بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب منتهی الامال قسمت دوم, حاج شیخ عباس قمی ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     BAB10001 -
     BAB10002 -
     BAB10003 -
     BAB10004 -
     BAB10005 -
     BAB10006 -
     BAB10007 -
     BAB10008 -
     BAB10009 -
     BAB11001 -
     BAB11002 -
     BAB11003 -
     BAB11004 -
     BAB11005 -
     BAB12001 -
     BAB12002 -
     BAB12003 -
     BAB12004 -
     BAB13001 -
     BAB13002 -
     BAB13003 -
     BAB14001 -
     BAB14002 -
     BAB14003 -
     BAB14004 -
     BAB14005 -
     BAB14006 -
     BAB14007 -
     BAB14008 -
     BAB14009 -
     BAB14010 -
     BAB14011 -
     BAB80001 -
     BAB80002 -
     BAB80003 -
     BAB80004 -
     BAB80005 -
     BAB80006 -
     BAB80007 -
     BAB90001 -
     BAB90002 -
     BAB90003 -
     BAB90004 -
     BAB90005 -
     BAB90006 -
     BAB90007 -
     BAB90008 -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT1001 -
     FOOTNT1101 -
     FOOTNT1201 -
     FOOTNT1301 -
     FOOTNT1401 -
     FOOTNT901 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

و روايت شده كه چون نزديك عيد شد ماءمون فرستاد خدمت آن حضرت كه بايد سوار شويدبرويد به مصلى نماز عيد بگزاريد و خطبه بخوانيد حضرت پيغام فرستاد كه مى دانىمـن قـبـول ولايـت عـهد كردم به شرط آنكه در اين كارها مداخله نكنم مرا عفو كنيد از نماز عيدخـوانـدن بـا مـردم ، مـاءمون پيغام داد كه من مى خواهم در اين كار دلهاى مردم مطمئن شود بهآنـكـه تـو وليـعـهـد مـنـى و بـشـنـاسـنـد فـضـل تـرا، حـضـرتقبول نكرد، پيوسته رسول مابين آن حضرت و ماءمون رفت و آمد مى كرد تا اينكه اصرارمـردم در ايـن كار بسيار شد، لاجرم حضرت پيغام فرستاد كه اگر مرا عفو كنى بهتر استبـه سـوى مـن و اگـر عـفـو نـمـى كـنـى مـن مـى روم بـه نـمـاز هـان نـحـو كـه حـضـرترسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم و حـضـرت امـيـرالمؤ منين على بن ابى طالب عليهالسـلام مـى رفتند، ماءمون گفت : برو به نماز به هر نحو كه خواسته باشى ، پس امركـرد سـرهـنـگان و دربانان را و مردم را كه اول صبح بر در خانه حضرت امام رضا عليهالسـلام حـاضـر شوند. راوى گفت : چون روز عيد شد جمع شدند مردم براى آن حضرت درراهـهـا و بـامـهـا، و اجـتماع كردن زنها و كودكان و نشستند در انتظار بيرون آمدن آن جناب وتـمـام سـرهـنـگـان و لشـكـر حـاضر شدند بر در منزل آن حضرت در حالى كه سوار برسـتـوران خـود بـودنـد و ايـسـتـادنـد تـا آفـتـاب طـلوع كـرد، پـس حـضـرتغـسل كرد و پوشيد جامه هاى خود را و عمامه سفيدى از پنبه بافته بر سر بست يك طرفآن را در مـيـان سـيـنـه خـود و طـرف ديـگرش را در مابين دو كتف خود افكند و قدرى هم بوىخوش به كار برد و عصايى بر دست گرفت و به موالى خود فرمود كه شما نيز بكنيدآنـچـه را كـه من كردم . پس بيرون آمدند ايشان در پيش روى آن حضرت و آن حضرت حركتفـرمـود با پاى برهنه و جامه را بالا زده تا نصف ساق و عليه ثياب مشمّرة پس كمى راهرفت آنگاه سر به سوى آسمان كرد و تكبير عيد گفت و مواليان نيز با آن حضرت تكبيرگـفـتـند، پس رفتند تا در منزل سرهنگان و لشكريان كه آن حضرت را به اين هيبت ديدندتـمـامـى خـود را از مـالهـاى خـود بـر زمـيـن افـكـنـدنـد و بـهكمال خفت و سختى كفشهاى خود را از پا بيرون مى آوردند.
