غزل غنچه گل :
گاهى باين ور گاهى به آن ور
|
در خواب و در خور دستى نگهدار
|
شرمى كن اى دل از خود پسندى
|
ده چار و يك دو سالم رسيده
|
در اين چل و دو ما را چه بد بر
|
دردا كه ما را از خود خبر نيست
|
ورنه چراييم چون كور و چون كمر
|
در جواب نامه عزيزى كه از محضرش استدعاى معنى بيتى از لسان الغيب را كرده بودفرمود... (كه از اين دست و پا در طناب كه نه سفر آفاقى كرده است و نه انفسى و ازاين چشم و گوش درحجاب كه نه از ظاهر چيزى ديده و نه از باطن چيزى شنيده معنى اينبيت لسان الغيب قدس سره العزيز - را كه خواسته كه ...)
48 - عروس معنى شعرى كه عذر است
|
چرا مرقائلش را وجه ازراست
|
در اين بيت حضرتش نظر دارند به يك بيت شعرى كه در كتب نحوىنقل شده است كه آن شاعر گويد:
و لو لا الشعر بالعلماء يزرى
|
گويد كه : اگر شعر موجب نقص مقام علم و علماء نبود من امروز از لبيد (آن شاعر معروف )شاعرتر بودم .
به ايشان مى فرمايند كه وقتى انسان مى تواند معانى بكر را در شعر بياورد كه شعراو داراى حقايق بكر وتازه باشد چرا اين شعر قائلش را به نقص مى كشاند!
عذراء صفت است به معنى بكر دوشيزه گوهر ناسفته يا سوراخ نشده است كه جمع آن(عذراى و عذراوات ) آيد و ازرا بمعنى نقص و سستى است .
اما آنكه در قرآن در سوره شعراء آمده است كه : (و الشعراء يتبعهم الغاوون ) ويا فرمود: (و ما علمناه الشعر و ما ينبغى له ) مراد از شعراء شعراء مشركين اندكه در مجمع البيان در ذيل آيه شريفه سوره شعرا فرمود: (قال ابن عباس يريد شعراء المشركين و ذكرمقاتل اسماء هم فقال منهم عبدالله بن الزبعرى السهمى ، و ابوسفيان بن الحرث بنعبدالمطلب و هبيرة بن ابى وهب المخزومى و مسافع بن عبد مناف الجمعى و ابو غره بنعبدالله كلهم من قريش و اميه بن ابى الصلت الثقفى تكلموا بالكذب والباطل و قالوا نحن نقول مثل ما قال محمد صلى اللّه عليه و آله و قالوا الشعر و اجتمعاليهم غواة من قومهم يستمعون اشعار هم و يروون عنهم حين يهجون النبى صلى اللّه عليه وآله و اصحابه فذلك وقوله يتبعهم الغاوون . وقيل الغاوون الشياطين عن قتاده و مجاهده و قيل اراد بالشعراء الذين غلبت عليهم الاشعارحتى اشتغلوا بها عن القرآن و السنه و قيل هم الشعراء الذين اذا غضبوا سبوا و اذا قالواكذبوا و انما صار الاغلب عليهم الغى لان الغالب عليهم الفسق فان الشاعر يصدركلامه بالتشبيب ثم يمدح للصله و يهجو على حميه الجاهليه فيدعوه ذلك الى الكذب ووصف الانسان بما ليس فيه من الفضائل و الرذائل وقيل انهم القصاص الذين يكذبون فى قصصهم و يقولون ما يخطر ببالهم .
و فى تفسير على بن ابراهيم انهم الذين يغيرون دين الله تعالى و يخالفون امرهقال و هل رايتم شاعرا قط تبعه احد انما عنى بذلك الذين وضعوا دينار بارائدهم فتبعهمالناس على ذلك .
و روى العياشى بالاسناد عن الى عبدالله عليه السلامقال : هم تعلموا و تفقهوا بغير علم فضلوا و اضلوا
لذا در آيه بعد فرمود: الم ترانهم فى كل واد يهيمون آيا ننگرى كه آنها خود به هروادى حيرت سرگشته اند. (و انهم يقولون ما لا يفعلون ) و آنها بسيار سخنان مىگويند كه يكى را عمل نمى كنند (الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و ذكروا اللهكثيرا..) مگر آن شاعران كه اهل ايمان و نيكوكار بوده و ياد خدا بسيار كردند و براىانتقام از هجوى و ستمى كه درحق آنها و (سائر مومنان ) شده (به نظم سخن و طبع شعر ازحق ) يارى خواستند (و به شمشير زبان با دشمنان دين جهاد كردند آنان را مردم با ايمانپيروى مى كنند).
در مجمع البيان در ذيل (الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات ) فرمود: (و هم شعراءالمومنين مثل عبدالله بن رواحة و كعب بن مالك و حسان بن ثابت و سائر شعراء المومنينالذين مدحوا رسول الله صلى اللّه عليه و آله و ردوا هجاء من هجاه
و فى الحديث عن الزهرى قال حدثنى عبدالرحمن بن كعب بن مالكقال يا رسول الله ماذا تقول فى الشعر فقال ان المومن مجاهد بسيفه و لسانه و الذىنفسى و لكانما ينضحونهم بالنبل .
