كه حاوى چهل و دو بيت ، در بيان ولى بودن عارف و محيى بودن او به اسم شريف ولى وبيان مقام شامخ ولايت و نبوت است كه با صفت محيى بود عارف شروع شده است .
اميد است خداوند ولى و محيى همه مشتاقان و اين كمترين را از كوثر ولايت مولايش برخودارفرمايد تا بتواند با بهره گيرى از كلمات عرشى حضرتش از عهده شرح اين بياتسبوحى با بضاعت مزجاتش بر آيد ان شاء الله .
شروع به شرح اين باب در تاريخ 12 / 12 / 74 برابر با يازدهمشوال المكرم 1416 ه ق مى باشد (عليه توكلت و اليه انيب )
1 - به بسم الله الرحمن الرحيم است
|
كه عارف منحيى عظم رميم است
|
شناخت نفس ناطقه انسانى به عنوان وحدت حقه حقيقيه ظليه مظهر وحدت حقه حقيقيه ذاتيهالهيه رمز رسيدن به فهم دفتر دل و اطوار و تقلبات وجودى اوست .
جناب صدر المتالهين در بحث وجود ذهنى و ظهور ظلى اسفار گويد: (ان الله تعالى -تعالى - قد خلق النفس الانسانيه بحيث يكون لها اقتدار على ايجاد صور الاشياء المجردةو الماديه لانها من سنخ المكوت و عالم القدرة بذواتها و تكوين الصور الكونيهالقائمه بالمواد)
اين بيان جناب مولى صدرا بارقه الهيه اى است كه از بطنان عرش تحقيق صادر شدهاست و آفتاب حقيقتى است كه از افق اعلى طلوع نموده است كه صاحبان ابصار سليمه وارباب عقول قويمه به حسب مراتب اءفهام و درجات ادراكاتشان از نور آن استضائه مىنمايند.
حضرت مولى در تعليقه بر اين بخش اسفار مى فرمايند:
(و جمله الامر من هذه البارقه الملكوتيه : ان الله تبارك و تعالى خلق النفسالانسانيه مثالا لذاته و صفاته و افعاله اما كونها مثالا لذاته فحيث خلقها عاليه فىدنوها و دانيه فى علوها فمع كون بدنها مرتبتها النازلة و مظهر اسمائها و صفاتهافهى بحسب غيب ذاتها مجردة عن الاكوان و الاحياز و الجهات .
فالنفس مع انها فى علوها كذالك فانها فى دنوها ذات مظاهر و هى قواها و محالها و النفسلا تكون بلا بدن و ان كان لها ابدان طوليه و التفاوت بينهابالكمال و النقص كما ان بارئها لا يكون بلا مظاهر و مجالى فافهم .
و اما كونها مثالا لصفات بارئها فحيث صيرها ذات قدرة و علم و ارادة و حياة و سمع و بصرلا تاخذها سنة و لا نوم مثلا)
(و اما كونها مثلا فعاله فحيث جعلها ذات ممكنه شبيهة بمملكة تخلق ما تشاء و تختارلما تريد باذنه سبحانه )
(اعلم ان لكل انسان نصيبا من الربوبيه و اماكمال ذلك الربوبيه و تمامه فلانسان الكامل و قد يعبرون عن ذلكالكمال بالربوبيه التامه يعنون الربوبيه التامه الظليه فتبصر)
اينكه براى انسان كامل ربوبيت تامه ظليه است ، براى آنست كه او خليفة الله است وخليفة بايد به صفات مستخلف باشد.
انسان بزرگترين جدول بحر وجود و جامع ترين دفتر غيب و شهود، و كاملترين مظهرواجب الوجود است .
اين جدول اگر درست تصفيه ولاى روبى شود مجراى آب حيات و مجلاى ذات و صفات مىگردد.
اين دفتر شايستگى لوح محفوظ شدن كلمات نوريه شجون حقائق اسماء و شئون رقايقظليه آنها را داراست .
لذا اين انسان را مقام ربوبيت تامه ظليه و مظهريت اسماء الهى مى تواند به عنوان مظهراسم شريف (محيى ) حق تعالى احياء و اماته داشته باشد و به اذن الله تكوينى وفعلى كه همان بسم الله است عظم رميم را زنده نمايد.
عظم رميم يعنى استخوان پوسيده و كهنه كه آن عرب بيابانى استخوان هاى پوسيده اىرا بدست گرفته بود و آمد نزد جناب رسول الله صلى اللّه عليه و آله و عرضه داشت : (قال من يحى العظام و هى رميم ) اين استخوانهاى پوسيده را باز كه زنده مىكند؟
نكته : در بيت صد و پنجاهم از باب اول فرمود كه بسم الله اذن الله فعلى حق براىعبد و عارف است پس در اين صورت بسم الله در هر بابى و در هر بيتى مطابق بافعل خاص و مقام عارف در آن فعل است يعنى بسم الله در باباول مطابق با مقام كن اوست چون ثمره بسم الله كه اذن فعلى اوست به اين است كه عارفبا دارايى آن در مقام كن فيكون دارد و اين بسم الله در هر مقامى بهفعل آن مقام مرتبط است . لذا بسم الله باب دوم را ظهورى خاص است كه محيى بودنعارف را تاءمين مى نمايد.
جناب ابن عربى در باب 376 فتوحات گويد:
(البسمله من القرآن بلا شك عند العلماء بالله و تكرارها فى السور كتكرار مايكرر فى القرآن من سائر الكلمات )
و جناب طبرسى در سوره فاتحه گفته است : (قوله تعالى بسم الله الرحمنالرحيم اتفق اصحابنا انها آية من سورة الحمد و منكل سورة ...)
و شيخ اكبر را كلام سامى ديگرى است در مورد خواص و آثار حروف و اسماء است و گويدبسمله فاتحه غير از بسمله سوره ديگر است و آن اين است كه با بسمله سوره فاتحهكه بمنزله كن است همه چيزى براى عبد محقق مى شود كه از بسم الله هاى سوره هاىديگر اين امر تحقق نمى يابد پس بسمله اى كه از او همه كائنات به نحو مطلقمنفعل مى شوند همان بسمله سوره فاتحه است ولى بسمله سائر سوره ها براى امورجزئيه اند.
لذا بسم الله در باب اول را مقام خاص است و آن مقام اطلاقى آن است كه عارف با اينبسمله در مقام كن قرار مى گيرد و دست تصرف او به سوى همه كائنات دراز است ؛ برهمين اساس در باب اول مقام تجلى اعيان خارجه از اعيان ثابته مطرح بود و نيز در بيتنهم فرمود كه كن عارف كند كار خدايى و در بيت صد و هفتم و هشتم كن عارف به عنوان امرالهى براى عارف مطرح شد كه با آن مى توانست هر كارى را انجام دهد و از اذن الهىبرخوردار شود و در بيت صد و چهل و پنجم از اينكه با اين مقام براى فتح هر بابى مىتوانست بهره گيرد را به منصه ظهور رساند و در بيت صد و پنجاهم فرمود با اينبسمله به تجلى فيض مقدس كه مربوط به تحقق كلمات وجودى از علم به عين بود مىرسد و بالاخره نتيجه اين بسم الله عارف پياده شدن توحيد صمدى قرآنى بود.
