بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی, صمدى آملى   مناسب چاپ   خروجی Word ( برگشت به لیست  )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     AMOLI001 -
     AMOLI002 -
     AMOLI003 -
     AMOLI004 -
     AMOLI005 -
     AMOLI006 -
     AMOLI007 -
     AMOLI008 -
     AMOLI009 -
     AMOLI010 -
     AMOLI011 -
     AMOLI012 -
     AMOLI013 -
     AMOLI014 -
     AMOLI015 -
     AMOLI016 -
     AMOLI017 -
     AMOLI018 -
     AMOLI019 -
     AMOLI020 -
     AMOLI021 -
     AMOLI022 -
     AMOLI023 -
     AMOLI024 -
     AMOLI025 -
     AMOLI026 -
     AMOLI027 -
     AMOLI028 -
     AMOLI029 -
     AMOLI030 -
     AMOLI031 -
     FOOTNT01 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

باب هفدهم :

1- به بسم الله الرحمن الرحيم است
كنوزى كان الف و لام و ميم است
2- به چندين سوره قران انور
حروفى را همى بينى مصدر
3- حروفند ز آيات رموزند
اشاراتى به اسرار و كنوزند
4- مكرر را چو بنمايى به يك سو
على صراط حق نمكه
5- سخنها گفته شد بسيار پر مغز
بحل يك بيك اين احرف نغز
6- مرا ميدان بحث اينجا وسيع است
كه در اين صنعتم صنيع است
7- وليكن هر مقالى را مقامى است
سخن از ليلة القدر و امامى است
8- در اتبت يا در ابجد يا در اهطم
الف اول بود و الله اعلم
9- در ادوار يكايك از دواير
الف در اول است و هم آخر
10- دواير را نه حد است و نه عنايت
شنو از جفر جامع اين حكايت
11- كه دور ابجديش بيكرانست
چو اين دور دور ديگرانست
12- به هر دورى كه ميخواهى كنى طى
بر آن دورت تسلسل هست در پى
13- على اندر غزا بودى ندايش
حروف منفصل اندر دعايش
14- ندا ميكرد به كهيعص
به حمعسق آن قطب عباد
15- الف و لام و ميم در صدر فرقان
اشارت دارد اندر جمع قرآن
16- چه قران تا شود فرقان تفضيل
كه از انزالش آيد تا به تنزيل
17- بسمع صدر ختمى از ره دور
حروف منفصل مى گشت منظور
18- چو عجز از حمل اين قول ثقيل است
الف الله و لامش جبرئيل است
19- محمد را بود ميمش اشارت
الف و لام و ميم اندر عبارت
20- مقام جبرئيل روح الامين است
رسول وحى رب العالمين است
21- نزول وحى را بر قلب عالم
رساند او ز آدم تا به خاتم
22- همى ترسم كه از تعبير كثرت
سه واحد در عدد دانى بصورت
23- يكى اين و يكى آن و دگر آن
تعالى الله از توحيد نادان
24- اگر چه بحث آن در پيش دارم
ولى از فهم آن تشويش دارم
25- خزائن را كه از احصا فزون است
شنيدى آنكه بين كاف و نون است
26- بود اين كاف و نون امر الهى
كه اندر كن بود هر كه چه خواهى
27- ز كن بشنيده اى مشتى زخروار
بيا بشنو ز كن حرفى دگر بار
28- دگر سرى كه اندر اين سخن هست
حسن گويد كه بس شيرين و من هست
29- خزائن از زمان و دهر و سرمد
همه جمعند در جبرئيل و احمد
30- ميان كاف و نون در دور اتبت
نهفته لام و ميم مقرون و منبت
31- بدور ابجدى هم اينچنين است
كه با اتبت در اين معنى قرين است
32- سفر بنمازتد و نيش به تكوين
كه تكوين را بيابى اصل تدوين
33- بدانى پس خزائن لام و ميم است
ز بسم الله الرحمن الرحيم است
34- كه عين كنت كنزا آنجنابست
دهن بندم كه خاموشى صوابست
35- بوضع جعفر جامع گاه تكبير
بيابى وصف احمد را به تكثير
36- كه امدح هست و مادح هست و حامد
كه حماد است و مداح محامد
37- چو قران وفق اسم جامع آمد
ترا پس عين جفر جامع آمد
38- كه جفر جامع قاموس الهى است
كه قرانست و ناموس الهى است
39- مر اين قاموس ناموس الهى
محمد را بود آنسان كه خواهى
40- چه ميپرسى ز وسع عالم دل
چه روييده است از اين آب و از گل
