بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب چهره درخشان قمر بنی هاشم جلد 1, حجت الاسلام شیخ على ربانى خلخالى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     HAS00001 -
     HAS00002 -
     HAS00003 -
     HAS00004 -
     HAS00005 -
     HAS00006 -
     HAS00007 -
     HAS00008 -
     HAS00009 -
     HAS00010 -
     HAS00011 -
     HAS00012 -
     HAS00013 -
     HAS00014 -
     HAS00015 -
     HAS00016 -
     HAS00017 -
     HAS00018 -
     HAS00019 -
     HAS00020 -
     HAS00021 -
     HAS00022 -
     HAS00023 -
     HAS00024 -
     HAS00025 -
     HAS00026 -
     HAS00027 -
     HAS00028 -
     HAS00029 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

8. سپهسالار. (188)  
لقب سپهسالار به بزرگترين شخصيت فرماندهى وستادنظايم داده مى شود و آن حضرت را نيز، به سبب انكه فرماندهى نيروهاىمسلح امام حسينعليه السلام در روز عاشورا بود و رهبرى نظامى سپاه ايشان را برعهده داشت ، سپهسالارناميده اند.
9. حامى الظعينه .  
از القاب مشهور
حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام حامى الظعينه به معنى حامى بانواناست . مرحوم سيدجعفر حلى در قصيده استوار و زيباى خود كه در سوگ آن حضرتسروده ، به اين نكتهچنينن اشاره مى كند:

حامى الظعينه اين منه ربيعة
ام ابن من عليا اءبيه مكرم
به دليل نقش حساسى كه حضرت عباس در حمايت بانوان حرماهل بيت نبوت بر عهده داشت ، اين لقب به ايشان داده شده است . آن حضرت تمام تلاش خودرا مصرف رسيدگى و رعايت حال بانوان رسالت و مخدراتاهل بيت نمود و مسؤ وليت فرود آوردن از هودجها يا سوار كردن به آنها را بر عهده داشت ودر طول سفر كربلا اين وظيفه دشوار را بخوبى انجام داد. (189)
10. المستجار.  
ديگر از القاب حضرت مستجار است . شيخ محمد رضاازرى زمانى كه در قصيده خود اين مصرع را گفت : يومابوالفضل استجار به الهدى صحت آن را در نظر بعيد شمرده و باخود گفت كهشايد مقبول حضور امام حسين عليه السلام نباشد؛ لذا بيت را تمام نكردشب در عالم رؤ ياديد كه حضرت امام حسين عليه السلام به او مى فرمايد: آنچهگفته اى صحيح است ، منبه برادرم ابوالفضل العباس عليه السلام ملتجىشدم و آنگاه مصرع باقى را خودحضرت فرمود:
و الشمس من كدر العجاج لثامها (190)
11. قهرمان علقمى .  
علقمى نام رودى است كه حضرت در كنار آنبهشهادت رسيد. آن رودخانه به وسيله صفوف به هم فشرده سپاه ابن زيادمحافظت مى شدتا كسى از ياران حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام راياراى دستيابى به آبنباشد و همراهان امام واهل بيت ايشان تشنه بمانند. حضرت عباس عليه السلام با عزمنيرومند و صلابتبى نظير خود توانست بارها به نگهبانان پليد علقمى حمله كند، وآنان را در همشكسته و متوارى سازد، و پس از برداشتن آب سر بلند به خيمه ها بازگردد.در آخرين دفعه نيز حضرت در كنار همين رود ناجوانمردانه به شهادت رسيد، لذااورا قهرمان علقمى لقب دادند. (191)
12. پرچمدار.  
از القاب مشهور حضرت ، پرچمداروحامل اللواء است ، زيرا ايشان ارزنده ترين پرچمها، پرچم سرورآزادگان امامحسين عليه السلام ، را در دست داشتند. حضرتبهدليل ديدن تواناييهاى نظامى فوق العاده در برادر خود، از ميان يارانشجاع خويشپرچم را تنها به ايشان سپردند. (192)

فصل دوم : ابوالفضائل ! (جلوه هايى از درياى فضيلت قمر بنى هاشم عليهالسلام )
پدر جان ، يكتاپرستان ، هرگز شرك نمى ورزند!  
محدث نورى در مستدرك الوسائل ، به نقل ازكشكول شهيد آورده است كه : روزى امير المؤ منين على عليه السلام حضرت عباس عليهالسلام و زينب كبرى سلام الله عليه را در دو طرف خود نشانده بود، و حضرت عباسعليه السلام تازه زبان گشوده بود. على عليه السلام به فرزندش حضرت عباسعليه السلام فرمود: بگو يك (واحد) او گفت : يك (واحد)، بعد فرمود: بگو دو (ائنين )حضرت عباس عليه السلام خوددارى كرد و گفت : شرم مى كنم به زبانى كه خدا را بهيگانگى خوانده ام ، دو بگويم (يعنى يكتاپرستان هرگز به شرك نمى گرايند، ودوئيت ، خلاف توحيد است ). امير المؤ منين عليه السلام پيشانى فرزندش را بوسيد.حضرت زينب كبرى سلام الله عليه ، ناظر اين جريان بود، عرض كرد: پدر جان شما مارا دوست مى دارى ؟ حضرت فرمود: آرى ، فرزندان ما پاره جگرهاى ما مى باشند. زينبكبرى عليه السلام عرض مرد: يا اءبتاه ، حب خدا و حب اولاد چگونه در يكدل جمع مى شود؟ محبت شما نسبت به ما همانا شفقت مى باشد و محبت خالص ‍ براى خداست .با شنيدن اين سخنان حكيمانه ، محبت امير المؤ منين على عليه السلام نسبت به ايشانافزايش يافت . (193)
قمر بنى هاشم عليه السلام در صلابت ايمان وفضل علم و ايقان و شرايف آداب و اخلاق ، بعد از دو برادر خود - حسن و حسين عليه السلام- اول شخص بود، و پس از معصومين عليه السلام ، در جميع صفات كماليه كسى با اوهمتراز نبود. عبارات زيارتهاى مرويه در حق وى و نيز اخبار صادره از امام زين العابدين وامام صادق عليه السلام در باب آن بزرگوار شاهد شخصيت يگانه وى پس از معصوميناست . چنانچه فى المثل امام سجاد عليه السلام مى فرمايد: رحمت حق بر روان عمويم عباسعليه السلام باد كه ايمان او همانند صخره صما و از حيث بينايى در دين بيهمتا بود. چهاو، نصيحت و زهد و جهاد و صبر و ثبات خود را به درجه اعلا رسانيد و در شدايد و سختىجان خود را در راه يارى به برادرش نثار كرد.(194)
عمل به وصيت پدر!  