ولى بسمله در ابواب ديگر هر يك براى امر خاص و ويژه است و در باب دوم براى محيىبودن عارف است لذا با بسم الله باب دوم كه در مقامفعل ، اذن فعلى براى محيى بودن است نمى شودافعال ديگر را تحقق داد چون مراد از بسم الله به حروف و لغلغه زبان نيست بلكه متحققشدن عارف در مقام فعل به او است چون مقام دارايى عارف است و دارايى عارف در هر فعلىمطابق همان فعل است لذا فرمود: به بسم الله الرحمن الرحيم است كه عارف محيى عظمرميم است .
در تعريفات حكمت و فلسفه آمده است كه (ان الحكمة هى معرفه الانسان نفسه ) و ذلكلان كل الصيد فى جوف الفراو فيك انطوى العالم الاكبر و من عرف نفسه عرف الاشياءكلها بل عرف ربها)
و همه منشئات نفس از صور خياليه و صور عقليه به توجه و اشراف و اشراق نفس برآنها است ، و با اعراض نفس فانى مى شود و منشئات نفوس قويه نيز در عالم ، به آنهاوابسته است و قوام دارد، و اين نفس انسانى را در ذات خويش عالمى خاص است كهقابل حشر با همه عوالم وجودى و اسماء الله است و مطابق با شئون ذاتى اش با هراسمى از اسماء الهى محشور گردد.
سلطان آن اسم در او متجلى مى شود و در مقام فعل با همان اسم حشر دارد و چون مظهر وبالعرض است لذا بسم الله واسطه براى تحقق اسماء در او قرار مى گيرد.
اما آنكه گفته شد نفس انسانى به مثال ذات و صفات وافعال حق آفريده شد چون به براهين توحيدى حق منزه ازمثل است كه (ليس لمثله شى ء) ولى از مثال منزه نيست (و للهالمثل الاعلى )
مثل شى ء آن است كه با او در ماهيت متحد باشد ولىمثال آنكه براى ايضاح است اگر چه در ماهيت متحد نباشد.
وقتى انسان مثل اعلى حق تعالى شد عالم عقلى مضاهى باعالم عينى مى گردد و خداوندسبحان عالم كيانى را بر احسن نظام و هيئت اتم و صورتاجمل خلق نمود و اين مثال اعلى نيز اظلال موجودات كيانى و اشباح آنها را در صقع ذات خودو در خارج محل همت خلق مى نمايد و با اتحادش باعقل بسيط ملكوت آسمانها و زمين را مشاهده مى كند.
هر آن كس ز حكمت برد توشه اى
|
جهانى است افتاده در گوشه اى
|
و بدان كه در حديث قدسى آمده است كه خداوند فرمود:
(يابن آدم خلقتك للبقاء و انا حى لا اموت اطعنى فيما امرتك عما نهيتك اجعلك مثلى حيالا يموت ) كلمه مثلى را به دو وجه مى شود قرائت كرد: به فتحاول و ثانى (مثلى ) و به كسر اول و سكون ثانى (مثلى ) كه به وجهاول معنايش ظاهر است ولى بنابر دومى مثل به معناى متقدم نيست كه با شى ء در ماهيت متحدباشد كه در عرف منطق و فلسفه مطرح است . بلكه مراد از آنمثل به معناى مثل ظلى است چه اينكه براى انسان وحدت حقه ظليه درقبال وحدت حقه حقيقيه براى وجود صمدى تعالى شاءنه ، است و بر اساس روايت مقام كناهل بهشت ، اين مثل همان حى قيوم ظلى لايموت است .
همچنين انسان در اتصاف به همه اسماى حسنى و صفات علياى حق تعالى اينگونه است كهمثل حق است .
و لذا مثل در آيه مباركه (ليس كمثله شى ء) بدين معنى لطيفحمل شده است كه انسان مثل الله است و اين مثل رامثل نيست . و مثل بدين معناى عرشى همان كامل قطب على الاطلاق است و اين قطب على الاطلاقمثل ندارد بلكه همه از رعيت هاى اويند. و لذا جناب قيصرى در شرح بر فص الياسىفرمود:
(و ليس ذلك المثل الا الانسان المخلوق على صورته المتصف بكمالاته الا الوجوبالذاتى الفارق بينهما)
چون مثل الله وجوب ذاتى ندارد و چه در اصل تحقق و چه در كمالات وجودى بالعرض استو تنها واجب بالذات اوست لذا اين مثل را واسطه اى بايد و آن هم بسم الله است و لذا درمحيى بودنش با اين حقيقت كه كليد همه مشكلات استعمل مى كند.
2 - چون خود اسم ولى كردگار است
|
(نفخت فيه من روحى ) شعار است
|
ذات اقدس اله چون داراى اسم شريف ولى و ديگر اوصاف كماليه است در قرآن فرمود:
(و نفخت فيه من روحى ) و نفخ روح را به خودش استناد داد.
عارف هم كه كامل متصرف است چون مظهر اسم شريف ولى شد و آن را دارا شد شعار او(نفخت فيه من روحى ) است و آنچه را كه تصور مى كند مى تواند به اذن الله اعنىبسم الله در خارج هم به او تحقق بخشد.
بدان كه اكثر نفوس بشرى محل قدرت و موطن حكومت و موضع امر و نهى شان در مملكتوجودشان است و از آن به خارج تجاوز نمى كند، بلكه صور خاليه را در باطن ابدانشان و در صقع ذاتشان ايجاد و خلق مى كنند كه غير از آنها را بدان دسترسى نيست .ولكن بعضى از نفوس قويه كه از جلباب بشرى به جهت شدت اتصالشان به عالمقدس و محل كرامت و به جهت داشتن قوه هم و تعقل به ملكوت اعلى مجرداند اوصاف كماليهبر آنها ظاهر مى شود و اخلاق ربوبى بر ايشان تجلى مى كند.مثل آهن حرارت يافته اى كه به خاطر كمال قرب و نزديكى اش به آتش آتش شده است وهمانند او مى سوزاند .
پس براى اين نفوس قويه است كه اشياء را در خارج از صقع مملكتشان ايجاد نمايند بهنحوى كه موجودات عينى خارجى در قبال موجود ذهنى باشند و اين منشات به توجه نفسباقى اند و به اعراض نفس از آنها فانى مى شوند ومثل اينكه آنها شعله اى از شعله هاى اشراقات نفس مى شوند.
و اين منشئات نفس در خارج به صفات موجود خارجى هستند.
عارف و صاحبان نفوس قويه در اين مقام ابراهيمى مشهداند و (نفخت فيه من روحى ) شعارآنا است و با نفخ روحى موجوداتى را زنده مى كند و احياء و اماته دارد. و اين در حقيقت همانقيام توحيد صمدى قرآنى در عارف است كه نفخ او همان نفخ الهى است و ولايت او همانولايت الهى است لذا در ابيات بعدى به نمونه هايى از نفخ روح جناب عارفكامل متصرف اشاره شده است كه فرمود:
3 - بنفخى جان دهد بر شكل بيجان
|
خرد از او چو مار سله پيچان
|
سله بر وزن غله زنبيلى را گويند كه چيزها در آن گذارند و هر سبد را نيز گويند عموماو سبدى كه مارگيران مار در ميان آن كنند خصوصا.
