بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب منتهی الامال قسمت دوم, حاج شیخ عباس قمی ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     BAB10001 -
     BAB10002 -
     BAB10003 -
     BAB10004 -
     BAB10005 -
     BAB10006 -
     BAB10007 -
     BAB10008 -
     BAB10009 -
     BAB11001 -
     BAB11002 -
     BAB11003 -
     BAB11004 -
     BAB11005 -
     BAB12001 -
     BAB12002 -
     BAB12003 -
     BAB12004 -
     BAB13001 -
     BAB13002 -
     BAB13003 -
     BAB14001 -
     BAB14002 -
     BAB14003 -
     BAB14004 -
     BAB14005 -
     BAB14006 -
     BAB14007 -
     BAB14008 -
     BAB14009 -
     BAB14010 -
     BAB14011 -
     BAB80001 -
     BAB80002 -
     BAB80003 -
     BAB80004 -
     BAB80005 -
     BAB80006 -
     BAB80007 -
     BAB90001 -
     BAB90002 -
     BAB90003 -
     BAB90004 -
     BAB90005 -
     BAB90006 -
     BAB90007 -
     BAB90008 -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT1001 -
     FOOTNT1101 -
     FOOTNT1201 -
     FOOTNT1301 -
     FOOTNT1401 -
     FOOTNT901 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

لاتَحْتَرِصْ فَالْحِرْصُ يُزْرِى الْفَتى
وَ يُذْهِبُ الرَّوْنَقَ مِنْ بَهْجَتِهِ
لِسانَكَ اَحْفَظْهُ وَ صُنْ نُطْقَهُ
وَ احْذَرْ عَلىْ نَفْسِكَ مِنْ عَثْرَتِهِ
فَالصُّمْتُ زَيْنٌ وَ وَقارٌ وَ قَدْ
يُؤْتى عَلَى اْلاِنْسانِ مِنْ لَفْظَتِهِ
مَنْ جَعَلَ الْخَمْرَ شِفاءٌ لَهُ
فَلا شَفاهُ اللّهُ مِنْ عِلَّتِهِ
لاتَصْحَبِ النَّذْلَ فَتَرْدى بِهِ
لاخَيْرَ فِى النَّذْلِ وَ لاصُحْبَتِهِ
لاتَطْلُبِ اْلاِحْسانَ مِنْ غادِرٍ
يَرُوغُ كَالثَّعْلَب فى رَوْغَتِهِ
وَ اِنْ تَزَوَّجْتَ فَكُنْ حاذِقَا
وَ اسْئَلْ عَنِ الْغُصْنِ وَ عَنْ مَنْبَتِهِ
يا حافِرَ الْحُفْرَةِ اَقْصِرْ فَكَمْ
مِنْ حافِرٍ يُصْرَعُ فى حُفْرَتِهِ
يا ظالِما قَدْ غَرَّهُ ظُلْمُهُ
اَىُّ عَزيزٍ دامَ فى عِزَّتِهِ
اَلْمَوْتُ مَحْتُومٌ لِكُلِّ الْوَرى
لابُدَّ اَنْ تَجْرَعَ مِنْ غُصَّتِهِ(84)
فـائدة : مـحـقـق كـاشانى رحمه اللّه در ( وافى ) از ( كافى ) و ( تهذيب) ايـن روايـت را نـقـل كـرده كـه حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام از حـضـرترسول صلى اللّه عليه و آله و سلم حديث كرد كه آن حضرت فرمود هر كه را شنيديد كهشعر مى خواند در مساجد به او بگوييد خدا دهانت را درهم شكند همانا مسجد براى قرآن بناشـده . آنـگـاه مـحـدث فـيـض فـرمـوده : اراده فـرمـوده از شـعـر، آن اشـعـارى را كـهمـشـتمل باشد بر تخيلات و تمويه و تغزل و تعشق نه كلام موزون ، زيرا كه بعضى ازآنها مشتمل است بر حكمت و موعظه و مناجات با خداوند سبحانه ، و روايت شده كه از حضرتصـادق عـليـه السـلام پـرسيدند از خواندن شعر در طواف ، فرمود: آن شعرى كه باكىنباشد در آن ، باكى نيست در خواندن آن ، انتهى .(85)
فقير گويد: اشعارى كه مشتمل بر حكمت و موعظه باشد مانند همين اشعار است كه ذكر شد،و اما اشعار مناجات پس بسيار است از جمله مناجاتى است مروى از حضرت امام زين العابدينعـليـه السـلام ، طـاوس يـمـانـى نـقـل كـرده كـه ديـدم دردل شبى شخصى را كه چسبيده بر پرده كعبه و مى گويد:
اَلا اَيَّها الامَاءْمُولُ فى كُلِّ حاجَتى
شَكَوْتُ اِلَيْكَ الضُّرَّ فَاسْمَعْ شِكايَتى
اَلا يا رَجايى اَنْتَ كاشِفُ كُرْبَتى
فَهَبْ لِى ذُنُوبى كُلَّها وَاقْضِ حاجَتى
