بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب منتهی الامال قسمت دوم, حاج شیخ عباس قمی ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     BAB10001 -
     BAB10002 -
     BAB10003 -
     BAB10004 -
     BAB10005 -
     BAB10006 -
     BAB10007 -
     BAB10008 -
     BAB10009 -
     BAB11001 -
     BAB11002 -
     BAB11003 -
     BAB11004 -
     BAB11005 -
     BAB12001 -
     BAB12002 -
     BAB12003 -
     BAB12004 -
     BAB13001 -
     BAB13002 -
     BAB13003 -
     BAB14001 -
     BAB14002 -
     BAB14003 -
     BAB14004 -
     BAB14005 -
     BAB14006 -
     BAB14007 -
     BAB14008 -
     BAB14009 -
     BAB14010 -
     BAB14011 -
     BAB80001 -
     BAB80002 -
     BAB80003 -
     BAB80004 -
     BAB80005 -
     BAB80006 -
     BAB80007 -
     BAB90001 -
     BAB90002 -
     BAB90003 -
     BAB90004 -
     BAB90005 -
     BAB90006 -
     BAB90007 -
     BAB90008 -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT1001 -
     FOOTNT1101 -
     FOOTNT1201 -
     FOOTNT1301 -
     FOOTNT1401 -
     FOOTNT901 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

مـحـمـّد بـن عـيسى گفت : اگر تويى صاحب الا مر عليه السلام قصه مرا مى دانى و احتياجبه گفتن من ندارى ، فرمود: بلى راست مى گويى ، بيرون آمده اى از براى بليه اى كهدر خـصوص آن انار بر شما وارد شده است و آن توعيد و تخويفى كه حاكم بر شما كردهاسـت . مـحمّد بن عيسى گفت كه چون اين كلام معجز نظام را شنيدم متوجه آن جانب شدم كه آنصدا مى آمد و عرض كردم : بلى ، اى مولاى من ! تو مى داينى كه چه چيز به ما رسيده استو تويى امام ما و ملاذ و پناه ما و قادرى بر كشف آن بلا از ما، پس آن جناب فرمود: اى محمّدبن عيسى به درستى كه وزير ـ لعنة اللّه عليه ـ در خانه او درختى است از انار وقتى كهآن درخت بار گرفت او از گل به شكل انارى ساخت و دو نصف كرد و در ميان نصف هر يك ازآنها بعضى از آن كتابت را نوشت و انار هنوز كوچك بود بر روى درخت ، انار را در ميان آنقـالب گل گذاشت و آن را بست چون در ميان آن قالب بزرگ شد اثر نوشته در آن ماند وچنين شد، پس صباح چون به نزد حاكم رويد به او بگو كه من جواب اين بينه را با خودآوردم و لكـن ظـاهـر نـمـى كـنـم مـگـر در خـانـه وزيـر، پـس وقـتـى كـهداخـل خـانـه وزيـر شـويـد بـه جـانـب راسـت خـود در هـنـگـامدخـول غـرفـه اى خـواهى ديد پس به حاكم بگو كه جواب نمى گويم مگر در آن غرفه ،زود اسـت كـه وزيـر ممانعت مى كند از دخول در آن غرفه و تو مبالغه بكن به آنكه به آنغـرفـه بـالا روى و نـگـذار كـه وزيـر تـنـهـا داخـل غـرفـه گـردد زودتـر از تـو، و تـواول داخـل شـو پس در آن غرفه طاقچه اى خواهى ديد كه كيسه سفيدى در آن هست و آن كيسهرا بـگـيـر كـه در آن قالب گلى است كه آن ملعون آن حيله را در آن كرده است پس در حضورحـاكـم آن انـار را در آن قالب بگذار تا آنكه حيله او را معلوم گردد. و اى محمّد بن عيسى !عـلامـت ديـگـر آن اسـت كـه به حاكم بگو معجزه ديگر ما آن است كه آن انار را چون بشكنندبـغـيـر از دود و خاكستر چيز ديگر در آن نخواهيد يافت ، و بگو اگر راست اين سخن را مىخواهيد بدانيد به وزير امر كنيد كه در حضور مردم آن انار بشكند و چون بشكند آن خاكسترو دود بر صورت و ريش وزير خواهد رسيد.