همانگونه كه مار را مارگير در سبد مارگيرى قرار مى دهد او به دور خود مى پيچد تا درآن جاى گيرد وقتى عقل و خرد نفخ عارف برشكل بى جان را مى بيند از عظمت كار در حيرت است و به خودش مى پيچد تا آن را بفهمددر اين بيت حضرتش را اشارت است به قول حق سبحانه كه از روح خود يعنى جناب عيسىعليه السلام مى فرمايد كه در سوله آل عمران / 49 آمده است :
(انى اخلق لكم من الطين كهيئه الطير فانفخ فيه فيكون طيرا باذن الله ) كهكه حضرت روح الله به مردم فرمود: من از طرف خدا معجزى آورده ام و آن اين است كه ازگل مجسمه مرغى ساخته و بر آن نفس قدسى بدمم تا به امر خدا مرغى گردد.)
از باب (و ما رميت اذ رميت ولكن الله رمى ) در حقيقت خلق و ايجاد حضرت روح الله همانخلق و ايجاد حق است و لذا فرمود: (باذن الله ) 4 - به گاو مرده با پايش كند هى
|
از آن هى گاو مرده مى شود حى
|
اين بيت ناظر به احياء بقره مرده در منى توسط حضرت امام موسى بن جعفر عليه السلاماست .
در حديث ششم از باب مولد اءبى الحسن موسى ابن جعفر عليه السلام از كتاب الحجةكافى است كه :
(عدة من اصحابنا عن احمد بن محمد عن على بن الحكم عن عبدالله بن المغيرهقال : مر العبد الصالح بامراة بمنى و هى تبكى و صبيانها حولها يبكون و قد ماتت لهابقرة فدنا منها ثم قال لها ما تبكيك يا امه الله ؟ قالت يا عبدالله ان لنا صبيانا يتامىو كانت لى بقرة معيشتى و معيشة صبيانى كان منها و قد ماتت و بقيت منقطعا بى وبولدى لاحيله لنا فقال يا امة الله هل لك ان احييها لك فالهمت ان قالت : نعم يا عبدالله فتنحى وصلى ركعتين ثم رفع يده هنيئه و حرك شفيه ثم قام فصوت بالبقره فنخسها نخسه اوضربها برجله فاستوت على الارض قائمه فلما نظرت المراة الى البقرة صاحت وقالت عيسى بن مريم و رب الكعبه فخالط الناس و صار بينهم و مضى عليه السلامعبدالله بن مغيره گويد:)
حضرت ، زنى با فرزندانش يتيمش را در منى درحال گريه ديد پرسيد كه چرا گريه مى كنى ؟ به حضرت عرض كرد كه گاوى داشتمكه براى معيشت من و اين فرزندانم بود و مرده است و راه چاره اى هم براى معيشت ندارمحضرت فرمود: مى خواهى كه زنده اش كنم ؟ گفت بله ، حضرت به كنارى رفت و دو ركعتنماز خواند و دعا كرد و آنگاه گاو را هى كرد، آن حيوان برخاست .
و قتى چشم زن بدان گاو زنده شد افتاد صدا بلند كرد كه : به خداى كعبه قسم عيسىبن مريم ، حضرت خودش را در بين مردم پنهان كرد و رفت .
5 - به امرش شير پرده شير گردد
|
نمونه ديگرى از نفخ عارف ولى مى باشد كه اشاره است به دست تصرف جناب امام هشتمعليه السلام بر نقش شير در پرده كه به امر حضرت آن نقش شير و عكس آن بر پردهشير حقيقى عينى شد و اين به انشاء نفس نفيس قدسى رضوى مويد به روح القدسىبود؛ چه اينكه جناب امام ابوالحسن هادى عليه السلام به صورت منقوش در سفره كهمانند رغيفى مدور بود امر مى دهد سبعى مى شود و در مجلسمتوكل هندى مشعبد را مى خورد.
نكته : معجزات و كرامات و خوارق عادات سفر الهى و اولياء الله بدون علت نيست و بهعبارتى خرق قانون عليت نيست بلكه علت آنها همان توجه اين نفوس قويه است زيراحدوث و ظهور اشياء در خارج دو نحوه علت دارند يكى علت طبيعى خارجى و ديگرى علتنفسانى كه از نفوس قدسيه انسانهاى الهى وكامل مويد من عندالله تعالى ظهور مى نمايند جناب صدر المتالهين در اواخر مفاتيح الغيب(ص 627) فرموده است :
(لو لا اشتغال النفس بتدبير قواها الطبيعيه و انفعالها عنها لكان لها اقتدار علىانشاء الاجرام العظيمه المقدار الكثيره العدد فضلا عن التصرف فيها بالتدبير والتحريك اياها كما وقع لا صحاب الرياضيات و قد جربوا من انفسهم امورا عظيمه و همبعد فى هذه المنشاة ..)
اما آنكه گفته آمده كه شير پرده شير حقيقى عينى شد ناظر به حديثى است كه در جوامعروايى منقول است و نور الثقلين از عيون الاخبارنقل كرده است .
نور الثقلين ج 1 ص 276 حديث 1089
(و فيه (اى فى عيون الاخبار) فى باب استسقاء المامون بالرضا عليه السلام بعدجرى كلام بين الرضا و بعض اهل النصب من حجاب المامون لعنهما الله : فغضب الحاجب عندذلك فقال : يابن موسى لقد عدوت طورك و تجاوزت قدرك ان بعث الله تعالى بمطرمقدر وقته لا يتقدم و لا يتاخر جعلته آية تستطيل بها و صولهتصول بها كانك جئت بمثل آية الخليل ابراهيم عليه السلام لما اخذ رؤ س الطير بيده ...فان كنت صادقا فيما توهم فاحيى هذين و سلطهما على فان ذلك يكون حينئذ آية معجزةفاما المطر المعتاد فلست انت احق بان يكون جاء بدعائك من غيرك الذى دعا كما دعوت و كانالحاجب اشار الى اسدين مصورين على مسند المامون الذى كان مستندا اليه و كانا متقابلينعلى المسند فغضب على بن موسى الرضا عليه السلام وصاح بالصورتين دو نكماالفاجر، فافترساه و لا تبقيا له عينا و لا اثرا فوثبت الصورتان و قد عادتا اسدينفتناولا الحاجب و رضاه و هشماه و اءكلاه و لحسادمه والقوم ينظرون متحيرين مما يبصرونفلما فرغا اقبلا على الرضا عليه السلام و قالا: يا ولى الله فى ارضه ماذا تامرنا اننفعل بهذا انفعل به فعلنا هذا يشبران الى المامون فغشى على المامون مما سمع منهمافقال الرضا عليه السلام قفافو قفا ثم قال الرضا عليه السلام صبوا عليه ماه ورد وطيبوه ففعل ذلك به وعاد الاسدان يقولان اتاذن لنا ان نلحقه بصاحبه الذى اءفنيناه ؟قال لا فان لله عزوجل فيه تدبيرا هو ممضيه فقالا ماذا تامرنا؟فقال : عودا الى مقر كما كما كنتما فعادا الى المسند و صارا صورتين كما كانتافقال المامون الحمد الله الذى كفانا شر حميد بن مهرانالرجل المفترس ثم قال للرضا عليه السلام يابنرسول الله هذا الامر لجدكم رسول الله صلى اللّه عليه و آله ثم لكم و لو شئت لنزلتعنه لك فقال الرضا عليه السلام لو شئت لما ناظر تك و لم اسئلك فان اللهعزوجل قد اعطانى من طاعة ساير خلقه مثل ما رايت من طاعه هاتين الصورتين الاجهال بنى آدم فانهم و ان خسروا حظو ظهم فللهعزوجل فيه تدبير و قد امرنى بترك الاعراض عليك و اظهار ما اظهرته منالعمل من تحت يدك كما امر يوسف بالعمل من تحت يد فرعون مصرقال : فما زال المامون ضئيلا (اى النحيف الحقير) الى ان قضى على بن موسى الرضاعليه السلام ماقضى )
خلاصه آنكه مامون از حضرت طلب باران كرد كه حضرت دعا فرمود و باران آمد و يكىاز افراد به حضرت جسارت كرد كه اين باران به خاطر دعاى شما نبود بلكه بهتقدير الهى بايد مى آمد و شما آن را معجزه خويش مى دانى . اگر درست مى گويى ايندو تا عكس شير را كه بر مسند مامون منقوش است دو شير حقيقى بنما و زنده كن و بر منمسلط كن ، حضرت به غضب آمد و آن دو صورت را صدا كرد كه اين فاجر را طورىبخوريد كه اثرى از او باقى نماند، به امر حضرت آن دو عكس ، شير واقعى شدند و آنشخص فاجر را خوردند؛ و به حضرت عرض كردند: يا ولى خدا در زمين به ما اجازه بدهكه مامون را هم به رفيق او ملحق كنيم ، حضرت فرمود: متوقف باشيد... سپس حضرت امفرمود كه دو عكس شير به جاى خودشان بازگشتند و مامون احساس آرامش نمود كه خطر ازاو دفع شد.
