اين باب حاوى صد و پانزده بيت شعر حكمى و عرفانى است كه سرلوحه آن را حب بقامزين كرده است و حكايت از حب و عشق الهى در متن وجودى همه موجودات عوالم وجودى دارد اميداست ذات اقدس الهى بقا در قمام لقاى خويش را نصيب همگان فرمايد.
1 - به بسم الله الرحمن الرحيم است
|
كه خود حب بقا امر حكيم است
|
چون وجود اصيل است و خير محض و نور صرف ، پس بقا آن خيريت خير و نوريت نور است .
جبلى نظام هستى بر حب بقا است كه ذاتا از فنا و عدم وزوال متنفر است زيرا كه (ظهرت الموجودات عن بسم الله الرحمن الرحيم ) دروجود اصيل مساوق با حق و مظاهر و شونات آن فنا و خواهان فنا فرض ندارد.
حب بقا امرى است سرمدى زيرا حب دوام امير است كه از حقيقت همه موجودات يعنى اله بر آنهافائض گرديده است در مكمن غيب هر كلمه وجودى اين وديعه ربوبى نهفته شده كه دوستدارد ماندن را.
حب بقا امر پايدار و استوارى است كه ريشه در جان و متن وجودى عالم دارد كه سخن از(فاحببت ان اعرف ) است .
حب بقا است كه فنا و زوال را به باد فنا داده است كه در نظام احسن تكوين ، سخن از فنابه باد فنا رفته است .
حب بقا اگر نباشد چگونه توحيد صمدى (هوالاول و الاخر و الظاهر و الباطن ) پياده مى گردد.
اگر (هو معكم اينما كنتم ) (و فى انفسكم ) جا براى فنا باقى نگذاشته است .
اگر وجود اصل و مساوق با حق غير متناهى بود قهرا حب بقا امر استوار و خدشه ناپذيراست كه فنا را در محدوده حريم كبريايى صمدى وجود راهى نيست .
حب بقا حقيقت غير متناهيه صمديه است كه جاى خالى براى فنا را حتى در اذهان براىتصور نيز باقى نگذاشت كه مادى فرو رفته درگل و لاى نشئه طبيعت نيز از آن استيحاش دارد.
حب بقا كه به بسم الله است هم سفره عام رحمانيه دارد و هم سفره خاص رحيميه .
عارف بر كشيتى حب بقا است كه در درياى وجود صمدى درحال تماشاى جمال و جلوه هاى رخ يار است ؛ و بر چراغ هدايت اوست كه از ظلمت فنا وزوال بسوى ذات لا يزال سبحانى در حركت است .
همانگونه كه وجود شخصى صمدى حق را هر لحظه تجلى خاص و ظهورى تام است ، حببقا نيز هر آن در حال جلوه گرى است و همگان را به سوى مطلق مى كشاند.
اگر حب بقا نبود آن جمال على الاطلاق را نيز جلوه گرى نبود زيرا تجلى براى فنا وزوال كارى بيهوده است و فعل عبث از حكيم مطلق سزاوار نباشد.
2 - دل هر ذره اى حب بقاء است
|
مر او را نفرت از حرف فناء است
|
از حب بقا در همه موجودات به سريان حب و عشق در ما سوى الله تعبير مى گردد كه جنابشيخ رئيس را رساله اى به نام (العشق ) است و درفصل آن عنوان (سريان العشق فى كل واحد من الهويات ) را مطرح فرموده است .
و اين حب و عشق مختص به نوع انسان نيست بلكه اين عشق در تمام موجودات از فلكيات وعنصريات و مواليد ثلاث يعنى معدنيات و نباتات و حيوانات سارى و جارى است .
جناب شيخ رئيس در فصلاول از مقاله دوم نفس شفا فرمود: (كان حب الدوام امرا فائضا من الاله علىكل شى ء...)