و چون محمّد بن عيسى اين سخنان معجز نشان را از آن امام عالى شاءن و حجت خداوند عالميانشنيد بسيار شاد گرديد و در مقابل آن جناب زمين را بوسيد و با شادى و سرور به سوىاهـل خـود بـرگـشـت و چون صبح شد به نزد حاكم رفتند و محمّد بن عيسى آنچه را كه امامعليه السلام به او امر فرموده بود و ظاهر گرديد آن معجزاتى كه آن جناب به آنها خبرداده بـود. پـس حاكم متوجه محمّد بن عيسى گرديد و گفت : اين امور را كى به تو خبر دادهبـود؟ گـفت : امام زمان و حجت خداى بر ما، والى گفت : كيست امام شما؟ پس او از ائمه عليهمالسـلام هـر يـك را بـعـد از ديگرى خبر داد تا آنكه به حضرت صاحب الا مر عليه السلامرسـيـد، حـاكم گفت : دست دراز كن كه من بيعت كنم بر اين مذهب و من گواهى مى دهم كه نيستخـدايـى مگر خداوند يگانه و گواهى مى دهم كه محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم بنده ورسـول او اسـت و گـواهى مى دهم كه خليفه بلافصل بعد از آن حضرت ، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است ، پس به هر يك از امامان بعد از ديگرى تا آخر ايشان عليهم السلاماقـرار نـمـود و ايـمـان او نـيـكـو شـد و امـر بـه قـتـل وزيـر نـمـود و ازاهل بحرين عذرخواهى كرد و اين قصه نزد اهل بحرين معروف است و قبر محمّد بن عيسى نزدايشان معروف است و مردم او را زيارت مى كنند.(132)
قضاوت امام زمان (عج ) بين شيعه و سنى
حـكـايـت دوازدهـم ـ قـصـه مـنـاظـره مـردى از شـيـعـه بـا شـخـصـى ازاهـل سـنـت : عـالم فـاضـل خـبـيـر ميرزا عبداللّه اصفهانى تلميذ علامه مجلسى رحمه اللّه درفـصـل ثـانـى از خـاتـمـه قـسـم اول كـتـاب ( ريـاض العـلمـاء عـ( فرموده كه شيخابـوالقـاسـم بـن مـحـمـّد بـن ابـى القـاسـم حـاسـمـىفـاضـل عـالم كامل معروف است به حاسمى و از بزرگان مشايخ اصحاب ما است و ظاهر آناست كه او از قدماى اصحاب است و امير سيد حسين عاملى معروف به ( مجتهد ) معاصرسـلطـان شـاه عـبـاس مـاضـى صـفـوى ، فـرمـوده در اواخر رساله خود كه تاءليف كرده دراحـوال اهـل خـلاف در دنـيـا و آخـرت در مـقـام ذكـر بـعـضـى از مـنـاظـرات واقعه ميان شيعه واهـل سـنـت بـه ايـن عبارت كه : دوم از آنها حكايت غريبه اى است كه واقع شده در بلده طيبههـمـدان مـيـان شـيـعـه اثـنـى عـشـرى و مـيان شخص سنى كه ديدم آن را در كتاب قديمى كهمـحـتـمـل اسـت حـسـب عـادت تـاريـخ كـتـابـت آن سـيـصـدسال قبل از اين باشد و مسطور در آن كتاب به اين نحو بود كه : واقع شد ميان بعضى ازعلماى شيعه اثنى عشريه كه اسم او ابوالقاسم محمّد بن ابوالقاسم حاسمى است و ميانبـعـضـى از عـلمـاى اهـل سـنـت كـه اسم او رفيع الدّين حسين است مصادقت و مصاحبت قديمه ومـشـاركـت در امـوال و مـخالطت در اكثر احوال و در سفرها و هر يك از اين دو مخفى نمى كردندمذهب و عقيده خود را بر ديگرى و بر سبيل هزل نسبت مى داد ابوالقاسم رفيع الدّين را بهنصب يعنى مى گفت به او ناصبى ، و نسبت مى داد رفيع الدّين ابوالقاسم را به رفض ومـيـان ايشان در اين مصاحبت مباحثه در مذاهب واقع نمى شد تا آنكه اتفاق افتاد در مسجد بلدههـمـدان كـه آن مـسـجـد را مـسـجـد عـتـيـق مـى گـفـتـنـد صـحـبت ميان ايشان ، و در اثناى مكالمهتـفـضيل داد رفيع الدّين حسين فلان و فلان بر اميرالمؤ منين عليه السلام ، و ابوالقاسمرد كرد رفيع الدّين را و تفضيل داد اميرالمؤ منين على عليه السلام را بر فلان و فلان . وابـوالقـاسـم استدلال كرد براى مذهب خود به آيات و احاديث بسيارى و ذكر نمود مقامات وكـرامـات و معجزات بسيارى كه صادر شد از آن جناب و رفيع الدّين عكس نمود قضيه را واستدلال كرد براى تفضيل ابى بكر بر على عليه السلام به مخالطت و مصاحبت او در غارو مـخـاطـب شـدن او بـه خـطـاب صـديـق اكبر در ميان مهاجرين و انصار و نيز گفت ابوبكرمـخـصوص بود ميان مهاجران و انصار به مصاهرت و خلافت و امامت و نيز رفيع الدّين گفتدو حـديـث اسـت از پـيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم كه صادر شده در شاءن ابى بكريكى آنكه تو به منزله پيراهن منى الخ ، و دومى كه پيروى كنيد به دو نفر كه بعد از منانـد ابـى بـكـر و عـمـر. ابـوالقـاسـم شـيـعـى بـعـد از شـنـيـدن ايـنمقال از رفيع الدّين ، گفت : به چه سبب تفضيل مى دهى ابوبكر را بر سيد اوصيا و سنداوليـا و حـامـل لواء و بـر امـام جـن و انـس ، قـسـيـم دوزخ و جـنـت وحـال آنـكـه تـو مـى دانـى كـه آن جـنـاب صـديـق اكـبـر و فـارق ازهـر اسـت بـرادررسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم و زوجبـتـول و نيز مى دانى كه آن جناب