جناب شيخ اكبر در فص ابراهيمى گويد بعضى از حكماء و ابا حامد ادعا كردند كه بدونتوجه به عالم به شناخت خداوند تعالى نائل آمده اند و حالى كه سخن نارواست جنابقيصرى در شرح گويد مراد از بعض حكماء ابوعلى و اتباع وى يعنى امام غزالى وابوعلى و تابعنى شان است اينان (ادعوا ان الله يعرف من غير نظر الى العالم وانهم يستدلون بالموثر على الاثر و هو اعلى مرتبه مناستدلال بالاثر على الموثر)
آنگاه جناب شيخ اكبرگويد:
(نعم تعرف ذات قديمه ازليه لا تعرف انها اله حتى يعرف المالوه فهوالدليل عليه ) در شرح آن آمده است : (اى اذا امعن النظر صاحب الفطانه و الذهن المستقيمفى نفس الوجود يمكن ان يعرف ان ذاته قديمه ازليه واجبه هى لها بذاتها لا بحسبالاستدلال بل يوجد ان ان الامر على ما هو عليه علىسبيل الذوق ثم يتمكن من التنبيه لغيره ايضا ليجد هو ايضا كذلك اما المعرفه باننها الهصاحب اسماء و صفات فلا يمكن حتى ينظر الى العالمفيستدل بالعبوديه على المعبوديه و بالمربوبيه على الربوبيه فالعالم هوالدليل على الاله من حيث انه اله لذلك قيل انه ماخوذ من العلامه و هىالدليل )
شيخ اكبر در متن گويد:
(ثم بعد هذا فى ثانى الحال يعطيك الكشف ان الحق نفسه كان عينالدليل على نفسه و على الوهيته هذا كشف مقام الجمع ) قيصرى در شرح گويد: (اى بعدمعرفه الاله بالمالوه و معرفه الذات القديمه الازليه صاحب المرتبه الالهيه و التوجهاليه توجها تاما تنفتح عين بصيرتك فيكشف لك ان الحق هوالدليل على نفسه بتجليه الذاتى لافاضه اعيان بالفيض الاقدس و هوالدليل على الوهيته بالتجلى الاسمائى و الصفاتى لحقايقنا لا غيره المسمى بالعالم وبهذا المعنى قال رسول الله صلى اللّه عليه و آله حينسئل بما عرفت الله تعالى قال بالله عرفت الاشياء)
جناب حاجى گويد: (فرض كن خودت را كه با همين بنيه و حواس و مشاعر و ظاهر و باطنكه هستى ، يكبارگى آفريده شده اى و چشم به سوى نظام هستى كه خودت هم از جمله آنمى باشى گشودى در آن حال يكپارچه حيرت اندر حيرت محو تماشاى صورت زيباىآراسته اين حقيقتى و دهشت زده مات قد و قامت موزون آنى نه از دور وتسلسل خبر دارى و نه از امكان و حدوث و نه از تشكيك و تباين و نه از اصطلاحات ديگركلامى و فلسفى و عرفانى ، و نه از الفاظ وجود حق و واقع و نفس الامر و نظائر آنها دراين حال فقط صحو معلوم است كه با جمال بيچونش در آرايى مى كند اين واقعيت محض استكه اباى از قبول عدم دارد و اگر خواستى بگو: اثبات واجب به برهان صديقين است وايمان موقنين است ، اقرا و ارق .
