بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی, صمدى آملى   مناسب چاپ   خروجی Word ( برگشت به لیست  )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     AMOLI001 -
     AMOLI002 -
     AMOLI003 -
     AMOLI004 -
     AMOLI005 -
     AMOLI006 -
     AMOLI007 -
     AMOLI008 -
     AMOLI009 -
     AMOLI010 -
     AMOLI011 -
     AMOLI012 -
     AMOLI013 -
     AMOLI014 -
     AMOLI015 -
     AMOLI016 -
     AMOLI017 -
     AMOLI018 -
     AMOLI019 -
     AMOLI020 -
     AMOLI021 -
     AMOLI022 -
     AMOLI023 -
     AMOLI024 -
     AMOLI025 -
     AMOLI026 -
     AMOLI027 -
     AMOLI028 -
     AMOLI029 -
     AMOLI030 -
     AMOLI031 -
     FOOTNT01 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

تكلم و سكوت :
نكته عرشى : تكلم و سخن گفتن از رحمت رحمانيه الهيه است ولى سكوت و لب فرو بستناز رحمت رحيميه حق تعاى است لذا آن سفره عام براى همه است ولى اسن سفره خاص است كهاهل دل از آن طرفى مى بندند با داشتن آن نفس دائمامشغول است و انصراف از اين نشئه پيدا نمى كند ولى اين موجب انصراف از اين نشئه وموجب انقطاع الى الله است كه (و المنصرف بفكره الى قدس الجبروت مستديمالشروف نور الحق فى سره ) تحقق مى يابد آناشتغال به غير آورد و اين يكى اشتغال به خويشتن آن انسان را به غير خدا انس مى دهد واين انس به حق را روزى مى كند آن انسان را مى ميراند و اين درون را گويا و احيا مى نمايدآن كثرت آورد و اين وحدت و توحد آن دنيا را بروز مى دهد و اين قيامت برپا مى كند. آنانسان را اهل ظاهر بار مى آورد، اين اهل باطن آن بيرون را مى شوراند و اين درون را آنزيادش مذموم است ، و اين ممدوح آن خيلى پر خرج است و نيازمندى به قوا و اعضا وغير،آورد اين اصلا خرجى ندارد ندارد و نفس فقط با ذات خودش كار دارد و به هيچ چيز حتىبه قوا و اعضا هم نياز ندارد. آن پيرى آورد و اين جوانى و جوانمردى آن گناه در برداردو اين عجر و ثواب .
آن يكى كوكو ظهور دهد و اين يكى هوهو آن خلق طلب نمايد و اين حق ان بغض آورد و اين حبو عشق آن كاه آورد و اين آه . آن بى دردى و اين درد آن دور مى كند و اين قرب با دلدار آنبسط آورد، و اين قبض آن دل را سرد مى كند، اين آتش برافروزد ودل را آتشين آن مال عوام است و اين از آن خواص آن يكى جان را مى برد و اين يكىدل آورد آن شهرت بخشد اين گمنامى آن آئينهدل را زنگار دهد اين زنگار را بزدايد آن يكى اغلاق آورد و اين يكى انفتاح آن رنگ مى دهد واين بى رنگى آن تكثير آورد و اين توحيد آن تفرقه و اين جمع آن فرقان و اين قرآن . آنسوزنده است و اين سازنده آن رزق ظاهرى طلب نمايد، اين رزق باطنى آنغافل كند و اين بيدار. آن مقتضى جلوت است و اين مقتضى خلوت . آن ذكر آورد اين فكر آنسقوط دهد اين صعود. آن بار را سنگين كند، اين يكىبال پرواز بخشد و سبكبار نمايد. آن خفت آورد اين عزت و سطوت آنجدال آورد و اين انسان مى سازد آن سر را بر دار برد، ايندل را سوى دلدار آن نفس را مضطربه كند اين يكى مطمئنه آن سفر از باطن به ظاهر آورد.اين از ظاهر به باطن آن فتنه برانگيزد اين فطنه عطا كند.
اكثرى عوام و حتى خواص كه عوام علماو علماى عوام اند به انتظار قيامتى در امتداد زمانىكذايى اند كه آن روز همه نظام هستى در هم بريزد و كلمات وجودى عالم از بين برود تاقيامتى آنچنان برپاگردد و اندرون مردم ظاهر گردد.
افسوس كه چهره دلاراى دين عزيز و ناموس الهى با هزاران ماسك و پشم وپوشال اوهام و خيالات ، پنهان شده است و چيزهايى به خورد مردم داده اند كه همه اموردرونى خويش را نسيه مى پندارند و به انتظار امتداد زمانى نشانده اند؛ وحال آن كه اگر كسى شبى با خودش خلوت نمايد و آنچه در دفتر دلش دارد بيرون آوردقيامت او قيام مى كند و يوم تبلى السرائر او متجلى مى گردد و از همين الان به حسابخودش مى رسد و به موت اختيارى مى ميرد قبل از آنكه با موت طبيعى او را بميرانند امااكثرى چون موت اختيارى (موتوا قبل ان تموتوا) ندارند و برايشان موت طبيعى پيش ‍ مىآيد لذا دراين پندارند كه قيامت در امتداد زمانى است اينان از نعمت سكوت بى بهره اند كهمولايم در الهى نامه فرمود:
(الهى نعمت سكوتم را به بركت (و الله يضاعف لمن يشاء) (اضعاف مضاعفهگردان )
(الهى درويشان بى سر و پايت در كنج خلوت ، بى رنج پا سير آفاق عوالم كنند، كهدولتمندان را گامى ميسر نيست ).
(الهى شكرت كه به جنت لقايت در آمدم ) (الهى شكرت كه دنيايم آخرتم شد) (الهىبه رحمت رحمانيه ات نطقم داده اى به رحمت رحيميه ات سكوتم ده ).

14 - بيا در كارگاه صبغة الله
كه گيرى رنگ بيرنگى و آنگاه
اشاره به آيه مباركه 138 سوره بقره است كه فرمود:
(صبغه الله و من احسن صبغه و نحن له عابدون )
اين رنگ آميزى خدايى است كه به همه موجودات رنگ وجود و فطرت حق جويى و حقيقتيابى و سيرت و توحيد عطا فرمودى كه هيچ رنگى بهتر از اين رنگ نيست ؛ در حالى كهآن كه رنگ آميزى مى كند خود بى رنگ است كه (هو معكم اينما كنتم ) و در عينحال (هو فى السماء اله وفى الارض ‍ اله ) كه با زمين و آسمان هست و به همه رنگ مىدهد ولى اله است نه اينكه رنگ آسمانى يا زمينى گيرد. لذا با آسمان نيست بلكه خداست ؛چه اينكه با همه هست ولى بى همه است ؛ يعنى يكتاى بى همتاى همه است كه (و لم يكن لهكفوا احد).
از الهى نامه حضرت مولى بشنو:
(الهى حسن را يك رنگ تعلق صبغه الله بسند است و ديگرها بند)
رنگ گيرى از حق تعالى لازمه اش همنشينى با اوست كه فرمود:
(الهى همنشين از همنشين رنگ مى گيرد. خوشا آن كه با تو همنشين است ( صبغه الله ومن احسن من الله صبغه )
لذا همنشينى حق لازمه اش مشاهده او است كه حضرت امير عليه السلام فرمود: (لم اعبد ربالم اره ) آنچه كه درعالم رنگ گرفته اند همه مركب از وجود و ماهيت اند كه حد برداشتهاند (كل ممكن زوج تركيبى مركب من الوجود و الماهيه ) جز حق سبحانه و تعالىكه (بسيط الحقيقه كل الاشياء و ليس بشى ء منها) است .
اگر نفس ناطقه انسانى به رنگ بى رنگى الهى يعنى به مقام بساطت برسد بسيطالحقيقه ظليه مى شود كه وحدت حقه ظليه مظهر وحدت حقه حقيقيه است و به مقام لا يقفىبار مى يابد كه از حد مجرد مى گردد يعنى از ماهيت مبرى مى شود آنگاه با همه هست ولىبى همه است .
هر چه بساطت او شديدتر گردد سعه وجودى وى بيشتر مى شود و قرب به حقيقت وجودلايتناهى صمدى او افزون تر مى گردد. در اين صورت چون بسيط محض را انتهايى نيستاو نيز موجودى غير متناهى مى گردد به عنوان مظهر وحدت قدسيه ازليه و وحدت جمعيهاوليه و وحدت شخصيه صمديه ذاتيه الهيه . فتدبر.