علامه شيخ عبدالحسين حلى در النقدالنزيه (جلد 1، صفحه 100) از فخر الذاكرين ، عالمبزرگوار، شيخ ميرزا هادى خراسانى نجفى ،نقل مى كند كه گويد: امير المؤ منين عليه السلام حضرت عباس عليه السلام را فراخواندو به سينه چسبانيد و چشمانش را بوسيد و از او عهد گرفت كه چون در كربلا بر آبدست يافت ، تا برادرش تشنه است قطره از آن ننوشد، و اينكه اربابمقاتل گويند حضرت عباس عليه السلام در شريعه فرات آب از دست بريخت به سبباطاعت از سفارش پدرش على مرتضى عليه السلام بوده است .(195)
از اين ماجرا شگفت ، در آينده سخن خواهيم گفت . فىالحال مى افزاييم كه ادب و وفاى كم نظير فرزند ام البنين نسبت به عزيز فاطمهسلام الله عليه ، پس از شهادت وى نيز همواره ادامه داشت است ، كه در اين باب بهنمونه عجيب از آن اشاره مى كنيم :
دو شب براى امام حسين عليه السلام ، يك شب براى من ...!  
جناب حجة الاسلام حاج شيخ عبدالصمد مينا ازقول پدرش ، مرحوم حاج ميرزا حسين مينا، نقل كرد كه مرحوم حاج سيد تقى كمالى قمىمعروف فرمودند:
وقتى كه من براى زيارت به كربلا مشرف مى شدم در بالاى مناره حرم امام حسين عليهالسلام اذان مى گفتم و يك شب دربالاى مناره حضرتابوالفضل العباس عليه السلام . شبى ، آقاابوالفضل العباس عليه السلام را در خواب ديدم كه فرمودند: شما در اذان گفتن به منجفا مى كنى ! چرا اذان را مساوى مى گويى ؟! دو شب براى امام حسين عليه السلام بگو،يك شب براى من !
وفاى اباالفضل العباس عليه السلام  
مرحوم آية الله آقا نجفى قوچانى در سياحت شرق چنين مى نويسد:
به قدر هزار قدمى كه رفتم ، آفتاب از جلو روى و گرم ، رملها نيز داغ كه كف پاها مىسوزد، تشنگى بر من غلبه نمود. خود را به جوقه زوارى رساندم ، كه آب داريد؟ گفتند:نه . از آنها گذشته و دويده و دسته ديگر، خود را رساندم . آنها هم آب نداشتند. به قدرنيم فرسخ دويدم و به چند دسته زوار خود را رسانيدم ، آب نداشتند. چون بهمنزل نزديك ، و سواره هم مى رفتند، آب لازم نداشتند. بعد از ان ماءيوس (شده ) و از يكطرف را دويدن گرفتم و هر چه رطوبت در بدن بود تمام به عرق و حركت عنيف و گرمىآفتاب خشكيد، و به شدت تشنه بودم .
حالا برق گنبد و سياهى باغات كربلا در منظره من پيداست . من به فكر صحراى كربلاافتاده ، حالا تنهايى سيدالشهداء عليه السلام را و آن لشگر عظيم كه دور او را گرفتهبودند، نظير اين گنبد براق ميان سياهى باغات ، با تشنگى زيادى كه داشت نهايتمثل من در عالم خيال نزديك به حس صورت گرفت مرا گريه شديد رخ داد. محض آنكهصداى گريه مرا زوار نشنود دويست قدمى از راه زوار دور شدم ومثل آهويى در اين بيابان دويدن گرفتم و صدا به گريه بلند و اشكمثل باران به صورت و ريش و زمين ريزان بود.
گاهى صداى هل من ناصر آن حضرت را به گوشخيال مى شنيدم و من هم صدا به لبيك با گريه بلند مى داشتم و بر دويدن به شدتمى افزودم ، به حدى كه از خود بالكليه فراموش نمودم و ديدم لشگر هجوم به خيمههاى حسينى (كرده ) شعله آتش و دود از خيمه ها بلند گرديد. چشمها به سياهى كربلادوختم و حالات رنگارنگ آن صحراى غم انگيز بر من عبور مى داد. به خدا قسم كه نمىفهميدم پاها در اين دويدن بى اختيار به گودال مى افتد و يا بروى خار مى گيرد؟يكدفعه از ميان خيمه ها مثل زنها و اطفال بيرون دويده به صحراى جنوبى خيمه ها كه روبه طرف نجف است پراكنده شدند.
بعضى ها چادر به پا پيچيده به زمين مى خوردند. من هم سر از پا نشناخته تا مگربرسم و خود را فدا كنم ، كه ريشه علفى به پنجه پا بند شده به آن تندى كه مىدويدم محكم خوردم به زمين . برخاستم با آنكه پنجه پا مجروح شده بود، ملتفت نشده ششدانگ حواس متوجه آن صحراى هولناك بود و از گريه و ناله و دويدن نايستادم و در ايندو فرسخ و نيم مسافت تا آنكه در كوچه كربلا واقع شدم و چشمم به در و ديوار وعمارات كربلا افتاد. آن وقت به خود آمده از خجالت و حياى از مردم اشكهاى خود را پاكنمودم و از دويدن ايستادم و كفشهاى بى پاشنه را به پا كردم و خاچيه را به دوشانداختم .