چون در هستى صرف و وجود محض كه متن واقع است نظر كنى بديده بصيرت دريابى كهحقيقت وجود قائم بذات خود و حق محض است و جز او نيست و آنچه را كه جز او خوانى و دانىدر حقيقت همه باطل الذاتند و سپس از سير در اين حقيقت به اطوار و شؤ ون جمالى و جلالىآن پى مى برى كه اين سلطان را بايد اين چنين عبيد و آن چنان اسماء و صفات و اين چنينافعال و آثار و آنچنان دار و امر و نهى باشد كه :
گر دليلت بايد از وى رو متاب
|
در ديوان حضرتش آمده است :
و ديگرى گفته است :
حق را به خلق هر كه شناسد نه عارف است
|
حق را بحق شناس كه عارف چنين است
|
عارف به حق برهان صديقين واصل مى گردد سپس از مشاهده حق محض و وجود بحث بهبرهان لم ، سير در اطوار شئونى او مى نمايد كه در چشم يكتا بينى شان تعبير به علتو معلول را خالى از تسامح نمى دانند. و در حقيقت لسان حالشان اين است كه (او لميكف بربك انه على كل شى ء شهيد) و (متى غبت تحتاج الىيدل عليك )
كى رفته اى ز دل كه تمنا كنم ترا
|
كى بوده اى نهفته كه پيدا كنم ترا
|
غيبت نكرده اى كه شوم طالب حضور
|
پنهان نگشته اى كه هويدا كنم ترا
|
با صد هزار جلوه برون آمدى كه من
|
با صد هزار ديده تماشا كنم ترا
|
و چون علة العلل خود معرف و مبين كل است غير او معرف حقيقى او نخواهد بود زيرا كه ظلمتدليل نور نمى گردد و ظل معرف حرور نشود.
علاوه اين كه غيرتش غير در جهان نگذاشت پس چون او را شناختى هم او را شناختى و هم غيراو را، غيرى كه همه شئون ذات و مظاهر اسماء حسنى و مجالى صفات عليايش هستند و همه ازاو منفطرند.
و در اين مقام شهود مى بينى كه جز او همه هالك و فانى اند(كل شى ء هالك الا وجهه )
از ملت ابراهيم خليل باش و به آفلان دل مبند (و لا احب الافلين ) گو و ذات او متوجهساز كه خود جدولى از بحر بيكران وجودى و بگو: (انى وجهت وجهى للذى فطرالسموات و الارض ) و پيوسته ديه برجمال دل آراى او بدار.
در توقيع مباركه صادر از ناحيه مقدسه آمده است كه : لا فرق بينك و بينها الا انهمعبادك و خلقك .
حق سبحانه را ساترى نبود، زيرا كه يا موجود است يا معدوم ، معدوم كه معدوم است ، وموجود كه مظاهر و شئون و اطوار يك حقيقت است ، و شى ء ساتر خود نمى باشد و نتواندبود. پس او آشكار است و اوست و جز او نيست . يا هو يا من لا هو الا هو (لطيفه153 مآثر آثار ج 2.)
98 - چو انسان است پيدا و نهانى
|
دگر بار بحث غذا و مغتذى مطرح مى شود كه بر اساس سنخيت بين غذا و مغتذى ، انسانداراى دو مرتبه ظاهر و باطن است و مطابق هر مرتبه اى وى را دهان خاص است كه بدان ازغذاى متناسب با آن برخوردار است .
99- گر اين پنهان و پيدا را يك اسم است
|
طلسمى هست كو را جان و جسم است
|
مراد از اين طلسم انسان ، كه موجود بوالعجب نظام هستى است او را مراتب از فرش تافوق عرش است . و مرتبه نازله وى را جسم تشكيل مى دهد كه داراى اطوار و شئون غيرمتناهى است ؛ چه اينكه مرتبه عاليه او را جان و قلب نامند در تطورات اشتداد جوهرىوجودى است .
انسان با همه درجات وجوديش از يك هويت بودن بدر نمى رود كه (ماجعل الله لرجل من قلبين فى جوفه ) بلكه حقيقت واحده ذات مراتب است ؛ بلكه حقيقتشخصى ذات مظاهر است كه وى را به لحاظ ظهوراتش اسماء و صفاتى است .
100 - طلسمى باشد از سر الهى
|
انسان را در قوس صعود مقام لايقفى است ؛ لذا داراى مقام وحدت حقه حقيقيه است و چون ازواحد حقيقى بيش از يكى صادر نمى شود كه (الواحد لا يصدر منه الا الواحد) لذا ازوحدت حقه حقيقيه ، وحدت حقه ظليه صادر مى گردد كهمثل اوست (عبدى اطعنى حتى اجعلك مثلى ) و اينمثل را در عالم مثلى و عديلى نباشد كه (ليس كمثله شى ء) است يعنىمثل مثل او را چيزى همانند نباشد لذا در كارگاه نظام هستى و كلمات دار وجود، همسنگ باانسان يافت نشود.
