بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی, صمدى آملى   مناسب چاپ   خروجی Word ( برگشت به لیست  )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     AMOLI001 -
     AMOLI002 -
     AMOLI003 -
     AMOLI004 -
     AMOLI005 -
     AMOLI006 -
     AMOLI007 -
     AMOLI008 -
     AMOLI009 -
     AMOLI010 -
     AMOLI011 -
     AMOLI012 -
     AMOLI013 -
     AMOLI014 -
     AMOLI015 -
     AMOLI016 -
     AMOLI017 -
     AMOLI018 -
     AMOLI019 -
     AMOLI020 -
     AMOLI021 -
     AMOLI022 -
     AMOLI023 -
     AMOLI024 -
     AMOLI025 -
     AMOLI026 -
     AMOLI027 -
     AMOLI028 -
     AMOLI029 -
     AMOLI030 -
     AMOLI031 -
     FOOTNT01 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

27 - بود بر سفره اش از مغز تا پوست
يكايك مغتذى از سفره اوست
مراد از مغز يعنى عالم مجرد عقلى كه به منزله مغز و لب نشئه طبيعت است و لذا مراد ازپوست عالم مادى ناسوتى است كه به منزله قشر و پوست عالم باطن است همه موجوداتدر عالم عقل و عالم ماده بر سر سفره او كه همانا رزق وجود صادراول است ارتزاق مى نمايند.
رزق اولى موجودات همان رزق وجود است كه از آن بهكمال اولى اشياء ياد مى نمايند.
بعد از اين رزقها مادى و معنوى را مى يابند كهكمال ثانوى آنهاست كه بدين كمال در قوس صعود از هم متمايز مى گردند.
28 - چو يك نور است در عالى و دانى
غذاى جمله را اين نور دانى
مراد از عالى نيز موجودات ماوراء طبيعت و دانى اشياء در نشئه طبيعت است كه غذاى همگان اريك نور است كه در بيت بعدى فرمود اين نور وجود است .
29 - چو رزق هر يكى نور وجود است
به شكر رازقش اندر سجود است
در صحف كريمه عرفانى محقق است كه صادر نخستين نفس رحمانى است و آناصل اصول و هيولاى عوالم غير متناهى و ماده تعينات است و از آن تعبير به تجلى سارىورق منشور و وجود منبسط و نور مرشوش نيز مى گنند، (و الصادرالاول هو الوجود المفاض على اعيان المكونات ما وجد منها و ما لم يوجد مما سبق العلم بوجودهو هذا الوجود مشترك بين القلم الاعلى الذى هواول موجود المسمى ايضا بالعقل الاول و بين سائر الموجودات ) پس اين نور وجودصادر اول است كه در همه تعينها و اندازه ها سارى است لذا از آن به سريان الوجود فىالموجودات تعبير نمايند كه همان سريان وجود منبسط و نفس رحمانى و فيض مقدس ، وسريان ولايت است ، چنان كه فرموده اند: وجود حيات جميع موجودات به مقتضاى قولهتعالى : (و من الماء كل شى ء حى ) به سريان ماء ولايت يعنى نفس رحمانى است كه بهمنزلت هيولى و به مثابت ماده سارى در جميع موجودات است .
اين نور وجود نفس رحمانى ، چون اصل جميع تعينات و كلمات وجودى است وى را به لحاظاصل بودن كه فاعل است (اءب الاكوان ) گويند - كون به معناىاهل تحقيق - چنان كه به لحاظ هيولاى تعينات وجوديه بودنش ‍ كهقابل ام عالم امكان دانند.
پس همه كلمات وجودى با تمام مراتبش بر روى اين پرده آويخته شده نظام هستى مكتوبندو آن يك نور وجود غير متناهى است كه آن را وحدت حقه ظله است به عنوان مظهر وحدت حقهحقيقيه ذاتيه كه (الواحد لا يصدر منه الا الواحد) و نفس انسانى نيز در سير صعودى باآن اتحاد وجود مى يابد كه مى شود (وحدت حقه ظليه آن وحدت حقه حقيقيه )
صادر اول را تجرد از ماهيت است يعنى مقيد به هيچ قيدى نيست بلكه او را اطلاق است و تنهاحدى كه دارد آن است كه بى حد است و اطلاق دارد چه اينكه انسان در قوس صعود وقتى باصادر اول اتحاد وجودى يافت به قمام لايقفى كه همان تجرداز ماهيت است بار مى يابد.
در مقابل اين نور منبسط وجودى كه (ملا كل شى ء نوره ) تمام موجودات ساجداند چه دربرابر آدم حقيقى نيز اهل سجده اند كه (و لله يسجد من السموات و الارض طوعا وكرها) (الرعد / 15) (الم ترا ان الله يسجد له من فى السموات و من فى الارض) (الحج / 18)
چه اينكه در مورد آدم نيز فرمود: (و اذ قلنا للملائكه اسجد و الادم فسجدوا) (البقره / 34)
30 - بر اين خوان كرم از دشمن و دوست
همه مرزوق رزق رحمت اوست
خوان بر وزن نان ، با ثانى معدوله كنايه از خوردنى و مائده باشد.
رزق وجود رحمت رحمانى است كه اين مائده الهى براى همه پهن شده است و كريمانه آن رابه همه موجودات ارزانى داشت كه از دشمن و دوست بدان مرزوقند. چه اينكه او كه وجوداست به عدم كه نقيص اوست كرامت فرمود كه براى او بهطفيل وجود در ذهن مفهومى و لفظى و مصداق مفهومى تحقق يافته است .
31 - ازين سفره چه شيطان و چه آدم
باذن حق غذا گيرند با هم
32 - كه باشد رحمت رحمانى عام
بيا اندر رحيمى اى نكوفام
از رحمت رحمانى به رحمت امتنانى و از رحمت رحيمى به رحمت وجوبى تعبير مى نمايند كهدر شرح بيت هشتم از باب اول بحث در آن به نحو مبسوط ذكر گرديد.
(اگر خواستى مراجعه بفرما)
33 - كه اين خوان خوانين الهى است
چه آنان را دل پر سوز و آهى است
خوان يعنى سفره خوانين جمع خان يعنى مردان در ادبيات فارسى خان مرد را گويند وبراى زن ميم را به عنوان علامت تانيث آوردند و گويند خانممثل بيك در مرد و بيكم در زن .
غرض آن است كه سفر رحمت رحيميه از آن مردان الهى است زيرا با رجوع به دفتردل آنان خواهى يافت كه جز آه و ناله و سوز و گداز و تصرع و ندارى ، چيز ديگرىنوشته نيست .