به همين وزان جناب صدر المتالهين رحمة الله عليه درفصل دوازدهم از باب يازدهم از سفر نفس مى فرمايد: (حكمة الهية :
(ان الله تعالى جعل لواجب حكمته فى طبع النفوس محبة الوجود و البقاء وجعل فى جبلتها كراهة الفناء و العدم و هذا حق لما علمت ان طبيعة الوجود خير محض و نور وبقاؤ ه خيريه الخير و نوريه النور و الطبيعه لمتفعل شيئا باطلا و كلما ارتكز فيها لابد ان يكون له غايه يترتب عليه و ينتهى اليهافعلم من هذا ان محبه النفوس للبقاء و كراهتها للموت ليست الا لحكمة و غايه هى كونهاعلى اتم الحالات و اكمل الوجودات فكون النفوس مجبوله على طلب البقاء و محبه الدوامدليل على ان لها وجودا اخرويا باقيا ابد الدهر و ذلك لان بقائها فى هذه النشاة الطبيعةامر مستحيل فلو لم يكن لها نشاة اخرى باقية تنقثل اليها لكان ما ارتكز فى النفس و او دعفى جبلتها من محبة البقاء السرمدى و الحياة الابديه باطلا ضائعا و لاباطل فى الطبيعه كما قالته الحكماء الالهيون )
حق تعالى محبت وجود و بقاء به ذات الهى را در طبيعت موجوداتجعل نموده است و نيز در نهاد و جبلى آنها كراهت از فناء و عدم را قرار داده است .
چون طبيعت وجود خير محض و نور صرف است و بقاء آن خيريت خير و نوريت نور است .
اينكه نفوس مجبول بر طلب بقاء و محبت دوم انددليل بر آن است كه براى آنها وجود اخروى و بقاى ابدى است براى اينكه بقاء آنها دراين نشاد طبيعى امر متجلى است و بر همين اساس است كه اين نقوس از مرگ ترس دارند واين ترس بر اساس حكمت و غايتى است .
پس اگر نشاة ديگرى باقى نباشد كه اين نقوسمنتقل به آن نشئه شوند آن محبت بقاء سرمدى و حيات ابدى شانباطل خواهد شد و در طبيعت بطلان راه ندارد.
چون حب بقاء كامن در ذوات همه اشياء است پس غذا به تمام انحاء و ضروب آن از سدنهاسم شريف (الباقى ) و (القيوم ) اند؛ پس انسان با علم وعمل و بقاء ابدى را طلب مى نمايد.
در انسان و حيوان حب بقا اظهر من الشمس است ؛ بلكه در نبات نيز مشهود است ؛ چه اينكه درعشقه كه به گياه لبلاب و پيچك معروف است نيز مشهود است ؛ چه اينكه در جماداتمثل مغناطيس حب وجود دارد زيرا عشق در همه سارى است .
از توليد مثل ها و هسته ها و تخم ها و نطفه ها و قواى غضبيه و دفاعيه همه و همه دلالتبر حب بقاء دارند در گياهان و درختان و جمادات قوه غضبيه است كه هر غذايى را جذب نمىكنند و در حيوانات و انسان كه قوه غضبيه خيلى ظاهر است كه همه زير سر حب بقاء استكه قوه غضبيه براى حفظ شى ء است چه قوه غاذيه نيز براىبدل ما يتحلل و براى بقاء شى ء مغتذى است .
و تغذى حب دوام ظهور اسم ظاهر و احكام آن است .
لذا هيچ موجودى موت به معنى فوت و عدم ندارد و هر كس از مرگ مى ترسد در حقيقت ازخودش مى ترسد پس همه خودشان را مى خواهند و از نابودى تنفر دارند.
جناب آخوند مولى صدرا در فصل هشتم از موقف هشتم الهيات اسفار سوالى را مطرح مىنمايد كه چرا حيوانات دوستدار حيات اند و از ممات استيحاش دراند؟
در جواب مى فرمايد: كه به علل مختلف است يكى از آنها اين است كه حيات شبيه بقاء استو ممات همانند فناء است و بقاء محبوب طبيعت موجودات و فناء مكروه زيرا كه بقاء قرينوجود است و فناء قرين عدم و وجود و عدم متقابل اند وقتى بارى عز شانه به عنوان علتموجودات باقى و ابدى است همه موجودات دوستدار بقايند و مشتاق اويند؛ زيرا كه اين بقاصفت علت آنها است و معلول به علت و اوصاف وى اشتياق دارد و بدان تشبه دارد. لذاحكماء فرمودند كه واجب بالذات معشوق اول است كه همه خلائق به او اشتياق دارند و عاشقاويند.