41- مقام قلب عقل مستفاد است
اگر چه دائما در ازدياد است
42- بلى قلب است و در تقليب بايد
به هردم مظهر اسمى در ايد
43- چه پندارى ز قلبى كو فوادات
كه اندر اوح عقل مستفادات
44- مقام قلب را نشناختى تو
كه خود رااينچنين در باخيت تو
45- بود اورق منشور الهى
بداند سبر اشيا را كماهى
46- نه تنها واقف اسرار اسماات
كه هم اندر تصرف جان اشيااست
47- ز قران و ز آيتهاى قدرش
ببين اين خاك زاد و شرح صدرش
48- تبارك صنع صورت آفرينى
چه صورت ساخت از ماء مهينى
49- ازين حبر كه رويانيد از گل
در او قران شود يكباره نازل
50- تبرك از حديث ليلة القدر
بجويم تا گشايد مر ترا صدر
51- حديثى كان ترا آب حياتست
برايت نقل آن نقل اينجا براتست
52- به تفسير فرات كوفى ايدوست
نظر كن تا در آرى مغز از پوست
53- امام صادق آن قران ناطق
يكى تفسير همچون صبح صادق
54- بفرموده است و بشنو اى دل آگاه
كه ليله فاطمه است و قدر الله
55- چو عرفانش بحق كرديد حاصل
به ادراك شب قدر يد نائل
56- دگر اين شهر نى ظرف زمان است
كه مومن رمزى از معنى آنست
57- ملايك آن گروه مومنين اند
كه اسرار الهى را امين اند
58- مر آنان را بود روح مويد
كه باشد مالك علم محمد
59-مرا و روح كه روح قدسى است
جناب فاطمه حوراى انسى است
60- بود آن ليلة پر ارج و پر اجر
سلام هى حتى مطلع الفجر
61- بود اين مطلع الفجر محمد
ظهور قائم ال محمد
62- در اين مشهد سخن بسيار دارم
وليكن وحشت از گفتار دارم
63- كه حلق اكثر افراد تنگ است
نه ما را با چنين افراد جنگ است
64- بجنگم با خودم از مرد جنگم
كه از نفس پليدم گيج و منگم
65- چرا با ديگرى باشد حرابم
كه من از دست خود اندر عذابم
66- چه در من آتشى در اشتعال است
كه دوزخ را ز رويش انفعال است
67- مرا عقل و مرا نفس بد ايين
گهى آن ميكشد گاهى برد اين
68- بسى از خويشتن تشويش دارم
همه از نفلس كافر كيش دارم
69- اگر جنگيد مى با نفس كافر
كجا اين وحشتم بودى بخاطر
70- چنان در حسرتم كز اخگر دل
همى ترسم كه سوزد دفتر دل
71- رسيده كشتى عمرم بساحل
نميدانم از اين عمرم چه حاصل
72 مرا پنجاه و پنج است عمبر بيگنج
تو گيرش پنجهزار و پانصد و پنج
73- كه كركس سال عمرش ار هزار است
وليكن عاقبت منرد از خوار است
74- چه انسان خواهد از طول زمانى
گرش بى بهره باشد زندگانى
75- چو غافل بگذراند روزگارش
چه يكسال و چه صد سال و هزارش
76- و گر آنى ز خود گرديد فانى
به كف آورده عمر جاودانى
77- وليكن باز بار مزو اشارت
بيارم اندكى را در عبارت
78- نزول يازده قران ناطق
در ان يك ليلة القدر است صادق
79- وجود اندر نزول و در صعودش
بترتيب است در غيب و شهودش
80- در اين معنى چه جاى قيل و قال است
كه طفره مطلقا امر محال است
81- توانى نيز از مكان اشرف
نمايى سير از اقوى به اضعف
82- به امكان اخس بر عكس بالا
نمايى سير از اضعف به اقوى
83- لذا آنرا كه بينى در رقيقت
بيابى كاملش را در حقيقت
84- نظر كن نشات اينجا چگونه
از آن نشات همى باشد نمونه
85- شنو در واقعه از حق تعالى
لقد علمتم النشاة الاولى
86- اگر عارف بود مرد تمامى
تواند خود به هر حد و مقامى
87- بباطن بنگرد از صقع ظاهر
ز اول پى برد تا عمق آخر
88- محاكاتى كه اندر اصل و فرع است
بسان زارع و مزروع و زرع است
89- بيا بر خوان تو نحن الزارعون را
بيابى زارع بى چند و چون را
90- كه بر شاكلت خود هست عامل
چه كل يعمل را اوست قائل
91- نزول اندر قيود است و حدود است
صعود اندر ظهور است و شهود است
92- خروج صاعد از ظلمت بنور است
كه يوم است و هميشه در ظهور است
93- چو صاعد دمبدم اندر خروج است
پس او ايام در حال عروج است
94- چو عكس صاعد آمد سير نازل
