بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب منتهی الامال قسمت دوم, حاج شیخ عباس قمی ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     BAB10001 -
     BAB10002 -
     BAB10003 -
     BAB10004 -
     BAB10005 -
     BAB10006 -
     BAB10007 -
     BAB10008 -
     BAB10009 -
     BAB11001 -
     BAB11002 -
     BAB11003 -
     BAB11004 -
     BAB11005 -
     BAB12001 -
     BAB12002 -
     BAB12003 -
     BAB12004 -
     BAB13001 -
     BAB13002 -
     BAB13003 -
     BAB14001 -
     BAB14002 -
     BAB14003 -
     BAB14004 -
     BAB14005 -
     BAB14006 -
     BAB14007 -
     BAB14008 -
     BAB14009 -
     BAB14010 -
     BAB14011 -
     BAB80001 -
     BAB80002 -
     BAB80003 -
     BAB80004 -
     BAB80005 -
     BAB80006 -
     BAB80007 -
     BAB90001 -
     BAB90002 -
     BAB90003 -
     BAB90004 -
     BAB90005 -
     BAB90006 -
     BAB90007 -
     BAB90008 -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT1001 -
     FOOTNT1101 -
     FOOTNT1201 -
     FOOTNT1301 -
     FOOTNT1401 -
     FOOTNT901 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

يـعنى تا كى و تا چند مدت اى پسر وصى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم تو زندهباشى و روزى بخورى و اقامت طولانى فرموده باشى در كوه رضوى و پيوسته در آنجابـاشـى و ديـده نـشـوى و حـال آنـكـه از ذوق و عـشـق تـو ديـوانـه بـاشـم . آيـاقـائل نـشـده اى كـه محمّد بن حنفيه قائم است در شعب رضوى و شيرى از راست و شيرى ازچـپـش اسـت و صـبـح و شـام روزيـش مـى رسـد، واى بـر تـو،رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلم و على و حسن و حسين عليهم السلام بهتر از محمّدبن حنفيه بودند و مرگ را چشيدند. اسماعيل حميرى گفت : آيا براى من دليلى هست ؟ فرمود:بـلى بـه درسـتى كه پدرم مرا خبر داد كه او نماز خواند بر جنازه محمّد و حاضر بود دردفنش ‍ و من مى نمايانم تو را آيتى بر اين ، پس گرفت دست او را و برد به سوى قبرىو دست خود را بر آن زد و دعايى خواند در حال ، قبر شكافته شد و مردى كه موهاى سر وريـشـش سـفـيـد بـود از قـبـر بـيـرون آمـد و خـاك از سـر و صـورتش مى ريخت و گفت : اىابـوهـاشم ! مرا مى شناسى ؟ سيد حميرى گفت : نه ! گفت : من محمّد بن حنفيه ام ، همانا امامبعد از حسين عليه السلام ، على بن الحسين است و بعد از او، محمّد بن على و بعد از او، ايناسـت عـليـه السـلام ، پـس داخـل كـرد سـرش را در قـبـر و قـبـر بـه هـم آمـد، ايـن وقـتاسماعيل بن محمّد اين شعر را بگفت :

تَجَعْفَرْتُ بِاسْمِ اللّهِ وَاللّهُ اَكْبَرُ
وَ اَيْقَنْتُ اَنَّ اللّهَ يَعْفُو وَ يَغْفِرُ
وَدِنْتُ بِدينٍ غَيْرَ ما كُنْتُ دائنا
بِهِ وَ نَهانى سَيِّدُ النّاسِ جَعْفَرُ
فَقُلْتُ فَهَبْنى قَدْ تَهَوَّدْتُ بُرْهَةً
وَ اِلاّ فَدينى دينُ مَنْ يَتَنَصَّرُ
فَاِنّى اِلَى الرَّحْمنِ مِنْ ذاكَ تائِبُ
وَ انّيَ قَدْ اَسْلَمْتُ وَاللّهُ اَكْبَرُ(90)
شانزدهم ـ در اخبار آن حضرت است به جناب ابوبصير
شـيـخ مـفـيـد در ( ارشـاد ) روايـت كـرده از ابـوبـصـيـر كـه گـفـت :داخـل شـدم ، به مدينه و با من بود كنيزكى از خودم پس با او نزديكى كردم ، پس بيرونشـدم از مـنـزل بـروم حـمـام ديـدم ياران خود را از شيعه كه مى روند خدمت حضرت امام جعفرصـادق عـليـه السـلام مـن تـرسـيـدم كـه ايـشان شرفياب خدمتش شوند و از من فوت شودزيـارتـش ، مـن هـم بـا ايـشـان رفـتـم تـا داخـل خـانـه حـضـرت شـدم بـا ايـشـان ، هـمين كهمقابل آن حضرت ايستادم نظر كرد به من و فرمود: اى ابوبصير! آيا ندانستى كه در خانههـاى انـبـيـاء و اولاد انـبـيـاء داخـل نـمـى شـود جـنـب ؟ مـن خـجـالت كـشـيـدم و گـفـتـم : يـابـنرسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ! چـون ياران خود را ديدم شرفياب مى شوندتـرسـيـدم كـه از مـن فـوت شـود زيـارت شـمـا بـه اتـفـاق ايـشـان ، و ديـگـر بـهمثل اين كار عود نخواهم كرد، اين بگفتم و بيرون شدم .(91)
هفدهم ـ در اخبار آن حضرت است از ضمير شخصى