جز ندارى نبود مايه دارايى من
طمع بخششم از درگاه سلطان من است
از اشعار تبرى حضرت مولى بشنو:
امشوئه تاريكى چنه مزه داينه
مزه شوهاى ماه روزه داينه
مه دله نمه امشو چى كار دبوشه
انه آه و ناله داينه و سوزه داينه
يعنى
تاريكى امشب چقدر مزه دارد
مزه شبهاى ماه روزه (رمضان ) دارد
دلم را نمى دانم كه امشب چه كارى باشد
كه اينقدر آه و ناله دارد و سوز دارد
با اينكه فرمود:
اى ونگ شام اذان بموده مه گوش
مه تن بلرزس و مه دل بموئه جوش
هى روزه شو كمى و شوره كمى روز
ناگهون گننه بر و چار كس دوش
برگردان آن يعنى :
باز صداى اذان مغرب آمد به گوش من
تنم به لرزه آمد و دلم آمد به جوش
كه هميشه روز را شب و شب را مى كنيم روز
ناگهان مى گويند كه بيا چهار كس دوش
و يا اينكه فرمود:
وضو بيتمه بخونم شه نمازه
خداءه پيش بورم راز و نيازه
امشو جمعه شو هسه و اميدوار مه
احياها كنم همين شوء درازه
يعنى :
وضو ساختم تا بخوانم نمازم را
نزد خدا ببرم راز و نيازم را
امشب شب جمعه هست و اميدوارم
كه زنده كنم اين شب دراز را
در پايان همان شب 12 / 7 /1347 نيز فرمود:
امشو من چنه راز و نيازها كنه
چنه ذكرها كردم و نمازها كنه
تا دل سحر بر سيمه شه دل وا
ديماشه جانه آمى پروازها كنه
يعنى :
امشب من چقدر راز و نياز كردم
چقدر ذكر گفتم و نماز خواندم
تا دل سحر كه رسيديم دلم را باز كردم
كه به سوى دوست خودم پرواز كردم
آنكه مى خواهد از سفره رحمت رحيميه ارتزاق كند بايد از سوز و گداز حظى برده باشد.
نكته :
براى رحمت رحمانيه دعوتنامه خصوصى نداده اند كه به همگان بار عام داده شده است . امااگر كسى از اين رحمت بهره گرفت به سفره خاص ‍ رحيمى دعوت مى شود كه :
بر ضيافتخانه فيض نوالت منع نيست
در گشاده است و صلا در داده خوان انداخته
لذا رحمت رحيميه رحمت تحصيليه است كه بايد آن را بدست آورد.
زيرا اگر چه گفته اند كه در اين ضيافتخانه باز است و صلا و صدا هم در داده اند كهسفره انداخته شده و آماده است ولى اين صدا به گوش همگان نمى رسد يعنى كسان اينصدا را مى شنوند كه با تضرع و زارى به راه افتاده باشند.
لذا براى دعوت بدين خان نداى تعالوا تعالوا بلند نموده اند كه اين فيض را بايد بااشتداد جوهرى و وجودى پيدا نمود زيرا كه اين رحمتتنزل نمى كند. آنكه فيض متنزل نمى كند آنكه فيضمتنزل است رحمت عامه امتنايى است كه ازحق تا به هيولاى اولىتنزل يافت ولى رحمت خاص مال قوس صعود است كه بايد مستفيض با اشتداد جوهرى بالارود و آن بشود لذا قرآن كريم در قوس نزول به صورت رحمت عامهتنزل نموده است ولى در قوس صعود با معارج انسانى بالا مى رود و هر فيض ديگرالهى نيز چنين است كه به صورت رحمت عامهتنزل مى يابد تا بر اساس اتحاد عاقل و معقول در قوس صعود به صورت معارجوجودى مستفيض عروج نمايد.
امام ملك و ملكوت حضرت صادق آل محمد صلى الله عليه و عليهم السلام فرمود:
(الرحمان اسم خاص لصفة عام و الرحيم اسم عام لصفته خاصة )
حق سبحانه از حيث اعطاى وجود به همه موجودات رحمان است و از حيث اعطاى كمالات وجودىرحيم است كه گفته شد:
(آن يكى جودش گدا آرد پديد
و آن دگر بخشد گدايان را مزيد)
مصارع اولى ناظر به رحمانيت است و دومى ناظر به رحيميت است .
لذا در بيت بعدى فرمود:
34 - بلى اين سفره خاص است نى عام
غذايش را ببايد پخته نى خام
افراد انسان از آن جهت كه اءناس اند مقتضى كمال ثانى شان بر اين نيست كه حكماء وعرفاى بالله و ملكوت و آيات آن باشند زيرا كه اين عرفان در جبلى اكثرى مردم نيستبلكه اين حقايق در طبايع طائفه مخصوصى است كه در حقيقت نوع ديگرى از مردمند كه باآنها در قمام ذات فرق دارند انسان از حيث نشئه اولى نوع واحد است ولى از حيث نشاءهثانيه از حيث طينت سر و باطنش انواع فراوانى است كه براى هر يك از اين انواعكمال مخصوص و سعدت و شقاوت خاص است .
و غذاى انسان در رحمت رحيميه علوم و معارف الهى وفضائل انسانى است كه با نفس اتحاد وجودى مى يابند و نفس بدان پخته مى شود كه اوبا علم و عمل در حال ساختن خودش هست .
البته مراد از پخته در مصراع دوم همان خوانين الهى و مردان ملكوتى است و خام غير خوانينالهى كه بر سفره رحمت رحمانيه نشسته اند ولى از سفره رحيميه بهره اى ندارد.
لذا غذاى سفره رحيميه را افراد پخته و خوانين الهى بايد، تا از آن ارتزاق نمايند. همانكه گفته شد كه خواستن علوم و معارف الهيه در جبلى اكثرى مردم نيست .
مثلا اگر چه عالم شدن را همگان دوست دارند ولى بهدنبال آن نمى روند زيرا اگر چه سفره پربركتى است اما سختى راه به همگان اجازهرفتن به طرف علم را نمى دهد تا چه مردان بلند همتى باشند كه از ميان گردنه ها وكتلها صعود نمايند.
و يا مثلا شب زنده دارى و خلوت با يار را همگان مشتاقند اما دردل شب از خواب بيدار شدن و به همه تعلقات نفس پشت پازدن كار شير مردان عاشق ودلير مردان الهى است كه به رجال الله تعبير مى شوند ومشكل تر از آن استقامت در علوم و معارف و در عمل است كه تك تك مردان قوىدل از عهده آن بر مى آيند و از اين كتل سنگين عبور مى نمايند.