يكى از نكات مورد اهميت آن بخش از حديث است كه آن دو شير بعد از فراغت از خوردن آنشخص فاجر به عرض اقدس رضوى عرضه داشته اند كه : (يا ولى الله فىارضه ماذا تامرنا ان نفعل بهذا...) حضرت را به اى ولى خدا در زمين صدا كردندچون حضرت بر اساس ولايت مطلقه الهيه اش امر فرمود و لذا حضرت مولى در ابياتمذكور فرمودند:
چو خود اسم ولى كردگار است
|
نفخت فيه من روحى شعار است
|
كه با نفخت من روحى عكس شير مسند را احياء مى كند. و در حقيقت نفخ روح ولايت در موجوداتو تصرف ولايت در ماده كائنات است .
6 - ز گل سازد همى بر هياءت طير
|
دمد در او شود طير و كند سير
|
اين هم نمونه ديگرى از نفخ عارف و متصرف در وجود است كه اشاره است به آيه مباركه260 از سوره مباركه بقره كه از جناب ابراهيمخليل حكايت مى نمايد كه ابيات بعدى هم ناظر بدين آيه اند كه فرمود:
8 - باذن او بيابد رهنمون را
|
بگيرد چار مرغ گونه گون را
|
9 - چه مرغان شگفت پرفسوسى
|
10 - نمايد هر يكى را پاره پاره
|
به هر كوهى نهد جزئى دوباره
|
11 - بخواند نام آنان را به آواز
|
كه در دم هر چهار آيد به پرواز
|
در آيه مذكور آمده است :
(و اذ قال ابراهيم رب ارنى كيف تحيى الموتىقال او لم تومن قال بلى ولكن ليطمئن قلبىقال فخذ اربعه من الطير فصر هن اليك ثم اجعل علىكل جبل منهن جزءا ثم ادعهن ياتينك سعيا و اعلم ان الله عزيز حكيم )
(و چون ابراهيم گفت بار پروردگارا به من بنما كه چگونه مردگان را نزده خواهى كردخداوند فرمود باور ندارى ؟ گفت آرى باور دامر لكن خواهم تا به مشاهده آن دلم آرامگيرد.
خداوند فرمود چهار مرغ بگير و گوشت آنها به هم درآميز نزد خود آنگاه هر قسمتى برسر كوهى بگذار سپس آن مرغان را بخوان تا به سوى تو شتابان پرواز كنند و آنگاهبدان كه خداوند بر همه چيز توانا و به حقايق امور عالم داناست .)
بحث تفسيرى اين آيه شريفه بسيار طولانى است كه به صورت تفسير آفاقى در كتبمربوطه مطرح شده است ولى مهم عنايت به تفسير انفسى و عرفانى اوست كه در اينابيات ، حضرت مولى ناظر بدان است كه در حقيقت كتب عرفانى و صحف نوريهاهل الله صحف تفسير انفسى قرآن كريم اند.
و آنكه در بيت هفتم فرمود: (براى مس سر اسم محيى ) براى آن است كه ناظر به تفسيرانفسى كريمه قرآنى مذكور است .
مقدمه : علم به شى ء بر دو گونه است : يكى فكرى و ديگرى شهودى كه به معرفتفكرى و شهودى نيز تعبير كنند معرفت فكرى همان علم به شى ء از راه برهان منطقىاست . مركب را از راه تحصيل معرفت به اجزايش خواه ماده و صورت خارجى و خواه ماده وصورت ذهنى كه عبارت از جنس و فصل است مى توان شناخت و بسائط را از راه لوازم بينهآنها مى شود شناخت .
ولى فيلسوف الهى راه شناخت را منحصر به معرفت فكرى نمى داند بلكه به معرفتشهودى معتقد است كه آن اصل است ، چنانكه ابن سينا رحمة الله كه پدر جد منطق و برهاناست در نمط چهارم اشارات گويد:
(الاول (يعنى اول تعالى كه حق سبحانه است ) لا ندله و لا ضدله و لا جنس و لافصل له و لا اشارة اليه الا بصريح العرفان العقلى )
صريح عرفان عقلى همان معرفت شهودى است .
جناب ملا صدرا نيز در اسفار گويد: (حقيقة الوجود هو عين الهويه الشخصيه لا يمكنتصورها و لا يمكن العلم بها الا بنحو الشهود الحضورى )
و ايضا جناب آخوند در اسفار گويد:
(الطريق الى معرفه تلك الاسرار منحصر فى سبيلين اماسبيل الابرار من اقامه جوامع العبادة و ادامة مراسم العداله و ازاله و ساوس العادة و اماسبيل المقربين من الرياضيات العلمية و توجيه القوى الادراكيه الى جناب القدس وتصقيل مراة النفس الناطقه ...)
معرفت فكرى قنطره و پل و براى رسيدن به معرفت شهودى است و نظر فكرى محجوببه تقييد است و ذوق شهود اقتضا مى كند كه ذائق و چشنده درحال و جانش بدان متصف گردد به خلاف علم تصورى كه صرف اطلاع بر اشياء است لذاكسى كه علم به نفس و حقايق را از راه نظر فكرى طلب نمايد ورم كرده است و مى پنداردكه چاق شده است .
آنكه در صحف نوريه عرفانيه به صورت نظم و نثر در مذمتعقل سخن به ميان آمده است مرادشان از عقل همين نظر فكرى و جمود بر آن توقف بدونارتقاء به مراتب اهل شهود و ذوق است .
لذا در ينبوع الحيات حضرت مولى آمده كه :
و مالمجمود العين حق الزياره
|
و يا صاح طهرها باجراء دمعة
|
چشمى كه خشك است حق زيارت آن واحد به وحدت حقه حقيقيه را ندارد پس اى رفيق آن رابه اشك روان تطهير بنما.