و قال النبى صلى اللّه عليه و آله لحاسن بن ثابت اهجهم اوهاجهم و روح القدس معك رواهالبخارى و مسلم فى الصحيحين .)
جناب علامه طباطبايى درجلد نهم الميزان 331 در تفسير آيات شعراء فرمايد:
(فالغى خلاف الرشد الذى هو اصابه الواقع فالرشيد هو الذى لا يهتم الا بما هوحق واقع و الغوى هو السالك سبيل الباطل و المخطى طريف الحق و الغوايه مما يختص بهصناعه الشعر المبنيه على التخيل و تصوير غير الواقع فى صوره الواقع و لذلك لايهتم به الا الغوى المعشوف بالتزيينات الخياله و التصويرات الوهميه الملهيه عن الحقالصارفه عن الحق . و المراد بهيمانهم فىكل واد استرسالهم فى القول من غير ان يقفوا على حد فربما مدحواالباطل المذموم كما يمدح الحق المحمود و ربما هجوالجميل كما يهجى القبيح الدميم و ربما دعوا الىالباطل و صرفوا عن الحق و فى ذلك انحراف عنسبيل الفطرة الانسانيه المبنيه على الرشد الداعيه الى الحق .)
سپس قرآن كريم شعراى مومن را از شعراء مذموم مستثنى كرد كه آنان داراى ايمان وعمل صالح اند كه انسان طبيعتا از ترك حق ردع مى كنند پس در نزد قرآن كريم شعر مذمومو شعر ممدوح مطروح است چه اينكه شاعر مورد نكوهش و شاعر مومن در طريق حق نيز درقرآن مطرح شده است .
و آنكه جناب علامه رحمة الله مبناى شعر را برتخيل و تصوير غير واقع در صورت واقع دانست مرادشان همان اشعار مذموم است نه اينكهمراد آن شعرى باشد كه (ان من الشعر لحكمه ) است .
ما يك شعر مذموم داريم و يك شعر ممدوح و اين دو اشتراك لفظى دارند.
آن شعرى كه مذموم است يك قسم آن شعر به اصطلاح منطق است كارى به نظم ندارد،كارى به شعر و شاعرى متعارف ندارد.
آنجا قضاياتى را كه برهانى و خطابى نيستند اگر بخواهند بهتخيل و به تصرف در قوه خيال و وهم و به خلاف و مجاز سفسطه كنند، آن را در منطقشعر مى گويند خواه منظوم باشد يا غير منظوم .
اما نه اين شعرى كه در لباس الفاظ موزون در آمده است اين (ان من الشعر لحكمه ) است .
غالب اعاظم علماى ما چه عرب و چه عجم علاوه بر مقامات علمى متداولشان ديوان شعر ونظم دارند و قصايد دارند همانند جناب فيض ، حاجى ، سبزوارى ، محقق ميرداماد، شيخبهايى ، ملا صدرا و...
از آن طرف به زبان عربى هم ديوان دارند، شعر معارف رادر قالب موزون و حساب كردهو سنجيده در آورده است مثلا الفيه ابن مالك در نحو و اشعار دررجال و درايه و علم تجويد مثل شرح شاطبى كه بيش از هزار بيت است .
در دفتر دل براى هر بيننده اهل بصيرت معلوم است كه بيش از ده ها آيه و ورايت به تفسيرانفسى قرآنى و روايى شرح و تفسير شده است كه هر نفس مستعدى را مى تواند از آنحظى وافر و نصيبى عاصر باشد.
وقتى انسان به دو بيتى هاى آتشين جناب باباطاهر بخصوص اين دوبيتى كه :
خوشا آنانكه الله يارشان بى
|
به حمد و قل هو الله كارشان بى
|
خوشا آنانكه دائم در نمازند
|
مى رسد، به تعبير حضرت علامه جناب الهى قمشه اى رضوان الله على مى بيند كه(تمام ديوانها فداى ديوان چند تن مثل حافظ، ملاى رومى ، سعدى ، نظامى ؛ ولى همه اينهافداى اين دوبيتى جناب باباطاهر).
در درمثنور از ابن مسعود از جناب رسول الله صلى اللّه عليه و آلهنقل كرد كه فرمود: (ان من الشعر حكما و ان من البيان سحرا)
و از ابن عباس از حضرتش نيز آمد كه : (ان من الشعر حكمه و الممدوح من الشعر مافيه نصرة الحق و لا تشمله الايه )
وقتى آيه (والشعراء يتبعهم الغاوون )نازل شد عبدالله بن رواحه و كعب بن مالك حسان بن ثابت گريه كنان به محضرتحضرت بار يافتند و عرضه داشتندكه يا رسول الله اين آيه را خداوندنازل فرمود و خداوند مى داند كه ما شعرا هستيم آيا هلاك مى كند ما را؟ پس خداوند (الاالذين آمنوا و عملوا الصالحات ) را نازل كرد و پيامبر آنها را خواند و اين آيه را بر آنهاتلاوت فرمود:
49 - زبان حجت الله زمان است
|
كه در مدح و دعاى شاعرانست
|
50 - كه راوى در دل دفتر نوشته است
|
به هر يك بيت بيتى در بهشت است
|
آنكه فرمود: (زبان حجت الله ..) اشاره است به مدح و دعاى حضرترسول اكرم صلى اللّه عليه و آله در مورد احسان بن ثابت كه در سيره نبوى ابن هشاممذكور است .
