بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی, صمدى آملى   مناسب چاپ   خروجی Word ( برگشت به لیست  )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     AMOLI001 -
     AMOLI002 -
     AMOLI003 -
     AMOLI004 -
     AMOLI005 -
     AMOLI006 -
     AMOLI007 -
     AMOLI008 -
     AMOLI009 -
     AMOLI010 -
     AMOLI011 -
     AMOLI012 -
     AMOLI013 -
     AMOLI014 -
     AMOLI015 -
     AMOLI016 -
     AMOLI017 -
     AMOLI018 -
     AMOLI019 -
     AMOLI020 -
     AMOLI021 -
     AMOLI022 -
     AMOLI023 -
     AMOLI024 -
     AMOLI025 -
     AMOLI026 -
     AMOLI027 -
     AMOLI028 -
     AMOLI029 -
     AMOLI030 -
     AMOLI031 -
     FOOTNT01 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

اذن الله در قرآن
در قرآن كريم هجده بار لفظ (اذن الله ) آمده است و پنج بار (باذن ربه و ربهم وربها) و ده بار (باذنه ) آمده است و چهار بار هم (باذنى ) كه در همه موارد اذن بهمعنى تكوينى است نه تشريعى و اذن الله تكوينى دردل هر موجودى نهفته است كه اثر هر موجودى به اذن تكوينى حق است در نثر الدرارى ص160 فرمود:
(التعبير بالاذن رمز لا يفهم سره المستسر الا من رزق فهم التوحيد الصمدى ووصل الى حقيقه قوله سبحانه (هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن ) فان الاذن الاذنالالهى لما سواه ليس اذنا قوليا و نحوه مما ياذن احد منا احدا كاذن رئيس دائره مجمع غيرهمثلا بل اذن وجودى منسحب فى الموجودات كلها قوله علت كلمته و ما تشاوون الا ان يشاءالله رب العالمين (تكوير 29) فعليك بالتدبر فى هاتين الايتين احديهما قوله سبحانه: الذين تتوفيهم الملائكه (النمل 33 - 29) و اخر يهما قولهجل جلاله الله يتوفى الانفس حين موتها (الزمر 43) حتى تعلم ان توفى الملائكه هو منشون توفى الله الانفس و تصل الى سر معنى الرمز فى التوحيد القرآنى الذى هوالتوحيد الحقيقى الصمدى ان الدين عندالله الاسلام فالك من عندالله سبحانه ايجادا فيجبالفرق بين الايجاد و الاسناد بحول الله و قوته اقوم و اقعده )
از بارقهاهاى ملكوتى ان است كه انسان و نفس انسانى بهمثال و وزان حق در ذات و صفات و افعال آفريده شده است اما آنكه به وزان ذات حق است ازحيث اينكه حق او را از آن حيث كه دانى است عالى ، و از حيث علو دانى آفريده است (فمع كون بدنها مرتبتها النازله و مظهر اسمائها و صفاتها فهى بحسب غيب ذاتهامجردة عن الاكوان و الاحياز و الجهات فالنفس لا تكون بلا بدن و ان كان لها ابدان طوليهو التفاوت بينها بالكمال و النقص كما ان بارئها لا يكون مظاهر و مجالى فافهم .)
(و اما كونها مثلا لصفات بارئها فحيث صيرها ذات قدرة و علم و ارادة و حياة و سمع وبصر لا تاخذها سنه و لا نوم مثلا
و اما كونها مثالا لا فعاله فحيث جعلها ذات مملكه شبيهه بمملكته تخلق ما تشاء و تختارلما تريد باذنه سبحانه )

در حديث آمده كه (ان الله خلق آدم على صورته ) پس وقتى عبد به اوصافربوبى متصف شد تشبه به ذات و صفات و افعال بارى تعالى پيدا مى كند، و از اوآثار اعجاب انگيزى از معجزات و كرامات و خوارق عادات صادر مى شود.
در زبان قرآن كريم از اين اتصاف به اوصاف ربوبى تعبير به (اذن ) شده است لذااز حضرت عيسى عليه السلام حكايت كرد كه فرمود:
(انى اخلق لكم من الطين كهيئه الطير فانفخ فيه فيكون طيرا باذن الله ) (238)
مراد از اين اذن اذن قولى نيست كه در محاورات عرفى متعارف است وفعل خلق طير به ظاهر اسناد به جناب مسيح داده شده ولكن به اذن الله است .
(و ما تشاوون الا ان يشاء الله ).
و رسيدن به سر اين اذن الهى مبتنى است بر معرفت توحيد قرآنى كه از آن به وجودصمدى تعبير مى شود.
هر انسانى از ربوبيت نصيبى دارد و حظ كامل آن را انسانكامل برده است كه ربوبيت تامه ظليه دارد چون انسانكامل خليفه الله است و خليفه بايد به صفات مستخلف باشد.
انسان كامل كه مظهر اتم و اكمل اسم شريف (الولى ) است صاحب ولايت كليه است مىتواند به اذن الله در ماده كائنات تصرف كند و قواى ارضيه و سماويه را در تحتتسخير خويش در آورد حكم او در صورت و هيولى عالم طبيعت نافذ و مجرى است و هيولاىعنصرى بر حسب اراده او مى تواند خلع صورتى نموده و لبس صورت جديد نمايد مانندعصاى حضرت موسى عليه السلام كه صورت جمادى را بر حسب اراده اش خلع نمود وصورت حيوانيه بر آن پوشانيده است كه بهشكل اژدها برآمد؛ و همه معجزات و كرامات و خوارق عادات از اينقبيل اند كه به اراده كمل به اذن الله صورت گرفته اند كه عصا در دست موسى باذنالله اژدها شد كه حقيقت فعل و ايجاد و تاثير از خداوندمتعال است هر چند در دست موسى بود و به او اسناد داده مى شود. فافهم .
اين اذن تكوينى منشعب از ولايت كليه مطلقه الهيه است .
فرق بين اسناد و ايجاد
در اين منظر اعلى توجه به فرق بين اسناد و ايجاد لازم مى نمايد تا روشن شود كهتصرف عارف در ماده كائنات و تصرف صاحبان سر ولايت باذن الله از باب اسنادبدانهاست نه اينكه از باب ايجاد و استقلال در تاثير باشد كه بحثمفصل فرق بين اسناد و ايجاد را در شرح بيت شصت و چهارم از باب دوازدهم خواهيم آوردانشاء الله .

109 - چو صاحب سر شدى سر تو حاكيست
چه كارى آسمانى و چه خاكيست
110 - در آنگه سر تو خود هست معيار
كه اقبالت ببايد يا كه ادبار
111 - كجا بايد كه خاموشى گزينى
روى در گوشه عزلت نشينى
112 - كجا بايد چو سيف الله مسلول
لسانت باشد از منقول و معقول
113 - كجا دست تصرف را گشايى
به اذن الله كنى كار خدايى
114 - به هر حالت مصيبى و مثابى
حسن مشهد حسينى انتسابى
مراد از سر و معناى آن در عرفان در ذيل بيت سى و دوم تبيين شده است فراجع ولى مراد ازصاحب سر سر ولايت است و آن كه فرمود: (در آنگه سر تو...) مراد از اين سر همانحصه وجودى است .
وقتى سر و حصه وجودى تو با سر و باطن ولايت ، اتحاد وجودى پيدا كند ميزان وفرقان پيدا مى كند كه (ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا).