بر اساس (كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ) كه صفت بقاء و باقى از اوصاف حقتعالى است همه موجودات براى بقاى خود به او محبت دارند كه در حقيقت بقاء يعنى دوستىبا حق سبحانه و تعالى لذا جناب آخوند در فصل شانزدهم موقف هشتم مى فرمايد: (فى اثبات ان جميع الموجودات عاشقه لله (سبحانه ) مشتاقه الى لقائه والوصول الى دار كرامته ) در استدلال بر آن از راه خيريت وجود و موثر بودن ولذت آن و شر و كريه بودن عدم و فرار از عدم وارد بحث مى شوند و مى فرمايند؟ كهنقص و تناهى از لوازم معلوليت است زيرا معلول مساوى با علت و در رتبه عليت نيست پسواجب كه اصلا در او نقص راه ندارد چون محض حقيقت وجود و خير است پس از همه موجودات درمحبت ذاتى و بهجت ذاتى اعظم است پس هر معلوليتى به او نزديكتر باشد نقص او كمتر وكمال آن بيشتر و اتم است و هر معلوليتى كه واسطه بيشترى دارد ناقص تر است پسمحبت الهى و عشق ربوبى و عنايت ربانى در متن همه موجودات با حفظ مراتب و درجاتوجوديشان متحقق است كه اگر اين محبت يك لحظه نباشد همه موجودات هلاك و منطمس مىگردند پس هر يك آنها عاشق وجود و طالب كمال وجوداند و از عدم و از نقص متنفرند و هرمطلوبى حفظ آن و ادامه آن به تمام و كمال اوست پسمعلول بدون علت دوامى ندارند زيرا كه تمام وكمال او، علت اوست پس هر ناقصى از نقص متنفر است و از آن به سوىكمال خود مى رود پس هر شى اى لا محاله عاشقكمال خويش و مشتاق بدان است پس عشق براى شى ء على الدوامحاصل است خواه در حال وجود كمالش باشد يا درحال فقد آن كمال باشد اما اشتياق و ميل براى اودرحال فقدان كمال تحقق دارد و براى همين عشق در همه موجودات سريان دارد ولىميل و شوق مختص به موجودات در حال فقدانكمال است .
حقيقت عشق حقيقت واحده داراى مراتبى است كه بعضى محيط به بعضى اند كه (و الله منورائهم محيط)
آنگاه در فصل هفدهم اين موقف معناى ديگرى را به طريق ديگرى براى سريان عشق دركل اشياء مطرح مى فرمايد كه ناظر به فصلاول از رساله عشق جناب شيخ رئيس ابن سينا است .
در همين فصل بر اساس تشكيك در وجود در مورد عشق نيز مى فرمايد كه حافظ هر معلولىهمان عشق او به علت خودش است كه عبارت از انتساب وجودمعلول به علت و ارتباطش به اوست و به همين انتساب هويت او محفوظ مى ماند و بقاءمعلول و كمال وى به افاده علت تامين مى گردد و اين است معناىقول حكما كه مى گويند: (لولا العشق لا نطمسالسافل )
و سپس مى فرمايد (ان العشق سار فى جميع الموجودات على ترتيب وجودها) به تعبير ملاى رومى :
آتش عشق است كاندر نى فتاد
|
جوشش عشق است كاندر مى فتاد
|
و جناب حاجى در شرح ان را اشاره به سريان عشق دركل موجودات مى داند.
جناب آخوند در اسفار نقل مى كند كه :
شخصى در نزد شيخ ابى سعيد ابن ابى الخير رحمة اللهقول خداوندتعالى (يحبهم و يحبونه ) را قرائت كرد جناب شيخ ابى سعيد گفت : حق آناست كه خداوند آنها را دوست دارد زيرا كه حق تعالى دوست ندارد مگر خودش را چون فقطاو موجود است و غير او همه صنعت و ساخته اويند و سازنده وقتى مدح صنعت نمايد مدحخودش مى نمايد و از همين جا حقيقت اين گفته ظاهر مى شود كه گفته شده :
(لولا العشق ما يوجد سماء و لا ارض و لا بر و لا بحر) غرض آن است كه محبتخدا نسبت به خلق برگشت به خودش دارد. پس محبوب و مراد در حقيقت حق تعالى براىذات خود است .