در جلد سوم و چهارم سيره ابن هشام اشعار جناب حسان و شاعران ديگر در گريه برشهداى موته و در عزا و ماتم جناب جعفر بن ابى طالب و ابن حارثه و ابن رواحه و شعرحسان در جنگ بين كنانه و خزاعه و اشعار حسان در تحريص و تحريك مردم براى آمادهباش جهت جهاد و شهادت و ذكر مصيبت رجال خزاعه و شعر حسان در فتح مكه و در هجاء كلدةو اشعار ديگر شاعران در حوادث و وقايعع مختلفنقل گرديد.
در مجالس المومنين آمده است كه در حق جناب كميت بن اسدى كه درمدحاهل بيت اشعارى سروده است حضرت امام باقر عليه السلام اين دعا را فرمود:
(لا تزال مويدا بروح القدس مادمت تقول فينا)
و آنكه فرمود: (كه راوى ... بيتى در بهشت است ) اشاره است به حديثى از امام صادقعليه السلام كه فرمود: (من قال فينا بيت شعر بنى الله له بيتا فى الجنه ) يعنى كسى كه يك بيت شعر درباره ما بگويد خداوند براى او بيتى در بهشت بنامى كند.
و نيز آن امام به حق ناطق فرموده است : (من انشد فى الحسن عليه السلام بيتا من شعرفبكى او تباكى فله الجنه )
يعنى كسى كه در ماتم سالار شهيدان امام حسين عليه السلام بيتى سرود پس گريست ويا خود را به گريه زد، مر او را بهشت است .
51 - صله بگرفته اند از حجت عصر
|
كه نقل آن فزون مى آيد از حصر
|
52 - فرزدق را و دعبل را گواهى
|
دو عدل شاهد آوردم چه خواهى
|
در مجلس يازدهم از مجالس المومنين در ذكر شعراى عرب نام فرزدق ودعبل آمده است .
اسم فرزدق ، همام و كنيت او ابوفراس است و فرزدق لقب او است و و از اعيان شيعه اميرالمومنين و مداح خاندان طيبن و طاهرين بوده .
بعضى برانند كه به صحبت سيد المرسلين فايز گرديده كه عمر او به روايتى صدسال و به روايتى يكصد و سى سال بوده و در سنه عشرين و ماة وفات يافت .
نقله آثار روايت كرده اند كه هشام بن عبد الملك در ايام حكومت خود به حج رفت و در وقتطواف هر چند خواست حجر الاسواد را استلام كند بواسطه ازدحام طايفان ميسر نشد بنشست ومردم را نظاره مى كرد.
ناگاه امام همام على بن الحسين زين العابدين عليهما السلام حاضر شد و به طواف خانهاشتغال نمود چون به حجر الاسود رسيد همه مردم از هيبت آنحضرت به يك جانب شدند تاتقبيل حجر الاسود كرد.
يكى از اعيان شام كه همراه هشام بود پرسيد اين چه كس است كه مردم از مهابت او دورشدند؟ گفت نمى شناسم از ترس آنكه مبادا اهل شام بوى رغبت نمايند. فرزدوق آنجاحاضر بود چون تجاهل هشام را ملاحظه نمود گفت :
و در جواب اين قصيده غرا در تعريف حضتر امام عليه السلام انشاء نمود و مدح آن اينست :
هذا الذى يعرف الطحاو طاته
|
و البيت يعرفه و الحل و الحرم
|
هذا ابن خير عباد الله كلهم
|
هذا التقى النقى الطاهر العلم
|
امست بنور هداء تهتدى الظلم
|
كه معروف به قصيده ميمه جناب فرزدق در مقام منيع حضرت امام زين العابدين عليهالسلام است .
و آورده اند كه فرزدق در آن حبس شروع به هجاء هشام نمود... و بعد از حبس خلاصى يافتو براى همين قصيده اش صله گرانبهايى بوى عطا شد.
و ديگرى دعبل بن الخزاعى رحمة الله عليه است او مردى متكلم و اديب و شاعر و عالم بوده ودر روزگار هارون الرشيد از ديار عرب به بغداد آمد و هارون او را محترم مى داشت و همراهامام الانس و الجن على بن موسى الرضا عليه التحيه و الثناء به خراسان آمد.
در اين سفر دعبل حضرت را به نوادر امثال و اشعار متسلى مى گردانيد و او را مرثيه اىاست در حق امام موسى كاظم عليه السلام شبى آن مرثيه را نزد امام رضا عليه السلام مىخواند چون بدين بيت رسيد:
امام عليه السلام فرمود يك بيت ديگر من بگويم بدين قصيده الحاق كن تا قصديده تودرست شود:
و قبر بطوس يالها من مصيبه
|
دعبل گفت يا امام اين بيت به غايت وحشت انگيز است و اين قبر كه خواهد بود؟ فرمود: اينقبر من است
دعبل صاحب ديوانى است مشتمل بر لطايف قصايد و ديوان او مشهود است .