از حوضخانه صحن سيدالشهداء امام حسين عليه السلام وضو گرفتهداخل حرم شدم و يك ساعتى زيارت نمودم . بيرون شدم و رفتم به زيارتابوالفضل العباس عليه السلام و از آنجا بيرون شدم ، ثانيا آمدم به صحن سيدالشهداءعليه السلام . همان طور به گوشه اى سرپا ايستاده بودم كه بعضى از رفقا راملاقات نمايم و ساعت دو به غروب بود و در آن بين صداى ساعتى كه در سر صحنسيدالشهداء امام حسين عليه السلام بود - و از نمره ساعت كوچك صحن نو مشهد مقدس بود -بلند شد. وقتى كه خوب گوش به صداى زير او نمودم تا ده مرتبه اش تمام شد، ديدمبه طور فصيح مى گويد: هل من ناصر... هل من ناصر...هل من ناصر... تا ده مرتبه تمام شد. لرز و لرزه در بدن ما حادث شده گوش را تيزنموده از كجا جوابى مى رسد...؟ و چشمها پر اشك شد كه جوابدهى پيدا نشد، كهيكمرتبه از صحن حضرت اباالفضل العباس عليه السلام صداى ساعت بزرگ او بهصورت بم و كلفت بلند گرديد لبيك ... لبيك ... لبيك ... تا ده مرتبه ؛ او هم تمامشد. اشكهاى خود را پاك كرده گفتم :هاى بگردم وفاداريت را، باز تويى كه جواب دادى !خوشحال شدم كه هنوز ناصر هست و از خوشحالى باز اشكهايم بيرون شد بيكمرتبهبه فكر تشنگى بين راه افتادم و همان طور در عالمخيال با خود آمدم ، آمدم ، آمدم ، تا وضو گرفتم و به حرمين زيارت نموده برگشته تابه همين نقطه كه ايستاده ام ، ديدم در هيچ نقطه آب نخورده ام ، تشنه هم نيستم ؛ حالا اين ازراه طبيعى به چه (نحو) ممكن است و من از كدام سير شده ام (معلوم نيست ). (196)
قربان وفايت بروم اى فرزند رشيد با وفاى على بن ابى طالب عليه السلام كه خدامقامت را به علت خضوع در برابر امام زمان خويش ، آنچنان بلند قرار داده است كه از آنبلندتر ديگر تصور نمى شود.
جان به قربان وفادارى آن باده پرست  
دل شوريده نه از شور شراب آمده است
دين و دل ساقى شيرين سخنم بره زدست
ساغر ابروى پيوسته او محوم كرد
هر كه زا نيستى افزود به هستى پيوست
سرو بالاى بلندش چه خرامان مى رفت
نه صنوبر؟ در عالم به نظر آمده پست
قامت معتدلش را نتوان طوبى خواند
چمن فاستقم از سور قدش رونق بست
لاله روى وى از گلشن توحيد دميد
سنبل روى وى از روضه تجريد برست
شاه اخوان صفا ماه بن هاشم اوست
شد در او صورت و معنى به حقيقت پيوست
ساقى باده توحيد و معارف عباس
شاهد بزم ازل شمع شبستان اءلست
در ره شاه شهيدان ز سر و دست گذشت
نيست شد از خود و زد پا به سر هر چه كه هست
رفت در آب روان ساقى و لب تر ننمود
جان به قربان وفادارى ان باده پرست
صدف گوهر مكنون هدف پيكان شد
آه از آن سينه و فرياد از آن ناوك و شست
سرش از پاى بيفتاد و دو دستش ز بدن
كمر پشت و پناه همه عالم بشكست
شد نگون بيرق و، شيرازه لشگر بدريد
شاه دين را پس از او رشته اميد گسست
نه تنش خسته شد از تيغ جفا در ره عشق
كه دل عقل نخست از غم او نيز بخست
حيف از آن لعل درخشان كه ز گفتار بماند
آه زا آن سرو خرامان كه ز رفتار نشست
يوسف مصر وفا غرقه بخون ؟! واسقا!
دل ز زندان غم او ابد الدهر نرست (197)
از ديوان كمپانى
نيست بر آب كوثوم هوسى !  
از شهيدان كربلا گويند
با لب تشنه ، جان نداده كسى
هر شهيدى به وقت دادن جان
داشت با جام عشق دسترسى
ليك سقاى تشنگان حسين
آن كه بى عشق شه نزد نفسى
جام پس زد، كه پيشتر از شاه
نيست بر آب كوثرم هوسى !
اى بنازم كه جز خيال لبش
به دلش ره نيافت ملتمسى
از سيد مصطفى آرنگ
عباس عليه السلام ، هارون كربلا!  
فرزند رشيد ام البنين عليه السلام ، هارون ابا عبدالله عليه السلام بود، الا انه ليسبامام !
حجة الاسلام والمسلمين مرحوم سيد مصطفى سرابى خراسانى قدس السره صاحبكتاب هفتاد گفتار سرابى ، گفتار جالبى در مقام مرتبت والاى عباس بن على عليه السلامدارد كه اقتباسى از آن را ذيلا مى خوانيد:
بدانيد كه حضرت ابى الفضل عليه السلام نه فقط برادر جسمانى حضرت حسين عليهالسلام ، بلكه برادر ايمانى و روحانى آن حضرت نيز بوده است ، روى همان قاعده اىكه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و حضرت على عليه السلام از نور واحد بودند ومكرر پيغمبر صلى الله عليه و آله به آن وجود مقدس انت اءخى فى الدنيا و الاخرة مى فرمود. و اين اءخوت و برادرى لازمه اش تساوى و برابرى آن دو در جميعجهات و درجات نيست . مقام امامت بالاتر بوده و ابىالفضل عليه السلام تابع امام بوده است .