اگر به اين مقام واصل شدى آنگاه مى يابى كه :
15 - چو صفحه آفاقى سطر لاب
بيابى نفس خود را باب ابواب
يكى از آلات رصدى اسطر لاب است كه در نكته 667 فرمود: با اين آلت ارتقاع كواكب وتقويم ميل آنها و مقدار ساعات شبانه روز و بين الطلوعين وميل كلى و فصل سال و تحويل شمس به بروج و مطالع چه استوائيه و چه آفاقيه وعرض بلد و ارتفاع مرتفعات و عمق آبار و عرض انهار و درجات انحراف قبله و بلاد و...در مدت كمى بسيار سهل و آسان مى توان به دست آرود.
شيخ بهائى تحفه حاتمى را در هفتادباب در اسطر لاب نوشته است و خواجه طوسىبيست باب كه ملا عبدالعلى فاضل بيرجندى بر ان شرحى بسيار مفيد نوشته است وعبدالرحمن صوفى درترجمه جابر بن حيان آورده كه وى اسطر لابى بى نظير متضمنهزار و مساله نوشته است .
در اين مقام حضرت مولى فرموده اند كه : در اسطر لاب چندين صفحه داريم كه هر يك ازآن دو ريه اند و مطابق فن اسطر لاب در هر دو روى صفحه قواعد رياضى هيوى پيادهشده است روى هر صفحه براى افقى است كه در اين صفحات عمده آفاق ربع مسكون ومعموره آمده است .
در بين اين صفحات يك صفحه اش خيلى در آن عجيبى به كار گرفته شده است كه(صفحه آفاقى ) نام دارد و اين يك صفحه كار همه آن صفحات ديگر را انجام مى دهد كهدر حقيقت ديگر صفحات اسطر لاب ه منزله شرح وتفصيل اين يك صفحه آفاقى اند كه جهت تسهيل امر است . (در تمام ابواب اسطر لاب اينيكى را جايگاهى ويژه است ) در اين بيت نشبيه نفس ‍ ناطقه انسانى به صفحه آفاقىاسطر لاب شده است يعنى همانگونه كه با داشتن آن يك صفحه از ديگر صفحات مستغنىمى شوند و همه كارهاى اين آلت نجومى با آن انجام مى شود، به همين وزان نفس ناطقهانسانى را باب ابواب مى يابى كه همه درها به اين باب مرتبط مى شوند و با رنگالهى گيرى نفس به همه حقايق دار وجود دست مى يابد و از اين باب مى شود به ملكوتعالم سفر بنمود كه (من عرف نفسه عرف الاشياء كلهابل عرف ربه )

16 - نباشى در اميد فتح يابى
مگر آنكه كليدش را بيابى
در بيت بعدى كليد را معرفى فرمود كه بسم الله الرحمن الرحيم است لذا فرمود:
17 - ترا مفتاح فتاح مفاتح
نباشد غير بسم الله صالح
مفتاح كليد است كه جمع آن مفاتيح باشد، فتاح صيغه مبالغه يعنى بسيار گشاينده ومفاتيح جمع مفتح يعنى خزانه و مخزن و صندوق .
يعنى كليد گشاينده خزائن فقط بسم الله است و غير آن صلاحيت مفتاح بودن را ندارد.
18 - هر آن فتحى كه عارف مى نمايد
به بسم الله آن را مى گشايد
جناب شيخ اكبر در الدر المكنون و الجوهر المصون در علم حروف گويد: (اعلم انمنزله بسم الله الرحمن الرحيم من العارف بمنزله كن من البارىجل و على ) بايد از بسم الله به روى انسان درهايى گشوده شود چه اينكه همهاهل بهشت اين كليد را در دست تصرف خويش دارند.
19 - بود هر حرف بسم الله يابى
ز هر بابى مراد خويش يابى
بسم الله داراى نوزده حرف است كه هر كسى از هر يك از آن مى تواند آنچه را كه ارادهكرده است بدان واصل گردد؛ منتهى بايد حقيقت حروف را ادراك نمايد كه اين مقام بهدانايى مفهومى نيست بلكه به دارايى است شخصى همراه حضرت عيسى عليه السلام بودتا به دريا رسيدند و با حضرت بر روى آب راه مى رفتند و از دريا مى گذشتند، آنشخص به اين فكر افتاد كه حضرت چه گويد و چه مى كند كه بر روى دريا اين گونهراه مى روند ديد حضرت مى گويد بسم الله از روى عجب به اين گمان افتاد كه اگرخودش مستقلا بسم الله بگويد و از تبعيت كامل بيرون آيد مانند آن حضرت مى تواند برآب بگذرد از كامل بريدن همان غرق شدن همان استغاثه به حضرت روح الله نموده و آنجناب نجاتش داد.
آن بسم الله كليد است و در آب تصرف مى كند كه از جان برخيزد و سر آن براى شخصحاصل شده باشد و آن روح عيسوى است كه ابراء اكمه و ابرص و احياء موتى مى نمودخلاصه اين كه انسان عيسوى مشرب را چنين دست تصرف است .
مهم چشيدن و ذوق و دارايى است و به سر رسيدن است نه دانايى مفهومى لذا در دو بيتبعدى فرمود:
20 - گرت شد سر بسم الله حاصل
مراد تو نشد آنگاه حاصل
21 - مرا از رحمت حق دور بينى
كر و لال و چلاق و كور بينى
عمده در مقام به سر حروف آن رسيدن و مس كردن است و البته براى مس ‍ سر آن طهارتلازم است كه (لا يسمه الا المطهرون )
البته كسب طهارت و سپس به سر اين حقايق رسيدن كتلها پيمودن در پى دارد و همرهى باخضر راه و صاحب مقام ولايت را طلب مى نمايد كه بدون همرهى خضر رحمة الله ظلمات استكه بايد از خطر گمراهى آن ترسيد.
عادت بر آن شده است كه اكثرى به طرف چشيدن حركت نمى كنند و با لقلقه زبان مىخواهند مراد حاصل نمايند مثلا در روايتى آمده كه چون سوره مباركه حمد حرف (فاء) نداردزيرا حرف (فاء) آفت است لذا اگر اين سورهچهل بار خوانده شود و بر ظرفى آب دميده گردد براى هر دردى شفا است ولى روشن استكه اگر انگشت سليمانى نباشد چه خاصيت دهد نقش نگينى در الهى نامه حضرت مولى آمدهاست كه :
(انگشترى سليمانى ام دادى انگشت سليمانى ده )
اگر ان دم و نفسى كه از نفس قرائت كننده سوره حمد بر آب وارد مى شود دم نباشد نبايداز آن آب شفاى درد را توقع داشت .
در مجمع البيان جناب امين الاسلام طبرسى درفضل بسمله فاتحه از ابن مسعود نقل شد كه فرمود:
(من اراد ان ينجيه الله من الزبانيه التسعه عشر فليقراء بسم الله الرحمن الرحيمليجعل الله لكل حرف منها حسنه من كل واحد) و در روايتى(بكل حرف منها جنة من واحد منهم ) آمده است .
در حديث فوق زبانيه را موصوف به نوزده كرده است در قرآن مجيد زبانيه در آخر علقاست (فليدع ناديه سندع الزبانيه ) و در قرآن همين يك زبانيه است و تسعه عشر درسوره مدثر است (ساصليه سقر و ما ادريك ما سقر لا تبقى و لا تذر لواحة للبشرعليها تسعه عشر و ما جعلنا اصحاب النار الا الملائكه و ما جعلنا عدتهم الا فتنه للذينكفروا ليستيقن الذين اتوا الكتاب و يزداد الذين امنوا ايمانا) و در قرآن همين يك(تسعه عشر) است .
در حديث مذكور آمده بود كه (ليجعل الله كل حرف منها جنة من واحد منهم ) و به ظاهر عبارتبايد بفرمايد (منها) چه (هم ) در ذوى العقول است ولى (هم ) صحيح است زيرا در علقفرمود (سندع الزبانيه ) كه زبانيه مدعو است باز در مدثر دقت كن كه فرمود (عليهاتسعه عشر) و عجب آنكه اصحاب ناز جز ملائكه نيستند پس مجرد مصاحبت با ناردال بر عذاب نيست ، و آن عده را فتنه كافر و مومن قرار داد در هر يك از اين امور چهمطالبى بايد نهفته باشد؟ از اين همه بگذريم نوزده حرف بسمله را با ربانيه نوزدهگانه چه مناسبت است و در عدد نوزده چه سرى است ؟!
