : وصى خود راقـرار داد، پـسـرش عـبـداللّه و پـسـر ديـگـرش مـوسـى عليه السلام ، و منصور خليفه را،ابـوحـمـزه گفت : حمد خدا را كه ما را هدايت كرد و نگذاشت كه گمراه شويم ! ( دَلَّ عَلَىالصَّغـيـرِ وَ بـَيَّنَ عـَلَى الْكَبيرِ وَ سَتَرَ الاَمْرَ الْعَظيمَ ) ، پس ابوحمزه رفت نزد قبرامـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام و مـشـغـول نـمـاز شـد مـا نـيـزمشغول به نماز شديم ، پس من رفتم نزد او و گفتم : تفسير كن براى من اين چند كلمه كهگـفـتـى . پـس ‍ ابوحمزه تفسير كرد كلام خود را به چيزى كه حاصلش اين است كه وصيتمـنـصـور ظـاهـر اسـت كـه بـراى تـقـيـه اسـت كـه وصـى او را بـهقتل نرساند و فرزند كوچك كه امام موسى است با فرزند بزرگتر كه عبداللّه است ذكركـرد تا مردم بدانند كه عبداللّه قابل امامت نيست ؛ زيرا كه اگر فرزند بزرگ علتى دربـدن و ديـن نـداشـتـه بـاشـد مـى بـايـد كـه او امـام بـاشـد. و عـبـداللّه در بـدنفـيـل پـا بـود و ديـنش ناقص بود و جاهل بود به احكام شريعت ، اگر او علتى نمى داشتبه او اكتفا مى كرد، پس از آنجا دانستم كه امام موسى عليه السلام است و ذكر آنها براىمصلحت است .(111)
شيخ كلينى و شيخ طوسى و ابن شهرآشوب روايت كرده اند از ابوايوب جوزى كه گفت :شـبـى ابـوجعفر دوانيقى در ميان شب فرستاد و مرا طلبيد، چون رفتم ديدم كه بر كرسىنـشسته و شمعى در پيش او نهاده اند و نامه در دست دارد و مى خواند، چون سلام كردم نامهرا پـيـش مـن انداخت و گريست و گفت : اين نامه محمّد بن سليمان است و خبر وفات امام جعفرصادق عليه السلام را نوشته است ؛ سپس سه نوبت گفت ( اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ) و گفت مثل جعفر كجا به هم مى رسد، پس گفت : بنويس كه اگر يك كس را بخصوصوصـيـت كـرده اسـت او را بـطلب و گردن بزن . بعد از چند روز جواب نامه رسيد كه پنجنـفـر را وصـى كـرده اسـت خـليفه و محمّد بن سليمان والى مدينه و دو پسر خود عبداللّه ومـوسـى و حـمـيـده مـادر موسى را. چون نامه را منصور خواند گفت : اينها را نمى توان كشت!(112)
عـلامـه مـجـلسـى رحمه اللّه فرموده كه حضرت به علم امامت مى دانست كه منصور چنين ارادهخـواهـد كـرد آن جـمـاعـت را حـسـب ظـاهـر در وصـيـت شـريـك كـرده بـود،اول نـامه او را نوشته بود و در باطن امام موسى عليه السلام مخصوص بود به وصيت ،و از اين وصيت نيز اهل علم مى دانستند كه وصايت و امامت مخصوص آن حضرت است چنانچه ازروايت ابوحمزه كه گذشت معلوم گشت .(113)
فصل هفتم : در ذكر اولاد و احفاد امام جعفر صادق عليه السلام
شـيـخ مـفـيـد رحـمـه اللّه فـرمـوده حـضـرت صـادق عـليـه السـلام را ده تـن اولاد بـود:اسـمـاعـيـل و عبداللّه و امّ فروه ـ مادر اين سه نفر فاطمه دختر حسين بن على بن الحسين بنعـلى بـن ابـى طـالب عليهم السلام بوده ـ و ديگر موسى عليه السلام و اسحاق و محمّد ـكه مادر ايشان امّ ولده بوده ـ و عباس و على و اسماء و فاطمه ـ كه هر يك از ام ولدى بودهاند ـ و اسماعيل از همه برادران بزرگتر بوده و حضرت صادق عليه السلام او را بسياردوسـت مـى داشت و شفقت و مهربانى بر او بسيار مى نمود. و گروهى از شيعه را گمان آنبود كه اسماعيل قائم به امر خلافت و امامت خواهد بود بعد از حضرت صادق عليه السلامبـه سبب آنكه بزرگتر اولاد آن جناب بود و محبت و اكرام پدر بر او بيشتر بود، لكن درحـيـات حـضـرت صادق عليه السلام در قريه عريض از دنيا رفت و مردمان جنازه او را بهسـر دوش تا مدينه آوردند و در بقيع مدفون گشت . و روايت شده كه حضرت صادق عليهالسـلام بـر مـرگ اسـمـاعـيل جزع شديدى نمود و حزن و اندوهش بر او عظيم گشت و بدونكفش و ردا مقدم سرير او مى رفت و چند دفعه امر فرمود سرير او را بر زمين نهاد و نزديكجـنـازه مـى آمـد و صـورت او را باز مى كرد و بر او نظر مى نمود و مراد آن حضرت از اينكـار آن بود تا امر وفات اسماعيل بر همه مردم مكشوف شود و دفع شبهه شود از كسانىكه معتقد به حيات اسماعيل و خلافت او بعد از پدر مى باشند.(114)