حضرت عباس را بايستى از اقطاب و اوتاد دانست ، در زيارتش مى گوييم : ايهاالعبد الصالح . اين تعبير، حاكى از مقام بسيار والاى عباس عليه السلام است .زيرا وقتى انسان به اعلا درجه ، مطيع مولى شد، عبد و بنده مى شود، و بندگى هممراتبى دارد، تا آنجاكه فرموده اند: العبوديه جوهرة كنهها الربوبيه بلا تشبيه ، مانند حديده محماة (يعنى آهن گداخته ) مى شود كه آهن است ولى به واسطهشدت اتصال به آتش ، حنبه كثرت و ثقالت و تيرگى و آهنيت خويش را دور انداخته وتمام صفات آتش از سوزندگى و درخشندگى را به خود گرفته است .اباالفضل عليه السلام نيز به واسطه شدت عبادت از خدا ورسول و پدرش امير مؤ منان و امام وقت خودش ، و حمايت از دين و اعراض از دنيا، و بىاعتنايى به هوا و هوس و جاه و جلال و فرزند وعيال و اموال ، مظهر خداوند قاضى الحاجات و ملقب به باب الحوائج گريده است.
او عبدى صالح بوده ، و هر چيزى در عالم خود اگر صالح شد اثر خوب دارد، مانند ميوهيا دوا، تا برسد به انسان ؛ و بر عكس گر فاسد شد گذشته از آن كه نفع نداردضرر هم دارد،، و هر چه فسادش بيشتر ضررش نيز زيادتر. چنانچه در باره عالم فاسدگفته اند: اذا فسد العالم فسد العالم عبد صالح يعنى ان كسى كه هر چه مىكند براى خدا مى كند؛ قوه عاقله او قوى و وجودش خالى از صفات رذيله و داراى صفاتحسنه است و مراتب تقوى را از انزجار و انصراف و تمكن و استقامت - همه را طى كرده وفانى فى الله شده است .
آن بزرگوار نيز حقا چنين بوده كه وقتى شمر به لحاظ خويشاوندى كه از سوى مادر بااو داشت امان نامه اى از سوى ابن زياد برايش آورد و با اين كار حضرت عباس را بر سردو راهى قرار داد كه يك طرف آن به كشته شدن و طرف ديگرش به سلامتى جان ومال و رياست ختم مى شد، وى استقامت در ايمان را از دست نداد و تكان نخورد و آگاهانه وآزادانه تن به مرگ داد و دست از يارى برادر، كه حقيقت دين بود، بر نداشت . پس اوبراستى عبد صالح بوده ، و چه خوب است نماز گزاران توجه داشته باشند كه وقتىدر اسلام آخر نماز مى گويند (السلام علينا و على عبادالله الصالحين ) سلام به آنحضرت هم داده و مى دهند، از هر كجا كه باشند.
نيز اينكه امام زين العابدين فرموده است ان لعمى العباس درجة فى الجنة يغبطهاجميع الشهداء
يعنى براى عموى من عباس درجه اى در بهشت است كه جميع شهدا به آن غبطه مى خورند؛البته آن درجه ناشى از مراتب و درجات تقوا و ايمان اشخاص است و كلمه شهداء را همجمع با الف و لام آورده كه شامل تمام شهداء عالم باشد.
همچنين اينكه فرموده اند: خدا در عوض دو دستى كه عباس در راه خدا داده ، دوبال به او مرحمت فرموده است كه سير در عالم ملكوت مى كند مانند جعفر طيار، بلكهبالاتر؛ اين دو بال علم است و عمل كه براى روح انسان به منزله دوبال است ، همانطور كه پرندگان به واسطه دوبال پرواز مى كنند، مناظر خوب مى بينند و در هواى تنفس مى نمايند و آزادانه سير مىنمايند و اگر دو بال را نداشته باشند يا فاقد يكى از آنها باشند از تمامى آنها محرومخواهند بود بلكه روى خاك افتاده و پايمال مى شوند، انسان هم بايد بداند وعمل كند. چه اگر ندانسته عملى كند، يا بداند و نكند يعنى عالم بلاعمل باشد،
يا مثل اكثر مردم نداند و نكند، وقتى روح وى از قفس تنش بيرون مكى شود نمى تواندپرواز كند و در نتيجه در همان عالم حيوانيت و زندان دنيا و ملكوت سفلى ، كه عالم اجنه وشياطين است ، يا بنا به اخبار در برهوت ميان چاه مبتلا خواهد بود، ولى اگر هر دوبال علم و عمل را قوت داد، وقت
خروج از بدن پر باز كرده خواهد كرد.
جناب ابى الفضل عليه السلام چنين بود: علم را به اعلا درجه داشت وعمل را هم خوب نشان داد؛ دو دست ظاهر را در راه حق داد و دو دست باطنى و قدرت معنوىگرفت و مشمول رحمت خداوند شد. مخصوصا وقتى كه دست چپ وى افتاد گفت واءبشرى برحمة الجبار اينكه ميان همه اسماء الله اسم جبار را ذكر كرد، كه ازماده جبيره و جبران است ، مى خواست بگويد كه حبران كننده قطع اين دست رحمت خداى جباراست .
پيشوايان ما گفته اند و در علوم هم ثابت شده بلكه به تجربه رسيده است كه ، مغز وفكر پدر و رحم و شير مادر در تكوين شخصيت و صفات اولاد مدخليت دارد و همان طور كهامراض جسمانى ممكن است به ارث برسد، روحيات و ملكات نفسانى و اخلاق هم موروثىاست . از همان روز كه على عليه السلام خواست همسر تازه اى برگزيند و ام البنين عليهالسلام را اختيار كرد، همين فكر را داشت كه مردى با ايمانكامل و تقواى استوار و داراى شخصيتى ثابت قدم و حامى حقيقى دين وحامل لواى اسلام به وجود آورد.
نطفه ابى الفضل عليه السلام با آن فكر پاك خداپرستى و حقيقت ايمان بسته شده و دررحم يك مادر پارسا، مانند ام البنين سلام الله عليه ، قرار گرفته است . پس از حضرتابى الفضل عليه السلام نيز به نوبه خود، جلوه اى از جلوات و رشحه اى از رشحاتولايت است به مصداق الولد سر اءبيه ، على عليه السلام كه سر اللهاست ، ابى الفضل عليه السلام هم داراى مقام سر بوده بلكه به مقام سر السر رسيدهاست .