در قصيده لاميه ديوان ص 92 فرمود:
كه ديدن جمال دوست اشك و آه و ناله طلب كند.
خليل الاله صادق الود خلتى
|
و كسى كه او دائما در حال آه رجوع به حق است او دوست حق است و در دوستى صادق است .
و بالذوق ان شاهدته كنت صادقا
|
و كم صل من ظن الوصول بفكرة
|
اگر با ذوق و چشيدن و دارايى او را مشاهده كردى صادق هستى و چقدر گمراه است كسى كهگمان مى كند از راه فكر و معرفت فكرى وصول مى يابد.
كه اين بيت ناظر به فتوحات شيخ اكبر باب 421 كه خداوند فرمايد: (من طلبالوصول الى بالدليل و البرهان لم يصل الى ابدا فانه لا يشبهنى شى ء) كهبا دليل و برهان صرف ، هرگز وصول به حق پيدا نمى شود. (فراجع )
معرفت شهود براى مس كردن است و معرفت شهودى و ذوقى اسماء الله همان مس كردن و داراشدن آنها است .
جناب ابن عربى در باب 558 فتوحات كه شرح اسماء حسنى است در مورد حضرت احياء واسم شريف محيى گويد، آنكه داراى اين اسم شريف شده است او را عبدالمحيى نامند (يدعى صاحبها عبدالمحيى و هو (اى المحيى ) الذى يعطى الحياةلكل شى ء فما ثم الا حى لانه ما ثم الا من يسبح الله بحمده و لا يسبحه الا حى سواء كانميتا او غير ميت فانه حى لان الحياة للاشياء فيض من حياة الحق فهى حية فىحال ثبوتها و لولا حياتها ما سمعت قوله كن بالكلام الذى يليق بجلاله فكانت )
با هر اسمى از اسماء الله حشر پيدا شود بر اساس اتحاد عالم به معلوم وعامل به معمول ؛ همان اسم مى شود؛ كه در حقيقت مس هر اسمى اتحاد وجودى با ان اسم استيعنى خود آن اسم شدن است . لذا اگر از عارفى بشنوى كه بگويد:
براى آن است كه اسماء الله غذاى جان انسان اند و غذا در مغتذىتخلل پيدا مى نمايد و به همين مبنى جناب ابراهيم عليه السلام بهخليل و خلت اشتهار يافت كه حق در او سريان يافت و جناب حضرتش در اين كريمه خواستتا حقيقت اسم شريف (محيى ) را مس نمايد، لذا از حق چگونگى احياء را طلب كرد كه (ربارنى كيف تحيى الموتى ) اين مس اسم شريف محيى در حقيقتتخلل اين اسم را آن حضرت است .
لذا به حضرت گفته شد كه چهار مرغ گوناگون را بگير و پاره پاره كن و گوشتهاىآنها را در هم بنما و بالاى هر كوهى قسمتى از آن بگذار سپس آنها را بخوان تا بسوىتو شتابان پرواز كنند.
در روايات عديده اى در جوامع روايى و در نور الثقلين آمده كه آن چهار مرغ نسر و بط وطاوس و ديك - يعنى خروس - بود.
در نور الثقلين الاخبار آورده كه على بن محمد بن جهم گويد من در مجلس ماءمون حاضربودم و جناب امام هشتم عليه السلام در نزد ماءمون بود از حضرتش پرسيد كه يابنرسول الله صلى اللّه عليه و آله آيا انبياء معصوم نيستند؟ حضرت فرمود آرى مامون گفتپس اين قول حق كه آدم عصيان خدايش نمود (و عصى آدم ربه ) تا اينكه گفت مرا ازقول جناب ابراهيم عليه السلام خبر ده كه گفت : (رب ارنى كيف تحيى الموتىقال او لم تومن قال بلى و لكن ليطمئن قلبى ؟قال الرضا عليه السلام ان الله تعالى كان اوحى الى ابراهيم عليه السلام انى متخذ منعبادى خليلا ان سالنى احياء الموتى اجيبه فوقع فى نفس ابراهيم عليه السلام انه ذلكالخليل فقال (رب ارنى كيف تحيى الموتى قال او لم تومنقال بلى و لكن ليطمئن قلبى ) على الخلة قال فخذوا اربعه من الطير فصر هن اليك ثماجعل على كل جبل منهن جزءا ثم ادعهن ياتينك سعيا و اعلم ان الله عزيز حكيم فاخذ ابراهيمعليه السلام نسرا و بطا و طاووسا و ديكا فقطعهن و خلطهن ثمجعل على كل جبل من الجبال التى حوله - و كانت عشرة - منهن جزئا وجعل مناقير هن بين اصابعه ثم دعاهن باسمائهن فوضع عنده حبا و ماء ا فتطايرت تلكالاجزاء بعضها الى بعض حتى استوت الابدان و جاءكل بدن حتى انضم الى رقبته و راسه فخلى ابراهيم عن مناقير هن فطرن ثم و قعن فشربن من ذلك الماء و التقطن من ذلك الحب و قلن يا نبى الله احييتنا اللهفقال ابراهيم عليه السلام بل الله يحيى و يميت و هو علىكل شى ء قدير قال المامون : بارك الله فيك يا ابا الحسن .)
در روايت از حضرت ثامن الحجج عليه السلام آمده كه از حضرتسوال شد آيا حضرت ابراهيم عليه السلام در قلبش شك داشت ؟ در جواب فرمود: (لاولكنه اراد من الله الزيادة فى يقينه )
نسر كركس و لاشخور كه داراى منقار و چنگالهاى قوى كه مردار خوار است و او را ركاك ودژكاك و كلمرغ نيز مى گويند.
بط اردك را نيز گويند كه لجن خورى دارد كه در كنار آبزلال و سبزه زارها به لاى و لجن خو كرده است كه در ديوان حضرتش آمده است كه :
چرا خو كردى در لاى و در گل
|
در اين لاى و گلت بر گو چه حاصل
|
اينكه در بين همه مرغان و پرندگان اين چهار مرغ در حديث امام هشتم عليه السلام نامبرده شد براى آن است كه نسر كه لاشخور است همه پرندگان شكارى از دريايى وصحرايى را شامل مى شود و بط همه مرغان آبى را در بر مى گيرد و طاووسشامل همه مرغان قشنگ و زيبا و رنگارنگ مى شود و همينطور خروسشامل همه حيوانات شهوت ران مى گردد.
اين چهار مرغى كه طبايع شان مختلف است را در هم كوبيد و با هم مخلوط كرد و بالاى دهقله كوهى نهاد سپس آنها را صدا زد و اين ذرات در آميخته از هم تفكيك شدند و هر يكى از آنچهار تا تشكيل شده اند و به سوى حضرتش پرواز كردند و اگر اين گونه از آيات بهعنوان قضاياى خارجى هم باشند از نظر عقلى امكان دارد و استحاله عقلى ندارد زيرا كهانسان كالم صاحب ولايت كليه است و وى را دست تصرف بر ماده كائنات است و علاوه از آنتفسير انفسى هم داشته باشد كه در جان انسان پياده شود.