وقت فرار رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم بهسـوى غـار از دسـت ظلمه و فجره كفار، خوابيد بر فراش آن حضرت و مشاركت نمود با آنحضرت در حالت عسر و فقر. و سد فرمود رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم درهاىصـحـابـه را از مسجد مگر باب آن جناب را و برداشت على عليه السلام را بر كتف شريفخـود بـه جـهـت شـكـسـتـن اصـنـام در اول اسلام و تزويج فرمود حق جلا و علا فاطمه عليهاالسـلام را بـه عـلى عليه السلام در ملا اعلى و مقاتله نمود با عمرو بن عبدود و فتح كردخـيـبـر را و شرك نياورد به خداى تعالى به قدر به هم زدن چشمى به خلاف آن سه . وتـشـبـيـه فـرمـود رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلم على عليه السلام را به چهارپيغمبر در آنجا كه فرمود هركه خواهد نظر كند به سوى آدم در علمش و به سوى نوح درفـهـمـش و به سوى موسى در شدتش و به سوى عيسى در زهدش پس نظر كند به سوىعـلى بـن ابـى طـالب عـليـه السـلام . و بـا وجـود ايـنفـضـائل و كـمـالات ظـاهـره و بـاهـره و بـا قـرابـتـى كـه با رسول خدا (ص) دارد و با برگردانيدن آفتاب براي او چگونه معقول و جايز است تفضيل ابي بكر بر علي عليه السلام ؟ چون رفيع الدين استماع نمود اين مقاله را از ابي القاسم كه تفضيل مي دهد علي عليه السلام را بر ابي بكر پايه خصوصيتش با ابوالقاسم منهدم شد و بعد از گفتگويي چند رفيع الدين به ابوالقاسم ، گفت : هر مردي كه به مسجد بيايد پس هر چه حكم كند از مذهب من يا مذهب تو اطاعت مي كنيم و چون عقيده اهل همدان بر ابوالقاسم مكشوف بود يعني مي دانست كه از اهل سنت اند خائف بود از اين شرطي كه واقع شد ميان او و رفيع الدين لكن به جهت كثرت مجادله و مباحثه ، قبول نمود . ابوالقاسم شرط مذكور را با كراهت راضي شد و بعد از قرار شرط مذكور بدون فاصله وارد شد جواني كه ظاهر بود از رخسارش آثار جلالت و نجابت و هويدا بود از احوالش كه از سفر مي آيد و داخل شد در مسجد و طوافي كرد در مسجد و بعد از طواف آمد به نزد ايشان ، رفيع الدين از جا برخاست در كمال اضطراب و سرعت و بعد از سلام به آن جوان سئوال كرد و عرض نمود امري را كه مقرر شد ميان او و ابوالقاسم و مبالغه بسيار نمود در اظهار عقيده خود براي آن جوان و قسم موكد خورد و او را قسم داد كه عقيده خود را ظاهر نمايد بر همان نحوي كه در واقع دارد آن جوان مذكور بدون توقف اين دو بيت را فرمود :

مَتى اَقُلْ مَوْلاى اَفْضَلُ مِنْهُما
اَكُنْ لِلَّذى فَضَّلْتُه مُتَنَقِّصا
اَلَمْ تَرَ اَنَّ السَّيْفَ يُرزْرى بِحَدِّهِ
مَقالُكَ هذا الْسَّيْفُ اَحْذى مِن العَصا
و چون جوان از خواندن اين دو بيت فارغ شد و ابوالقاسم و رفيع الدّين در تحير بودنداز فـصـاحـت و بـلاغـت او، خـواسـتـنـد كـه تـفـتـيـش نـمـايـنـد ازحال آن جوان كه از نظر ايشان غايب شد و اثرى از او ظاهر نشد، و رفيع الدّين چون مشاهدهنـمـود اين امر غريب و عجيب را ترك نمود مذهب باطل خود را و اعتقاد كرد مذهب حق اثنى عشرىرا.
صـاحـب ( رياض ) پس از نقل اين قصه از كتاب مذكور مى فرمود كه ظاهرا آن جوانحـضرت قائم عليه السلام بود، و مؤ يد اين كلام است آنچه خواهيم گفت در باب نهم و امادو بيت مذكور پس با تغيير و زيادتى در كتب علما موجود است به اين نحو:
يَقُولُونَ لى فَضِّلْ عَلِيا عَلَيْهِمُ
فَلَسْتُ اَقُولُ التِّبْرُ اَعْلى مِنَ الَحصا
اِذا اَنَا فَضَّلْتُ الاِمامَ عَلَيْهِمُ
اَكُنْ بِالَّذى فَضَّلْتُهُ مُتَنَقِّصا
اَلَمْ تَرَ اَنَّ السَّيْفَ يُزْرى بِحَدِّهِ
مَقالَةُ هذا السَّيْفُ اَعْلى مِنَ الْعَصا
و در ( رياض ) فرموده كه آن دو بيت ماده اين ابيات است يعنى منشى آن از آن حكايتاخذ نموده .(133)
شفا يافتن صاحب وسائل به دست صاحب الزمان عليه السلام
حـكـايـت سـيـزدهم ـ قصه عافيت يافتن جناب شيخ حر عاملى است از مرض خود به بركت آنحضرت عليه السلام : محدث جليل شيخ حر عاملى در ( اثبات الهداة ) فرموده كه مندر زمـان كـودكـه كـه ده سـال داشـتـم بـه مـرض سـخـتـى مـبـتـلا شـدم بـه نـحـوى كـهاهـل و اقـارب [ خـويـشـان ] من جمع شدند و گريه مى كردند و مهيا شدند براى عزادارى ويقين كردند كه من خواهم مرد در آن شب پس ديدم پيغمبر و دوازده امام عليهم السلام را و من درمـيـان خواب و بيدارى بودنم پس سلام كردم بر ايشان و با يك يك مصافحه نمودم و ميانمـن و حـضـرت صادق عليه السلام سخنى گذشت كه در خاطرم نمانده جز آنكه آن جناب درحق من دعا كرد پس سلام كردم بر حضرت صاحب عليه السلام و با آن جناب مصافحه كردمو گريستم و گفتم : اى مولاى من ! مى ترسم كه بميرم در اين مرض و مقصد خود را از علمو عـمـل بـه دسـت نـياورم ، پس فرمود: نترس زيرا كه تو نخواهى مرد در اين مرض بلكهخداوند تبارك و تعالى تو را شفا مى دهد و عمر خواهى كرد عمر طولانى . آنگاه قدحى بهدسـت مـن داد كـه در دسـد مـبـاركـش بـود پـس آشـامـيـدم از آن و درحـال عـافـيـت يـافـتـم و مـرض ‍ بـالكـليـه از مـن زايـل شـد و نـشـسـتـم واهـل و اقـاربـم تـعـجـب كـردنـد و ايـشان را خبر نكردم به آنچه ديده بودم مگر بعد از چندروز.(134)