همانگونه كه حق را در الوهيت كفو نباشد و شريك براى آن نتوان يافت ،مثل وى را در عبوديت و مظهريت كفو نباشد كه (و لم يكن له كفوا احد)
او را در ذات و صفات و افعال به وزان ذات و صفات وافعال الهى يابى كه در مظهريت ذات و صفات وافعال (وحده وحده وحده ) است همانگونه كه حق تعالى (بسيط الحقيقهكل الاشياء) است ؛ او نيز در رقيقت آن حقيقت (بسيط الظليهكل الاشياء) است .
101 - بلى اين اسم را جسمى و جانى است
|
كه هر يك را غذايى و دهانى است
|
غذا و دهان خاص براى هر يكى ، به مبناى رصين سنخيت و مشابهت .
102 - دهان و گوش ما هر يك دهان است
|
كه آن بهر تن و اين بهر جانست
|
به منزله شرح و تفسير بيت قبلى است كه در بيان دهان هر يك از جسم و جان است كه از آنبه دهان ظاهر و باطن نيز ياد گردد.
در كلمه 51 صد كلمه آمده است :
آن كه در رشد خود دقت كند، مى بيند كه او را دو گونه غذا بايد:
غذايى كه مايه پرورش تن اوست و غذايى كه مايه پرورش روان اوست و هر يك را دهانىخاص است دهان آن ، دهان اين گوش نه از غذاى تن روان پرورش مى يابد و فربه مىشود و نه از غذاى ، روان تن .
آن كه گفته است :
جانور فربه شود از راه نوش
|
مراد وى همان دهان جان است ، كه گوش مى باشد.
103 - بداند آنكه در علم است راسخ
|
اصل سنخيت يك اصل استوار و پايدار است ؛ همانند سنخيت بين علت ومعلول ، سنخيت بين آكل و ماكول ، سنخيت بين ماده و صورت طبيعى بين ماده عقلى و صورعقلى بين علم و حيات نفس ، بين عمل و صورت آن ، بين ملكات نفسانى و صور، آنها و نيزسنخيت بين علم و گيرنده و دهنده آن ، بين ظرف و مظروف ، بين نشاه اولى و اخرى ، بينرائى و مرئى ، بين مدرك و مدرك و نيز بين غذا و مغتذى .
سنخيت بين غذا و مغتذى عامل آن است كه طالب لقاء الله گويد:
گر مخير بكنندم به قيامت كه چه خواهى
|
دوست ما را و همه جنت و فردوس شما را
|
علم و آگاهى به سر سنخيت و مناسبت ، جدا مشكل است مگر براى كسى كه قلب وى بهانوار معارف قرآنيه متنور باشد، و با حقايق فرقانى شرح صدر پيدا نمايد (ذلكفضل الله يوتيه من يشاء).
سير در روايات معراجيه و برزخيه و مناميه ، و تدبر در صحف اصليه در تعبير مناماتهمانند تعطير الانام فى تعبير المنام جناب عبد الغنى نابلسى ، و ارتقاء به حضورملكوتى و عروج به صعود برزخى از چيزهايى است كه درنيل بدين مرصد اعلى ، كمك يار خوبى است .
در كلمه 24 صد كلمه آمده : (آن كه غذا را مسانخ مغتذى نيابد هرزه خوار مى گردد و هرزهخوار هرزه گو و هرزه كار مى شود.
چون بين غذا و مغتذى بايد سنخيت باشد، غذاى بدن مادى و از جنس اوست و غذاى روحمعنوى و از سنخ اوست اگر دبن گرسنه باشد باتحصيل مطالب بلند علمى سير نمى شود.
بدن نان و آب مى خواهد او غذا از جنس خودش تقاضا مى كند و به سير شدن بدن ، جانسير نمى گردد؛ جان علوم و معارف طلب مى كند.
104 - تبارك حسن تدبير الهى
|
حسن تدبير و لطف تقدير الهى بدين گونه است كه :
105 - همه لذات حيوانى زمانى است
|
به همراه زمان آنى و فانى است
|
لذات به اقسام حسى و خيالى و فوق حسى يعنى عقلى تقسيم مى گردد.