بر اساس نقل ديگرى چون قصيده موسومه به مدارس آيات را نظم نمود قصد آن كرد بهخدمت امام ابوالحسن على بن موسى الرضا عليه السلام بخراسان رود و آن قصيده را بهعرض حضرت برساند گويد:
چون به خراسان آمدم و به خدمت آن حضرت مشرف شدم و قصيده را برايشان خواندمتحسين بسيار نمودند و فرمودند كه تا من ترا امر نكردم اين قصيده را بكسى مخوان تااينكه در مجلس مامون حضرت به من امر كرد آن قصيده را بخوان پس بخواندم آن را ومامون تحسين بسيار نمود و پنجاه هزار درم كردم كرد و حضرت رضا عليه السلام به آنمبلغ انعام فرمود... فراجع .
53 - خداوندا نما يارى حسن را
|
برين منظومه نيك آرد سخن را
|
54 - دلش را از بديها پاك فرما
|
55 - به ن و القلمت اى رب بيچون
|
آنكه فرمود: (به ن و القلمت ) به معنى قسم است و (نگارش ) بمعنى امر است و بحث نو قلم در بابهاى آينده بطور مفصل مورد تحقيق قرار خواهد گرفت . انشاء الله .
56 - زبانش را گشا بهر بيانش
|
تو ميگو حرف خود را از زبانش
|
57 - چو طاهر كردى او را اطهرش كن
|
آنكه فرمود: (زبانش را...) همانند ايه مباركه 27 سوره طه است كه جناب موسى كليمعليه السلام فرمود: (و احلل عقده من لسانى ) كه پرودرگار را عقده و گره را اززبانم بگشا.
و مصراع دوم آن اشاره به قرب فريضه دارد كه عبد مى شود زبان حق و حق با زبان اوسخن مى گويد كه در شرح بيت پنجاه و نهم خواهد آمد.
آنكه فرمود: (بسان سلسبيل كوثر) اشاره است به آن مطلب عرشى در فصوص الحكمكه در فص هودى گويد:
(و لكل جارحه علم من علوم الاذواق يخصها من عين واحده تختلف باختلاف الجوارحكالماء حقيقه واحدة تختلف فى العطعم باختلاف البقاع فمنه عذب فرات ، و منه ملح اجاجو هو ماء فى جميع الاحوال لا يتغير عن حقيقه و ان اختلفت طعومه ) (193)
جناب شارح قيصرى در شرح فرمايد:
(فيه تشبيه العلم الكشفى بالعذاب الفرات يروى شاربه ويزيل العطش كما ان الكشف يعطى السكنيه لصاحبه و يريحه و العلم العقلى بالملحالاجاج لانه لا يزيل العطش بل يزداد العطش لشاربه ... كما ان الماء واحد بالحقيقه قالىتعالى : يسقى بماء واحد و نفضل بعضها على بعض فىالاكل و انما شبه العلم بالماء لكونه سبب حياة الارواح كما ان الماء سبب حياة الاشباح ولذلك يعبر الماء بالعلم و فسر ان عباس و انزلنا من السماء ماء بالعلم ) (194)
آب مايه حيات كل است كه در فص ايوبى آمده است :
(و اعلم ان سر الحياة سرى فى الماء فهواصل العناصر و الاركان و لذلك جعل الله من الماءكل شى ء حى ما ثم شى ء الا و هو حى ) (195)
سر حيات همان هو هويت ساريه در همه اشياء به ظهور آن در نفس رحمانى است كهبتوسط ان در همه موجودات سريان مى يابد و جناب قيصرى در شرح گويد: (والمراد بالماء الذى هو اصل كل شى ء النفس الرحمانى الذى هو الهيولى الكلى و الجوهرالاصلى ) (196)
آب در نشاه عنصرى صورت علم و مظهر حيات است كه تمام عنصريات را زنده دارد و حياتنفوس به علم است چنانكه حيات ابدان به آب (و اللهانزل من السماء ماء فاحيى به الارض بعد موتها) (197)
بر همين اساس بعضى از اقدمين عنصر اول را كه صادراول است آب دانسته اند و در روايتى نيز آمده است .
و همين آب است كه روزى ما سوى الله است و همه بدان مرزوقند.
بر اين سفره عام چه گل و چه خار و چه آدم و چه شيطان و چه دوست و چه دشمن ارتزاق مىكنند. فافهم .
و آبها مختلف اند اما آبى كه از سلسلبيل و كوثر بجوشد و نبعان يابد چيز ديگرى استكه تشنگان را سيراب مى كند زيرا كه عذب فرات است .
در تفسير كريمه : (و ان لو استقاموا على الطريقه لا سقيناهم ماء غدقا) از امامصادق عليه السلام است كه فرمود: (معناه لا فدناهم علما كثيرا يتعلمونه من الائمهعليهم السلام )
و از امام باقر عليه السلام رسيده است كه فرمود: (يعنى لو استقاموا على ولايهامير المومنين على و الاوصياء من ولد عليهم السلام و قبلوا طاعتهم فى امر هم و نهيهم لاسقيناهم ماء غدقا يقول لا شربنا قلوبهم الايمان )
سلسبيل يعنى چيز نرم كه كلفتى در آن نباشد و نيز به معنى خمر است و نام چشمه اى دربهشت است و راغب گويد: گفته اند آن نام هر چشمه ايست كه جريانش سريع باشد (عينافيها تسمى سلسبيلا)
در جوامع الجامع گويد: گويند شراب سلسل وسلسال و سلسبيل .