مـؤ لف گـويـد: كـه احاديث به اين مضمون بسيار است و شيخ صدوق روايت كرده است كهحـضـرت صـادق عـليـه السـلام بـه سـعـيـد بـن عـبـداللّه اعـرج فـرمـود كـه چـوناسـمـاعيل وفات يافت گفتم جامه اى را كه روى او كشيده بودند بردارند، چون صورت اورا مكشوف كردند جبهه و زنخ و گلوى او را بوسيدم پس گفتم او را بپوشانند، باز گفتمكه جامه را از روى او برداشتند ديگرباره جبين و زنخ و گلوى او را بوسه دادم پس گفتماو را بـپـوشانيدند و غسل دادند چون از كار غسل او فارغ شدند نزديك او رفتم ديدم كه اورا در كـفـن پيچيده اند گفتم صورت او را از كفن بيرون كردند باز جبين و زنخ و گلوى اورا بـوسـيـدم و او را تـعـويذ كردم پس گفتم او را در كفن كنند. راوى گفت پرسيدم به چهچيز او را تعويذ كرديد؟ فرمود: به قرآن .(115)
و روايـت شـده كـه بـه حـاشـيـه كـفـنـش نـوشـت : (اِسـْمـاعـيل يَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللّهُ. ) و خواند يكى از شيعيان خود را و درهمى چند به اوداد و امـر كـرد كـه حـج كـنـد بـا آن از جـانـب پـسـرشاسـمـاعـيـل و فـرمـود كـه هـرگـاه تـو حـج بـگـزارى از جـانـب او نـه سـهـم ثـوابمال تو است و يك سهم مال اسماعيل .
سـيـد ضـامـن بـن شـدقـم در ( تـحـفـة الا زهـار ) گـفـتـه كـه وفـات كـرداسـمـاعـيـل در سـنـه صـد و چـهـل و دو؛ و در سـنـه پـانـصـد وچـهـل و شـش حـسين بن ابى الهيجاء وزير عبيدلى به مدينه رسيد پس بنا كرد بر مشهدشقـبـّه اى .(116) و ذكـر كـرده ابـن شـيـبـه كـه ايـنمحل خانه زيد شهيد پسر امام زين العابدين عليه السلام بوده .
و بالجمله ؛ شيخ مفيد فرموده : چون اسماعيل از دنيا رفت كسانى را كه اعتقاد بر خلافت اوبود بعد از پدر از اين اعتقاد منصرف شدند مگر نادرى از مردمان اباعد كه از خواص رواتنـبـودنـد بـه هـمـان اعـتـقـاد مـانـدنـد و قـائل بـه حـيـاتاسماعيل گشتند و چون حضرت امام صادق عليه السلام از دنيا رحلت فرمود جمله اى از مردمقـائل بـه امـامـت حـضـرت موسى بن جعفر عليه السلام شدند و مابقى هم دو فرقه شدندفـرقـه اى گـفـتـنـد اسـمـاعـيـل امـام بـوده و امـامـت بـعـد از اومـنـتـقـل بـه مـحـمـّد بـن اسـمـاعـيـل شـده اسـت . و فـرقـه ديـگـر گـفـتـنـد كـهاسـمـاعـيـل زنـده اسـت و ايـشـان مـردمـانـى قليل هستند كه گمانشان اين است كه امامت بعد ازاسماعيل در اولاد و احفاد او است تا آخر زمان .(117)
مـؤ لف گـويـد: سـلاطـيـن فـاطـمـيـه كـه در ديـار مـغـرب سـلطـنـت داشـتـنـد از اولاداسـمـاعـيـل انـد. اول ايـشـان عـبـيـداللّه بـن مـحـمـّد بـن عـبـداللّه بـن احـمـد بـن مـحـمـّد بـناسـمـاعـيـل بـن الامـام جـعـفـر الصـادق عـليـه السـلام مـلقـب بـه المـهـدى بـاللّه ،اول كـسـى اسـت كـه از آل اسـمـاعـيل در ديار مغرب و مصر خليفه شدند در زمان دولت بنىعـبـاس و مـدت دويـسـت و هـفـتـاد و چـهـار سـال پـادشـاهـى كـردنـد واول سـلطـنـت ايـشـان در زمـان مـعـتـمـد و مـعـتـضـد بـوده كـهاوايل غيبت صغرى باشد و عدد ايشان چهارده است و ايشان را اسماعيليه و عبيديه مى گفتند.قاضى نوراللّه گفته كه قرامطه وراى اسماعيليه طايفه ديگرند و عباسيان و هواخواهانايشان از كمال بغض و عداوت قرامطه را داخل اسماعيليه ساختند.(118)