فَزادى قَليلٌ ما اَراهُ مُبَلِّغا
اَلِلزّادِ اَبْكى اَمْ لِبُعْدِ مَسافتَى
اَتَيْتُ بِاَعْمالٍ قِباحٍ رَدِيَّةٍ
فَما فِى الْوَرى خَلْقٌ جَنا كَجَنايَتى
اَتُحْرِقُنى بِالنّار يا غايَةَ الْمُنى
فَاَيْنَ رَجائى مِنْكَ اَيْنَ مَخافَتى ؟(86)
فـصـلپـنـجـم : در بـيـان رفـتـن حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام از مـديـنـه بـه مـرو وتفويضماءمون ولايت عهد را به آن سرور ايمان و ذكر مجلس مناظره آن جناب با علماىاديان
مخفى نماند: آنچه از روايات ظاهر مى شود آن است كه ماءمون چون مستقر بر خلافت گشت وفـرمـانـش در اطـراف عـالم نـافـذ گـرديـد و ايـالت عـراق را بـه حـسـن بـنسهل تفويض كرد و خود در بلده مرو اقامت نمود و در اطراف ممالك حجاز و يمن غبار فتنه وآشـوب ارتـفاع يافته بعضى از سادات به طمع خلافت رايت مخالفت برافراشتند، چونخـبـر در مـرو بـه سـمـع مـاءمـون رسـيـد بـا فـضـل بـنسـهل ذوالرياستين كه وزير و مشير او بود مشورت نمود بعد از تدبير و انديشه بسيار،راءى مـاءمون بر آن قرار گرفت كه حضرت رضا عليه السلام را از مدينه طلب نمايد واو را وليـعـهـد خود گرداند تا آنكه ساير سادات به قدم اطاعت پيش آيند و دندان طمع ازخلافت بردارند. پس رجاء ابن ابى الضحاك را با بعضى از مخصوصان خود به خدمت آنحـضـرت فـرسـتـاد بـه سوى مدينه كه آن جناب را به سفر خراسان ترغيب نمايند، چونايـشـان بـه خـدمـت آن حـضـرت رسـيـدنـد حـضـرت دراول حـال امـتـنـاع بـسـيـار نـمـود چـون مـبـالغـه ايـشـان از حـداعتدال متجاوز گرديد آن سفر اثر را به جبر، اختيار نمود.
وداع امـام رضـا عـليـه السـلام بـا پـيـامـبـر و اهـل وعيال
و شـيـخ صـدوق رحـمـه اللّه از مـحـول سجستانى روايت كرده كه چون ماءمون طلب كرد امامرضـا عـليـه السلام را از مدينه به خراسان ، حضرت به جهت وداع با قبر پيغمبر صلىاللّه عـليـه و آله و سلم داخل مسجد شد و مكرر با قبر آن حضرت وداع مى كرد و بيرون مىآمد و بر مى گشت نزد قبر، و در هر دفعه صداى مباركش به گريه بلند بود، من نزديكآن حـضـرت رفـتـم و سـلام كـردم بـر آن جناب ، جواب داد، پس تهنيت گفتمش به آن سفر،فـرمـود: مـرا زيارت كن همانا من بيرون مى شوم از جوار جدم و مى ميرم در غربت و دفن مىشوم در پهلوى هارون .(87)
و شـيخ يوسف بن حاتم شامى ـ تلميذ محقق حلى ـ در ( درّالنظيم ) فرموده كه روايتكـردنـد جـماعتى از اصحاب امام رضا عليه السلام كه آن حضرت فرمود: زمانى كه من مىخـواسـتـم بـيـرون بـيـايـم از مـديـنـه بـه سـوى خـراسـان جـمـع كـردمعـيـال خود را و امر كردم ايشان را كه بر من گريه كنند تا بشنوم گريه ايشان را، پس ‍تـقـسـيم كردم در بين ايشان دوازده هزار دينار و گفتم به ايشان كه من بر نمى گردم بهسوى عيالم هرگز، پس گرفتم ابوجعفر جواد را و بردم او را در مسجد پيغبر صلى اللّهعـليـه و آله و سلم و گذاشتم دست او را بر كنار قبر و چسبانيدم او را به آن قبر شريف وخواستم حفظ او را به سبب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و امر كردم جميع وكيلانو حشم خود را به شنيدن و اطاعت فرمايش او و آنكه مخالفت او را ننمايند و فهمانيدم ايشانرا كه او قائم مقام من است .(88)