( وَ كانَ اَحْسَنُهُمْ حالا مَنْ كانَ مَعَهُ سِكّينٌ قَطَعَ بِها شَرابَةَ جاجيلَتِهِ ) . (108)
و از هـمـه بهتر حال آن كسى بود كه با خود كاردى داشت كه شرابه كفش خود را بريد وپـاى خود را بيرون آورد و پا برهنه شد. راوى گفت : حضرت امام رضا عليه السلام بردر مـنـزل تـكـبـيـرى گـفـت و مـردم نـيـز بـا آن حـضـرت تـكـبـيـر گـفـتـنـد، چـنـان بـهخـيـال مـا آمد كه آسمان و ديوارها با آن حضرت تكبير مى گويند و مردم شروع كردند بهگـريـسـتـن و ضـجـه كشيدن از شنيدن تكبير آن حضرت ، به حدى كه شهر مرو از صداىگريه و شيون به لرزه درآمد، اين خبر به ماءمون رسيد ترسيد كه اگر آن حضرت بهايـن كـيـفيت به مصلى برسد مردم مفتون و شيفته او شوند، نگذاشت آن حضرت برود بلكهفـرسـتاد خدمت آن حضرت كه ما شما را به زحمت و رنج درآورديم برگرديد و خود را بهمشقت نيفكنيد، آن كس كه هر سال نماز مى خوانده همان بخواند، حضرت طلبيد كفش خود را وپـوشـيـد و سـوار شد و برگشت و مختلف شد امر مردم در آن روز و منتظم شد امر نمازشانبه سبب اين كار.(109)
مـؤ لف گـويد: اگر چه به حسب ظاهر ماءمون در توقير و تعظيم حضرت امام رضا عليهالسـلام مـى كوشيد و احترام آن جناب را فروگذار نمى كرد اما در باطن به طور شيطنت ونكرى بر طريق نفاق با آن حضرت دشمنى مى كرد و به حكم ( هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ )(110) دشـمـن واقـعـى بـلكـه سـخـتترين دشمنان او بود كه به حسب ظاهر بهطـريـق مـحـبـت و دوسـتـى و خـوش زبـانـى بـا آن حـضـرت رفـتـار مـى نـمـود امـا در بـاطنمـثـل افعى و مار آن جناب را مى گزيد و پيوسته جرعه هاى زهر به كام آن بزرگوار مىرسـانـيـد. لاجـرم از زمـانـى كـه آن حـضـرت وليـعـهـد شـد،اول مـصـيـبـت و اذيـت و صدمات آن حضرت شد، و در همان روزى كه با آن جناب بيعت كردنديـكـى از خـواص آن حـضـرت گـفـت مـن در خـدمـت آن جـنـاب بـودم و بـه جـهـت ظـاهـر شـدنفـضل آن حضرت مستبشر و خوشحال بودم آن حضرت مرا به نزد خود طلبيد و آهسته با منفرمود كه به اين امر خوشحال مباش ؛ زيرا كه اين كار به اتمام نخواهد رسيد و به اينحـال نـخواهم ماند.(111) و در حديث على بن محمّد بن الجهم است كه چون ماءمونعـلمـاى امـصـار و فـقـهـاى اقطار را جمع كرد كه با امام رضا عليه السلام مباحثه و مناظرهنـمـايـنـد و آن حـضرت بر همه غالب شد و همگى اقرار به فضيلت آن جناب نمودند و ازمجلس ماءمون برخاست و به منزل خود معاودت فرمود، من در خدمت آن حضرت رفتم و گفتم :خـدا را حـمـد مى نمايم كه ماءمون را مطيع شما گردانيد و در اكرام شما مبالغه مى نمايد وغـايـت سـعـى مـبـذول مـى دارد، حـضرت فرمود كه يابن جهم ! ترا فريب ندهد اين محبتهاىماءمون نسبت به من ؛ زير كه در اين زودى مرا به زهر شهيد خواهد كرد و از روى ستم و ظلمو اين خبرى است كه از پدران من به من رسيده است اين سخن را پنهان دار و تا من زنده ام باكس ‍ مگوى .(112)
و بـالجـمـله : پـيـوسـتـه آن جـنـاب از سـوء مـعـاشـرت مـاءمـون درد دردل نازنينش بود و به كسى نمى توانست اظهار كند و آخر كار چندان به تنگ آمده بود كهاز خـدا مـرگ خـود را مـى خـواسـت ؛ چـنـانـچـه يـاسـر خادم گفته كه در هر روز جمعه كه آنحـضـرت از مسجد جامع مراجعت مى فرمود به همان حالى كه عرق دار و غبارآلود بود دستهارا به درگاه الهى بلند مى كرد و مى گفت : الهى ! اگر فرج و گشايش امر من در مرگ مناست پس همين ساعت در مرگ من تعجيل فرما. و پيوسته در غم و غصه بود تا از دنيا رحلتفـرمـود.(113) و اگـر شـخـص مـتـفـحـصتاءمل كند در وضع معاشرت و سلوك ماءمون با آن حضرت تصديق اين مطلب را خواهد نمودآيـا عـاقلى تصور مى كند كه ماءمون دنيا پرست كه به جهت طلب خلافت و رياست امر كندبرادرش ‍ محمّد امين را در كمال سختى بكشند و سرش را براى او آورند در صحن خانه خوداو را بر چوبى نصب كند و امر كند جنود و عساكر خود را كه هر كس برخيزد و بر اين سرلعـنـت كـنـد و جـائزه خـود را بـگـيرد آيا چنين كسى كه اين قدر طالب خلافت و ملك است امامرضا عليه السلام را از مدينه به مرو مى طلبد و تا دو ماه اصرار مى كند كه من مى خواهمخـود را از خـلافـت خـلع كنم و لباس خلافت را بر تو بپوشانم !؟ آيا جز شيطنت و نكرىنكته ديگرى ملحوظ نظر او است ؟! و حال آنكه ( خلافت ) قرة العين ماءمون بوده ، ودر حـق سـلطـنت گفته اند الملك عقيم و برادرش امين خوب او را شناخته بود چنانچه گفت بااحمد بن سلام هنگامى كه او را دستگير كرده بودند آيا ماءمون مرا مى كشد احمد گفت : ترانخواهد كشت چه آنكه علاقه رحم دل او را بر تو مهربان خواهد كرد امين گفت : هيهات الْمُلْكُعَقيمٌ لا رَحِمَ لَهُ.