سيف مسلول يعنى شمشير از غلاف در آمده
آن كه فرمود: (به هر حالت مصيبى و مثابى ) يعنى به هر نحوى كه سر تو آن رااقتضاء مى كند از اقبال و ادبار و خاموشى و گوشه نشينى و دست تصرف كردن مصيبىو به واقع رسيده اى و مثابى يعنى پاداش دارى ؛ در آن سكوت و خاموشى و گوشهعزلت نشينى ، بر مشهد و مشرب حضرت امام حسن مجتبى سلام الله عليه هستى و اگرشمشير الهى از نيام بركشى و قيام كنى نيز بر انتساب به حضرت امام حسين سيدالشهداء عليه السلام مى باشى . كه هر دو امام بر عملشان به حق بوده اند.
البته تشخيص صراط مستقيم از مو باريكتر و از شمشير تيزتر است ؛ ولى انسان صاحبسر ولايت و به مقصد رسيده ، با معيار ولايى اشعمل مى كند.
سخن در اين است كه قرآن معيار و ميزان انسان سنج است ، بايد حقايق و اسرار آيات درانسان پياده شود كه نفس ناطقه و عاء آن حقائق و آيات شود و در حقيقت قرآن غايت سيرانسان است ؛ و وصول ذى الغايت به غايت به نحوتحول است نه به محض قرب اضافى يعنى استكمال نفسو ناطقه به نحو اتحاد وجودىبا حقايق نوريه است .
قرآن حكيم است و آيات او حكمت است و حكمت بهشت است و درجات بهشت به عدد آيات قرآنند وجانى كه حكمت اندوخته است شهر بشهت است و ولايت در اين شهر.
آرى ولايت در بهشت است ، ولايت زبان قرآن است ولايت معيار ومكيال انسان سنج است و ميزان تقويم و تقدير ارزش انسانها است .
انسانى كه با سر ولايت متحد شده باشد معيار ومكيال است ؛ و انسانهاى كامل همانند اوصياى الهى كه چون صاحب مقام ولايت اند براىديگران قطب و محورند و هر يك از انسانهاى بيداردل بر مشهد و مشرب اين قطب و اقطاب اند كه در حقيقت حالات اوصياى حقمتعال بيان تطورات اطوار وجودى ديگران است .
در مورد فصوص الحكم حضرت مولى فرمودند كه : مراد از بيست و هفت فص بيست و هفتكلمه نوعيه است نه شخصيه ؛ زيرا هر سالك ولى در حد و قدر خود به حكمى از احكاميكى از آن انواع نوريه محكوم و منسوب است كه از آن تعبير به مشهد و مشرب مى كنند ومى گويند فلانى مثلا موسوى مشهد و يا مشرب و يا عيسوى مشهد و مشرب است .
حال آن كه صاحب سر ولايت شده است بر مشهد و مشرب ولايت است كه به اذن اللهعمل مى كند.
115 - چو نورى بر فراز شاهق طور
حديثى از پيمبر هست ماثور
در برهان قاطع براى لفظ فراز هفده معنى آورده شده است ؛ ولى در اين بيت به معناىبالا، بلندى و بلند است . شاهق يعنى قله و طور يعنى كوه .
از بيت مذكور تا بيت صد و چهل و يكم اشاره است به حديث شريفى از جنابرسول اكرم صلى اللّه عليه و آله در شان و مقام كناهل بهشت كه جناب شيخ اكبر ابن عربى در باب سيصد و شصت و يك فتوحات و مرحومصدر المتالهين در ديباچه الهيات اسفار نقل فرموده اند.
اسفار بعد از نقل روايتى آمده است : (وورد ايضا عن صاحب شريعتنا صلى اللّه عليه وآله فى صفه اهل الجنه انه ياتى اليهم الملك فاذادخل عليهم ناولهم كتابا من عندالله بعد ان يسلم عليهم من الله فاذا فى الكتاب من الحىالقيوم الذى لا يموت الى الحى القيوم الذى لا يموت اما بعد فانىاقول للشى ء كن فيكون و قد جعلتك اليومتقول للشى ء كن فيكون )
سپس جناب آخوند فرمود: (فهذا مقام من المقامات التىيصل اليها الانسان بالحكمه و العرفان و هو يسمى عنداهل التصوف ) (بمقام كن ) (239)
حاصل اين كه ملكى از جناب حق تعالى بر اهل بهشت وارد مى شود و پس ‍ از اذندخول و سلام نامه اى از خداوند عالم به هر يك مى دهد به اين مضمون .
اين كتابى است از حى قيومى ؟ نمى ميرد به حى قيومى كه نمى ميرد، اما بعد من به شىء مى گويم كن فيكون تو را در امروز چنان گردانيدم كه به شى ء بگويى كن فيكون .
جناب ملا صدرا در اسفار در فصليازدهم باب سوم نفس بعد از نقل كلام شيخ از فتوحات گويد:
(الحمد الله الذى اوضح لنا بالبرهان الكاشفلكل حجاب لكل شبهه سبيل ما اجمع عليه اذواقاهل الله باوجدان و اكثر مباحث هذا الكتاب مما يعين فى تحقيق هذا المطلب الشريف الغامض وغيره من المقاصد الغظيمه الالهيه التى قصرت عنها افكار اولى الانظار الا النادرالقيل من الجامعين لعلوم المتفكرين مع علوم المكاشفين و نحن جمعنا فيهبفضل الله بين الذوق و الوجدان و بين البحث و البرهان ) (240)
انسان نائل به رتبت ولايت را مقام شامخ (كن ) است كه در حديث مذكور بدان تصريحشده است ؛ و در شرح بيت اول و نهم همين باب گذشت .
116 - كه از امر الهى يك فرشته
كه در دستش بود نيكو فرشته
اشاره است به آن بخش حديث كه حضرت فرمود: (انه ياتى اليه اليهم الملك فاذادخل عليهم ناولهم كتابا من عندالله )
117 - بيابد نزد اهل جنت آنگاه
بگيرد اذن تا يابد در آن راه
ناظر است به بخش ديگر روايت كه حضرت فرمود: (بعد ان يستاذن عليهم فىالدخول ).
در حقيقت ملك در فص پنجاه و هفتم فصوص الحكم جناب معلم ثانى بحث به ميان آمده استكه حضرت مولى را در شرح آن فص داد سخن است كه طالبان كوى حقيقت را به ادراكاسرار و حقايقى دعوت نموده اند.
در ترجمه متن فرمود: (ملائكه را ذاتى حقيقى است و به قياس با آدميان ذاتى . اما ذاتحقيقى ايشان از عالم امر است و از قواى بشرى روح قدسى ملاقاتشان مى كند...
در شرح اين فص به عنوان (بيان ) در حقيقت ملك وتمثل او براى انسان مطالب عرشى مطرح فرموده اند كهنقل آن در مقام مناسب مى نمايد.
ابتداء به نقل آيات و رواياتى در وصف ملائكه پرداخته اند.
1 - (و لما جاء، رسلنا ابراهيم بالبشرى قالوا سلاما الايه ) (241)
در اين كريمه ملائكه به عنوان رسولان خدا معرفى شده اند كه الوكت رسالت است و درادامه آيه فرمود كه ملائكه رسل الهى اند و غذا نمى خورند.
ولى در تورات آمده كه آنها غذا مى خورند و صحيح همان است كه قرآن گويد چونفرشتگان از طعام دنيا نمى خورند.