در خاتمه مصباح الانس در خواص انسان كامل به عنوان ختام الكلام فى ذكر علامات الانسانالكامل آمده است كه :
(و من علامات (الانسان الكامل ) تمكنه من الاجتماع بمن شاء من الخلق الاحياء و الامواتمتى عين (الحق ) له (الاجتماع ) و يكون الاجتمع على ضربين ...)
12 - ترا هر چار مرغ اندر نهادست
|
كه روحت از عروجش اوفتادست
|
در ادامه تفسير انفسى كريمه مباركه سوره بقره به تفسير بخش ديگر آيه پرداخته شدكه مرارد از چهار مرغ فقط چهار مرغ و پرنده بيرون از نفس نيست آفاقى بدان پرداختهمى شود بلكه مراد از آن در تفسير انفسى آن است كه در نفس ناطقه انسانى و اطوار وشئون آن پياده مى شود لذا در رساله صد كلمه فرموده اند:
آن كه در قرآن و انسان تعقل كند قرآن را سفره پرنعمت رحمت رحيميه الهى ، و وقف خاصانسان يابد.
در كتب ديگر و نيز دركلمه سى و دو صد كلمه فرمود: (آن كه در معرفت انسان و قرآن توغل كند قرآن را صورت كتبيه انسان كامل شناسد و نظلم هستى را صورت عينيه او يابد)چه اينكه فرموده اند كه انسان متن است و قرآن شرح كتبى آن و عالم شرح عينى آن پسبايد از اول تا آخر قرآن را در نفس و اطوار وجودى شئون اطوار آن پياده نمود.
نكته : نفس به حقيقت انسان به لحاظ تعلقش به بدن و نشئه ماده و طبيعت اطلاق مى شود،و روح به همان حقيقت انسانى به جهت تعلق به ماوراء طبيعت و عالمعقول و عالم مجردات و مفارقات نوريه و الهيه مى گويند، لذا روح به اعتبار تعلق بهآن سو كه تعلق فرع به اصل است دائما قصد عروج دارد و در قوس صعود اراده پروازدارد، امام نفس به جهت تعلقش به اين سو، روح را از پرواز به سوى باطن عالم بازدارد، لذا در اين بيت و بيت بعدى عروج به روح و خست به نفس اسناد داده شده است .
13 - ترا تا خست نفس است بطى
|
كه بالاى و لجن در بحر و شطى
|
تا موقعى كه نفس تو پست و اين سويى است بط و اردك صفت است كه بالاى و لجن دردريا و كرانه رودخانه مشغول است .
بط در كنار آب دريا و آب صاف رودخانه به كرانه آن مى رود و بجاى استفاده از آبزلال و علف هاى خوش به لاى و لجن دلخوش مى كند و منقار اردك شبيه بيلچه اى را مىماند كه در درون لجن ها فرو مى كند و از آن ، كرمها را بيرون مى آورد و مى خورد.
از امام صادق عليه السلام سؤ ال شد كه اگر در بيابان تخم پرنده اى پيدا كرديم بهچه علامتى تشخيص دهيم كه از تخم حيوان حلال گوشت است و يا از تخم حيوان حرامگوشت است ؟
حضرت در جواب فرمود:
تخمى كه هر دو سرش يكسان است از حرام گوشت است و آن كه دو سرش يكسان نيستبلكه يك سرش پهن و سر ديگرش كشيده است (يعنى مخروطىشكل است ) از حيوان حلال گوشت است مثل تخم مرغ و كبوتر، ولى چه عجب كه تخم اردككه نه چون تخم مرغ مخروطى است و نه چون تخم حرام گوشتها پهن و يكسان بلكه چونبا لاى و لجن سر و كار دارد بين اين دو گونه تخم هاست و آن مزه تخم مرغ و كبك وكبوتر و امثال اينها را ندارد چون با اينكه حلال گوشت است بر اثر ارتباط با لاى ولجن تخمش آن اعتدال خاص را دارا نيست .
در بنى پرندگان كبك چون بسيار تميز خور است لذا تخم آن بسيار مخروطى است ولىاردك با همين مقدار غذاى لجن خورى از كمال خاص حلال گوشت افتاده است .
به همين وزان انسان هاى اين سويى بر اثر ارتباط با نشئه طبيعت به جاىحلال خورى به حرام خورى و ربا خورى و لجن خورىمشغول مى شوند.
نكته : در كلمه سى و هفت رسال صد كلمه فرمود: (آن كه در آثار صفات و اخلاق انسانهادر احوال و افعال حيوانها دقيق شود، حيوانها را تمثلات ملكات انسانها مى يابد.
انسان زرع و زارع و مزرعه و بذر خويش است و مهمان سفره خود است چه جزا نفسعمل است (انما هى اعمالكم ترد اليكم ) و بينفعل جزا مناسبت است مثل اينكه حمد حق مرغ جنت مى شود كهفعل هر كسى همرنگ جزاى اوست كه ذوق طاعت جوى انگبين مى گردد و خشم نفسانى مايهنار جحيم است ، و دعده فردا و پس فرداى تو سبب انتظار تو در محشر مى گردد .
در حديثى از حضرت امام صادق عليه السلام روايت شده است كه حيوانات صور ومثل اعمال شما هستند.
جناب ملا صدرا در اسفار فرمايد كه نطفه هر حيوانى را قوه خاصى است كه بدان استعداداگر به فعليت برسد حيوانى خاص مطابق با آن استعداد و قوه خاص خودش مى شودولى نطفه انسان را در اشتداد جوهرى استعداهاى مختلف است و با قواى گوناگون درحركت است هم داراى قوه شهويه است و هم داراى قوه غضبيه و هم قوه مكر و حيله و هم قوهمليكه است .
و نفس با اشتداد جوهرى در مسير تكاملى هر يك از اين قوا قرار گيرد در آن بعد بهفعليت مى رسد و سيرش در هر يك از اين ابعاد را نهايت نباشد.
اگر در جهت شهويه حركت جوهرى داشته باشد بهميه خوى گردد وتمثل ملكه نفسانى او در خارج به صورت بهائم اند و اگر در جهت قوه غضبيه اشتدادوجودى پيدا كند درنده متكامل مى گردد كه تمثل آن در خارج به صورت گرگ درنده است ونيز تكامل در بخش مكر و حيله بصورت روباهمتمثل مى گردد.
ولى اگر انسان با قوه ملكى به اشتداد جوهرى بپردازد در قوس صعود به عالم مجرداتنوريه راه پيدا مى كند و در استمرار اشتداد جوهرى اش از عالمعقل نيز فراتر مى رود كه جبرئيل حامل وحى و علوم و معارف در برابر مقام شامخ لا يقفىاو (لو دنوت انمله لا حرقت ) گويد. البته قوه ملكيه او راتكامل در قواى ديگر سازگارى نيست اما چه بسا در قواى ديگر در همه ابعادمتكامل باشد و ملكات نفسانى او اشتر گاو پلنگ باشد.
حقيقت انسانى به اعتبار اين قواى سه گانه و مشابه آن نفس است ولى به اعتبار قوهملكيه اش روح است .
حقيقت انسان به اعتبار اين قواى سه گانه و مشابه آن نفس است ولى به اعتبار قوه ملكيهاش روح است .