35 - برين خوان آن كسى بنشسته باشد
كه مى بايد دلش بشكسته باشد.
در حديث قدسى آمده است كه (انا عند المنكسرة قلوبهم )
ره يافته گان وصالدل شكسته هايى اند كه سلاحشان را ناله و آهتشكيل مى دهد (و سلاحه بكاء)
در غزل كاروان عشق حضرتش آمده است كه :
دلا بايد دهن را بسته دارى
دلا بايد تنت را خسته دارى
كه سالك را دهان بسته بايد
تن خسته دل بشكسته بايد
در نكته 61 هزار و يك نكته آمده است كه :
اگر گفتند چى آوردى بگو اولا دل شكسته كه از شمانقل است :
در كوى ما شكسته دلى ميخرند و بس
بازار خود فروشى از آن سوى ديگر است
از غزل شاخه طوبى ديوان بشنو:
از سينه سوزانم پيوسته فروزانم
سر سبزه شده جانم از چشمه چشمانم
گويى ز چه آنست را ببريده اى از انسان
بالله كه من اى خواجه در جستن انسانم
دائم سفر گر چه اندر حضرم بينى
در جمعم و دور از جمع پياايم و پنهانم
بر شاخه طوبايم آن مرغ خوش الحانى
هر صبح و مسا آيد آوازه قرآنم
اين طرف سخن بينوش در حضرت جانانم
ميسوزم و مى سازم از آتش هجرانم
36 - ترا حب مقام و جاه دنيا
فرو آورده از اعلى به ادنى
دوستى مقام و خواستن مقام دنيوى او را از اعلى عليين بهاسفل سافلين سقوط داده است كه (ثم رددناهاسفل سافلين )
جاه مقلوب وجه به معنى مقام مرتبه و بلندى آمده است .
در روايت آمده كه (حب الدنيا راس كل خطيئة ) در الهى نامه فرمود: الهى دنى تر از دنيانديدم كه همواره همنشين دونان است .
37 - قساوت بر دل تو چيره گشته
دو ديده تيره و سر خيره گشته
در آيه 23 سوره مباركه زمر فرمود: (فويل للقاسية قلوبهم من ذكر الله اولئكفى ضلال مبين ) كه از شقاوت و قساوت دلشان از ياد خدا فارغ است كه درضلالت و گمراهى آشكارند در الهى نامه فرمود: الهى رسولت فرموده : (شر العمىعمى القلب ) و چه نيكو فرمود كه كور چشم سر از مشاهده خلق محروم است وكور چشمدل از رؤ يت حق ، حسن را چشم سر بينا داده اى چشمدل بينا نيز ده تا خلق بين شود!
38 - ترا با حكم حق دائم جدال است
شب و روزت به صرف قيل و قال است
39 - به مشتى اعتبارات مجازى
كنى شعبده و شب خيمه بازى
اكتفاء نمودن به علوم رسمى براى طالب معارف حقه الهيه سزاوار نيست البته نه اينكهعلوم رسمى باطل باشند بلكه بايد معد و زمينه براىتحصيل معارف باشند لذا طالب كمال انسانى بايد حائز مقبتين و جامع معرفتين باشد.
اما آنان كه از معرفت شهودى و دارايى طرف نبسته اند و با قلب قاسى به مشتى الفاظو عبارات دل خودش نموده اند (المستاكل لعمله ) اند كه براى شعبه بازى و خيمه شببارى و معركه گيرى بين عوام مردم ، به تحصيل علوم رسمى پرداخته اند تا دنيايشانبه بهترين وجه اداره شود.
علوم مفهومى و دانايى مفهومى بدون دارايى همان (العلم هو الحجاب الاكبر) است كه رنجبدست آوردن آن جز منفعت دنيوى و نفسانى اين سويى در برندارد.
عارف خواهان حق اول است ، نه براى چيزى جز او و هيچ چيز را بر شناخت وى برنمىگزيند زيرا هر كس عرفان را براى عرفان برگزيند مشترك است كه دويى گفته است ودو بين است ؛ و هر كس عرفان را يافت كه گويى آن را نيافت بلكه معروف را، يعنى حقاول ، كه در قيل و قال است ، و اصطلاحات و مفاهيم جمع آورى مى نمايد و گمان مى كند كهبر سفره رحيميه اشتغال به ارتزاق دارد؛ همانند كسى است كه مريضى آماس دارد، ورمكرده است و مى پندارد كه چاق شده است .
معرفت شهودى و صريح عرفان عقلى ، امرى بى تكلف و بى نياز به تجشمقيل و قال بلكه امرى فطرى است .
در الهى نامه حضرتش آمده است كه :
(الهى عارف را با عرفان چه كار، عاشق معشوق بيند نه اين و آن )
(الهى اگر دانشمند رهزن شود از هر يمنى بدتر است ، كه دزد با چراغ است ).
(الهى كتابدار و كتابخوان و كتابدان بسيارند خنك آن كه خود كتاب است ).
(الهى آكنده از عبارات اصطلاحاتيم ، كه حجاب معرفت شهودى شده اند خوشا مطايايىكه با قلب بى رنگ ، حامل عطايايت شده اند.)
صاحبان قيل و قال علماى عوام و عوام علمايند.
40 - مثله كمثل الحمار است
كجايش بر سر اين سفره بار است
بار به معنى اجازه است آنكه به مشتى اعتبارات مجازى و صرفقيل و قال مشغول است ، كى او را اجازه براى بهره بردن از سفره رحمت رحيميه خواهد بودچه او همانند چهارپايانى است كه رنج حمل كتب و حفظ الفاظ و عبارت حظ اوست .
اقتاس است از آيه ششم از سوره مباركه جمعه فرمود:
(مثل الذين حملوا التوراة ثم لم يحملوهاكمثل الحمار يحمل اسفارا بئس مثل القوم الذين كذبوا بايآت الله )
حضرت استاد عارف از يكى از اساتيد بزرگوارشنقل مى فرمود كه يكى از شاگردان حوزه درسى اش وى را جهت شركت در جلسه اى كه درمحل شان برقرار شد دعوت به عمل آؤ رد. آن بزرگوار جواب مثبت داد و در آن مجلس ‍شركت فرمود آن شاگرد وى در اثناى جلسه از اين استاد در مورد (ضرب ) سؤال مى كند كه در اصل از چه بوده است ؟ استادش فرمود اين چه سوالى است كه در اينمجلس مى نمايى و الان جاى اين سوال نيست ؛ خوب معلوم است كه ضرب دراصل الضرب بود آن طلبه برگشت به ايشان گفت نه خير بلكه ضرب ضرباضربوا و تا آخر صيغ ماضى و مضارع و تا صيغ استفهام همه صد و چهارده صيغه رانام برد وقتى مجلس به اتمام رسيد كه با استادش به مدرسه مراجعت مى كرد؛ از وىعذر خواهى كرد كه آقا ببخشيد چون در اين مجلس فاميلان و آشنايان و طائفه ما بودندخواستم ديدگاه آنان نسبت به من جلب شود تا بعدا بهتر بتوانم با آنها بسر ببرم وآنها نسبت به من خوش بين باشند و گر نه شما استاد من هستيد و مى دانستم كه اينها را مىدانيد (اين از طليعه اين آقا طلبه تا بعد از اين با اين اصطلاحات و الفاظ با دين خداسرنوشت خلق الله چه كند؟!!