زيادت باء دلالت بر نهايت سلامت و نرمى دارد. و اين كلمه در قرآن فقط يكبار آمده است .
در الميزان فرمود: (قالالراغب : و قوله (سلسلبيلا) اى سهلا لذيذا سلسلا حديد الجريه )
در روايتى در نور الثقلين جلد 5 ذيل سوره انسان آمده است كه : فى كتاب الخصاصعن ابى صالح عن ابن عباس قال : سمعت رسول الله صلى اللّه عليه و آلهيقول اعطانى الله تعالى خمسا و اعطى عليا خمسا: اعطانى الكوثر و اعطاهالسلسبيل ، الحديث
و سلسبيل در بهشت شراب اهل بهشت است كه (و سقيهم ربهم شرابا طهورا)
و در تفسير كوثر نيز گفته شد كه : (نهر فى الجنه ) كه وقتى سوره كوثرنازل شد جناب رسول الله صلى اللّه عليه و آله به منبر رفت و بر مردم قرائت كردوقتى از منبر پايين آمد عرضه داشته اند: يارسول الله ما هذا الذى اعطاك الله قال : نهر فى الجنه اشد بياضا من اللبن و اشداستقامه من القدح
و در روايت ديگر به حوض نبى تفسير شده است كه حضرت امير عليه السلام فرمود: (فتناسوا فى لقائنا على الحوض فانا نذود عنه اعداء نا و نسقى منه احباء نا واولياء نا فمن شرب منه شربه لم يظما بعدها ابدا حوضنا فيه مثعبان (المثعب :مسيل الماء)
و خداوند نيز اين عارف واصل را بسان سلسبيل و كوثر و منبع آب حيات ارواح و نفوسالهيه قرار داد كه از كوثر علم و عمل حضرتش سالكانى شائق و تشنگانى عاشق آبحيات نوشيده اند و خويش را به قله كمال و معارف حقه الهيه رسانده اند.
و اين آب حيات براى هميشه تاريخ جريان دارد و سبب سيراب تشنگانوصال كوى يار خواهد بود كه در بيت بعدى فرمود:
58 - كه تا آب حيات علم جارى
|
شود از او با حفاد و ذرارى
|
و هركسى را مى تواند به مقدار سعه وجوديش از اين آب حيات علوم و معارف نوريهسبحانيه بهره و نصيبى باشد، چه اينكه فقط عيونمسائل نفس همانند چشمه هاى الهى است كه يفجرونها تفجيرا و قصيده ينبوع الحساهحضرتش بسان سلسبيل ها و كوثرهايى است كه شانيت آن دارد كه همه تشنگان و خشككامان را سيراب نمايد. تا يار كه را خواهد و ميلش به كه باشد
احفاد: فرزند زادگان ، نوادگان ، نبيرگان ، جمع حفد
ذرارى : جمع ذريه بمعنى فرزندان و نسلها است
همانگونه كه عرض شد، آب در نشاه عنصرى صورت علم است : چنانكه آب سبب حياتاشباح است ، علم سبب حيات ارواح ، كه غذا مسانخ با مغتذى است .
لذا معلم كه علم مى دهد مظهر اسم شريف محيى حق است كه جانها را زنده مى كند. جناب ملاعبدالصمد در بحر المعارف بدين مضمون روايتىنقل كرد كه در قيامت انسان معلم مشاهده مى كند كه ابرى بالاى سرش سايه افكنده است وآن ابر به او مى گويد كه من همان علم توام كه همانند باران رحمت بر دلها مى ريختىالان بدين صورت بر تو تجلى نموده ام .
59 - ز لطف خويشتن فرماى نائل
|
60 - اگر قرب فرائض راست لايق
|
قرب نوافل و قرب فرائض :
1 - حديث قرب نوافل
الكافى باسناده عن حماد بن بشير قال سمعت ابا عبدالله عليه السلاميقول : قال رسول الله صلى اللّه عليه و آله :قال الله عزوجل
من اهان لى وليا فقد ارصد لمحاربتى ، و ما يتقرب الى عبدى بشى احب الى مما افترضتعليه و انه ليتقرب الى بالنافله حتى احبه فاذا احببته كنت سمعه الذى يسمع به ، وبصره الذى يبصر به ، و لسانه الذى ينطق به ، ويده الذى يبطش بها، ان دعائى اجبتهو ان سالتى اعطيته ، و ما ترددت عن شى انا فاعله كترددى عن موت المومن ، يكره الموت واكره مساءته (198)
2 - حديث قرب فرائض :
قال الله عزوجل ما يتقرب الى عبدى بشى احب الى مما افترضته عليه ، و مازال يتقرب الى عبدى بالفرائض حتى اذا ما احبه و اذا احببته كان سمعى الذى اسمع به ،و بصرى الذى ابصر به ، ويدى التى ابطش بها.