و همچنين همان طور كه حضرت على عليه السلام علمدار پيغمبر صلى الله عليه و آله دردنيا و آخرت بود كه فرمود: اءنت صاحب لوائى فى الدنيا و الآخرة (كه حق پرستى و رحمت واسعه الهى تعبير به علم شده است كه علامت است ) ابىالفضل عليه السلام نيز در عاشورا علمدار امام حسين عليه السلام شد، زيرا گذشته ازآنكه او واجد شرايطى كه در علمداران ظاهر مى باشد (از حسب و نسب شجاعت و وجاهت وطول قامت و قدرت بازو ديگر چيزها) بود، معنا هم مظهر و نماينده على عليه السلام بودهاست ، و علم كربلا هم ، در حقيقت همان علم پيغمبر صلى الله عليه و آله بوده و در قيامت همبروز خواهد كرد.
نيز چنانكه على عليه السلام ساقى حوض كوثر است (كه خير كثير و علم و ايمان و مايهحيات طيبه است ) ابى الفضل عليه السلام هم مقلب به سقا شد، آن هم نه فقط براىآنكه - بنا به نقلى كه شده است - چند مشك آب به خيمه ها آورد (گرچه آن هم مهم بود)،بلكه سقايت منصب اجدادى وى بود كه از زمان عبدالمطلب در خاندان بنى هاشم قرار داشتو امام عليه السلام خواست برادرش اين افتخار داشته افزون بر اينهمه ، كربلا مدرسهاخلاق ، و آنها نيز معلم بشر بوده اند و آن بزرگوار به تمام بشر دستور داده كه درمواقع سختى به داد بيچارگان برسند و مخصوصا تشنگان را سيراب نمايند.
نكته آنكه : بايد دانست همان طور كه خداى متعال در اين عالم ، خورشيد و ماه را خلق كرده ،و مركز نور خورشيد حقيقت محمديه است و ماه هم كه خليفه او باشد على عليه السلام استكه به مفاد اءنا عبد من عبيد محمد صلى الله عليه و آله از او كسبفيوضات كرده است .
حال به كربلا بياييد: در كربلا هم ، خورشيد ولايت يعنىجمال حسينى عليه السلام در خيمه ها جلوه گر بود و قمر بنى هاشم يعنى ابىالفضل عليه السلام از آن حضرت كسب نور علم و معرفت و فيوضات (حتى همان شحاعت وقوت بازو در ميدان جنگ ) مى كرد و در تمام اوقات از ولى خدا مدد مى خواست ، حتى آن وقتكه خواست جان بسپارد و گفت : برارد، برادرت را درياب ؛ نه اين است كه مقصودش كمكبراى اين عالم بود، بلكه چون وقت انتقال از اين نشاءه ديگر، و وقتى بسيار صعب ومشكل بوده است ، از ولى عصر خويش مدد خواست كه باز هم استقامتكامل از دست نرود و نيز از بس كه عاشق جمال حسينى بود، مى خواست در آن دم آخر هم يكبار ديگر چشمش بدان جمال بيفتد كه در حقيقت ،جمال الهى را ديده باشد. گويا زبان حالش اين بيت بوده است :
بر سر بالين بيا كه عمر است
رخ بنما كاين نگاه باز پسين است
و حضرت ابى الفضل عليه السلام بس خوش صورت و نيك منظر بود، او را ماه بنىهاشم مى گفتند و هر وقت در كوچه ها عبور مى كرد، مردم به تماشاى جمالش جمع مىشدند.
و چون يكى از معجزات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله شق القمر بوده است ، امام حسينعليه السلام هم خواست در كربلا شق القمر كرده باشد؛ اين بود كه اجازه داد قمر بنىهاشم عليه السلام به ميدان برود. و او اگر چه براى آب رفت ، اما كارش با دشمن بهجنگ كشيد و فرق همايونش منشق گشت .
و اينكه نقل كرده اند كه آن جناب نزد امام عليه السلام آمد و گفت : لقد ضاقصدرى و سئمت عن الحياة (يعنى سينه ام تنگ شده و از اين زندگى دنيا خستهشده ام )
به گمانم ، مقصودش شكايت از تنگى سينه ظاهرى و جسمانى نباشد، زيرا شاءن او وامام هر دو اجل از اين بوده است ، بلكه مقصود ديگرى داشته كه براى توضيح ان بايستىمقدمتا بگويم : بزرگان گفته اند هر ظاهرى باطنى دارد لكل ملك ملكوت . ريه (يعنى جگر سفيد) براى تنفس است و در درون آن سينهباطنى كه صدر باشد قرار دارد. و او يكى از بواطن سبعه قلب است كهمحل اسلام است و از براى او هم انشراح و باز شدن است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليهو آله فرمود: علامتش سه چيز است : النجافى عن دار الغرور والانابه الى دارالخلود والاستعداد للموت قبل حلول الفوت يعنى دورى جستن از دنيا كه دارغرور است و توجه و رجوع به عالم آخرت و مهيا شدن براى مرگ پيش از آنكهاجل حتمى برسد.
البته انشراح صدر هم مراتب دارد: حضرت موسى صلى الله عليه و آله در طور، شرحصدر خواست به پيغمبر صلى الله عليه و آله درجه اعلاى آن رسيد كه خدا در قرآن براو منت گذارده و گفته است اءلم نشرح لك صدرك به نظر مى رسد دركربلا هم ، حضرت ابى الفضل عليه السلام نزد طبيب عشق و روح آمده و همان شرح صدررا خواسته است . شايد هم مى خواسته بگويد تو امام على الاطلاق و ولى خدايى و استعدادتحمل اين همه مصائب را دارى و كربلا براى تو معراج است ، همان طور كهجبرئيل نتوانست در سفر معراج دوش به دوش جدت برود من هم نمى توانم ، اذن بدهزودتر بروم جان بسپارم و قالب تهى كنم .