41 - غذاى عام خام است و بود پوست
غذاى خاص مغز است و چه نيكوست
42 - در اين معنى نگر در كاه و گندم
چه مى باشد غذاى گاو و مردم
كاه غذاى گاو است كه پوست و خام است چه اينكه ظاهر است ولى گندم كه مغز و باطن استغذاى مردم است .
رحمت رحمانيه به منزله غذاى ظاهرى است و رحمت رحيميه غذاى باطنى است .
43 - غذا در مغتذى يابد تخلل
بدقت اندر آن بنما تعقل
تخلل به معنى در ميان چيزى نفوذ كردن و رخنه پيدا كردن است و مراد ازتخلل غذا در مغتذى در اين بيت آن است كه بر اساس اتحادعاقل به معقول غذا عين مغتذى مى گردد.
اين بيت ناظر است به بحث تخلل غذا در مغتذى در فص ابراهيمى فصوص الحكم كه درخليل بودن كه حضرت خليل الله يعنى جناب ابراهيم عليه السلام مطرح شده است .
حضرتش در مقام تجليه وجودى (اين وجهت وجهى للذى فطر السموات و الارض ) مىگويد كه سريان ذات حق در سموات و ارض است و با (حنيفا مسلما) درافعال و صفات و ذات حق فانى مى گردد و به مقام خلت بار مى يابد.
در متن آمده (انما سمى الخليل خليلا لتخلله و حصره جميع ما اتصف به الذات الالهيه) حق كه غذاى خلق است در وجود در ذات اوتخلل پيدا مى كند و تخلل حق در خلق به معنى سريان او در مظاهر الهيه و صفاتربوبيه او در اشياء است (و لتخلل الحق وجود صورة ابراهيم ) جناب شارح در شرح مىفرمايد:
(و لتخلل الحق بظهور الهويه و سريانها فى وجود ابراهيم فى الخارج و عينهفى العلم ... و التخلل من ابراهيم عليه السلام نتيجه قربالنوافل و من الحق نتيجه قرب الفرائض )
در قرب نوافل حق باطن است و خلق ظاهر و در اين صورتداخل محبوب در متخلل مستور است پس مدخول فيه ظاهر است وداخل و باطن غذاى باطن است كه به باطن قوام ظاهر تاءمين مى گردد.
و در قرب فرائض حق ظاهر است ولى خلق باطن پس خلق در مستورند در اين صورت اعيانموجودات در غيب باقى مى مانند اگر چه در آئينه حق ظاهرند (المومن مراة المومن )
از تجلى حق در مظاهر تعبير به تخلل حق و سريان آن مى گردد كه غذاى خلق در خلقمتخلل است .
غذاى جسمانى نيز در بدن نفوذ مى نمايد كهتخلل در آن مى يابد و بعد از عصارى شدن به تمام بدن داده مى شود چه اينكه فرعىاز اصل خود مغتذى است و بر اساس اتحاد عاقل بهمعقول ، آكل عين ماءكول و غذا عين مغتذى مى گردد. لذا حق تعالى غذاى خلق در وجود است چهاينكه خلق غذاى حق در ظهور خواهند بود.
44 - غذا در مغتذى مختفى هست
و يا نى اختفايش منتفى هست
به ظاهر غذا در مغتذى پنهان است ولى در واقع عين او مى شود كه اختفاء منتفى است ؛ زيرادر عينيت معنى ندارد.
جناب قيصرى در شرح فص هودى بعد از بيان شيخ اكبر (فوجودى غذاؤ ه و به نحننقتدى ) گويد:
(اى الحق هو الوجود كله و هو الواحد بحسب الذات و الحقيقه و القيوم الذى قام وجودىو وجود العالم كله بوجوده و ذاته ... فغذاوه وجود العالم وجوده و اسماوه لان الغذاء عبارةعما به بقاء المغتذى فى الخارج و ذلك باختفائه و ظهوره على صورة من يغتذيه و لاشكان وجودنا يحصل باختفاء هويته فينا و ظهوره بصورنا و بقاونا...
فالحق يغتذى بالاعيان من حيث ظهوره بها و الاعيان يغتذى بالحق من حيث بقائها و وجودها...)

در اين صورت كه حق غذاى خلق در وجود گردد در خلق مختفى است كه متن وجودى هر كلمهاى را بشكافى حق نهفته است ؛ بلكه چه جاى اختفاء كه حق خلق شود منتهى حد و نقص رابردار و حق را بگذار.
پس به مبناى رصين اتحاد غذاى عين مغتذى مى گردد كه غذا شده اين شخص قوى و مقتدر وداراى آثار وجودى عينى چه جاى اختفاء كه عينيت است .
45 - غذاى مغتذى او را قوام است
و يا شرط ظهورش بالتمام است
شايد غذا هم موجب قوام مغتذى باشد و هم شرط ظهورش باشد چه اينكه جناب قيصرى درشرح فص ابراهيمى ص 181 گويد:
( فان الاعيان سبب ظهورات الحكام الوجوديه و بقائها و الحق سبب بقاء وجود الاعيانكما ان الغذاء سبب بقاء المغتذى و قوامه و ظهور كمالاته و لكون الغذاء يختفى بالمغتذىجعل الحق غذاء الاعيان فانه يختفى فيها و اظهرها)
فرمود: غذا سبب بقاء مغتذى و قوام اوست ؛ چه اينكه ظهور كمالات مغتذى به غذا است .
زيرا غذا عين مغتذى و مختفى و مختلل در اوست .