اين عشق به ذاتو حب ذاتى الهى است كه در ممكن غيبى همگان نهفته شده است و همه را بهبقاء وا داشته است .
جناب شيخ اكبر در فص موسوى در مورد حكمت فر ار موسى مى فرمايد:
(ثم انهلما وقع عليه الطلب خرج فارا خوفا فى الظاهر و كان فى المعنى حبا فىالنجاه فان انحركه ابدا انما هى حبيه ) فرار موسى در ظاهر براى ترس ازقتل بود ولى در حقيقت براى حب بقاء بود زيرا كه حركت فقط حبى است اگر چه در ظاهربراى حركت اسباب ديگرى باشد.
سر حب بقاء در موجودات در توحيد صمدى قرآنى نهفته است كه وحرت حقهحقيقيهاست و آناين است كه حقيقت هر موجودى او است و لذا در متن وجودى همه اشياء او نهفته شده است كههويت و شخصيت هر شيى ء اوست و همه خواهان خوداند يعنى خواهان اويند.
جناب فخر الدين عراقى درلمعه بيست و پنجم از لمعات گويد:
محب خواست كه بعين اليقين جمال دوست بيند، عمرى در اين طلب سرگشته مى گشت ، ناگاهبه سمع سر او ندا آمد:
بيت
آن چشمه كه خضر يافت زو آب حيات
|
در منزل تو است ليكن انباشته اى
|
رباعى :
اى دوست ترا به هر مكان مى جستم
|
هر دم خبرت از اين و آن مى جستم
|
ديدم به تو خويش را، تو خود من بودى
|
خجلت زده ام كز تو نشان مى جستم
|
وقتى يافت كه او بسيط الحقيقه كل الاشياء است و او (هو الواحدالكل ) است از سوال و خواستن او خجالت كشيد پس بعين اليقينجمال او مى بيند.
كه خورده بر دل مه تا به ماهى
|
اين مهر بر دل همه كلمات وجودى خورده شده كه بقاى خويش را دوست دارند و هر شى ءخودش را مى خواهد لذا با غذا خوردن و جاسوسهايى كه براى بو كردن غذا در بدن وقواى خويش نهاده است بقاء خود را طلب مى كند كه از مردن و نابود گشتن و هيچ شدننفرت دارد.
اين مهر الهى همان است كه از آن به محبت ذاتى الهى يعنى حركت حبى كامن در موجودات يادمى شود (فاحببت ان اعرف ).
اين مهر الهى در دلها حك شده است كه برداشتنى نيست . زيرا رفع آن مستلزم رفع وجود وظهور وجود است كه محال است .
و تنفر موجودات از فنا و عدم براى آن است كه هرگز شى ء خواهان نقيض خودش نخواهدذبود كه لازمه اش اجتماع نقيضين است كه استحاله ذاتى دارد و لذا امتناع اجتماع نقيضينمرتكز در ذات همگان است .
مهر الهى محبت وجودى است كه اصل در وجود و ظهور اشياء اسن كه همه از او متجلى اند كهاز آن به انفطار موجودات از حق تعالى ياد مى شود (فاطر السموات و الارض )
حضرت مولى در عيون فرمود: (ثم كان حب البقاء كامنا فى ذوات الاشياء كلهافالغذاء على جميع انحائه و ضروبه من سدنه الاسم الباقى و القيوم فالانسان يطلبالعلم و العمل البقائه الابدى ) همين كه انسان بهدنبال علم و تحصيل معارف است معلوم مى شود كه اين مهر الهى دردل او حك شده است .
4 - ازين حب بقا دارم بخاطر
|
در كتب حكميه و صحف نوريه عرفانيه از حب بقا در موجودات تعبير به (عشق ) شده است.