ليالى خوانيش اندر منازل
95- نگر اندر كتاب آسمانى
به حم سجده تا سرش بدانى
96- عروج امر با يوم است و آن يوم
بود الف سنه مقدارش اى قوم
97- ز الف هم مى باش عارج
به خمسين الف كه سنه معارج
98- ولى اين روزه خود روز خدايى است
نه هر روزى بدين حد نهايى است
99- نه هر يومى ز ايام الهى است
چه آن پيدايى اشيا ماهى است
100- شب اينجا نمودى از حدود است
بسى شبها كه در طول وجود است
101- ليالى اندر اينجا همچو اشباح
ليالى اندر آنجا همچو ارواح
102- بدان بر اين نمط ايام و اشهر
كه ميايد پديد از ماه و از خور
103- چنانكه روز مزى از ظهور است
ظهور است هر كجا مصباح نور است
104- شب قدر اندر اين نشاه نمودى
بود از ليلة القدر صعودى
105- چو ظلى روز اينجا روزها را است
كه يوم الله يوم القدر اينجا است
106- مر انسانى كه باشد كون جامع
شب قدر است و يوم الله واقع
107- شدى آگه ز جامع اندرين فصل
تو فرعى و بود جامع ترا اصل
108- تويى همواره در مرئى و منظر
بنزد جامعت اى نيك محضر
109- تو مشهودى و جامع هست شاهد
تو يكجائى و جامع در مشاهد
110- بديدارش شب و روزت بسر كن
و گرنه خاك عالم را به سر كن
111- بوصلش عاشقى ميباش صادق
منافق را جدا كن از موافق
112- ز عكاشق آه و سوز و ناله آيد
كه عشق و مشك را پنهان نشايد
113- ترا از عاشقى باشد چه آيت
برو در راه درمان و دوايت
114- كه با نامحرمانش آشنايى
كه در بيم و اميدت مبتلايى
باب هيجدهم :
1- به بسم الله الرحمن الرحيم است
كه عارف فارغ از اميد و بيم است
2- بيا زا بيم و از اميد بگذر
بيا از هر چه خبر توحيد بگذر
3- بيا در بندگى آزاده ميباش
بيا حسن حسن زاده ميباش
4- بيا يك عاشق فرزانه ميباش
بيا جز از خدا بيگانه ميباش
5- عبادت در اميد حور و غلمان
كشيدى بر سر او خط بطلان
6- عبادت ار ز بيم نار باشد
براى عاشق حق عار باشد
7- بلى احرار چون عبد شكورند
بصرف بندگى اندر سرورند
8- بيا زا صحبت اغيار بگذر
بيا از هر چه خبر از يار بگذر
9- كه اغيارند با كارت مغاير
چه خواهى مسلمش خوانى چه كافر
10- سخن بينوش و ميكن حلقه گوش
مكن اين نكته را از من فراموش
11- حذر بى دغدغه از صحبت غير
چه در مسجد بود غير و چه در دير
12-كه اغيارند نامحرم سراسر
چه از مرد و چه از زن ايبرادر
13- دل بى بهره از نور ولايت
بود نامحرم از روى درايت
14- ز نامحرم روانت تيره گردد
قاسوت بر دل تو چيره گردد
15- چه آن نامحرمى بيگانه باشد
و يا از خنويش و از همخانه باشد
16- ترا محرومى از نامحرمان است
كه نامحرم بلاى جسم و جانت
17- مرا چون ديده بر نامحرم افتد
ز اوج انجلابش در دم افتد
18- بروز روشن است اندر شب تار
بنزد يار خود دور است از يار
19- همين نامحرم است آن ناس نسناس
كه استيناس با او آرد افلاس
20- بيا يكباره ترك ما سوا كن
خودت را فارغ از چون و چرا كن
21- به اين معنى كه نبود ما سوايى
خدا هست و كند كار خدايى
22- به اين معنى كه او فرديست بى زوج
به اين معنى كه او جمعيست بى فوج
23- به اين معنى كه وحدت هست فاهر
نباشد كثرتى غير مظاهر
24- به اين معنى كه كثرت عين ربط است
چه جاى نقش و رقش و تبت و ضبط است
25- زصينق لفظ گفتم عين ربط است
كه وهم ربط هم از روى خبط است
26- مثال موج و دريا سخت سست است
مثال بيم و نم هم نادرست است
27- ولى چون نيست ما را راه چاره
تمسك جوييم از آنها دوباره
28- بلى اندرمقام فرق مطلق
همه بى شبهه خلق اند و بلا حق
29- ولى اندر مقام جمع مطلق
نباشد خلق و بى شبهه بود حق
30- ترا كامل چنين فرموده تنبيه
كه بايد جمع در تنزيه و تشبيه
31- حكيم فلسفى چون هست معلول
همى گويد كه علت هست و معلول