(عليها تسعة عشر) يعنى نوزده تن را بر آن گمارديممثل اينكه بر زندان نگهبانان گمارند و اين ها همان ملائكه اند كه در سوره تحريم بدانتصريح شده است و در سوره ملك از آنها به خزنه جهنم تعبير شده است .
پس زبانيه ملائكه موكل بر نارند كه به اصحاب نار و خزنه تعبير شده اند خلاصهآنكه بسم الله بايد از مقام ولايت به انسان تلقين شود كه تا با آن هر چه را مى خواهدبداند و به هر مقصدى كه اراده كند بدان دسترسى پيدا نمايد و همه زير سر همين يكحرف است . فتدبر حق التدبر رزقنا الله و اياكم حق معرفه ولاية حق معرفه ولايهمولانا حجة ابن الحسن العسكرى و آبائه الطاهرين الطيبين عليهم السلام .
بر اين اساس است كه هر حرف بسم الله را اسرارى است بى نهايت كه در ابيات بعدىفرمود:
22 - شنيدم عارفى عالى جنابى
به هر حرفش كتاب مستطابى
مراد از اين عارف عالى جناب حضرت عبدالكريم جيلى صاحب انسانكامل متوفى 899 ه ق . است (كه در رساله وحدت از ديدگاه عارف و حكيم از يكى از مشايخحضرت موى نقل شده است كه درمحضر اقدس حضرت مولى اين استفاده نصيب شد كه مراد ازيكى از مشايخم روحى له الفداء يعنى حضرت علامه طباطبايى صاحب تفسير كبير الميزانرضوان الله تعالى عليه است ) جناب فرمود: ايشان به عدد حروف بسم الله كتابنوشته است پس اينكه در ابتداى بيت آمده كه شنيدم يعنى از علامه طباطبايى شنيدم .
حضرت مولى در رساله وحدت فرمود: (ارقم اين دوره كتاب جيلى را نديده است و جايىسراغ نگرفته است جز اينكه رساله اى موجز از جيلى در اين باب دارد به نام (الكهف والرقيم فى شرح بسم الله الرحمن الرحيم ).
23 - به تفسير و بيان باء و سينش
نوشته تا به ميم آخرينش
24 - كه شد يك دوره اش نوزده مجلد
ولى كامل بگويد تا در اين حد
حضرت فرمود: به دنبال اين كتاب خيلى بودم و هستم و بخصوص بعد از انقلاب بهدنبال سه دوره كتاب هستم يكى اش همين نوزده جلد كتاب جناب جبلى در تفسير بسم اللهبه عدد حروف آن بود، و ديگرى نود و پنج جلد تفسير قرآن جناب ابن عربى را كهشنيدم در لندن هست يكى اش هم كفايه ابن متويه را كه ابن ابى الحديد از او در موردوصف ائمه مطلبى دارد كه حضرت امير عليه السلام به اجماع صحابه معصوم بود كه مناز اين آقايان بارها استدعا كردم كه شما با كتابخانه هاى جهان مرتبط هستيد اين كتباصيل را براى كشورمان و اهل تحقيق فراهم نماييد.
به هر حال تا الان بدين كتب دست نيافتيم .
غرض آنكه جناب جبلى به فراخور فهم و ادراك خودش در شرح بسمله نوزده جلد كتابنوشته حالا در آن كتب چه حقايقى از بسم الله و از هر حرف آن آورده باشد مثلا از اسرارعلم حروف و اعداد و اسرار ديگرش ؛ به هر اندازه كه باشد به مقدار سعه وجودى خويشبيان فرموده است .
ولى اگر شرح و بيان بسمله از زبان انسانى كاملى صورت گيرد آن را نهايت نباشدزيرا سعه وجودى وى را نهايت نبود.
مراد از كامل حضرت امير المومنين كه فرمود:
125 - كه تفسير ار كنم نقطه بى را
لقد او قرت سبعين بعيرا
ناظر است به روايتى كه عارف متاليه سيد حيدر آملى در رساله نقد النقود و جامعالاسرار از امير المومنين عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:
(لو شئت لا و قرت سبعين بعيرا من شرح باء بسم الله الرحمن الرحيم ) ودرحديث ديگر فرمود:
(لو شئت لا و قرت لكم ثمانين بعيرا من علوم النقطه التى تحت الباء) (بيانالايات گيلانى ص 33 ط 1)
از سر الله الاعظم روايت است كه : (العلم نقطه كثرها الجاهلون و الالف واحدة لايعلمها الا الراسخون ) و نيز آن ولى الله اعظم فرمود: (ظهرت الموجودات عنباء بسم الله و انا النقطه التى تحت الباء) (جميع ما فى القرآن فى باء بسم اللهو انا النقطه تحت الباء)
و نيز مولى الموالى فرمود: (سر الكتب المنزله فى القرآن و سر القرآن فىفاتحه الكتاب و سر فاتحه الكتاب فى بسم الله الرحمن الرحيم فى نقطه تحتالباء و انا نقطد تحت الباء)
آدم اولياء الله عليه السلام فرمود: (جميع ما فى الكتب السماويه فى القران وجميع ما فى القرآن فى فاتحة الكتاب فى بسم اله الرحمن الرحيم و جميع ما فى بسمالله الرحمن الرحيم فى باء بسم الله و جميع ما فى باء بسم الله فى نقطه تحتالباء و انا نقطه تحت الباء)
آنكه فرمود: اگر بخواهم نقطه باء را تفسير كنم هفتاد شتر را بار سنگين مى شود و يافرمود همه حقايق كتب سماوى و قرآن در سوره حمد و همه اسرار آن در بسم الله و همهاسرار بسمله در باء آن جمع است و من نقطه باء هستم در شرح آن حضرت مولى در رسالهمدارج و معارج فرموده اند:
بدان كه كلام به حروف منتهى است و حروف به الف و الف به نقطه و نقطه عبارت استاز سر هويت مطلقه در عالم و نزول وجود مطلق يعنى ظهور هويتى كه مبدا وجود است وعبارتى و اشارتى آن را نبود (يا هو يا من لا الا هو).
اين نقطه اگر بر عش نازل شود و عرش آب مى شود ومضمحل مى گردد.
اين نقطه است كه به لحاظ امتداد و تعلقش به كثرات چندين هزار عالم به توان چندينهزار عالم از ان ظاهر و چندين هزار مرتبه به توان چندين هزار مرتبه از آن ناشى شدهاست ، و در هر مرتبه نامى يافته است .
و اين همان هويت مطلقه است كه همه به او قائم اند و در همه جاهاى و هوى او است كه خودقابض و باسط است و همه به نفس رحمانى او متنفس اند.
قرآن صد و چهارده سوره است و سوره ها از آيات و آيات از كلمات و كلمات از حروف وحروف از الف و الف از نقطه و جميع علوم ، بلكه جميع اشيا صورت تركيبى و تاليفىحروفند، و حروف صورت متفرقه الف ، و الف تكرار و تفرقه نقطه كه در سير و حركتمتكثر گشت كه (العلم نطقه كثرها الجاهلون ) شيخ سعد الدين حموى فرمايد:
يك نقطه الف گشت الف جمله حروف
در هر حرفى الف به اسمى موصوف
چون نقطه تمام گشت آمد به سخن
ظرف است الف در او چون مظروف
در اسفار و مفاتيح الغيب جناب ملاصدرا آمد كه مقصود از نقطه ذاتا حق تعالى است و بسيطالحقيقه يعنى نقطه كل اشيا است .
و نيز اين طائفه نقطه را بر نبوت و ولايت اطلاق مى كنند كه مى گويند نقطه نبوت ونقطه ولايت از اين رو كه سريان ولى در عالم چون سريان حق است در عالم كه ولايت كليهساريه و سائر در هر موجود است و مولاى او است زيرا كه اسم اعظم است ومتقبل افعال ربوبى و مظهر قائم به اسرار الهى و قطه پرگار نبوت است . نبى صلىاللّه عليه و آله فرمود:
(كنت وليا و آدم بين الما و الطين ) و وصى فرمود:
(كنت وليا و آدم بين الما و الطين ).
و نيز تعبير به نكاح سارى مى كنند كه حب و عشق منشا پيدايش همه است .
اين بنده گفته است :
پرتو نور جاودانه عشقم
موج درياى بيكرانه عشقم
همه عالم پر از ترانه عشق است
حمد لله كه از ترانه عشقم
و غايت حركت ايجاد ظهور حق در مظهر تام مطلق است كهشامل جميع جزئيات مظاهر است . و اين مظهر تام انسانكامل است كه عالم صورت حقيقت او است و خود غايت حركت ايجادى است ، لذا هيچگاه زمين خالىاز حجت نمى شود.
