7 - نباشد غير حبى هيچ سيرى
|
نه خود سير است عشق و نيست غيرى
|
همه حركت ها بر اساس حب بقاء است نه تنها همه سيرها بر اساس حب است بلكه خود سيرنيز همان عشق است يعنى هر حركتى متن وجودى آن عشق و حب است يعنى خود حركت عشق است وغير اين عشق چيزى نيست .
حركت ستارگان زمين ، آفتاب و ماه ، انسانها و حيوانات از دريايى و صحرايى و نباتاتو جمادات همه و همه بر اساس عشق است چه اينكه خود حركت نيز عشق است . و لذا همه خواهانبقاء و دوستدار وجود خود هستند و چون مى خواهند باقى بمانند بهدنبال غذا و تحصيل علم و صنايع و حرف و امور ديگرمثل دفاع از دشمن اند.
صنايع و غير صنايع كه در حركتند بر اساس عشق است البته صنايع به انسانبرگشت دارد و حب بقاء و عشق انسان است كه صنايع و اين همه كارخانجات و.. را بهحركت در آورده است .
حتى انسان مادى مسلك نيز داراى حب بقاء است گر چه به ظاهر مى گويد: (و ما يهلكنا الاالدهر) و خود را موجود مادى چند روزه دنيا مى داند ولى همين كهدنبال غذا و تحصيل علوم و معارف است و داراى قوه غضبيه براى دفاع از خود است معلوماست كه خواهان بقاء است لذا در بيت بعدى فرمود:
8 - بقا را گر نه اصلى پايدار است
|
چرا دهرى گريزان از بوار است
|
بوار هلاك شدن نيست شدن را گويند.
اگر اصل حب بقا اصلى پايدار و استوار نيست پس چرا كسى كه خودش را در محدوده زمانو ماده مى بيند از هلاك شدن و نابودى متنفر و گريزان است .
دهرى انسان را همانند كوزه اى مى داند كه با شكسته شدن از بين مى رود و نابود مىگردد، اگر حقيقت اين است و بقا ريشه در ماوراء طبيعت ندارد واصل ثابت و مجرد و باقى نيست پس چرا از نابودى فرار مى كند.
حضرت مولى در عيون به دنبالنقل كلامى از شيخ در شفا كه گفت (اذا كان حب الدوام امرا فائضا من الاله على كلىشى ء) فرمود:
(كلمة تامه فى غايه الجودة و الطبيعى الذى اخلد الى الارض ويقول ما يهلكنا الدهر و ينكر دار الخلود و البقاء فهو لماذا يحب بقائه فى هذه العاجله ويهرب عما يهلكه و يميته لولا البقاء كان اصلا ثابتا سرمديا ابديا ارتكز فى جبلهالنفوس حبه ؟ نعم و من لم يجعل الله له نورا فما من نور)
آن كه فرمود: بقا اصلى پايدار است در اينجا فرمود بقااصل ثابت سرمدى ابدى است كه محبت آن در جبلى و سرشت ذاتى نفوس مرتكز و غرس شده است و قهرا بقا يك امر مادى كون و فسادى نيست بلكه يك امر مجرد فوق مادى است كهاز ماوراء طبيعت در دل موجودات قذف شده است .
انسان دهرى چون قائل به موجود مادى است و مجردات و مفارقات را نفى مى كند لذا در مقاماثبات بقا از ستدلال محكم برخوردار نيست لذا در صدد نفى آن بر مى آيد بى خبر اينكهآن حقيقت در متن وجودى او به عنوان جبلى اوست و نياز به اثبات ندارد زيرا كه ذاتى شىء علت بر نمى دارد مگر آنكه مسلك سوفسطايى را پيشه خود سازد و حقايق و وجوداتاشياء را منكر شود و در نهايت منكر ذات خود گردد. فتدبر
9 - چرا از ترس ضعف و بيم مردن
|
همى جوع البقر دارد بخوردن
|
جوع البقر، گرسنگى گاو، بيمارى گرسنگى حالتى كه انسان هر چه غذا بخورد بازهم احساس گرسنگى كند. اين معنى جوع البقر به حسب عرف عام ، و در كتب طب و بهاصطلاح خاص اطباء چنان است كه هروى در بحر الجواهر آورده است : (الجوعالبقرى هو جوع الاعضاء مع شبع المعدة )
مادى نيز در ذات خود حب بقاء را دارد ولى از آنغافل است زيرا غفلت بدان معناست كه انسان چيزى را دارد ولى بدان آگاهى ندارد لذاآقاى دهرى نياز به تنبيه و آگاهى دارد كه او را بيدار نمايند تا به آنچه كه در نهادخويش دارد توجه بنمايد.
10 - به پندارش اگر هستى به باد است
|
اگر او انسان را همانند كوزه اى مى داند كه باشكسته شدن نابود مى شود پس چرادوستى بودن ابدى را در جبلى و نهانخانه غيبى دارد و آن را مى پرواند و با علم وعمل دارد خودش را براى ابد مى سازد؟ چرا در سرشت ذاتش خودش را دوست مى دارد؟ و چرااساسا از محبت و دوستى برخوردار است ! حق عيان است ولى طائفه بى بصرند.
11 - ملايم را، چو او را هست نافع
|
نمايد جلب و جز او راست دافع
|
اگر دهرى خواهان بقاء خود نيست چرا آنچه را كه ملايم با او است و نافع بهحال اوست را جلب مى كند و غير ملايم را از خود دفع مى كند!
