بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی, صمدى آملى   مناسب چاپ   خروجی Word ( برگشت به لیست  )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     AMOLI001 -
     AMOLI002 -
     AMOLI003 -
     AMOLI004 -
     AMOLI005 -
     AMOLI006 -
     AMOLI007 -
     AMOLI008 -
     AMOLI009 -
     AMOLI010 -
     AMOLI011 -
     AMOLI012 -
     AMOLI013 -
     AMOLI014 -
     AMOLI015 -
     AMOLI016 -
     AMOLI017 -
     AMOLI018 -
     AMOLI019 -
     AMOLI020 -
     AMOLI021 -
     AMOLI022 -
     AMOLI023 -
     AMOLI024 -
     AMOLI025 -
     AMOLI026 -
     AMOLI027 -
     AMOLI028 -
     AMOLI029 -
     AMOLI030 -
     AMOLI031 -
     FOOTNT01 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

رباعى :

دلبر چو تويى ز جز تو دل بردارم
دل را چه كنم تا چو تو دلبر دارم
ار شاخه اى از طوبى عشق تو شوم
در سايه خود هزار كوثر دارم (215)
88 - چو نالى خواهم از دردم بنالم
معاذ الله كه ار خواهم ببالم
نال در اين بيت به معنى نى است :
در رساله صد كلمه كلمه نود و دو فرمود: (آن را كه درد نيست ، مرد نيست )
در الهى نامه فرمود: (الهى جان به لب رسيد تا جام به لب رسيد).
و نيز فرمود: (الهى گويند كه بعد سوز و گدار آورد حسن را به قرب سوز و گداز ده)
(الهى داغ دل را نه زبان تواند تقرير كند و نه قلم يا رد به تحرير رساندالحمدلله كه دلدار به ناگفته و نانوشته است ).
(الهى خوشدلم كه از درد مينالم كه هر دردى را درمانى نهاده اى ).
(الهى دل به جمال مطلق داده ايم هر چه باداباد).
(الهى دلخوش بودم كه گاهى گريه سوزناك داشتم و دانه هاى اشك آتشين مى ريختمولى اين قبض هم از من بريده شد كه بيم زوال بصر است ، و امور مهمى كه در آنهاامتثال فرمان تو است در نظر، ولى بار الها عاشق نگريد چه كند).
(الهى از دردم خرسندم كه درمانش تويى ).
(الهى دردمند ننالد چه كند، درمان ده تا بيشتر بنالم ).
(الهى در راهم و هرماه درد و آهم ، آهم ده و راه ده ).
(الهى خوشا به حال كسانى كه نه غم بز دارند و نه غم بزغاله ).
باز در سوز و گدازم زتف دل چه كنم
كار مشكل شده مشكل شده مشكل چه كنم .
دفتر عمر گشودم كه چه بگذشت ز عمر
هيچ نگذشت مگر عاطل و باطل چه كنم
من كه بال و پر پرواز به عالينم هست
اندرين لاى و گل منزل نازل چه كنم
گفت يارى به حسن اينهمه بى تابى چيست
گفت دل هست بدان شايق و مايل چه كنم
حظائر قدس :
بگذار تا بنالم از درد بى دوايم
بيگانه اى چه دانى من دانم و خدايم
از دست ديده دل كارم شده است مشكل
آن مى كشد به صحرا اين سوى انزوايم
با طفل ابجدى از سر القدر چه گويى
بر بى بصر چه خوانى اسرار اوليايم
يا رب بذات پاكت شب را مگير از من
من باشم و سحرها ذكر خدا خدايم
تا از حظائر قدس آيد نسائم انس
هل من مزيد آيد از قلب با صفايم
غيب الغيوب دارد هر لحظه شان بيحد
گويد كه نيست جز من بگذر زما سوايم
نجمى كه بد سهايى امروز شد ضيايى
از فيض كبريايى و الشمس و ضحايم
مناى قرب :
شعله تنور آسا آه آتشين دارم
با كه مى توان گفتن حالتى چنين دارم
تا شوم بقربانش در مناى قرب وى
چون ذبيح ابراهيم چهره بر زمين دارم
اى اميد بيماران اى طبيب عيسى دم
دادم آيد از دردم دمبدم انين دارم
نقش لوح قلبت را نون و القلم ديدم
مهر مهر نونت را نقش بر جبين دارم
شمس عالم آرا يا احتراق نجمت بين
سر بزانوى حيرت از دل غمين دارم
89 - چو روى خور فرو شد از كرانه
دل ديوانه ام گيرد بهانه
خور همان خورشيد است و كرانه يعنى كنار، كناره ،ساحل دريا، كنايه از افق است
يعنى وقتى شب فرا رسد.
90 - چو بيند شب پره آيد به پرواز
نمايد ناله شبگيرش آغاز
91 - كه در شب شب پره پرواز دارد
ز پروازم چه چيزى باز دارد
در الهى نامه فرمود: الهى شب پره را در شب پرواز باشد و حسن را نباشد.
از غزل ناله شبگير بشنو كه از هر چه كه بگذريم سخن دوست خوش است :
ماييم و آنكه حضرت او نور مطلق است
ديگر هر آنچه هست از آن نور مشتق است
خورشيد آسمان بسوى آستان او
چون ذره در فضاى هوايش معلق است
گر رزق جانت آيت (الله نور) شد
بينى كه اوست هر چه كه اصل است و ملحق است
مرغ سحر كه ناله شبگير مى كند
مرغ حق است و ناله او ذكريا حق است .(216)
ناله آواز سوزناك ، صدايى كه از درد يا از سوزدل بر آيد و شبگير سحرگاه هنگام سحر.
شب پرده در اصطلاح زبان تبرى مازندارانى (شوپر) ناميده مى شود كه حضرت مولىدر اشعار تبرى فرمود:
شو كه بيه شوپر هر ور خوانه شونه پر زنون
جانه آمى من مگر كمتر ز شو پر همه
يعنى شب پره وقتى شب مى شود به هر طرف كه ميلش باشد پرواز مى كند، مگر اىدوست نازنين من كمتز از شوپر و شب پره هستم كه پرواز نداشته باشم لذا در بيتديگرى به زبان شيرين تبرى فرمود:
نصف شو كه پرسمه گيرمه وضو خومه نماز
كمه چى پروازها با اين كه بى پر هسمه (217)
يعنى نصف شبها كه بر مى خيزم و وضو مى سازم و نماز مى خوانم آنقدر پروازها دارم بااين كه بى پر هستم ؛ اشاره به حالاتى است كه به حضرتش ‍ دست مى داد.