32- ندانم كيست علت كيست معلول
كه در وحدت دويى چونست معقول
33- بلى علت بيك معنى صوابست
كه اهل كثرت از آن در حجابست
34- يكى پرسيده از بيچاره مجنون
كه اى از عشق ليلى گشته دل خون
35- بشب ميلت فزونتر هست يا روز
بگفتا گر چه روز است عالم افروز
36- وليكن با شبم ميل است خيلى
كه ليل است و بود همنام ليلى
37- همه عالم حسن را همچو ليلى است
كه ليلى آفرينش در تجلى است
38- همه رسم نگار نازنينش
همه همنام ليلى آفرينش
39- همه سر تا بپا غنج و دلالند
همه در دلبرى حد كمالند
40- همه آيينه ايزد نمايند
همه افرشته حسن و بهايند
41- همه احوال او اندر تعد و
ولكن عين او اندر توحد
42- چه نبود اين دو را از هم جدايى
خدا هست و كند كار خدايى
43- چه اندر كعبه باشى و چه در دير
ترا قبله است وجه الله و لاغير
44- نگارستان عالم با جلالش
حكايت مى نمايد از جمالش
45- چو حسن ذات خود حسن آفرين است
جميل است و جمال او چنين است
46- شئون ذات حق معلول او نيست
عجب از آنكه اين معقول او نيست
47- لذا او را نه حدى و نه ضديست
نه جنسى و نه فصلى و ند مديست
48- جز اين يك حد كه او حدى ندارد
قلم اندر نگارش مى نگارد
49- بگويم حرف حق بى هيچ خوفى
صمد هست و صمد ار نيست جوفى
50- نباشد صرف هستى غير مصمود
و گرنه عين محدود است و معدود
51- ندارد حق مطلق هيچ نامى
كه مطلق از اسامى هست سامى
52- منزه باشد از هر رسم و اسمى
چو نايد نسبت با روح و جسمى
53- تو از عكس خود از سايه خود
بيابى نامهاى بى عدو حد
54- گهى بينى صغيرى و كبيرى
گهى بينى طويلى و قصيرى
55- به حق مطلق از احوال عالم
اسامى ميشود اطلاق فافهم
56- گهى گويى كه رافع هست و خافض
گهى گويى كه باسط هست و قايض
57- معاذ الله ز پندار فضولى
بخوانى اهل وحدت را حلولى
58- چه يك ذاتست و در حد كمال است
مرا و را قد و خد و خط و خال است
59- كه يارد وصف قد دلربايش
نظر بگشا به حد جانفرايش
60- مپرس از من حديث خط و خالش
نميدانى ز دل چونست حالش
61- كه اينك همچو مرغ نيم بسمل
همى در اضطر است و در افكل
62- در آتش همچو اسفنجى ز خالش
چه پندارى زخط بى مثالش
63- اگر حرفى ز خط او بخوانى
اگر يك نقطه از خالش بدانى
64- شود آن حرف و آن نقطه دليلت
فروبندى دهن از قال و قيلت
65- شود خال و خطش ورد زبانت
نخايى ژاژ و بر بندى دهانت
66- مجره بين و بيضا كز برايت
ز خط و خال او دارد حكايت
67- بيا با ياد او مى باش دمساز
بيا خود را براى او بپرداز
68- بيا در بندگى ميباش صادق
كه ما خلقيم و او ما را است خالق
69- همى اندر اطاعت باش كوشا
كه ما عبديم و او مارا است مولى
70- زمين و آسمان و ماه و خورشيد
همه تسبيح او گويند و توحيد
71- سخن از عارفى آزاده دارم
كه هر چه دارم از سجاده دارم
72- چرا در بندگى دارى تو رفتى
نيابى مثل خود خلق شگفتى
73- چگونه قطره ماء مهينى
بيابد صورتى را اينچنينى
74- بخلوت ساعتى را در تفكر
بسر آور برون از خواب و از خور
75- كه تا از حرفهاى دفتر دل
مراد تو شود يكباره حاصل
76- اگر آرى بر اى من بهانه
سخن بسيار آيد در ميانه
77- اگر خواهى كه يابى بى پايه دل
بكار بندگى ميباش كامل
78- اگر خواهى كه يابى قرب درگاه
حضورى مى طلب درگاه و بيگاه
79- اگر خواهى مراد خويش حاصل
زياد حق مشو يك لحظه غافل
80- چو قلب آدمى گردى ساهى
زساهى مى نبينى جز سياهى
81- دل ساهى دل قاسى عاصى است
دل عاصى است كو از فيض قاصى است
82- تهى دستى در اين بازار هستى
نمى دانم چرا از خود نرستى
83- برون آيكسر از وسواس و پندار
كه تابينى حقيقت را پديدار
84- خوشا صوم و خوشا صمت و خوشا فكر
خوشا اندر سحرها خلوت ذكر
85- خوشا ان جذبه هاى آستينى
كه رهرو يابد اندر اربعينى