و جناب ابن عربى گفته است : (بالبا ظهر الوجود و بالنقطه تميز العابد عنالمعبود) كه مرادش از نقطه سواد امكان است كه بدان عابد از معبود تميز يافت ، الفقرسواد الوجه فى الدارين الف صورت وجود باطن عام مطلق است و با صورت وجود ظاهرمتعين مضاف
پس با تعين اول است كه اول مراتب امكان است و آن نور حقيقى محمدى صلى اللّه عليه و آلهاست چنانكه خاتم فرمود: (اول ما خلق الله نورى المسمى بالرحيم ) براى اينكه رحمنمفيض وجود و كمال است بر كل به حسب آنچه حكمتش اقتضا مى كند وقوابل مى پذيرند بر وجه بدايت ، و رحيم مفيضكمال معنى مخصوص به نوع انسانى است به حسب نهايت . پس حقيق محمديه ذات با تعيناول است بنابر اين وى اسم اعظم است و او را اسماء حسنى است كه مجموع عالم صورت اواست پس الف كه صورت وجود باطن عام مطلق است باء كه حرف صادر نخستين است از آنمتعين نمى شود مگر به نقطه و به اين نقطه عابد كه انسان است از معبود كه حق استتميز يافته است كه تركيب در با آمده است و فرد على الاطلاق الف است(كل ممكن زوج تركيبى ) و اين اولين تركيبى است كه در عالم امكان قدم نهاده است و حادثاز قديم تميز يافته است چه اينكه ظهور حق تعالى در صور موجودات چون ظهور الفاست در صور حروف پس تعين حق مطلق كه معبود است به صورت خلق مقيد كه عابد استنيست مگر به سبب نقطه تعينيه وجوديه اضافيه مسمى به امكان و حدوث كه تحت وجودبا است كه صورت عقل اول است و انسان كامل تعيناول است .
پس آنچه در خارج متحقق است (بر اساس اصالت وجود) همان وجودات متعين و متشخص اند لذاتعين را كه نقطه بائيه تميزيه اعنى نقطه امكانيه حدوثيه است و متفرع بر ذاتاصيل وجود است و بعد از او است تعبير به تحت فرمود كه انا النقطه تحت الباء...
پس نقطه يعنى موجود متعين تالى الف كه همانعقل اول و صورت انسان كالم است و هر كه بدين نقطه وجوديه اطلاع يافت به جميعحقايق و اسرار و به همه كتب سماوى دست يافت چنانكه نبى صلى اللّه عليه و آله بداناطلاع يافت و در شب معراج فرمود: (علمت علوم الاولين و الاخرين ) و نيز فرمود: (اوتيتجوامع الكلام ) و وصى بدان اطلاع يافت و فرمود: (انا النقطة تحت الباء وقال سلونى عما تحت العرش ) لذا از اين نقطه به نبى و ولى نيز تعبير مى كنند.
تبصره : در كتب اهل سر مى خوانى كه با نبى صلى اللّه عليه و آله است و نقطه تحت آنولى اين سخن از اين روى است كه با تعين پيدا نمى كند مگر به نقطه چنان كه بى متعينو متكمل نمى شود مگر به ولايت .
26 - نباشد راحتى از بهر روحت
اگر از روح تو نبود فتوحت
روح انسانى را با فتوحات معنوى و تحصيل انوار الهيه سر آسوده خواهد بود و آرامشروح و اطمينان نفس به گشايش هاى باطنى است و گر نه با زندگى روزمره و امورمتعارف شبانه روزى آرامشى براى روح تحقق نمى يابد.
روح در پى عروج و سير و سفر معنوى از عالم ماده تا به عوالم وجودى عاليه و تا بهبى انتهاست و با تعليقات نفسانى به بدن و اداره شون ظاهرى دنيوى آن ارتقاء وجودىاش باز مى ماند كه اين تعلقات را دع اويند. و لذا دنيا پرستان را حركت دورى از مطبخبه مزيله و بالعكس است و سرگرمى با امور ظاهريه بدون هدفدارى انسانى پيشهزندگى آنان است در اين صورت از فتوحات انسانى باز مانده اند و (اثا قلتم الىالارض ) ميخكوب زمين اند و هرگز در پى طيران به عوالم مافوق نيستند.
اما سالكان طريق معرفت و عاشقان كوى وصال را تنها تعلق به حقايق آنسويى وفتوحات سرى مقصد است كه ره يافتگان وصال از آن اسرار به نبوت انبايى اخبار كردهاند و اين ارواح را هميشه شرح صدر و سعه وجودى انسانى است تا به مقام لا يقفى باريابند.
روح انسانى آنگاه آرام است كه از قيود و بندها رهايى يابد و به شرح صدر و انشراحقلبى وجودى رسد كه (الم نشرح لك صدرك ووضعنا عنك وزرك ) زيرا روىبدانسوى دارد و خواهان اطلاق و سراح است .
27 - ترا جسم و غذاى جسم مطلوب
براى روح مى باشند محبوب
جسم و غذاى مطلوب جسم تو بايد به عنوان معد روح محبوب باشند و گرنه اگر براىروح نباشد چه حاصل كه شخصى يك عمر براى جسم و براى بدست آوردن غذاى جسمانىبه اين همه زحمت و تلاش بيهوده بسر ببرد و شبانه روز را به كار و كوشش براىاداره كردن جسم بگذارند در حالى كه در آخر جسم فرسوده مى گردد وحاصل يك عمر تلاش وى در حال ذوبان و از بين رفتن است .
28 - چو جسمى نبود از بهر فتوحت
نباشد جز عذابى بهر روحت
لذا براى اكثرى اين جسم و امور مربوط بدان جز عذابى براى روحشان نيست زيرا ازفتوحات معنوى بهره ندارند و همه زحمات آنان در مسيرزوال و نابودى قرار دارد.
اما تك تك مردانى اند كه زبان حال و مقالشان اين است كه :
مرا تا جان بود در تن بكوشم
مگر از جام او يك جرعه نوشم
اينان را نعمت وصال و فتوح سبوحى آرامش مى بخشد و هرگز به زر و زيور و سنگ وگل دل نبسته اند زيرا كه اگر دل دل است مال دلبر است و آندل را كه فتحى نست گل است .
29 - اگر چه وصلت از حب است جارى
در اجسام است محض هم جوارى
وصلت چه وصال نفسانى چه مواصلت جسمانى از حب و محبت سرچشمه مى گيرد. منتهى دروصال جسمانى صرفا اتصال دو جسم است كه در مجاورت همديگر قرار مى گيرند.
در مبحث اتحاد عاقل به معقول در درس هفدهم ازرسائل جناب بابا افضل از جناب خواجه زين الدين در تحت عنوان(وصال نفسانى اتحاد است ) كلامى نقل شده است :
(هر محبوب كه بود در نفس محب باشد و هيچ مواصلت ، قوى تر از آن نيست و اين مواصلتكه در صورت طلبيده شود ان است كه جسد محبوب متجاوز شوند ومتداخل نتواند شد و در نفس چه جاى متداخل كه متحد گردند و چون اتحاد خرسند و خوشنودنمى كند به مجاورت اجسادكى قناعت افتد؟ و اين اسباب كه از بيرو مى جويند سببزيادتى بى خبرى و بى خودى و تفرقت و غايت ضلالت است .)
غرض آن است كه وصلت در اجسام به صورت متجازو بودن است .
در بيت سيصد و چهل و پنجم قصيده تائيه مسمى به ينبوع الحياة حضرت مولى در ديوان(ص 466) آمده است :
مواصلة الاجساد عند التجاوز
فان النكاح جاء اعظم وصلة
لذا در بيت بعدى فرمود:
30 - وصال جسم تا سر حد سطح است
وراى آن سخن در حد شطح است
در مواصلت اجسام كه مجاور بودن آنها است آن است كه سطح جسمى با سطح جسم ديگروصلت نمايند و غير از اين مقدار سخن ديگر ناروا است زيرامحال است كه ذات جسمى باذات جسم ديگر اتحاد وجودى و عينى و اندكاكى پيدا نمايند.بله نهايت وصال دو جسم همان است كه در بيت بعدى فرمود:
31 - نهايت وصلت جسمى نكاح است
كه آن از غايت حب لقاح است
كه اين بيت ناظر است به بيان شيخ اكبر در فص محمدى صلى اللّه عليه و آله فصوصالحكم ص 477 كه فرمود:
(و لما احب الرجل المراة طلب الوصله الى غايه الوصله التى تكون فى المحبه ولم تكن فى صورة النشاة العنصريه اعظم وصله من النكاح ) كه نهايت وصلت درنشاه عنصرى نكاح است .