عـلامـه مجلسى فرموده در ( كشف الغمه ) و غير آن از امية بن على روايت كرده اند كهگـفـت در سـالى كـه امـام رضـا عـليـه السـلام بـه حـج رفت و متوجه خراسان گرديد اماممـحـمدتقى عليه السلام را به حج برد و چون امام رضا عليه السلام طواف وداع كرد اماممـحـمـدتـقـى عـليه السلام بر دوش ( موفق ) غلام آن حضرت بود و او را طواف مىفرمود، چون به حجر اسماعيل رسيد به زير آمد و نشست و آثار اندوه از روى منورش ظاهرشد و مشغول دعا گرديد و بسيار طول داد، ( موفق ) گفت : برخيز فداى تو گردم، گـفـت : از ايـنجا مفارقت نمى كنم تا وقتى كه خدا خواهد كه برخيزم ، موفق به خدمت امامرضـا عـليـه السـلام آمـد و احـوال فرزند سعادتمند او را عرض كرد، حضرت نزديك نورديـده خـود آمـد و فـرمـود كـه بـرخـيـز اى حـبـيـب مـن ! آننـهـال حـديـقـه امامت گفت : اى پدر بزرگوار چگونه برخيزم و مى دانم كه خانه كعبه راوداعـى كـردى كـه ديـگـر بـه سوى آن برنخواهى گشت و گريان شد، پس ‍ براى اطاعتپـدر بـزرگـوار خـود بـرخـاسـت و روانـه شد. و توجه آن حضرت به سوى خراسان درسال دويستم هجرت بود و در آن وقت موافق مشهور از عمر شريف امام محمّدتقى عليه السلامهـفـت سـال گـذشـتـه بـود، چـون مـتـوجـه آن سـفـر گـرديـد در هـرمـنـزل مـعجزات و كرامات بسيار از آن مخزن اسرار ظاهر مى شد و بسيارى از آثار آنها تاحال موجود است ، انتهى .(89)
تقدس مدرسه علميه رضويه قم
جـنـاب سـيـد عـبـدالكـريـم بن طاوس كه وفاتش در سنه ششصد و نود و سه است در (فرحة الغرى ) روايت كرده : زمانى كه ماءمون حضرت امام رضا عليه السلام را طلبيداز مـديـنـه بـه خـراسـان ، حـضـرت حـركت فرمود از مدينه به سوى بصره و به كوفهنـرفـت و از بـصـره تـوجـه فـرمـود بـر طـريـق كـوفـه بـه بـغـداد و از آنـجا به قم وداخـل قـم شـد، اهـل قـم بـه اسـتـقـبـال آن حضرت آمدند و با هم مخاصمه مى كردند در بابضيافت آن حضرت و هر كدام ميل داشتند كه آن حضرت بر او وارد شود، آن جناب مى فرمودكه شتر من ماءمور است يعنى هر كجا او فرود آمد من آنجا وارد مى شوم ، پس آن شتر آمد تادر يـك خـانـه خـوابـيـد و صـاحب آن خانه در شب آن روز در خواب ديده بود كه حضرت امامرضـا عـليـه السـلام فـردا مـهـمـان او خـواهـد بـود، پـس چـنـدى نـگـذشـت كـه آنمحل مقام رفيعى گشت و در زمان ما مدرسه معموره است .(90)
و صـاحـب ( كـشـف الغـمـة عـ( و ديگران نقل كرده اند كه چون حضرت امام رضا عليهالسـلام داخـل نـيشابور شد در آن سفرى كه اختصاص يافت به فضيلت شهادت ، بود آنجـنـاب در مـهـدى (91) بـر اسـتـر شـهـبـاء كـهمحل ركوب آن از نقره خالص بود.
( فـَعـَرَضَ لَهُ فِى السُّوقِ اْلاِمامانِ الْحافِظانِ لِلاَحاديث النَّبَوِيَّةِ اَبُوزَرْعَةٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُاَسْلَمَ(92) الطُّوسى ) ؛
پس پيدا و آشكار گرديد در بازار دو پيشواى كه حافظ احاديث نبوت بودند، ابوزرعه ومحمّد بن اسلم طوسى پس عرض كردند:
( اَيُّهـَا السَّيِّدُ ابـْنُ السـّادَةِ، اَيُّهَا اْلاِمامُ وَ ابْنُ اْلاَئِمَّةِ، اَيُّهَا السُّلالَةُ الطّاهِرَةُ الرَّضِيَّةُ،اَيُّهـَا الْخـُلاصـَةُ الزّاكِيَةُ النَّبَوِيَّةِ، بِحَقِّ آبائِكَ الطّاهِرينَ وَ اَسْلافِكَ اْلاَكْرَمينَ اِلاّ اَرَيْتَناوَجْهَكَ الْمُبارَكَ الْمَيْمُونَ وَ رَوَيْتَ لَنا حَديثا عَنْ آبائِكَ عَنْ جَدِّكَ نَذْكُرُكَ بِهِ ) :
يـعـنـى ابـوزرعـه و مـحـمـّد بن اسلم به آن حضرت عرض كردند: به حق پدران پاكيزه وگذشتگان گرامى خود، بنما به ما صورت مبارك خود را و روايت كن از براى ما حديثى ازپدران خود از جدت كه ما ياد كنيم ترا به آن حديث :
( فـَاسـْتـَوْقـَفَ الْبـَغـْلَةَ وَ رَفـَعَ الْمَظَلَّةَ وَ اَقَرَّ عُيُونَ الْمُسْلِمين بِطَلْعَتِهِ الْمُبارَكَةِالْمَيْمُونَةِ فَكانَتْ ذَوابَتاهُ كَذَوا بَتَيْ رَسولِ اللّهِ صلى اللّه عليه و آله و سلم ) .