فـقير گويد: كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام در اخبار غيبيه خود اشاره به عبيداللّهمذكور كرده در آنجا كه فرموده :
( ثُمَّ يَظْهَرُ صاحِبُ القَيْرَوان الْغَضُّ البَضُّ، ذُوالنَّسَبِ المَحْضِ، المُنْتَجَبُ مِنْ سُلالَةِذِى البَداءِ، المُسَجّى بِالرِّداء. ) (119)
( قـيـروان ) شهرى است به مغرب و همان جايى است كه عبيداللّه مهدى در حدود آنقـلعـه اى بـنـا كـرد و آن را بـه ( مهديه ) موسوم ساخته و مراد از ( ذى البداء) و ( مسجّى برداء ) اسماعيل بن جعفر عليه السلام است .
( قالَ ابْنُ اَبِى الْحَديدِ: وَ كانَ عُبَيْدِاللّهِ الْمَهْدِىُّ اَبْيَضُ مُتْرَفا مُشَرَّبا بِحُمْرَةٍ رَخْصَالْبـَدَنِ، تـارَّ الاَطـرافِ، و ذُوالْبـَداءِ اِسـْمـاعـيـلُ بـْنُ جـَعـْفـَرِ بـْنِ مُحَمَّدٍ عليهم السلام وَ هُوَالْمـُسـَجـّى بـِالرِّداء؛ لاَنَّ اَبـاهُ اَبـاعـَبْدِاللّهِ جَعْفَرَا عليه السلام سَجّاهُ بِرِدائِهِ لَمّا ماتَ وَاَدْخَلَ اِلَيْهِ وُجُوهَ الشّيعَةِ يُشاهِدُونَهُ لِيَعْلَمُوا مَوْتَهُ وَ تَزوُلَ عَنْهُمْ الشُبّْهةُ فى اَمْرِهِ اِنتهى. ) (120)
و امـا عـبداللّه بن جعفر پس او بعد از اسماعيل بزرگتر بود از ساير برادران خويش و اورا نزد پدر چندان مكانت و منزلتى نبود و در اعتقاد متهم بر مخالفت با پدر بوده و گفتهشـده كـه بـا ( حـشـويـّه ) خـلطـه و آمـيـزش داشـت وميل به مذهب مرجئه داشت و بعد از فوت پدر ادعاى امامت نمود و حجتش بر امامت كبر سن بود.بـه ايـن سبب جماعتى از اصحاب حضرت صادق عليه السلام او را متابعت كردند و چون اورا امتحان كردند دست از او كشيدند و به امامت برادرش موسى عليه السلام رجوع كردند ازبسيارى براهين و دلالات باهرات كه از حضرت مشاهده كردند، بلى قليلى از مردم به هماناعـتـقـاد مـانـدنـد و امامت عبداللّه را اختيار كردند و ايشان را ( فطحيّه ) گويند، و اينلقـب از آن يـافـتـنـد كـه بـه امـامـت عـبـداللّه قـائل شـدنـد؛ چـه آنـكـه عـبـداللّه اَفـْطـَحـُالرِّجـْل بـود، يعنى فيل پا، و بعضى گفته اند كه ايشان را فطحيّه گفتند به سبب آنكهداعى ايشان بر امامت عبداللّه مردى بوده كه او را عبداللّه بن فطيح مى گفتند.(121)
قـطب راوندى روايت كرده از مفضل بن عمر كه چون حضرت صادق عليه السلام وفات كردعبداللّه افطح پسر آن حضرت ادعاى امامت كرد. حضرت امام موسى عليه السلام امر فرمودهـيـزم بـسـيـارى آوردنـد و در وسـط خـانـه ريـختند، آنگاه فرستاد به نزد عبداللّه و او رابطلبيد. عبداللّه به منزل آن حضرت آمد و در آن وقت در خدمت حضرت جماعتى از وجوه اماميهبـودنـد هـمـيـن كـه عـبداللّه نشست ، حضرت امر فرمود كه آتش در آن هيزمها افكندند هيزمهاشـروع كـرد به سوختن و مردم نمى دانستند سبب آن را تا آنكه هيزمها تمامى آتش شد. پسبـرخـاسـت موسى بن جعفر عليه السلام با جامه هاى خود در ميان آتش نشست و رو كرد بهمـردم حـديـث گـفـتن تا يك ساعت ، سپس برخاست و جامه خود را تكانيد و آمد به مجلس خود!آنـگاه فرمود به برادرش عبداللّه : اگر چنانچه تو امام مى باشى بعد از پدرت بنشيندر مـيـان آتـش ! آن جـمـاعت گفتند: ديديم عبداللّه رنگش تغيير كرد و برخاست در حالى كهردايـش بـر زمـيـن كـشـيـده مـى شـد و از خـانه حضرت بيرون رفت . و عبداللّه بعد از پدربزرگوارش مدت هفتاد روز زنده بود و وفات كرد.(122)