86- خوشا شوريده اى منزل بمنزل
كشد با رغمش را با سر دل
87- خوشا شور و خوشا سوز و خوشا آه
كه سالك را ربايد گاه و بيگاه
88- خوشا حال سجود ساجدينش
مناجات و قنوت عابدينش
89- خوشا آن ذاكر فرخنده خاطر
كه دارد خاطرى از ذكر عاطر
90- خوش آنگاهى كه با ماه و ستاره
دو چشم سال آيد در نظاره
91- خوشا وقتيكه دل اندر خروش است
كه نظم دفتر با سروش است
92- خوش آنگاهى كه در سر فواد است
فزون از اوج عقل مسفادات
93- خوشا وقتى كه اندر صحو معلوم
مرا او را حاصل آيد محو هوهوم
94- خوش آنگاهى كه خاموش است و گويا
حجاب ديده هشت و هست بينا
95- شده يكجايى هر جايى آندم
نه در عالم نه در بيرون عالم
96- زهى قرب تدنى و تدلى
ز اشراقات انوار تجلى
باب نوزدهم :
1- به بسم الله الرحمن الرحيم است
تجلى ها چو صرصر تا نسيم است
2- تجلى گاه مانند نسيم است
كه زونه جسم و جانرا الزر و بيم است
3- نسيمى كان و زد بر غنچه گل
شكوفايش نمايد بهر بلبل
4- بسالك مى فزايد انبساطش
كه دنيا را كند سم الخياطش
5- دو عالم را كند يكجا فراموش
بگيرد شاهد خود را در آغوش
6- سفر بنمايد از هر چه نموده است
بسوى آنكه او عين وجود است
7- مرا ورا زمزمه است و سوزد آه است
چه آهى خود نسيم صبحگاه است
8- در اول ذكر آرد انس با يار
در آخر ذكر از انس است و ديدار
9- چنانكه مرغ تا بيند چمن را
نيارد بستنش آنگه دهن را
10- شود مرغ حق آن فرزانه سالك
كه با ذكر حق است اندر مسالك
11- هلال اينك بود با من مقابل
كه هوش از سر برد آرامش از دل
12- ز تقدير عزيز است و عليم است
كه مشكلش همچو عرجون قديم است
13- هوا از بس كه صاف و زلال است
فضا از بس كه آرام است و لال است
14- هلالم را اجمالى در كمال است
كه وصف آن بگفتگو محال است
15- فزون از آنكه گفت ابروى يارا است
و يا همچون كمان شهريار است
16- و يا نعلى كه از زر عيار است
و يا گوش فلك را گوشوار است
17- شنيدم ناگهانم اين مقال است
هلال است و هلال است و هلال است
18- چگونه مرغ حق نايد به حق حق
چو مى بيند جمال حسن مطلق
19- تجليات اسماء و صفاتى
كشاند تا تجليات ذاتى
20- تجليات ذاتى اى برادر
كه فوق آن نميباشد مصور
21- تجليات اسماء و صفاتى
خفيف است و تجليات ذاتى
22- نمايد سينه ات را جرحه جرحه
چو همام شريحت شرحه شرحه
23- تجلى گاه همچون باد صرصر
فرود آيد بدل الله اكبر
24-بسان گرد باد و برگ كاهى
نمايد با تو ار خواهى نخواهى
25- تجلى چونكه اينسانت ربودنت
بلرزه آرد آندم تارو پودت
26- زجايت خيزى وافتى و خيزى
همى افتان و خيزان اشك ريزى
27- بود اين جذبه هاى بى مثالى
ندارد هيچ تصوير خيالى
28- چو با مرات صافى چشمه هور
مقابل شد بتا بداند اندر او نور
29- زنور خور چنان آيدش باور
كه ميگويد منم خورشيد خاور
30- انا الشمسى كه او گويد در آنحال
انا الطمس است زان فرخنده اقبال
31- خزف چون بى بها و بى تميزى است
با آيينه هميشه در ستيز است
32- حديث چشم با كوران چه گويى
خدا را از خدا دوران چه جويى
33- ظهور عين سالك بهر سالك
ظهور حق بود اندر مسالك
34- چه عين تا تبش با حضرت حق
مغاير نيست در هستى مطلق
35- كه عين اوست شانى از شئونش
بود وصفى و رسمى در كمونش
36- چرا كه حق شده مرآتش آنگاه
زمر آتش شود از خويش آگاه
37- چنانكه بنده مرآت و مظهر
خدايش را در اطوارش سراسر
38- چو مومن هم ز اسماى الهى است
چنانكه آخر حشرت گواهى است
39- تو مومن باش و پس ميباش آمن
كه مومن هست خود مرآت مومن
40- تو در او عين خود بينى مقرر
به بيند صورتش در تو مصور
41- به بيند در تو اسماء و صفاتش
تو خود را نيز در مرات ذاتش
42- چو گردد اين دو آيينه برابر