2 - در روايت آمده كه عبدالله بن سلام از جنابرسول الله مى پرسد كه طعام و شراب ملائكه چيست ؟ حضرت فرمود: (يا بن سلامطعامه التسبيح و شرابه التهليل ) و در اوصاف ديگر آنان فرمود: (يا ابن سلامالملائكه لا توصف بالطول و العرض لانهم ارواح نورانيه لا اجسام جثمانيه ) الحديث (242)
3 - در روايت ديگر آنان را صمد معرفى كرده است كه : (و فى الخبر ان الله خلقالملائكه صمدا ليس لهم اجواف ) (243)
4 - از امام صادق عليه السلام روايت شده كه (ان اللهعزوجل خلق الملائكه من نور)
5 - در انبياء / 20 و 21 آمده است : (و من عنده لا يستكبرون عن عبادته و لا يستحسرونيسبحون الليل و النهار لا يفتورن يعنى ملائكه از پرستش او سركشى نمى كنند ومائده نمى شوند و شب و روز تسبيح مى كنند سست نمى شوند و در 26 و 27 آن فرمود: (و قالوا اتخذ الرحمن و لدا سبحانه بل عباد مكرمون لا يسبقونهبالقول و هم بامره يعملون )
6 - در / 7 سوره تحريم فرمود: (عليها ملائكه غلاظ شداد لا يعصون الله ما امرهم ويفعلون ما يومرون )
از اين گونه آيات استفاده مى شود كه ملائكه موجوداتى منزه از علائق ماده و مجرد ازصفات جسم و جسمانياتند؛ و از ماوراى طبيعت اند و لذا صمدند و استعداد مادى ندارند چهماديات را استعداد است كه تدريجا به كمال مى رسند وبالفعل واجد همه كمالات خود نيستند پس شى ء مادى صمد نيست و آنكه صمد است مادىنيست زيرا وجود او پر است و حالت منتظره ندارد. و از جناب وصىنقل است كه در وصف آنان فرمود: (صور عاريه عن المواد عاليه (خاليه خل ) عن القوه و الاستعداد) (244)
و نيز روايات در باب دلالت بر مجرد بودن ملائكه از ماده و صفات ماده مى كند. اين ذواتنوريه به عنوان معقبات انسان از پيش روى و پشت اواند كه او را به امر الله حفظ مىكنند و به چشم ديده نمى شوند و با ديگر قواى جسمانى ادارك نمى شوند و اين همدلالت دارد كه آنان از عالم امرند نه خلق و با اين قواى حسى مشاهده نمى شوند.
پس مراد از رويت ملائكه در احاديثى بدان تصريح شده است رويت ذات و حقيقت آنها بهديده ظاهر نيست زيرا كه اصل وجودشان روحانى مجرد است بلكه ظهور و بروز آنها استدر ظرف ادراك مدركين كه آن حقايق مجرده بدون تجافى در صقع نفس مدركين و در كارخانهوجود ايشان به صورتهاى گوناگون ظهور مى كنند كه در قرآن كريم از آن بهتمثل تعبير فرمود: (فتمثل لها بشرا سويا (مريم 19) اى تصور لها كما فىمفردات الراغب )
و آنكه گفتيم بدون تجافى مقصود اين است كه عين خارجى ملك و وجود نفسى او كه همانذات حقيقى او است از حقيقت خود خارج نشده است و ذات آن حقيقتتبديل به انسان نشده است كه عينى به عين ديگر قلب شود؛ بله آن حقيقت در ظرف ادراكدر صورت دحيه كلبى مثلا تمثل يافته است و قوه مدركى مجرده كه با حقيقت مجرد ملكارتباط يافت ان مدرك در وعاء ادارك در قوه خيال كه خود تجرد برزخى دارد مطابقاحوال نفسانيه مدرك متمثل مى شود.
در احاديث متظافره متكاثره آمده است كه رسول الله وقتىجبرئيل عليه السلام را به صورت دحيه بن خليفه كلبى ديد؛ و وقتى وى را با ششصدبال ديد و در بعضى اوقات او را به صورت اصليش مى ديد؛ (انجبرئيل اتى النبى صلى اللّه عليه و آله مرة فى صورته الخاصه كانه طبق الخافقين).
و در روايات آمده كه جبرئيل براى مريم به صورت شاب امرد سوى الخلقمتمثل شده است .
اين روايات شاهد مدعاى ما است كه روايات وارده در صور ملائكه بيان تمثلات حقيقتخارجى جبرئيل عليه السلام است نه انقلاب وتشكل و ذات حقيقى وى گاهى بدان شكل و گاهى بدينشكل و آن صورت اصلى او غير از ظهور تمثلى او به صورتهاى گوناگون است .
بايد در كلمه (تمثل ) در آيه مباركه دقت كرده وتامل به سزا نموده و از مواردى كه در روايات و كلمات اعاظم علماء كلمهتمثل و كلماتى مشابه تمثل چون تنصب و تصور و تبدى و سنح و ظهر و صور بكاربرده شد مدد گرفت تا معلوم گردد كه وجود نفسى ملك موجودى مجرد و منزه از مادهجسمانيه است و صورت يافتن آنها به لحاظ اضافه وتمثل آن با آدميان در وعاء ذهن و ظرف ادراك آنان است .
چه اينكه مثلا چون زن زيباى آراسته موجب اغواء واضلال مردم بوالهوس ‍ مى شود دنيا در تمثل بدان صورت ادارك مى شود نه آنكه درخارج ظرف ادراك زنى صاحب جمال و آراسته به انواع پيرايه ها بوده باشد همچنانكه درعلم رويا تمام وقايع و حالات در صقع نفس است نه در خارج آن چنان كه از همينقبيل است روايات وارده در تمثل اعمال انسانى در قبر و برزخ و قيامت .
شواهد از آيات و اخبار و گفتار اساطين از علماء در اين كهتمثل يك نحوه ادراك است بسيار است .
پس ملائكه را دو نحوه وجود است از وجود اضافى كه جناب فارابى بدان اشارت نمودهاست . و شيخ رئيس را در اين دو نحوه وجود سخنى بلند است كه فرمود: سميتالملائكه باسامى مختلفة والجمله واحدة غير متجزئة بذاتها الا بالعرض مناجل تجزى المقابل . در اين سخن شيخ بايد دقت بسزا كرد كه مطلبى عظيم است ومفتاح بسيارى از معارف حقه الهيه است .
نكته : آنچه در احوال و اطوار سالك كه در خواب و بيدارى عائدش مى شود ميوه هايى استكه از كمون شجره وجودش بروز مى كند.
از اينجا در بيت 116 و 117 و ابيات بعد از آن دقت كن كه ظهور وتمثل ملك ، و آن نامه نيكو نوشته در دست آن چيست ؛ كه هر كسى زرع و زارع و مزرعه وبذر خود است و نيتها و اعمالش بذرهايش است و بايد در خود بنگرد تا بيابد كه ردمزرعه جانش چه كاشته است كه الدنيا مزرعة الاخرة و در آن نشئه كه باطن اينجاعين ظاهر آنجا است به چه صورتهاى نيكو و زيبايى ازقبيل ملك و نامه نيكو نوشته برايش متمثل مى شود و اين ملك و آن نامه از بيرون نيستبلكه يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه . فاما من اؤ تى كتابهبيمينه فسوف يحاسب حسابا يسيرا و ينقلب الى اهله مسرورا (245)
و آنچه كه در اين باب موضوعيت دارد انصراف از علائق اين نشاه است كه هر گاه انصرافدست دهد آن حالات براى شخص منصرف پيش ‍ مى آيد.