شـيـخ كـليـنى رحمه اللّه روايت كرده كه مردى آمد خدمت حضرت صادق عليه السلام عرضكـرد: يـابـن رسـول اللّه صـلى اللّه عـليه و آله و سلم ! ديدم در خواب كه گويا بيرونشدم از شهر كوفه رفتم در موضعى كه مى شناسم آنجا را ديدم گويا شيخى از خشت يامردى تراشيده از چوب را كه سوار است بر اسبى از چوب مى درخشاند شمشير خود را و منمـشـاهـده مى كنم آن را در حالى كه ترسان و مرعوبم . حضرت فرمود: تو مردى هستى كهاراده كـرده اى هلاك كردن مردى را در معيشتش ، يعنى مى خواهى آن چيزى كه اسباب زندگىو ماده حيات او است از او بگيرى ، پس ‍ بترس از خداوندى كه تو را خلق كرده و مى ميراندتـو را، آن مـرد گـفـت : شـهادت مى دهم كه علم به تو عطا شده و بيرون آورده اى آن را ازمـعـدنـش ، خـبر بدهم تو را يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم از آن چيزى كهبرايم بيان كردى ، همانا مردى از همسايگان من آمد به نزد من و بر من عرضه كرد ملك خودرا كه من بخرم از او، پس من قصد كردم كه آن را مالك شوم به قيمت بسيار كم چون دانستمكـه طـالبـى غـيـر از مـن نـدارد. حـضـرت فرمود: آن مرد دوست مى دارد ما را و از دشمنان مابـيـزارى مـى جـويد؟ عرض كرد: آرى ، يابن رسول اللّه ! او مردى است بصيرتش نيكو وديـنـش مستحكم است و من توبه مى كنم به سوى خداى تعالى و به سوى تو از آنچه كهقـصـد كـرده بـودم و نـيـت نـمـوده بـودم ، آنـگـاه گـفـت : خـبـر بـده مـرا يـابـنرسـول اللّه كـه اگـر ايـن مـرد نـاصـبـى بـود حـلال بـود بـر مـناغتيال او، يعنى اين كار را با او بكنم ؟ حضرت فرمود: ادا كن امانت را به كسى كه تو راامـيـن دانـسـت و از تـو خـواسـت نـصـيـحـت را اگـرچـهقاتل امام حسين عليه السلام باشد.(92)
هفدهم ـ در حفظ حق تعالى آن حضرت را از قتل
سـيـد بن طاوس روايت كرده است از ربيع حاجب منصور كه گفت : منصور روزى مرا طلبيد وگـفـت : مـى بـيـنـى كـه چـه هـا از جـعـفـر بـن مـحـمـّد [عـليـه السـلام ] مـردمنـقل مى كنن به خدا سوگند كه نسلش را بر مى اندازم !؟ پس يكى از امراى خود را طلبيدو گـفـت بـا هـزار نـفـر بـرو به مدينه و بى خبر به خانه امام جعفر برو و سر او و سرپـسـرش مـوسـى را بـراى مـن بـيـاور، چـون آن امـيـرداخل مدينه شد، حضرت فرمود كه دو ناقه آوردند و بر در خانه آن حضرت باز داشتند واولاد خـود را جـمـع كرد و در محراب نشست و مشغول دعا شد حضرت امام موسى عليه السلامفـرمـود كـه مـن ايستاده بودم كه آن امير با لشكر خود به در خانه ما آمد و امر كرد لشكرخـود را كـه سـرهـاى آن د و نـاقـه را بـريدند و برگشت چون به نزد منصور رفت گفت :آنـچـه فرموده بودى به عمل آوردم و كيسه را نزد منصور گذاشت ، منصور چون سر كيسهرا گـشـود سـرهـاى نـاقـه را ديـد پـرسـيـد كـه ايـنـهـا چـيـسـت ؟ گـفـت ايـهـا الا مـيـر! چونداخـل خـانـه امـام جعفر عليه السلام شدم سرم گرديد و خانه در نظر تار شد و در شخصديدم و در نظرم چنان نمود كه جعفر و پسر او است و حكم كردم كه سر آنها را جدا كردند وآوردم ، مـنـصـور گـفـت : زنـهـار! آنـچـه ديـدى بـه كـسـىنقل مكن و احدى را بر اين معجزه مطلع مگردان و تا او زنده بود كسى را بر اين قصه مطلعنگردانيدم .(93)
مـؤ لف گـويـد: كـه در فـصـل بـعـد از ايـن بـيـايـد جـمـله ازدلايل و معجزات حضرت صادق عليه السلام شبيه به اين معجزه .
فـصـل پـنـجـم : ذكـر بـعـضـى از سـتـمها كه از منصور دوانيقى به امام جعفر صادقعليهالسلام رسيد
مؤ لف گويد: كه ما در اين فصل اكتفا مى كنيم به آنچه علامه مجلسى رحمه اللّه در (جـلاءالعـيـون عـ( ذكر كرده فرموده : در روايات معتبره مذكور است كه ابوالعباس سفّاحكـه اول خـلفـاى بـنـى العـبـاس بود كه آن حضرت را از مدينه به عراق طلبيد و بعد ازمـشـاهـده معجزات بسيار و علوم بى شمار و مكارم اخلاق و اطوار آن امام عالى مقدار، نتوانستاذيـتـى بـه آن جـنـاب رسـانـد و مـرخص ساخت و آن حضرت به مدينه معاودت فرمود. چونمنصور دوانيقى برادر او به خلافت رسيد و بر كثرت شعيان و اتباع آن حضرت مطلع شدبـار ديـگـر آن حـضـرت را بـه عـراق طـلبـيـد و پـنـج مـرتـبـه يـا زيـاده ارادهقـتـل آن مـظلوم نمود و هر مرتبه معجزه عظيمى مشاهده نمود و از آن عزيمت برگشت ؛ چنانچهابـن بـابـويـه و ابـن شـهـر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه روزى ابوجعفر دوانيقىحـضـرت امـام جـعـفـر صـادق عـليـه السـلام را طـلبـيـد كـه آن حـضـرت را بـهقـتـل آورد و گـفـت كـه شـمشيرى حاضر كردند و نطعى انداختند و ربيع حاجب خود را گفت :چـون او حـاضـر شـد و بـا او مـشـغـول سـخـن شـوم و دسـت بـر دسـت زنـم او را بـهقتل آور. ربيع گفت كه چون حضرت را آوردم و نظر منصور بر او افتاد گفت : مرحبا خوشآمـدى ، اى ابـوعبداللّه ! ما شما را براى آن طلبيديم كه قرض ‍ شما را اداء كنيم و حوائجشـما را برآوريم و عذرخواهى بسيار كرد و آن حضرت را روانه نمود و مرا گفت كه بايدبعد از سه روز آن حضرت را روانه مدينه كنى .