پس دوقوه جلب منفعت و دفع مضرت او دلالت بر بقاء و حب آن در نهاد مادى مى نمايد.
12 - اگر حب بقايش ناپسند است
|
چرا از فكر مرگش در گزند است
|
از اين امور معلوم مى شود كه بقاء اصل مسلم در هستى است و اين بقاء مجرد است و اين بقاروح است چه اينكه اين بقا كه همه خواهان آنند ماوراء طبيعت و خداست و اين بقا گردانندهنظام هستى است و بلكه حق محض است و بلكه حق محض است كه همه او را مى خواهند و طالبذاتى اويند و اين بقاء نفس ناطقه و ذات هر شى ء است .
لذا دهرى از مرگ و نابودى در گزند و آزار است .
13 - ز مرگش آنچنان اندر هراس است
|
كه مومن را به مردن التماس است
|
دهرى چون خواهان بقايش است لذا از مرگ در هراس است چون مرگ را بوار و نابودى مىداند لذا براى آنكه بماند از مرگ مى ترسد چه اينكه مومن نيز براى حب بقاء خودشالتماس مرگ مى كند زيرا كه مومن همانند دهرى مرگ را نابودى نمى داند بلكه مرگراموجب بقا مى داند پس چه دهرى و چه مومن هر دو خواهان بقايند منتهى دهرى چون مرگ رانابودى مى داند از او در هراس است ولى مومن چون آن را موجب بقاء خود مى داند نمىترسد و مى گويد:
مرگ اگر مرد است و نزد من آى
|
تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ
|
البته سر اين بيت را در بيت بعدى بايد طلب نمود كه فرمود:
14 - چه آن را مرگ او اصل حجيم است
|
مر اين را روح و جنات نعيم است
|
دهرى چون احتمال مى دهد كه حرف قائلين به ماوراء طبيعت درست باشد و بعد از اين نشئهحساب و نامه اعمال و تجسم اعمال تحقق يابد كه در نتيجه مرگ وى موجبدخول در جهننم و قيام قيامت ملكات نفسانى و شكوفايى بذرهاى نهفته دردل او گردد لذا از مرگ مى ترسد ولى مومن چونقائل است لذا مرگ را روح و گشايش و جنات نعيم مى داند و التماس آن را دارد كه تا بهنشئه ابدى مسافرت نمايد كه : (يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه )
آقاى دهرى آنقدر خواهان بقاى خودش است كه چون فكر واژگونه اى دارد كه زيستن رافقط براى خوردن مى داند و چون براى ابد اندوخته اى ندارد لذا براى ترس از مرگحاضر است كه در كون سگ زندگى كند و باقى بماند كه مبادا مرگ او را در برگيرد وبقاء را از او سلب نمايد.
پس معلوم است كه او هم به بقا و پايدار بودن آن اعتراف دارد و گرنه براى باقىماندن چرا اينگونه از مرگ و نابودى مى ترسد كه در دو بيت بعدى فرمود:
15 - غرض اين منطق دهرى دون است
|
چو فكر سرنگونش واژگون است
|
16 - كه باشد زيستن از بهر خوردن
|
غرض اين است كه دتهرى هم مى خواهد بماند و ترس وى از مرگ به لحاظ منطق پست ورذل اوست و گرنه انسان با مردن نه تنها كم نمى شود بلكه زنده تر مى گردد.
وز نما مردم ز حيوان سر زدم
|
پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم
|
آقاى دهرى تا اينجا كه اين همه مرده است تكامل بيشترى يافته است او را چه شده است كهاز مرگ مى ترسد سرش در تحت همان منطق و عقيده نامطلوب او كه مرگ را نابودى مىداند، نهفته است .
17 - ز دهرى بگذر از حب بقا گو
|
عشق را انحاء گوناگون است كه مهمترين آن عشق و عاشقى بين علت ومعلول است ؛ كه هر معلولى عاشق علت است و حق سبحانه و تعالى كه علت حقيقى اشياءاست لذا معشوق حقيقى موجودات خواهد بود.
درحكمت متعاليه مبرهن ، و در صحف كريمه عرفانيه محقق است كه ظهور حقيقه الحقايق كههمان كنز مخفى و هو هويت مطلقه و مقام لا اسم و لا رسم است در مظاهر و مجاليسش به قدروسعت و فسحت آنها تحقق مى يابد يعنى همان گنج پنهان پيدا مى شود.
و وجود جامع رابط همه موجودات است زيرا كه ظهور او به موجودات و وجود همه به اوستو لذا او معشوقى است كه سايه اش بر سرهمه عاشقان است . اگر انسان رفع حجبظلمانى و نورانى نمايد و از خويش فانى گردد و انانيت نفس رازائل گرداند به بقاء الهى باقى مى ماند كه عارف رومى در دفتر سوم گويد:
از خودى بگذر اگر خواهى خدا
|
فانى از خود شو كه تا يابى بقا
|
گر تو را بايد وصال راستين
|
محو شو و الله اعلم باليقين
|
لازمه عشق و عاشقى مقام وصول است كه مقام فناى ذات و صفات وافعال در ذات و صفات و افعال حق تعالى است كه متخلق و متصف به اوصاف الله شود.