آنچه را مدارك و مشاعر انسان در مى يابند در واقع مدرك حقيقى حقيقت او است كه نفس ناطقهاوست و على التحقيق تمام ادراكات به علم حضورى است حتى ادراكات به محسوسات . واگر اهل اشارتى روايات وارده در سرازيرى قبر و فشار قبر و پرسش در قبر و ديگرامورى كه به قبر اسناد مى يابند از اين قبيل بدان يعنى آن فشار واحوال ديگر بر حقيقت شخص ‍ وارد است كه ادراكات اوست ولى درتمثل خود آن همه را در قبرش مى بيند كه مربوط به شخص اوست كهمتمثل در صقع نفس او است كه در وعاء ادراك او است كه اگر چنانچه زنده اى را با او درقبرش بگذارند اين زنده هيچيك از آن احوال را نه مى بيند و نه مى شنود زيرا اين قبرظرف عذاب يا ثواب مرده نيست بلكه ظرف ثواب و عقاب را در قبر خودش مى بيند.
و نفس ناطقه مجرد است و من حيث هى مدرك كليات است و مشاهدات را چه خارج و چه ازداخل كه صور متمثله در لوح حس مشتركند بى آلت حس ادارك نمى كند پس جميع تمثلاتنفس به آلت حس ادارك مى شود و اين آلات قواى نفس اند نه اعضاء و جوارح كهمحل و موضع قوى اند.
لذا شيخ اكبر گويد: (حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله را هفتصد بار در خواب ديدمو هر مرتبه تعليم حقايق مى فرمود آخر كار دانستم كه هر مرتبه نديدم مگر خود را.)
ازاصول قابل اهميت در اين مقام آن است كه قوه خيال بر تصوير و محاكات معانى سرشتهشده است - يعنى كار خيال اين است كه در سير نزولى معانى را صورت وشكل مى دهد.
و تمثلاتى كه در صقع نفس انسانى تحقق مى يابد چه در خواب و چه در بيدارى ، همهآنها به قوه مانى خيال است ؛ بلكه قوه خيال چيره دست ، چنان معنى را به صورت مىكشاند كه صدمانى در او حيران بماند.
قوه متخيله كه قوى باشد و در انقياد و اطاعت قوه عاقله بوده باشد مدركات قوه عقليه رابه خوبى و درستى حكايت مى كند؛ پس اگر مدركات قوه عقليه ، ذوات مجرده كهعقول مفارقه اند بوده باشند، قوه متخيله آنها را به صور اشخاص انسان كهافضل انواع محسوساست جوهريه اند در كمال حسن و بها در آورد. و اگر آن مدركات معانىمجرده و احكام كليه اند به صور الفاظ كه به تعبيرى قوالب معانى مجرده اند دراسلوبى شيوا و شيرين در آورد و پس از آن هر دو گونه صور ياد شده را به حس مشتركدهد به گونه اى كه آن صور ذوات مدرك به حس بصر گردند و اين صور الفاظ مدركبه حس ‍ سمع گردند و چنان مشاهده شود كه گويى شخصى دركمال حسن و بهاء در برابر ايستاده و كلامى شيوا القاء مى كند.
مطلب مدهوش عقول در كار قوه خيال علاوه بر تصوير وتشكيل معانى اين است كه در نوم و يقظه هر معنى را به صورتى خاص مناسب آنشكل مى دهد.
مى دانيم كه حق تعالى مجسم اجسام و مصور صور است و نفس ناطقه انسانى در ذات وصفات و افعالش مظهر اتم اوست و با نيل به توحيد صمدى به فهم اين سر مسسر اعنىبه فهم تصوير قوه خيال ذوات مجرده را و به فهم وجه مناسبت بين معنى و صورتنزديك مى شويم . فتدبر.
118 - مقامى را كه انسان است حائز
كجا افراشتگان را هست جائز
انسان داراى نقس ناطقه است كه آن را تجرد برزى و تجرد تام عقلى بلكه مقام فوقتجرد عقلى يعنى مقام لا يقفى است كه همان تجرد از ماهيت است و همه اينها منتج يك نتيجه اندكه نفس جوهر بسيط ابدى است . انسان يك شخصيت ممتد از فرش تا فوق عرش ، كه يكانسان طبيعى و مثالى و عقلى و الهى است .
انسان با ملك خود با عالم ملك و شهادت مطلقه حشر دارد و اين نشئه را تحت تسخير خود درمى آورد و با مثال و خيال خويش با عالم مثال در ارتباط است و همه حقايق آن را با تورشكار خود اصطياد مى كند، و با عقل خود با عالمعقل حشر دارد بلكه قدم فراتر مى نهد كه در سير عروجى اش ‍جبرئيل را نيز مسخر خويش مى نمايد كه در ليله (لو دنوت انمله لا حترقت ) گويد.
نفس را مقام وحدت حقه حقيقيه ظليه است براى وحدت حقه حقيقيه ذاتيه صمديه كه از اسماءمستاثره حق جل و على است و لذا مقام لا يفقى دارد كه جناب صدر المتالهين فرمايد:
(ان النفس الانسانيه ليس لها مقام معلوم فى الهويه و لا لها درجه معينه فى الوجودكسائر الموجودات الطبيعيه و النفسيه و العقليه و التىكل له مقام معلوم بل النفس الانسانيه ذات مقامات و درجات متفاوته و لها نشئات سابقه و لاحقه و لها فى كل مقام و عالم و صوره اخرى ) (246)
و لازمه اين سخن اين است كه مجرد از ماهيت است چنانكه مجرد از ماده و احكام ماده درتعقل است مشاء فقط تجرد نفس را از ماده ثابت كرده اند اما در حكمت متعاليه فوق تجرد آنيعنى تجرد از ماهيت نيز ثابت شده است كه او را حد يقف نيست و ماهيت حكايت از ضيق حد وحصر وجودى چيزى مى كند، و چون موجودى بسيط اعنى عارى از ماهيت باشد او را مقاممعلومى نيست كه در آن مقام توقف كند.
و به همين بيان نفس فوق مقوله است زيرا كه موجودمجرد از ماهيت و وجود است و وجود نهجوهر است و نه عرض .
جناب حاجى گويد:
و انها بحت وجود ظل حق
عندى و ذا فوق التجرد انطلق (247)
پس انسان در مرتبه عقلى و تجرد تام از ماده اش با افراشتگان همسنگ است ولى در مقام لايقفى و تجرد از ماهيت مقامى فوق مقام ملائكه را دارا است و هر مرتبه مادونى در سيطرهوجودى مرتبه مافوق است .
پس نفس گوهرى بسيط و وجود بحت و ظل وجودى حق تعالى است لذا خليفه الله و ولىالله است و او را حد يقف نيست ؛ لذا حد منطقى براى او نيست هر چند او را نسبت به مافوقشكه حق تعالى است حد به معنى نفاد است ؛ بنابرين تركيب از جنس وفصل و مشابه آن بر او صادق نيست . اين انسان عبدالله و عندالله و صاحب مرتبه ولايتاعنى ولى الله است و قلب او اوعى و اوسع قلبها است ؛ و متصرف در ماده كائنات و مسخرجن و انس ‍ و وحوش و طيور است و داراى مقام كن كه فرشتگان به اذن او دست تصرف پيدامى كنند .
او در حدى نمى ايستد كه بگويد من ديگر گنجايش پذيرش علوم و معارف را ندارم بلكهنه كلمات وجوديه را نفاد است و نه نفس را حد يقف بلكه اعتلاى وجودى مى يابد و خليفهالله مى گردد بلكه به مقام فوق خلافت نائل مى آيد.