باز هم از حضرتش بشنو:
طره شب :
طره شب باز نمودار شد
عاشق بيچاره گرفتار شد
باز ز خود در تب و تابم همى
سوخته دل ديده پرآبم همى
گوشه ابروى شب دل ربا
مى كند از دور اشارت بما
وقت مناجات و حضور آمده
گاه ملاقات و سرور آمده
چهره شب باز جهان را گرفت
دل ز كفم باز امان را گرفت
چشمك استاره يكايك بناز
دعوت رمز است براز و نياز
نيست مگر جلوه يارم همه
نيست مگر نور نگارم همه
ايدل دنيا زده آرام باش
در طلب زاد سر انجام باش
بر سر بيچارگى خويش باش
دور از شيطان بد انديش باش
حرف و خور و خواب اگر كم كنى
با همه دل محرم و همدم كنى
مظهر اسماء و صفات است دل
يا كه خود آيينه ذات است دل
گر دل بشكسته بدست آورى
ما هى مقصود بشست آورى
پند چو قند حسنت نوش كن
هر چه نه پاياست فراموش كن
آن كه فرمود: (چشمك استاره يكايك ...) به اشعار تبرى مولايم گوش جان بسپار.
نما شونه سر چشمك بزو ستاره
مره به چشمك ها كرده اين اشاره
عاشق كه به شو بر سيه بى قراره
بى قراره كه گاه ديدار ياره (218)
آن كه فرمود: (ز پروازم ...) اشاره است به حديث شريفى كه مى فرمايد هيچ چيز مانععروج شما و رسيدن شما به ملكوت و حقيقت عالم نيست مگر گناه شما كه ان الا حتجابعن الخلق لكثرة ذنوبهم فاما هو فلا يخفى عليه خافية فى آناءالليل النهار. (219)
حجابهاى ظلمانى كه بازدارنده انسان از نيل به حقيقة الحقايق اند هماناعمال و نيات بد و اقوال رذيله كه اين پرده هاى غليط و كثيف گناهها بيماريهاى چشمعقل مى شوند و انسان را از لقاء الله از ديارجمال حسن مطلق باز مى دارد.
از خودى بگذر كه تايابى خدا
فانى حق شو كه تا يابى بقا
گر تو را بايد وصال راستين
محو شو و الله اعلم باليقين
حجاب اول بسيار به تو نزديك است كه همان تويى تو است كه لن ترانى مى شنود وبا كمال قربش به تو حجاب تو است ،
تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز
خوشا كسى كه در اين راه بى حجاب رود.
حجاب دوم حجاب تن است كه بدو مشغولى .
حجاب چهره جان مى شود غبار تنم
خوشا دمى كه از اين چهره پرده برفكنم
مضاف به اينكه :
اين سرا و باغ تو زندان تست
ملك و مال تو بلاى جان تست
كه حجاب نوارنى از ماوارء ماده و حجاب ظلمانى از عالم جسمانيت است .
چون با دو دست علم و عمل حجاب را برگيرى و از اعتبار هذبت نفست كه حجاباول بود مجردگردى به مطلوب حقيقى رسيدى بطوريكه زمانى بين كشف غطاء و بينرسيدن كه همان شهود حق و نيل به لقاى حسن مطلق است نيست كه درحال وصول .
همه از دست شد و او شده است
انا وانت و هو هو شده است
92 - بود آن مرغ دل بى بال و بى پر
كه شب خو كرده با بالين و بستر
در الهى نامه آمده است : الهى آنكه سحر ندارد از خود خبر ندارد.
الهى از روى آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام از انس و جان شرمنده ام حتى از روىشيطان شرمنده ام كه همه در كار خود استوارند و اين سست عهد ناپايدار.
الهى واى بر آنكه در شب قدر فرشته بر او فرود نيامده با ديو همدم و همنشين گردد.
الهى خروس را سحر باشد و حسن زاده را نباشد.
الهى سست تر از آنكه مست تو نيست كيست .
الهى همه ددان را در كوه و جنگل مى بينند و حسن در شهر و ده .
كاروان عشق :
ديوان ، ص 191 ج 2، 1378 ه ق .
دلا يك ره بيا ساز سفر كن
ز هر چه پيشت آيد زان گذر كن
مگر تا سوى يارت بار يابى
دمادم جلوه هاى يار يابى
دلا بازيچه نبود دار هستى
همه حق است در بازار هستى
بود آن بنده فيروز و موفق
نجويد اندرين بازار جز حق
دلا از دام و بند خو پرستى
نرستى همچو مرغ بى پرستى
چرا خو كرده اى در لاى و در گل
در اين ولاى و گلت بر گو چه حاصل
دلا عالم همه الله نور است
بيابد آنكه دائم در حضور است
ترا تا آينه زنگار باشد
حجاب ديدن دلدار باشد
دلا تو مرغ باغ كبريايى
يگانه محرم سر خدايى
بنه سر را به خاك آستانش
كه سر بر آورى از آسمانش
دلا شب را مده بيهوده از دست
كه درديجور شب آب حيات است
93 - دلى كو بلبلى گلزار يار است
شب او خوشتر از صبح بهار است
رباعى :
ز هجرانت دل ديوانه دارم
به صحراى غمت كاشانه دارم
به اميد وصالت اى گل من
چو بلبل ناله مستانه دارم
94 - چو بايد مرغ زارى مرغزارى
ز شوق وصل دارد آه و زارى
مرغ زارى يعنى مرغ ناله ، زار يعنى ناله و گريه از روى درد و سوز
مرغ چمن ، سبزه گياهى سبزو خرم كه حيوانات علفخوار آن را به رغبت مى خورند.
زار، پسوند كه در آخر كلمه در مى آيد و معنى كثرت و انبوه است و فراوانى چيزى را مىرساند مثل بنفشه زار، پنبه زار، چمنزار، ريگزار، شن زار،
در اصطلاح تبرى مازندارانى اين زار به جارتبديل شده است مثل بينجه جار، تيم جار و پنبه جار، پياجار، در اشعار تبرى حضرتمولى آمده است :
برزيگرونه بديمه بينجه جار
بينجه جار وجين كرد نه خوار خوار
مره باوتنه اى جانه برار
شه دكاشته وجين ها كن و خوار دار. (220)
يعنى كشاورزان را در مزرعه شان ديدم كه دارند كشت را بخوبى وجين مى كنند و به من همگفته اند كه اى برادر كاشته هايت را بخوبى وجين كن و خوب نگهدار.