در موقف هشتم الهيات اسفار آمده كه : (فى اثبات ان جميع الموجودات عاشقه للهسبحانه مشتاقه الى لقائه ...) (فى بيان طريق آخر فى سريان معنى العشق فىكل الاشياء)
در فصل اول رساله عشق شيخ رئيس آمده : (سريان قوه العشق فىكل واحد من الهويات )
جناب فيض گويد:
عالم چو خاتمى است كه آن را است عشق فص
|
از قصه ها است قصه عشق احسن القصص
|
حق در كلام خويش به آيات مستبين
|
در شاءن عشق و رتبه عاليش كرد نص
|
در ديوان حضرت مولى آمده است :
عشق سر خيل نبات است و جماد
|
و بدان كه هر خيرى موثر است و ادارك موثر از ان جهت موثر است كه حب به اوست و چونحب به افراط رسد عشق ناميده مى شود.
نيست فرقى در ميان حب و عشق
|
شام در معنى نباشد جز دمشق
|
لذا در بيت بعد فرموده اند:
5 - تو خواهى عشق خوان و خواهيش حب
|
تو خواهى مغزدان و خواهيش لب
|
همانگونه كه لب و مغز به يك معنايند حب و عشق نيز در معنى يكى اند منتهى به بيانفوق عشق افراط درحب است .
سيد جزائرى گويد: (الحب هو ميل الطبع الى الشى ء المتلذ فان تاكد ذلكالميل و قوى سمى عشقا) حب چون قوى شود چون گياه عشقه كه همه درخت را فرا مىگيرد او نيز همه قلب را فرا مى گيرد كه حضرت امير در دعاىكميل فرمود: (و قلبى بحبك متيما)
عشق از عشقه مشتق است و آن گياهى است كه آن را در فارسى پيچك گوييم بر درخت مىپيچد چنانكه از بيخ تا شاخه هاى آن را فرا مى گيرد حب نيز قوى گردد همه قلب رافرا مى گيرد.
حال اگر يك شخص پليد حب مفرط يعنى عشق غير عفيف شهوانى به خواسته هاى نفسانىداشته باشد و روايتى هم در نكوهش چنين عشق مذموم هوى و هوس آمده باشد چه ربطى باعشق حقيقى با كمال مطلق و علاقه شديد و اكيد به قرب الى الله و لقاء الله دارد تابر سر الفاظ دعوا و نزاع باشد؟ سعى كن تا در حب به خدا صادق باشى خواه بالفظ محب خوانده شوى و خواه عاشق .
بديهى است كه مذمت عشق نفسانى غير عشق عفيف است و سخن در عشق حقيقى با خدا است و حببقاء و عشق به جاودانگى است .
6 - جهان در سير حبى شد هويدا
|
تو مى گو جمله شد از عشق پيدا
|
اشاره است به بحث شريف (حركت حبى ) كه در روايات قدسيه و صحف نوريه عرفانيهآمده است .
عشق حقيقى فقط در ذات حق متحقق است و اين عشق مبدا ظهور و پيدايش قاطبه ما سوى الله است (كنت كنزا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف )
در رباعيات ديوان حضرت مولى آمده است كه :
دل داده عشقم و نرفتم بى راه
|
راهى به جز اين نيست خدايست گواه
|
در هر چه نظر كنم نبينم جز عشق
|
لا حول و لا قوة الا بالله
|
چون تمام ما سوا فيض اويند و هر يك پرتوى از شعاع آفتاب جمالش و وجودشان قائمبه او است لاجرم همه عاشق اويند (يحبهم و يحبونه ) چ
همه هستند سرگردان چو پرگار
|
فص 28 فارابى ، فص عشق است كه گويد:(فتضل ليسمح على الاتمام ) پس آن وجود فضل و بخشش كرد تا بر تمام گردانيدنجارى شود.
حضرت مولى در شرح آن فرمايد: (اين فضل همان وجود اضافه اشراقيه او است تا برماهيات ممكنات سارى شود و آن را تمام كند و به كمالشان برساند. و از همين امر شريف وتعبير لطيف تعبير به حركت حبى مى شود كه اصطلاحى ماخوذ از حديث شريف كنت كنزامخفيا فاحببت است كه حركت در مشرب رحيق عارف و مشهد دقيق وى فوق آن است كه در فلسفهرايج دائر است .