همه از دست شد و او شده است
|
انا و انت و هو هو شده است
|
ليك چون عشق به جوش آمده است
|
چون حق تعالى فقط كمال حقيقى است و ادراكش ادارك تام است و ادارك تام نمى شود مگربه وصول تام پس عشق تام نمى شود مگر باوصول تام و اين لذت و ابتهاج تام است و چون ذات حق مستجمع جميع صفات كماليه استصورت و حقيقت عشق به نحو اتم و اكمل در او متحقق است و عاشق عين معشوق است پس او عشقو عاشق و معشوق و اجل مبتهج بذاتش است و عشق همه موجودات رشحه اى و نمودى از اين عشقذاتى حق است .
چون او عاشق لذاته و معشوق لذاته است معشوق غيرش نيز مى باشد چون تمام ماسوافيض اويند و هر يك پرتوى از شعاع آفتاب جمالش و وجودشان قائم به او است لاجرمهمه عاشق اويند (يحبهم و يحبونه ) اگر چه به نظر دقيق عشق و عاشق و معشوق مطلقافقط اوست . و چون عشق حيقيقى فقط در ذات حق متحقق است ، و انفكاكمعلول از علت تامه و انقطاع فيض از مفيض تام و فياض على الاطلاقمعقول نيست ؛ پس عشق و حب بذاتش عين تجلى فعلى او كه فيض اوست مى باشد.
پس موجودات كه از فيض وجودى اويند عاشق اويند و او را طلب دارند و بقاء همه ، اوست ولذا حب بقاء در همه يعنى عشق به وجود لا يتناهى وجود صمدى كه مبدا فيض و پيدايشكثرات وجود است .
لذا حضرت مولى فرمود:
در هر چه نظر كنم نبينم جز عشق
|
لا حول و لا قوة الا بالله
|
جناب فارابى گويد كه حق تعالى معشونق اول است و چون معشوقاول است آخر هر غايت است زيرا شرور از ناحيه ماده است و انسان از شرور متنفر است و چونحق تعالى بالذات از شرور برى است محبوب همه است چنان كه خود عاشق است و چونمعشوق اول است و اخر غايت همه غايات است .
معشوق حسن مطلق اگر نيست ما سواه
|
يكسر به سوى كعبه عشقش روانه چيست
|
و اين كشش معشوق است كه عاشق به فراخور سعه وجودى خود عاشق او مى گردد (مامن دابه الا هو اخذ بناصيتها ان ربى على صراط مستقيم ) (هود / 57) لذا حق تعالىچون معشوق اول است و بدين لحاظ آخر همه هست پس (هوالاول و الاخر و الظاهر و الباطن ).
و همه اسرار تحت صمدى قرآنى و وحدت حقه شخصى وجود نهفته است فتدبر.
جناب مولى صدرا درفصل هشتم از موقف هشتم از الهيات اسفار گويد:
(كما ان جميع الموجودات طالبه للخير المطلق عاشقه للموجود الحق على الترتيبفكذلك الخير المطلق و المعشوق الحق متجل لعشاقه الا ان قبولها لتجليه و نيلها لنورجماله على التفاوت )
همه موجودات طالب حقيقى اند كه خير مطلق است (كه هيچ شرى و حدى در وجود او راه ندارد)و عاشق اويند چه اينكه آن خير مطلق به مقدار سعه وجودى هر موجودى در او متجلى است ولذا عشق موجودات به حق را به تفاوت وجوديشان و به سعه وضيق وجودشان متفاوت است .
از لمعات ضياء الدين عراقى رحمة الله بشنو:
اشتقاق عاشق و معشوق از عشق است و عشق در مقر عز خود از تعين منزه است و در حريم عين خوداز بطون و ظهور مقدس بلى به هر اظهار كمال از آن روى كه عين ذات خود است را در آينهعاشقى و معشوقى بر خود عرضه كرد حسن خود را بر نظر خود جلوه داد از روى ناظرى ومنظورى نام عاشقى و معشوقى پيدا شد، نعت طالبى و مطلوبى ظاهر گشت را به باطننمود آوازه عاشقى برآمد باطن را به ظاهر بياراست نام معشوقى آشكار شد.
يك عين متفق كه جز او ذره اى نبود
|
چون گشت ظاهر اين همه اغيار آمده
|
اى ظاهر تو عاشق و معشوق باطنت
|
معشوق را كه ديد طلبكار آمده
|
عشق از روى معشوقى آينه عاشق آمد تا در وى مطالعه خود بيند هر چند در ديده شهود يكمشهود بيش نيايد اما چون يك روى به دو آينه نمايد هر آينه روى ديگر پيدا آيد.
و ما الوجه الا واحد غير انه
|
اذا انت عددت المرايا تعددا
|
غيرى چگونه روى نمايد چو هر چه هست
|
عين دگر يك است پديدار آمده
|
در ديوان حضرت مولى آمده است كه :
اى كه ناخوانده اى ازين دفتر
|
گاه بيضا شده است و گه قمرا
|
گاه حلفا شده است و گه وقواق
|
گاه آدم شده است و گه ادريس
|
گاه عيسى شده است و گه اسحاق
|
در قصيده قدريه فرمود:
بجز اين نام و نشانيش مباد
|
نكته : به مقتضاى (الا ان يشاء الله ) طلب هر طالب بمشابهنيل مطلوبست و به حكم (يحبهم و يحبونه ) عشق هر محب نتيجه عشق محبوب .
