فيض الهى منقسم به اقدس و مقدس است و مقدس مترتب بر اقدس است كه اقدس عبارت ازتجلى حبى ذاتى موجب وجود اشياء و استعدادات آنها در حضرت علميه است چنانكه خودفرمود: (كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اءعرف ) و فيض مقدس عبارت از تجلياتاسمائيه است كه موجب ظهور آنچه را كه استعدادات اعيان ثابته در خارج اقتضا دارد مىباشد.
و به بيان ديگر به فيض اقدس اعيان ثابته و استعدادات اصليه آنها در حضرت علميهحاصل مى شود و به فيض مقدس آنچه را كه آن اعيان ثابته با لوازم و توابع شان درخارج اقتضاء مى كند حاصل مى گردد لذا در وجه تسميه فيض به اقدس گفته اند كهاقدس از شوائب كثرت اسمائيه و نقائص حقايق امكانيه است به خلاف فيض مقدس فافهم/
پس فيض مقدس تجلى عينى موجودات در مقام خارج است و با اذن الله فعلى كه بسم اللهاست اين فيض ظهور مى يابد و كالاهاى حق تعالى در بازار نظام هستى جلوه و هر دم اينباغ را بر تازه اى است .
لذا در بيت بعدى فرمود:
151 - دمادم جلوه هاى يار بينى
|
چه كالاها در اين بازار بينى
|
آن كس را كه با اسماء الله حشر وجودى است و بسم الله در جانش متجلى است ، مى يابدكه :
هر دم از اين باغ برى مى رسد
|
تازه تر از تازه ترى مى رسد
|
و مترنم به اين ترانه عشق است كه :
جلوه كند نگار من تازه به تازه نو به نو
|
دل برد از ديار من تازه به تازه نو به نو
|
كه در غزل (بازار عشق ) ديوان آمده است كه :
دل ميبرد زدستم آن دلبر يگانه
|
يا رب كه باد ما را اين عيش جاودانه
|
ماهى كه طلعت او از لطف و رحمت او
|
اندر كرانه دل سر ميزند شبانه
|
بذرى كه اربعينى در ملك دل فشاندم
|
بينم كه دانه دانه خوش مى زند جوانه
|
مرغ سحر كه يابد از كوى او نسيمى
|
از شوق مى سرايد شيرين و خوش ترانه
|
كالاى گونه گون بازار عشق گويد
|
در غفلتند آيا مرد و زن زمانه
|
و در غزل كاروان عشق آمده است كه :
ز هر چه پيشت آيد زان گذر كن
|
اين نكته همه جلوه هاى يارند سر و رمز آن رسيدن به توحيد صمدى قرآنى است كه وجوديك حقيقت غير متناهى و صمد است و بسيط الحقيقهكل الاشياء است و غيرتش غير در جهان نگذاشت ؛ و آنچه كه بر آنها اطلاق غير و عالم مىشود همه از شئون و تجليات اين وجود صمدى حق اند. فتدبر.
لذا در ترجيح بند ديوان فرموده است :
دل ندارد هر آنكه اين درگاه
|
همه يار است و نيست غير از يار
|
واحدى جلوه كرد و شد بسيار
|
مرده ها دسته دسته احيا شد
|
همه يار است و نيست غير از يار
|
واحدى جلوه كرد و شد بسيار
|
همه يار است و نيست غير از يار
|
همه يار است و نيست غير از يار
|
واحدى جلوه كرد و شد بسيار
|
152 - متاع عشق راگردى خريدار
|
برون آيى ز وسواس و ز پندار
|
از غزل (متاع عشق ) بشنو.
ندانم خواجه بيدار است يا نه
|
متاع عشق در درگاه و بيگاه
|
ز جان و دل طلبكار است يا نه
|
ندانم چون غلام حلقه در گوش
|
هم از ديده گهربار است يا نه
|
خريدارش به بازار است يا نه
|
در اشعار تبرى حضرت مولى آمده است كه :
خريدارى چو من درلار داينه
|
در غزل (سخن پاك ) فرمود:
در كارگاه هستى :
در كارگاه هستى عشق است تار و پودش جز عشق نيست بالله دراصل و فرع جارى ما جز يكى نخواهيم ما جز يكى ندانيم ما جز يكى نبينيم باقى وبرقرارى در بحر صبغه الله ما وحدتى و خلق بر كثرت سرابى دادند اعتبارى
153 - چو با تنها و يا تنها نشينى
|
تنهاى اول جمع تن است و به معنى اشخاص است و تنهاى دوم به معنى يگانه ، يكه بىيار و همدم بودن است .