غرض كلمه بينجه جار است كه بينجه زار بود زارتبديل به جار شد.
بينج در اصطلاح تبرى همان برنج است كه يعنى برنجزار و برنج جار.
از غزل (لانه عرشى ) مولى بشنو.
به حقيقت برسيدم ولى از راه مجاز
وه چه راهى كه بسى سخت و بسى دور و دراز
چو جهلسال ز سرگشتگى وادى تيه
بسر آمد درى از رحمت حق گشت فراز
نغمه مرغ شب آهنگ چه خوش آهنگست
كه بشب ساز كند با دل پر سوز و گداز
وقت سالك بسحرگاه سفر خرم و خوش
سر به سجده است و دلش همدم با راز و نياز
يار بار ما اگر از لطف مدارا نكند
واى بر ما اگر از روزه بباليم و نماز
وقت آن شد حسنا طاير عنقاى روانت
بسوى لانه عرشيش نمايد پرواز (221)
95 - بشب مرغ حق است و نطق حق حق
چو مى بيند جمال حسن مطلق
اين مرغ در شب با ذكر شريف (يا حق ) جمال حسن مطلق را مشاهده كه اين رويت بصرىنيست ؛ زيرا در تاريكى شب بصر را براى ابصار راهى نيست ، بلكه اين همان رويت قبلىو شهودى و ذوقى است كه در رساله رويت تبيين گرديد.
علاوه آن كه بصر را حظ رويت اعراض و اجسام است وجمال حسن مطلق رويت قبلى شايد كه حبب فى قلوبكم الايمان باشد و اين همان شهود استكه جناب آدم اولياء الله فرمود: لم اعبد ربا لم اره .
ذكر شريف (يا حق ) را نزد اهل سير و سلوك جايگاهى خاص و اهميتى به سزاست كهبراى سالكان كوى يار در نظر مى گيرند درغزل شبگير حضرت مولى آمده است :
مائيم و آنكه حضرت او نور مطلق است
ديگر هر آنچه هست از آن نور مشتق است .
گر رزق جانت آيت (الله نور) شد
بينى كه اوست هر چه كه اصل است و ملحق
مرغ سحر كه ناله شبگير ميكند
مرغ حق است و ناله او ذكر (يا حق ) است . (222)
96 - شب آيد تا كه انوار الهى
بتابد بر دل پاك از تباهى
دلى كه از تباهى پاك است در شب انوار الهى بر آن مى تابد و او را روشن مى سازد.
انوار آسمانى
جانا اميدوارم در اين سراى فانى
بى تو بسر نيارم يك لحظه زندگانى
دل آن بود كه دارد با چون تو دلربايى
سوز سحرگهى و آه و دم نهانى
خوش آن دلى كه خود را اندر شبان و روزان
بنمايد از ورود بيگانگان شبانى
بشتاب تا رهى زين زندان تنگ و تارى
در ذات تو فروزد انوار آسمانى
يا رب دل حسن را برگير از ميانش
جز بيدلى نداند خود عيش و كامرانى (223)
97 - شب آيد تا كه دل در محق و در طمس
نمايد سورت و الليل را لمس
دل در شب در مقام محق و طمس قرآن كريم و سورهليل را لمس مى كند.
محق و طمس اشاره است به دو مرتبه از مراتب هفتگانهدل كه از آن به لطائف سبع نيز نام مى برند و آن عبارتند از: تخليه ، فناء، و فناء رامراتب است از محو، طمس ، محق ، و بقاء بعد از فنا.
1 - محو: درجه اولى فناء است كه فناى در افعال است .
2 - طمس : درجه ثانيه فناء است كه فناى در صفات حق است .
بيان اين مقام آنكه انواع مختلفه كائنات كه هريك در حد خود تعينى و نامى دارند مانند ملكو فلك و انسان و حيوان و اشجار و معادن ، كه در نظراهل حجاب به صورت كثرت تعدد و غيريت متصور و مشهود هستند - در نظر عارف الهى يكىشوند، يعنى همه را، از عرش اعلاى تجرد تا مركز خاك ، به صورت نگارستانى مشاهدهنمايند كه در تمام شقف و ديوار آن عكس علم و قدرت و حيات و رحمت و نقش لطف و مهر و محبتالهى و عنايت يزدانى به قلم تجلى نگاشته و پرتوجمال و جلال حق بر آن افتاده است ، در اين نظر عرشى همه به هممتصل و پيوسته و با يك نغمه و به يك صداى موزون خبر از عظمت عالم ربوبى دهند. ودر اين مقام ، به حقيقت توحيد و كلمه طيبه لا اله الا اللّه متحقق شود، يعنى همه صفات رامنحصر به حق داند و در غير حق ظل و عكس صفاتكمال را پندارد.
3 - محقق : درجه ثالثه مقام فناء در ذات است ، كه فناء در احديت گويند. در اين مقام ،همگى اسماء و صفات را مستهلك در غيب ذات احديت نمايد، و به جز مشاهده ذات احديت هيچگونه تعينى در روح او باقى و منظور نماند، حتى اختلاف مظاهر همچونجبرائيل و عزرائيل و موسى و فرعون از چشم حقيقت بين صاحب اين مقام مرتفع ميشود كهشاعر گفته است :
گر وعده دوزخست و يا خلد غم مدار
بيرون نمى برند تو را از ديار دوست
دراين مقام به كلى اغيار از هر جهت محو و نابود گشته توحيد صافى و خالص ظهور وتحقق يافته است .
در اين مرتبه ، كه آخرين منازل و سفر الى الله جلت عظمته بود، به لسان حقيقت گويد:(يا هو يا من ليس الاهو) (يا هو يا من لا هو الاهو) و چون طالب حق به اين مقام رسيد، ازهويت او و هويت همه ممكنات چيزى نمانده ، بلكه در تجلى حقيقت حق متلاشى ومضمحمل شده اند .
(لمن الملك اليوم لله الواحد القهار)
دو عالم را به يكبار از دل تنگ
بدر كرديم تا جاى تو باشد
چون طرح كونين كرد به جلال احديت مى رسد و به شهود خاص خود حقيقت (لمن الملكاليوم لله الواحد القهار) را در مى يابد.