نكته : از افلاطون در سير حكمت در اروپا فروغىنقل شد:
همچنان كه عشق مجازى سبب خروج جسم از عقيمى و مولد فرزند و مايه بقاى نوع است ، عشقحقيقى هم روح و عقل را از عقيمى رهايى داده مايه ادراك اشراقى و رد يافتن زندگىجاودانى يعنى نيل به معرفت جمال حقيقت و خير مطلق و زندگانى روحانى است .
حضرت مولى صدرا در فصل نهم از مرحله چهارم اسفار در تلويح استنارى فرمايد: كه هرچه در عالم ادنى از قوه و كمال و هيات و جمال يافت مى شود در حقيقتظلال و تمثالات عالم اعلى اند كه از آنجا تنزل يافته اند بلكه همه صور كائنات وذوات مبدعات آثار و انوار وجود حقيقى و نور قيومى اند.
و اوست كه منبع جمال مطلق و جلال اتم اليقى است كه صور همه معاشيق است و زيبايىموجودات روحانى و جسمانى قطره اى اند نسبت به آن درياىجمال و نسبت به آن عظمت و جلال ذره اى ند و نورها و روشنايى هاى آن حقيقت در صورظاهرى موجودات است كه موجب وصول آنها به وجود آنها به وجود مطلق الهى است . و نفسانسان در حين سخن گفتن يا محبوب مجازى متوجه به آن محبوب حقيقى مطلقى است كه صمدهر شى ء است و ملجا براى هر زنده است غرض آنكه اين عشق حقيقى است كه دردل همه موجودات نهفته شده است كه آتش آن خرمن همگان را به آتش كشيده است كه همه آتشهاى عالم ظل و رشحه اى از اين آتش عشق است كه ناصيه هر جنبده اى را به سوى معشوقمطلق گرفته و او را رهسپار به سوى غير متناهى نموده است و لذا دردل همه او نهفته شده و همه خواهان اين باقى و پايدار نظام هستى اند.
و نيز در بحث علت غايى از مرحله ششم اسفار نكته مشرقى دقيقى را در رجوع علت غايىبه علت فاعلى مى فرمايد:
(ان المبدا الاول غاية الاشياء... بمعنى ان جميع الاشياء طالبه لكمالاتها و متشبه بهفى تحصل ذلك الكمال بحسب ما يتصور فى حقهافلكل منها عشق و شوق الهى اراديا كان او طبيعيا و الحكماء المتالهون حكموا بسريان نورالعشق و الشوق فى جميع الموجودات على تفاوت طبقاتهم فالكائنات باسرها كالمبدعاتعلى اغتراف شوق من هذا البحر الخضيم و اعتراف مقر بوحدانيه الحق القديم(فلكل وجهه هو موليها) يحن اليها و يقتبس بنار الشوق نورالوصول لديها و اليها الاشارة فى الصحيفه الالهيه بقوله تعالى (و ان من شى ء الايسبح بحمده ) الى ان قال :
و بالجمله المقصود ان الاشياء جميعا... لها تشبه بالمبدء الاعلى و عشق طبيعى و شوقغريزى الى طاعه العله الاولى و دين فطرى و مذهب جبلى فى الحركة نحوها و الدورانعليها و بهذا ظهر سر قولهم لولا عشق العالى لا نطمسالسافل )
از حضرت مولى به خاطر دارم كه مى فرمود: وقتى جناب سبزوارى (رحمة الله عليه )بحث عشق در موقف هشتم الهيات اسفار را براى شاگردان و دلسوختگان درسش تدريس مىفرمود آنچنان تاثير مى كرد كه شش نفر از شاگردان حوزه درسى وى ناپديد شدند ومعلوم نشد كه كجا رفتند و چه شدند.
نكته عرشى : (فالعالم جمال الله فهوالجميل المحب للجمال فمن احب العالم بهذا النظر فقط ما احب الاجمال الله فان جمال الصنعه لا يضاف الا الى صانعه لا الى الصنعهفجمال العالم جمال الله و صورة جماله .) (از ابو حامد غزالى )
لذا گفته شده كه :
عشق است و بس كه در دو جهان جلوه مى كند
|
گه از لباس شاه و گه از كسوت گدا
|
و ديگرى گفته كه :
حضرت مولى در تعليقات بر شرح منظومه در بخش وجود ذهنىچهل و شش اصل را ذكر فرموده اند كه اصلچهل و يكم آن اين است :
41 - الوجود الصمدى ملك و صفاته و اسمائه جنوده فايننزل نزلوا معه و اين دار دار واسعه فالعشق سار فى جميع الموجودات على تفاوتطبقاتهم و كذلك الحياة و الشعور و سائر الصفات .)
از اشعار شيرين تبرى (مازندرانى ) مولى بشنو :
خريدارى چو من در لار داينه
|
18 - ز ذره گير تا شمس و مجره
|
به عشق و عاشقى باشند در ره
|
از ذره تا شمس و كهكشان بر اساس عشق و عاشقى به سوىكمال مطلب در راه اند.
معشوق حسن مطلق اگر نيست ما سوا
|
يكسر بسوى كعبه عشقش روانه چيست
|
چون همه موجودات از ذره تا مجره در مسير استكمالى اند و لذا بسوىكمال مطلق مى روند كه از نقص به سوى كمال خارج مى شوند و قهراكمال مطلق معشوق همه است .