چـون ابوزرعه و ابن اسلم اين خواهش نمودند حضرت استر خود را نگاه داشت و سايبان مهدرا بـرداشـت و روشـن كـرد چـشـمـهـاى مـسلمانان را به طلعت مبارك خود و مردم بر طبقات خوايستاده بودند، بعضى صرخه مى كشيدند و گروهى مى گريستند و بعضى جامه بر تنمـى دريـدند و برخى خود را به خاك افكنده بودند و آنها كه نزديك بودند تنگ استر آنحضرت را مى بوسيدند و بعضى گردن كشيده بودند به سايبان مهد.
وَ لَقَدْ اَجادَ مَنْ قالَ:
گرش ببينى و دست از ترنج بشناسى
روا بود كه ملامت كنى زليخا را
( اِلى اَنِ انـْتـَصـَفَ النَّهـارُ، وَ جـَرَتِ الدُّمـُوعُ كَاْلاَنْهارِ، وَ سَكَنَتِ اْلاَصْواتُ وَ صاحَتِاْلاَئِمَّةُ وَ الْقـُضـاةُ، مـَعـاشِرَ النّاس اِسْمَعوُا وَ عُوْا وَ لاتُؤْذُوا رَسُولَ اللّهِ صلى اللّه عليه وآله و سلم فى عِتْرَتِهِ وَ انْصِتُوا ) .
مردم به همان حال انقلاب بودند تا روز نميه رسيد و آن قدر مردم گريستند كه اگر جمعمـى گـشـت مـثـل نـهـر جـارى مـى شد، و صداها ساكت شد، پيشوايان مردم و قاضيان فريادكشيدند كه اى مردم ! گوش بدهيد و ياد گيريد و اذيت مكنيد پيغمبر صلى اللّه عليه و آلهو سـلم را در عـتـرتـش و سـكـوت كـنـيد، يعنى گريستن و صيحه كشيدن شما مانع شده كهحـضـرت امـام رضا عليه السلام بتواند حديث بفرمايد و اين اذيت آن حضرت است و اذيت آنحضرت ، اذيت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم است .(93)
مـؤ لف گـويـد: بـه ايـنـجـا كـه رسيدم به خاطر آوردم واقعه حضرت سيدالشهداء عليهالسـلام را روز عـاشـوراء در وقـتـى كـه مـقابل لشكر كوفه آمد خواست ايشان را موعظه ونصيحتى فرمايد آن محرومان از سعادت و سرگشتگان وادى ضلالت صداها بلند كردند وبـه فـرمـايـش آن حضرت گوش ندادند، امر فرمود ايشان را كه سكوت كنيد، ابا كردند،فـرمـود: ( وَيـْلَكـُمْ! مـا عـَلَيْكُمْ اَنْ تَنْصِتُوا اِلَىَ وَ تَسْمِعُوا قَوْلى وَ اَنَا اَدْعُوكُمْ اِلىسَبيلِ الرَّشا دِ ) .
و نـبـود در آنـجـا يك خداپرستى كه فرياد كند مردم ! اين پسر پيغمبر است چرا او را اذيتمى كنيد چرا ساكت نمى شويد كه موعظه خود را بفرمايد و كلام خود را به پايان رساند.و ايـن يـكـى از مطالب آن سيد مظلوم بود كه كميت شاعر در شعر خود اشاره به آن كرده وبر حضرت باقر عليه السلام خوانده و آن حضرت را به گريه درآورده .
قال رحمه اللّه :
وَ قَتيلٌ بِالطَّفِّ غُودِرَ فيهِمُ(94)
بَيْنَ غَوْغاءِ اُمَّةٍ وَ طَغامِ؛
يعنى شهيد در كربلاء مانده و گرفتار شد در ميان مردمان نانجيبى بين جماعتى از ناكسانو فـرومـايـگـان . روايـت شـده كه چون كميت قصيده ميميه خود را بر حضرت امام محمدباقرعـليه السلام خواند به اين شعر كه رسيد حضرت گريست و فرمود: اى كميت ! اگر نزدمـا مـالى بـود تـرا صـله مـى داديـم لكـن از بـراى تـو اسـت آن كـلامـى كـه حـضـرترسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم بـه حـسـان بـن ثـابـت فـرمود: ) لازِلْتَ مُؤَيَّداابِروُحِالْقُدُسِ ما ذَبَبْتَ عَنّا اَهْلَ الْبَيْتِ ) .(95)
رجوع كرديم به حديث سابق :
مـردمـان نـيـشابور گوش دادند كه حضرت امام رضا عليه السلام حديث بفرمايد، حضرتامـلاء فـرمود اين حديث را يعنى كلمه كلمه مى فرمود و ابوزرعه و محمّد بن اسلم كلمات آنحـضـرت را بـه مـردم مـى رسانيدند و كشيده شد براى نوشتن اين حديث بيست و چهار هزارقلمدان به غير از دواتها، فرمود:
حـديـث كـرد مـرا پـدرم حضرت موسى بن جعفر كاظم ، فرمود حديث كرد مرا پدرم جعفر بنمـحـمّد صادق ، فرمود حديث كرد مرا پدرم محمّد بن على باقر، فرمود حديث گفت مرا پدرمعـلى بـن الحـسـيـن زيـن العـابـديـن ، فـرمود: حديث گفت مرا پدرم حسين بن على (شهيد زمينكـربـلاء)، فرمود حديث فرمود مرا پدرم اميرالمؤ منين على بن ابى طالب در زمين كوفه ،فـرمـود حـديـث فـرمـود مـرا بـرادرم و پـسـر عـمـم مـحـمـّدرسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ، فـرمـود: حـديـث كـرد مـراجبرئيل گفت شنيدم حضرت رب العزة سبحانه و تعالى مى فرمايد:
( كَلِمَةُ لا اِلهَ اِلا اللّهُ حِصْنى فَمَنْ قالَها دَخَلَ حِصْنِى وَ مَنْ دَخَلَ حِصْنى اَمِنَ مِنْ عَذابى) .(96) ؛
يـعـنـى كـلمـه ( لا اِلهَ اِلا اللّهُ ) حـصـار مـن اسـت پـس هـر كـس كـه بـگـويـد آن راداخل در حصار من شده و كسى كه داخل در حصار من شود ايمن از عذاب من خواهد بود.