46 - غرض از اختفاء و انتفا چيست
در اطلاق غذا هم مدعا چيست
در بيت چهل و چهار گفته شد كه غذا در مغتذى مختفى است يا اينكه اينگونه نباشد و اختفامنتفى باشد غرض از اين اختفاء و يا انتفاى اختفاء چيست ؟ و تازه اطلاق كلمه غذا به چهمدعى است زيرا غذا عين مغتذى مى شود لذا اختفاء معنى ندارد؛ چه اينكه اطلاق كلمه غذا هممعنى ندارد؛ يعنى در عينيت سخن از اتحاد و حلول نتوان گفت كه در وحدت دويى عينضلال است .
سرش آن است كه اگر مثلا روح و نفس ناطقه اشتداد وجودى يافت و با علوم و معارف ،(شدن ) در او تحقق يافت كه او با علم و عمل درحال شدن است . حال كه با علم و عمل حقيقيتى شده است در حقيقت همان علم وعمل است و علم و عمل يعنى همين شخص كه عينيت استمثل اينكه قرآن كريم فرمود:
(انه عمل غير صالح ) كه خودش اين شده است نه تقدير (ذو) باشد كه او كسى استكه داراى عمل غير صالح است بلكه علم و عمل جوهرند و انسان ساز.
از اين لطيفه فهم كن توحيد صمدى قرآنى ، و وحدت شخصى عارف را كه اگر گويد حقغذا وجودى خلق است تصور نكنى كه او حق و خلق جدا، به صورت وحدت عددىقائل است بلكه در وحدت دويى را عين گمراهى مى داند (هوالاول و الاخر و الظاهر و الباطن ) لذا توحيد عارف ، صمد است و همانند توحيد عوام علماءعوام ، اجوف نيست ؛ چه اينكه توحيد صمدى مر عارف را است فتدبر جيداتر شد.
47 - تخلل را ز خلت اشتقاق است
جليل و با خليلش را وفاق است .
اشاره است به بحث خلت خليل الرحمن در فص ابراهيمى كه در شرح بيتچهل و سوم ، بدان اشارتى شده است .
شيخ اكبر در متن فرمود: (انما سمى الخليل خليلا لتخلله و حصره جميع ما اتصفبه الذات الالهيه )
و به تعبير شيرين جناب ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى
گر بشكافند سراپاى من
جز تو نيابند در اعضاى من
آنكه تخلل دارد مثل آب است كه در همه شئون وجودمدخول فيه تخلل دارد و لذا لطيف است .
جناب شارح در شرح مى فرمايد:
(اى سمى خليل خليلا لتخلله كما يسمى الخمر خمرا لتخميرهالعقل و العقل عقلا لتقييده و ضبطه الاشياء و تخلله عبارة عن سريانه فى المظاهر الالهيهو صفات الربوبيه كسريان هوية الحق فيها من حيث اسمه اللطيف و حصره جميع ما اتصفبه الذات الالهيه و هو الصفات الثبوتيه الموجبه للتشبيه من الاسم الظاهر و الباطن )
خلت به معنى دوستى است آنچنان آن جليل و دوست در اينخليل و دوست دويده شده كه تمام تار و پود او را پر كرده است لذا شاعر شبلى در خطاببه محبوبش گفته :
قد تخللت مسلك الروح منى
و به سمى الخليل خليلا
تو همانند روح (بخارى ) در من تخلل و نفوذ يافتى و بدين سببتخلل ، خليل و دوست را خليل گويند.
مراد از روح ، روح حيوانى سارى در همه اجزاى بدن است كه از آن به روح بخارى تعبيرمى شود كه مطيه اولى نفس است .
جناب مؤ يد الدين جندى در شرح فصوص حكم گويد:
(لما قامت الصفات و الاسماء الالهيه بابراهيم و قام بحث مظهر ياتها حق القيامفاتصف بجميعها فتخلل حضراتها و سرت الصورة الالهيه بحقايقها فى ذات ابراهيم وحقايقه فتخلله و كذلك سرت المحبه الاليه الذاتيه فى جميع حقايقه و سرت محبتهايضا فى حقايق الحضرات فسمى خليلا فعيلا بمعنىفاعل و بمعنى مفعول )
نكته : در فرق بين خلت و محبت گفته شده كه :
(الخله من تخلل الشى ء فى الشى ء بالممازجة و المحبة من الملازمة و المفاضة علىالحب )
لذا خلت در فارسى به صورت همان شعر فارسى است كه جناب ميرزا جواد آقا هر شبدر حياط منزلش قدم مى زند و آن را با حالت خاص خود مى خواند كه :
گر بشگافند سراپاى من
جز تو نيابند در اعضاى من
48 - بود اين نكته ها بسيار باريك
كه بى اندازه روشن هست و تاريك
مراد از نكته ها، همان تخلل و خلت جليل در خليل به نحوى كه در تار و پود او نفوذ كردهباشد روشن است براى اهلش و تاريك است براى اكثرى .
تك تك مردانى اند كه به مقام خلت مى رسند كهجل جناب الحق عن ان يكون شريعه لكل وارد او يطلع عليه الا واحد بعد واحد.
نهفته معنى نازك بسى است در خط يار
تو فهم آن نكنى اى اديب من دانم
49 - سخن دارم ولى اى مرد عاقل
غذا را مى نهند از بهر آكل
50 - برايت سفره اى گسترده باشد
طعام آن حيات مرده باشد
مراد از سفره كه طعام آن براى زنده نمودن مرده هاست قرآن كريم است كه در رساله صدكلمه كلمه نود و هشت فرمود:
آن كه در قرآن انسان تعقل كند، قرآن را سفره پر نعمت رحمت رحيميه الهى ، و وقف خاصانسان بايد هم آن را بى پايان يابد كه كتاب الله است(قل كل يعمل على شاكلته ) و هم اين را كه حد يقف براى او نبود چنان سفره براى چنينكسى گسترده است .
و در روايت نيز آمده : (القرآن مادبه الله ) قرآن سفره الهى است .
51 - طعامى خور كه جانت زنده گردد
چو خورشيد فلك تابنده گردد.
آن طعامى كه موجب حيات جان است بايد مسانخ با او باشد كه سنخيت بين غذا و مغتذى امرىحتمى است .
به عبارت ديگر: بين غذا و مغتذى مجانست شرط است
انسان بما هو انسان غذاى انسانى است كه علم و معرفت است علم طعام نفس ناطقه است كهبدان از قوت به فعليت اعنى از نقص به كمال مى رسد؛ چنانكه غذاى جسمانى براىبدن . پس علوم و معارف حقه ، آب حيات نفس ناطقه و طعام او است كه بدانهااستكمال مى يابد.
اينكه نان و آب را مثلا غذا مى نامند از اين رو است كهقابل اند بالقوه غذا شوند؛ چه در حقيقت آن وقت غذا مى شوند كهبدل ما يتحلل قرار گيرند و در آن هنگام خود بدن اند.