بنكر تفاوت قربى را كه تا چه حد است كه در قربنوافل خداوند سمع و بصر و لسان و دست عبد مى شود، و در قرب فرائض عبد چشم وگوشت و دست خدا مى گردد.
از اين قرب فريضه است كه اميرالمومنين عليه السلام فرمود: (انا عين الله و انا يداللهو انا لسان الله و انا جنب الله و انا باب الله )
در اصول كافى آمده كه : عده من اصحابنا عن احمد بن محمد، عن ابن ابى نصر عن محمدبن حمر ان عن اسود بن سعيد قال : كنت عند ابى جعفر عليه السلام فانشايقول ابتدا منه من غير ان اساله : نحن حجه الله و نحن باب الله و نحن لسان الله نحنوجه الله و نحن عين الله فى خلقه و نحن و لاه امر الله فى عباده . جناب شيخ اكبردر اواخر فص آدمى گفته است : (فانشا صورته الظاهره من حقائق العالم و صوره ،و انشا صورته الباطنه على صورته تعالى ، و لذلكقال فيه كنت سمعه و بصره ، و ما قال : كنت عينه و اذنه ففرق بين الصورتين )
و علامه قيصرى در شرح آن گويد: (اىلاجل انه تعالى انشا صورته الباطنه على صورته تعالىقال فى حق آدم كنت سمعه و بصره ، فاتى بالسمع و البصر الذين من الصفات السبعهالتى هى الائمه ، و ما قال كنت عينه و اذنه اللتين هما من جوارح الصوره البدنيه ، وآلتان للسمع و البصر، ففرق بين الصور تين اى صوره الباطن و الظاهر و ان كانالظاهر مظهرا للباطن ) (199) ولكن در همين حديث قربنوافل چنان كه سمع و بصر آمده است ، يد ورجل هم آمده است ، و يد و رجل بيش از لامسه و ذائقه و شامهتوغل در ماده دارد، علاوه اين كه در حديث اولى اسناد تردد هم به حق تعالى داده شد. براساس حديث قرب فرائض پس واجبات ثواب بيشتر و رتبت بالاترى از مستحبات دارند.
و تفاوت بين دو قرب بمقدار تفاوت بين نوافل و فرائض است ، بلكه اگر خواستىبگو تفاوت بين آن دو به قدر تفاوت بين عبد و رب است ، زيرا در قربنوافل حق تنزل مى كند و چشم و گوش عبد مى شود كه شنونده و بيننده عبد است ولى درقرب فرائض عبد ترفع مى يابد و صعود و عروج پيدا مى كند و بالا مى رود و چشم وگوش حق مى شود كه گوينده و شنونده بيننده حق است . لذا فرق بين دو قرب فرق بينتنزل و ترفع و نزول و صعود است چه اينكه فرق آنها فرق بين قرب و بعد استفتدبر جدا
جناب علامه محقق خواجه طوسى گويد: وقتى عارف از خويش منقطع شد و به حقاتصال يافت (عروجا و صعودا) مى بيند كه هر قدرتى در قدرت حق مستغرق است و هرعلمى مستغرق در علم حق تعالى است و هر اراده اى مستغرق در اراده او است ، بلكه همه وجودهاو كمالات وجود از حق صادر مى شود و از نزد او فائض است و عارف در اين صورت متخلقبه اخلاق الهى مى گردد (200)
قال بعض العارفين : اذا تجلى الله سبحانه بذاته لا حد يرىكل الذوات و الصفات و الافعال متلاشيه فى اشعه ذاته و صفاته و افعاله يجد نفسه معجميع المخلوقات كانها مديره لها و هى اعضاوها لا يلم بواحد منها شى الا و يراه ملما به ،ويرى ذاته الذات الواحده و صفته صفتها و فعله فعلها لا ستهلا كه بالكليه فى عينالتوحيد، و لما انجذب بصيره الروح الى مشاهدهجمال الذات استتر نور الذات القديمه و ارتفع التميز بين القدم و الحدوث لزهوقالباطل عند مجى الحق ، و يسمى هذه الحاله جمعا، ولصاحب الجمع ان يضيف الى نفسهكل اثر ظهر فى الوجود و كل صفه و فعل و اسم لانحصارالكل عنده فى ذات واحده فتاره يحكى عن هذا و تاره عنحال ذاك و لا نعنى بقولنا قال فلان بلسان الجمع الا هذا.
عشق بگرفت مرا از من و بنشست بجاى
|
سياتم ستدند و حسناتم دادند
|
جناب فيض بعد از نقل كلام اين عارف فرمود: ولعل هذا هو السر فى صدور بعض الكلمات الغريبه من مولانا امير المومنين عليه السلامفى خطبه البيان و غيرها كقوله عليه السلام انا آدمالاول ، انا نوح الاول ، انا ايه اجبار انا حقيقه الاسرار، انا مورق الاشجار، انا مونعالثمار، انا مجرى الانهار، الى ان قال عليه السلام انا ذلك النور الذى اقتبس موسى منهالهدى انا صاحب الصور، انا مخرج من فى القبور، انا صاحب يوم النشور، انا صاحب نوحو منجيه ، انا صاحب ايوب المبتلى و شافيه ، انا اقمت السماوات بامر ربى
سر اين گونه روايات آن است كه عالم صورت حقيقت انسانيت است و انسانكامل مظهر اتم اسم شريف الله است و اسم مباركه اللهمشتمل همه اسماء است و در اسماء به حسب مراتب آنها متجلى است .