گفت و گوى مقدس اردبيلى با امام زمان عليه السلام
حـكـايـت چـهاردهم ـ قصه ملاقات مقدس اردبيلى است آن حضرت را: سيد محدث جزايرى سيدنـعـمـة اللّه در ( انـوار النـعمانيه ) فرموده كه خبر داد مرا اوثق مشايخ من در علم وعـمـل كـه از بـراى مـولاى اردبـيـلى رحـمـه اللّه تـلمـيـذى بـود ازاهـل تـفـرش كـه نـام او مـيـر عـلام بـود و در نـهـايـتفـضـل و ورع بـود و او نـقل كرد كه مرا حجره اى بود در مدرسه اى كه محيط است به قبهشريفه پس اتفاق افتاد كه من از مطالعه خود فارغ شسدم و بسيارى از شب گذشته بودپـس بـيـرون آمدم از حجره و نظر مى كردم در اطراف حضرت شريفه و آن شب سخت تاريكبـود پـيـش مـردى را ديدم كه رو به حضرت شريفه كرده مى آيد پس گفتم شايد اين دزداسـت آمـده كـه بـدزدد چـيـزى از قـنـديـلهـا را پـس ازمـنزل خود به زير آمدم و رفتم به نزديكى او و او مرا نمى ديد پس رفت به نزديكى درحـرم مـطـهر و ايستاد پس ديدم قفل را كه افتاد و باز شد براى او و در دوم و سوم به همينترتيب و مشرف شد به قبر شريف پس سلام كرد و از جانب قبر مطهر رد شد سلام بر اوپـس شناختم آواز او را كه سخن مى گفت با امام عليه السلام در مساءله علميه آنگاه بيرونرفت از بلد و متوجه شد به سوى مسجد كوفه پس من از عقب او رفتم و او مرا نمى ديد پسچون رسيد به محراب مسجدى كه اميرالمؤ منين در آن محراب شهيد شده بود، شنيدم او را كهسخن مى گويد با شخصى ديگر در همان مساءله پس برگشت و من از عقب او برگشتم و اومـرا نـمـى ديد. پس چون رسيد به دروازه ولايت صبح روشن شده بود پس خويش را بر اوظـاهـر كـردم و گـفـتـم يـا مـولانـا مـن بـودم بـا تـو ازاول تـا آخـر پـس مـرا آگـاه كـن كـه شخص اول كى بود كه در قبه شريفه با او سخن مىگـفـتـى و شخص دوم كى بود كه با او سخن مى گفتى در كوفه ؟ پس عهدها گرفت از منكـه خـبـر ندهم به سرّ او تا آنكه وفات كند، پس به من فرمود: اى فرزند من ! مشتبه مىشود بر من بعضى از مسايل پس بسا هست بيرون مى روم در شب نزد قبر اميرالمؤ منين علىعـليـه السـلام و در آن مـسـاءله بـا آن جـناب تكلم مى نمايم و جواب مى شنوم و در اين شبحواله فرمود مرا به سوى حضرت صاحب الزمان عليه السلام و فرمود كه فرزندم مهدىعـليـه السـلام امـشـب در مـسـجـد كـوفـه است پس برو به نزد او و اين مساءله را از او سؤال كن و اين شخص مهدى عليه السلان بود.(135)
صحيفه سجاديه هديه امام زمان عليه السلام
حـكايت پانزدهم ـ قصه مرحوم آخوند ملا محمّد تقى مجلسى است : و آن چنان است كه در (شرح من لايحضر الفقيه ) در ضمن احوالمـتـوكـل بـن عـمـيـر راوى ( صـحـيـفـه كـامـله سـجـاديـه ) ذكـر نـمـوده كـه مـن دراوائل بلوغ طالب بودم مرضات خداوندى را و ساعى بودم در طلب رضاى او و مرا از ذكرجـنـابـش قرارى نبود تا آنكه ديدم در ميان بيدارى و خواب كه صاحب الزمان عليه السلامايـسـتاده در مسجد جامع قديم كه در اصفهان است قريب به در طنابى كه الان مدرس من استپس سلام كردم بر آن جناب و قصد كردم كه پاى مباركش را ببوسم پس نگذاشت و گرفتمـرا پـس بـوسـيـدم دسـت مـبـاركـش را و پـرسـيـدم از آن جـنـاب مـسـايـلى را كـهمـشكل شده بود بر من ، يكى از آنها اين بود كه من وسوسه داشتم در نماز خود و مى گفتمكـه آنـهـا نـيـسـت بـه نـحـوى كـه از مـن خـواسـتـه انـد و مـنمـشـغـول بـودم بـه قـضـاء و مـيـسـر نـبـود بـراى مـن نـمـاز شـب و سـؤال كـردم از شـيـخ خـود شـيـخ بهائى رحمه اللّه از حكم آن پس ‍ گفت به جاى آور يك نمازظـهـر و عـصـر و مـغـرب بـه قـصـد نـمـاز شـب و مـن چـنـيـن مـى كـردم پـس سـؤال كـردم از حـضـرت حـجت عليه السلام كه من نماز شب بكنم ؟ فرمود: بكن و به جا نياورمانند آن نماز مصنوعى كه مى كردى و غير اينها از مسايلى كه در خاطرم نماند، آنگاه گفتم: اى مـولاى مـن ! مـيـسر نمى شود براى من كه برسم به خدمت جناب تو در هر وقتى ، پسعـطـا كـن به من كتابى كه هميشه عمل كنم بر آن ، پس فرمود كه من عطا كردم به جهت توكتابى به مولا محمّد تاج و من در خواب او را مى شناختم ، پس فرمود برو بگير آن كتابرا از او.