نهادى تاج كر مناش بر سر
43- چو عين بنده خود اسمى ز اسماء است
همه اسماى حق عين مسمى است
44- پس اين مرات عبد عبد است يا حق
تميز مشتق منه است و مشتق
45- دراينجا امر مرئى گشت مبهم
به مر آتين حق و عبد فافهم
46- بده آيينه دل را جلايى
كه تا بينى جمال كبريايى
47- بدان حدى كه آيينه است روشن
نمايد روى خود را مثل گلشن
48- چه گلشن صد هزاران گلشن ايدوست
بسان سايه اى از گلشن اوست
49- ترا در وسع استعداد او مرآت
ظهور ذات مى باشند ز آيات
50- بز يبايى كه صورت اينچنين است
چه باشد آنكه صورت آفرين است
51- شنيدى زلف او پوشيده رويش
حجاب اوست آيات نكويش
52- چو با خلق خودش اندر خطاب است
خطاب او وراى اين حجاب است
53-حجاب او نقابى بر رخ او
رخ ماه آفرين فرخ او
54- نقابش بر رخش نور على
كه روشن گردد از او ديده كور
55- از اين نور است يكجا طلعت حور
از اين نور است يكجا چشمه هور
56- ز زلف و چهره اش اينست منظور
چو از ساتر سخن گويند و مستور
57- چو زلفش را چنين غنج و دلال است
ندانم چهره او در چه حال است
58- ز زلف او دل اندر پيچ و تاب است
كه آرامش بسى امر عجاب است
59- دگرگونم دگرگونم دگرگون
جگر خونم جگر خوم جگر خون
60- چو پيش آيد تجليات ذاتى
كجا دل را بود صبر و ثباتى
61- ز گلبن هاى اين گلشن دمادم
به سو نفخه ها آيد به آدم
62- چو يابى نفخه اى را در مشاهت
در آنگه بام اميد است شاهت
63- همه نورى ز دنيا تا قيامت
رهايى يابى از خوف حمامت
64- همه عالم نسيم روضه او
تو بيمارى كه بيزارى از آن بو
65- چو با نفس و هواى خود نديمى
نيابى هرگز از كويش نسيمى
66- ولى روض الانف باشد بهر دم
كه تكرار تجلى نيست فافهم
67- ز شان كل يوم هو فى شان
در عالم هر چه ميباشد از ايسان
68- دو آن هيچ چيزى نيست يكسان
ز اجرام و ز اركان و ز انسان
69- ز بس تجديد امثالش حديد است
و هم فى لبس من خلق جديد است
70- بهر آنى جهانى تازه بينى
چو در يك حد و يك اندازه بينى
71- ز چابك دستى نقاش ماهر
ترا يك چيز بنمايد بظاهر
72- ز بس تجديد امثالش سريع است
ندانى هر دمت شكل بديع است
73- جهان از اينجهت نامش جهانست
كه اندر قبض و بسط بى امان است
74- دمادم در جهيدن هست آرى
كه يك آنش نميباشد قرارى
تمثيل در تجدد امثال
75- چو باشى در كنار نهر آبى
كه از شيبى روانست باشتابى
76- ببينى عكس تو ثابت در آن است
همى دانى محل آن روان است
77- گمانت عكس ثابت آب سيال
به يكجا جمع گرديدند فى الحال
78- ولى اين راى حس ناصوابست
كه گويد عكس تو ثابت در آبست
79- خرد از روى معيار دقيقى
بگويد اين بود حكم حقيقى
80- كز آب و انعكاس نور ديده
شود عكس تو هر آنى پديده
81- نمايد اين توالى مثالت
چو عكس ثابتى اندر خيالت
82- نميدانم در اين حالت چه هستم
كه ميخواهد قلم افتد ز دستم
83- چرا آهم جهد از كوره دل
چرا دل شد مرغ نيم بسمل
84- چرا اشكم زديده گشت جارى
مگر اين گريه شوق است بارى
85- و يا از درد هجران است آرى
كه ناله آمده است و آه و زارى
86- بمن اقرب من جهل الوريد است
چرا اين بنده در بعد بعيد است
87- بما نزديكتر از ما عجيب است
كه ما را اينچنين بعد غريب است
88- زجمع قرب و بعد اينچنينى
چه مى بينى بگو اى مرد دينى
89- ز قربش عقل را حيرت فزونست
ز بعدم دل همى غرقاب خونست
90- نه مهجوريم يا رب چيست اين هجر
نه رنجوريم يارب چيست اين ضجر
91- بخوانم رقيه جف القلم را
بپوشانم سر بئه العلم را
وصيت :
1-گرت فهم سخن گرديد مشكل
بخوارى منگر اندر دفتر دل
2- ندارد گفته هاى ما تناقض
اگر رو آورد و هم تعارض
3- صوابست اينكه بنمايى تثبت
زبان را باز دارى از تعنت
4-بعقل روشن باريك بنيت
به ارشاد خداوندان دينت