جناب حاجى در اين مقام گويد:
(نفس قدسيه انسيه وجود بسيطى است و بس نور بسيط است دون انوار قاهره و نوالانوار، ولى شوب ماهيت و ظلمت در هيچيك نيست چه ظلمت عدم نور است و ما بحذايى ندارد... وماهيت محدودى است به حد جامع و مانع ، و اين منع ياد از ضيق وجود مى دهد و نفس قدسيهانيسه وجودش حد وقوف ندارد چنان كه جبرئيل عليه السلام به حضرت ختمى عرض كرددر معراج كه : (لو دنوت انمله لا حترقت ) و او صاحب مقام : (لى مع الله وقت لايسعنى فيه ملك مقرب ) است ، و نفس ‍ مقدسه ختمى چون ماهيت ندارد صاحب مقام او ادنىو وجود منبسط است .
و اگر بگويى چه گويى نفس ناطقه ماهيت ندارد وحال آن كه وجودى است محدود نسبت به عقل كل چنان كهعقل كل محدود است نسبت به حق كه غير متناهى در شدت نوريت است و نيست ماهيت مگر حد وجود.
گوييم كه اين مغالطه است از باب اشتراك لفظ حد ميانه طرف شى ء و نفاد و انقطاعشى ء چون نقطه براى خط و خط براى سطح و سطح براى جسم تعليمى و آن براىزمان و ميانه حد منطقى پس به اين معنى ماهيت است كه حد منطقىقول شارح ماهيت است و ماهيت مفصله است و محدود ماهيت مجمله ، نه حد به معنىاول كه عدم است ، و شيئيت ماهيتى نه وجود است و نه عدم ، پسعقل و نفس حد به اين معنى را دارند و لازم ندارند اين معنى حد منطقى را.
يا مغالطه از باب ايهام الانعكاس است كه هر حد منطقى لازم دارد حد به معنى نفاد و انقطاعرا، و لا عكس كليا.
روايات نيز دلالت بر مقام فوق تجرد نفس انسانى اند كه جناب حضرت وصى عليهالسلام به فرزندش فرمود: (و اعلم ان درجات الجنه على عدد آيات القرآن فاذاكان يوم القيمه يقال لقارى ء القرآن اقرا وارق ...)
اين حديث و حديث ديگرى مشابه آن از امام هفتم عليه السلام دلالت دارند كه وعاء علمانسانى را حد يقف نيست و هر چه آب حيات معارف و حقايق الهيه را بنوشد سعه وجودى اوبيشتر و حيات و قوى تر مى گردد زيرا آيات قرآن كه درجات آن است كلمات الله است وكلمات الله را نفاد نيست كه (آيات القرآن خزائن فكلما فتحت خزانه ينبغى لك انتنظر ما فيها)
نفس در مقام قلب در تقلب و تطور است كه هر دم تجليات الهيه بدون تكرار در تجلىبر او فائض مى شود شيخ اكبر گويد:
لقد صار قلبى كل صوره
فمرعى لغزلان و دير لرهبان
و بيت لاوثان و كعبه طائف
و الواح توراة و مصحف قرآن
در فص اسحاقى از عارف بسطامى نقل كرده است كه : (لو ان العرش و ما حواة ماةالف الف مرة فى زاويه من زوايا قلب العارف ما احس به )
و در مفتتح فص شعيبى فرموده است :
(قلب العارف بالله هو من رحمة الله و هو اوسع منها فانه وسع الحقجل جلاله و رحمته لا تسعه )
در حديث قدسى آمده است : (ما وسعنى ارضى و لا سمائى و وسعنى قلب عبدى المومنالتقى النقى ) و جناب ختمى صلى اللّه عليه و آله هم فرمود:(كل تقى و نقى آلى )
119 - ببايد بار يابند و اگر نه
نباشد ره مر آنان را دگر نه
بار پارسى اجازه است يعنى فرشتگان بايد با اجازه به محضراهل بهشت تشرف حاصل نمايند و گر نه براى آنان راهى غير از اين نيست و حرف همين استو غير از اين نيست .
120 - چو وارد شد بر آنان آن فرشته
كه بدهد دست ايشان آن نوشته
121 - رساند پيك حق با عزت و شان
سلام حق تعالى را بديشان
آن پيك و رسول الهى به آن بهشتى ها كه در نشئه ظاهر مسلمان بودند و تسليم حقبودند از طرف خدايشان سلام مى رساند و اين سلام را با عزت و شان خاص به آنهاابلاغ مى كند؛ چه اينكه آنان با سلام الهى وارد بهشت شده بودند (ادخلوها بسلام آمنين )م
در روايات بسيار ديده مى شود كه مثلا جبرئيل بعد از اذندخول از جناب خاتم صلى اللّه عليه و آله و ديگر انبياء از طرف حق تعالى به آنانسلام مى رساند لذا در دستوارت دينى آمده است وقتى برهم وارد مى شويد سلام كنيد كهدر ابتداى ملاقات با همديگر يكديگر را در دژ سلام الهى قرار دهيد.
در آخر سوره مباركه حشر آمده است : (هو الله الذى لا اله الا اللّه الا هو الملك القدوسالسلام المومن المهيمن الايه )
سلام از اسماى سلبى حق است كه علامه ابن فنارى درمعناى نيكو فرموده است كه :
(سلام آن كه تنازع ظهور صفات از او منفى است ، به حيثى كه گاه رضا صفت غضبمنازعت نمى كند و هنگام عفو اراده انتقام ممانعت نمى كند، و عكس اينها كه گاه اراده انتقام صفتعضو مانع نمى شود و گاه غضب صفت رضا مانع نمى گردد و مانند اينها.
اين گونه اسماء و صفات در حقيقت و صفات تقديسيه اند و همه بر حق تعالى اطلاق مىشوند.
جناب امين الاسلام طبرسى در معنى اسم شريف السلام درذيل آيه مباركه فرمود: (السلام اى الذى سلم عباده من ظلمه وقيل هو المسلم من كل عيب و نقص و آفه و قيل هو الذى من عنده ترجى السلامه عن الجبائى و هواسم من السلامه واصلة مصدر فهو مثل الجلال و الجلاله )
در مقائيس اللغه گفته شد: (قالاهل العلم : الله جل ثناوه هو السلام لسلامته مما يلحق المخلوقين من العيب و النقص و الفناءو من الباب ايضا الاسلام و هو الانقياد لانه يسلم من الاباء و الامتناع )
جناب شيخ اكبر در باب پانصد و پنجاه و هشتم فتوحات در بيان اسم شريف سلام (واسماء الله ) گويد: (حضرة السلام الالهى السلام ).
لما تسمى بالسلام لخلقه
كان السلام له المقام الشامخ
ان السلام تحيه من ربنا
فينا و من اسماء موجدنا السلام
قال الله تعالى لهم دار السلام و هى دار لا يمسهم فيما نصب فهم فيها سالمون و اعلم انالسلامه التى للعارف هى تنزيهه من دعوى الربوبيه على الاطلاق الا ان يظهر عليهتفحاتها عند ما يكون شهوده كون الحق جميع قواه فيكون دعوى فيكون سلامته عند ذلك مننفسه و بها سمى السلام سلاما... فقال رسول الله صلى اللّه عليه و آله لا تقولواالسلام على الله فان الله هو السلام فاذا حضر العبد و هو عبد السلام مع الحق فى هذهالضحره و كان الحق مراة له )

در قرآن كريم لفظ سلام در سى و سه آيه شريفه آمده است و نه مرتبه به صورتلفظ (سلاما) مطرح شده است .