در غزل كاروان عشق ديوان حضرتش آمده
فصل شانزدهم موقف هشتم الهيات اسفار در مقام به كار آيد : (الفصل فى اثبات ان جميع الموجودات عاشقه لله سبحانه مشتاقه الى لقائه والوصول الى دار كرامته )
19 - برو بر خوان اتينا طائعين را
|
اقتباس است از آيه يازدهم از سوره مباركه فصلت كه فرمود:
(ثم استوى الى السماء و هى دخان فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتااتينا طائعين )
به اسمان كه به صورت دخان بود و زمين به امر نافذ تكوينى فرمود كه به سوىخدا به شوق و رغبت يا به كراهت بشتابيد آنها عرضه داشتند ما باكمال شوق و رغبت به سوى تو مى شتابيم .
چون حركت هر ناقص فقير به سوى كامل غنى براىكمال و استغناء و حركت مشتاقانه است .
در مفردات راغب آمده كه كره به فتح كفا مشتقى كه ازخارج به انسان رسد و انسان بهاكراه آن را تحمل نمايد و كره بضم كاف آن است كه از ناحيه ذات خودش برسد.
متفرع بر استواى آسمان به امر تكوينى و كلمه ايجادى دستور داد همانندقول خداوند در امر ايجادى و تكوينى كه در پايان سوره يس فرموده (انما امره اذااراد شيئا ان يقول له كن فيكون )
جناب علامه طباطبايى رضوان الله عليه در الميزان فرمايد:
(و مجموع قوله لهما): (ائتيا) الخ و قولهما له : (اتينا) الختمثيل لصفه الايجاد و التكوين على الفهم الساذج العرفى و حقيقه تحليله بناء على مايستفاد من كلامه تعالى من سرايه العمل فى الموجودات و كون تكليمكل شى ء بحسب ما يناسب حاله ) همانند آنچه را كه در آيه 21 همين سوره در موردنطق اعضاء و جوارح شخص مجرم در روز قيامت آمده است كه دلالت دارد كه علم در همهموجودات نظام هستى سرايت دارد.
جناب صدر المتالهين در بحث مواد ثلاث اسفار در يك حكمت شرعى كه علم بسيط و مركب رابيان فرمود مى فرمايد كه همه موجودات عارف بالله اند و تسبيح كننده اويند و شاهدجمال حق و شنونده كلام الهى اند زيرا همه امتثال امر كن او را كرده اند وامتثال امر مرتب بر سماع و فهم به مراد به مقدار سامع و استطاعت مدرك و لياقت اوستآنگاه فرمايد كه قول حق تعالى مر آسمانها و زمين را كه (ائتيا طوعا او كرها قالتااتينا طائيعن ) مبين و منور همين مطلب است .
هر موجودى كه ناقص است از محبت الهيه و عشق آن و عنايت ربانى خالى نيست زيرا كه او رااز نقص متنفر است و با طلوع ذاتى بطرف خير وكمال در حركت است ؛ اگر چه اين حركت او بسوىكمال كره نسبى را بهمره داشته باشد پس معلول و ناقص دوام او بهكمال علت اوست چه اينكه هر ضعيفى به قوى باقى است پس هر موجودى در عالم معشوقىدارد و چون وجود حقيقت واحد تشكيكى است هر مرتبه مادون آن عاشق مافوق و اقوى از خوداست .
پس عشق براى هر شى ء ناقصى كه فقد كمال دارد دائمى است .
بر اساس امكان فقرى موجودات به حق سبحانه و تعالى ، عشق در همه كلمات هستى دائمىاست زيرا كه عين الربط به علتند و فقر آنها، تنها دارايى موجودات محسوب مى شود وهمين فقيرى موجب عشق آنها است كه خداى معشوق را دارا باشند لذا يكسر بسوى كعبه عشقروانه هستند اگر فقر ذاتى آنها عشق آور است پس چرا سالكان كوى عشق (الفقر فخرى) را شعار خويش نسازند؟!
لذا تنها دارايى همه موجودات همان عشق است زيرا كه عين الفقر و تدلى محض اند لذاجناب خاتم صلى اللّه عليه و آله مى فرمايد: (رب ارنى الاشياء كما هى ) يعنى مشاهدهكنم كه همه عين الفقر به تواند و هويت آنها را فقرتشكيل مى دهد و همين فقر به علت دارايى آنها است كه تو را دارند و تو را مى خواهند؛ كهجز ندارى نبود مايه دارايى من و دارايى آنها تنها همان عشق به حضرتجمال تو است .
حضرت علامه طباطبايى رحمة الله در تعليقات بر الهيات اسفار مى فرمايد كه لفظعشق را عرف عامى ، در تعلق خاصى كه بين ذكر و انثى از حيوان وجود دارداستعمال مى كنند كه همان حب وقاع است ولى در تعارف خاصى مرادف از با حب است و ايندوستى همان تعلق خاص صاحب شعور به زيبايى است به حيثى كه محب از مفازقت محبوبابا دارد وقتى كه او را يافت و بدان ميل دارد وقتى كه او را از دست داد و چون هرجمال حسن و خير و سعادتى به وجود برگشت نمود پس بايد حب و عشق نيز در همگانسارى باشد (و سپس اشكالى را بر مرحوم آخوند وارد فرمود كه از بحث ما خارج است )پس همه كلمات الله حب و عشق به وجود و بودن در متن ذاتشان تعبيه شده است كه بقاءوجودشان را خواهانند و با طوع ذاتى به سوى بقا رهسپارند.