در هر صورت نگار را مى بينى كه در حال جلوه و تجلى است و به بيان جناب عارفنامدار شيخ العارفين محى الدين عربى است كه :
عالم غيبى است كه هرگز ظاهر نشده است و خداوند تعالى ظاهرى است كه هرگز غايبنگشته است ولى مردم در اين مسئله بر عكس قول صواب بينند و بابا فرج تبريزى براين معنى لطيف گويد:
كه فرج تا كه ديده بگشاده است
|
چشم براو بر جهان نيفتاده است
|
154 - نبيند ديدگان من جهانى
|
كه خود عين عيانست و نهانى
|
آن كه را دولت توحيد قرآنى روزى شده است و سلطان وحدت حقه شخصى وجود بر اغلبه يافته است ، مترنم به اين نغمه قرآنى است كه (هوالاول و الاخر و الظاهر و الباطن ) و دولت اين حقيقت با خوندل به كف آمد كه :
دولتم آمد به كف با خون دل آمد به كف
|
حبذا خون دل را دهد عز و شرف
|
اساس اين است كه حقيقت وحدت حقه حقيقيه صمديه ذاتيه ، و وحدت شخصى وجود ذاتمظاهر به منصه ظهور رسد و در دل انسان كه حرم الهى به شمار آمده است جاى گيرد واين فرشته آن ديو لعين وسواس خناس وحدت عددى و خداى بينى را از حرم خداى عزيزبيرون كند.
155 - نموده جلوه او عشوه اى ساز
|
كه خواهد كوه و در آيد بپرواز
|
يك جلوه و تجلى او آنچنان عشوه و ناز و كرشمه اى برپا نمود كه كوه و دره جماد مىخواهد به پرواز در آيد تا چه رسد به صاحب دفتردل .
اين بيت و ابيات قبلى حكايت از حالات حضرت مولى در مقام سبط و توحيد صمدى قرآنىدارد كه فرمود:
(براى من حال عجيبى بود كه از شدت وجد و سرور به پرواز در آمدم ) اما اين حقايقبراى كسانى كه نچشيده اند بصورت افسانه مطرح است لذا در بيت بعدى فرمود:
156 - ولى (ما لم تذق لم تدر) ايدوست
|
چشيدى اندكى دانى چه نيكوست
|
يعنى اى يار و همدم و اى رفيق مهربان تا نچشى آن جلوه عشوه ساز و با ناز را ارداك نمىكنى كه من چه مى گويم و اگر بسيار كم هم شده بچشى مى يابى كه آن جلوه چه نيكوجلوه اى است .
حكيم متالهى صاحب اسفاردر بحث علم بارى درفصل نهم موقف سوم الهيات اسفار گويد:
(و الباحث اذا لم يكن له ذوق تام و كشف صحيح لم يمكنهالوصول الى ملاحظه احوال الحقايق الوجوديه )
نيل و رسيدن به حقايق و كمالات الهى و كلمات الله مستلزم سير و سلوكها و كتلها وگردنه ها پيودن است . اين ادراك خاص حقايق عينى كهكمال است ، در زبان اساطين معارف حقه به ذوق تعبير مى شود كه بايد رسيد و چشيد كهمقام دارايى حقايق است .
اين را ادراك فوق طول عقل نيز گويند كه فرمود: الهى جان به لب رسيد تا جام به لبرسيد.
ذوق در لغت ، چشيدن و در اصطلاح اهل تحقيق به معنى دارا شدن اسمى از اسماء الله استكه مظهر آن گردد و تواند به اذن الله مطابق سلطان آن اسم يا اسماء كار خدايى كندكه در شرح بيت نهم مطرح شد و گذاشت .
جناب علامه قيصرى در شرح فص هودى گويد:
(المراد بالذوق ما يجده العالم على سبيل الوجدان و الكشف لا البرهان و الكسب و لاعلى طريق الاخذ بالايمان و التقليد فان كلا منهما و ان كان معتبرا بحسب مرتبته لا يلحقبمرتبه العلوم الكشفيه اذ ليس الخبر كاعليان )
و به ضرب المثل عمومى ، شنيدن كى بود مانند ديدن بلكه بالاتر از آن كه ديدن كىبود مانند چشيدن كه از علم اليقين به عين اليقين و از آن به حق اليقين راه پيدا كردن است .
اين ابيات بيانگر مقام دارايى مولايم است كه خداوند تعالى توفيق فهم عميق و سپس مقاموصول بدان را عطا فرمايد.
ابيات پايانى اين باب به نحوى سروده شد كه سخن از چشيدن و دارايى بميان آمد كهاين مقام با مقام ولايت سازگار است ، لذا در باب بعدى از ولى بودن عارف بيانى شيوامطرح شد. و بيت پايانى اين باب طورى تنظيم گشت كه موجب ارتباط باباول با باب دوم است لذا فرمود:
157 - ايا غواص درياى معارف
|
غواص ، آب باز، كسى كه در زير دريا زير آب فرو مى رود براى بيرون آوردن صدفيا مرجان و يا چيزى ديگر و در مقام از غواص كسى است كه در درياى معارف توغل مى كند و از حقايق و اسرار باطنى آن آگاه مى گردد و براىاهل دل ، درهايى را به ارمغان مى آورد.