لذات حسيه همانند التذاذ به طعام و شراب و نكاح و اصوات طيبه و نغمات و ملموساتاست ؛ كه همه اين لذات در بستر زمان تحقق مى يابد كه لذات فنا پذيرند. مثلا غذاىلذيذى را ميل مى كند و از آن محدود مى برد آنهم در زمان محدود چه اينكه از بوى خوش نيزدر زمان محدودى حظى نصيب شخص مى گردد و بهترين لذت ظاهرى حسى و خيالى براىموجودات در اين نشئه همان لذت نكاح است كه همپاى تصرم زمانى متصرم است .
لذات حيوانى عبارت از همين لذتهاى حسى و خيالى كه براى انسان به عنوان معد براىلذات انسانى و عقلانى اند.
106 - ولى از بهر عقلانى بكارند
|
لذت حسى حيوانى معد براى لذات عقلى اند، آنكه در انسان به عنوان لذات پايدار استهمان لذات عقلانى است .
لذت عقليه همان التذاذ به علوم و معارف و انس بالله تعالى و به آنچه كه موجب تقرببه حضرت حق است كه انسان با حفظ عنوان انسانى به اين لذات حيات انسانى دارد.
در هزار و يك نكته فرمود: (سعى كن مظهر اين مقام (هو يطعم و لا يطعم )
باشى تا تشبه به حق جل و على پيدا كنى كه لذت احتماء و اينحال به مراتب از لذت اكل و شرب حيوانى برتر و بالاتر است .
از شكم پروران سرمشق مگير بلكه (ذرهم ياكلوا و يتمتعوا ويلههمالامل فسوف يعلمون ) (الحجر / 4) و چون كمتر خورى كمتر خوابى و متخلق به اينخلق الهى گردى كه (لا تاخذه سنه و لا نوم ) (آية الكرسى ) و به ملائكه تشبه پيداكنى كه طعامهم التسبيح و شرابهم التقدييس ).
در نكته 444 فرمود: (لذت عارفان به مطالهجمال حق است ).
احتماء يعنى پرهيز كردن ، خويش را از چيزى نگاهداشتن .
107 - زمان از رحمت پروردگار است
|
اگر گفته شد كه لذت حيوانى به همراه زمان آنى و فانى است نه بدان جهت باشد كهزمان مورد سرزنش قرار گيرد بلكه يكى از رحمت هاى الهى زمان است ، منتهى انسان كه درمهد زمان بسر مى برد بايد كارى كند كه پايدار بماند. جناب ملاى رو مى گويد:
روزها گر رفت گورو باك نيست
|
تو بمان اى آنكه چون تو پاك نيست
|
كسب پايدار زمانى يعنى انسان همان علوم و معارف است كه غذاى جان اوست . و انسان بماهو انسان يعنى علم و دانش
پس سخن از سرزنش زمان نيست همان چون اگر زمان و زمانى در بستر زمان نباشد زندگىانسان معنى نخواهد داشت لذا فرمود:
108 - نباشد ار زمان و ار زمانى
|
بلكه زمان يكى از موجودات نظام كيانى است كه وجودش در موطن خود ضرورت دارد وبرداشتنى نيست كه لازمه آن تجافى در نظام هستىمحال است لذا فرمود:
109 - زمان اندر نظام آفرينش
|
وجودى واجب است درگاه بينش
|
بديهى است كه وجوب وجود زمان ، همانند وجوب ديگر موجودات امكانى ازعقل اول تا هيولاى اولى ، وجوب بالغير است زيرا كه وجوب ذاتى از اسماء مستاثر الهىاست كه احدى را بدان راه نيست از دير باز تاحال مسئله زمان و اصل وجود آن ، و ماهيت و حقيقت زمان در فلسفه اسلامى و غير آن مطرح بود.جناب شيخ رئيس آراء در باب زمان ، تا زمان خودش را در شفانقل كرده است و بعد از وى نيز آراء ديگرى وارد عرصه تحقيقات علمى گرديد.
آراء و عقائد در باب زمان :
عده اى آن را يك امر غير موجود و موهوم پنداشته اند كه ادله آنها مورد نقض قرار گرفت .
قائلين به وجود زمان در خارج ، گروهى آن را جوهر و عده اى آن را عرض دانسته اند وقائلين به جوهر بعضى آن را جوهر جسمانى يعنى فلك اطلس دانسته و عده اى ديگرقائل به جوهر مجرد آنند و مراد از وقوع اشياء در زمان را نسبتى مى دانند كه اشياء با آنجوهر مجرد دارند.