و روايـت شـده كـه امـام جـعـفـر صادق عليه السلام به امام موسى عليه السلام فرمود: اىپسر جان ! به درستى كه برادر تو مى نشيند به جاى من و ادعا مى كند امامت را بعد از من، مـنـازعـه مـكـن بـا او بـه كـلمـه اى ؛ زيـرا كـه او اول كـسـى اسـت ازاهل بيت من كه به من ملحق مى شود.(123)
مؤ لف گويد: كه سيد ضامن بن شدقم مدنى در ( تحفة الا زهار ) گفته كه عبداللّهپـسـر امـام جـعـفر صادق عليه السلام وفات كرد در بلده بسطام و قبرش ‍ معروف است درآنجا مقابل قبر على بن عيسى بن آدم بسطامى .(124) فقير گويد: آنچه براىمـن نـقـل شـده آن اسـت كـه قـبـرى كـه در بـسـطـام اسـتمـقـابـل قـبر ابويزيد بسطامى ، قبر محمّد پسر عبداللّه مذكور است نه قبر پدرش واللّهالعالم .
و اسحاق بن جعفر مردى بود از اهل فضل و صلاح و روع و اجتهاد. و روايت كرده اند مردم ازاو حـديـث و آثـار، و ابـن كـاسـب هـرگـاه از او حـديـثـىنـقـل مى كرد، مى گفت : حديث كرد مرا ثقه رضى اسحاق بن جعفر عليه السلام ، و اسحاققـائل بـود بـه امـامت برادرش موسى بن جعفر عليه السلام . و روايت كرده از پدرش نصّبر امامت برادرش حضرت موسى بن جعفر را، و صاحب ( عمدة الطالب ) گفته كه اواشـبـه مـردم بـه رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم و مادر او مادر امام موسى عليهالسـلام بـود، و اسـحـاق محدّثى جليل بود و طايفه اى از شيعه ادعا كردند در او امامت را واعقاب او را از محمّد و حسين و حسن است .(125)
مـؤ لف گـويـد: بـه اسـحـاق بـن جـعـفـر منتهى مى شود نسب بنى زهره كه خانواده جليلىبـودنـد در حـلب و از جـمـله ايـشـان اسـت ابـوالمـكـارم حـمـزة بـن على بن زهرء حلبى عالمفـاضـل جـليـل صـاحـب تـصـنـيـفـات كثيره در كلام و امامت و فقه و نحو كه از جمله ( غنيةالنّزوع الى علمى الاصول و الفروع ) است و او و پدر و جدش و برادرش عبداللّه بنعـلى و بـرادرزاده اش مـحـمّد بن عبداللّه از اكابر فقهاء اماميه اند. و بنوزهره كه آية اللّهعـلامـه حـلّى اجـازه كـبـيـره مـعـروفـه را بـراى ايـشـان نـوشـتـه ، سـيـدجـليـل حـسـيـب صـاحـب نـفـس قـدسـيـه و ريـاسـت انـسـيـه ،افضل اهل عصر خود علاء الدّين ابوالحسن على بن ابراهيم بن محمّد بن ابى على الحسين بنابى المحاسن زهره و فرزند معظمش شرف الدّين ابوعبداللّه حسين بن على و برادرش سيدمـعـظم ممجد بدر الدّين ابوعبداللّه محمّد بن ابراهيم و دو پسرش ابوطالب احمد بن محمّد وعـزالدّيـن حـسـن بـن مـحـمـّد مـى بـاشـنـد كـه عـلامـه ايـشـان راتجليل تمام نموده و تمامى را اجازه داده و صورت آن اجازه در مجلد آخر بحار مذكور است ،و سـعـيـد شـريـف تـاج الدّيـن بن محمّد بن حمزة بن زهره در كتاب ( غاية الا ختصار فىاخبار البيوتات العلوية المحفوظة من الغبار ) در ذكر بيت اسحاقيين گفته : حمد خدا راكـه مـا را از بـيـت زهـره قـرار داد كه نقباء حلب مى باشند. جد ايشان زهرة بن ابى المواهبعـلى نـقـيـب حـلب ابـن مـحـمّد نقيب حلب ابن ابى سالم محمّد مرتضى مدنى است كه از مدينهمـنـتـقـل شده به حلب ابن احمد مدنى كه مقيم به حرّان بوده ابن امير شمس الدّين محمّد مدنىابـن الا مـير الموقر الحسين بن اسحاق المؤ تمن ابن الا مام جعفر صادق عليه السلام است وگفته كه بيت زهره در حلب و در ديار حلب اشهرند از هر مشهورى ، و از ايشان است شريفابـوالمـكـارم حـمـزة بـن عـلى بـن زهـره سـيـد جـليـل كـبـيـر القـدر عـظـيـم الشـاءن عـالمكـامـل فـاضل مدرس مصنف مجتهد كه عين اعيان سادات و نقباء حلب ، صاحب تصنيفات حسنه واقـوال مـشـهوره است و از براى او كتبى است ، قدّس اللّه روحه و نوّر ضريحه ، قبرش درحلب پايين جبل جوشن نزد مشهد سقط حسين عليه السلام است و قبرش معروف است و نوشتهشـده بـر آن اسـم و نـسـب او تـا امـام صـادق عـليـه السـلام و تـاريـخ موت او نيز، انتهى.(126)