پس حقايق عالم در علم و عين مظاهر حقيقت انسانيت اند كه اين حقيقت مظهر اسم الله است ، وارواح حقايق عالم نيز جزئيات روح اعظم انسانى اند و صور آنها صورت اين حقيقت انسانىو لوازم آنها لوازم اين اند؛ لذا عالم مفصل را انسان كبير گويند چون حقيقت انسانى و لوازمآن در ظهور يافته است .
و اين حقيقت انسانى خليفه الله است و داراى ولايت تام الهى است و همه موجودات در تحتولايت او اداره مى شوند. لذا انسان كامل مثل حق تعالى در همه موجودات سريان دارد و اين درسفر محقق مى شود كه من الحق الى الخلق بالحق است .
نتيجه قرب فرائض آنست كه انسان ، انسان العين است براى چشم حق كه بواسطه آن مىبيند و آن اين است كه عبد سمع و بصر و دست حق مى شود و اين در وقتىحاصل مى شود كه فناء در ذات و پس از بقاء به ذات حق متحقق شود در مقام فرق بعد ازجمع . و اين از نتيجه قرب نوافل بالاتر است كه حق سمع و بصر عبد مى شود كه در وقتفناى عبد در صفات حق تعالى است .
پس آنكه انسان العين حق است انسان كامل كه واسطه بين حق و عالم است چه اينكه مردمك چشمواسطه بين رائى حقيقى يعنى نفس ناطقه و بين مرئى است .
در قرب نوافل در نظر عبد، حق غيب است و خلق ظاهر؛ ولى در قرب فرائض حق ظاهر است وخلق غيب كه جناب ابن عربى گويد عالم غيبى است كه هرگز نشده است و حق ظاهرى استكه هرگز غايب نشده است .
در قرب نوافل اتصاف عبد به صفات حق است در مقامتنزل و اتصاف به صفات كون است در تنزل ؛ و در قرب فرائض اتصاف به صفاتاست در صعود كه رسيدن به مقام سر القدر است .
تبصره : در قرب نوافل اگر چه كمالات از عبد ظاهر مى شود ولى محبت الهيه را داراستكه سبب بقاء كمالات عبد است پس در نوافل اگر چه از عبد ظاهر مى شود اما در حقيقت از حقصادر مى شود كه در صورت عبد تحقق مى يابد كه ليس الموثر فى الوجود الا الله .
و چون اين اثر محبت بين عبد و حق است ، حق سمع و بصر او مى گردد يعنى اين محبت الهىموجب آن مى شود كه حق سمع و بصر و يد ورجل عبد واقع شود.
تبصره : آنكه در رساله قيمه جعل صفحه 35 فرمود: (اقول : مساله التوحيد امشار اليها فى قواعد التوحيد هو التوحيد القرانى و كان بعض مشايخنا رضوان الله تعالى عليه : يعبر عنه بالتوحيد الاسلامى و لعمرى انالوصول اليها من اغمض المسائل التى رزق بها الا وحدى فىكل عصر و كما قلت فى ديوانى )
دولتم آمد به كف با خون دل آمد به كف
|
حبذا خون دلى را دهد عز و شرف
|
كه ظهور دولت حقه توحيد صمدى قرآنى و وحدت شخصى وجود و وحدت حقه حقيقيهصمديه ذاتيه در جان حضرتش نتيجه همان مقام شامخ قربنوافل بلكه بتحقيق ظهور سلطان اتم قرب فرائض است كماترى
فافهم ان كنت من اهله .
61 - بيا بر گير اى پاكيزه گوهر
|
نكاتى را كه آوردم به دفتر
|
62 - چو اين دفتر حكايت دارد از دل
|
بسى حرف و شكايت دارد از دل
|
63 - به حكم طالعش از اختر دل
|
نهادم نام او را (دفتر دل )
|
حضرتش درمورد اين ابيات فرمود: داريم مقدمه مى گيريم كه علت نامگذارى آن به دفتردل را بيان كنيم . چون در اين فكر بوديم كه اسم آن را چه بگذاريم .
آن ايام در حال و وضع عجيبى بودم كه اين دفتردل را مى گفتيم .
در يك بى تابى عجيبى بودم و چه حال خوشى بود آن ايام (كه وصف آن به گفتگومحال است ).
وقتى رسيده به اين بيت كه (چو اين دفتر حكايت دارد ازدل ) شب خيلى رفته بود و خسته شده بودم لذا دراز كشيدم تا مقدارى استراحت كنم ولىهنوز خوابم نبرده بود كه باز شعر مى آمد و پا شدم و نوشتم و آنشب بهمين صورت پشتهم اين ابيات مى آمد و از اين داستانها خيلى داريم كه خيلى خوش بود. آرى با شكمانباشته و بى حال نمى شود.