پس بيرون رفتم از در مسجدى كه مقابل روى آن جناب بود به سمت دار بطيخ كه محله اىاسـت از اصـفـهـان پـس چون رسيدم به آن شخص و مرا ديد گفت : تو را صاحب الا مر عليهالسـلام فـرسـتـاده نـزد مـن ؟ گـفـتـم : آرى ! پـس بـيـرون آورد ازبـغـل خـود كتاب كهنه اى چون باز كردم آن را ظاهر شد براى من كه آن كتاب دعا است پس ‍بـوسـيـدم آن را و بـر چـشـم خـود گـذاشـتـم و برگشتم از نزد او و متوجه شدم به سوىحضرت صاحب الا مر عليه السلام كه بيدار شدم و آن كتاب با من نبود پس شروع كردم درتـضـرع و گـريـه و نـاله بـه جـهت فوت آن كتاب تا طلوع فجر پس چون فارغ شدم ازنماز و تعقيب و در دلم چنين افتاده بود كه مولا محمّد همان شيخ بهائى است و ناميدن حضرتاو را بـه تـاج به جهت اشتهار اوست در ميان علما، پس چون رفتم به مدرس او كه در جوارمسجد جامع بود ديدم او را كه مشغول است به مقابله ( صحيفه كامله ) و خواننده سيدصالح امير ذوالفقار گلپايگانى بود پس ساعتى نشستم تا فارغ شد از آن كار و ظاهرآن بـود كـه كـلام ايـشـان در سـنـد صـحيفه بود لكن به جهت غمى كه بر من ستولى بودنـفـهـميدم سخن او و سخن ايشان را و من گريه مى كردم پس رفتم نزد شيخ و خواب خود رابـه او گـفـتـم و گـريه مى كردم به جهت فوت كتاب پس شيخ گفت : بشارت باد تو رابـه علوم الهيه و معارف يقينيه و تمام آنچه هميشه مى خواستى و بيشتر صحبت من با شيخدر تـصـوف بـود و او مـايل بود به آن پس قلبم ساكن نشد و بيرون رفتم با گريه وتـفـكـر تا آنكه در دلم افتاد كه بروم به آن سمتى كه در خواب به آنجا رفتم پس چونرسيدم به محله دار بطيخ ديدم مرد صالحى را كه اسمش آقا حسن بود و ملقب بود به (تاج ) پس چون رسيدم به او سلام كردم بر او. گفت : يا فلان ، كتب وقفيه در نزد مناسـت ، هـر طـلبـه اى كـه مـى گـيـرد از آن عـمـل نـمـى كـنـد بـه شـروط وقـف و تـوعـمـل مى كنى به آن بيا و نظر كن به اين كتب و هرچه را كه محتاجى به آن بگير پس بااو رفـتـم در كـتـابـخـانه او پس اولى كتابى كه به من داد كتابى بود كه در خواب ديدهبـودم ، پـس شـروع كـردم در گريه و ناله و گفتم مرا كفايت مى كند و در خاطر ندارم كهخـواب را براى او گفتم يا نه و آمدم در نزد شيخ و شروع كردم در مقابله با نسخه او كهجـد پـدر او نـوشـتـه بـود از شهيد و شهيد رحمه اللّه نسخه خود را نوشته بود از نسخهعـمـيـدالرؤ ساء و ابن سكون و مقابله كرده بود با نسخه ابن ادريس بدون واسطه يا بهيـك واسـطـه و نـسـخـه اى كـه حضرت صاحب الا مر عليه السلام به من عطا فرمود از خطشـهـيد نوشته بود و در نهايت موافقت داشت با آن نسخه حتى در نسخه ها كه در حاشيه آننوشته شده بود و بعد از آنكه فارغ شدم از مقابله شروع كردند مردم در مقابله نزد من وبـه بـركت عطاى حضرت حجت عليه السلام گرديد ( صحيفه كامله ) در بلاد مانندآفـتـاب طـالع در هـر خانه و سيما در اصفهان زيرا كه براى اكثر مردم صحيفه هاى متعددهاسـت و اكـثـر ايـشـان صـلحـا و اهـل دعا شدند و بسيارى از ايشان مستجاب الدعوة و اين آثارمـعـجـزه اى است از حضرت صاحب الا مر عليه السلام و آنچه خداوند عطا فرمود به من بهسبب صحيفه ، احصاى آن را نمى توانيم بكنم .