وقتى از اين بنده نگارنده سؤ ال شد كه كدام يك از كارهاىابوالفضل عليه السلام مهمتر است ، گفتم : آنچه وى از جانبازى و فداكارى و شجاعت وامثال آنها كرده ، همه مهم است ؛ ولى به نظر من دوعمل وى به جهات عديده از ساير اعمال اهميت بيشترى داشته است :
يكى ، چنانچه گفته شد، برايش امان نامه آمد و او رد كرد؛
ديگر آنكه ، وارد شريعه شد و آب را برابر دهان آورد تا بياشامد و با آن شدت عطش ‍نياشامد.
حتى اين قسمت دوم مهمتر است ، زيرا در قسمت اولى بعض احتمالات به واسطه قوه واهمهممكن است داده شود. مثل اينكه نزد برادرش بود و حيا مانع شده ، يا آنكه زنها و جوانها يااصحاب مانع رفتن وى مى شدند يا احتمال كذب و خدعه در گفتار شمر وامثال آنها بوده است ، ولى در ميان شريعه هيچ يك از اين امور نبود و اگر آب مى خوردكسى نمى فهميد يا اهميت نمى داد و ملامت نمى كرد، غير از آنكه بگوييم مرد حق و حقيقت وراستى و جوانمردى ، و معلم مساوات و مواسات و ساير محاسن اخلاق و برادرى و دوستىبود و راه ديگرى نداشت .
يك مطلب ديگر: علماى اصول بحثى دارند و مى گويند: امر به شى ء مقتضى نهى از ضدآن است ؛ ابى الفضل عليه السلام آن قدر به امر مولاى خود اهميت مى داده كه در برابرفرموده امام كه برو آب بياور گويى حتى آب خوردن خودش را مانع مى ديد ومنهى عنه مى دانست .
مى گويند: در آن وقت ، ذكر عطش الحسين عليه السلام و اغلب معنى مىكنند كه يادش آمد از لب خشك برادرش ؛ اين نيز به نظرم درست نمى آيد، زيرا اوتشنگى امام را فراموش نكرده بود تا آن وقت يادش بيايد، بلكه چون اساسا ذكر عطش ‍الحسين عليه السلام خود يك عبارتى است و لذا متعلق امر واقع شده ، شايد ابىالفضل عليه السلام هم خواسته است اين عبادت را به جا آورد. (198)
قصيده در منقبت حضرت اباالفضل العباس عليه السلام  
ز سرم گيرم اگر مدح اباالفضل معظم را
زبانى بايدم كز سر بپيچد چرخ اعظم را
مرا روح القدس بادى كه خوانم بر همه عالم
به هفتاد دو اسم اعظم آن نام معظم را
صبا ز آن طره بگشايد اگر يك موى ، بنمايد
معطر عرش اعظم را واركان دو عالم را
چو مى جويند ديگر قدسيان با روى دلجويش
كه در اثبات صانع كرد ثابت صنع محكم را
اباالفضل ، آن شهنشه زاده ، روز چارم شعبان
به سال بيست و شش فر داد شعبان المعظم را
زهى روز چهارم از مه شعبان و خورشيدش
سوم هم ، سال سه ، بعد از حسين آن شاه افخم را
زهى بابى كه هفت اقليم و نه طارم در انگشتش
زهى بابى كه حق گفت آفرين آن عنبرين دم را
زهى مردانه كو فرزانه خو مرد آفرين نيرو
كه داد شير زن ضرغام دين آنكه سه ضعيم را
قدش شمشاد و كف فولاد و رخ گل ، گيسويشسنبل
به تن پوشد ز تقوى جامه ، نى ديبا و قاقم را
به رشگ اندر فكند ام البنين حوا و هم مريم
جهان كى چون ابوالفضلش گرفت اين كيف و آن كم را؟
ز دامان آفتابى از دل حيدر برون دادى
كه عبدالمطلب افراشت ز او تا عرش پرچم را
براهيما جين ، طالوتيا تن موسيا بازو
سنكدر تاج و الياس باءس و خضر مطعم را
به سد تكبير و صد تهليل و صد تسبيح و صد تقديس
برم از جان و دل پيويسته آن نام مكرم را
منظم مى نمايد خاطرم جمع پريشان را
پريشان مى كند از شوق خود جمع منظم را
شها كز فضل و علم وجود و قوت داده صد رونق
يد و بيضاى موسى را و هم ديهيم آدم را
سيلمان را اگر آصف خبر مى داد از نامش
زدى بر خاتمش نقش و همى بوسيد خاتم را
هزار آصف ، غلام آسا، به درگاهش كمر بندند
هزار اسكندر و الياس و خضرش تشنه آن يم را
ز وصف تربت پاكش كه فضلش حق به موسى گفت
ز پا افكند نعلين و ز دست انداخت ارقم را
ز رويش گل ز مو سنبل گر افشاند بپوشاند
دمن روى صنمبر را، چمن بوى سپر غم را
اگر لعل لبش روحى دمد در انفس و آفاق
ز چرخ چارمين حاضر كند عيسى بن مريم را
رخش جنت ، قدش طوبى ، لبش كوثر، دمش عنبر
به روى شيعيان بندد به يك فرمان جهنم را
گلى از جامه اش جبريل زد بر آتش نمرود
كز آن پوشيد ابراهيم ديبا مقلم را
ولايش كشتى نوح و لوايش لنگر جودى
هوايش از تنور افكندن مهر مختم را
اگر يونس به تسبيح ثنايش ذكر حق مى گفت
نمودى جنت الماءواى نور آن بحر مظلم را
اگر يك بار مى خواندش به جاى جامه يقطين
به بر از عبفرى مى كرد صد ديباج معلم را
و گر يوشع به رد الشمس يك شق القمر بنمود
كفش شمس و قمر بخشد چو شه دينار و درهم را
زحكمتهاى ذاتش حكمتى تقدير لقمان شد
كه گر مى ديدش از نعلش گرفتى خاك مقدم را
بصيرت اينچنين بايد كه رسطاليس افلاطون
گرش بينند، بندند از ادب عين و يد و فم را
حجاز و نجد و صنعا و يمن ، مصر و عراق و شام
همه دل مى دهند ار واكند لعل ملشم را
مقامش جعفر طيار اگر مى ديد مى باليد