غرض اينكه همان طور كه غذاى مادى جسمانى باآكل كه بدن است متحد مى گردد و جزو آكل مى شود و خود بدن مى گردد كه در واقع اتحادآكل به ماءكول است همچنين غذاى روحانى كه طعامعقل است و علوم يقينى و معارف حقيقى جزو آكل كه نفس ناطقه عاقله است مى گردد.
به اين معنى كه خود، آن مى شود؛ كه از اتحادآكل و ماءكول در اينجا به اتحاد عاقل به معقول تعبير مى شود.
پس انسان با گوهر دانش فزونى مى يابد و زنده تر مى گردد و چون علم نور استنورانى تر مى شود.
در ادامه بحث سنخيت و مجانست بين غذا و مغتذى بايد گفت :
هر يك از افراد انسان را دو ظرف است براى دو گونه غذا: يكى ظرف آب و نان مثلا وديگرى ظرف دانش . ظرف نخستين تا اندازه اى كه غذاقبول كرد از پذيرفتن غذاى بيشتر از آن ابا مى كند و مى گويد سيرم و ديگر گنجايش ‍ندارم ، و پس از سير شدن اگر چه از آب و نان خالى سير شده باشد بهترين غذابرايش فراهم شود بدان رغبت نمى كند، و از خوردن آن لذت نمى برد؛ اما دانش پژوه هرچه بيشتر دانش تحصيل مى كند به دانستن دانشهاى سخت تر و سنگين تر و بالاترگرايش پيدا مى كند و از فهميدن آن لذت بهتر مى برد و شوق و ذوق وى به دانش بيشترمى گردد و عشق و علاقه اش در تقرب به دانشمندان فزونتر مى شود پس ظرف نان ودانش يك چيز نتواند باشد و مسلما هر يك را ظرفى جداگانه است و اين هر دو قسم ظرف راهر شخصى انسانى دارد ولى اين كجا و آن ظرف كجا.
بر اساس سنخيت گرسنگى معده به فرا گرفتن دانش رفع نمى شود. خواندن و دانستنيك رساله علمى كار يك لقمه نان را براى دانشمند گرسنه نان نمى كند او هر چه دانشآموز بايد نان بخورد تا زا گرسنگى بدر آيد و چنان كه به عكس طالب علوم و معارفبه خوردن نان و آب به مقصود خود نمى رسد آنچه بايد از او از آن گرسنگى و تشنگىبدر آرد غذاى علم است نه اين آب و نان
پس اين دو غذا دو جنس متفاوتند بديهى است همچنان كه اين دو غذا دو گونه اند و از دو جنساند بايد هر يك از آن دو ظرف مغتذى يعنى غذا گيرنده هم از دو جنس باشند مغتذى غذاى علماز جنس علم بايد باشد و مغتذى غذاى نان از جنس نان . پس بين غذا و مغتذى سنخيت و مشابهتاست . (كلمه 110 هزار و يك كلمه )
پس طعام جان انسان علم است كه سفره خاص قرآنى كهاصل علم است براى گسترده شده است .
52 - اگر از ملت پاك خليلى
چرا در جود حق دارى بخيلى
در نكته 398 فرمود: مقدسهاى خشك سر سفره خدا بخيلى مى كنند.
لطيفه : انسان براى آن ساخته شده است كه اتصاف به همه اسماى حسنى و صفات علياپيدا نمايد. معيارى كه مى توان در تمام شئون انسانى آن را به كار بست ، آن است كهانسان بيند آنچه را كه خداوند بدان خود را ستود و اسم و صفت خويش ساخت بدان متصفگردد و از هر كه خلافت اسماء الله و صفات الهى است برحذر باشد مثلا حق تعالى منزهاز شريك است ، انسان هم سعى مى نمايد كه در امور زندگى شريك نداشته باشد. و نيزحق متعال متصف به صفت جود و جواد است و بخل وندارد انسان نيز بكوشد تااهل جود باشد و سر سفره خداوند بخل نورزد.
اگر انسان اين يك كد و رمز را يعنى اتصاف به اسماء و صفات الهى و تنزيه ازمقابل آنها خوب بكار گيرد در مسير تكاملى انسانى قدم نهاده است كه (و علم آدم الاسماءكلها) كه انسان با حفظ عنوان انسانى جز تعليم اسماء كار ديگرى ندارد.
پس از ملت پاك خليل الهى بودن آن است كه اهل جود و سخا باشد كه تا بر قدم و مشربآن حضرت قرار گيرد در اين صورت ابراهيمى مشرب مى گردد و به آنچه كه ذات الهىاتصاف دارد او نيز بدان متصف مى گردد. كهخليل حق مى گردد و حق اسماء و صفات او در اوتخلل پيدا مى كنند.
53 - تو از چشم دل باريك و تاريك
نمى بينى مگر تاريك و باريك
بعضى آن چنان بخل مى ورزند كه در بخشش علوم و معارف نيز داراى صفتبخل اند.
اگر از ملت پاك خليل هستى بگذار كه مستعدين در محاضر علمى ات زانو بزنند و از علوممعارف تو بهره گيرند كه غذاى آنها شود و انسان ساخته شوند و اين سيمرغ هاى الهىرا به طرف ملكوت عالم پرواز دهى . آنكه داراى چشمدل باريك است از مقام لا يقفى انسانى حظى نبرده است .
فرق كتمان با بخل :
البته بين كتمان كه امر بدان شده است با بخل بايد فرق نهاد كه تمامفاعل جهت نقص قابلى است بخلاف بخل كه نقصفاعل در فاعليت است چه اينكه خداوند در جود نقص فاعلى ندارد ولى گاهى به علت نقصقابل فيض بدو نمى رسد. لذا در باب كتمان فرموده اند كه بهاهل آن دست يافته اند ظنت نورزيد و بخل نداشته باشيد و حتما بهاهل آن بدهيد ولى براى كسانى كه اهل نيستند حتما نبايد بدهيد كه حريم علوم و معارفمحفوظ بماند.