5-بر آن ميباش تا يابى سخن را
به آرامى مى گشاد رج دهن را
6-هنر در فهم حرف بخردان است
نه تعجيل سخن در رد آن است
7-ترا گرديده تنگ است و تاريك
مكن عيب نكات تيز و باريك
8-خدايت ديده بينا عطايت
نمايد تا بيابى مد عايت
9-بدان الفاظ را مانند روزن
كه باريك است چون سوراخ سوزن
10-معانى در بزرگى آنچنان است
زمين و آسمان ظلى از آن است
11-تو ميخواهى كه ادارك معانى
ز الفاظى نمايى آنچنانى
12-چو لفظ آمد برون از عالم خاك
چه نسبت خاك را عالم پاك
13-مرادت را به الفاظ و عبارات
رسائى ار به ايماء و اشارات
14-همى دانى كه دشوار است بسيار
چنانست لفظ با معنى دو صد بار
15-چو جانت پاك گرديد از مشائن
معانى را بيابى از خزائن
16-هر آنكو دور باشد از حقيقت
چه لذت ميدهد او را رقيقت
17-حقيقت معنى بى احتجابست
كه فهم اكثر از آن در حجابست
18-تواند ر ربط الفاظ و معانى
نميدانم چه خوانى و چه دانى
19-وجود كتبى و لفظى معنى
نه چون ظل است و ذى ظل است صلا
20-نه همچون محتوى و محتوايند
كه پندارى چو مظروف و وعايند
21-بدان هر لفظ را مثل علامت
بمعنايش ز دنيا تا قيامت
22-كه دنيا سايه معناى عقبى است
كه عقبايش برون از حد احصاست
23-هر عقبى را هزاران نحوه عقبى است
لذا مثل علامت لفظ و معنى است
24-قلم را باز دارم از اطاله
من و معنى تو و مد و اماله
خاتمه
1- خدايا دفتر دل شد حجابم
چو ديگرها رساله يا كتابم
2- كه نفس نوريم گرديده عاجز
زكسب نورش از اينگونه حاجز
3- به حب سنگ و گل عامى جاهل
فرو ماند همى از عالم دل
4- حجاب ار سنگ وار گل شد حجابست
حجاب ار دفتر دل شد حجابست
5- چه ميخواهم من از نام و نشانه
كه دلخوش باشم از شعر و ترانه
6- اگر ياد توام بودى بخاطر
برويت ديدگانم بود ناظر
7- دلم بودى اگر نزد تو حاضر
كجا دم ميزدى از شعر و شاعر
8- حسن تا شاعرى شد پيشه او
بسجع و قافيه است انديشه او
9- كجا دارد حضورى با خدايش
كه از روى قافيه كرده جدايش
10- بخوابش قافيه در خواب بيند
چنانكه تشنه چشمه آب بيند
11- همينش مجد و وجد و ابتهاج است
كه هم قافيه با تاج و باج است
12- مگر بر شيشه صبرش خوردسنگ
بخشم آيد چو گردد قافيه سنگ
13- ز نظم و نثر خود در انفعال است
خموشى بهتر از اين قيل و قال است
14- بچندى دفتر را بياراست
نداند گيردش از چپ و يار است
15- الهى يا الهى يا الهى
نباشد جز تو توام پشت و پناهى
16- منم يك ذره از ارض و سمايست
منم يك جلوه از نور و بهايت
17- منم يك قطره از درياى جودت
منم يك لمحه از شمس وجودت
18- منم يك قطره از درياى وجودت
منم يك شمه از فيض نمودت
19- منم يك نقطه از علم غيابى
منم يك صورت رسم خدايى
20- منم هم بوته اى از بوستانت
منم هم در عداد دوستانت
21- منم هم نقشى از ايوان حسنت
منم هم شمعى از ديوان حسنت
22- منم دل داده روى نكويت
منم شيداى حسن ذات و خوبت
23- دل من در ميان اصبعينت
نمود من بود از علم و عينت
24- ز لطف تو گر نبود فنايم
براى تا ابد باشد بقايم
25- عطا كردى ز الطاف خدايى
مرا اين منصب فقر و گدايى
26- ز احسانت مرا آواره كردى
گرفتار دلم يكباره كردى
27- دل من شد چو يك زنبور خانه
ز بس از داغ تو دارد نشانه
28- چه شيرين است داغت كاتشين است
فداى تو شوم كه داغت اين است
29- بيامد رائد موى سپيدم
كه از سوى توام داده نويدم
30- كزين زندان سراى تنگ و تاريك
زمان ارتحالت گشت نزديك
31- بقدر معرفت كردم عبادت
كه علم تو دهد بهتر شهادت
32- به وفق اقتضاى عين ثابت
زمين شوره نبود مثل نابت
33- ز عين ثابتم تشويش دارم
نميدانم چه اندر پيش دارم
34- كه در اول هر آنچه شد مسجل
همانست و نمى گردد مبدل
35- چه خواهى كردن اى سلطان مطلق