گروهى آن را واجب الوجود دانسته اند و با روايت (لا تسبو الدهر فان الدهر هو الله )روزگار را سب نكنيد زيرا دهر همان الله است . موافق دانسته اند.
از زمان ارسطو حرفى مطرح شد كه زمان مقدار حركت است كه نه جوهر مادى است و نهجوهر مجرد و نه عرض غير قار و نه خود حركت ، بلكه مقدار حركت ، بلكه مقدار حركت استاين كلام مورد قبول حكماى اسلامى واقع شد با اين تفاوت كه ارسطو و بوعلى زمان رامقدار حركت وضعى فلك اعلى به دور خود مى دانستند ولى جناب صدر المتالهين زمان رامقدار حركت جوهرى مى داند.
براى اثبات وجود زمان ادله اى اقامه شد كه جناب آخوند در اسفار آن ادله رانقل و بررسى كرده است بيان ديگر آنكه زمان در نشئه طبيعت را اصلى مفارق است كه دهرنام دارد كه دهر روح زمان است و نسبت دهر به زمان نسبت روح به جسد است چنانكه نسبت دهربه سرمد پس سرمد روح دهر است و دهر روح زمان و خطاب به زمان از زباناهل بيت عصمت عليهم السلام به لحاظ خطاب بهاصل و مبدا زمان بوده است كه از مفارقات نوريه و از دار آخرت است .
به هر حال زمان را چه جوهر مادى بدانيم و يا جوهر مجرد و يا عرض غير قار و يا خودحركت و چه مقدار حركت وجود او همانند وجود ديگر ممكنات واجب بالغير است و برداشتنىنيست .
لذا در بيت بعدى فرمود:
110 - چو عقل اول است در صنع هستى
|
مصراع دوم اشاره به قاعده امكان اشرف در قوس نزولى است كهتنزل از مرتبه عاليه وجود تا به انزل مراتب وجود يعنى هيولىاول است يعنى موجودات در سير نزولى از عالم امر شروع شده و به عالم خلق به پايانمى رسند و سپس حول مبدا از عالم خلق بسوى عالم امر صعود مى كنند.
پس در قوس نزول ، اگر از مراتب عاليه تنزل نمايى و تا بهانزل آن ، مى بينى كه زمان نيز در سلسله امكان اشرف ، همانندعقل اول وجودش ضرورى است و بر اساس استحاله طفره و تجافى ، وجود زمان برداشتىنيست بحث امكان اشرف و اخس در باب سيزدهم مطرح شده است اگر خواستى مراجعه كن .
111 - اگر غفلت نباشد در ميانه
|
بهشت است اين زمانى و زمانه
|
112 - تعالو را شنو از حق تعالى
|
انسان در قوس نزول از بالاترين مرتبه وجودىتنزل نموده و با فرود آمدن از عوالم و مراتب وجودى به نازلترين مرتبه آننزول اجلال كرده است ؛ و در قوس صعود از اين مرتبه نازله بسوى مراتب عاليه امكانىدر حال تكامل و ترقى است لذا براى معارج انسان ، مدارج قرآن تحقق يافت و وى را براىدعوت به عالم ماوراء طبيعت با نداى تعالوا (بالا بيائيد) صدا زده اند كه :
چون گفته شد كه انسان را لذات عقلانى است ؛ او را براى لذت انسانى به سوى قرآنكريم دعوت نموده اند كه (القرآن مادبه الله ) كه قران سفره خاص و رحمت رحيميهالهى و وقف خاص انسان است و قرآن حبل الله است كه انسان را، اين ريسمان آويخته الهى ،از نشئه طبيعت تا به صادر اول ارتقاء وجودى مى دهد.
114 - بود اين سفره اش بى هيچ وسواس
|
(ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين )
115 - قلم را اهتزارى در مزيد است
|
كه اندر وصف قرآن مجيد است
|
اهتزاز مصدر است و به معنى جنبيدن و تكان خوردن چيزى در جاى خود،مثل تكان خوردن بيرق و شاخه درخت درخشيدن ستاره است .