مـؤ لف [مـحـدث نـورى ] گـويد: كه علامه مجلسى رحمه اللّه در ( بحار ) صورتاجـازه مـختصرى از والد خود از براى ( صحيفه كامله ) ذكر فرموده و در آنجا گفتهكـه مـن روايـت مـى كـنـم صـحـيـفـه كـامـله را كـه مـلقـب اسـت بـه ( زبـورآل مـحـمـّد عـليـهـم السـلام ) و ( انـجـيـل اهـل بـيـت عـليـهـم السـلام ) و دعـاىكامل به اسانيد بسيار و طريقهاى مختلف يكى از آنها آن است كه من روايت مى كنم او را بهنـحـو مناوله از مولاى ما صاحب الزمان و خليفة الرحمن عليه السلام در خوابى طولانى الخ.(136)
گل سرخى از خرابات
حـكـايـت شـانـزدهـم ـ قـصـه گـل و خرابات : علامه مجلسى در ( بحار ) فرموده كهجـمـاعـتى مرا خبر دادد از سيد سند فاضل ميرزا محمّد استرآبادى رضى اللّه عنه كه گفت :شـبـى در حـوالى بـيت اللّه الحرام مشغول طواف بودم ناگاه جوانى نيكو روى را ديدم كهمـشـغـول طـواف بـود چـون نـزديـك مـن رسـيـد يـك طـاقـهگـل سـرخ بـه مـن دنـاد و آن وقـت مـوسـم گـل نـبـود و مـن آنگـل را گـرفـتـم و بـويـيـدم و گـفتم : اين از كجا است اى سيد من ! فرمود كه از خراباتبراى من آورده اند آنگاه از نطر من غايب شد و من او را نديدم .
مؤ لف [محدث نورى ] گويد: كه شيخ اجلاكـمـل شـيـخ على بن عالم نحرير شيخ محمّد بن محقق مدقق شيخ حسن صاحب ( معالم )ابـن عـالم ربـانـى شـهـيـد ثـانـى رحـمـه اللّه در كـتـابـى ( درّالمنثور ) در ضمناحوال والد خود شيخ محمّد صاحب ( شرح استبصار ) و غيره كه مجاور مكه معظمه بوددر حيات و ممات نقل كرده كه خبر داد مرا زوجه او دختر سيد محمّد بن ابى الحسن رحمه اللّهو مـادر اولاد او كـه چـون آن مـرحـوم وفـات كـرد مـى شـنـيدند در نزد او تلاوت قرآن را درطـول آن شب و از چيزهايى كه مشهور است اينكه او طواف مى كرد پس ‍ مردى آمد و عطا نمودبه او گلى از گلهاى زمستان كه نه در آن بلاد بود و نه آن زمان موسم او بود پس به اوگـفـت كـه ايـن را از كـجا آوردى ؟ گفت كه از اين خرابات . آنگاه اراده كرد كه او را ببيند.پـس از ايـن سـؤ ال پـس او را نـديـد. و مـخـفـى نـمـانـد كـه سـيـدجـليـل ميرزا محمّد استرآبادى سابق الذكر صاحب كتب رجاليه معروفه و ( آيات الا حكام) مجاور مكه معظمه بود و استاد شيخ محمّد مذكور و مكرر در ( شرح استبصار )با توقير اسم او را مى برد و هر دو جليل القدرند و داراى مقامات عاليه مى شود كه اينقـضيه براى هر دو روى داده باشد و يا راوى اشتباه كرده به جهت اتحاد اسم و بلد، اگرچه حالت دوم اقرب به نظر مى آيد.(137)
دستگيرى از گشمدگان
حـكـايـت هـفـدهـم ـ قـصـه تـشرف شيخ قاسم است به لقاى آن حضرت عليه السلام : سيدفـاضـل مـتـبـحـر سـيـد عـليـخـان حـويـزى نـقـل كـرده كـه خـبـر داد مـرا مـردى ازاهل ايمان از اهل بلاد ما كه او را شيخ قاسم مى گويند و او بسيار به حج مى رفت ، گفت :روزى خـسـتـه شـدم از راه رفـتـن پـس خـوابـيـدم در زيـر درخـتـى و خـواب مـنطـول كـشـيـد و حاج از من گذشتند و بسيار از من دور شدند چون بيدار شدم دانستن از وقت ،كـه خـوابـم طـول كـشـيـده و ايـنـكـه حاج از من دور شدند و نمى دانستم از وقت ، كه خوابمطـول كـشـيده و اينكه حاج از من دور شدند و نمى دانستم كه به كدام طرف متوجه شوم پسبـه سـمـتـى متوجه شدم و به آواز بلند صدا مى كردم يا اباصالح و قصد مى كردم بهايـن ، صاحب الا مر عليه السلام را چنانچه ابن طاوس ذكر كرده در ( كتاب امان ) دربـيـان آنـچـه گـفـتـه مـى شـود در وقـت گـمـشـدن راه پـس در ايـنحـال كـه فرياد مى كردم سوارى را ديدم كه بر ناقه اى است در زى عربهاى بدوى چونمـرا ديد فرمود به من كه تو منقطع شدى از حاج ؟ گفتم : آرى ، فرمود: سوار شو در عقبمـن كـه تـو را بـرسـانـم بـه آن جـمـاعـت . پـس در عقب او و سوار شدم و ساعتى نكشيد كهرسـيـديـم بـه قـافله ، چون نزديك شديم مرا فرود آورد و فرمود: برو از پى كار خود.پس ‍ گفتم به او عطش مرا اذيت كرده است پس از زين شتر خود مشكى بيرون آورد كه در آنآب بـود و مرا از آن آب سيراب نمود، قسم به خداوند كه آن لذيذتر و گواراترين آبىبود كه آشاميده بودم آنگاه رفتم تا داخل شدم در حاج و ملتفت شدم به او پس ‍ او را نديدمو نديده بودم او را در حاج پيش از آن و نه بعد از آنكه مراجعت كرديم .(138)