چـون ربـيـع بـيـرون آمـد بـه خـدمـت حـضـرت رسـيـد و گـفـت : يـابـنرسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ! آن شـمـشـيـر و نـطع را كه ديدى براى توحـاضـر كرده بود چه دعا خواندى كه از شرّ او محفوظ ماندى ؟ فرمود كه اين دعا خواندم ودعـا را تـعـليـم او نمود. و به روايت ديگر ربيع برگشت و به منصور گفت : اى خليفه !چـه چـيـز خـشـم عـظـيـم تو را به خشنودى مبدل گردانيد؟ منصور گفت : اى ربيع ! چون اوداخـل خـانـه مـن شـد اژدهـاى عظيمى ديدم كه به نزديك من آمد و دندان بر من مى خاييد و بهزبـان فـصـيـح مى گفت كه اگر اندك آسيبى به امام زمان برسانى گوشتهاى تو را ازاستخوان ها جدا مى كنم و من از بيم آن چنين كردم .(94)
و سـيـد بـن طاووس رضى اللّه عنه روايت كرده است كه چون منصور در سالى كه به حجآمده به ربده رسيد، روزى بر حضرت صادق عليه السلام در خشم شد و ابراهيم بن جبلهرا گـفـت : برو و جامه هاى جعفر بن محمّد را در گردن او بينداز بكش ‍ و به نزد من بياور،ابـراهـيـم گـفت چون بيرون رفتم آن حضرت را در مسجد ابوذر يافتم و شرم مرا مانع شدكه چنانچه او گفته بود حضرت را ببرم و به آستين او چسبيدم و گفتم بيا كه خليفه تورا مـى طلبد، حضرت فرمود: اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون مرا بگذار تا دو ركعت نماز بكنمپـس دو ركـعـت نـمار ادا كرد و بعد از نماز، دعايى خواند و گريه بسيار كرد و بعد از آنمـتـوجـه مـن شده فرمود: به هر روش كه تو را امر كرده مرا ببر! گفتم : به خدا سوگندكه اگر كشته شوم تو را به آن طريق نخواهم برد و دست آن حضرت را گرفته و بردمو جزم داشتم كه حكم به قتل او خواهد كرد، چون به نزديك پرده منصور رسيد دعاى ديگرخـواند و داخل شد چون نظر منصور بر آن حضرت افتاد شروع به عتاب كرد و گفت : بهخدا سوگند كه تو را به قتل مى رسانم ! حضرت فرمود كه دست از من بردار كه از زمانمـصـاحـبـت مـن با تو چندان نمانده است و زود مفارقت واقع خواهد شد. منصور چون اين خبر راشـنـيد آن حضرت را مرخص گردانيد و عيسى بن على را از عقب حضرت فرستاد كه برو واز آن حـضـرت بـپـرس كـه مفارقت من از او به فوت من خواهد بود يا به فوت او؟ چون ازحـضـرت پـرسـيـد فـرمـود كـه بـه مـوت مـن ، بـرگـشـت و بـه مـنـصـورنقل كرد و او از اين خبر شاد شد.(95)
و ايـضـا روايـت كـرده اسـت كه روزى منصور در قصر حمراى خود نشست و هر روز كه در آنقـصـر شـوم مى نشست آن روز را ( روز ذبح ) مى گفتند؛ زيرا كه نمى نشست در آنعـمـارت مـگـر براى قتل و سياست (تنبيه ). و در آن ايام حضرت صادق عليه السلام را ازمـديـنه طلبيده بود و آن حضرت داخل شده بود چون شب شد و بعضى از شب گذشت ربيعحـاجـب را طـلبـيـد و گـفت : قرب و منزلت خود را نزد من مى دانى و آن قدر تو را محرم خودگـردانـيـده ام كـه بـسـيـار اسـت تـو را بـر رازى چـنـد مـطـلع مـى گـردانـم كـه آنها را ازاهـل حرم خود پنهان مى دارم ، ربيع گفت : اينها از وفور اشفاق خليفه است نسبت به من و مننـيـز در دولتـخـواهى تو مانند خود كسى را گمان ندارم ؛ گفت : چنين است مى خواهم در اينسـاعـت بـروى و جـعـفـر بن محمّد را در هر حالتى كه بيابى بياورى و نگذارى كه هيئت وحالت خود را تغيير دهد.