اين بيت به منزله واسطه ربط بين باب چهارم و باب پنجم است كه در مورد قرآن مجيدسخن به ميان آمده است و اين ابواب مطابق با حال حضرت مولى در حين سرودن دفتردل تنظيم مى يافت نه اينكه از قبل پيش بينى شده باشد.
فدلكه باب چهارم :
1 - حب بقاء به عنوان يك امر حكيم الهى در همه موجودات نهفته است .
2 - حركت حبى و علت پيدايش جهان
3 - سريان حب و عشق در همه موجودات عالم .
4 - غذا و مغتذى دال بر حب بقاء است .
5 - غذاى همه موجودات ، رزق وجود است .
6 - نور وجود رحمت رحمانيه الهى براى همه است .
7 - غذاى خاص انسان رحمت رحيميه است .
8 - تخلل غذا در مغتذى و مقام خلت و سدنه بودن غذا براى اسم باقى .
9 - مذموم بودن بخل در سر سفره الهى .
10 - دفتر دل با وسعت رحمت الهى گشوده مى گردد لذا تحجر رحمت خداوند ناصواب است.
11 - علم رسمى حجابى و علم نورى قذفى .
12 - مقام حضور و بركات آن .
13 - توحيد فطرى (فاطر و منفطر) و برهان حب ابراهيمى در قرآن
14 -شهود در توحيد فطرى و وصول به برهان صديقين .
15 - مراتب ظاهر و باطن و نهان و آشكار انسان و غذا و دهان خاص هر يك از آنها.
16 - سنخيت بين غذا و مغتذى .
17 - لذات حيوانى و لذات عقلانى .
18 - زمان و جايگاه آن در نظام تكوين .
19 - دعوت انسان به سوى سفره خاص يعنى قرآن كريم .
20 - ربط بين باب چهارم و باب پنجم .
چون باب چهارم حول محور حب بقاء بود و بحث غذا و مغتذى مطرح گرديد زيرا كه غذاموجب بقاى مغتذى است ؛ و غذاى انسان نيز علوم و معارف قرآنى است ، لذا وى را با دعوتبه سفره رحمت رحيميه نداى تعالوا داده اند تا به محضر قرآن بار بايد تا قرآن كهغذاى اوست در او تخلل يابد لذا از باب چهارم به باب پنجم ارتقا مى يابد تا دربارهقرآن مطالبى عرشى عرضه گردد.
باب پنجم : هو الجامع : شرح باب پنجمدفتر دل :
اين باب حاوى چهل و سه بيت شعر حكمى و عرفانى است كه سر لوحه آن را دفتردل قرآن تزيين نموده است :
1 - به بسم الله الرحمن الرحيم است
|
در شرح باب سوم گفته آمد كه همه حقايق كتاب تكوينى و تدوينى از بسم الله الرحمنالرحيم تجلى نموده است ؛ چه اينكه تابلوى قرآن كريم نيز بسم الله قرار گرفتهاست .
2 - بحق ميگويمت اى يار مقبل
|
مقبل رو آورنده و خوشبخت را گويند.
3 - ز ما صدها هزاران دفتر دل
|
به يك حرفش نمى باشد معادل
|
مراتب دفتر دل به مراتب دل است از دل آحاد رعيت گرفته تادل انسان كامل كه صاحب كشف اتم است . لذا در بيت بعدى آمده است :
4 - بود هر دفتر دل در حد دل
|
هبات و منح به مقدار قابليات قوابل است كه (العطيات بقدر القابليات ) قولهسبحانه : انزل من السماء ماء فسالت او ديه بقدرها
مراد از (ازين دل ) دل صاحب دفتر دل است كه با كسب از حقايق قرآن كريم ، و لطائفنورانى كلمات سفراى الهى و اولياى حق ، توانست بدان جايگاه رفيع صعود وجودىنمايد كه در ابيات تبرى حضرتش آمده است كه :
آنچه كه وسه ياد بايرم باينه
|
حرف زيادى و قيل و قاله كورمه
|
آنچه مى بايست ياد مى گرفتم گرفته ام ؛ حرف زيادى وقيل و قال را مى خواهم چه كنم و از همين قلب مبارك است كه تجليات بسم الله به شئوننوزده گانه خود را نشان داده است .