اين اسم مبارك را در زيارات ائمه طاهرين و انبياء الهى و زيارتاهل قبور ظهورى خاص است ؛ چه اينكه نماز با اين اسم به پايان مى رسد همچنانكه دربرخوردهاى اجتماعى و انفرادى ابتداء با سلام و تحيت الهى آغاز مى شود و سلام را باولايت عام و خاص و رحمت عامه و خاصه حق تعالى و اولياءش رابطه اى خاص است و همهموجودات نظام هستى در دژ سلام الهى به تاثير و تاثراشتغال دارند.
يكى از الطاف قابل توجه همان است كه حضرت استاد عارف ما در دروس ‍ معرفت نفس دررابطه با حشر با اسماء الهى بيان فرمود و اين كلام سامى نكته اى عرشى در معرفتنفس است كه فرمود: (بزرگانى كه سيرهاى علمى كرده اند و در تجريد و تصفيه نفسواديها پيموده اند، فرموده اند كه روح انسانى چون هم خود را واحد گرداند و با اطمينانخاطر و عدم اضطراب با هر اسمى از اسماى شريف عين حيات و صرفكمال و فعل مطلق انس بگيرد و حشر پيدا كند، سلطان آن اسم در وى تجلى كند و اثر آندر وى ظاهر گردد و به اقتضاى آن اسم عمل كند و اين زمينى رنگ آسمانى گيرد و اينجهانى به خوى آن جهانى در آيد دراز كند...
از اين نكته سامى و عرشى تدبر كن در اين دو آيه مباركه قرآن كريم در سوره مباركهمريم در مورد جناب يحيى و عيسى عليه السلام .
در آيه / 15 آمده (و سلام عليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث حيا) و در آيه/ 33 در مورد حضرت عيسى آمده : (ولدت و يوم اموت و يوم ابعث حيا)
جناب ابن عربى در فص يحيوى فرمود: (انه تعالى بشره بما قدمه من سلامهعليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث فجاء بصفه الحيوة و هى اسمه و اعلم بسلامهعليه ) (248) كه با سلام ، خداوند به سلامتى اين فرزند به جناب زكريابشارت داد.
جناب شارح محقق در شرح فرمود: (اعلم من الاعلام اى بشر الحق زكريا بان ابنهموصوف بالسلامه فى اوليته و آخرييته او يحيى عليه السلام بما قدمه من السلامهبما قدمه من السلامه عليه اى بما جعل فى عينه الفائضه بالفيض الاقدس من الاستعدادو القابليه ليتجلى له الحق سبحانه بالاسم السلام ليسلم من الاحتجاب بالانانيه وظهور النفس بما يوجب البعد من الله ) (249)
جناب يحيى در همه حالات خود بيدار است و غفلت ندارد تا در قيامت بخواهند او را بيدارنمايند بلكه يحيى است و عين ثابت حضرتش هر چه را در مقام علم خواست به او داده اند.
و در ادامه همين فص فرمود:
(و ان كان قول الروح (اى قولعيسى عليه السلام ) و السلام على يوم و ولدت و يوم اموت و يوم ابعث حيااكمل فى الاتحاد فهذا اكمل فى الاتحاد و الاعتقاد و ارفع للتاويلات .) (250)
در مورد حضرت يحيى خداوند سلام فرستاد ولى در مورد حضرت عيسى خود حضرتش بهخود سلام فرستاد و لذا جناب شيخ سلام در مورد حضرت يحيى رااكمل دانست .
ولى استاد علامه در درس فصوص در اين مقام فرمود كه اگر درست كاوش ‍ شود و درتوحيد صمدى قرآنى تو غل گردد معلوم مى شود كه اگر جناب عيسى در مهد فرمود(سلام على يوم ولدت ) در حقيقت حق به لسان او تكلم مى نمايد كه متكلم اوست ؛ لذا سلامدر مورد حضرت عيسى بالاتر است لذا جناب شارح محقق قيصرى در شرح فرمود:
(فهذا اكمل فى الاتحاد و الاعتقاد و ارفع للتاويلات و ان كانقول الروح اكمل فى الاتحاد) (251)قول جناب يحيى عليه السلام تاويل بردار نيست زيرا سلام حق بر اوست ولىقول جناب عيسى عليه السلام محتاج به تاويل است كه بر اساس حديث قرب فريضهلسان او لسان حق است و يا به حديث قرب نافله كه به حق گويا بود و بر خود سلامفرستاد يا اينكه گفته شود كه حق با زبان او بر خودش سلام فرستاد كه در نزدارباب كشف و شهود و عرفان اين اكمل است .
دركلمه يك هزار و يك كلمه آمده است : (انسان موجود ممتدى به امتداد نظام هستى است . مرتبتمادى آن به نام بدن مبدا تكون او در تحت تدبير متفرد به جبر و تست (هو الذى يصوركمفى الارحام كيف يشاء) (252) اين بدن و جميع قوا از طبع تاعقل وى وسائل پيشرفت و تور شكار اويند و انسان با حفظ عنوانى انسان شكار او علوم ومعارف و درك حقائق است ، لذا در آيه فرمود شما چيزى نمى دانستيد و ما به شما آلات كسبعلوم و ارتقاء عطا كرده ايم .
و نيز در اين دو آيت كه حق تعالى درباره پيامبرانش يحيى و عيسى عليه السلام فرمودهدقت بسزا شود: (و سلام عليه يوم ولد يموت و يوم يبعث حيا) (و السلام على يومولدت و يوم آموت و يوم اءبعث حيا) سلام بودن مولود به يك معنى اين است كهسالم و تندرست به دنيا آيد چه سلامتى بدن براى مولود سرمايهتحصيل سعادت اوست كه بدن آلت ارتباط او با سايه حقايق (اعنى عالم طبيعت - است وبدين معارفه با احوال طبيعت جسته تواند به باطن آنها سفر كند، و براصول و مخازن آنها دست بيابد.
123 - نه صرف لفظ سين و لام و ميم است
سلامى گر ترا قلب سليم است
اگر داراى قلب سليم شده اى خودت سلام الهى هستى و اسم الله سلام مى باشى و قلبسليم حرم امن الهى است كه جناب امام صادق عليه السلام فرمود: (القلب حرم اللهفلا تسكن فى حرم الله غير الله ) .
در واقع قلب سليم مظهر اسم شريف (الصمد) است ؛ يعى از حق پر است و جاى خالىندارد تا غير را در آن راه باشد كه جناب وصى عليه السلام در دعاىكميل آن قلب را از خداوند تعالى خواسته است كه : (و قلبى بحبك متيما)
در كافى به اسنادش از سفيان بن عيينة آمده است كه : (قال سالته - يعنى ابا عبدالله عليه السلام - عنقول الله عزوجل : الا من اتى الله بقلب سليم الذى يلقى ربه و ليس فيه احد سواه ) .
و مراد از سلام آن حقيقت آن در خارج است كه اين سلام لفظى اسم آن حقيقت است ؛ چه اينكهاسماى لفظى حق تعالى اسماء اسماء اند كه از ان اسماى حقيقى حكايت مى كنند و به آناسماى حقيقى عينى از شئون وجود صمدى اند فتدبر.