مـؤ لف گـويـد: كـه تاريخ موت او سنه پانصد و هشتاد و پنج است و تاريخ ولادتش ماهرمـضـان سـنـه پـانـصـد و يـازده ، و قـصـه مـشـهـد سـقـط درجبل جوشن گذشت در مجلّد اول در سير اهل بيت امام حسين عليه السلام از كوفه به شام .
بـدان كـه زوجـه اسـحاق بن جعفر، عليا مخدّره نفيسه بنت حسن بن زيد بن حسن بن على بنابى طالب عليهم السلام است كه به جلالت شاءن معروف است ، در سنه دويست و هشت درمـصـر وفات كرد و در آنجا به خاك رفت ، و مصريين را اعتقاد تمامى است به او و معروفاسـت كـه دعـا در نـزد قـبر او مستجاب مى شود و شافعى از او اخذ حديث كرده .(127)
سـيد مؤ من شبلنجى در ( نورالا بصار ) و شيخ محمّد صبّان در ( اسعاف الراغبين) نـقـل كـرده انـد كـه سـيـده نـفـيـسـه مـتـولد شـد بـه مـكـه در سـنـه صـد وچـهـل و پـنـج و نـشو و نما كرد در مدينه به عبادت و زهد. روزها روزه مى داشت و شبها بهعـبـادت قـيام مى نمود و صاحب مال بود و احسان مى كرد به زمين گيران و مريضان و عموممردم و سى مرتبه به حج مشرف شد كه اكثرش پياده بود.(128)
از زيـنـت دخـتـر يـحـيـى بـرادر نـفـيـسـه نـقـل شـده كـه مـن خـدمـت كـردم عـمـه ام نـفـيـسـه راچـهـل سـال پـس نـديـدم او را كـه شـب بـخـوابـد و روزهـا افطار بنمايد، و پيوسته قائماللّيـل و صـائم النـّهـار بـود، گفتم به وى كه با خودت مدارا نمى كنى ؟ گفت : چگونهرفـق و مـدارا كـنـم بـا نـفـسـم و حـال آنـكـه در جلو، عقبات دارم كه قطع آنها نمى كنند مگرفـائزون ، و جـنـاب نـفيسه از شوهرش اسحاق دو فرزند آورد: قاسم و ام كلثوم و از آنهاعـقـبـى نـشـد. وقـتـى بـا شـوهـرش بـه زيـارت حـضـرت ابـراهـيـمخـليـل عـليـه السـلام مـشـرف شـد و در مـراجـعـت ، بـه مـصـر تـشـريـف آورد و در خـانـه اىمنزل فرمود، و اهل مصر را در حق آن مخدره عقيدت زياد شد و از او خواهش توقف نمودند و بهقـصـد زيـارت او مـشـرف مـى شدند و از او بركات مى ديدند و در مصر تا در آنجا وفاتكرد.(129)
و نـقـل كـرده كـه آن مـخـدره قـبـرى براى خود به دست خود كنده بود و پيوسته در آن قبرداخـل مـى شده و نماز مى خوانده و قرآن تلاوت مى كرده تا آنكه شش هزار ختم قرآن در آنقبر نموده ! و در ماه رمضان سنه دويست و هشت وفات كرد و در وقت احتضار روزه بود او راامـر بـه افـطـار نـمـودنـد، فـرمـود: واعـجـبـا! سـىسال است تا به حال كه از خداوند تعالى مسئلت مى كنم كه با حالت روزه از دنيا برومو حال كه روزه هستم افطار كنم ! پس شروع كرد به خواندن سوره انعام و چون رسيد بهآيـه مـبـاركـه ( لَهـُمْ دارُالسَّلامِ عـِنْدَ رَبِّهِم ) .(130) وفات كرد، و چونوفات كرد مردم اجتماع كردند از قرى و بلدان و روشن كردند شمع هاى بسيار در آن شب وشـنـيـده مـى شـد گـريـه از هـر خـانـه كـه در مـصـر بـود و بـزرگ شـد غصه و حزن براهـل مـصـر و نـمـاز گـذاشـتـنـد بـر آن مـخـدره بـه جـمـعـيـتـى كـهمثل آن ديده نشده بود به طورى كه پر كرد فلوات و قيعان را پس دفن شد در همان قبرىكه حفر كرده بود به دست خود در خانه خودش به درب السّباع در مراغه .