) صـَدَقَ اللّهُ سـُبْحانَهُ وَ صَدَقَ جَبْرَئيلُ وَ صَدَقَ رَسُولُ اللّهِ وَ اْلاَئِمَّة عَلَيْهِمُ السَّلامُ) .(97)
و شيخ صدوق روايت كرده از ابوواسع محمّد بن احمد نيشابورى كه گفت : شنيدم از جده امخـديـجـه دخـتـر حـمـدان بـن پـسـنـده كـه گـفـت : چـون حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلامداخـل نـيـشـابور شد فرود آمد در محله فوزا در ناحيه اى كه معروف بود به ( لاشاباد) در سراى جده من پسنده و او را ( پسنده ) براى آن گفتند كه حضرت امام رضاعـليـه السـلام او را از مـيـان مردم پسنديده و چون در خانه ما فرود آمد بادامى در جانبى ازخـانـه بـكـاشـت آن بـادام بـرسـت و درخـتـى شـد و بـار آورد و در يـكسال ، مردم آن را بدانستند پس بادام آن درخت را براى شفا مى بردند، هر كه را علتى مىرسـيد به جهت تبرك از آن بادام تناول مى نمود عافيت مى يافت و هر كه درد چشم داشت ازآن بـادام بـر چـشم خود مى نهاد شفا مى يافت و زن آبستن كه زاييدن بر او دشوار مى شداز آن بادام مى خورد دردش سبك مى شد و همان ساعت مى زاييد و اگر چارپايى قولنج مىشـد از شاخه آن درخت مى گرفتند و بر شكم او مى كشيدند خوب مى شد و باد قولنج ازاو مـى رفـت بـه بـركـت آن حـضرت ؛ پس روزگارى بگذشت آن درخت خشك شد جد من حمدانبـيامد و شاخه هاى آن را ببريد پس كور شد و پسرش كه او را ابوعمرو مى گفتند بيامدو آن درخت را از روى زمين ببريد مالش تمام برفت در باب فارس و مبلغ آن هفتاد هزار درهمبـود تـا هشتاد هزار درهم و براى او هيچ نماند، و ابوعمرو را دو پسر بود هر دو نويسندهابـوالحـسـن مـحـمـّد بـن ابراهيم سمجور بودند يكى را ابوالقاسم مى گفتند و ديگرى راابوصادق ، خواستند كه آن را عمارت كنند بيست هزار درهم كه بر آن عمارت صرف كردندو بيخ آن درخت كه مانده بود بكندند و نمى دانستند كه چه اثر از آن براى ايشان مى زايدپـس يـكـى رفـت سـر امـلاك امـيـر خـراسان او را برگردانيدند به نيشابور در محملى درحالتى كه پاى راستش سياه شده بود پس گوشت از پايش ريخت پس به آن علت بعد ازيك ماه بمرد؛
و امـا آن بـرادر ديـگـر كـه بزرگتر بود او در ديوان سلطان در نيشابور مستوفى بود،روزى جـمـاعتى از كاتبان بالاى سرش ايستاده بودند و او خط مى نوشت يكى گفت : خداىچـشـم بد از كاتب اين خط دور كند! همان ساعت دستش بلرزيد و قلم از دستش ‍ بيفتاد و دانهاى بـر دسـتـش بـر آمـد و بـه منزل بازگشت . ابوالعباس كاتب با جماعتى نزد او آمدند وگـفتند اين از گرمى است واجب است كه امروز فصد كنى ، همان روز فصد كرد و فردا نيزبماندند و گفتند امروز هم فصد كن ، فصد كرد پس دستش سياه شد و گوشتش بريخت واز آن علت بمرد و موت هر دو برادر به يك سال نكشيد.(98)
و نـيـز شـيـخ صـدوق روايـت كـرده كـه چـون امـام رضـا عـليـه السـلامداخـل نـيـشـابـور شد در محله اى فرود آمد كه او را ( فوزا ) مى گفتند و آنجا حمامىبـنـا نـمود و آن حمام امروز به گرمابه رضا عليه السلام معروف است ، و آنجا چشمه اىبـود كـه آبـش ‍ كـم شـده بود كسى را واداشت كه آب آن را بيرون آورد تا بسيار شد و ازبـيـرون دروازه حـوضـى ساخت كه چند پله پايين مى رفت بر سر چشمه اى ، پس حضرتداخـل در آن شـد و غسل كرد و بيرون آمد و بر پشت آن نماز گزارد و مردم مى آمدند و به آنحـوض و غـسـل مـى كـردنـد و از آن مـى آشـامـيـدند براى طلب بركت و نماز بر پشت آن مىگـزاردنـد و دعـا مـى كردند و حاجتها از خدا مى خواستند و قضا مى شد و آن چشمه را امروز( عين كهلان ) مى نامند و مردم تا امروز به آن چشمه مى آيند.(99)