دستگيرى از سنى و شيعه شدن او
حـكـايت هيجدهم ـ قصه استغاثه مرد سنى به آن حضرت عليه السلام و رسيدن آن حضرتبـه فـريـاد او: خـبـر داد مـرا عـالم جـليـل و حـبـر نـبـيـل ، مـجـمـعفضايل و فواضل شيخ على رشتى و او عالم تقى زاهد بود كه حاوى بود انواعى از علومرا با بصيرت و خبرت و از تلامذه خاتم المحققين الشيخ المرتضى رحمه اللّه و سيد سنداستاد اعظم رضى اللّه عنه بود و چون اهل بلاد ( لار ) و نواحى آنجا شكايت كردنداز نـداشـتـن عـالم جـامـع نـافذ الحكمى ، آن مرحوم را به آنجا فرستادند، در سفر و حضرسـالهـا مـصـاحـبـت كـردم بـا او در فـضـل و خـلق و تـقـوى مـانـنـد او كـمـتـر ديـدم .نـقل كرد كه وقتى از زيارت حضرت ابى عبداللّه عليه السلام مراجعت كرده بودم و از راهآب فـرات بـه سـمت نجف اشرف مى رفتم پس در كشتى كوچكى كه بين كربلا و طويرجبود نشستم و اهل آن كشتى همه از اهل حله بودند و از طويرج راه حله و نجف جدا مى شود، پسآن جـمـاعـت را ديـدم كـه مـشغول لهو و لعب و مزاح شدند جز يك نفر كه با ايشان بود و درعـمـل ايشان داخل نبود آثار سكينه و وقار از او ظاهر، نه خنده مى كرد و نه مزاح و آن جماعتبـر مـذهـب او قـدح مـى كـردنـد و عـيـب مـى گـرفـتـنـد و بـا ايـنحـال در مـاءكـل و مـشـرب شـريـك بـودنـد بـسـيـار مـتـعـجـب شـدم ومجال سؤ ال نبود تا رسيديم به جايى كه به جهت كمى آب ما را از كشتى بيرون كردند،در كـنـار نـهـر راه مـى رفـتـيـم پـس اتـفـاق افـتاد كه با آن شخص مجتمع شديم پس از اوپرسيدم سبب مجانبت او را از طريقه رفقاى خود و قدح آنها در مذهب او، گفت ايشان خويشانمـن انـد از اهـل سـنـت و پـدرم نـيـز از ايـشـان بـود و مـادرم ازاهـل ايـمـان و مـن نيز چون ايشان بودم و به بركت حضرت حجت صاحب الزمان عليه السلامشيعه شدم .
پـس از كـيـفـيت آن سؤ ال كردم ، گفت : اسم من ياقوت و شغلم فروختن روغن در كنار جسر [پل ] حله بود پس در سالى به جهت خريدن روغن بيرون رفتم از حله به اطراف و نواحىدر نـزد بـاديـه نـشـيـنـان از اعـراب پس چند منزلى دور شدم تا آنچه خواستم خريدم و باجـمـاعتى از اهل حله برگشتم در بعضى از منازل چون فرود آمديم خوابيدم چون بيدار شدمكـسـى را نـديدم همه رفته بودند و راه ما در صحراى بى آب و علفى بود كه درندگانبـسـيـار داشـت و در نزديك آن معموره اى نبود مگر بعد از فراسخ بسيار، پس برخاستم وبـار كـردم و در عـقب آنها رفتم پس راه را گم كردم و متحير ماندم و از سباع [درندگان ] وعـطش روز خائف بودم پس استغاثه كردم به خلفا و مشايخ و ايشان را شفيع كردم در نزدخـداونـد و تضرع نمودم فرجى ظاهر نشد پس در نفس خود گفتم من از مادر مى شنيدم كه اومى گفت ما را امام زنده اى است كه كنيه اش ابوصالح است گمشدگان را به راه مى آورد ودرمـانـدگـان را بـه فرياد مى رسد و ضعيفان را اعانت مى كند پس با خداوند معاهده كردمكه من به او اسغاثه مى نمايم اگر مرا نجات داد به دين مادرم درآيم پس او را ندا كردم واسـتـغـاثـه نـمودم ، پس ناگاه كسى را ديدم كه با مراه مى رود و بر سرش عمامه سبزىاسـت كه رنگش ‍ مانند اين بود و اشاره كرد به علفهاى سبز كه در كنار نهر روئيده بودآنـگـاه راه را بـه مـن نشان داد و امر فرمود كه به دين مادرم درآيم و كلماتى فرمود كه منيعنى مؤ لف كتاب [محدث نورى ] فراموش كردم و فرمود: به زودى مى رسى به قريهاى كه اهل آنجا همه شيعه اند، گفتم : يا سيدى ، يا سيدى ! با من نمى آئيد تا اين قريه ؟