در شرح بيت پنجم از باب اول گفته آمد كه همه بركات مترتب بر حركت است .
اما حركت حبى از ديدگاه عرفان :
حق سبحانه و تعالى را فاعل بالعشق نيز گويند كه عارف از آن به حركت حبى تعبيرمى كند.
حب همان عشق است . عشق است كه در تار و پود هستى سريان دارد.
و از عشق كه همان حب مفرط است اشياء بوجود آمد.
علم و اراده و شوق و ميل يك معنى است ولكن در انسان عوالم او در هر عالم به صورتىخاص ظاهر مى گردد در ما ابتدا خواستن است كه آن راميل گوييم و ميل مفرط ارادت است و ارادت مفرط محبت و محبت مفرط عشق است .
در فاعلكل اين محبت به وجوب است كه عالم از حركت حبى پيدا شد: انى احببت ان اعرف فخلقتالخلق لكى اعرف و آن فآن هر چيز از حركت حبى پديد مى آمد فافهم .
فهو تعالى عاشق لذاته و معشوق لذاته (و هوالاول و الاخر و الظاهر و الباطن ) پس عشق است كه در همه سارى است بلكه دار هستى مملواز عشق است بلكه هستى يكسره عشق است و عشق است كه علت ايجاد و غايت ايجاد است .
آن يك فروغ رخ ساقى است كه در جام افتاده است كه اين همه تجليات از همان يكى است وفاعل بالتجلى و فاعل بالعشق را يك مآل است .
تبصره : (از حركت حبى و تجدد امثال و حركت جوهرى دانسته مى شود كه حركت حيات ووجود است و ما با حركت و نظام حركتيم ، اقرا وارقه )
موحد عارف گويد: موجودات عالم مطلقا اعم از مادى و روحانى همه از حركت پديد آمده اند واين حركت را حركت حبى نامد و آن را به واجب الوجود بالذات اسناد مى دهد .
معناى حركت حبى :
حركت حبى عارف عبارت از فاعليت به معنى ايجاد تدريجى و اظهاركمال است نه حركت به معناى تكامل
چنانكه در فصل سوم فن پنجم جواهر و اعراض اسفار فرمايد:
(الحركة عبارة عن الفاعليه اى الايجاد التدريجى او عن الوجود بعد العدم )
شيخ اكبر محيى الدين عربى طايى در فص موسوى فصوص الحكم فرمايد:
شيخ اكبر محيى الدين عربى طايى در فص موسوس فصوص الحكم فرمايد:
(ان الحركه ابدا انما هى حبيه و يحجب الناظر فيها باسباب اخر و ليست تلك و ذلكلان الاصل حركة العالم من العدم الذى كان ساكنا فيه الى الوجود و لذلكيقال ان الامر حركُة عن سكون فكانت الحركة التى هى وجود العالم حركة الحب و قد نبهرسول الله صلى اللّه عليه و آله على ذلك بقوله (كنت كنزا مخفيا لم اعرف فاحببت اناعرف ) فلو لا هذه المحبه ما ظهر العالم فى عينه فحركته من العدم الى الوجود حركة حبالموجد لذلك و لان العالم ايضا يحب شهود نفسه وجودا كما شهدها ثبوتا فكانتبكل وجه حركته من العدم الثبوتى الى الوجود العينى حركة حب من جانب الحق و جانبه فانالكمال محبوب لذاته ) (شرح فصوص ص 456 و 457)
ترجمه : (حركت ابدا و مطلقا وقوع نمى يابد مگر از محبت اگر چه در ظاهر حركت رابعضى از اقسام حركت طبيعى را اسباب ديگرى چون خوف و غضب و غير ذلك مى باشد لذاآن كه عالم به حقايق نيست تا بداند كه حركت مطلقا حبى است به نظر دوختن در اسبابظاهر از حقيقت كه حركت حبى است محجوب مى ماند و حركت را بدان اسباب ظاهر نسبت مى دهدو حال كه آن اسباب ، اسباب حقيقى حركت نيستند .