124 - تو آن اسم الهى سلامى
اگر سالم به هر حال و مقامى
اگر كشيك نفس بكشى و حضور و مراقب داشته باشى در حقيقت خود تو اسم الهى سلام مىشوى .
125 - بماند سالم از دست و زبانت
مسلمانان در عصر و زمانت
در روايتى از جناب حضرت ختمى صلى اللّه عليه و آله آمده كه : (المسلم من سلمالمسلمون من يده و لسانه ) .
126 - بود اسلام و مسلم هر دو مشتق
ازين اسم سلام اى طالب حق
اسلامى كه به صرف اداى شهادتين باشد و در مرحلهعمل پياده نشود و به همين مقدار است كه خون شخص هدر نباشد واموال وى محفوظ بماند ولى اسلام و مسلم حقيقى كه از سلام الهى سرچشمه مى گيرندبراى آن است كه معارف دينى بر جان شخص بنشيند و در مرحلهعمل به اركان وجودى او تحقق يابند تا شخص بشود سلام الهى و از بركت سلامتى وىهمگان بهره ببرند؛ و گر نه فردى كه حقايق اسلام را درعمل تحقق ندهد و هر كار نامطلوبى از وى سرزند كجا او را سزاوار ادعاى اسلام و سلامالهى است . اعاذنا الله من شرور انفسنا و من سيئات اعمالنا.
127 - شدى سالم چو در فعل و كلامت
فرشته آورد از حق سلامت
اگر همه شئون وجودى ات در مراقبت و حضور عندالله بود و از نعمت عظماى عنديتبرخوردار بود، دائما در حصن حصين سلام حقى و قلب تو مهبط ملائكه الله است و حرم امنحق مى شود كه مفارقات نوريه را در تو جايگاه و فرودگاه خواهد بود.
انسان را كه قرب نوافل فرائض سزاوار است كه بشود يدالله و عين الله و لسان الله ،كجا او را شايسته است كه مرتع و چراگاه شيطان قرار گيرد كه حضرت وصى صلىاللّه عليه و آله در نهج البلاغه در خطبه هفتم مى فرمايد: (زشت سيرتان شيطان را ملاككارشان قرار داده اند، او هم آنان را دام خويش برگزيده و سپس تخم هاى پستى و رزالترا در سينه هاشان گذارده و جوجه هاى آن رادر دامنشان پرورش داده با چشم آنان مى نگردو با زبان آنان سخن مى گويد و با دستياريشان بر مركب گمراه كنندگان خويش سوارشده ...)
128 - در اينجا چون فرشته در ميانست
سلام حق رسان نامه رسانست
حق رسان و نامه رسان به صورت اسم فاعلى معنى مى دهند.
129 - نباشد اين بهشتى آنچنانه
كه نبود واسطه اندر ميانه
در روايت مذكور سخن از بهشت و بهشتيانى بود كه واسطه اى بنام فرشته در ميان بودكه از طرف خداوند سلام را به آنان مى رساند و آن مقام شامخ كناهل بهشت مع الواسطه مطرح بود ولى اين بهشت آن مرتبه اعلى نيست و چون انسان را حديقف نيست چرا در سير صعودى به مقامى اشمخ از اين راه نيابد لذا در بيت بعدى فرمود:
130 - بيا در آن بهشتى كن اقامت
كه حق بى واسطه بدهت سلامت
اين همان بهشتى است كه از امام امير المومنين عليه السلام روايت شده است كه فرمود: (العارف اذا خرج من الدنيا لم يجده السائق و الشهيد فى القيامه و لا رضوان الجنه فىالجنه و لا مالك النار فى النار قيل و اين يقعد العارف ؟قال عليه السلام فى مقعد صدق عند مليك مقتدر)
و لذت اين طائفه از بهشتيان به مطالعه جمال حق است كه حضرت امام صادق عليه السلامفرمود:
(العارف شخصه مع الخلق و قلبه مع الله )
و جناب شيخ رئيس درنمط نهم آورد كه : (المنصرف بفكره الى قدس ‍ الجبروتمستديما لشروق نور الحق فى سره يخص باسم العارف )
و جناب وصى امام على عليه السلام فرمود: (العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزههاعن كل ما يبعدها)
اين صنف از اهل بهشت به نور برهان صديقين بر وجه اتم مى بينند كه (هوالاول و الآخر و الظاهر و الباطن ) است (يا مندل على ذاته بذاته ) و اين طائفه عالين مشربند و به غير ازجمال يار چيزى را نه مى بينند و نه توجه بدان دارند و مستقيما در دژ سلام الهى اند.
اينان بدين ترانه مترنم اند كه مولايم در ديوان بدان مترنم است كه :
همه يا راست و نيست غير از ديار
واحدى جلوه كرد و شد بسيار
و نيز شيخ در نمط نهم گويد: (العارف يريد الحقالاول لا لشى ء غيره و لا يرثر شيئا على عرفانه ) وكامل تر از آن گويد: (من آثر العرفان للعرفان فقدقال بالثانى و من وجد العرفان كانه لا يجدهبل يجد المعروف به فقد خاص لجه الوصول )
هر كس عرفان را يافت كه گويى آن را نيافت بلكه معروف را يعنى حقاول را يافت ، اينچنين كسى خوض در لجه وصول نموده است .
همه از دست شد و او شده است
انا و انت و هو هو شده است
عارف در مقام شامخ شهود سعى مى كند كه ديده از تماشاىجمال حق برنگيرد.
دلا دائم گداى كوى او باش
به حكم آن كه دولت جاودان به
131 - بجاى نامه با تو در خطابست
دهن بندم كه خاموشى صوابست
اگر دولت توحيد صمدى قرآنى و وحدت شخصى وجود كه همان وحدت حقه حقيقيهصمديه ذاتيه است تجلى كند و از وحدت عددى و پندار عوامانه بنا و بنا تنزيه گرددمعلوم مى شود كه خطاب بى واسطه حق تعالى به به چه وجيه است ؛ اما افسوس كهآنچه كه در محدوده اعتقادات و افكار اينسويى مطرح است همان خداى جدا و خلق جدا، و بهشتو جهنم نسيه در امتداد و بعد زمانى است كه اكثرى حتى خواص را از توغل در درياى توحيد صمدى بازداشته است و جنت ذات (فادخلى فى عبادى و ادخلىجنتى ) و (فى مقعد صدق عند مليك مقتدر) را به صورت افسانه و داستان ذهنى كهدر ذهن قصه نويس مى گذرد در آورده است .
جناب شيخ عارف در نمط نهم در مقفامات العارفين فرمايد:
(جل جناب الحق عن ان يكون شريعه لكل وارد او يطلع عليه الا واحد بعد واحد) چون در كثرت غرقند و خلق جداى از حق و گسيخته ازاصل مى پندارند لذا از لذت خطاب بى واسطه حق حظى و بهره اى ندارند.
آنكه فرمود: (دهن بندم كه خاموشى صوابست ) براى آن است كه حلق ها تنگ است و ازمشاهده جمال دلاراى توحيد حقيقى اسلامى عاجز؛ چون در نزداهل الله وجود اصل است و مساوق با حق است و غير متناهى است يعنى اجوف نيست و صمد است ؛و بسيط الحقيقه كل الاشياست و اين وجود آب است كه (و من الماءكل شى ء حى ) و در منظر اعلاى اهل توحيد، تحقق جميع عوالم غير متناهى لحاظات آن وحدتحقه حقيقيه اند كه همه مزايا و مظاهر بلكه تجليات و تطورات و تشئنات او سبحانه اندكه (كل يوم هو فى شان ) و (هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن ) و هم عين ربط بهاويند به فقر نورى و امكان فقرى كه (فاينما تولوا فثم وجه الله ) چه اينكه گفتهشد:
بار توحيد هر كسى نكشد
طعم توحيد هر خسى نچشد
در يك حقيقت محض و بسيط و صرف وجود نه سخن ازحلول توان گفت و نه از اتحاد؛ زيرا كه آن نوركل و حيات كل احدو صمد است و چون صمد است (لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوااحد) است .