و نقل كرده كه بعد از وفات او شوهرش اسحاق مؤ تمن خواست كنته او را به مدينه معظمهنقل كند و در بقيع دفن نمايد اهل مصر مستدعى شدند كه آن مخدره را در مصر بگذارد براىتـبـرك و تـيـمن و مالى بسيارى هم بذل كردند. اسحاق راضى نشد تا آنكه در خواب ديدرسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم را كـه فـرمـود: مـعـاوضـه مـكـن بـااهل مصر در باب نفيسه ! همانا رحمت نازل مى شود برايشان به بركت او و كراماتى از آنمخدره نقل كرده بلكه كتابى در مآثر او نوشته شده موسم به ( مآثرالنّفيسة ) .
و مـحـمـّد بـن جـعـفـر را ( ديـبـاجـه ) مـى گـفـتـنـد بـه جـهـت حـسـن وجـمـال و بـهـاء و كـمـال او؛ و مـردى سـخـى و شـجـاع بود و با راءى زيديه در خروج بهشمشير موافقت داشت ، و در ايام ماءمون سنه صد و نود و نه در مدينه خروج كرد و مردم رابه بيعت خود خواند، اهل مدينه با او بيعت به امارت مؤ منين كردند و او مردى قوى القلب وعـابـد بـود و پـيـوسـتـه يـك روز روزه مـى داشـت و يـك روز افـطار مى نمود، و هرگاه ازمـنـزل بـيرون مى شد بر نمى گشت مگر آنكه جامه خود را كنده بود و برهنه اى را با آنپـوشـانـيده بود و در هر روزى گوسفندى براى ميهمانان خود مى كشت . پس به جانب مكهرفـت و بـا جـمـاعـتـى از طـالبـيين كه از جمله ايشان بودند حسين بن حسن افطس و محمّد بنسـليـمـان بـن داود بن حسن مثنّى و محمّد بن حسن معروف به ( سليق ) و على بن حسينبـن عـيسى بن زيد و على بن حسين بن زيد و على بن جعفر بن محمّد با هارون بن مسيّب جنگعـظـيـمـى نـمـودند و بسيار كس از لشكر هارون كشته گشت . آنگاه دست از جنگ برداشتند وهارون بن مسيّب حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام را به رسالت به نزد محمّدبـن جـعـفـر فـرستاد و او را به طريق سلم و صلح طلبيد، محمّد بن جعفر از صلح ابا كردآمـاده حـرب شـد، ايـن وقـت هـارون لشـكـرى فرستاد تا محمّد را با طلبيين در آن كوهى كهمـنـزل داشـتـنـد مـحـاصـره كـردنـد و تـا سـه روز مـدت مـحـاصـرهطـول كـشـيـد و آب و طـعام ايشان تمام گشت ، اصحاب محمّد بن جعفر دست از او برداشتند ومـتـفـرق شدند، لاجرم محمّد ردا و نعلين پوشيده به خيمه هارون بن مسيب رفت و از او براىاصحاب خود امان خواست هارون او را امان داد. و به روايت ديگر به جاى هارون ، ( عيسىجلودى ) ذكر شده .