لذا اگر كمال مطلق و وجود صرف يعنى حق تعالى به سموات و ارض خطاب كند كهبه سوى من بشتابيد قهرا آنها باطوع و رغبت مى روند بلكه به سوى او با شتاب مىروند كه رجوع هر فرعى و محتاجى به اصل و غنى شتابان خواهد بود.
در لمعه دوم لمعات عراقى گويد: (سلطان عشق خواست كه خيمه به صحرا زند، در خزاينبگشاد گنج بر عالم پاشيد.
شعر:
تا به هم برزند وجود و عدم
|
ورنه عالم با بود نابود خود آرميده بود و در خلوتخانه شهود آسوده ، آنجا كه : (كانالله و لم يكن معه شيئى )
آن دم كه ز هر دو كون آثار نبود
|
بر لوح وجود نقش اغيار نبود
|
معشوقه و عشق تا به هم مى بوديم
|
در گوشه خلوتى كه ديار نبود
|
ناگاه عشق بى قرار، از بهر اظهار كمال پرده از روى كار بگشود و از روى معشوقى خودرا بر عين عاشق جلوه فرمود:
فروغ آن جمال عين عاشق را كه عالمش نام نهى نورى داد تا بدان نور آنجمال بديد، چه او را جز بدو نتوان ديد عاشق چون لذت شهود يافت ذوق وجود بخشيدزمزمه قول (كن ) شنيد رقص كنان بر در ميخانه عشق دويد و مى گفت :
رباعى :
اى ساقى از آن مى كه دل و دين من است
|
پر كن قدحى كه جان شيرين من است
|
گر هست شراب خوردن آئين كسى
|
معشوق به جام خوردن آئين من است
|
ساقى به يك لحظه چندان شراب هستى در جام نيستى ريخت كه :
در هم آميخت رنگ جام و مدام
|
همه جام است و نيست گويى مى
|
يا مدام است و نيست گويى جام
|
روز و شب با هم آشتى كردند
|
صبح ظهور نفس زد آفتاب عنايت بتافت نسيم سعادت بوزيد درياى جود در جنبش آمد سحابفيض چندان باران ثم رش عليهم من نوره ، بر زمين استعداد باريد كه : و اشرقت الارضبه نور ربها، عاشق سيراب آب حيات شد از خواب عدم برخاست قباى وجود در برپوشيد، كلاه شهود بر سر نهاد، كمر شوق بر ميان بست ، قدم در راه طلب نهاد و از علمبه عين آمد و از گوش به آغوش ، نخست ديده بگشاد نظرش برجمال معشوق آمد، گفت : (ما رايت شيئا الا و رايت الله فيه ) نظر در خود كرد همگىخود او را يافت ، گفت : (فلم انظر بعينى غير عينى )
عجب كارى ! من چون همه معشوق شدم عاشق كيست ؟
اينجا عاشق عين معشوق آمد چه او را از خود بودى نبود تا عاشق تواند بود؛ او هنوز: كما لميكن ؛ در عدم برقرار خود است و معشوق : كما لميزل ، در قدم برقرار خود، و هو الان كما عليه كان .
معشوق و عشق و عاشق هر سه يك است اينجا
|
چون وصل در نگنجد هجران چه كار دارد؟
|
در لمعه هفتم گويد:
عشق در همه سارى است ، ناگريز جمله اشياء است و كيف تنكر العشق و ما فى الوجودالا هو و لو لا الحب ما ظهر ما ظهر فبالحب ظهر الحب سارفيهبل هو الحب كله ذات ذات محب و عشق او محال است كه مرتفع شود، بكله تعلق اونقل است ، از محبوبى به محبوبى
در لمعه نهم گويد:
محبوب آينه محبوب است ، در او به چشم خود جز خود را نبيند و محب آينه محبوب كه در اواسماء و صفات و ظهور احكام آن بيند و چون محب اسماء و صفات او را عين او يابد لاجرمگويد:
بيت
جام جهان نماى من روى طرب فزاى تو است
|
گر چه حقيقت من است جام جهان نماى تو
|
در لمعه پانزدهم گويد: محب سايه محبوب است هر جا كه رود در پى او رود مصراع :سايه از نوركى جدا باشد؟
و چون در پى او رود كژ نرود، به حكم : ان ربى على صراط مستقيم ناصيه او بر دستاوست جز بر راست نتواند رفت .
20 - كه تا حب بقا را نيك دانى
|
كه سارى هست در عالى و دانى
|
بر اساس آيه يازدهم فصلت حب بقا در همه موجودات اعم از مجرد و مادى به خوبى روشناست كه همه كلمات الله با طوع و رغبت ذاتى جواب (اتينا طائعين ) داده اند.
البته عشق همه را به حق تعالى كه در حقيقت همان (حب بقاء) است مراتب است و بر اساسعالى و دانى بودن وجودشان تفاوت در حب تحقق مى يابد.