در اين مقام جميع ذوات و صفات و افعال را در او مستهلك مى بيند كه (لا اله الا اللّه الا اللهوحده وحده وحده ) كه يكتاى همه است .
همچو نى از خويشتن گشتم تهى
نيست از غير خدايم آگهى
و چون سلطان وجود در شهود عارف عارى از لباس اوهام مشهود گشت و ديد كه غيرتش غيردر جهان نگذاشت ، تعينات و كثرات را سرابى مى بيند و باطن (و من الماءكل شى ء حى ) برايش ظهور مى كند كه آن حقيقت قاره بركل را در همه جا متجلى مى نگرد.
و چون در اين حال از احديت پرسد او را نزديكتر از همه مى بيند چه (هوالاول و الاخر و الظاهر و الباطن فاينما تولوا فثم وجه الله و هو معكم اينما كنتم )
و انا بدكم اللازم يا موسى .
بلكه قرب به معناى واقعى در اين مقام راه ندارد و به سر كريمه (و اذا سئلك عبادىعنى فانى قريب ) مى رسد.
سبحان الله با اين همه قرب ، چقدر از او دوريم و او چقدر از ما دور است كه در عبارت دعاآمده است : (يا بعيدا فى دنوه ).
در مقام طمس و محق است كه دل قرآن و سوره والليل را لمس مى كند كه (انا انزلناه فى ليله القدر) (والليل اذا يغشى و النهار اذا تجلى ) كه چون عارف شب او را فرا گرفت و فناى در ذاتبر او مستولى گشت به حقيقت توحيد صمدى (هوالاول و الاخر و الظاهر و الباطن ) بار مى يابد و شمس ‍ حقيقت احديت بر او ظاهر مى گرددكه (لمن الملك اليوم الله الواحد القهار) و مى نگرد كه :
چو سلطان عزت علم بر كشد جهان سر به جيب عدم در كشد.
جناب قيصرى مقام فناى در ذات را قيامت كبرى مى داند كه مقام ظهور وحدت تامه و انقهاركثرت است (و ذلك بطلوع شمس ذات الاحديه من مغرب المظاهر الخلقيه و انكشافالحقيقه الكليه و ظهور الوحدة التامه و انقهار الكثره كقوله لمن الملك اليوم الله الواحدالقهار و امثاله و بازائه ما يحصل للعارفين الموحدين من الفناء فى الله و البقاء بهقبل وقوع حكم ذلك التجلى على جميع الخلايق و يسمى بالقيمه الكبرى ) (224)
مقام فناى در ذات براى آنان كه ظلم به نفس خويش مى كنند امكان پذير است ؛ زيرا ظلمبه نفس براى تكميل او است و آن به اين است كه حقوق نفس را اعطاء نمى كنند تا چه رسدبه بهره هاى آن تا او را به مقام فناى در ذات برساند.
و چون قلب مظهر اسم شريف الواسع حق است و داراى مقام لاييقفى است كه رتبت فوقتجرد دارد، اين وسعت و فسحت براى او حاصل نمى شود مگر بعد از فناى در حق و بقاءبه حق در مرتبه ديگر كه فنا بر او طارى نشود.
98 - چه خوش باشد سخن از دفتر دل
از آن خوشتر وطن در كشور دل
در پايان دفتر دل در بخش وصيت گفته هاى ما تعارضى با هم ندارند گر چه به ظاهرتو هم تعارض مى نمايد؛
ندارد گفته هاى ما تناقض
اگر رو آورد وهم تعارض
در مقام ما در بيت هفتاد و يكم گفته آمد كه مپرس ازمن حديث دفتردل ولى در اين بيت گفته شد كه چه خوش باشدسخن از دفتردل اينها با هم تناقض ‍ ندارند بلكه هر دو بيت درست است كه در آنجا شوراندن و برملاكردن اين دفتر است كه نمى شود راز نهفته دردل را افشا نمود .
ولى در مقام پيرامون دفتر دل سخن گفتن است نه همه اسرار آن را بر ملا كردن و اگركسى هم بخواهد دركشور توطن نمايد كه مانعى براى او نيست .
لذا در همان بخش وصيت گفته شد كه در هنگام توهم تعارض خويشتن دارى كنيد و زبان رااز تعنت و عيب جويى باز دار تا مطلب برايت روشن شود.
99- نه از قطان اين اوطانى ايدل
نه از سكان اين بينايى ايدل
قطان جمع قاطن مثل طلاب جمع طالب است قاطن يعنى خادم و باشنده ؛ و سكان جمع ساكناست و ساكن يعنى باشنده (منتهى الارب )
خطاب به دل است كه وطن و محل سكونت تو اين نشئه عنصرى طبيعى نيست بلكه مرغ باغملكوتى و بايد به وطن اصلى خويش كه همانا لقاء الله است رجعت نمايى كه (انا لله وانا اليه راجعون ) در بيت بعد روشن مى شود.
100 - تو آن عنقاى عرشى و آشيانى
كه نبود آشيانت را نشانى
عنقا - سيمرغ راگويند و او را عنقاى مغرب به ضم ميم خوانند و به سبب مغربيتحمل بر چيزهاى نابود و معدوم و عدم كنند و كنايه از هر چيز نايافت و ناياب شد (برهانقاطع ).
ببر زين كر كسان جيفه خوار بد كنشت دون
گشا بالت بسوى ملك دل رو جانب جانان
ترا از صقع دار الحمد مى آيد ندا هر دم
كه اى عرش آشيان آى و نگر مكرمت سلطان
فؤ اد مستهام جمعى ختمى جانانى
بيك القاء سبوحى بيابد دروه قرآن
بجان خود سفر كن تا كه گردد همنشين تو
سليمان نبى بارى و بارى حضرت سلمان
چو رسم عاشقى دارى حذر از اهرمن يكسر
چو با معشوق سرگرمى گذر از هر جز يزدان . (225)
نفس در بدو حدوثش صورت و قوه جسمانى كه بالقوه انسان است و مرتبه نازلترينمراتب وجودى آن است .
پس از آن به حركت جوهرى و تجدد امثال قوت گيرد و كم كم بر اثر اشتداد وجوديش ازعالم جسم قدم فراتر مى گذارد و با ماوارى طبيعت مسانخت پيدا مى كند و به حد تجردبرزخى و پس از ان به تجرد عقلانى و پس از ان به مقام فوق تجرد مى رسد؛ يعنى اورا حد يقف نيست .