كه صد فخر است او را مام و اخ و جد و اءب و عم را
مسلم عبد صالح وقت تسليمش لقب آمد
صلاح او را مسلم بايد ار جويى مسلم را
علوم انبيا و مرسلين در ذات وى مدغم
مضاعف ظل ممدودش كند هر علم مدغم را
چنان انبيا را اقتدا كرده به هر سنت
كه گر خواهى تو آدم ار، در او بين يا كه خاتم را
حكم در اين بود محكم امام واجب التعظيم
بخوان بر مدعى آن شاهد عدل محكم را
زمردوش ، خط وحدت زده بر حقه ياقوت
گرفته خال موروثى ز هاشم بر خطش چم را
نهد كوثر، به ذوق لعل او، صد جام ياقوتين
دهد طوبى به شوق خط وى ، هر برگ خرم را
گر انگيزد به ميدان مصطفى آسا و حيدر وش
محجل پاى آهو پوى اشهب موى ادهم را
زمين يم ، يم زمين گردد زتيغ آتش افشانش
ز بس ريزد چو برگ آدم روان سازد چو يم دم را
ز هم سوزد به يك برق حسامش درع و مغفر را
به هم دوزد ز يك خرق سهامش هام و معصم را
به خيبر، يا به خندق ، همچو حيدر گر قدم مى زد
فكندى عمرو و مرحب را و كندى حصى اقوم را
و گر در جنگ بدرش يا حنينش يا احد مى شد
عيان بر مشركين ، مى كرد اسلام مجسم را
ولى حق كنز مخفى كردش اندر لوح محفوظش
كه تا دستش كند حل از قضا تقدير مبرم را
قضاى مبرمى گر ياد آن پشت فلك خم شد
كه يك دم راست يا ساكن ندارد منكب خم را
بلايى كا نبيا جز لا نگفتندى به تسليمش
وگر گروبيان ارند هم خيل مسوم را؛
بلاى كربلا، كز آدم و موسى و ابراهيم
ربوده حله و تاج و عصا و لوح و ميسم را
سيلمان را بساط انجا سه نوبت سرنگون گرديد
خليل الله جبين بشكست و هم ظفر مقلم را
خدايى كز لو و ليت و لعل تنزيه او واجب
تمنا كرد كادم ببند آن روز پر از غم را
كه تا بيند شهنشاهى سرا تا پا صفات الله
ببيند از عطش بر استخوانش جلد درهم را
چنان حق ، الظليمه ! گفت اندر طور
كه گويى ديد موسى ذوالجناح آدمى دم را
علم بگرفت عباس و چو در غلطان به دريا گشت
كليم آسا ولى تنها سواران اسب و ادهم را
دلى دريا، رخى غرا، سرى شيدا، يدى بيضا
زره بترا سپر خضرا، سنان زرقا، علم حمرا
به كوثر چون على گيرد لواء الحمد اخضر را
لوايش بسته ز اينجا با لواء الحمد پرچم را
به دوشش مشك ، اما جمع چون زلف پريشانش
به دستش جام نور، اما نديده چون لبش نم را
به دست خضر اگر مشكش رسيدى لعل احمر شد
و گر جامش به اسكندر رسيدى زد نه سر جم را
جبين حامى به عكس قدسيان بايد مرصع شد
به مشكش بسته با گيسو روا حوا و مريم را
براق انداخت چون طه ، زمين را بيخت چون حيدر
چه يم ، خون ريخت موسى كه او را ايت دم را
فرات اندر نگين بگرفت و كف بر آب زد يعنى
كه خاكم بر دهان گر من چشم آب محرم را
سكينه از عطش گريان ، على چون ماهى يى بريان
شوم خود آب گر ببينم دو باره آن مجسم را
دما دم گر دهندم زير تيغ آتشين ، كوثر
نخواهم - بى حسين - آن آب و آن جام دمادم را
فغان ز آن دم حكيم بن طفليش در كمين آمد
كه با دست دگر بگرفت صمصام مصمم را
يدالله را كمين ، قطع يسار و هم يمين بنمود
عجب دارم كه روبه چون ز دست انداخت ضميم ار؟!
دو دست حضرت عباس آخر جدا كردند
خدا خاكم به سر، چون دارم اندر دل چنين هم را
زمين و آسمان و عرش و كرسى از قرار افتاد
چه تير كين نشان زد قلب و عين الله اكرم را
بر اورد تنش از تيرها، جبرئيل آسا
به جاى آب ، نيش تير دادش شربت سم را
بلى پشت حسين از مرگ عباس على خم شد
شهنشه ديد آخر همچو شب آن روز ماتم را
ابا الفضل اى شه خوبان بود (صالح )(199) غلام تو
شه خوبان كجا فاسد كند قلب متيم را
مرا در عالم افتاده بسى در كار مشكلها
بجز تو چون كنم حل مشكلى با شرح مبهم را؟
به مدحت گر كنم گر صرف معربها و معجمها
تو داده زيب معرب را، تو زيبا كرده معجم را
به نام او مرا حسن الختام از ابتدا آيد
زسر گيرم اگر مدح اباالفضل معظم را
شحاعت حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام  
از شهامت و شجاعت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام داستانها گفته اند و با همهآمادگى دشمن ، و با وجود و قشون فراوانى كه جناح خصم در ميدان كربلا گرد آوردهبود، باز هم شجاعت او پشت آنان را مى لرزانيد و لذا براى دفع اين خطر، در نظرگرفته بودند كه به هر نحو شده اباالفضل العباس عليه السلام را از امام حسين جداكنند و به مناسبت نسبتى كه شمر از سوى مادر با وى داشت اين ماءموريت را بر عهده اوگذاشتند ولى او نيز از اين ماءموريت ناكام و نوميد برگشت . (200)
صاحب كتاب كبريت احمر پس از نقل داستانى شگفت از شجاعت و جنگاورى حضرت عباسعليه السلام مى گويد: صحت اين داستان استبعادى ندارد، زيرا عمر آن جوان به طورتقريب هفده سال بوده ، خوارزمى در كتاب مناقب مى گويد: وى جوانىكامل بوده است .