در ينبوع الحيوة جناب مولى آمده است :
اضل من الانعام دون البهيمة
|
و لو كشف عنك الغطاء لتبصر
|
سباعا ذئابا او ضباعا بغيضه
|
مردمان مانند جانورى بوزينه و ميمون آدم نمايند و جانوران بيابانى غير اهلى وچهارپاهايى اند كه چه از بسا چهارپايان هم پست ترند و اگر پرده از چشمدل تو كنار رود و برداشته شود همانا مى بينى كه چه درندگانى و گرگهايى و ياكفتارهايى اند در نيستان و بيشه و جنگل .
در الهى نامه حضرتش آمده است : (الهى اين آدم نماها از خوردن گوشت بره گوسفند تابدين اندازه درنده اند اگر گوشت گرگ و پلنگ را بر آنانحلال مى فرمودى چه مى شدند؟!
الهى حسن را شير و پلنگ بدرد و با احمق بسر نبرد. الهى همه ددان را در كوه وجنگل مى بينند و حسن در شهر و ده )
جناب صدر المتالهين در جلد نهم در فصل سوم از باب هشتم سفر نفس اسفار در بحثنتاسخ كلام اقدمين در نقل نفوس انسانى به بدنهاى حيوانى را توجيه مى كند و نيزبراى رموز قرآنى و كلمات نبوى محمل صحيح قرار مى دهد و مى فرمايد قائلين بهتناسخ باطل بين معنى حضر با نسخ خلط نمودند.
آنگاه فرمود: مردم بر هيئتهاى مناسب با اخلاقشان محشور مى شوند و سپس فرمود:
(ان لكل خلق من الاخلاق المذمومه و الهيئات الرديه المتمكنه فى النفس ابدان نوعيختص بذلك الخلق كخلق التكبر و التهور المناسب لابدان السواد و الخبث و الروغانلابدان الثعالب و امثالها و المحاكاة و السخريه لابدان القرود و اشباهها و العجبللطواويس ، و الحرص للخنازير الى غير ذلك ....
و ربما كان لشخص واحد من الانسان انواع كثيره من الاخلاق الرديه على مراتب متفاوته ...(كلما نضجت جلو دهم بدلناهم جلودا غيرها ليذوقوا العذاب ) اشاره الىتبديل ابدانهم المثاليه لا على ما زعمته التناسخيه )
14 - همى جوشد ز شهوت ديك دانى
|
در ميان پرندگان و مرغان ، خروس به شهوت معروف است و ديك به معنى خروس است كهاز شهوت مى جوشد اگر انسان به دنبال شهوت باشد خودش را خروس بداند، و اگربه دنبال رخارف و زر و زيور و نقش و نگار و زيبايى و تجملات دنيايى و نفسانى استطاوس صفت است .
15 - چو نسرى ، كركس مردار خوارى
|
ببين اندر نهاد خود چه دارى
|
اگر نسر و لاشخور هستى پس كركس مردار خوار هستى در بين اين چهار مرغ به درونخويش بنگر كه چه در درون دارى . و بديهى است كه داشتن اين چهار صفت به صورتمانعه الجمع نيست بلكه قابل جمع اند كه در درون خويش خلق و خوى همه اين چهار حيوانرا داشته باشد.
تبصره : انسان در اين نشئه دنيا نوع است و در تحت آن افراد است ولى در آخرت و ظهورقيامت جنس است و در تحت آن انواع است ، زيرا انسهانها به اقتضاى ملكاتشان به صورمختلف محشور مى شوند كه ملكات نفسانى انسانها مواد صور برزخى اند و حشر هرشخصى با همان صور ملكات اعمالشان است .
انسانهايى كه وقم در آنها رسوخ كرده است و نقيع دشه است و رهزنعقل گرديده است در حد حس و حكم حيوانى مانده اند و ازمنزل محسوسات بدر نرفته اند. پس تا بااصل خود انس نگرفتى انسان نيستى انسان چون بااصل خود انس گرفت آن مى شود.
16 - بكش اين چار مرغ بى ادب را
|
كه تا يابى حيات بوالعجب را
|
17 - عزيز من حيات تو الهى است
|
كه عقل و نقل دو عدل گواهى است
|
حيات نفوس به علوم و معارف حقه الهيه است كه (يا ايها الذين امنوا استجيبوا لله وللرسول اذ دعا كم لما يحييكم ) (انفال / 25)
و احياء نفوس به موت جهل و بيدارى از خواب غفلت و خروج از ظلمت به نور است كه بهتوسط سفراى الهى از ظلمت به نور خارج شود.
جناب وصى عليه السلام آل محمد - صلوات الله عليهم - را به عيش علم و موتجهل و وصف فرمود كه : (بانهم عيش العلم و موتالجهل ).
جناب شيخ اكبر در فص عيسوى گويد:
(و اما الاحياء المعنوى بالعلم فتلك الحيوة الالهيه الذاتيه العليه النوريه التىقال الله فيها (اومن كان ميتا فاحيياه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس )فكل من يحيى ميته بحياة علميه فى مسئله خاصه متعلقه بالعلم بالله فقد احياه بها وكانت له نورا يمشى به فى الناس اى بين اشكاله فى الصورة )
چون حقيقت علم عين ذات است لذا شيخ حيات حاصله از علم را به حيات الهى ذاتى نام بردهاست و لذا حيات علمى اشرف از حيات حسى است چون حيات علمى حيات روح است و حياتحسى حيات جسد است و روح اشرف از جسد است .
و خداوند از براى اولياء كمل حظ تامى از حيات علميه را قرار داده است تا بر نفوسمستعده افاضه نمايند و آنان را به نور الهى زنده نمايند كه در بين مردم با اين نور قدمبردارند چه اينكه خداوند فرمود: (اومن كان ميتا) اى بموتالجهل (فاحييناه ) اى بالحيوة العلميه (و جعلنا له نورا) و هو العلم (يمشى به فىالناس ) فيدرك ما فى بواطنهم من استعداداتهم و خواطرهم و نياتهم ؛ و ما فى ظواهر هممن اعمالهم المخفيه من الناس بذلك النور (شرح فصوص قيصرى ص 328)
جناب خواجه طوسى در شرح اشارات در معجرات قولى و فعلى فرمود: خواص بهمعجرات قوليه اطوع است و عوام به فعليه اطوع است .
چون معجرات فعليه تجسمى اوست با قوه خيال حاكم بر مردم سازگارتر است و معجزاتقولى براى خواص كه قوه عقل حاكم بر آنهاست سازگارتر است قوهخيال باكثرت انس دارد و قوه عقل با وحدت مانوس است .
و كثرة عند الخيال الكشف )
|
و جناب مولوى در دفتر چهارم گويد:
كو رسد در جان هر با گوش و كر)
|
در كلمه هشتاد و هشتم صد كلمه فرمود: (آن كه در گوهر نفس خود، ساعتى به فكرتبنشيند دريابد كه اگر خود او آن را به تباهى نكشاند هيچكس نتواند آن را تباه كند. آنچهكه او را از تباهى باز مى دارد دانش بايسته و كردار شايسته است كه دانش حيات ارواحاست چنانكه آب مايه حيات اشباح است .
و در نكته 480 فرمود: (موت اختيارى حقيقى است من لم يذق لم يدر تا نچشى ندانى )
18 - طبيعت بر حياتت گشت حاكم
|
نباشد جز تو بر نفس تو ظالم
|
آن كه طبيعتش را بر عقلش حاكم گردانيده است در محكمه هر بخردى محكوم است .