و به عبارت ديگر وحدت عددى ندارد كه مشاءقايل بودند، بلكه او را وحدت حقه ظليه آلهيه است نفس را تا تجرد عقلى نشانى خاصاست كه درعالم عقل است اما وقتى از عالم عقل فراتر قدم نهاد و به مقام فوق تجرد رسيدآن مقام بى اسم و رسمى اوست كه :
بار ديگر از ملك پران شوم
آنچه اندر و هم نايدآن شوم
و چون در ابتداى حدوثش كه منطبع در جسم است او را حظى از ملكوت و تجرد كان از جهتعلو ذاتش برتر از سنخ ماده ؛ بخلاف صور اسطقسيه كه ماده محض اند و به انقساممحلشان كه ماده است منقسم مى شوند ولى صورت نفس هر چند كه جسمانى است بر اثرارتفاع ذاتش و حظ قليل از تجرد و ملكوتش منزه از انقسام مذكور است .
جناب آخوند ملاصدرا در اين صورت فرمايد: (و اما ما يكون من الصور التى فعالهاباستخدام قوه اءخرى محاله تكون تلك القوه آلة متوسطة ادون من تلك الصور فتكونتلك الصورة كانها مرتفعه الذات عن سنخ المادة و هذا الارتفاع عن دنو المادة الجسميهالاولى شان النفس اذ لها حظ من الملكوت و التجرد ولو قليلا)
از همان ابدا دل مسافر كوى حق و مشتاق لقاء يار بود و با اشتداد حركت جوهرى و اين كهعلم دو جوهر انسان سازند پر و بال پرواز به ملكوت وجود را پيدا مى كند و آشيانه درفوق عرش مى گزيند و آرامش او به رسيدن به مقام لا يقفى است كه قرار نداشته باشدچون :
عاشقى و قرار يعنى چه
عشقبازى و عار يعنى چه
عاشق صادق و نخواهد در
دل شب وصل يار يعنى چه
عاشق صادق و نباشد در
دل شب بى قرار يعنى چه (226)
101 - به اميد بناى خانه دل
گرفتم خيو با ويرانه دل
102 - چو شير در قفس سيمرغ در بند
درين ويرانه بايد بود تا چند
103 - مگر از خضر فرخ فام آگاه
رها گردى دلا از ما سوى الله
104 - در آن مشهد نه دينى و نه عقبى است
فلله الاخره و الاولى است
سيمرغ همان عنقاى عرشى آشيان است كه مراد هماندل است .
خضر مراد همان پير راه را گويند. فرخ زيبا روى كهاصل آن فر رخ است كه فر يغنى زيبايى و رخ يعنى روى ؛ و فام پساوند كه در آخربرخى كلمات در مى آيد و معنى رنگو گون و گونه و مانند مى دهد.
خضر فرخ فام يعنى پير زيبا روى كه رنگ و صبغه الهى داشته باشد كهكامل مكمل باشد و از سفر از خلق به حق و سفر حق به حق رنگ و صبغه الهى گرفته وكامل شده باشد؛ آنگا در سفر سوم براى تكميل نفوس شيقه الىالكمال سفر من الحق الى الخلق بالحق نمايد و دلهاى مستعد را از قيد و بند نشئه مادهبرهاند و به سوى لقاء حق بار دهد.
پس رها شدن از اين قفس و ويرانه براى دل لازم و ضرورى است اما:
قطع اين مرحله بى همرهى خضر مكن
ظلماتست بترس از خطر گمراهى
التبه رادمردان الهى همواره آهنگ سفر دارند ه (ففروا الى الله ) حضرت مولى العارفينمولى الموالى آدم اولياء الله عليه السلام در خطبه همام فرمود:
(لولا الاجل الذى كتب الله عليهم لم تستقر ارواحهم فى اجساد هم طرفه عين شوقاالى الثواب و خوفا من العقاب .) (227)
آن را كه مقام لا يقفى و وحدت حقه ظليه الهيه است در حدود و قيود نگنجد كه لازمه اشمتناهى نمودن غير متناهى است ؛ لذا صاحبان شوقوصال حق را دو لحظه به يك حال نباشد.
زيرا كه نگار او دم و تازه به تازه در تجلى است و از اودل مى برد كه :
جلوه كند نگار من تازه به تازه نو بنو
دل برد از ديار من تازه به تازه نو بنو
( يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه ) سعى و تلاش نفس ناطقهانسانى بر اين است كه تا به آستان رب خودش بار يابد كه ربدل مطلق است و قبله كل است كه (ان الى ربك المنتهى ).
اگر رب مطلق دل داراى صفت (يا من لا تزيده كثره العطاء الا جودا و كرما) استكه دم به دم الى بى نهايت در حال دهش است و امساك در جود او راه ندارد كه اسماء الله انفآن در تجلى اند، پس دل هم ان فان در حال پذيرش است و لذا براى ملاقات با ربمطلق خويش بى قرار است كه به تعبير شيرين قرآن فرقان (كادح ) است .
وقتى در آن مشهد نورانى توحيد صمدى شرفياب شد و سر به آن آستان الهى نهاد هر دوعالم را از دل بيرون مى كند كه نه دنيا دارد و نه عقبى و نه اولى و نه آخرى كه :
دو عالم را به يكبار از دل تنگ
برون كرديم تا جاى تو باشد.
كه هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن
در اين منظر اعلى عارف از خلق رهيده و مستغرق در بحار عظموت حق در هيمان محض بسر مىبرد و در مشاهده جمال دلاراى حقيقه الحقايق فرخ فام ناى انا الحق دارد.