و حبى بودن هر حركتى از براى اين است كهاصل عالم از عدم به وجود است يعنى عدم اضافى كه وجود علمى عالم است و در آن وجودعلمى ساكن بود يعنى ثابت بود كه صورت علميه در ذات واجب به وجود احدى داشت و ازاعيان ثابته بوده است لذا اين طايفه عارفان مى گويند كه امر يعنى امر وجود حركت ازسكون است سكون يعنى ثبوت علمى عالم در ذات واجب به وجود احدى و حركت آن يعنىايجاد آن كه حركت عبارت از فاعليت و ايحاد تدريجى است پس حركتى كه آن وجود عالماست حركت حب است چنان كه رسول الله صلى اللّه عليه و آله فرموده است كه : (كنتكنزا)
پس اگر حركت حركت حبى ايجادى نبود عالم در وجود عينى خود ظاهر نمى شد.
پس حركت عالم از عدم يعنى از علم به وجود عينى حركت حب موجد يعنى حق تعالى استمروجود عالم را زيرا كه به وجود عالم كمالات ذات موجد كه حق سبحانه است و انواراسماء و صفاتش ظاهر نمى شود )
و نيز در اول فص محمدى فصوص الحكم گويد: (المحبه هىاصل الوجود) (ص 472) پس حركت حبى عارف به معنى ايجاد تدريجى به ذات واجبالوجود بالذات اختصاص دارد.
نكته : چنانچه از آن سوى سير حبى است سعى كن كه ترا نيز از اين سوى حبى باشد.
(قل ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين ) (الانعام / 165)
براى عبد سالك هيچ نهجى شيرين تر از سير حبى نيست (از رساله گشتى در حركت )
حركت حبى كه به معنى ايجاد تدريجى است در آن احتياج مطرح نيست و به تعبيرى حركتحبى اشتياقى است كه ظهور كمالات ذات واجب و انوار اسماء و صفاتش از اين حركت است .
خواجه حافظ گويد:
سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
|
ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود.
|
و به اين مفاد شمس مغربى نيز گويد:
ظهرو تو به من است و وجود من از تو
|
فلست تظهر لولاى لم اك لولاك
|
حركت تكاملى فرع بر احتياج است كه حركت استكمالى از نقص بهكمال بطور ايس بعد ايس و لبس فوق لبس است و اين حركت در سلسله طولى است و درلسان حكمت از آن به تغيرات طولى نيز تعبير مى شود كه گويند: تغيرات اگر لبسفوق لبس است استكمالى و در سلسله طولى است و ارگ خلع و لبس است انقلابات كون وفسادى است و در سلسله عرضى است ولى بنابر مبناى حركت جوهرى كون و فسادى درعالم طبيعت نيست هر چه هست حركت است فتدبر.
چمن : حركت حبى هم در قوس نزولى صادق است و هم در قوس صعودى ، لكن در قوسنزولى حركت حبى اشتياقى و ايجادى و تكميلى است و در قوس صعودى حركت حبىاستكمالى .
از آن جانب بود ايجاد و تكميل
|
وزين جانب بود هر لحظه تبديل
|
عارف كه مى گويد مبدا ما سوى الله تعالى حركت است و همه از حركت پديد آمده اند و آنرا حركت حبى ناميده است مراد همان حركت به معنى اظهاركمال و ايجاد تدريجى است .
هر كلمه اى در كتاب عالم مظهر و مرآت ذات واجب و كمالات اوست لذا ذات غيب الغيوبى واسماى حسنى و صفات عليايش به مظاهر و مرايا شناخته و ستوده مى شود.
از حركت حبى به حركت وجوديه و ايجاديه و نيز به نكاح سارى تعبير مى كنند كه حب وعشق منشا پيدايش همه است كه ظهور و اظهار حكم وحدت در عين كثرت است . (لاحول و لا قوة الا بالله ) (و ماتشاوون الا ان يشاء الله ) فتبصر.
در صحف عرفانى از حركت حبى و عشق به محبت ذاتى نيز تعبير شده است چنانچه شارحمحقق قيصرى در مقدمه در فصل دوم گويد:
(ثم المحبه الالهيه اقتضت ظهور الذات بكل منها على انفرادها متعينا فى حضرتهالعلميه ثم العينيه فحصل التكثر فيها) محبت ذاتى اقتضا مى كند كه ذات به هريك از صفات به لحاظ شئون فعلى آنها ظهور نمايد.