و مـع ذلك : ماءمون ابدا ميل نداشت كه از حضرت رضا عليه السلام فضيلت و منقبتى ظاهرشـود؛ چـنـانچه از ملاحظه روايات رفتن آن حضرت به نماز عيد و غيره اين مطلب واضح وهـويـدا اسـت و در ذيـل حـديـث رجـاء بـن ابـى الضـحـاك اسـت كـه چـون اوفـضـائل و عـبـادات حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام را بـراى مـاءمـوننـقـل كـرد مـاءمـون گفت : خبر مده مردم را به اينها كه گفتى و براى مصلحت از روى شيطنتگفت به جهت آنكه مى خواهم فضائل آن جناب ظاهر نشود مگر بر زبان من و در آخر امر چونديـد كـه هـر روز انـوار عـلم و كـمـال و آثـار رفـعـت وجلال آن حضرت بر مردم ظاهر مى شود و محبت آن حضرت در دلهاى ايشان جا مى كند نائرهحسد در كانون سينه اش مشتعل شد و در مقام تدبير آن حضرت برآمد و آن حضرت را مسمومنـمـود؛ چنانچه شيخ صدوق از احمد بن على روايت كرده است كه گفت از ابوالصلت هروىپرسيدم كه چگونه ماءمون راضى شد به قتل حضرت امام رضا عليه السلام با آن اكرامو محبتى كه نسبت به او اظهار مى كرد و او را وليعهد گردانيده بود؟ ابوالصلت گفت كهماءمون براى آن ، آن حضرت را گرامى مى داشت كه فضيلت و بزرگوارى او را مى دانستو ولايـت عـهـد را به او تفويض كرد براى آنكه مردم آن حضرت را چنان بشناسند كه راغباست در دنيا و محبت او از دلهاى مردم كم شود، چون ديد كه اين باعث زيادتى محبت و اخلاصمـردم شـد عـلمـاى جميع فرق را از يهود و نصارى و مجوس و صائبان و براهمه و ملحدان ودهـريـان و عـلمـاى جـمـيـع مـلل و اديان را جمع كرد كه با آن حضرت مباحثه و مناظره نمايندشـايـد كـه بر او غالب شوند و در آن حضرت فتورى به هم رسد و اين تدبير نيز برخـلاف مقصود او نتيجه داد و همگى آنها مغلوب آن حضرت گرديدند و اقرار به فضيلت وجلالت آن جناب نمودند، الخ .(114)
مـؤ لف گـويـد: كـه من شايسته ديدم در اينجا به يكى از مجالس مناظره آن حضرت اشارهكنم و كتاب خود را به آن زينت دهم :
ذكـر مـجـلس مـنـاظـره حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام بـا عـلمـاملل و اديان
شـيـخ صـدوق روايت كرده از حسن بن محمّد نوفلى هاشمى كه گفت : چون وارد شد حضرتامـام رضـا عـليـه السـلام بـر مـاءمـون ، امـر كـرد مـاءمـونفـضل بن سهل را كه جمع كند اصحاب مقالات را مانند ( جاثليق ) كه رئيس نصارىاست و ( راءس الجالوت ) كه بزرگ يهود است و رؤ سا ( صابئين ) و ايشانكـسـانـى هـسـتـند كه گمان مى كنند بر دين نوح عليه السلام مى باشند و ( هربذاكبر) كـه بـزرگ آتش پرستان باشد و اصحاب زردشت و نسطاس رومى و متكلمين را تابـشـنـود كـلام آن حـضـرت و كـلام ايـشـان را، پـس جـمـع كـردفضل بن سهل ايشان را و آگاه نمود ماءمون را به اجتماع ايشان ، ماءمون گفت كه ايشان رانزد من حاضر كن ! پس چون حاضر گرديدند نزد او، مرحبا گفت و نوازش كرد ايشان را وگفت من شما را جمع آوردم براى خير و دوست دارم كه مناظره كنيد با پسر عم من اين مرد كهاز مدينه بر من وارد شده است ، پس هرگاه صبح شود حاضر شويد نزد من و احدى از شماتـخـلف نـكـنـد، گـفـتـند: سمعا و طاعةً يا اميرالمؤ منين ! ما فردا صبح ان شاء اللّه تعالىحاضر خواهيم شد.
راوى حـسـن بـن مـحـمـّد نـوفـلى گويد كه ما در ذكر حديثى بوديم نزد حضرت ابوالحسنالرضـا عـليـه السـلام كـه نـاگـاه يـاسر كه متولى امر حضرت رضا عليه السلام بودداخل شد و گفت : اى سيد و آقاى من ! اميرالمؤ منين سلام به شما مى رساند و مى گويد كهبـرادرت فـدايـت شـود، جـمـع شـده انـد اصـحـاب مـقـالات واهـل اديـان و مـتـكـلمـون از جـمـيـع مـلتـهـا نـزد مـن اگـرمـيـل داشـتـه بـاشـى گـفتگو با آنها را فردا صبح نزد ما بيا و اگر كراهت دارى مشقت برخودت قرار مده و اگر ميل دارى ما بياييم به نزد تو آسان است بر ما، حضرت فرمود بهاو كـه بـه مـاءمـون بـگو كه من مى دانم اراده تو را و من فردا صبح ان شاء اللّه در مجلستو مى آيم .