داستان مذبور، به روايت خوارزمى (در كتاب ، مناقب ، صفحه 147) چنين است : در جنگصفين ، مردى از لشگر معاويه خارج شد كه او را كريب مى گفتند. وى به قدرى شجاع وقوى بود كه هرگاه درهمى را به انگشت ابهام خود مى فشرد، نقش سكه آن محو مىگرديد!
كريب به ميدان آمد و فرياد كشيد و بر ان شد كه حضرت على بن ابى طالب عليهالسلام را به قتل برساند. مرتفع بن وضاح زبيدى گام پيش نهاد و براى مبارزه باكريب به ميدان رفت ولى شهيد شد. بعد از او،شرجبيل بن بكر براى مبارزه با كريب شتافت و او نيز به شهادت رسيد. پس از وى ،حرث بن حلاج شيبانى براى قتال كريب قيام كرد، ولى او هم كشته شد. مشاهده اين صحنهبراى على بن ابى طالب عليه السلام موجب نگرانى و ناراحتى گرديد، لذا فرزندبزرگوارش ، حضرت اباالفضل العباس عليه السلام ، را كه مردىكامل بود خواست و به وى دستور داد از اسب خود پياده شود و لباسهاى خويش را از تنبيرون آورد.
حضرت امير المؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام لباسهاى فرزندش ، قمر بنىهاشم عليه السلام را پوشيد و بر اسب وى سوار شد. آنگاه لباسهاى خود را به تنعباس پوشانيد و اسب خويش را نيز به او داد.
اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام اينعمل را بدين لحاظ انجام داد كه وقتى به ميدان كريب برود، كريب آن حضرت را نشناسد،مبادا بترسد و فرار كند. هنگامى كه حضرت اميرالمؤ منين على بن ابى طالب على عليهالسلام در مقابل كريب قرار گرفت ، وى را به ياد عالم آخرت آورد و او را از غضب وسخط خداوند بر حذر داشت .
ولى كريب در جواب اسد الله الغالب گفت : من با اين شمشير افراد زيادى را ازقبيل تو كشته ام ! اين را گفت و به حضرت امير المؤ منين على بن ابى طالب عليه السلامحمله كرد. آن شير بيشه شجاعت نيز با فرصتى كه بر برق كريب زد او را دو شقهنمود.
موقعى كه على بن ابى طالب را به خود رسانيد، به مكان خويشتن بازگشت و بهفرزند برومندش ، محمد بن حنفيه ، فرمود: تو در كنار كشته كريب توقف كن ، زيراخونخواه وى پيش خواهد آمد.
محمد امر پدر را اجرا كرد و نزديك پيكر كريب ايستاد. يكى از عموزادگان كريب به ميدانآمد راجع به قاتل وى از او سؤ ال كرد. محمد گفت : من به جاىقاتل كريب مى باشم . وى با محمد به جنگ پرداخت محمد او را كشت . پس از وى ديگرى آمدو محمد او را نيز به اولى ملحق كرد. بدينگونه ، خونخواهان كريب يكى پس از ديگرىبه جنگ محمد آمدند تا تعداد كشتگان به هفت نفر رسيد. (201)
جوان نقابدار  
علامه محمد باقر بيرجندى (متوفى 1352ق ) در كبريت احمر (جلد 3، صفحه 24) مىگويد: در بعضى كتب معتبر ديدم كه در جنگ صفين هنگامى كه قشون معاويه آب را بر روىاصحاب امير المؤ منين عليه السلام بسته بودند، قمر بنى هاشم عليه السلام در حملهبه لشگر معاويه و بيرون آوردن آب از تصرف ايشان با برادرش امام حسين عليهالسلام همراه بود. نيز مى گويد: روايت شده كه در يكى از روزهاى جنگ صفين ، مردمديدند از لشگر اميرالمؤ منين عليه السلام جوانى نقاب به صورت انداخته ، هيبت وصلابت و شجاعت از او ظاهر و هويداست و تقريبا به سن شانزده ساله مى باشد، بيرونآمد و اسب خود را در ميدان جولانى داد و مبارز طلبيد. معاويه ابوالشعثاء را به حرب اوفرمان داد. ابوالشعثاء گفت : مردم شام مرا با هزار سوارمقابل مى دانند و تو مى خواهى مرا به جنگ كودكى بفرستى ؟! من هفت پسر دارم ، يكى ازآنان را به جنگ او مى فرستم تا حساب او را برسد! ابوالشعثاء پسر اولش را به ميدانفرستاد ولى او كشته شد و پس از وى بترتيب يكايك پسران وى گام در ميدان نهادند وجوان نقابدار آنان را نيز به جهنم فرستاد.
ابوالشعثاء، كه اوضاع را اينچنين ديد، دنيا در نظرش تاريك شده و خود به ميدان آمد امااو نيز كشته شد و ديگر كسى جراءت ميدان رفتن را نكرد. آنگاه جوان نقابدار عنان بهجانب لشگر اميرالمؤ منين عليه السلام برگردانيد. اصحاب امير المؤ منين عليه السلام ازشجاعت وى سخت در حيرت بودند و از خود مى پرسيدند كه اين جوان نقابدار كيست ؟ تاآنكه اميرالمؤ منين على عليه السلام آن جوان را طلبيد و نقاب از صورت مبارك وى برداشت، آنگاه بود كه ديد وى قمر بنى هاشم اباالفضل العباس است . (202)

next page

fehrest page

back page