مـؤ لف گـويـد: كـه ابـن شـهـر آشـوب نـيـز در ( مـنـاقـب ) ايـن روايـت رانقل فرموده و وجه تسميه آن چشمه را به ( عين كهلان ) ذكر كرده آنگاه فرموده كهآهـويـى به قصد آن حضرت آمد در آنجا پناه به حضرت گرفت ، و ابن حماد شاعر اشارهبه همين نموده در شعر خود:
اَلَّذى لاذَبِهِ الظَّبْيَةُ
وَ الْقَوْمُ جُلُوسٌ
مَنْ اَبُوهُ الْمُرْتَضى
يَزْكُو وَ يَعْلُو وَ يَرُوس (100)
و شـيـخ صـدوق و ابن شهر آشوب از ابوالصلت روايت كرده اند كه چون امام رضا عليهالسـلام بـه ده سـرخ رسـيـد در وقـتـى كـه در نـزد مـاءمـون مـى رفـت گـفـتـنـد: يـابـنرسول اللّه ! ظهر شده است نماز نمى كنيد؟ پس فرود آمد و آب طلبيد، گفتند كه آب همراهنداريم پس به دست مبارك خود زمين را كاويد آن قدر آب جوشيد كه آن حضرت و هر كه باآن حـضـرت بـود وضـو سـاخـتند و اثرش تا امروز باقى است ، و چون به سناباد رسيدپـشـت مـبـارك خـود را گـذاشت به كوهى كه ديگها از آن مى تراشند و گفت : خداوندا! نفعبـبـخـش بـه ايـن كـوه و بـركـت ده در هـرچـه در ظرفى گذارند كه از اين كوه تراشند و.فـرمود كه از برايش ديگها از سنگ تراشيدند و فرمود كه طعام آن حضرت را نپزند مگردر آن ديـگها و آن حضرت خفيف الا كل و كم غذا بوده . پس از آن روز مردم ديگها و ظرفها ازآن تـراشـيـدنـد و بـركـت يـافـتـنـد، پـس حـضـرت داخل خانهئ حميد بن قحطبه طائى شد وداخـل شـد در قبه اى كه قبر هارون در آنجا بود، پس به دست مبارك خود خطى در جانب قبراو كشيد و فرمود كه اين تربت من است و من در اينجا مدفون خواهم گرديد و بعد از اين حقتـعـالى ايـن مـكان را محل ورود شيعيان و دوستان من خواهد گردانيد، به خدا سوگند كه هركه از ايشان مرا در اين مكان زيارت كند يا بر من سلام كند البته حق تعالى مغفرت و رحمتخـود را بـه شـفـاعت ما اهل بيت براى او واجب گرداند، پس رو به قبله گردانيد و چند ركعتنـمـاز بـه جـا آورد و دعـاى بـسـيـار خـوانـد چـون فـارغ شـد بـه سـجـده رفـت وطـول داد سجده را. من شمردم پانصد تسبيح در سجده گفت پس سر برداشت و بيرون رفت.(101)
حرز شگفت انگيز امام رضا عليه السلام
و سـيد بن طاوس روايت كرده از ( ياسر ) خادم ماءمون كه گفت : زمانى كه وارد شدابوالحسن على بن موسى الرضا عليه السلام در قصر حميد بن قحطبه بيرون كرد از تنلباس خود را و داد به حميد و حميد داد به جاريه خود كه بشويد آن را پس نگذشت زمانىكـه آن جـاريـه آمـد و بـا او رقـعـه اى بـود و داد بـه حـمـيـد و گـفت يافتم اين رقعه را درگـريـبـان لبـاس ابـوالحسن عليه السلام پس حميد به آن حضرت عرض كرد: فداى توگردم ! به درستى كه اين جاريه يافته است رقعه اى در گريبان پيراهن تو، چيست آن ؟فـرمـود تـعويذى است كه آن را از خود دور نمى كنم ، حميد گفت : ممكن است كه ما را مشرفكـنـى به آن ؟ پس فرمود كه اين تعويذى است كه هر كه نگاه دارد در گريبان خود دفعمـى شـود بلا از او و مى باشد براى او حرزى از شيطان رجيم ، پس خواند تعويذ را برحميد و آن اين است :
( بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ: بِسْمِ اللّهِ اِنِّى اَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ اِنْ كُنْتُ تَقِيّا اَوْ غَيْرَتَقِيّ بِاللّه السَّميعِ الْبَصيرِ عَلى سَمْعِكَ وَ بَصَرِكَ لاسُلْطانَ لَكَ عَلَىٍّّ وَ لا عَلى سَمْعيوَ لا عـَلى بـَصـَرى وَ لا عـَلى شـَعـْرى وَ لا عـَلى بَشَرى وَ لا عَلى لَحْمى وَ لا عَلى دَمى وَلاعـَلى مـُخّى وَ لا عَلى عَصْبى وَ لا عَلى عِظامى وَ لا عَلى مالى وَ لا عَلى ما رَزَقَنى رَبّىسـَتـَرْتُ بـَيـْنـى وَ بـَيْنَكَ بِسِتْرِ النَّبوةِ الَّذى اسْتَتَرَ اَنْبِياءُ اللّهِ بِهِ مِنْ سَطَواتِالْجَبابِرَةِ وَ الْفَراعِنَةِ، جِبْرائِيلُ عَنْ يَمينى وَ ميكائيلُ عَنْ يِسارى وَ اِسْرافيلُ عَنْ وَرائى وَمـُحـَمَّدٌ صـَلَّى اللّهُ عـَلَيـْهِ وَ آلِهِ وَ سـَلَّمَ اِمـامـِى وَ اللّهُ مـُطَّلِعٌ عـَلِىَّ يـَمـْنـَعـُكَ مـِنّى وَ يَمْنَعُالشَّيـْطـانُ مـِنـّى ، اَللّهـُمَّ لا يـَغـْلِبُ جَهْلُهُ اَناتَكَ اَنْ يَسْتَفِزَّنى وَ يَسْتَخِفِّنى ، اَللّهُمَّاِلَيْكَ الْتَجَاءْتُ، اَللّهُمّ اِلَيْكَ الْتَجَاءْتُ، اَللّهُمَّ اِلَيْكَ الْتَجَاءْتُ. ) (102)
و از بـراى ايـن حـرز حـكـايت عجيبى است كه روايت كرده آن را ابوالصلت هروى كه گفت :مـولاى مـن عـلى بـن مـوسـى الرضـا عـليـه السـلام روزى نـشـسـتـه بـود درمنزل خود داخل شد بر او رسول ماءمون و گفت : امير تو را مى طلبد. پس امام عليه السلامبـر مى خاست و مرا فرمود نمى طلبد مرا ماءمون در اين وقت مگر به جهت كارى سخت و بهخـدا كـه نـمـى تـوانـد بـا مـن بـدى كـنـد بـه جـهـت ايـن كـلمـات كـه از جـدمرسـول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم به من رسيده ، ابوالصلت گفت : همراه امام عليهالسـلام بـيـرون رفتم نزد ماءمون ، چون نظر حضرت بر ماءمون ، نظر كرد به سوى اومـاءمـون و گـفـت : اى ابوالحسن ! امر كرده ام كه صد هزار درهم جهت تو بدهند و بنويس هرحـاجتى كه دارى ، پس چون امام پشت گردانيد ماءمون نظرى در قفاى امام كرد و گفت : ارادهكردم من و اراده كرده است خدا، و آنچه اراده كرده است خدا بهتر بوده است .(103)
ورود حضرت امام رضا عليه السلام به مرو و بيعت مردم با آن حضرت به ولايت عهد
چـون حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام وارد مـرو شـد، مـاءمـون آن جـنـاب راتبجيل و تكريم تمام نمود و خواص اولياء و اصحاب خود را جمع نموده و گفت : اى مردمان! مـن در آل عـبـاس و آل عـلى عـليـه السـلام تـاءمـل كـردم هـيـچ يـك راافـضل و احق به امر خلافت از على بن موسى عليه السلام نديدم پس رو كرد به حضرتامـام رضـا عـليـه السـلام و گـفـت : اراده كـرده ام كه خود را از خلافت خلع نمايم و به توتـفـويض كنم ، حضرت فرمود: اگر خلافت را خدا براى تو قرار داده است جايز نيست كهبـه ديـگـرى بـخـشـى و خـود را از آن معزول كنى و اگر خلافت از تو نيست ترا اختيار آننـيـسـت كـه بـه ديـگـرى تـفـويـض نـمـايـى . مـاءمـون گـفـت : البـتـه لازم اسـت كه اين راقـبـول كـنـى ، حـضـرت فـرمـود: مـن بـه رضـاى خـود هـرگـزقبول نخواهم نمود و تا مدت دو ماه اين سخن در ميان بود و چندان كه او مبالغه كرد، حضرتچون غرض او را مى دانست امتناع مى فرمود.