راوى گويد: كه چون ياسر رفت حضرت رو كرد به ما و فرمود: اى نوفلى ! تو عراقىهستى و رقت عراقى غليظ و سخت نيست چه به نظر تو مى رسد در جمع كردن پسر عمويتبـر مـا اهـل شـرك و اصـحـاب مـقالات را، يعنى كسانى كه گفتگوى علمى كنند در مجالس ومـحـافـل ، مـن عـرض كـردم : فـدايـت شـوم ! مى خواهد امتحان كند شما را و دوست مى دارد كهبـفـهـمـد انـدازه عـلم تـرا و لكـن بـنـائى كـرده بر اساس غير محكم و به خدا سوگند كهبـدبـنائى كرده ، حضرت فرمود كه چيست بناء او در اين باب ؟ گفتم كه اصحاب كلام وبـدع خـلاف عـلمـا مى باشند؛ زيرا كه عالم انكار نمى كند غير منكر را و اصحاب مقالات ومـتـكـلمون و اهل شرك اصحاب انكار و مباهته اند اگر احتجاج كنى بر ايشان به اينكه اللّهتـعالى واحد است مى گويند ثابت كن وحدانيت او را و اگر بگويى محمّد صلى اللّه عليهو آله و سلم رسول خداست مى گويند اثبات كن رسالت او را پس حيران مى كنند شخص راو چـون شـخـص بـه حـجـت و دليل گفته آنها را باطل مى كند آنها مغالطه مى كنند تا اينكهشخص گفته خود را واگذارد و از قول خود دست بردارد، پس از آنها حذر كن فدايت شوم !حـضـرت تـبـسـم كـرد و فـرمـود: اى نـوفـلى ! آيـا مـى تـرسـى كـه قـطـع كـنـنـد بـر مندليـل مـرا، عـرض كـردم : نـه بـه خدا قسم ! من هرگز چنين گمانى در حق شما نمى برم واميدوارم كه حق تعالى شما را ظفر بدهد بر آنها ان شاء اللّه ، حضرت فرمود: اى نوفلى! آيـا دوسـت مـى دارى بـدانـى مـاءمـون چـه وقـت ازعـمـل خـود پـشـيـمـان مـى شـود؟ عـرض كـردم : بـلى ، فـرمـود: در وقـتـى كـه بـشـنـوددليـل آوردن مـرا بـر رد اهـل تـورات بـه تـورات ايـشـان و بـراهـل انـجـيـل بـه انـجـيـل ايـشـان و بـر اهل زبور به زبور ايشان و بر صابئين به زبانعبرانى اينشان و بر آتش پرستان به زبان فارسى ايشان و بر روميها به زبان رومىايـشـان و بـر اهـل مـقـالات بـه لغـتـهـاى ايـشان پس چونكه بند آوردم زبان هر صنفى را وبـاطـل كـردم دليـل آنـهـا را و هـر يـك واگـذاشـتـنـد قـول خـود را وقول مرا گرفتند.
( عَلِمَ الْمَاءْمُونُ اِنَّ الْمَوْضِعَ الَّذى هُوَ بِسَبيلِهِ لَيْسَ بِمُسْتَحِقِّ لَهُ ) ؛
در آن وقـت مـاءمون داند كه مكانى كه او راه آن را در پيش دارد استحقاق آن ندارد پس ‍ در آنوقت پشيمان مى شود، ( وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلىِّ الْعَظيم ) .
پس چون كه صبح شد فضل بن سهل آمد و عرض كرد به آن جناب قربانت شوم پسر عمتمنتظر تو است و قوم جمعيت كرده اند پس چيست راءى تو در آمدن ؟ حضرت فرمود: تو پيشمى روى من هم بعد مى آيم ان شاء اللّه . پس از آن وضو گرفت وضوى نماز و يك شربتاز سـويـق آشـامـيـد و بـه مـا از آن سويق آشامانيد پس از آن بيرون رفت و ما با او بيرونرفـتـيـم تا اينكه بر ماءمون داخل شديم ديديم مجلس ‍ مملو است از مردم و محمّد بن جعفر درميان طالبيين و بنى هاشم نشسته و اميران لشكر حضور دارند. پس چون حضرت امام رضاعـليـه السـلام وارد شـد مـاءمون برخاست و محمّد بن جعفر نيز برخاست و جميع بنى هاشمبـرخـاستند و حضرت رضا عليه السلام با ماءمون نشستند و همه ايستاده بودند تا اينكهامـر فـرمـود همه نشستند و ماءمون پيوسته رويش به آن جناب بود و با او گفتگو مى كردتا يك ساعت ، پس از آن رو كرد رو كرد به جاثليق عالم نصارى و گفت : اى جاثليق ! اينپـسر عم من على بن موسى بن جعفر است و از اولاد فاطمه دختر پيغمبر ما صلى اللّه عليهو آله و سـلم و فـرزنـد على بن ابى طالب عليه السلام است و من دوست مى دارم كه با اوتكلم كنى و محاجه نمايى و با انصاف با او رفتار كنى ، جاثليق گفت : يا اميرالمؤ منين !چـگـونـه من محاجه كنم با شخصى كه دليل مى آورد بر من به كتابى كه من منكر آن كتابهـسـتـم و بـه پـيغمبرى كه من ايمان به آن پيغمبر نياورده ام ؟ حضرت رضا عليه السلامفـرمـود: اى نـصـرانـى ! اگـر حـجـت و دليـل آورم بـر تـو بـهانـجـيل تو، آيا اقرار و اعتراف به آن مى كنى ؟ جاثليق عرض كرد: آيا قدرت دارم بر ردآنـچـه در انـجيل ثبت شده است ، بلى سوگند به خدا كه اقرار مى كنم به آن بر رغم آنفخـودم . حـضـرت فـرمـود بـه جـاثليق كه سؤ ال كن از آنچه خواهى و فهم كن جواب آن را،جـاثـليـق گفت : چه مى گويى در نبوت و پيغمبرى عيسى و كتاب او آيا چيزى از اين دو راانـكار مى كنى ؟ حضرت رضا عليه السلام فرمود كه من اقرار مى كنم به نبوت عيسى وكـتـاب او و آنـچـه را كـه بـشـارت داد به آن امت خود را و حواريون به آن اقرار كردند، وقبول ندارم پيغمبرى و نبوت هر عيسى را كه اقرار نكرد بر پيغمبرى و نبوت محمّد صلىاللّه عليه و آله و سلم و به كتاب او و بشارت و مژده نداد به آن امت خود را. جاثليق گفت :آيـا چـنـيـن نـيست كه قطع احكام به دو شاهد عادل مى شود؟ حضرت فرمود: بلى چنين است .عرض كرد پس و شاهد اقامه كن از غير اهل ملت خود به نبوت محمّد صلى اللّه عليه و آله وسـلم از كـسـانـى كـه در مـلت نـصـرانـيـت مـقـبـول الشـهـادة بـاشـنـد و سـؤال كن از مثل اين را از غير اهل ملت ما، حضرت فرمود: اى نصرانى ! الا ن از راه انصاف آمدى، آيـا قـبـول نـمـى كنى از من عدل مقدم نزد مسيح عيسى بن مريم را؟ جاثليق گفت : كيست اينعـدل ، نـام بـبر او را براى من . فرمود: چه مى گويى در حق يوحناى ديلمى ؟ عرض كرد:بـه به ! ذكر كردى كسى را كه دوست ترين مردم است نزد مسيح ، فرمود كه قسم مى دهمترا آيا در انجيل هست كه يوحنا گفت مرا مسيح خبر داده است به دين محمّد عربى صلى اللّهعليه و آله و سلم و مرا مژده داده است به اينكه محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم بعد از اواست ، و من به اين خبر حواريين را مژده دادم و آنها ايمان آوردند به محمّد صلى اللّه عليه وآله و سـلم و قـبـول كـردنـد او را؟ جـاثـليـق گـفـت كـه يـوحـنـا ايـن مـطـلب را از مـسـيـحنـقـل كـرده اسـت و مـژده داده اسـت بـه نـبـوت مـردى و بـهاهل بيت او و وصى او و لكن تشخيص نكرده است كه اين در چه زمان است و نام آنها را نگفتهاسـت تـا مـن آنـهـا را بـشـنـاسـم . حـضرت فرمود: اگر ما بياوريم كسى را كه قرائت كندانـجـيـل را و بـر تـو تـلاوت كند ذكر محمّد و اهل بيت و امت او را آيا به او ايمان مى آورى ؟عـرض كـرد: بـلى ! ايـن حـرفـى اسـت محكم ، حضرت رو كرد به نسطاس رومى و فرمود:چگونه است حفظ تو سر سوم انجيل را؟ عرض كرد: چه خوب حفظ دارم آن را، پس ‍ حضرترو كـرد بـه راءس الجـالوت و فـرمـود: آيا انجيل نمى خوانى ؟ عرض كرد: بلى به جانخـودم سـوگـنـد كـه مـى خـوانم آن را، فرمود: پس گوش بگير از من سفر سوم آن را، پساگـر در آن ذكـر مـحـمـّد صـلى اللّه عـليـه و آله و اهل بيت او و امت او است پس شهادت دهيد براي من و اگر ذكر نشده پس گواهي ندهيد براي من . پس آن حضرت سفر سوم را قرائت فرمود تا رسيد به جايي كه ذكر پيغمبر شده بود ، آنجا حضرت توقف نمود و فرمود : اي نصراني ! به حق مسيح و مادر او از تو مي پرسم آيا دانستي كه من دانا هستم به انجيل ؟ عرض كرد : بلي ! پس از آن تلاوت فرمود بر او ذكر محمدصلي الله عليه و آله و اهل بيت او و امت او را پس از آن فرمود : اي نصراني ! چه مي گويي ؟ اين قول عيسي بن مريم است ، پس اگر تكذيب كني آنچه را كه انجيل به آن نطق كرده است پس تكذيب كرده اي موسي و عيسي را و هر زماني كه انكار كني اين ذكر را واجب مي شود قتل تو ، زيرا كافر شدي به پروردگارت و به پيغمبر و به كتابت . جاثليق گفت : من انكار نمى كنم آنچه را كه ظاهر شود بر من كه درانجيل است و به آن اقرار مى كنم ، حضرت فرمود: گواه باشيد بر اقرار او!
پـس فـرمـود: اى جـاثـليـق ! سؤ ال كن از هر چه خواهى ، جاثليق گفت : خبر بده به من كهحـواريـون عـيـسـى بـن مـريـم چـنـد نـفـر بـودنـد و هـم چـنـيـن مـرا خـبـر بـده از عـدد عـلمـاءانـجـيـل ، حـضـرت فـرمـود: عـَلَى الْخـَبيرِ سَقَطْتَ؛ يعنى به داناى حقيقت كار رسيدى ، اماحواريون دوازده نفر بودند و افضل و اعلم ايشان ( الوقا ) (115) بود،و اما علماء نصارى سه نفر بودند: يوحنا اكبر كه ساكن بود به اجّ، و يوحنا به قرقيساو يـوحـنـا ديـلمـى بـه زجـار و نـزد او بـود ذكـر پـيـغـمـبـر واهـل بـيـت او و امـت او، و او كـسـى بـود كـه بـشـارت داد امـت عـيـسـى و بـنـىاسـرائيـل را بـه آن حـضـرت ، پـس فـرمـود: اى نـصرانى ! سوگند به خدا كه من مؤ من وتـصـديـق كـنـنـده ام بـه آن عـيسى كه ايمان آورده به محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم وناپسندى نيافتم بر عيسى شما مگر ضعف او و قلت نماز و روزه او! جاثليق گفت : به خداقـسـم فـاسـد كردى علم خودت را و ضعيف نمودى امر خود را و من گمان نمى كردم ترا مگراهـل عـلم اسـلام ، حـضـرت فـرمـود: چـگـونـه شـده ؟ جـاثـليـق گـفـت : از ايـنقـول تـو كـه عـيـسـى ضـعـيـف و كـم روزه و كـم نـمـاز بـود وحـال آنـكـه عـيـسـى هـرگز افطار نكرد روزى را و هرگز شبى را نخوابيد و هميشه روزهاروزه و شـبـهـا به عبادت قائم بود، حضرت رضا عليه السلام فرمود: براى كى نماز وروزه بـه جـا مـى آورد؟ جـاثـليـق از جـواب آن حـضـرتلال و كلامش ‍ منقطع شد، حضرت فرمود: اى نصرانى ! من از تو مساءله مى پرسم ، عرضكـرد: بـپرس ‍ اگر دانم جواب مى گويم ، حضرت فرمود: از چه انكار مى كنى كه عيسىمرده زنده مى كرد به اذن خدا، جاثليق گفت : انكار من از جهت آن است كه كسى كه مرده زندهمـى كـنـد و كـور مـادرزاد و پـيـس را خوب مى كند او خدا است و مستحق پرستش است . حضرتفرمود اليسع پيغمبر كرده مثل آنچه را كه عيسى كرده روى آب راه رفت و مرده زنده كرد وكـور مـادرزاد و پـيـس را خـوب كـرد، امـت او، او را خـدا نـگرفتند و احدى او را نپرستيد و ازحزقيل پيغمبر نيز صادر شده آنچه از عيسى صادر شده زنده كرد سى و پنج هزار نفر رابـعـد از مـردن ايشان به شصت سال . پس رو كرد به راءس الجالوت و فرمود: اى راءسالجـالوت ! آيـا مـى يـابـى در تـورات كـه ايـن سـى و پـنـج هـزار نـفـر از جـوانـان بنىاسـرائيـل بـودنـد، و ( بـخـت نـصـر ) ايـنـهـا را از مـيـان اسـيـران بـنـىاسـرائيـل جـدا كـرد هـنـگـامـى كـه در بـيـت المـقـدس جـنـگ كـرد و بـرد آنـهـا را بـهبـابـل پـس فرستاد حق تعالى حزقيل را به سوى ايشان پس زنده كرد ايشان را و اين درتـورات اسـت و انـكـار نـمـى كـنـد آن را مگر كافر از شما، راءس الجالوت گفت : ما اين راشنيده ايم و دانسته ايم ، فرمود: راست گفتى .