برو ختم آمده پايان اين راه
در و منزل شده ادعو الى الله
باز از شيخ شبستر بشنو:
انا الحق كشف اسرار است مطلق
جز از حق كيست تا گويد انا الحق
همه ذرات عالم همچو منصور
تو خواهى مست گير و خواه مخمور
در اين تسبيح و تهليلند دايم
بدين معنى همى باشند قايم
از مولايم بشنو كه شيرين گفته است :
شراب بى غش :
دلا را ما دل ديوانه ام ده
بصحراى غمت كاشانه ام ده
بكنج خانه تن در حجابم
مرا بيزارى از او ويرانه ام ده
بكن آوارده ام از خان و مانم
وراى آب و خاكت خانه ام ده
بمستان شراب بى غش خود
سوى ميخانه ات پروانه ام ده
بحق باده و خمخانه و جام
بدست خويشتن پيمانه ام ده
چو مرغ بى پر و بالم بدامت
تو اى صياد آب و دانه ام ده
چو نالى نالم از درد درونم
دوايم گريه مستانه ام ده
همى سوزم به گرد شمع وصلت
بسوزان منصب پروانه ام ده
تو خود بر گو حسن گويد چه كس را
نشان خانه جانانه ام ده . (228)
حضرت امير عليه السلام در نهج فرمود: (و ان هذه الدنيا التى ... ليست بداركم ولا منزلكم الذى خلقتم له و لا الذى دعيتم به الا و انها ليست بباقيه لكم و لا تبقونعليها) (229) آگاه باشيد! اين دنيا كه شما نسبت به رزق و برق آن اين همهعلاقمند و به آن آرزومنديد؛ خانه و منزلى نيست كه به سوى آن دعوت شده باشيد (و سابقوا فيها الى الدار التى دعيتم اليها و انصرفوا بقلوبكم عنها) و بهسرايى كه دعوت شده ايد سبقت جوييد؛ و با جان ودل از دنيا پرستى منصرف گرديد.
انسان وقتى آنسويى شد ديگر صباح و مساء در آنجا راه ندارد زيرا كه ابد وازل در ماوارء اين نشئه يكى مى شود؛ تا اينسويى است از درى در آمده در مى ورد صباح ومساء و اول و آخر دارد؛ وقتى از حدود رهايى يافت و از ما سوى الله رها گرديد در آن مشهداول و آخر يكى مى شود حضرتش در نهج فرمود: (ثم ان الدنيا دار فناء و عناء و غيرو عبر) آگاه باشيد كه دنياى سراى فناء و مشقت ، دگرگونى و عبرت است .
پس تا در اين زندان و سبحنى اول و آخر دارى همينكه از اين زندان در آمده اى فسحت عرصهدلت نزهت ما سوى كند.
شراب طهور محمد صلى اللّه عليه و آله :
اى دل بيا به گلشن و صفا رويم
بى كبر و بى ريا سوى كبريا رويم
از ساقى شراب طهور محمدى
پاك از تعلق دنس ما سوا رويم
از هر چه جز هواى خدايست وارهيم
سوى سعادت ابدى بى هوا رويم
از عشق و عاشقى سخنى بر ملا كنيم
بى عشق و عاشقى حقيقى كجا رويم .
حب بقا كه در دل اشيا سرشته اند
خوش آن كه در لقاى فناى بقا رويم . (230)
آن كه فرمود: (در آن مشهد نه دنيى ...) اشاره است به اين بيان حضرت امير عليهالسلام كه در نهج (خ 121) فرمود:
(لا يتعارفون لليل صباحا و لا لنهار مساء) نه براى شب صبحگاهى مىشناسند و نه براى روز شامگاهى و شب و روزى كه رخت سفر مرگ در آن بسته اند براىآنها جاودانه شده است .
و آن كه فرمود: (فلله الاخره و الاولى ) اشاره است به آيه 25 از سوره مباركه نجم كهفرمود:
(فلله الاخره و الاولى ) كه دنيا و آخرت همه ملك اوست كه او (هوالاول و الاخر و لظاهر و الباطن )(231)است .
105 - قلم از آتش دل زد زبانه
سوى بسم الله و كن شد روانه
106 - ز بسم الله و كن بشنو دگر بار
كه تا گردد روان تو گهر بار
107 - كن عارف بود امر الهى
بكن با امر او هر چه كه خواهى
بعد از بيان شان نزول دفتر دل و بيان جواب نامه به صورت منظوم و بيان جايگاهشعر ممدوح و بركاتى كه بر آن مترتب است و بيان دفتردل و اوصاف آن و حالات و تطورات آن و انسدل با تاريكى شب ؛ دگر بار به اصل مطلب كه مقام كن و بسم الله عارف در ابتداى اينباب بود، رجوع فرمود تا در مورد بيانات عرشى ديگرى را به صاحبان دفتردل تقديم فرمايند كه شايد نفوس عرشى مشهد را به مقام كن و سر بسمله بار دهند.
كن عارف امر الهى است .
در شرح بيت اول همين باب گفته آمد كه : كلمه (كن ) كلمه و امر وجودى است . و ظهور همهاشياء به كلمه مباركه (كن ) است ؛ بدين معنى كه اين كلمه نفس ظهور اشياء است و وجودآنها عين تكلم به آنهاست كه همه اشياء كلمه وجوديه اند.
بعضى از عارفان گفته است اول كلام شق اسماع الممكنات كلمه كن و هى كلمه وجوديه
كن عارف قائم مقام كن الهى است ؛ چه اينكه امر عارف قائم مقام امر الهى است كه (انما امره اذا اراد شيئا يقول له كن فيكون ) (232) صاحب مقام كن را مقام همت است ؛بلكه او صاحب امر است كه فوق مقام همت است و او را ولايت تكوينى است كه در عروجش بانفس رحمانى اتحاد وجودى پيدا مى كند و ما سوى الله به منزله اعضاء و بدن او مىشوند و او به منزله روح آنها مى گردد.
و اين امر الهى عارف همان اذن الله تكوينى است كه مراد از اذن الله همان مشيت نافذ وارددر سر ولى كامل متصرف در ماده كائنات است (و اذ تخلق من الطين كهيئه الطير باذنىفتنفخ فيها فتكون طيرا باذنى و تبرى الاكمه و الابرص باذنى و اذ تخرج الموتىباذنى ) (233)
فمن صار صاحب مقام كن يفعل بامره كن ما شاء الله باذن الله (و ما تشاوون الا ان يشاءالله )

پس در قول حق سبحانه كه فرمود: (قلنا يا نار كونى بردا و سلاما على ابراهيم) به صورت صيغه متكلم مع الغير (قلنا) تدبر بنما.
از مباحث سابق روشن شد كه كن الله بدون واسطه است ولى كن عارف به واسطه (بسمالله الرحمن الرحيم ) است كه سر بسم الله براى اوحاصل شده است و لذا با بسم الله ابراء اكمه و ابرص ، و احياء موتى ، و تصرف درماده كائنات مى كند.
حضرت استاد علامه در شرح عين پنجاهم عيون مى فرمايند:
تذكره : (قد در يت فى عين السعادة ان صاحب الامر اعلى شانا و ارفع مقاما من صاحبالهمه كما ان صاحب الهمه اشمخ رتبه من الذى يخلق بالوهم فان صاحب الامر هو ذو النفسالمتكفيه و امره قائم مقام الامر الالهى قال - عز منقائل - (انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون ) فما تقرر فى هذه العين من انشاءالبدلاء و خلق الاشياء كان لصاحب الامر على نحواكمل و اتم و وجه اسهل و اوسع من الاخرين فتبصر و اقرا وارقه .