فـرمـود: نـه ، زيـرا كـه هـزار نفر در اطراف بلاد به من استغاثه نمودند بايد ايشان رانـجـات دهـم . ايـن حـاصـل كـلام آن جـنـاب بـود كه در خاطر ماند پس از نظرم غائب شد پسانـدكـى نـرفتم كه به آن قريه رسيدم و مسافت تا آنجا بسيار بود و آن جماعت روز بعدبـه آنـجـا رسـيـدنـد. پـس چون به حله رسيدم رفتم نزد فقهاء كاملين سيد مهدى قزوينىسـاكـن حـله رضـى اللّه عـنـه قـصـه را نـقـل كـردم و مـعـالم ديـن را از او آموختم و از او سؤال كردم عملى كه وسيله شود براى من كه بار ديگر آن جناب را ملاقات نمايم پس فرمود:چـهـل شـب جـمـعـه زيـارت كـن حـضـرت ابـى عـبـداللّه عـليـه السـلام را پـسمـشـغـول شدم ، از حله براى زيارت شب جمعه به آنجا مى رفتم تا آنكه يكى باقى ماند.روز پـنـجـشـنـبـه بود كه از حله رفتم به كربلا چون به دروازه شهر رسيدم ديدم اعوانديـوان در نـهـايـت سختى از واردين مطالبه ( تذكره ) مى كنند و من نه ( تذكره) داشـتـم و نه قيمت آن و متحير ماندم و خلق مزاحم يكديگر بودند در دم دوازه پس چنددفـعـه خـواسـتـم كـه خـود را مـخـتـفـى كـرده از ايـشـان بـگـذرم مـيـسـر نـشـد، در ايـنحال صاحب خود حضرت صاحب عليه السلام را ديدم كه در هيئت طلاب عجم عمامه سفيدى برسـر دارد و داخـل بـلد اسـت چـون آن جـنـاب را ديدم استغاثه كردم پس بيرون آمد و دست مراگـرفـت و داخـل دروازه نـمـود و كـسـى مـرا نـديـد چـونداخل شدم ديگر آن جنا را نديدم و متحير باقى ماندم .(139)
حضور امام زمان عليه السلام در خانه سيد بحرالعلوم
حـكـايـت نـوزدهـم ـ قـصـه عـلامـه بـحرالعلوم رحمه اللّه در مكه و ملاقات او آن حضرت را:نـقـل كـرد جـناب عالم جليل آخوند ملا زين العابدين سلماسى از ناظر علامه بحرالعلوم درايـام مـجـاورت مـكـه مـعـظـمـه ، گـفـت كـه آن جـنـاب بـا آنـكه در بلد غربت بود و منقطع ازاهل و خويشان ، قوى القلب بود در بذل و عطا و اعتنايى نداشت به كثرت مصارف و زيادشـدن مـخـارج پـس اتـفـاق افـتـاد روزى كـه چـيـزى نـداشـتـم پـس ‍ چـگـونـگـىحـال را خـدمـت سـيـد عـرض كـردم كه مخارج زياد و چيزى در دست نيست پس چيزى نفرمود، وعـادت سيد بر اين بود كه صبح طوافى دور كعبه مى كرد و به خانه مى آمد و در اطاقىكـه مـخـتـص بـه خـودش بـود مى رفت . پس ما قليانى براى او مى برديم آن را مى كشيدآنـگـاه بـيـرون مـى آمـد و در اطـاق ديـگر مى نشست و تلامذه از هر مذهبى جمع مى شدند پسبـراى هـر صـنف به طريق مذهبش درس مى گفت پس ‍ در آن روز كه شكايت از تنگدستى درروز گـذشـتـه كـرده بـودم چـون از طـواف بـرگـشت حسب العاده قليان را حاضر كردم كهنـاگاه كسى در را كوبيد پس سيد در شدت مضطرب شد و به من گفت : قليان را بگير واز ايـنـجـا بـيـرون بـبـر خـود بـه شـتاب برخاست و رفت نزديك در و در را باز كرد پسشخصى جليلى به هيئت اعراب داخل شد و نشست در اطاق سيد و سيد در نهايت ذلت و مسكنت وادب در دم در نشست و به من اشاره كرد كه قليان را نزديك نبرم . پس ساعتى نشستند و بايـكـديـگـر سـخـن مى گفتند آنگاه برخاست پس سيد به شتاب برخاست و در خانه را بازكرد و دستش را بوسيد و او را بر ناقه اى كه در در خانه خوابانيده بود سوار كرد و اورفت و سيد با رنگ متغير شده بازگشت و براتى به دست من داد و گفت : اين حواله اى استبـر مرد صرافى كه در كوه صفا است برو نزد او و بگير از او آنچه بر او حواله شده .پس ‍ آن برات را گرفتم و بردم آن را نزد همان مرد چون برات را گرفت و نظر نمود درآن بـوسـيـد و گـفـت : بـرو و چـنـد حـمـال بـيـاور، پـس رفـتـم و چـهـارحـمـال آوردم پـس بـه قـدرى كـه آن چـهـار نـفـر قـوت داشـتـنـدريـال فـرانـسـه آورد و ايـشـان بـرداشتند و ريال فرانسه پنج قران عجمى است و چيزىزيـاده ، پـس آن حمالها، آن ريالها را به منزل آوردند پس ‍ روزى رفتم نزد آن صراف كهاز حـال او مـسـتـفـسر شوم و اينكه اين حواله از كى بود، نه صرافى را ديدم و نه دكانىپـس از كـسـى كـه در آنـجـا حـاضـر بـود پـرسـيـدم ازحـال صـراف ، گـفـت ما در اينجا هرگز صرافى نديده بوديم و در اينجا فلان مى نشيندپـس ‍ دانـسـتم كه اين از اسرار ملك عالم بود و خبر داد مرا به اين حكايت فقيه نبيه و عالموجـيـه صـاحـب تـصـانـيف رائقه و مناقب فائقه شيخ محمّد حسين كاظمى ساكن نجف اشرف ازبعضى ثقات از شخص مذكور.(140)

next page

fehrest page

back page