مراد از طبيعت همان جسميت و مزاج طبيعى و بدن است كه غير از نفس ناطقه و مقام روح وعقل است و بين اين دو مغايرت است . و از دلائل قوى بر مغايرت آن دو اين است كه اگر مثلاصائم هستى بدن تو را شما اءكل و شرب طلب مى كند و تو او را منع مى نمايى كه آنمشتهى و اين مانع در حقيقت خودت هستى كه آن اشتهاى تو به اين سو طبيعت تو است كه درتمام احوال و آراء اراده تو ارتقاء به امر و بالاتر را دارى ولى طبيعت تو مانع مى گرددو تو در طلب آنچه كه مقصود تو است آن طبيعت را بر خلاف ميلش بكار مى گيرى .
لذا جناب شيخ اكبر در باب 68 فتوحات مكيه گويد.
(و لا تجلع طبيعتك حاكمه على حياتك الالهيه )
حيات الهى انسان اقضا مى كند كه انسان بدان سوى عالم مسافرت نمايد كه (ياايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك ) ولى تعلقش به نشئه مادون كه همانمشتهيات و هواهاى نفسانى اوست وى را از سفر به آن سوى عالم باز مى دارد.
از غزل طاير قدسى حضرت مولى در ديوان ص 11 بشنو:
الا اى طاير قدسى در اين ويرانه برزنها
|
بسى دام است و ديو و دد بسى غول است و رهزنها
|
در اين جاى مخوف اى مرغ جان ايمن كجا باشى
|
گذر زين جاى نا امن و نما رو سوى ماءمنها
|
در اين كوى و در اين برزن چه پيش آمد ترا رهزن
|
به يك دو دانه ارزن فرو ماندى ز خرمنها
|
در اين لاى و لجنها و در اين ويرانه گلخنها
|
شد از ياد تو آن ريحان و روح و باغ و گلشنها
|
سحرگاهى كه مى آيد نسيم كوى دلدارت
|
ترا بايد كه بر كويش بود هر دم نشيمنها
|
حجاب ديده دل گرددت آمال دنياوى
|
كجا ديدن توانى تا بود اينگونه ديدنها
|
همه خوهاى ناپاكت ترا گردند اژدها
|
ترا گردند نشترها ترا گردند سوزنها
|
زدا لوح دلت از تيرگيهاى هواهايت
|
كه تا افراشتگان در جان تو سازند مسكنها
|
بجز يكتا جمال حسن مطلق نيست در هستى
|
حسن را چشم حق بين است و حق گويند روشنها
|
19 - تو انسانى چرا مردار خوارى
|
20 - غذاى تو چرا لاى و لجن شد
|
طباع تو بط و زاغ و زغن شد
|
انسان با حفظ عنوان انسانى غذاى او غذاى انسانى است كه علم و معرفت است و اين غذا نفسمغتذى و عين ذات او مى گردد پس در حقيقت اصل ذات انسان دانش است ، و به عبارت ديگرانسان دانش است و هر چه دانش او بيشتر مى گردد به حسب وجود انسان تر مى شود.
اسكندر از ارسطو پرسيد: معدن ما از كجا است ؟ گفت از آنجا كه آمديم . پرسيد: به چهدانيم كه از كجا آمديم ؟ گفت زيرا كه چون علم مى آموزيم پيشتر مى رويم .
علوم و معارف حقه آب حيات نفس ناطقه و طعام او است كه بدانهااستكمال مى يابد و اين علم مشخص روح است .
از جناب رسول الله صلى اللّه عليه و آله حديثنقل شده است كه فرمود: (ان هذا القرآن مادبه الله فتعلموا مادبته ما استطعتم و اناءصفر البيوت لبيت اصفر من كتاب الله )
قرآن سفره رحمت رحيميه الهيه است كه فقط براى انسان گسترده شده است طعام اين سفرهغذا انسان است كه به ارتزاق آن متخلق به اخلاق ربوبى مى گردد و متصف به صفاتملكوتى مى شود و مدينه فاضله تحصل مى كند و هيچ كس از كنار اين سفره بى بهره برنمى خيزد انسان اگر گرفتار رهزن و اهريمن نشود به وفق اقتضاى طلب عزيزى و جبلىخود، ابد و سعادت ابدى خود را طالب است .
اگر مادبه را به فتح دال بخوانى از ادب است ولى با ضمدال به معنى سفره و طعام مهمانى است اين مادبهنزل الهى است (و لكم فيها ما تدعون نزلا من غفور رحيم ) ( فصلت / 41) اينمادبه سفره است ؛ قرآن سفره الهى است .
آن كس كه مصحف راگشوده و نوشته اش را زيارت كرده است ، به همين اندازه از اين سفرهالهى لقمه اى برداشته است و بهره اى برده است پس پيامبر صلى اللّه عليه و آله خيرو نفع و فايده اى را كه انسان از قرائت و حفظ قرآن كسب مى كند به آن طعامى كه مدعو ازدعوت داعى بدان نائل مى شود تشبيه فرمود و لذا انسان براى اغتذاى از اين سفره الهىدعوت شده است .
از جناب وصى عليه السلام روايت شده است كه در وصيت به محمد حنيفه فرمود: (اعلم ان درجات الجنه على عدد آيات القرآن فاذا كان يوم القيامهيقال لقارى القرآن اقراء وارق ) پس ذات انسان به عنوان ظرف علوم و معارف قرآنىآفريده شده است و آنكه اين ذات را در مسير غيرتكامل انسانى بسازد و با تعلق به اين نشئه مادى بارذائل اخلاقى خو كند، از فطرت انسانى دور شده است و به جاى غذاى انسانى به لاى ولجن مشغول شده است و طبيعت ثانوى همانند زاغ و زغن پيدا كرده است .
زاغ غراب را گويند و آن سياه است و منقار سرخى دارد و زغن بر وزن چمن گوشت ربا وغليواج باشد كه جانوران كوچك را شكار مى كند و گويند شش ماه نر و ششماه ماده است وبعضى گويند يك سال نر و يك سال ماده مى باشد .
تبصره : آن كه در آثار ملكات علوم و معارف خود در خواب و بيدارى بينديشد، آنها را موادصور برزخيه خود بيند. آن صور قالبهاى مثالى اند و به ابدان مكسوب يا مكتسب تعبيرمى شوند، مكسوب در صورت ملكات حسن كه (لها ما كسبت ) مكتسب در قالبهاى ملكاتقبيح كه (عليها ما اكتسبت ) چه افتعال فعلى را به خلاف فطرت از راهاحتيال و خدعه انجام دادن است كه از آن تعبير به ناصواب و معصيت و گناه مى شود (كلمه75 صد كلمه ) در هزار و يك كلمه ، كلمه 67 فرمود: و اگر چشم برزخيت باز شود مردمرا مطابق ملكاتشان به صور مختلف در همين نشاه نيز مى بينى .
جناب آخوند صدر المتالهين در اسرار الايات گويد: (صيرورة النفوس الادميه علىصور انواع الحيوانات مناسبه لا عمالهم و افعالهم الموديه الى ملكاتهم ان تكررالافاعيل من الانسان يوجب حدوث ملكات و اخلاق فى نفسه وكل ملكه وصفه نغلب على جوهر النفس تتصور النفس فى القيامه بصوره تناسبها)
و به تعبير جناب مولوى رحمة الله :
هم ز من مى رويد و هم مى خورم
|