جناب صدر المتالهين در فصل بيستم از موقف هشتم الهيات اسفار مى فرمايد:
اتحاد بين دو چيز به دو صورت متصور است تا آنجا كه گويد:
(لا يمكن الوصله بين الجسمين الا بنحو تلاقى السطحين منهما و السطح خارج عنحقيقه الجسم و ذاته فاذن لا يمكن وصول شى ء من المحب الى ذات الجسم الذى للمعشوق...) (حب لقاح يعنى دوستى بار دار شدن كه براى بقاء نوع است )
32 - وصال روح با روح است در ذات
وصالى فوق الفاظ و عبارات
وصلت نفسانى به عبارت ديگر به اتحاد حقيقى نام برده مى شود كه درمثل بحث اتحاد عاتقل به معقول و مدرك به مدرك مطرح است و آن اتحاد در حقيقت برگشتبه عينيت در ذات است .
در بيت سيصد و چهل و ششم قصيده تائيه مسمى به ينبوع الحياة آمده است :
مواصله الارواح عند اتحادها
فتنعتها بالوصله المعنويه
مواصلت ارواح به وصلت معنوى ناميده شده است به هر تقدير بر وصلت معنوى ارواحبه الفاظ و عبارات در نمى آيد مگر آنكه جهت تقريب به واقع به عباراتى تبين گردد،مثل اينكه از اين وصلت به وصلت معنوى نام مى بريم .
33 - تو دانش اتحاد عقل و معقول
تو خوانش وصل علت هست و معلول
يكى از موارد وصال معنوى اتحاد عاقل به معقول و مدرك به مدرك است .
بايد دقت نمود ككه نفس چگونه از قوه به فعل اعنى ازجهل به علم مى رسد و خود ذات و هويت علم مى گردد؟ آيا به خروج او از ذات خود است و يابه دخول علم در ذات او احتمال اول كه سخت بى اساس است زيرا كه خروج شى ء از ذاتخود محال است و احتمال دوم نيز ناروا است زيراحصول علم براى نفس به نحو حلول مظروف نيست و گر نه ذات نفس ‍ بايد از علم بىخبر باشد و هيچگاه به فعليت نرسد و حال آنكه آنگاه از قوه بهفعل مى رسد كه علم متن ذات او و عين هويت او گردد.
و چون به نحو حلول نيست به نحو عروض علم بر ذات مدرك چون عروض بياض بر جدارنيز نيست كه علم را عارض و كيف نفسانى بدانيم و گرنهسوال مى شود كه ذات مدرك عارى از صور مدركه به چه نحوهنائل به علم شده است و به صورت علميه عارض بر ذاتش و خارج از ذاتش عالم گرديدهاست .
چه اينكه عارض بدين وصف نسبت به ذات مدرك چون موجودات ديگر خارج از او است كهمعقول بالعرض اند نه معقول بالذات و كسى مدعى نيست كه نفس ناطقه بامعقول بالعرض متحد مى گردد.
و اگر علم عارض باشد بايد عارض و معروض دو وجود ممتاز از يكديگر باشند تا يكىدر ذات ديگرى دخول كند تا هويت و شخصيت هر دو محفوظ باشد و با اين فرض علم ، ممتازاز نفس و در عض او در متن ذات دخول كند كه نفس واجد علم گردد كه بطلان آن جاى انكارنيست و سخن در اتحاد وجودى طولى دو چيز است .
پس اتحاد مدرك به مدرك يعنى عروج و ارتقاى وجود ناقص است بهكمال وجودى و نورى كه سعه وجودى و اشتداد نورى ذات مدرك است .
و سخن از اتحاد نيز از باب ضيف تعبير و تنگى عالم الفاظ است زيرا صور علمى عينذات نفس مى شوند و فعليت نفس عين وجود علم مى گردد.
پس گوهر نفس از دانش ساخته مى شود و مقوم ذاتى او صور نورى علمى است .
يكى ديگر از موارد وصلت روحانى و معنوى وصلت علت بامعلول است البته سخن از علت و معلول جدا و گسيخته از هم ناصواب است .
حضرت مولى در تعليقات بر كشف المراد فرمود:
(الامر الا هم فى المقام هو ان يعلبم ان العلة والمعلول بمعناها المتعارف فى الاذهان لا يجرى علىالاول تعالى و آياته التى هى مظاهر اسمائه التى هى شئون ذاته الصمديه التى لاجوف لها و ان التمايز بين الحق سبحانه و بين الخلق ليس تمايزا تقابليابل التمايز هو تميز المحيط عن المحاط بالتعين الاحاطى والشمول الاطلاقى الذى هو الواحدة بمعناها الحقيقىبل اطلاق الواحدة من باب التفخيم ...)
معلول در طول علت است نه در عرض آن و لذا در رتبهمعلول نيز هست اما او نيست بلكه به سعه وجوديش برمعلول احاطه وجودى دارد و لذا تمايز بين علت ومعلول تميز احاطى بين محيط و محاط است بر اين اساس ‍ وصلت معنوى بين علت ومعلول برقرار است كه اطلاق حقيقى احاطى علت حائز همهشئول معول است كه از حيطه وجودى علت چيزى ازمعلول بيرون نيست بلكه اول و آخر و ظاهر و باطنمعلول را علت حقيقى پر كرده است .
34 - تو گويش ارتقاى ذات عاشق
تو نامش اعتلاى نفس ناطق
وصلت روحانى را مى توانى ارتقاى ذات عاشق به سوى معشوق بدانى همانند ارتقاىوجودى معلول به سوى علت .
عشق و محبت علت به معلول جهت تكميل او است ولى عشقمعلول به علت جهت استكمال و ارتقاء وجوديش به سوى علت استوصول عاشق به معشوق حقيقى به ارتقاء وجودى است .
و مى توانى وصلت معنوى را اعتلاى نفس ناطقه بدانى و بدنى اسم بخوانى كه نفس باعلم و عمل اشتداد جوهرى اعتلاء ذاتى مى يابد.
35 - تو مى گو روح اندر اشتداد است
براى كسب عقل مستفاد است
وصلت روحانى را به اشتداد روح براى كسبعقل مستفاد مى شود نام برد.
در صحف عرفانيه سخن از اتحاد نفوس مكتفيه بانفس رحمانى وعقل بسيط به ميان آمده است و به همين لحاظ حقيقتصادراول را به حقيقت محمديه صلى اللّه عليه و آله نام مى برند كه نفساعدل امزجه كه نفس ‍ مكتفيه است به حسب صعود و ارتقاى درجات و اعتلاى مقاماتعديل صادر اول مى گردد بلكه فراتر از عديل اتحاد وجودى منبسط مى يابد و در اين مقامجميع كلمات وجوديه شئون حقيقت او مى گردند.
از اين وصلت به اشتداد جوهرى روح و نفس ناطقه در قوس صعود و عروج نام برده مىشود اما بحث مبسوط اشتداد جوهرى نفس در پيش است .
نفس ناطقه در ابتدا داراى شانيتى است ه تواند از قوت به فعليتى رسد كه صاحب مقامعقل مستفاد گردد و اين طريف استكمال نفس ناطقه است .
انسان در مقام و مرتبت عقل هيولاى فقط قابليتاستكمال دارد و پس از آنكه با اولياتو بديهيات آشنا شده است اين حالت راعقل بالملكه گويند زيرا كه اين سلسله علوم اوليه آلت اكتساب نظريات اند كه نفسبدانها قدرت اكتساب و ملكه انتقال به نشاه عقلبالفعل حاصل تواند كرد ولى هنوز نفس صاحب مرتبتعقل بالفعل نيست زيرا به ادراك و مفهومات عاميه قدرتتحصيل وجود نورى عقلى كه علم است هنوز حاصل نشده است و چون ملكه و قدرت براستحضار علوم نظرى پيدا كرده است كه به منت و ملكتحاصل در خويش هر وقت بخواهد تواند نظريات را بدست آورد در اينحال نفس ناطقه را تعبير به عقل بالفعل مى كنند كه از قوت بهفعل رسيده است .