و دريت ان قائم آل محمد المهدى الموعود - صلوات الله عليه - لم سمى بصاحب الامر.)

شايد در مقام شبهه اى مطرح گردد كه : آيا اسناد خلق به مخلوق صحيح هست يا نه ؟
در جواب گفته مى شود كه اولا: حق سبحانه فرمود: (فتبارك الله احسن الخالقين ).
و ثانيا: ممكن به ما هو ممكن ، ممتنع است كه از اوفعل وجوب يابد، پس ‍ اسناد خلق به مخلوق در حقيقت به اذن حق تعالى است كه درفطرت و متن اشياء ممتحقق است خواه انسان موحد بدان ناطق باشد يا نباشد، چه اينكه درقرآن كريم فرمود:
(و ما تشاؤ ون الا ان يشاء رب العالمين ) (234)
جناب قيصرى در شرح فص اسحاقى در نزدقول شيخ (بالوهم يخلق كل انسان ...) فرمود:
(و لا ينبغى ان تتابى و تشماز نفسك من اسناد الخلق الى المخلوق فان الحق سبحانههو الذى يخلقها فى ذلك المظهر لا غيره الا ان الخلق يظهر حينئذ من مقامه التفصيلى كمايظهر من مقامه الجمعى و من هنا يعلم سر قوله فتبارك الله احسن الخالقين ) (235)
تبصره : فرق بين امر تكوينى و بين امر تشريعى (تكليفى ) آن است كه :
امر تكوينى بدون واسطه است ولى امر تكليفى با واسطه است كه واسطه آن سفراىالهى اند و در امر تكليفى امكان مخالفت است و لذا بعضى از مردم به انبياء ايمان مىآورند و بعضى كفر مى ورزند و بعضى به همه اوامر انبياءعمل مى كنند و به بعض ديگر عصيان مى ورزند.
اما در امر تكوينى امكان مخالفت مطرح نيست مثلقول حق تعالى (انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون ).
عارف نامدار ابن عربى در آخر فص داودى گويد: (انكل حكم ينفذ اليوم فى العالم فانه حكم الله و ان خالف الحكم المقرر فى الظاهرالمسمى شرعا اذ لا ينفذ حكم الا الله فى نفس الامر لان الامر الواقع فى العالم انما هو علىحكم المشيه ليس لها فيه الا التقرير لا العمل بما جاء به فالمشيه سلطانها عظيم و لهذاجعلنا ابوطالب عرش الذات لانها لذاتها تقتضى الحكم فلا يقع الوجود شى و لا يرتفعخارجا عن المشيه فان الامر الالهى اذا خولف هنا بالمسمى معصيه فليس الامر الا بالواسطهلا الامر التكوينى فما خالف الله احد قط فى جميع ما يفعله من حيث امر المشيه فوقعتالمخالفه من حيث امر الواسطه فافهم ) (236)
اگر به حقيقت سر ولايت دست يابى و بدان مقامنائل آيى اذن الله تكوينى كه همان دست تصرف است براى تو محقق مى شود؛ زيرا كهاذن تكوينى وقف خاص احدى نيست .
التبه مرتبه اتم و اكمل سر ولايت را انبياء و اوصياى الهى بخصوص حضرت خاتمصلى اللّه عليه و آله داراست .
جناب علامه سيد حيدر آملى در جامع الاسرار گويد: (و الولايه هى قيام العبد بالحقعند الفناء عن نفسه و ذلك بتولى الحق اياه حتى يبلغه غايه القرب و التمكين ) بر همين اساس جناب رسول الله صلى اللّه عليه و آله مى فرمايد: (من رانى فقد راىالله )
وصول به سر ولايت رسيدن به سر قرآن كريم است ؛ كه دستورالعمل انسان ساز است ما مطابق دستور اين كتاب الهى حركاتى اين سويى داريم كهاعراض اند اما سر قرآن كه صورت عينيه انسانكامل است چنانكه نوشته آن صورت كتبيه انسانكامل است ، حقائق نوريه است كه فوق مقوله جوهر و عرض است ، هر كس كه به هر اندازهاز صورت عينيه قرآن راداراست به همان اندازه صاحب ولايت است و به همان حد خود راساخته است و به همان مقدار قرآن است و به همان قدر انسان است .
آنكه فرمود: (چو يابى رتبت سر ولايت ) اين مقام به دانايى مفاهيم اسماء الهى و آياتقرآنى نيست بلكه به دارايى آنها است .
و سفر الهى ما را به سوى خود دعوت فرمودند و هدف از آن ارتقاء و اعتلاء انسان ها بهضيافت هم فرمودند:
بر ضيافتخانه فيض نوالت منع نيست
در گشاده است و صلا در داده خوان انداخته
تو كه بال و پر پرواز به سوى ملائكه عالين را دارى پرواز كن ، تو كه تور شكاردارى شكار كن تو را كه لياقت مقام خلافه اللهى بلكه فوق اين مقام داده اند قدر خودبشناس و به كار باش ، به قول خواجه حافظ:
اى دل به كوى دوست گذارى نمى كنى
اسباب جمع دارى و كارى نمى كنى
شايد سوالى پيش آيد كه مگر ممكن است ما به مقامات انسان هاىكامل نائل آييم ؟ جواب اين كه اولا همين كه به راه افتاده ايم هر اندازه پيش ‍ رفته ايممغتنم است .
مرا تا جان در تن بكوشم
مگر از جام او يك قطره نوشم
همين يك قطره درياهاست ، آن كه يك قطره هم بنوشد از بركات سرشارى بهره مند خواهدبود و به حقيقت او را حظ وافر است .
حضرت عيسى مسيح عليه السلام در اين امر به مردم موعظه مى فرمود كه دانهخردل از جميع تخم ها كوچكتر است ؛ ولى چو آن را بكارند به نوعى نمو نمايد كه درختمى شود و پرنده ها بر بالاى آن لانه مى سازند و در سايه او مى آرامند يعنىعمل خير در ملكوت عالم همين طور است .
انسان تصميم بگيرد كه كشيك زبان خود بكشد و صادرات و واردات دهان خود راكنترل كند و مراقب باشد همين يك عمل را خير كثير است .