لذا فرموده اندكه ممكن بما هو ممكن هم ماهيتش اعتبارى است و هم وجودش و غايت قصواىسالكان اسقاط اعتبارات و اضافات است كه (التوحيد ان تنسى غيرالله ) و(التوحيد اسقاط الاضافات )
مولايم در رساله شريف جعل كه بر محور توحيد صمدى تدوين و تاليف يافت فرمود:
(و كان بعض مشايخنا رضوان الله تعالى عليه يعبر عنه بالتوحيد القرآنى والتوحيد الاسلامى و لعمرى ان الوصول اليها من اغمضالمسائل التى رزق بها الاوحدى فى كل عصر و كما قلت فى ديوانى :)
دولتم آمد به كف با خون دل آمد به كف
جندا خون دلى دل را دهد عز و شرف
در توقيع از ناحيه مقدسه كه آمد: (لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك و خلقك )
از امير المومنين روايتى منقول است كه فرمود: (ان لله تعالى شرابا لاوليائه اذاشربوا منه سكروا و اذا سكروا طربوا طابوا، و اذا طابوا ذابو و اذا ذابوا خصلوا و اذاخصلوا طلبوا، و اذا طلبوا وجدوا، و اذا وجدوا و صلوا، و اذا وصلوا تصلوا و اذا اتصلوا لافرق بينهم و بين حبيبهم )
(جامع الاسرار ص 205)
و در آخر به اين جمله شريف مناجات شعبانيه مترنم مى شويم كه :
(الهى هب لى كمال الانقطاع اليك و انر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتىتخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظيمه و تصير ارواحنا معلقه بعزقدسك )
132 - ولى حرف دگر دارم نهفته
شود گفته بود به از نگفته
133 - كه حق سبحانه در ص قرآن
چو فرمايد ز استكبار شيطان
134 - در آن گفت و شنود با عتابش
نباشد واسطه اندر خطابش
اين ابيات اشاره است به كريمه 75 سوره ص كه خداوند به ابليس فرمود: (قال يا ابليس ما منعك ان تسجد لما خلقت بيدى استكبرت ام كنت من الغالين ) .
در اين خطاب با عتاب كه شيطان مورد خشم و سرزنش حق قرار گرفت خداوند سبحانبدون واسطه با او صحبت كرد.
نكته : در الهى نامه فرمود: الهى ابليس رجيم را بلا واسطه خطاب كنى و انسانكامل را من وراء حجاب كه نه آن آيت قربست و نه اين رايت بعد.
135 - تدبر كن در آيات الهى
كه قرآن بخشدت هر چه كه خواهى
داستان حضرت حواعليه السلام و شيطان در قرآن كريم و روايات ، بيان سرگذشتحال در نشئه ماده ؛ زيرا مرد بايد دنبال گندم برود و آذوقه فراهم نمايد و مايحتاجاهل منزل را بايد تهيه كند.
و در روايات و آيات آمده كه شيطان اول حوا را فريب داد و نزد آدم آمد و قسم ايراد كرد ولذا آدم باورش نمى شد كه كسى به دروغ قسم بخورد و البته همينطور هم هست كسى كهدزدى مى كند از قسم خوردن ابائى هم ندارد.
در سوره مباركه / 21 آمده است : (و قاسمها انى لكما لمن النا صحين ) درروايتى در نور الثقلين نقل شد كه جناب امام هشتم عليه السلام فرمود: (و لم يكن آدمو حوا شاهدا قبل ذلك من يحلف بالله كاذبا) لذا آدم و حوا به اعتبار قسم او به حقتعالى از آن شجر بهره بردند.
در نكته 575 هزار و يك نكته مولايم آمده است كه : (قصه حضرت آدم و حوا عليه السلامدر قرآن كريم نمايش سرگذشت ما است كه در مراة صيقلى سر خاتم صلى اللّه عليه وآله منعكس و متمثل شد و در قوالب الفاظ وحى ريخته شده است از اين نكته صادره ازبطنان عرش تحقيق گفتار صادق آل محمدعليه السلام كه بهشت دنيا وى بود، روشن مىشود فتدبر.
آيات و روايات بيانگر همين يك حقيقت است كه در حقيقت شرححال و نمايش نامه و بيان سرگذشت بنى آدم اند كه به حسب اوضاع واحوال و نشيب و فراز تعيش او در اين نشاه طبيعت واقبال و ادبار او نسبت به ماوراى طبيعت بدو روى مى آورند؛ منتهى طورى حرف را و ايننمايش ‍ نامه و شرح حال را، پياده فرموده اند كه همه مردم بتوانند آن حقايق را بفهمند واحدى از كنار اين سفره پرفائده الهى بى لقمه برنخيزد .
در كتاب شريف عيون مسائل نفس كه دائرة المعارفى در معرفت نفس است در عين سى و يكمدرمورد ابليس بحثى به نسبت مبسوط به ميان آمده است كه آيا ابليس همين قوه وهميه است ويا غير آن است سپس فرمودند بحث از ابليس و حوار آن اگر چه خودش بحث شيطانى وحوار شيطانى است ولكن چون ابليس جزئى از عالم و مربوب حقيقت آدم است و با اينحال او را از بهشت بيرون كرد و با وسوسهاضلال كرد كه در ديوان در غزلى آمده است :
(شيطان كه جزء عالم و مربوب آدم است
يا رب عنايتى كه ز چنگش رها رويم )
لذا از آن بحث مى شود مضاف به اينكه تكليف وارسال رسل و انزال كتب براى اعتلاى نفوس به سوى بارى تعالى است و اين جز بااعراض از اضلال ابليس و وسوسه آن شدنى نيست .

next page

fehrest page

back page

 

 
 

کلیه حقوق این سایت محفوظ می باشد.

طراحی و پیاده سازی: GoogleA4.com | میزبانی: DrHost.ir

انهار بانک احادیث انهار توضیح المسائل مراجع استفتائات مراجع رساله آموزشی مراجع درباره انهار زندگینامه تالیفات عربی تالیفات فارسی گالری تصاویر تماس با ما جمادی الثانی رجب شعبان رمضان شوال ذی القعده ذی الحجة محرم صفر ربیع الثانی ربیع الاول جمادی الاول نماز بعثت محرم اعتکاف مولود کعبه ماه مبارک رمضان امام سجاد علیه السلام امام حسن علیه السلام حضرت علی اکبر علیه السلام میلاد امام حسین علیه السلام میلاد حضرت مهدی علیه السلام حضرت ابالفضل العباس علیه السلام ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها پاسخ به احکام شرعی مشاوره از طریق اینترنت استخاره از طریق اینترنت تماس با ما قرآن (متن، ترجمه،فضیلت، تلاوت) مفاتیح الجنان کتابخانه الکترونیکی گنجینه صوتی پیوندها طراحی سایت هاستینگ ایران، ویندوز و لینوکس دیتاسنتر فن آوا سرور اختصاصی سرور ابری اشتراک مکانی colocation