پـس حضرت فرمود: اى يهودى ! بگير بر من اين سفر از تورات را تا من بخوانم ، پس ‍آن جـنـاب چـنـد آيـه از تـورات خـوانـد و آن يـهـودىاقـبـال كـرده بود به آن حضرت و ميل كرده بود به قرائت آن حضرت و تعجب مى كرد كهچـگـونـه آن جـناب اينها را تلاوت مى فرمايد، پس حضرت رو كرد به آن نصرانى يعنىجـاثـليق ، و فرمود: اى نصرانى ! آيا اين سى و پنج هزار نفر پيش از زمان عيسى بودنديا عيسى پيش از زمان آنها بود؟ عرض كرد: بلكه آنها پيش از زمان عيسى بودند. حضرتفـرمـود: طـايـفـه قـريـش ‍ جـمـعـيـت نـمـوده رفـتـنـد خـدمـت حـضـرترسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و از آن حضرت درخواست كردند كه مردگان ايشانرا زنـده كـنـد آن حضرت رو كرد به على بن ابى طالب عليه السلام و فرمود به او كهبرو در قبرستان و به اعلى صوت نامهاى طايفه و گروهى كه اينها مى خواهند بر زبانجارى كن كه اى فلان و اى فلان و اى فلان محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم مى فرمايدبـه شـمـا بـرخـيـزيد به اذن خداوند عز و جل . اميرالمؤ منين عليه السلام چنان كرد كه آنحضرت فرموده بود، پس ‍ برخاستند مردگان در حالى كه خاك از سر خود مى افشاندند،پس طايفه قريش رو كردند به آنها و از ايشان مى پرسيدند امور ايشان را پس خبر دادندايـشان را كه محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم مبعوث به نبوت شده ، گفتند كه ما دوستمى داشتيم كه ما درك مى كرديم آن حضرت را و ايمان به او مى آورديم .
پـس حـضـرت رضـا عـليـه السـلام فـرمـود كـه پيغمبر ما خوب كرد كور مادرزاد و پيس وديوانگان را و حيوانات و مرغان و جن و شياطين با او تكلم كردند و ما او را خدا نگرفتيم ومـا انـكار نمى كنيم فضيلت احدى از اين پيغمبران را اما نه آنكه خدايش ‍ بدانيم و شما كهعـيـسـى را خـدا مـى دانـيـد چـرا اليـسـع و حـزقـيـل را خـدا نـمـى دانـيـد وحـال آنـكـه ايـن دو نـفر هم مثل عيسى بودند در مرده زنده كردن و غير آن . و به درستى كهگروهى از بنى اسرائيل از شهرهاى خود فرار كردند به جهت خوف از طاعون و ترس ‍ ازمـردن پـس حـق تـعـالى هـمـه آنـهـا را در يـك سـاعـت هـلاك كـرد،اهـل قـريـه كه اينها در آنجا مردند ديوارى گرداگرد آنها ساختند و پيوسته چنين بود تاايـنـكـه اسـتـخـوانـهـاى آنـها ريزه ريزه شد و پوسيد، پس گذشت به ايشان پيغمبرى ازپـيـغـمبران بنى اسرائيل و تعجب كرد از آنها و از بسيارى آن استخوانهاى پوسيده پس ازجـانـب پـروردگـار وحـى رسـيـد بـه آن پـيـغـمـبـر كـهمـيـل دارى زنـده كـنـم ايـنـها را تا به آنها نظر كنى ؟(116) عرض كرد: بلى ،پروردگارا! وحى رسيد كه آنها را بخوان و فرياد كن . آن پيغمبر گفت : اى استخوانهاىپـوسـيده برخيزيد به اذن خدا! پس يك مرتبه زنده شدند در حالتى كه خاكها را از سرخـود مـى افـشاندند. و بدرستى كه ابراهيم خليل الرحمن گرفت چهار مرغ و آنها را ريزهريـزه كـرد و هـر جـزئى را بـر سر كوهى نهاد پس از آن ندا كرد به آن مرغان يك مرتبههـمـه بـه سـوى او آمدند. و موسى بن عمران عليه السلام با هفتاد نفر از اصحاب خود كهآنـهـا را برگزيده بود از ميان قوم رفتند به سوى كوه پس گفتند به موسى ايشان كهتـو خـدا را ديـده اى ، بـنـمـا به ما او را همچنان كه تو ديده اى او را، موسى فرمود كه مننـديـده ام او را، گـفـتـند كه ما هرگز به تو ايمان نياوريم تا اينكه آشكارا خدا را به مابـنـمايى ، پس صاعقه آنها را فرو گرفت و همگى سوختند، موسى تنها ماند عرض كرد:پـروردگـارا! مـن هـفـتـاد نـفـر از بـنـى اسـرائيـل را بـرگـزيـدم و بـا آنـهـا آمـدمالحال تنها مراجعت كنم چگونه قوم من مرا تصديق خواهند كرد اگر اين خبر را به آنها دهم ؟