ربيع گفت : بيرون آمدم و گفتم ( اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راَجِعُونَ ) هلاك شدم ؛ زيرا كهاگـر آن حـضـرت را در ايـن وقـت بـه نزد منصور بياورم با اين شدت و غضبى كه او داردالبته آن حضرت را هلاك مى كند و آخرت از دستم مى رود و اگر مداهنه كنم و نياورم مرا مىكشد و نسل مرا بر مى اندازد و مالهاى مرا مى گيرد، پس مردد شدم ميان دينا و آخرت و نفسمبـه دنـيـا مـايـل شد و دنيا را بر آخرت اختيار كردم ، محمّد پسر ربيع گفت كه چون پدرمبـه خـانـه آمـد مـرا طـلبـيـد و مـن از هـمـه پـسـرهـاى او جـرى تـر و سـنـگـيـندل تـر بـودم پس گفت برو به نزد جعفر بن محمّد و از ديوار خانه او بالا رو و بى خبربـه سـراى او داخـل شـو بـر هـر حـالى كـه او را بـيـابـى بـيـاور. پـس آخـر شـب بـهمـنـزل آن حـضـرت رسـيـدم و نـردبـانـى گـذاشـتـم و به خانه او بى خبر درآمدم ديدم كهپـيـراهـنـى پـوشـيـده و دسـتـمـالى بـر كـمـر بـسـتـه ومـشـغـول نـمـاز اسـت ، چـون از نـمـاز فـارغ شد گفتم بيا كه خليفه تو را مى طلبد، گفتبـگذار كه دعا بخوانم و جامه بپوشم ، گفتم نمى گذارم فرمود كه بگذار برم و غسلىبكنم و مهياى مرگ گردم ، گفتم مرخص نيستم و نمى گذارم ، پس آن مرد پير ضعيف را كهزيـاده از هـفـتـاد سـال از عـمـرش گـذشته بود با يك پيراهن و سر و پاى برهنه از خانهبيرون آوردم ، چون پاره اى راه آمد ضعف بر او غالب شد و من رحم كردم بر او و بر استرخـود سـوار كـردم و چـون به در قصر خليفه رسيدم شنيدم كه با پدرم مى گفت : واى برتو اى ربيع ! دير كرد و نيامد. پس ربيع بيرون آمد و چون نظرش بر امام عليه السلامافـتـاد و او را با اين حالت مشاهده كرد گريست ! زيرا كه ( ربيع ) اخلاص بسياربـه خدمت حضرت داشت و آن بزرگوار را امام زمان مى دانست . حضرت فرمود كه اى ربيع! مى دانم كه تو به جانب ما ميل دارى اين قدر مهلت بده كه دو ركعت نماز به جا بياورم وبـا پـروردگـار خـود مـنـاجـات نـمـايم ، ربيع گفت : آنچه خواهى بكن ؛ و به نزد منصوربـرگـشت و او مبالغه مى كرد از روى طيش و غضب كه جعفر را زود حاضر كن ، پس دو ركعتنـمـاز كـرد و زمـان طـويـلى بـا دانـاى راز عرض نياز كرد و چون فارغ شد ربيع دست آنحضرت را گرفت و داخل ايوان كرد، پس در ميان ايوان نيز دعايى خواند، و چون امام عصررا بـه اندرون قصر برد و نظر منصور بر آن حضرت افتاد از روى خشم گفت : اى جعفر!تـو تـرك نـمـى كـنـى حـسـد و بغى خود را بر فرزندان عباس و هر چند سعى مى كنى درخـرابـى مـلك ايـشـان فـايـده نـمـى بـخشد، حضرت فرمود: به خدا سوگند! اينها كه مىگـويـى هـيـچ يك را نكرده ام ، و تو مى دانى كه من در زمان بنى اميه كه دشمن ترين خلقخـدا بـودنـد بـراى مـا و شـمـا، بـه آن آزارهـا كـه از ايـشـان بـر مـا واهل بيت ما رسيد اين اراده نكردم و از من به ايشان بدى نرسيد با شما را اين اراده ها كنم باخـويـش ‍ نـسبى و اشفاق و الطاف شما نسبت به ما و خويشان ما، پس منصور ساعتى سر درزيـر افكند و در آن وقت بر روى نمدى نشسته بود بر بالشى تكيه كرده بود، در زيرمـسـنـد خـود پـيـوسته شمشير مى گذاشت ، پس گفت : دروغ مى گويى و دست در زير مسندكـرد و نـامـه هـاى بـسيار بيرون آورد و به نزديك آن حضرت انداخت و گفت : اين نامه هاىتـو اسـت كـه بـه اهل خراسان نوشته اى كه بيعت مرا بشكنند و با تو بيعت كنند، حضرتفـرمـود: بـه خـدا سـوگـنـد كه اينها به من افترا است و من اينها را ننوشته ام و چنين ارادهنـكـرده ام مـن در جـوانـى ايـن عـزمـها نكرده م اكنون كه ضعف پيرى بر من مستولى شده استچـگـونـه اين اراده كنم اگر خواهى مرا در ميان لشكر خود (96) قرار ده تا مرگبـرسـد و مـرگ مـن نـزديـك شده است ، و هرچند آن حضرت اين سخنان معذرت آميز مى گفت :طـيـش مـنصور زياده مى شد و شمشير را به قدر يك شبر از غلاف كشيد، ربيع گفت : چونديـدم كـه منصور دست به شمشير دراز كرد بر خود لرزيدم و يقين كردم كه آن حضرت راشـهـيـد خـواهـد كـرد، پـس ‍ شـمشير را در غلاف كرد و گفت : شرم ندارى كه در اين سن مىخـواهـى فتنه به پا كنى كه خونها ريخته شود؟ حضرت فرمود: نه به خدا سوگند كهايـن نـامـه هـا را مـن نـنـوشـته ام و خط و مهر من در اينها نيست و بر من افترا كرده اند .پس منصور باز شمشير را به قدر يك ذراع از غلاف كشيد در اين مرتبه عزم كردم كه اگر من را امر كند به قتل آن حضرت من شمشير بگيرم و بر خودش بزنم هر چند باعث هلاك من و فرزندان من گردد و توبه كردم از آنچه پيشتر در حق آن حضرت اراده كرده بودم ، پس منصور باز آتش غضبش مشتعل گرديد و شمشير را تمام از غلاف كشيد و آن حضرت نزد او ايستاده بود و مترصد شهادت بود و عذر مي فرمود و منصور قبول نمي نمود ، پس ساعتي سر به زير افكند و سر برداشت و گفت : راست مي گويي و به من خطاب كرد كه اي ربيع ! حقه غالي مخصوص مرا بياور ، چون آوردم حضرت را نزديك خود طلبيد و بر مسند خود نشانيد و از آن غاليه محاسن مبارك آن حضرت را خوشبو گردانيد و گفت بهترين اسبان مرا حاضر كن و جعفر را بر آن سوار نما و ده هزار درهم به او عطا كن و همراه او برو تا به منزل او و آن حضرت را مخير گردان ميان آنكه با ما باشدبا نهايت حرمت و كرامت و ميان برگشت به مدينه جد بزرگوار خود.