به رسمى كان ز ذات تست مشتق
36- چه بتوان گفت در كار خدايى
مدارد كار او چون و چرايى
37- چو ذاتش فعل او حق مبين است
ولا يسئل عما يفعل اين است
38- كرم فرما عطاپاش و خطاپوش
خطايى كرده ام خود از فراموش
39- بخواب غفلت از قد خاب بودم
جواب ارجعون كلا شنودم
40- من آن چوپان موسايم الهى
كه دريا تو گويايم الهى
41- قلم باشد عصاى من نى من
گلويم دفتر دل هى هى من
42- چه باشد هى هى من يار الهى
عصاى من نى من يار الهى
43- خداوندا دل ديوانه ام ده
بصحراى غمت كاشانه ام
44- مرا از كار من بيزارم ده
به اذكار خودت بيداريم ده
45- چه خوش از لطف خاص كردگارى
به اميدش رسد اميدوارى
46- مرا محو جمال خويش فرماى
دمادم جلوه هايت بيش فرماى
47- بذات و خوى خود محشور ميدار
ز رزق و برق دنيا دور ميدار
48- به احسانت حسن را احسنش كن
مر اين يك دانه را صد خرمنش كن
49- دگر دعواى آخر باشدم اين
الحمدلله رب العالمين
مقدمه حضرت علامه آية الله حسن زاده آملى
بسم الله الرحمن الرحيم
اقر باسم ربك الذى خلق خلق الانسان من علق اقرا و ربك الاكرم الذى علم بالقلم علمالانسان مالم يعلم (قرآن كريم - سورة العلق ).
ظهرت الموجودات عن بسم الله الرحمن الرحيم (حضرت وصى جناب اميرالمومنين امام علىعليه السلام ).
دفتر دل بارقه الهى است كه به اقتضاى سوز و گداز دلى دردمند از زبان قلم بهصورت نظم كشيده است ، و در نوزده فصل به عدد حروف باب رحمت رحمانى و رحيمىاعنى كريمه مباركه
بسم الله الرحمن الرحيم اتساق و انسجام يافته است .
خداى سبحان را بر اين موهبت شاكرم كه قلم تقدير رقم زده است كه اين دفتر گوهرمعانى ، و اين ماءدبه مائده آسمانى از قلم صاحبدلىفاضل بارع - اءعنى حجة الاسلام و المسلمين آقاى داود صمدى آملى اءيده الله سبحانهباالقاء اته السبوحية - به گونه اى كه شايسته آن بوده است شرح و تفسير شده است. سخنى كه درباره اين شرح منيف مفيد دارم اين كه :
آن كس كه زكوى آشنايى است
داند كه متاع ما كجايى است
از مديران محترم انتشارات انبوغ قم - زاد هماالله الغنى سعة و بركة - كمال تشكر را دارم كه اين كتاب عليينى را با اسلوبى شيرين و دلنشين ، و طبعى مطبوع ، و كاغذى مرغوب ، و حروف وجلدى مطلوب به ارباب علوم و معارف و اصحاب تحقيق و تدقيق ارائه داده اند.
از حقيقة الحقائق و صوة الصور خداوند عالميان مزيد توفيقات و بركات صورى و معنوىرا براى همگان مسئلت دارم . قوله سبحانه : انا لانضيع اجر من احسن عملا.
قم - حسن زاده آملى . 7/24/1420- ه ق برابر با30/4/1378- ه ش .

next page

fehrest page

back page

 

 
 

کلیه حقوق این سایت محفوظ می باشد.

طراحی و پیاده سازی: GoogleA4.com | میزبانی: DrHost.ir

انهار بانک احادیث انهار توضیح المسائل مراجع استفتائات مراجع رساله آموزشی مراجع درباره انهار زندگینامه تالیفات عربی تالیفات فارسی گالری تصاویر تماس با ما جمادی الثانی رجب شعبان رمضان شوال ذی القعده ذی الحجة محرم صفر ربیع الثانی ربیع الاول جمادی الاول نماز بعثت محرم اعتکاف مولود کعبه ماه مبارک رمضان امام سجاد علیه السلام امام حسن علیه السلام حضرت علی اکبر علیه السلام میلاد امام حسین علیه السلام میلاد حضرت مهدی علیه السلام حضرت ابالفضل العباس علیه السلام ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها پاسخ به احکام شرعی مشاوره از طریق اینترنت استخاره از طریق اینترنت تماس با ما قرآن (متن، ترجمه،فضیلت، تلاوت) مفاتیح الجنان کتابخانه الکترونیکی گنجینه صوتی پیوندها طراحی سایت هاستینگ ایران، ویندوز و لینوکس دیتاسنتر فن آوا سرور اختصاصی سرور ابری اشتراک مکانی colocation