حضرت مولى صدرا در فصل 16 از موقف هشتم گويد:
(و بالجمله من سلك مسلك العرفاء الالهيين فى هذا المقام ينبغى له ان يرتب عشقالموجودات على ترتيب و نظام يودى و ينساقكل عشق للسافل الى عرشق للعالى على الوجه الاتمالاكمل و هكذا الى ان ينتهى الى عشق واجب الوجود حتى يلزم ان جميع الاشياء عاشقه لهمشتاقه الى لقائه )
عشق و حب هر سافلى به عالى منتهى مى گردد تا اينكه عشق و حب حق تعالى به ذاتخودش بذاته است نه بغيره كه او ضد، ند، شريك ندارد. (و هو العزيز القهار، وهو القاهر فوق عباده و الله من ورائهم محيط)
در عشق ذاتى حق تعالى عشق او به همه اشياء نهفته است چه اينكه در علم ذاتى او علم اوبه همه موجودات منطوى است . (فجيمع الاجرام العلويه و السفليه منطويه تحتشوق النفوس الى ذواتها و الى ذوات كمالاتها العقليه و كذا شوق النفوس الى ذواتها وكمالاتها منطو تحت عشق العقول لمبداها الاعلى و عشقالعقول لمبداها الاعلى منطو تحت بهاء النور الاول و الخير الاتم والجمال الاعظم و الجلال الارفع لانه مرجع الكل و غايهالكل )
در فصل هفدهم به طريف ديگر سريان معنى عشق در موجودات را تبيين مى نمايد كه قدماءفلاسفه وجه ديگرى را ذكر كرده اند كه همه هويات و موجودات همانگونه كه وجودشاناز ذات خودشان نيست بلكه از علل فياصه است ، به همين وزان كمالاتشان نيز از همانعلل مستفاد است و حيث اينكه اين علل مقصودشان ايجاد اين اشياء و كمالاتشان نيست زيرا كههرگز عالى التفاتى به سافل جز از باب عنايت ندارد؛ پس لازم است در حكمت الهى وعنايت ربانى و حسن تدبير وجودت نظام در هر موجودى و نهاد آن عشقى نهفته باشد تانسبت به كمالات لايق به او حافظ باشد و او را نسبت بدانچه كه فاقد است براىتحصيل آن اشتياق دهد.
پس اين عشق است كه علت نظام كلى و حسن ترتيب در تدبير جزيى است (به عبارتديگر اينكه عالم را عشق و محبت به مافوق و عالى اداره مى نمايد)
و اين عشق در موجودى لازم اوست كه از او جدايى ندارد.
آنگاه جناب آخوند مى فرمايد: اگر چه اين وجه خوب است اما بهتر و محكم تر از آن اينكه : (و اللمية فيه اتم فانا قد اشرنا الى ان الوجود حقيقه واحده فىالكل متفاوت بالاتم و النقص و ان المعلول من سنخ حقيقه العله و العله تمامالمعلول و قد ثبت ايضا ان الوجود خير لذيذفكل واحد يعشق ذاته و كمال ذاته لكن كمال ذاته يتم بعلته و اذا كانكمال ذاته يتم بما هو بعينه علته و مفيض وجوده فاذن العله المفيدة و ان لم تكن قاصدةلمعلوها.. لكنها لا محاله عاشقه لنفسها مريدة لذاتها وذاتها بعينها هىكمال المعلول و تمامه و المعلول من لوازم هذه التماميه التى هى بعينها ذات العلهفالجل ذلك ينحفظ كل معلول بعشق علته و ينتظمكل سافل بعشق ما فوقه فلو لم يكن بين العالى والسافل هذا النحو من الارتباط لم ينحفظ الموجودات و لم يبق النظام على هذه النحو منالتمام بل يختل ... فثبت انه لم يكف لنظام العالم مجرد عشقكل واحد... فعلم ان العشق الحافظ لكل معلول هو عشقه لعلته الذى هو عبارة عن انتسابوجوده اليها وارتباطه بها.)
چون درمتن هر معلولى عشق به علت كه تمام وكمال اوست نهفته است كه هر فرعى به اصل خويش رغبت دارد لذا همه كلمات وجودى براساس عشق به علتشان (اتينا طائعين ) گفته اند و عالى و دانى با حفظ مراتب خواهانبقاء خويش اند كه بقاء و اصل همه ، اوست .
21 - سخن بنيوش و ميكن حلقه گوش
|
22 - دهان مغتذى باب بقاء است
|
دهان اعم از مادى و معنوى است در رساله صد كلمه كلمه پنجاه و يكم آمده كه : آن كه دررشد خود دقت كند مى بيند كه او را دو گونه غذا بايد:
غذايى كه مايه پرورش تن اوست كه مايه پرورش روان اوست و هر يك را دهانى خاصاست .
دهان آن ، دهان است ، و دهان اين گوش ، نه غذاى تن روان پرورش مى يابد و فربه مىشود و نه از غذاى روان تن .
پس هر دو دهان ، باب بقفايند يكى براى بقاى چسم و ديگرى بقاى روان چه اينكه مغتذىو غذا گيرنده به غذاى باقى است خواه غذاى ظاهرى خواه غذاى باطنى
بقاى نفس ناطقه انسانى به غذاى روحانى اوست كه علوم و معارف اند و انسان شبانهروز، با علم و عمل دارد خودش مى سازد.
بر اساس اتحاد غذا و مغتذى ، مغتذى با غذا دراشتداد جوهرى است چه اينكه نفس انسانى باعلوم و معارف سعه وجودى مى يابد و چون علم وعاء خودش را وسعت مى بخشد هر چه علومبيشترى به اصطياد نفس واقع شوند موجب اشتداد وجودى اويند و بقاى نفس هم به اشتدادذاتى اوست .