( فَلَوْ شِئْتَ اَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ اِيّايَ اَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنّا ) ؟
پس حق تعالى همه ايشان را زنده نمود بعد از مردن ايشان . اى جاثليق تمام اينها را كه ازبـراى تـو ذكـر كـردم قـدرت نـدارى بـر رد هـيـچ يك از آنها؛ زيرا كه اينها در تورات وانـجـيـل و زبـور و قرآن مذكور است ، پس اگر هر كس زنده كند مرده اى را و خوب كند كورمـادرزاد را و پـيـس و ديوانگان را سزاوار پرستش است ؟! نه خدا پس تمام اينها را خدايانخـود بـگـيـر چـه مـى گـويـى ؟! جـاثـليـق عـرض كـرد كـهقـول ، قـول تو است ؛ يعنى حق مى گويى و لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ! پس از آن حضرت رو كرد بهراءس الجـالوت و فرمود: اى يهودى ! روى با من كن به حق ده معجزه اى كه بر موسى بنعمران نازل شد، آيا يافته اى در تورات خبر محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم و امت او راكـه نـوشـت شده هرگاه آمد امت اخيره اتباع راكب بعير كه تسبيح مى كنند پروردگار را ازروى جد به تسبيح جديد در عبادتخانه هاى تازه ، يعنى تسبيح ايشان غير از آن تسبيحىاسـت كـه امـت سـابـق تـسـبـيـح مـى نـمـودنـد پـس بـايـد پـنـاه جـويـنـد بـنـىاسـرائيـل بـه سـوى ايـشـان و بـه سوى ملك ايشان تا مطمئن شود دلهاى ايشان ، پس بهدرسـتـى كه در دست ايشان است شمشيرهايى كه با آن شمشيرها از امتهاى گمراه در اطرافزمـيـن انتقام كشند، اى يهودى آيا اين در تورات نوشته است ؟ راءس الجالوت گفت : بلى ،ما چنين يافته ايم . پس از آن به جاثليق ، فرمود: اى نصرانى ! چگونه است علم تو بهكـتاب شعيا؟ گفت مى دانم آن را حرف به حرف . فرمود به جاثليق و راءس الجالوت آيامـى دانـيـد ايـن از كلام او است ، اى قوم من ديدم صورت راكب حمار را در حالتى كه لباسنـور پـوشـيـده بـود و ديـدم راكـب بـعـيـر را كـه روشـنـايـى اومـثـل روشنايى ماه بود، گفتند راست است شعيا چنين گفته است . حضرت رضا عليه السلامفـرمـود: اى نـصـرانـى ! آيـا مى دانى در انجيل قول عيسى را كه من به سوى پروردگارشـمـا و پـروردگار خود خواهم رفت و ( بار قليطا ) يعنى محمّد صلى اللّه عليه وآله و سـلم مـى آيـد و او اسـت كـسـى كه گواهى مى دهد بر من به حق چنانكه من از براى اوگـواهـى دادم و او اسـت كـسـى كـه تـفسير كند از براى شما هر چيزى را و او است كسى كهظـاهـر كند فضيحتها و رسوايى هاى امتها را و او است كسى كه مى كشند ستون كفر را، پسجـاثـليـق گـفـت : ذكـر نـكـردى چيزى را در انجيل مگر آنكه ما اقرار داريم به آن . آن جنابفـرمـود: ايـن در انـجـيل هست ؟ عرض كرد: بلى ، حضرت فرمود: اى جاثليق ! آيا خبر نمىدهـى مـرا از انـجـيـل اول هنگامى كه مفقود و گم كرديد، آن را نزد كى يافتيد و كى گذاشتبـراى شـمـا ايـن انـجـيـل را؟ جـاثـليـق گـفـت كـه مـا مـفـقـود نـكـرديـمانـجيل را مگر يك روز پس يافتيم آن را تر و تازه ، بيرون آوردند آن را براى ما يوحنا ومـتـى ، حـضـرت رضـا عـليـه السـلام فـرمـود: چـه قـدر كـم اسـت مـعـرفـت تـو بـهاحـوال انـجـيل و علماى انجيل پس اگر چنان باشد كه تو گمان مى كنى چرا اختلاف كرديددر انـجـيـل و ايـن اختلاف در انجيل واقع شد كه امروز در دست شما است پس اگر اين در عهداول بـاقـى بـود و انـجيل اول بود در آن اختلافى نمى شد و لكن من علم اين را به تو يادمى دهم .