ربـيـع گـفـت كـه مـن شـاد بـيـرون آمـدم و مـتـعـجـب بـودم از آنـچـه مـنـصـوراول در بـاب حـضـرت اراده داشـت و آنـچـه آخـر بـهعـمـل آورد، چـون بـه صـحـن قـصـر رسـيـدم گـفـتـم : يـابـنرسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ! مـن مـتـعـجـبـم از آنـچـه اواول بـراى شـمـا در خـاطـر داشـت و آنـچـه آخـر در حـق شـمـا بـهعمل آورد، و مى دانم كه اين اثر آن دعا بود كه بعد از نماز خواندى و آن دعاى ديگر كه درايـوان تـلاوت فـرمـودى حـضـرت فـرمـود كـه بـلى دعـاىاول دعـاى كـرب و شـدايـد بـود و دعـاى دوم دعـايـى بـود كـه حـضـرترسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم در روز احـزاب خـوانـد سپس فرمود: اگر نه خوفداشتم كه منصور آزرده شود اين زر را به تو مى دادم و ليكن مزرعه اى كه در مدينه دارم وپيش از اين ده هزار درهم به قيمت آن من دادى و من به تو نفروختم او را به تو مى بخشم .يـابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ! من آن دعاها را از شما مى خواهم كه به منتعليم نماييد و توقع ديگر نمى گيريم و آن دعاها را نيز به تو تعليم مى كنم . چوندر خـدمـت آن حـضـرت بـه خـانـه رفـتـم دعاها را خواند و من نوشتم و تمسكى براى مزرعهنـوشـت و بـه من داد، يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ! در وقتى كه شما رابـه نـزد مـنـصـور آوردنـد و شـمـا مـشـغول نماز و دعا شديد و منصور اظهار طيش مى كرد وتـاءكـيـد در احـضـار شـمـا مـى نـمود هيچ اثر خوف و اضطراب در شما مشاهده نمى كردم ،حـضـرت فـرمـود: كـسـى كـه جـلالت و عـظـمـت خـداونـدذوالجلال در دل او جلوه گر شده است ابهت و شوكت مخلوق در نظر او مى نمايد، و كسى كهاز خدا مى ترسيد از بندگان پروا ندارد.
ربـيـع گـفـت كـه چـون به نزد خليفه برگشت خلوت شد گفتم : ايّهاالا مير! ديشب از شماحـالتهاى غريب مشاهده كردم ، در اول حال با آن شدت غضب جعفر بن محمّد را طلبيدى و بهمـرتـبـه اى تـو را در غـضب ديدم كه هرگز چنين غضبى در تو مشاهده نكرده بودم تا آنكهشـمـشـيـر را به قدر يك شبر از غلاف كشيدى و باز به قدر يك ذراع كشيدى و بعد از آنشـمـشـير را برهنه كردى و بعد از آن برگشتى و او را اكرام عظيم نمودى و از حقّه غاليهمخصوص خود كه فرزندان خود را به آن خوشبو نمى كنى او را خوشبو كردى و اكرامهاىديـگـر نـمـودى و مـرا به مشايعت او ماءمور ساختى سبب اينها چه بود؟ گفت : اى ربيع ! منرازى را از تـو پنهان نمى كنم و ليكن بايد كه اين سرّ را پنهان دارى كه به فرزندانفـاطـمه و شيعيان ايشان نرسد كه موجب مزيد مفاخرت ايشان گردد، بس است ما را آنچه ازمفاخر ايشان در ميان مردم مشهور است و در السنه خلق مذكور است .