در فصل سوم از آن به حب ذاتى نام مى برد كه ماهيات اشياء كه صور كليه اسمائيهمتعينه در حضرت علميه اند به نحو تعين اولى از ذات الهى به فيض اقدس و تجلىاول بواسطه حب ذاتى ، فائض مى شوند و در شرح فص آدمى به تجلى حبى ذاتى درمعنى فيض اقدس تعبير كرده است .
جناب ابن تركه در تمهيد القواعد در پايانفصل 43 از آن به حركت ايجاد و سرايت حبيه نام برده است .
جناب صدر الدين قونوى در فصل نهم از فصول سابقه تمهيد جملى گويد:
(و منشا الاثر الالهى العالم الذى هو ينبوع الاثار هو باعث المحبه الالهيه الظاهرةالحكم فى الوجود المقترن باعيان الممكنات )
منشاء اثر الهى براى ايجاد باعث محبت الهى است كه اين محبت الهى در وجود عام (يعنىصادر اول ) حكمش ظاهر است و با اعيان ممكنات همراه است .
جناب ابن فنارى در شرح گويد كه اين محبت الهيه از حديث شريف قدسى (فاحببت اناعرف ) مستفاد است و اين محبت الهى كمال جلاء و استجلاء است يعنى حبكمال جلاء و استيجلاء باعث توجه ايجادى حق تعالى است .
سپس در ادامه مى فرمايد:
(و اما بعث محبتهما (اى كمال الجلاء و الاستجلاء) و كونهما محبوبا فبناء على ما ذكرفيه ايضا ان الحق تعالى لما علم كل شى ء من عين علمه بذاته نظر بعلمه الذى هو نورهفى حضرة غيب ذاته نظر تنزه فى الكمال الوجودى الذاتى المطلق الذى ...)
حضرت امام سيد الساجدين زين العابدين عليه السلام در بند چهارم دعاىاول صحيفه مى فرمايد:
(ثم سلك بهم طريق ارادته و بعثهم فىسبيل محبه لا يملكون تاخيرا عما ثد مهم اليه ) خداوند به قدرت خويش موجودات رااز عدم ايجاد فرمود آنگاه در راهى كه خود خواست آنها را سالك گردانيده و در طريف محبتخويش برانگيخت كه جناب علامه شعرانى رحمة الله در تعليقه بر آن فرمود: اشاره بهحركت جوهرى است چه اينكه اشاره به تجدد امثال و بخصوص حركت حبى نيز مى تواندباشد.
جناب عراقى در لمعه هيجدهم گويد:
عاشق با بود نابود (تعين علمى ) آرميده بود و در خلوتخانه شهود آسوده ، هنوز روىمعشوق نديده كه نغمه - كن - او را خواب عدم برانگيخت از سماع آن نغمه او را وجدى ظاهرگشت از آن وجد وجودى يافت ذوق آن نغمه در سرش افتاد عشق شورى درنهاد ما نهاد.
عشق مستولى شد سكون ظاهر و باطن را به تزانه (ان المحب لمن يهواه زوار) روان بهرقص و حركت در آوردن تا ابد الابدين نه آن نغمه منقضى شود و نه آن رقص منقرض چهمطلوب نامتناهى است اينجا زمزمه عاشق همه اين گويد كه :
تا چشم باز كردم نور رخ تو ديدم
|
تا گوش برگشادم آواز تو شنيدم
|
پس عاشق دايم در رقص و حركت مشغول است اگر چه به صورت ساكن نمايد (وترىالجبال تحسبها جامدة و هى تمرمر السحاب ) خود چگونه ساكن تواند بود؟ كه هرذره از ذرات كاينات را محرك اوست چه هر ذره كلمه است و هر كلمه را اسمى و هر اسمى رازبانى ديگر است و هر زبانى را قول ديگر و هر قولى را از محب سمعى ، چون نيكبشنوى قايل و ماسع را يكى يابى كه : (السماع طير يطير من الحق الى الحق )