بـدان چـون انجيل اول مفقود شد نصارى اجتماع كردند نزد علماى خود و گفتند كه عيسى بنمـريـم كـشـتـه گـشـت و مـا انـجـيـل را مفقود نموديم و شما علماى ما هستيد پس چيست نزد شما؟اءلوقـا و مـرقـابـوس گفتند كه انجيل در سينه هاى ما است از سينه بيرون مى آوريم سفربـه سـفـر در حـق هـر كه هست پس محزون نباشيد بر آن و خالى نگذاريد كنيسه ها را از آنپـس هـمـانـا تـلاوت مـى كـنـيـم انـجـيـل را بـر شـمـا در حـق هـر كـهنازل شده سفر به سفر تا تمام آن را جمع كنيم . پس اءلوقا و مرقابوس و يوحنا و متىسـاخـتـنـد ايـن انـجـيـل را بـراى شـمـا بـعـد از ايـنـكـه مـفـقـود كـرديـدانـجـيل اول و اين چهار نفر شاگردان علماى اولين بودند آيا دانستى اين را؟ جاثليق عرضكرد كه من قبل از اين ، اين را نمى دانستم و الا ن به آن دانا شدم و بر من ظاهر شد علم توبه انجيل و شنيدم چيزهاى چند از آن مى دانى كه قلب من گواهى مى دهد بر حقيقت آن و طلبمـى كـنـم زيـادتى و بسيارى فهم را. حضرت فرمود: شهادت اينها نزد تو چگونه است ؟عـرض كـرد: جـائز و مـسـموع است اينها علماى انجيل هستند و هرچه شهادت دهند حق است ، پسحـضـرت رضـا عـليـه السـلام بـه مـاءمـون و حـضـار ازاهل بيت خود و غير ايشان فرمود: گواه و شاهد باشيد! عرض كردند: گواه هستيم ! پس بهجاثليق فرمود به حق فرزند و مادر او يعنى عيسى و مريم آيا مى دانى كه متى گفت عيسىفـرزنـد داود بـن ابـراهيم بن اسحاق بن يعقوب بن يهود بن حضرون است و مرقابوس درنـسـب عـيـسـى بـن مـريـم گـفـت كـه عـيـسـى كـلمـه خـدا اسـت كـهحـلول كرده است در جسد آدمى پس انسان شده است ، و اءلوقا گفت كه عيسى بن مريم و مادراو دو انـسـان بـودنـد از گـوشـت و خـون پـس روح القـدس در ايـشـانداخل شد. اى جاثليق ! تو قائل هستى بر آنكه شهادت عيسى در حق خودش حق است كه گفتهمـى گـويـم به شما اى گروه حواريون به درستى كه صعود نكند به آسمان مگر كسىكه از آسمان نازل شده باشد مگر راكب به غير خاتم انبياء، پس به درستى كه او صعودنـمـايـد بـه آسـمـان و فـرود آيـد، چـه مـى گـويـى در ايـنقـول ؟ جـاثـليق گفت : اين قول عيسى است انكار نمى كنيم ما آن را. حضرت فرمود: چه مىگـويـى در ايـن قـول ؟ جاثليق گفت : اين قول عيسى است انكار نمى كنيم ما آن را. حضرتفـرمـود: چـه مى گويى در شهادت دادن اءلوقا و مرقابوس و متى بر عيسى و آنچه نسبتبه او دادند، جاثليق گفت : دروغ گفتند بر عيسى . حضرت رضا عليه السلام فرمود: اىقـوم ! آيـا تـزكـيـه نـكـرد جـاثـليـق ايـن عـلمـا را و شـهـادت نـداد كـه ايـنـهـا عـلمـاىانـجـيل هستند و قول آنها حق است ، جاثليق گفت : اى عالم مسلمانان ! دوست مى دام كه مرا عفوفرمايى از امر اين علما، حضرت فرمود:
عـفـو كـردم اى نـصـرانـى ، سـؤ ال كـن از آنـچـه مـى خـواهـى ، جـاثـليـق گـفـت سـؤال كـنـد از تـو غـيـر از من ، به حق حضرت مسيح گمان نمى كنم كه در علماء مسلمانان مانندتو باشد، پس رو كرد حضرت رضا عليه السلام به راءس الجالوت و فرمود: تو از منسـؤ ال مـى كـنـى يـا مـن از تـو سـؤ ال كـنـم ؟ عـرض كـرد: بـلكـه مـن سـؤال مـى كـنـم و از تـو دليـلى نـمـى پـذيـرم مـگـر ايـنـكـه از تـورات يـاانـجـيـل يـا زبور داود باشد يا چيزى باشد كه در صحف ابراهيم و موسى باشد. حضرتفـرمـود: قـبول مكن از من حجت و دليلى مگر به آن چيزى كه تنطق كرده به آن تورات برلسـان مـوسى بن عمران و انجيل بر لسان عيسى بن مريم و زبور و بر لسان داود. پسراءس الجـالوت عـرض كرد كه از كجا ثابت مى كنى نبوت محمّد صلى اللّه عليه و آله وسلم را؟
حـضـرت فـرمود: شهادت داده به نبوت او، موسى بن عمران و عيسى بن مريم و داود خليفةاللّه در زمـيـن عـرض كـرد: ثابت كن قول موسى بن عمران را! حضرت فرمود: اى يهودى !آيـا مى دانى موسى وصيت نمود با بنى اسرائيل و فرمود به ايشان كه به زودى بيايدبـر شـمـا پيغمبرى از اخوان و برادران شما، تصديق كنيد او را و كلام او را بشنويد. پسآيـا مـى دانـى از بـراى بـنـى اسـرائيـل اخـوه و بـرادرانـى غـيـر از اولاداسـمـاعـيـل ؟ اگـر بـدانـى و بـشـنـاسـى خـويـشـى يـعـقـوب را بـااسـمـاعـيـل و سـببى و قرابتى كه ميان ايشان بود از جانب ابراهيم . راءس الجالوت گفت :بـلى ايـن گـفـتـه موسى است ما او را رد نمى كنيم ، حضرت فرمود: آيا از برادران و اخوهبنى اسرائيل پيغمبرى هست غير از محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم ؟ گفت : نه ، حضرتفـرمـود: آيـا ايـن نـزد شما صحيح نيست ؟ عرض كرد: بلى صحيح است و لكن من دوست مىدارم كـه تـصـحـيـح كـنـى نبوت محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم را از تورات ، حضرتفرمود: آيا انكار مى كنيد كه در تورات است :

next page

fehrest page

back page