جناب شيخ رئيس در پايان نمط دهم اشارت به صورت (خاتمه و وصية ) گويد 09 ايها الاخ انى قد مخضت لك فى هذه الاشارات عن زبدة الحق و القمتك قفى الحكم فىلطائف الكلم فضنه عن الجاهلين و المبتذلين و من لم يرزق الفطنه الوقاده و الدربه والعادة و كان صغاه مع الغاغة او كان من ملحدة هولاء الفسفة و من همجهم فان وجدت من ثتقبنفاء سريرته و استقامة سيرته و بتوقفه عما يتسرع اليه الوسواس و بنظره الىالحق بعين الرضا و الصدق فاته ما يسالك منه مدرجا مجزءا مفرقا تستفرس ‍ مما تسلفهلما تستقبله و عادهده بالله و بايمان لا مخارج لها ليجرى فيما ياتيه مجراك متاسيا بكفان اذعت هذا العلم او اضعته فالله ببنى و بينك و كفى بالله و كيلا)
جناب خواجه در شرح مى فرمايد كه جناب شيخ امر فرمود كه به پنج گروه ، علوم وحقايق را ندهيد كه فقط به يك گروه مى شود داد.
1 - گروهى كه طالب حقايق اند ولى قدر آن ندانند( مبتذلون )
2 - گروهى كه معتقد به اضداد حقايق اند (جاهلون )
3 - گروهى كه از حقايق و اضداد آن خالى اند ولى از زيركى برخوردار نيستند...
4 - گروهى كه مقلد اضداد اين حقايق اند كه ميل شان به غاغه مردم است
5 - گروهى كه مقلد اضدادند و ملحده گوره متفلسفند ولى از احمق هايند.
اما فرقه اى كه طالب اند و قدر آن را مى دانند در چهار امر بايد امتحان شوند.
1 - در عقل نظرى جان پاك داشته باشند.
2 - در عقل عملى ثابت قدم باشند.
3 - بايد در مقابل مناقض حق از لغزش قدمها برحذر باشند و در آنچه كه وسواس پيش آمدتوقف نمايند.
4 - نسبت به اهل حق به چشم رضايت و صدق بنگرند.
به اين گروه اخير كه شرايط فوق را دارند و از عهده امتحان بر آمده اند مى شود حقايقعلوم و معارف را داد.
غرض آن است كه بايد بين كتمان اهل حق ، و بخل تاريك دلان فرق نهاد.
54 - ترا از زفتى و بخلى چه خواهش
كه خواهى رحمة الله را بكاهش
زفتى پارسى بخل است كه سخت مشت بودن ، خسيس و ممسك و لئيم را گويند.
55 - بكار حق اصيلى يا دخيلى
چرا بر سفره اش دارى بخيلى
كسى كه در كار حق تعالى نه اصيل است و نهدخيل چرا بايد سر سفره الهى نسبت به خلق خدابخل ورزد؟
56 - و آخرون مرجون نخواندى
كه اندر نكبت بخلت بماندى
اقتباس است از آيه صد و هفتم سوره توبه كه فرمود:
(و آخرون مرجون لامر الله اما يعذبهم و اما يتوب عليهم و الله عليم حكيم ) اينگروه امرشان به مشيت الهى متوقف است .
جناب علامه در الميزان ذيل آيه فرمود:
(و معنى ارجائهم الى امر الله انهم لا سبب عندهم يرجح لهم جانب العذاب او جانبالمغفرة فامرهم يوول الى امر الله ما شاء و اراد فيهم فهود النافذ فى حقهم و هذه الايةتنطبق بحسب نفسها على المستضعفين الذين كالبرزخ بين المحسنين و المسيئين )
در روايتى از امام صادق عليه السلام در مورد مستضعفين از مردم كه ضعف فكرى دارند وعقول ضعيفه داند (كه همه آنها از باب اينكه صرفيون چنين كردند ما هم مى كنيمعمل مى كنند ) سؤ ال شد كه كار اينها به كجا مى كشد؟ حضرت فرمود:0 و آخرون مرجونلامرالله .)
آن طور هم نيست كه ما مى پنداريم كه شش دانگ بهشت فقطمال كسى است كه به ظاهر اسمى به روى خويش نهاد و رحمت حق را محصور به خودش مىپندارد.
57 - استوسع رحمة الله الواسعة
فلا تقبلك منه الفاجعة
توسعه بده رحمت واسعه خداوند را كه زشتى و ناروايى از وسعت به تو رو نمى آورد.
ناظر است به بيان جناب شيخ رئيس در فصلبيست و پنجم نمط هفتم اشارت كه فرمود:
(لا تصغ الى من يجعل النجاوة وقفا على عدد و مصروفه عناهل الجهل و الخطايا صرفا الى الابد و استوسع رحمة الله تعالى )
گوشى نده به كسى كه نجات را وقف ابدى عده اى(اهل علم ) خاص و مصروف از اهل جهل و خطا مى داند بلكه رحمت خداوند تعالى را وسعت بده. حضرت خواجه در شرح آن گويد: (و انماقال (و استوسع رحمة الله ) ملاحظه لقوله عز منقائل : و رحمتى وسعت كل شى ء فسا كتبها للذين يتقون فان فيه مايدل على شمولها للعموم و على تخصيص ما لاهل الطرف الشرف بها)
مراد از (و رحمتى وسعت كل شى ) رحمت رحمانيه اوست و مراد از (فساءكتبها للذينيتقون ) رحمت خاصه رحيميه است لذا بخل و زفتى بر سر سفره رحمت رحمانيه حقناصواب است ؛ ولى امساك و كتمان بر سفره رحمت رحيميه خداوند عين صواب است تا حقايقو اسرار اين سفره بدسن نامحرمان و نااهلان قرار نگيرد.
در مورد ابيات مذكور در باب اينكه بخل و عدم توسعه رحمت الهى مذموم است ، حضرتشفرمودند: آن ايام كه دفتر دل سروده مى شد خيلى درحال عجيبى بودم و اين ابيات بر اساس پيش آمد يكى از آن حالات است كه واقعه اى پيشآمد كه بخل در آن واقع شده بود و بدين لحاظ اين ابيات در اين باب از دفتردل ، خودش را به تناسب آن واقعه و حال نشان داده است .
58 - حديثى خوش به خاطر اوفتاده است
پيمبر در نمازش ايستاده است
59 - كه اعرابى بگفتى در نمازش
بحق سبحانه گاه نيازش
60 - الهى مرمر او را با پيمبر
ترحم كن مكن بر شخص ديگر
61 - رسول الله پس از تسليم وى را
بفرمود از سر تعليم وى را
62 - كلامى را كه حيف است گفت چون در
كه واسع را همى كردى تحجر
ناظر است به حديث شريفى كه امين الاسلام طبرسى در مجمع البيان در ضمن آيه كريمه: (و اكتب لنا فى هذه الدنيا حسنه ) (اعراف / 156) از صحيح بخارى روايت كرده است بهاين صورت :
(فى الحديث ان النبى صلى اللّه عليه و آله قام فى الصلواةفقال اعرابى و هو فى الصلواة : اللهم ارحمنى و محمدا و لا ترحم معنا احدا فلما سلمرسول الله صلى اللّه عليه و آله قال للاعرابى : لقد تحجرت واسعا يريد رحمة اللهعزوجل اورده البخارى فى الصحيح انتهى )
در مسجد مدينه در محضر رسول الله صلى اللّه عليه و آله اعرابى به نماز ايستاد و درقنوت نماز اين را گفت كه خداوندا بر من و محمد صلى اللّه عليه و آله رحم نكن و احدى رابا ما ترحم مكن بعد از سلام نماز، حضرت به ايشان از باب تعليم فرمود كه : تورحمت واسعه الهى را تحجر كردى تحجر سنگ چيدن اطراف چيزى را علامت گذاشتن و سنگچينى كردن است يعنى دور رحمت واسعه را سنگ چينى كردى كه فقط مرا و پيامبر را موردرحمت قرار ده و احدى را با ما ترحم نكن .