و چون خود كمالات علمى و معارف نورى علقلى در نزد حقيقت نفس ‍ حاضر باشند آن كمالاتنورى را عقل مستفاد گويند از اين جهت كه آن حقايق ازعقل فعال كه مخرج نفوس ناطقه از نقص بهكمال و از قوت به فعل است استفاده شده اند (و الله من ورائهم محيط)
عقل مستفاد قوه نفس نيست بلكه حضور معقولات لدى النفسبالفعل است و اين به وصلبت معنوى نفس با معقولات است .
36 - و يا اينكه تعالى وجود است
كه هر دم از خدايش فضل وجود است
آن يكى جودش گدا آرد پديد
وان دگر بخشد گدايان رامزيد
حق متعالى با فيض اقدس به همه فيض وجود مى دهد و با فيض مقدس ‍ كمالات ثانوىبدانها مى دهد كه آن را تعالى وجود نيز مى گويند و اين تعالى وجودى كه از فيضمقدس حق متحقق مى شود را وصلت معنوى نيز مى نامند.
37 - و يا تجديد امثال است و ديگر
چه باشد حركت در متن جوهر
از وصال روحانى به تجديد امثال و حركت جوهرى نيز مى وشد نام برد زيرا در تجديدامثال همه مثالها به هم وصلت معنوى دارند و متجددها به هم پيوسته اند چه اينكه در حركتجوهرى نيز امثال به هم پيوسته اند كه در تجددامثال و حركت در جوهر ثابت سيال مطرح است كه بهامثال متجدد وصلت معنيو تحقق مى يابد بحث تجددامثال و حركت در جوهر در شرح باب نوزدهم به صورت مبسوط در پيش است فانتظر.
38 - هر آنچه خوانيش بى شك و بى ريب
ز غيبى و روانى هم سوى غيب
وصال روح با روح در مرتبه ذات (نه در سطح ) را چه به صورت اتحادعقل و معقول بدانى و يا به نحو وصل علت ومعلول بخوانى ، و يا به مثل ارتقاى ذات عاشق بيابى ، و يا اعتلاى نفس ناطقه بدانى ويا به اشتداد جوهرى روح بينى و يا تعالى وجود بيابى و يا به نحو تجديدامثال و حركت در جوهر بدانى ، بدون شك سير غيبى نموده اى و به سوى عالم غيب روانهستى زيرا روح مربوط به عالم غيب است ، به خلاف جسم كه از نشئه طبيعت است ووصال جسمانى نيز از اين نشئه مى باشد نتيجه آنكهوصال به دو صورت جسمانى و روحانى متصور است كه اولى به نشئه ماده و سطحاجسام مرتبط است كه نهايت آن وصال در نكاح است و دومى مربوط به عالم باطن و غيب ودر مقام ذات است . فتدبر.
39 - ز حد نقص خود سوى كمالى
بسوى كل خود در ارتحالى
در وصال روحانى شى ء از نقص به سوى كمال رهسپار است وكمال وى براى رسيدن به كل و كوچ نمودن بسوى او است .
بر اساس انزالى بودن موجودات هر فرعى كه ناقص و عاجز است به سوىاصل خود كه غنى است در حركت است و لذا همه موجودات به سوىكمال مطلق در حركتند و حركت آنان فرع بر احتياج است زيرا اگر احتياج نباشد حركتنيست .
مراد از كل كل سعى صمدى است . صاحب عوارف روايتى از حضرت امام صادق عليه السلامنقل مى ند كه حضرت به حق تعالى مى فرمايد: مراد از ذات خود آفريده اى ، و مراد ازخود جدا نكردى سپس به من خطاب كردى كه من كيستم ؟ و تو از من كيستى ؟ پس بهبطافتم (به لطيفه روحانيم ) جواب داده ام كه توكل من واصل منى . از تو ظاهر شده ام و در من اشراق كرده اى .
(فاحببت بلطافتى انت كلى واصلى منك ظهرت و فى اشرقت ... انت منى باطن و انا منكناطق و انا البعض و انت الكل ....)
اقسام كل و كلى بسيار است ولى مراد از كل در بيت فوق سعى صمدى است در شرح حديثمذكور حضرت مولى را در كلمه 98 هزار و يك كلمه بيان شيرينى است ، بشنو:
ه - (انت كلى و اصلى ) سعى صمدى كه اصل ما سوايش است وحامل همه است و رجوع بدو است و تعيين اطلاقى و احاطى دارد امام الموحدين امير المومنينعليه السلام در جواب جاثليق فرموده است :
(الله عزوجل حامل العرش و السماوات و الارض و ما فيهما و بينهما...)
تعين واجب تعالى از قثسم احاطى است زيرا كه درمقابل او چيزى نيست ، و او در مقابل چيزى نيست تا تميز تقابلى داشته باشند اما تعين وتميز محيط و شامل به مادونش چون تميز كل از آن حيث كهكل است به صفتى است كه براى كل است و از اسماء مستاثره او است و خارج و زائد از اونيست بلكه به وجود او متحقق و به عدم او منتفى است .
و چون هيچ جزء مفروض كل بدان حيث كه لك است منحاز ازكل نيست زيرا كه كل نسبت به مادونش احديت جمع دارد لاجرم تمايز بين دو شيئى نيستبلكه يك حقيقت متعين به تعين شمولى است و نسبت حقيقه الحقائق با ما سواى مفروض چنيناست زيرا كه محال است كلمه اى از كلمات وجودى ازاصل خود چنان نازل شود كه از او به كلى بريده باشد.
هر كلمه اى در كتاب عالم مظهر و مرات ذات واجب و كمالات اوست پس ‍ هر مدح و ثنايى كهبه كمالات و آثار وجودى بعض و مظهر مى شود بهكل راجع است جه اين كه بعض شانى زا كل است و بين اين دو احكام محاكات بسيار است يكىاز آن احكام حنين كل به جزء و جزء به كل است كه (يحبهم و يحبونه )
از دفتر دل بشنو:
حنين كل و جزء از هر دو جانب
در عشق و عاشقى باشد چه جالب
بلى طبع نظام كل بر اين است
كه هر كلى به جزء خود حنين است
كه هر جزئى به كل خود حنين است
يحبهم يحبونه اين است
ندارد جزء و كل از هم جدايى
خدا هست و كند كار خدايى
تبصره : وصال به دو بخش جسمانى و نفسانى (- روحانى ) مطرح گرديدوصال جسمانى فتحى به همراه ندارد زيرا سطح دو جسم به هممتصل مى شوند ولى در وصال نفسانى فتح و سعه وجودى و ارتقاء نورى همراه مطرحاست كه با عنوان باب سوم كه مقام فتح عارف بود ارتباط دارد.
در وصلت جسمانى اتصال ظلمانى مطرح است اما دروصال نفسانى اتصال و ارتباط نورانى است هماننداتصال عاقل به معقول و اتصال معلول به علت واتصال عاشق به معشول و اشتداد جوهرى روح واتصال آن با عقل مستفاد و اتصال در حركت جوهرى و تجددامثال لذا اتصال ظلمانى در سطح اجسام است نه در ذات ؛ ولىاتصال نورانى در مقام ذات راه مى يابد نه در مقام سطح .
مثلا نفس ناطقه انسانى هر اندازه بيشتر به حقايق نورى وجودى عقلىنائل شد استعداد و ظرفيت وى براى تحصيل و اكتساب معارف بالاتر بيشتر مى شود (كل وعاء يضيق بما جعل فيه الا وعاء العلم فانه يتسع به ) به همين معنى بهعنوان فتح نفس ناطقه و گشايش اوست كه از قوه بهفعل مى رسد و نور بينش او فزونى مى گيرد و از تاريكى نادانى رهايى مى يابد و هرداناتر مى شود گنجايش وى بيشتر و قوى تر مى گردد كه از اين فتح بهوصال نفسانى نيز نام برده شده است .
سخن در فتح و وصال نفسانى نفس در دانستن مفاهيم و معانى كليه آنها كه ماهيات آنها استنيست ، زيرا مفاهيم معقولات و مفهوم عاقل همه از يكديگر متغايرند بلكه دست يافتن و بهانحاء وجودات عينى آنها، و اشتداد وجود نفس و بودن وجود آن در عوالم عديده به حكم هرعالم است .
به حكم اتحاد عاقل به معقول و به حكم اينكه شئيت هر شى ء به صورت اوست نه بهماده آن نفس علم مى شود و علم عين نفس مى گردد.