چـون مـاءمـون از قـبـول خـلافـت آن حـضـرت مـاءيـوس گـرديـد گفت : هرگاه كه خلافت راقـبـول نـمـى كـنـى پس ولايت عهد مرا قبول كن كه بعد از من خلافت با تو باشد، حضرتفـرمـود كـه پـدران بـزرگـواران مـن مـرا خـبـر دادنـد ازرسـول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم كه من پيش از تو از دنيا بيرون خواهم رفت و مرابـه زهـر سـتـم شهيد خواهند كرد و بر من ملائكه آسمان و ملائكه زمين خواهند گريست و درزمـين غربت در پهلوى هارون الرشيد مدفون خواهم شد، ماءمون از استماع اين سخن گريانشـد و گـفـت : تـا مـن زنـده ام كـى مـى تـوانـد تـو را بـهقـتـل رسـانـد يـا بـدى نيست به تو انديشه نمايد. حضرت فرمود: اگر خواهم مى توانمگفت ، كى مرا شهيد خواهد كرد! ماءمون گفت : غرض تو از اين سخنان آن است كه ولايت عهدمـرا قـبـول نـكـنـى تـا مـردم بـگويند كه تو ترك دنيا كرده اى ، حضرت فرمود: به خداسـوگـنـد! از روزى كـه پـروردگـار مـن مـرا خـلق كـرده اسـت تـا بـهحال دروغ نگفته ام و ترك دنيا براى دنيا نكرده ام و غرض تو را مى دانم . گفت : غرض منچيست ؟ فرمود: غرض تو آن است كه مردم بگويند كه على بن موسى الرضا عليه السلامترك دنيا نكرده بود بلكه دنيا ترك او را كرده بود، اكنون كه دنيا او را ميسر شد براىطمع خلافت ، ولايت عهد را قبول كرد. ماءمون در غضب شد و گفت : پيوسته سخنان ناگواردر برابر من مى گويى و از سطوت من ايمن شده اى ، به خدا سوگند كه اگر ولايت عهدمرا قبول نكنى گردنت را بزنم ! حضرت فرمود كه حق تعالى نفرموده است كه من خود رابـه مهلكه اندازم هرگاه جبر مى نمايى قبول مى كنم به شرط آنكه كسى را نصب نكنم واحدى را عزل ننمايم و رسمى را بر هم نزنم و احداث امرى نكنم و از دور بر بساط خلافتنظر كننم . ماءمون به اين شرايط راضى شد، پس حضرت دست به سوى آسمان برداشتو گفت : خداوندا! تو مى دانى كه مرا اكراه نمودند به ضرورت ، اين امر را اختيار كردم ،پـس مـرا مـؤ اخـذه مـكـن چـنـانـچـه مـؤ اخـذه نـكـردى دو بـنـده و دو پـيـغـمـبـر خـود يـوسـف ودانيال را در هنگامى كه قبول كردند ولايت را از جانب پادشاه زمان خود، خداوندا! عهدى نيستجـز عـهـد تو و و لايتى نمى باشد مگر از جانب تو، پس توفيق ده مرا كه دين ترا برپادارم و سنت پيغمبر ترا زنده دارم ، همانا تو نيكو مولايى و نيكو ياورى .
پـس مـحـزون و گـريـان ولايـت عـهـد را از مـاءمـون قـبـولفرمود.(104)
روز ديـگـر كـه روز شـشـم مـاه مـبـارك رمـضـان بوده چنانچه ظاهر مى شود از ( تاريخشـرعـيـه شـيـخ مـفيد ) ، ماءمون مجلسى عظيم ترتيب داد و كرسى براى آن حضرت درپـهـلوى كـرسـى خـود نـهـاد و وسـاده براى آن حضرت قرار داد و جميع اكابر و اشراف وسادات و علما را جمع كرد، اول پسر خود عباس را امر كرد كه با حضرت بيعت كرد بعد ازآن سـايـر مـردم بـيـعـت كـردند پس بدره هاى زر آوردند و جوائز بسيار به مردم بخشيد وخـطـبـا و شـعـرا بـرخـاسـتـند و خطبه و قصائد غراء در شاءن آن حضرت خواندند و جائزهگـرفـتـنـد و امـر شـد كه در رؤ س منابر و مناير نام آن حضرت را بلند گردانند و وجوهدنـانـيـر و دراهـم بـه نـام نـامـى و لقـب گـرامـى آن حـضـرت مـزيـن گـردانـنـد، و در همانسال در مدينه بر منبر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم خطبه خواندند و در دعا بهحضرت امام رضا عليه السلام گفتند:
( وَلِىَّ عَهْدِ الْمُسْلِمينَ عَلِىَّ بْنَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلى بن الْحُسَيْنِ بْنِعلى بن اَبى طالِب عَلَيْهِمُ السّلام ) .
سِتَّة اباءِهُمُ ماهُمُ(105)
اَفْضَلُ مَنْ يَشْرَبُ صَوْبَ الْغَمامِ(106) .
و هـم مـاءمـون امر كرد به مردم سياه پوشى را كه بدعت بنى عباس بود ترك كنند و جامههاى سبز بپوشند و يك دختر خود ام حبيبه را به آن حضرت تزويج كرد و دختر ديگر خودام الفـضـل را بـه امـام مـحـمّد تقى عليه السلام نامزد كرد، و تزويج كرد به اسحاق بنمـوسـى دخـتـر عـمـش اسـحـاق بن جعفر را. در آن سال ابراهيم بن موسى برادر حضرت امامرضا عليه السلام به امر ماءمون با مردم حج كرد.(107)

next page

fehrest page

back page