(مقدس خشك و ساده متحجر) اين كلام رسول الله صلى اللّه عليه و آله آنقدر شريف است كهحتى حيف است آن را انسان در بنامد.
63 - چو اعرابى مقدسهاى خشك اند
كه يكسر پشك و جز آنها كه مشك اند
پشك به كسر اول و سكون ثانى يا به ضماول و سكون ثانى (پشك ) پشكل و سرگين آهو و گوسفند و بز و اشتر وامثال آن را گويند و مشك ماده خوشبويى است كه در ناف آهوى مشك توليد مى شود بهعربى مسك مى گويند (نگا آهوى مشك )
مقدسهاى خشك نيز همانند همان اعرابى بيچاره متحجر، تفكر اين چنينى دارند كه مىپندارند كه فقط آنها خودشان مشك اند و بقيه مردم همه پشك اند. لذا مقدسهاى خشك نيزهمانند آن اعرابى در سفره رحمت رحمانيه الهىبخل مى ورزند.
حضرت مولى در يكى از نامه هاى خودشان به يكى از دوستان فرمودند: نمى گويممقدس نباش ولى مقدس عاقل باش .
64 - گرفتى دفتر دل را با بازى
بيا بگذر ز اطوار مجازى
بيا از اطوار مجازى گذر بنما كه :
65 - دلت از فيض حق فضفاض گردد
چو ابر رحمتش فياض گردد
باران كه بر آب مى بارد از برخورد قطراتن آن به آب قبه هاى سفيدى برمى خيزد، ازاين قبه هاى برخاسته ، تعبير به فضفاض مى نمايند كنايه از اينكه قلب تو از فيضالهى به جوش آيد.
66 - صفا يابى ز الفاظ كتابى
كه گرديدند بر جانت حجابى
آنان را كه با اولياى الهى سر جنگ است و مى پندارند كه اين مردان الهى بر بيراههرفته اند و زبان به ژاژ خواهى و جسارت به ساحت قدسى اين استوانه هاى علم و علم مىجنبانند؛ چيزى جز دانستن الفاظ چند كتاب حجاب نيست وحال آنكه آن بزرگمردان راه حق و ره يافتگانوصال و شير مردان طريق پرمخاطره عشق ، همواره سرشار از تقواى الهى و زهد وپاكدامنى بوده اند كه دل به دلدار داده اند، و سر را به جانب مشرق عالم نموده اند كهتا از آفتاب (الله نور السموات و الارض ) بهره ور باشند و هرگز دفتردل را به اوهام باطل و خيالات شيطانى دنيوى منقوش ‍ ننموده اند
بلكه از حجاب الفاظ در آمده اند و از فهم به داشتن ؛ و از علم به عين و ذوق و چشيدنواصل شده اند.
مقدسهاى خشك را كه از ديدار جمال دلاراى حق حظى نصيب نشد و با جنباندن لب در بين عواممى پندارند كه چهره حقيقى دين را يافته اند و با اطوار مجازى ، دفتردل خويش را به بازى گرفته اند جز دورى از رحمت خداوند بهره اى نيست ؛ و مردان پاكصحنه هاى علم و عرفان بالله را زا ژاژخواهى آنان هراسى نيست ؛ چه اينكه به عنوانمظهر رحمت الهى در پى نجات آنان اند كه از حجاب بدر آيند و به زيارت حقيقت ناموسالهى يعنى دين عرشى الهى نائل گردند نه اينكه در حجاب علم رسمى باقى بمانند كهدر بيت بعدى فرمود:
67 - كه العلم حجاب الله الاكبر
بود اين اصطلاحاتت سراسر
علم حجاب بزرگ انسان است بدين مفاد است تيغ هندى در كف زنگى مست افتد آن نكند كه علمدر دست ناكس دون افتد.
(نعوذ بالله من شرور انفسنا و من سئات اعمالنا) كه :
بسى فعل تو در محراب و منبر
براى قرب جهال است يكسر
عوامت كرده بيچاره ز بخ بخ
ازين بخ بخب تو را گرم است مطبخ
اگر آكنده نمودن اصطلاحات بدين منظور اصلى باشد كه در بيت عوام بازار، براهاندازد همان حجاب بزرگى است كه عارف از آن منزه است و با خوض ‍ در لجهوصول از كثرت به وحدت رسيده است . زيرا كه (من آثر العرفان للعرفان فقدقال بالثانى )

next page

fehrest page

back page

 

 
 

کلیه حقوق این سایت محفوظ می باشد.

طراحی و پیاده سازی: GoogleA4.com | میزبانی: DrHost.ir

انهار بانک احادیث انهار توضیح المسائل مراجع استفتائات مراجع رساله آموزشی مراجع درباره انهار زندگینامه تالیفات عربی تالیفات فارسی گالری تصاویر تماس با ما جمادی الثانی رجب شعبان رمضان شوال ذی القعده ذی الحجة محرم صفر ربیع الثانی ربیع الاول جمادی الاول نماز بعثت محرم اعتکاف مولود کعبه ماه مبارک رمضان امام سجاد علیه السلام امام حسن علیه السلام حضرت علی اکبر علیه السلام میلاد امام حسین علیه السلام میلاد حضرت مهدی علیه السلام حضرت ابالفضل العباس علیه السلام ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها پاسخ به احکام شرعی مشاوره از طریق اینترنت استخاره از طریق اینترنت تماس با ما قرآن (متن، ترجمه،فضیلت، تلاوت) مفاتیح الجنان کتابخانه الکترونیکی گنجینه صوتی پیوندها طراحی سایت هاستینگ ایران، ویندوز و لینوکس دیتاسنتر فن آوا سرور اختصاصی سرور ابری اشتراک مکانی colocation