سپس گفت : هركه در خانه است بيرون كن ، چون خانه را خلوت كردم به نزد او برگشتمگفت : به غير از من و تو و خدا كسى در اين خانه نيست ، اگر يك كلمه از آنچه با تو مىگـويـم از كـسـى بـشـنـوم تـو را و فـرزنـدان تـو را بـهقـتـل مـى آورم و امـوال تـو را مـى گيرم ، سپس گفت : اى ربيع ! در وقتى كه او را طلبيدممصرّ بودم بر قتل او و بر آنكه از او عذرى قبول نكنم و بودن او بر من هر چند خروج بهشمشير نكند گرانتر است از عبداللّه بن الحسن و آنها كه خروج مى كنند؛ زيرا كه مى دانماو و پـدران او را مـردم امـام مـى دانـنـد و ايـشان را واجب الا طاعه مى شمارند و از همه خلق ،عـالمـتـر و زاهـدتـر و خـوش اخـلاق تـرنـد و در زمـان بـنـى امـيـه مـن بـراحـوال ايـشـان مـطـلع بـودم ، چـون در مـرتـبـه اول قـصـدقتل او كردم و شمشير را يك شبر از غلاف كشيدم ديدم كه حضرت رسالت صلى اللّه عليهو آله و سلم براى من متمثّل شد و ميان من و او حايل شد و دستها گشوده بود و آستينهاى خودرا بـرزده بـود و رو تـرش كـرده بـود و از روى خـشم به سوى من نظر مى كرد من به آنسـبـب شـمـشـيـر را در غـلاف كـشـيـدم ديـدم كـه بـاز حـضـرترسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم نـزد مـن مـتـمـثـّل شـد نـزديـكـتـر ازاول و خـشـمـش زيـاده بـود و چـنـان بـر مـن حـمـله كـرد كـه اگـر مـن قـصـدقـتـل جـعـفـر مـى كردم او قصد قتل من مى كرد و به اين سبب شمشير را به غلاف بردم ، درمرتبه سوم جراءت كردم و گفتم اينها از افعال جن مى بايد باشد و پروا نمى بايد كردو شـمـشـيـر را تـمـام از غـلاف كـشـيـدم در ايـن مـرتـبـه ديـدم كـه آن حـضـرت نـزد مـنمتمثل شد دامن برزده و آستينها را بالا بسته و برافراخته گرديده و چنان نزديك من آمد كهنـزديـك شـد دسـت او به من برسد و به اين جهت از آن اراده برگشتم و او را اكرام كردم وايشان فرزندان فاطمه اند و جاهل نمى باشد به حق ايشان مگر كسى كه بهره از شريعتنـداشـتـه بـاشـد، زيـنـهار! مبادا كسى اين سخنان را از تو بشنود محمّد بن ربيع گفت كهپـدرم ايـن قـصـه را بـه مـن نـقـل نـكـرد مـگـر بـعـد از مـردن مـنـصـور و مـننقل نكردم مگر بعد از مردن مهدى و موسى و هارون و كشته شدن محمّد امين .(97)
ايـضـا روايـت كـرده اسـت بـه سـنـد مـعـتـبـر از صـفـوانجـمـال كـه مـردى از اهل مدينه بعد از كشته شدن محمّد و ابراهيم پسرهاى عبداللّه بن الحسنبه نزد منصور دوانيقى رفت و گفت كه جعفر بن محمّد مولاى خود معلى بن خنيس را فرستادهاسـت كـه از شـيـعـيـان اموال و اسلحه بگيرد، اراده خروج دارد و محمّد پسر عبداللّه نيز بهاعـانـت او اين كارها كرد. منصور بسيار در خشم شد و فرمانى بداد و به عم خود كه والىمـديـنـه بـود نـوشـت كه به سرعت تمام امام عليه السلام را به نزد او فرستد و او نامهمنصور را به خدمت حضرت فرستاد و گفت : بايد كه فردا روانه شويم به جانب عراق وبـرخـاسـت و متوجه مسجد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم شد و چند ركعت نمازكرد و دست به دعا بلند نمود و دعايى خواند و روز ديگر شتران براى آن حضرت حاضركردم و متوجه عراق شد، چون به شهر منصور رسيد به در خانه او رفت و رخصت طلبيد وداخـل شـد و مـنصور اول آن حضرت را اكرام نمود و بعد از آن شروع به عتاب كرد و گفت :شنيده ام كه معلى براى تو اموال و اسلحه جمع مى كند. حضرت فرمود: مَعاذاللّه ! اين برمـن افـتـرا اسـت ، مـنـصور گفت : سوگند ياد كن ! حضرت به خدا سوگند ياد كرد منصورگـفـت : بـه طـلاق و عـتـاق قـسم بخور! حضرت فرمود كه سوگند به خدا ياد كردم از منقـبـول نـمـى كـنـى و مـرا امـر مى كنى كه سوگندهاى بدعت ياد كنم ، منصور گفت : نزد مناظـهـار دانـايـى مـى كـنـى ؟ حـضـرت فـرمـود كـه چـون نـكـنـم وحـال آنـكـه مـايـيم معدن علم حكمت . منصور گفت : الحال جمع مى كنم ميان تو و آنكه اينها رابـراى تـو گـفـتـه اسـت تـا در بـرابر تو بگويد، و فرستاد آن بدبخت را طلبيد و درحـضـور حـضرت از او پرسيد، گفت : بلى چنين است و آنچه در حق او گفته ام صحيح است ،حـضـرت بـه او گـفـت : سـوگند ياد مى كنى ؟ گفت : بلى و شروع كرد به قسم و گفت :( وَاللّهِ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هـُوَ الطّالِبُ الْغالِبُ الْحَىُّ الْقَيُّومُ، ) حضرت فرمود كه درسـوگـنـد تـعـجـيـل مـكـن و به هر نحو كه من مى گويم سوگند ياد كن ، منصور گفت : اينسـوگـنـد كـه او ياد كرد چه علت داشت ؟ حضرت فرمود كه حق تعالى صاحب حيا و كريماسـت و كـسـى كـه او را مـدح كـنـد به صفات كماليه و به رحمت و كرم ، او را معالجه بهعـقـوبـت نـمـى كـنـد، پـس فـرمـود كـه بـگـو: بـيـزار شـوم ازحول و قوت خدا و داخل شوم در حول و قوت خود اگر چنين نباشد. چون اين سوگند ياد كرددر سـاعـت افـتـاد و مـرد و بـه عـذاب الهـى واصـل شـد، مـنـصـور از مـشـاهـده ايـنحـال خـائف گـرديـد و گـفـت : ديـگـر سـخـن كـسـى را در حـق تـوقبول نخواهم كرد.(98)
و ايضا روايت كرده است از محمّد بن عبداللّه اسكندرى كه گفت : من از جمله نديمان ابوجعفردوانـيـقى و محرم اسرار او بودم ، روزى به نزد او رفتم او را بسيار مغموم يافتم و آه مىكـشـيـد و انـدوهناك بود گفتم : ايّهاالا مير! سبب تفكر و اندوه تو چيست ؟ گفت : صد نفر ازاولاد فـاطـمـه را هلاك كردم و سيد و بزرگ ايشان مانده است و در باب او چاره نمى توانمكرد، گفتم : كيست ؟ گفت : جعفر بن محمّد صادق عليه السلام . گفتم : ايّهاالا مير! او مردىاسـت كـه بـسـيـارى عـبادت او را كاهيده و اشتغال او به قرب و محبت خدا او را از طلب ملك وخـلافت غافل گردانيده ، گفت : مى دانم كه تو اعتقاد به امامت او دارى و بزرگى او را مىدانم و ليكن ملك عقيم است و من سوگند ياد كرده ام كه پيش از آنكه شام اين روز درآيد خودرا از انـدوه فارغ گردانم . راوى گفت كه چون اين سخن از او شنيدم زمين بر من تنگ شد وبسيار غمگين شدم ، پس جلادى را طلبيد و گفت : چون من ابوعبداللّه صادق را طلب نمايم ومـشـغـول سـخن گردانم و كلاه خود را از سر بردارم و بر زمين گذارم او را گردن بزن واين علامتى است ميان من و تو.
و در هـمـان سـاعـت كـس فـرسـتـاد و حـضـرت را طـلبـيـد، چـون حـضـرتداخـل قـصر شد ديدم كه قصر به حركت درآمد مانند كشتى كه در ميان درياى موّاج مضطرببـاشـد و ديـدم كـه مـنـصـور بـرجـسـت و بـا سـر و پـاى بـرهـنـه بـهاستقبال آن حضرت دويد و بندهاى بدنش مى لرزيد و دندانهايش بر هم مى خورد و ساعتىسـرخ و سـاعـتى زرد مى شد و آن حضرت را به اعزاز و اكرام بسيار آورد و بر تخت خودنـشـانـيـده و بـه دو زانـو در خدمت او نشست مانند بنده كه در خدمت آقاى خود بنشيند و گفت :يـابـن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ! به چه سبب در اين وقت تشريف آوردى ؟حـضـرت فـرمـود كـه بـراى اطـاعت خدا و رسول و فرمانبردارى تو آمدم ، گفت : من شما رانـطلبيدم ، رسول (فرستاده ) اشتباهى كرده است و اكنون كه تشريف آورده اى هر حاجت كهدارى بطلب .
حـضرت فرمود: حاجت من آن است كه مرا بى ضرورتى طلب ننمايى . گفت : چنين باشد. وحـضـرت بـرخـاسـت و بـيـرون آمـد و من خدا را حمد بسيار كردم كه آسيبى از منصور به آنحـضـرت نـرسـيـد. و بعد از آنكه آن حضرت بيرون رفت منصور لحاف طلبيد و خوابيد وبـيدار نشد تا نصف شب و چون بيدار شد ديد من بر بالين او نشسته ام گفت : بيرون مروتـا مـن نـمـازهـاى خـود را قـضـا كـنـم و قـصـه اى بـراى تـونـقـل نـمـايم ، چون از نماز فارغ شد گفت : چون حضرت صادق را به عزم كشتن طلبيدم وداخـل قصر من شد ديدم كه اژدهاى عظيمى پيدا شد و دهان خود را گشود و كام بالاى خود رابـر بـالاى قـصـر مـن گذاشت و كام پايين خود را در زير قصر من گذاشت و دم خود را بردور قـصـر و خـانه من گردانيد و به زبان عربى فصيح به من گفت كه اگر بدى ارادهمـى كـنـى نـسبت به آن حضرت ، تو را و خانه و قصر تو را فرو مى برم و به اين سببعـقـل مـن پريشان شد و بدن من به لرزه آمد به حدى كه دندانهاى من بر هم مى خورد راوىگـفـت مـن گفتم : اينها از او عجب نيست زيرا كه نزد او اسمها و دعايى است كه اگر بر شببـخـواند آنها را روز مى شود و اگر بر روز بخواند شب مى شود و اگر بر موج درياهابـخـوانـد سـاكـن مى گردد. پس از چند روز رخصت طلبيدم از او كه به زيارت آن حضرتبـروم مـرا دسـتـورى داد و ابا نكرد و چون به خدمت آن حضرت رفتم از حضرتش التماسكـردم آن دعـا كـه خـوانـد در وقـت دخـول مـجلس منصور تعليم من نمايد، و اجابت التماس مننمود.(99)(100)