23 - غذا مر اسم باقى راست ضامن
|
كامن به معنى نهفته و پنهان است
حب اسم شريف باقى حق تعالى در كمون و بطون همه موجودات نهفته شده است و ضامن آنغذا است بلكه غذا از سدنه و خدمه اسم شريف الباقى است لذا در بيت بعدى آمده كه :
24 - غذا كو ضامن باقى است اى دوست
|
چه نيكوبنگرى خود سادن اوست
|
سادن خادم را گويند كو يعنى كه او.
جناب صدر الدين قونوى در تفسير فاتحه مى فرمايد (ان الغذاء على اختلافضروبه و انواعه مظهر صفه البقاء و هو من سدنه اسم القيوم )
نكته : ارسطو گويد: چون علم مى آموزيم پيشتر مى رويم ، اين پيش تر رفتن اعتلاء وتقرب انسان درجه درجه و جسته جسته به سوى مبدا عالم است كه در مطلقكمال ، كمال مطلق است و علم ، غذا و سازنده و پروراننده مغتذى است و در واقع تغذى حبدوام ظهور احكام ظاهر و احكام آن است چه اينكه غذا با همه اختلاف انواع و ضروب آن مظهرصفت بقاء و از سدنه اسم قويم و با مغتذى مسانخ است .
چون حب بقاء در مكمن ذوات اشياء كامن است لذا غذا از سدنه اسم باقى است زيرا اگر حببقاء نمى بود كه هيچ موجودى به دنبال غذا نمى رفت ، لذا انسان با علم وعمل كه غذاى نفس اند بقاى ابدى خويش را طلب مى كند.
جناب شيخ در فصلاول از مقاله دوم نفس شفا گويد: (ان القوه الغاديه مقصودة ليحفظ بها جوهرالشخص و القوه المولدة مقصودة يستبقى بها النوع اذا كان حب الدوام امرا فائضا من الالهعلى كل شى ء فما لم يصلح ان يبقى بشخصه و يصلح ان يبقى بنوعه فانه تنبعث فيهقوه الى استجلاب بدل يعقبه ليحفظ به نوعه فالغاذيه توردبدل ما يتحلل من الشخص المولدة ...)
پس قوه غاذيه در متن وجودى هر شيئى مغتذى براى جذب غذا است تا جوهر آن مغتذى باقىبماند زيرا كه حب بقا امرى است كه ازخداوند بر هر شيئى افاضه گرديد چه اينكه قوهمولده براى بقاى نوع آن موجود است .
25 - ز سجاد است اين تحفه كه مخلوق
|
به بيان گرانقدر و عرشى حضرت امام سجاد عليه السلام همه موجودات يعنى ما سوىالله مرزوق به رزق وجوداند و همگان سر سفره نشسته اند و دارند ارتزاق مى نمايند كهاين رزق وجود را تعبير به جود نيز كرده اند.
(فانت غذواه بالاحكام و هو غذواك بالوجود) و جناب محقق قيصرى در شرحگويد: (فانت غذاء الحق الظهور الاحكام الوجوديه الازمه لمرتبتك فيك و الحق غذائكبافاضه الوجود عليك و اختفائه فيك اختفاء الغذاء فى المغتذى و اطلاق الغذاء هنا علىسبيل المجاز فان الاعيان سبب ظهورات الاحكام الوجوديه و بقائها و الحق سبب بقاء المغتذىو قوامه و لكون الغذاء يختفى بالمغتذى جعل الحق غذاء الاعيان فانه اختفى فيها واظهرها...)
حق تعالى غذا دهنده وجودات اشياء است كه همه به او محتاجند در وجود.
پس موجودات حب بقاء دارند ولى علت بقاء اين موجودات كه مغتذى به رزق وجودند حقتعالى است اگر چه موجودات غذاى حق در ظهور احكام موجوديه اند زيرا رب مطلق بىمظاهر مستحيل است .
لذا گفته شده : (فلست تظهر لولائى لم اك لولاك ) اگر مظاهر و ماسوى الله نباشنداو را ظهور نخواهد بود چه اينكه موجودات بدون حق وجودى نخواهند داشت
همانگونه حق تعالى علت بقاى وجود اعيان است غذا نيز سبب بقاى مغتذى است لذا غذا ازسدنه اسم شريف الباقى الهى است .
در فص هودى مى فرمايد: (فوجودى غذاوه و به نحن نقتدى ) و شارح در شرح گويد:(اى الحق هو الوجود كله و هو الواحد بحسب الذات والحقيقه و القيوم الذى قام وجودى ووجودى العالم كله بوجوده و اسماوه عباره عما به بقاء المغتذى فى الخارج ...)
چون همه عالم از عقلاول تا هيولاى اولى مرزوقند به رزق وجود حق تعالى لذا در بيت بعدى فرمود:
26 - ببين از عقلاول تا هيولى
|
چه باشد رزقشان از حق تعالى
|
چون صادر اول رق منشور نظام هستى است لذا اطلاق عالم بر او نمى شود لذا فرمود ازعقل اول تاهيولى اولى به رزق وجود مرزوقند كه رزق همه همان صادراول است كه از آن به فيض وجود منبسط تعبير مى نمايند و اين وجود منبسط همان وجودىاست كه همه كلمات دار هستى را بر اين رق مشنور نوشته اند كه هر يك به مقدار سعهذاتشان از او بهره گرفته اند.