پس هر اندازه به انسان هاى كامل تقرب جسته ايم و به همان حد انسان و انسان تر مىشويم ، و به هر مقدار اسماء الله عينى را كه سر منشا ولايت تكوينى اند در خود يافتهايم ارتقاء و اعتلاى وجودى داريم تا يار كه را خواهد و ميلش به كه باشد.
و ثانيا فرق است بين ولايت تكوينى و نبوت و امامت تشريعى ، كهنيل به مقامات معنوى انسانى و ولايت تكوينى براى همگان ميسور است .
و ولايت و سر آن همانند تقرب به اوصاف ربوبيه و تخلق به اخلاق الهيه است و بههر مقدار بدان تقرب بجويى بهمان مقدار اذن تصرف در عالم دارى كه البته :
تو بندگى چو گدايان به شرط مزد ممكن
كه خواجه صفت بنده پرورى داند
هر قدمى كه در راه او برداشته اى و نيتى و عمل خير كه دارى و هر گونه حسابى كه دربانك الهى باز كرده اى به هدر نخواهد رفت (انا لا نضيع اجر من احسن عملا).
دلا در عاشقى ثابت قدم باش
كه در اين ره نباشد كار بى اجر
لذا ارباب معرفت و قلوب را ساليان دراز دست تصرف هست ولكن به لحاظ ادب مع اللهدست به تصرف دراز نكرده اند و جز خدا نخواسته اند.
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب
تا در اين پرده جز انديشه او نگذارم .
انبياء اوصياء الهى دائما دست تصرف در عالم ندارند بلكه به ادب مع الله درحال مراقبت و حضور عند اللهى اند و اگر معجزه اى و يا كرامتى از خويش ظهور مى دهندزبان حال و مقالشان باذن الله و جز در موارد ضرورت جهت ارتقاء وجودى انسانهاى ديگراز اين مقام استفاده نمى كنند.
جناب امام زين العابدين عليه السلام فرمود: (آيات القران و خزائن فكلما فتحتخزانه ينبغى لك ان تنظر ما فيها)
لذا قلب عارف و عاء حقايق خزاين است و مخازن اسرار نظام هستى است و حوض كوثر استكه (ان الابرار يشربون من كاس كان مزاجها كافورا) و از آب حيات الهىبهره مند است .
اين چشمه حيات همان ولايت است كه جناب امير المومنين عليه السلام فرمود:
(ان لله تعالى شرابا لاوليائه اذا شربوا منه سكروا و اذا سكروا طربوا و اذاطربوا طلبوا و اذا طلبوا وجدوا و اذا وجدوا و صلوا و اذا وصلوا اتصلوا و اذا اتصلوا لافرق بينهم و بين حبيبهم ) (237)
اين همان وصول به آن عين ولايت و مقام توحيد حقيقى است كه جناب خضربدنبال آن بود و بدان واصل شد و براى ابد حيات ابدى يافت و اين راه رفتنى است كهرسيدن به اسرار كهف و اتصاف به اسماء الهى راه آن است .
ولايت حقيقت واحده اى است كه براى آن ظهورات متكثره است كه هر كس به قدر وسع وجودىمظهرى از مظاهر آن مى تواند به شمار آيد و بدان تقرب جويد.
و انسان ذاتا و صفاتا و افعالا به وزان ذات و صفات وافعال حق آفريده شده است كه (ان الله خلق آدم على صورته ) پس وقتى به صفات حقمتصف شود تشبه به حق پيدا مى كند و از او آثار عجيبى صادر مى شود كه اين اتصاف درلسان قرآن عظيم به (اذن ) تعبير مى گردد.
(و اعلم ان لكل انسان نصيبا من الربوبيه و اما الربوبيه التامه هى للانسانالكامل لانه الخليفه و له الولايه الالهيه الكليه التكوينيه )
لذا محل مشيتالهى واقع مى شود و او را سلطنت كبرى و سطوة عليا باذن الله است و به هرنحوى كه بخواهد با حفظ و مراعات ادب مع الله در اشياء تصرف مى كند.
وقتى انسان مثل اعلاى حق شد عالم عقلى مضاهى عالم عينى مى شود كه باعقل بسيط ملكوت سموات و ارض مشهود است . و حكم او در صورت و هيولى عالم طبيعتنافذ و مجرى است ، و هيولى عنصرى به حسب اراده او مى تواند خلع صورتى نموده ولبس صورت جديد نمايد مانند عصاى حضرت موسى عليه السلام كه صورت جمادى رابر حسب اراده اش خلع نموده و صورت حيوانيه بر آن پوشانيده است كه بهشكل اژدها در آمد و معجزات و كرامات و خوارق عادت از اينقبيل كه به اراده كمال به اذن الله صورت گرفته اند.
و اين اذن الله اذن تكوينى منشعب از ولايت كليه مطلقه الهيه است كه اقتدار تكوينى استكه بايد در كنار سفره رحمت رحيميه تحصيل نمود از تو حركت و از خدا بركت پس ساعىباش كه نداى تعالوا همواره طنين انداز است .

next page

fehrest page

back page

 

 
 

کلیه حقوق این سایت محفوظ می باشد.

طراحی و پیاده سازی: GoogleA4.com | میزبانی: DrHost.ir

انهار بانک احادیث انهار توضیح المسائل مراجع استفتائات مراجع رساله آموزشی مراجع درباره انهار زندگینامه تالیفات عربی تالیفات فارسی گالری تصاویر تماس با ما جمادی الثانی رجب شعبان رمضان شوال ذی القعده ذی الحجة محرم صفر ربیع الثانی ربیع الاول جمادی الاول نماز بعثت محرم اعتکاف مولود کعبه ماه مبارک رمضان امام سجاد علیه السلام امام حسن علیه السلام حضرت علی اکبر علیه السلام میلاد امام حسین علیه السلام میلاد حضرت مهدی علیه السلام حضرت ابالفضل العباس علیه السلام ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها پاسخ به احکام شرعی مشاوره از طریق اینترنت استخاره از طریق اینترنت تماس با ما قرآن (متن، ترجمه،فضیلت، تلاوت) مفاتیح الجنان کتابخانه الکترونیکی گنجینه صوتی پیوندها طراحی سایت هاستینگ ایران، ویندوز و لینوکس دیتاسنتر فن آوا سرور اختصاصی سرور ابری اشتراک مکانی colocation