بـالجـمـله ؛ طـالبـيـيـن را در قـيد كردند و در محملهاى بدون وطاء نشانيدند و به خراسانفـرسـتـادند و چون به خراسان ورود كردند ماءمون ، محمّد بن جعفر را اكرام كرده و جايزهداد و بـا مـاءمـون بـود تا هنگامى كه در خراسان وفات يافت . ماءمون به تشييع جنازه اوبـيرون شد و جنازه او را حمل داده تا به نزديك قبر رسانيد و بر او نماز خواند و در لحدخوابانيد پس از قبر بيرون آمد و تاءمل كرد تا او را دفن نمودند؛ بعضى گفتند: اى امير!شـمـا امـروز در تـعـب افـتـاديـد خـوب اسـت سـوار شـويـد و بـهمـنـزل تـشـريـف بـريـد، گـفـت : ايـن رحـم مـن اسـت كـهالحـال دويـسـت سـال است كه قطع شده است پس قرضهاى محمّد را كه قريب به سى هزاردينار بود ادا كرد.(131)
و از ( تـاريـخ قـم ) نقل است كه محمّد ديباج در جرجان وفات يافت در وقتى كهمـاءمـون به عراق متوجه شده بود در سنه دويست و سه و ماءمون بر او نماز گزارد و بهجرجان او را دفن كرد و عبيداللّه بن حسن بن عبداللّه بن عباس بن على بن ابى طالب عليهالسلام و ديگر علويه ، ماءمون را بدين سبب شكر كردند. و به من رسيده است كه الصاحبالجـليل كافى الكفاه ابوالقاسم اسماعيل بن عباد بر سر تربت او عمارتى كرده است درسنه سيصد و هفتاد و چهار ـ اربع و سبعين و ثلثمائة ـ انتهى .
شـيـخ صـدوق روايت كرده از حضرت عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى از جدش على بن حسن بنزيد بن الحسين بن على بن ابى طالب عليه السلام كه گفت : حديث كرد عبداللّه بن محمّدبـن جـعفر از پدرش از جدش امام جعفر صادق عليه السلام كه امام محمدباقر عليه السلامجـمـع كرد اولاد خود را و در ميان ايشان بود عموى ايشان زيد بن على عليه السلام ، آنگاهبـيـرون آورد بـراى ايـشـان كـتـابـى بـه خـط امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام و امـلاءرسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلم ، كه نوشته بود در آن حديث لوح آسمانى (هـذا كـِتـابٌ مـِنَ اللّهِ العـَزيـزِ العَليمِ ) تا آخر، كه در آن تصريح شده به اوصياءپـيـغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم ، و در آخر روايت است كه حضرت عبدالعظيم فرمود:عـجـب و تـمام از محمّد بن جعفر و خروج او است با آنكه شنيده حديث لوح از پدرش و خودشحكايت كرده آن را.
و بـدان كـه از اعـقـاب مـحـمـّد بـن جـعـفـر اسـت ، سـيـد شـريـفاسماعيل بن حسين بن محمّد بن حسين بن احمد بن محمّد بن عزيز بن الحسين بن محمّد الا طروشبن على بن الحسين بن على بن محمّد ديباج ابن الا مام جعفر صادق عليه السلام ، ابوطالبمـروزى عـلوى نـسـّابـه اول كسى كه از اجداد او منتقل شده از مور به قم ، احمد بن محمّد بنعزيز است و از براى او است از مصنفات ( حظيرة القدس ) حدود شصت مجلّد و غير آناز مصنفات ديگر كه همگى در انساب بوده ، ياقوت حموى در سنه ششصد و چهارده در مرواو را مـلاقـات كـرده ، و از ( مـعـجـم الا دبـاء )نـقـل شـده كـه تـرجـمـه او را مـفـضـل در آن ايـراد كـرده و عـبـاس بـن جـعـفـر مـردىجليل و فاضل نبيل بوده .
ذكـر عـلى بـن جـعـفـر و ابوالحسن و احمد بن قاسم كه يكى از احفاد او است و در قم مدفوناست
بدان كه على بن جعفر عليه السلام سيدى جليل القدر، عظيم الشاءن ، شديد الورع عالمكـبـيـر، راوى حـديـث ، كـثـيـر الفـضـل بـوده و تـا حـضـرت جـواد عـليه السلام بلكه بهقول صاحب ( عمدة الطالب ) تا حضرت هادى عليه السلام را درك كرده و در ايام آنحـضـرت وفـات كـرده و پـيـوسـت ملازمت برادرش حضرت موسى بن جعفر عليه السلام رااخـتـيـار كـرده بـود و از آن جـنـاب مـعـالم ديـن اخـذ مـى نـمـود و از بـركـات او اسـت (مـسـائل عـلى بـن جعفر ) كه در دست است و علامه مجلسى رحمه اللّه آن را در مجلد چهارم( بحار ) [چاپ قديم ] نقل فرموده .(132)
و بـالجـمـله ؛ جلالت شاءن آن بزرگوار زياده از آن است كه در اينجا ذكر شود و تمامىعلماى رجال او را ستايش بليغ نموده اند.