فصل ششم : در تاريخ وفات حضرت صادق عليه السلام و ذكر سبب وفات
وفـات كـرد حـضـرت صـادق عـليـه السـلام در مـاهشـوال سـنـه يـك صـد و چـهـل و هـشـت بـه سـبـب انـگور زهرآلود كه منصور به آن حضرتخـورانـيـده بـود. و در وقـت شـهـادت از سـن مـبـاركـش شـصـت و پـنـجسـال گـذشـتـه بـود و در كـتـب مـعـتـبـره مـعـيـن نـكـرده انـد كـه كـدام روز ازشوال بوده ، بلى صاحب ( جَنّات الخُلُود ) كه متتبع ماهرى است بيست و پنجم آن ماهگـفـتـه (101) ، و بـه قـولى دوشـنـبـه نـيـمـه رجـب بـوده ونـقـل شـده از ( مشكاة الا نوار ) كه داخل شد بر آن حضرت بعض اصحابش در مرضوفاتش ديد آن حضرت را چندان لاغر و باريك شده كه گويا هيچ از آن بزرگوار نماندهجز سر نازنينش پس آن مرد به گريه درآمد. حضرت فرمود: براى چه گريه مى كنى ؟گـفـت : گـريـه نـكـنم با آنكه شما را به اين حال مى بينم ؟ فرمود: چنين مكن ، همانا مؤ منچـنـان است كه هرچه عارض او شود خير او است و اگر بريده شود اعضاى او براى او خيراست و اگر مالك شود مشرق و مغرب را براى او خير است .(102)
و روايت كرده شيخ طوسى از ( سالمه ) كنيز حضرت صادق عليه السلام كه گفت: بـودم نـزد حـضـرت صـادق عـليـه السـلام در وقـت احـتـضـار كـهحـال اغـمـاء پـيـدا كـرد، چـون بـه حـال خود آمد فرمود: بدهيد به حسن بن على بن على بنالحسين بن على بن ابى طالب كه ( افطس ) باشد هفتاد اشرفى (103) و بدهيد به فلان و فلان ، فلان مقدار، من گفتم : عطا مى كنى به مردى كه حمله كرد برتو با كارد و مى خواست تو را بكشد؟ فرمود: مى خواهى من از آن كسان نباشم كه خدا مدحكرده ايشان را به صله كردن رحم و در وصف ايشان فرموده :
( وَالذّينَ يَصِلُونَ ما اَمَرَاللّهُ بِهِ اَنْ يوصَلَ وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخافُونْ سُوءَ الْحِسابِ) .(104)
سـپـس فـرمود: اى سالمه ! به درستى كه حق تعالى خلق كرد بهشت را و خوشبو گرانيدآن را و بوى آن تا دو هزار سال مى رسد و نمى شنود بوى آن را عاق والدّين و قطع كنندهرحم .(105)
شـيخ كلينى از امام موسى عليه السلام روايت كرده است كه گفت : پدر بزرگوار خود راكـفن كردم در دو جامه سفيد مصرى كه در آنها احرام مى بست و در پيراهنى كه مى پوشيد ودر عمامه اى كه از امام زين العابدين عليه السلام به او رسيده بود و در برد يممنى كهبـه چـهـل ديـنـار طـلا خـريـده بـود و اگـر امـروز مـى بـود بـه چهارصد دينار مى ارزيد.(106) ايـضـا روايـت كـرده است كه بعد از وفات حضرت صادق عليه السلامحضرت امام موسى عليه السلام مى فرمود كه هر شب چراغ برافروزد در حجره اى كه آنحضرت در آن حجره وفات يافته بود.(107)
و روايت كرده است شيخ صدوق از ابوبصير گفت : مشرف شدم خدمت امّ حميده امّ ولد حضرتامـام جـعـفـر صـادق عـليـه السلام براى تعزيت حضرت صادق عليه السلام پس آن مخدرهگـريـسـت و مـن نـيز به جهت گريه او گريستم ، پس از آن فرمود: اى ابومحمّد! اگر مىديـدى حـضـرت صـادق عـليـه السـلام را در وقـت مـوت هـمـانا امر عجيبى مشاهده مى كردى ،چـشـمـهـاى خـود را گـشـود و گـفت : جمع كنيد به نزد من هر كسى كه مابين من و او قرابت وخـويـشـى اسـت پس ما نگذاشتيم احدى را از خويشان او مگر آنكه به نزد او آوديم ؛ پس آنجـنـاب نـظـرى افـكـنـد بـه سـوى ايـشـان و فـرمود: ( اِنَّ شَفاعَتَناَ لاتَنالُ مُسْتَخِفّابـِالصَّلوة ) ؛ هـمـانـا شـفـاعـت مـا نـخـواهـد رسـيـد بـه كـسـى كـه استخفاف كند بهنـمـاز(108) ، يـعـنـى نـمـاز را خوار و سبك شمرد و اعتنا و اهتمام به آن نداشتهباشد.
و روايـت شـده از عـيـسى بن داب كه چون جنازه نازنين حضرت صادق عليه السلام را روىسـريرى نهادند و حمل كردند به سوى بقيع براى دفن ، ابوهريره عجلى كه از شعراىمجاهرين اهل بيت شمرده مى گشت اين اشعار بگفت :
اَقوُلُ وَ قَدْ راحُوا بِهِ يَحْمِلُونَهُ
عَلى كاهِلٍ مِنْ حامِلَيْهِ وَ عاتِقٍ
اَتَدْرُونَ ماذا تَحْمِلُونَ اِلَى الثَّرى
ثَبيرا ثَوى مِنْ رَاءْسِ عَلياء شاهِقٍ
غَداةَ حَثَى الحاثُونَ فَوْقَ ضَريحِهِ
تُرابا وَ اَوْلى كانَ فَوْقَ الْمَفارِقِ(109)

next page

fehrest page

back page