40 - هر آنچه جسم و جسمانى است يكسر
ترا محض معدند و نه ديگر
در بيت بيست و هفتم و هشتم گفته آمد كه جسم و غذاى آن به جهت روح محبوب هستند و گرنهاگر جسمى براى فتح نفس نباشد براى روح عذابى بيش نيستحال در ادامه آن مطلب مى فرمايند كه جايگاه جسم و جسمانى نسبت به نفس جايگاه علت معدهاست نه چيز ديگر؛ زيرا آنكه اصل است نفس ناطقه و روح و فتوحات روحى است و جسم بهعنوان تور شكار نفس ‍ است كه بواسطه آن نفس ، آنچه را كه خارج از ذات اوست رااقتناص ‍ مى كند.
بدن و جسم و جسمانى و جميع قوا از طبع تا عقلوسائل پيشرفت و تور شكار انسان اند و انسان با حفظ وصف عنوانى انسانى شكار اوعلوم و معارف و درك حقايق است .
بدن آلت ارتباط انسان با سايه حقايق - اعنى عالم طبيعت - است و بدين معارفه بااحوال طبيعت جسته جسته تواند به باطن آنها سفر كند، و براصول و مخازن آنها دست يابد.
حيف جان انسان است كه به جاى علوم و معارف و سعه وجودى به حقايق نورانى به سنگ وگل دل خوش نمايد؛ و آن كه تور شكار اوست به جاى آنكه با آن تور، خارج را شكار كندو حقايق آنها را اقتناص نمايد، اين تور شكار دام شكار او گردد و خارج او را به دامخودش بياندازد و آنكه به عنوان معد اوست در رسيدن به اسرار نظام هستى مقصود و هدفاو واقع شود و آنكه بايد صياد حقايق باشد صيد رقائق گردد.
41 - كجا جسمى تواند بود علت
كه عين مسكنت هست و مذلت
جسم كه عين مسكنت و مذلت است لياقت آن ندارد كه علت براى روح قرار گيرد، زيرا كهجسم ادى است و روح مجرد است و مادى هرگز علت مجرد نمى گردد.
جسم علت معد براى روح در رسيدن به كمالات معنوى است و علت معده كمكمعلول در قبول فيض است نه اينكه كمك علت فاعليه است در اطاى فيض تا چه رسد كهخودش علت فاعلى براى معلول واقع شود فتبصر.
البته تاثير جسمانى اجسام در همديگر در زمان خاصى و به مقدار خاص ، و در محدودهخاص با حفظ وضع و محاذات جسمانى باشد ممكن است بلكه محقق است ولى تاثير جسم درروح به عنوان علت فاعلى يعنى معطى كمال و فيض ممكن نيست زيرا روح داراى وضع ومحاذات جسمانى نخواهد بود و در جسم تا وضع و محاذات خاص مادى نباشد تاثير پيدانمى شود.
مثلا شمس به هر نحوى زمين را روشن نمى كند مگر آنكه بين او و زمين مقابله خاصى تحققداشته باشد و نيز قوه ناريه در آب ديك به هر صورتى تاثير نمى كند مگر آنكه بينآنها وضع خاص محقق گردد.
42 - ترا در راه استكمال ذاتى
ببايد همت و صبر و ثباتى
همت ، قصد اراده و عزم قوى را گويند. ثبات به فتح ثا، پايدار بودن و استوارى و دواميافتن را گويند.
در رباعى حضرت مولى آمده است :
سرمايه راهرو حضور و ادب است
آنگاه يكى همت و ديگر طلب است
ناچار بود رهرو ازين چار اصول
ورنه به مراد دل رسيدن عجب است
راه استكمال نفس ناطقه قوس صعود است و سير در قوس صعود با سختى ها و دشواريهاهمراه است كه به سهولت ميسر نيست .
رباعى از ديوان حضرت مولى :
آرام حسن كه راه بس دشوار است
بس گردنه ها كه در ره رهوار است
گويم بمثل خسى كند سير محيط
گامى است زكار دل كه با دلدار است
در غزل لانه عرشى ديوان آمده است :
به حقيقت برسيدم ولى از راه مجاز
وه چه راهى كه بسى سخت و بسى دور و دراز
از غزل قله قاف ديوان بشنو:
راه دشوار است و تن از كار ترسانست
دل خريدار است كاين ره راه جانانست ياران
قله قاف و عروج پشه اى هيهات هيهات
شهپر سيمرغ اينجا سخت لرزانست ياران
نى توان دست از تمناى وصال او كشيدن
نى بواصل او كسى را راه امكانست ياران
در كلمه هشتاد رساله صد كلمه در معرفت نفس آمده است :
آن كه به سير معنوى خود توجه كند، يابد كه :
شهود طلعت سعادت و ارتقاى به جنت قرب و لقاء و مكاشفات انسانىمراهل همت و استقامت راست نه صاحب حال موقت را كه نصاب نصيب اوقبل و قال است .
عمل عمده در سلوك الى الله استقامت است نزول بركات و فيضهاى الهى بر اثر استقامتاست (ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقامواتتنزل عليهم الملائكة الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنه التى كنتم توعدون نحناولياوكم فى الحياة الدنيا و فى الاخره ولكم فيها ما تستهى انفسكم و لكم فيها ماتدعون نزلا من غفور رحيم ) (فصلت / 34 - 31)
كلمه اكثار را در حصول نتيجه دخلى تمام است كه همت در استقامت بايد نهحال فقط.
همت در استقامت و صبر و ثبات است كه قابليت مى آورد لذا در بيت بعدى فرمود:
34 - كه گردى قابل فيض الهى
نمايندت همهه اشيا كماهى
صبر مفتاح فرج است و اگر تلخ است سرانجام ميوه شيرين دهد و در هرحال دست از دامن طلب نبايد برداشت .
صبر و استقامت سعه وجودى مى آورد و در نتيجه حقايق موجودات را ان طورى كه هست به اومى نمايند جناب بابا طاهر عريان در كلمات قصار خويش گويد:
(من لم يصبر على الطاعه بوجود المرارات لم يذق للطاعه حقايق الحلاوات ) جناب ملا سلطانعلى در شرح آن گويد:
(يعنى كسى كه صبر نكندبر طاعات با وجود مرارات در طاعات يا با وجود مرارات نفساز غير طاعات كه مرارات خارجه او را از حال طاعت تا ندارد، نخواهد چشيد براى طاعت حقايقحلاوات را، يعنى صبر بر طاعت منتهى مى شود به شهود حقايق طاعات .)
جناب رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله از رب خودش شهود حقايق اشياء را طلب مى نمود(رب ارنى الاشياء كما هى ) به من اشياء را آن طورى كه هستند نشان بده كه در لساناهل معرفت از آن به مقام سر تعبير مى گردد.
چه اينك در تعريف فلسفه نيز گفته شده است كه :
(ان الفلسفه استكمال النفس الانسانيه بمعرفه حقايق الموجودات على ما هى عليهاون الحكم بوجودها تحقيقا بالبراهين لا اخذ بالظن و التقليد بقدر الوسع الانسانى )
فلسفه استكمال نفس انسانى براى شناخت حقايق موجودات بدان صورتى كه هستند مىباشد و اين معرفت به مقدار سعه وجودى انسان است ، زيرا علم هر عالمى به مقدار خودعالم تحديد مى شود نه به مقدار معلوم
از جناب كندى تعريفى براى فلسفه شده است كه مفادش اين است :
(انسان بالفعل كسى است كه به كمال ممكن خويشوصول پيدا كند و كمال او معرف كمالات وجوديه است ؛ كه از آن به حقايق نورى به آننحوى كه به ذوق وجدانى و شهود ايقانى و كشف تام نورانى به القاء سبوحى اند،تعبير مى شود نه صرف اطلاع بر مفاهيم اصطلاحيه )
لازمه معرفت حقايق موجودات تخلق به اخلاق ربوبى و اتصاف به حقيقت آن است نه علوممفهومى به معناى آن ؛ كه با رجوع به كتب لغت دانسته مى شود.