و شيخ كشّى روايت كرده كه وقتى طبيب خواست حضرت امام محمّد جواد عليه السلام را فصدكند چون نيشتر را نزديك حضرت آورد كه رگ را قطع كند على بن جعفر نزديك آمد و گفت :اى آقـاى مـن ! ابـتـدا مـرا فـصـد كـنـد چون حدّت نيشتر در من اثر كند و جناب شما را متاءلمنـگـرداند و چون آن حضرت برخاست برود على بن جعفر برخاست و كفشهاى آن حضرت راجفت كرد و در پيش پاى آن حضرت نهاد و حال آنكه على بن جعفر در آن وقت پيرمرد محترمىبوده و حضرت جواد عليه السلام تازه جوان بوده !(133)
و شـيـخ كـليـنـى روايـت كـرده از مـحـمـّد بـن حـسـن عـمـّار كـه مـن دهسال در مدينه خدمت على بن جعفر بودم و از او اخذ مى كردم احاديثى كه از برادرش حضرتابوالحسن عليه السلام شنيده بود و مى نوشتم آنها را، وقتى در خدمت او بودم كه حضرتجـواد عـليـه السـلام داخـل مـسـجد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم شد. على بنجـعـفر چون نظرش بر آن حضرت افتاد بى اختيار از جاى برخاست و بى كفش و رداء خدمتآن حـضـرت دويـد و دسـت او را بـوسـيـد و او را تـعـظيم و تكريم كرد، حضرت جواد عليهالسـلام فـرمـود: اى عـمـو! بـنـشـيـن خـدا تـو را رحمت كند، عرض ‍ كرد: اى سيد و آقاى من !چـگـونـه بـنـشـيـنـم و حـال آنـكه تو ايستاده اى ، پس چون على بن جعفر از خدمت آن حضرتمـرخـص شـد و آمـد در مجلس خود نشست اصحابش او را سرزنش كردند و گفتند تو اين نحوبا او رفتار مى كنى و حال آنكه عموى پدر او مى باشى ؟! فرمود: سكوت كنيد! پس دستبرد و محاسن خود را گرفت و گفت : هرگاه حق تعالى مرا با اين ريش اهليت نداد از براىامـامـت و ايـن جـوان را اهـليـت داد و امـامـت را بـه او تـفـويـض نـمـود آيـا مـن انـكـار كـنـمفـضـل او را، پـناه مى برم به خدا از آنچه شما مى گوييد كه احترام او را ندارم بلكه منبنده او مى باشم !
مـؤ لف گـويـد: كـه از مـلاحـظـه ايـن دو حـديث معلوم مى شود كه اين بزرگوار چه اندازهمـعـرفـت بـه امـام زمان خود داشته و كَفاهُ ذلِكَ فَضْلا وَ شَرَفا. قبر اين بزرگوار مشتبهاسـت ، آيـا در قـم اسـت يـا در عـريـض كـه يـك فـرسـخـى مـديـنـه اسـت كـه ملك آن جناب ومحل سكناى او و ذرّيه اش بوده ، اختلاف است ؛ و ما در ( هدية الزّائرين ) آنچه متعلقبه اين مقام است ذكر كرديم به آنجا رجوع شود.(134)
صـاحـب ( روضـة الشـهـداء ) گـفته : اما على عريضى كنيتش ابوالحسن است عالمبـزرگ بـوده ، در كـودكـى از پـدر بازمانده و از برادر خود امام موسى عليه السلام علمآمـوخـتـه و نـسـبـت او بـه عـريـض اسـت و آن دهـى اسـت بـهچـهـل مـيل از مدينه دور و اولاد او بسيارند و ايشان را ( عريضّيون ) گويند، و او راعـقـب از چـهـار پـسر است : محمّد و احمد شعرانى و حسن و جعفر. اما جعفر اصغر عقب او از علىپـسـر او اسـت و حـال ايـن عـقـب پـوشـيـده اسـت ، انـتـهـى .(135) واحتمال مى رود قبرى كه در قم است قبر همين على باشد.
و امـا قـول او كـه عـلى را عـقـب از چـهـار پـسـر اسـت خـلاف آن چـيـزى اسـت كـهنـقـل شـده ؛ زيـرا عـالم فـاضل جليل سيد مجدالدّين عريضى ـ استاد شيخ ابوالقاسم محققحلّى ـ نسبش به عيسى بن على بن جعفر الصادق عليه السلام منتهى مى شود، بدين طريقالسـيـد مـجـدالدّيـن عـلى بن حسن بن ابراهيم بن على بن جعفر بن محمّد بن على بن حسن بنعـيـسـى بن محمّد بن على العريضى صاحب المسائل عن اخيه الكاظم عليه السلام ابن الا مامجـعـفـر صـادق عـليـه السـلام ، و حسن بن على بن جعفر حميرى است و بر او اعتماد كرده درطريق خود به مسائل على بن جعفر روايت مى كند از جدش على بن جعفر.

next page

fehrest page

back page