تخلق به اخلاق الهى همان تعلم اسماء الله و كلمات وجودى است كه (و علم آدم الاسماءكلها) يعنى مقام دارايى اسماء الله و شهود به حقايق آنها است نه دانايى مفهومى
جناب مولى صدرا در اسفار فرمايد:
(و هذا الفن من الحكمة هو المطلوب لسيدالرسل المسوول فى دعائه صلى اللّه عليه و آله الى ربه حيثقال : (رب ارنا الاشياء كما هى ) و للخليل عليه السلام ايضا حينسال (رب هب لى حكما) و الى هذا الفن اشار بقوله عليه السلام (تخلقوا باخلاق الله ) واستدعى الخليل عليه السلام فى قوله (و الحقنى بالصالحين )
چون انسان همانند معجونى است كه از صورت معنوى امرى و از ماده حسيه خلقيه ،تشكيل يافته است و براى نفس انسانى دو جهت تعلق و تجرد است لاجرم فلسفه براىعمارت اين دو نشاه به اصلاح دو قوه علمى و عملى اش به دو فن نظريه تجرديه وعمليه تعلقيه تخلقيه ، تقسيم شده است تا انسان در بخش نظرى عالم عقلى مضاهى عالمعينى گردد و در نفس انتقاش صورت وجود به نحو تمام وكمال شود. لذا جناب رسول الله صلى اللّه عليه و آله استدعاى شهود حقايق موجودات رادارد.
و در بعد عملى ثمره اش عمل خير براى تحصيل هيات استعلانيه براى نفس بر بدن ، وهيات انقياديه انقهاريه بدن از نفس است كه همان تخلق به اخلاق الهى است ؛ لذا جنابابراهيم خليل عليه السلام الحاق به صالحين را طلب نموده است .
براى رسيدن به قله بلند معرفت حقايق موجودات و چشيدن اسرار عالم ، همت ، و صبر واستقامت و پايدارى نياز است تا قابليت يابد در نمايشگاه كلمات وجودى عالم شركت نمايدو از نماياندن آنها لذت انسانى ببرد و بيابد كه :
(همه يار است و نيست غير از يار
واحدى جلوه كرد و شد بسيار)
44 - به نور حق دلت گردد منور
زبانت هم به ذكر او معطر
اگر در استكمال ذاتى نفس همت و استقامت و صبر بكار گرفته شود و با پيدا نمودنقابليت به حقايق اشياء به شهود واصل گردددل اين انسان سالك به نور حق منور مى گردد و با ياد و نام حق عطراگين مى شود و سپس‍ به مقاماتى نائل مى گردد كه دعا و ذكر كوبه باب رحمت رحيميه و سبب فتوح بركاتشرح صدر و نور و ضياء سر است .
ذكر سير شهودى و كشف وجودى اهل كمال و تنها رابطه انسان با خداىمتعال است .
دعا و ذكر معراج نفس ناطقه به اوج وحدت ، و ولوج به ملكوت عزت است .
دعا و ذكر توشه سالكان حرم كبريايى لايزال و شعار عاشقان قبلهجمال ، و دثار عارفان كعبه جلال است .
دعا ياد دوست در دل راندن و نام او به زبان آوردن و در خلوت با او جشن ساختن و در وحدتبا او نجوى گفتن و شيرين زبانى كردن استدل بى دعا بهاء ندارد و دل بى بها بها ندارد.
(رساله نور على نور)
45 - مقامى كان ترا باشد مقرر
بعز قرب او گردى مظفر
مقامى كه براى نفوس شقيه الى الكمال مقرر شده است به عزت قرب حق رسيدن است كهابتداء به قرب نافله راه مى يابد و بعد از آن به حقيقت نورانى قرب فرائضواصل مى گردد كه (حتى تصير ارواحنا معلقه بعز قدسك ) (در شرح بيت پنجاه و نهمشصت باب اول توضيح قرب نوافل و فرائض گذشت ) پس همه بركات زير سر صبرو استقامت است (فاستقم كما امرت )
46 - مقامى كان برايت هست مطلوب
مقام عز محمود است و محبوب
يكى از مقامات مترتب بر همت و صبر و استقامت مقام محمود و محبوب حق بودن است كه (و من الليل فتهجد به نافله لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا)
مقام غرير محمود همان معرفت و ادراك حقايق كلمات وجودى به نحو شهود است كه مرتبهاتم آن را انسان كامل و آدم حقيقى داراست كه (و علم آدم الاسماء كلها)
رسيدن به حقايق نورى اسماء عينى و وجودى نور وكمال لايق انسانى است و تعليم حقيقى وجودات عينى ، موجب ارتقاء وجودى انسان بهدرجات عينى نورى ، و موجب قرب او به معارج خداى ذوالمعارج است .و آن اسماء حقايقمخلوقات و مفاتيح غيب اند كه انسان به اتصال ووصول بدانها اسم اعظم مى شود و صاحب مقام محمود مى گردد. چه اين كه مقام محمودانسان كه حامد آن دانشمندان و فرشتگان بلكه خداى سبحانست ادراك حقايق كلمات نورىموجودات كماهى از راه نظر و برهان و كمال آن به نحو شهود و عيانست .
اگر خواستى بگو كه مقام محمود تشبه به اله است به قدر طاقت بشرى و مفاد آن اين استكه هر كسى كه علوم او حقيقى و صنائع او محكم واعمال وى صالح و اخلاق او زيبا و نيكو و آراء و صحيح و فيض او بر غير دائم باشد،قرب و نزديكى وى به خدا همين است و تشبه او به حق تعالى بيشتر است ؛ زيرا كهخداوند نيز چينين است .
صاحب مقام محمود واسطه فيض خلق است كه همه ازكانال وجودى او بهره مند اند و از اين كانال به سوى حق روانند. (ان الى ربك المنتهى).
47 - مقامى كان جاودانست
كه در حب بقايت كامرانست
چون نفس ناطقه در بقاء مجرد است و مجرد را هرگز دثور و فساد نيست لذا موجودى ابدىخواهد بود.
نفس بر مبناى رصين حكماء شامخين و عرفاى كاملين اگر چه در مقام حدوث جسمانيهالحدوث است ولى با رسيدن به تجرد برزخى بلكه تجرد عقلى تام و بلكه فوقتجرد در مقام بقاء موجودى ابدى است و از حب بقا كه در متن همه كلمات وجودى نهفته استبرخوردار است و از بقا ابدى بهره مند است كامرانى يعنى خوشگذرانى خوشبختىكاميابى .
48 - بقايى در لقاى با خدايت
بگويم با تو از حب بقايت
بيت آخر اين باب به منزله رابطه بين باب سوم و چهارم است كه در مورد حب بقاء سخنبه ميان امده است .
مراد از بقاى جاودانى انسان بقا در لقاى خداوند متعالى است كه بقا بعد از فنا است كهاين محو مستولى مى گردد و چه بسا از وى شطح نيز صادر گردد.
در سفر دوم محو او زائل مى گردد و به صحو مى رسد و به مقام بعد از فناء راه مىيابد و فناى او منقطع مى گردد.
در سفر سوم صحو تام برايش حاصل مى گردد و به بقاء الهى باقى مى ماند و درعوالم جبروت و ملكوت و ناسوت مسافرت مى كند و از نبوت انبايى برخوردار مى شود.
آنچه كه در استكمالذاتى با صبر و ثبات حاصل مى گردد فتوحات انسانى است تا انسان به مقام بقاء الهىدست يازد و براى هميشه به تماشاى دائمى جمال دلرباى حق بنشيند و از ذلت عقلى وروحى و سرى برخوردار گردد و اين بقاء ابدى به بقاء الهى عظيمترين فتحى است كهاز فتاح القلوب بدست مى آورد.

next page

fehrest page

back page

 

 
 

کلیه حقوق این سایت محفوظ می باشد.

طراحی و پیاده سازی: GoogleA4.com | میزبانی: DrHost.ir

انهار بانک احادیث انهار توضیح المسائل مراجع استفتائات مراجع رساله آموزشی مراجع درباره انهار زندگینامه تالیفات عربی تالیفات فارسی گالری تصاویر تماس با ما جمادی الثانی رجب شعبان رمضان شوال ذی القعده ذی الحجة محرم صفر ربیع الثانی ربیع الاول جمادی الاول نماز بعثت محرم اعتکاف مولود کعبه ماه مبارک رمضان امام سجاد علیه السلام امام حسن علیه السلام حضرت علی اکبر علیه السلام میلاد امام حسین علیه السلام میلاد حضرت مهدی علیه السلام حضرت ابالفضل العباس علیه السلام ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها پاسخ به احکام شرعی مشاوره از طریق اینترنت استخاره از طریق اینترنت تماس با ما قرآن (متن، ترجمه،فضیلت، تلاوت) مفاتیح الجنان کتابخانه الکترونیکی گنجینه صوتی پیوندها طراحی سایت هاستینگ ایران، ویندوز و لینوکس دیتاسنتر فن آوا سرور اختصاصی سرور ابری اشتراک مکانی colocation