بنده مدعى باشم كه طبع شعكر دارم اينطور نيست ولى طبايع مختلف است و طبع من طورىاست كه تا روزه نگرفتم و تا جهله و سكوت و خلوت و اذكار و اوراد نداشته باشم شعرنمى توانم بگويم .
اقول : بر همين اساس است كه فرمود نكاتى را كه در دفتردل آوده ام آنكه پاكيزه گوهر است از آن ارتزاق نمايد. چون به حكم اتحادعاقل به معقول ، اگر كسى را گوهرى پاك و مطهر بود مى تواند بانكات دفتردل اتحاد وجودى پيدا كند و گرنه با نفس آلوده و مضطر به نمى شود اين حقايق بلندعرشى آشيان را اصطياد كرد و نفوس غير پاكيزه را آن شاءنيت نيست كه از كوثر دفتردل و سلسبيل گوهر دل بهره مند باشد.
و مراد از گرفتن نكات از دفتر دل به تعليم فكرى و فهم آن نيست ؛ بلكه از باب حكمتناسب بين قابل و فاعل اگر نكات حقايقى بود كه از بطنان عرش قلب مبارك حضرتشسرچشمه گرفت و تنزل كرد بايد قابل با طهارت آن را در جانش پياده كند كه تا بهحكم رصين اتحاد عايق به معقول آن بشود و گرنه مفهومى بدون ادراك شهودى و ذوقى وچشيدن حجابى بيش نخواهد بود.
و آنكه فرمود: (بيا برگير اى پاكيزه گوهر) از لفظ (برگير) و (پاكيزهگوهر) روشن است كه مراد ذوق و چشيدن است نه فهم و ادراك مفهومى
به عبارت ديگر مراد دار شدن است نه دانا شدن كه دانايى بدون دارايى حجاب اكبر استكه يكى از بطون حديث (العلم هو الحجاب الاكبر) همين لطيفه است . فافهم
آنكه فرمود: (به حكم طالعش از اختر دل ) اشاره است به اصطلاح لفظ طالع در علمشريف هيئت كه در اين بيت به استعاره آورده شده است .
بحث طالع و غارب در دروس هيئت و ديگر رشته هاى رياضى عنوان شد كه در درس 23 ازدروس هيئت جلد اول ص 66 آمده است :
اوتاد اربعه (طالع و سابع و عاشر و رابع ) را در تسويه البيوت يعنى استخراجخانه هاى دوازده گانه كه آن را زايچه و زايرجه نيز گويند و براى طالع سنه ومواليد و مانند آنها در احكام نجومى بكار دارند اهميتى به سزا است ...
پس از تحصيل بيوت اثنا عشر زايجه ، مواضع سيارات را استخراج مى كنند سپس احكامنجومى را مطابق اوضاع كواكب به نسبت با يكديگر و مواضع آنها در بيوت و ديگرامورى كه به احكام تعلق دارد بدست مى آورند. به عنوان محض آگاهى و آشنايى بهبيوت اثنا عشر و اوتاد اربعه و مواضع سيارات در لوح زايجه ، اينجدول طالع سنه هزار و سيصد و چهل و پنج هجرى شمسى را كه استخراج كرده بوديم ،در اين درس درج مى كنيم ؛ تا وقت طريق تحصيل و بيانتفصيل اين امور فرا رسد. انتهى
آنگاه شكل شماره 8 را ترسيم فرموده اند:
و در درس 24 طالع و شرف و هبوط كواكب را مطرح فرمود و در درس شانزدهم ص 48 درتعريف طالع فرمود:
(دائره افق و دائره البروج نيز يكديگر را به تناصف در دو نقطه تقاطع كنند. آن نقطهاى كه بر جانب مشرق باشد آن را طالع خوانند. يعنى طالع در هر وقت آن جزء از منطقهالبروج است كه بر افق مشرق است و دارد از دائره افق طلوع مى كند. و طالع اين است كهدر احكام نجومى و علم ارثماطيقى و رشته هاى علوم غريبه بكار داند.
حافظ گويد:
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
|
يا رب از مادر گيتى به چه طالع زادم
|
و آن نقطه اى كه بر جانب مغرب باشد آن را غارب گويد درمقابل طالع ...
46 - ز طوفانى درياى دل من
|
65 - بسى از آن صدفها را ز ساحل
|
نمودم جمع و شد اين دفتر دل
|
مراد از صدفها در هر دو بيت پيداست كه همان گوهرها و درها است زيرا كه صدف در ساتو به جاى صدفها (گهرها) نيز آمده است (صدف ) نوعى جانور نرم تن كه در آب غلافزندگانى مى كند و بدنش در يك غلاف سفت بنام صدف يا گوش ماهى جا دارد و بر چندقسم است ، معروفتر از همه صدف خوراكى و صدف مرواريد است ، صدف مرواريد دراقيانوس كبير و اقيانوس هند و خليج فارس فراوان است .
در ماه نيسان وقتى دريا طوفانى شود و هوا باران ببارد صدفها از قعر دريا به سطحدريا مى آيند و دهن خويش را باز مى كنند و يك قطره و يا دو قطره از باران مى گيرند ودهن را محكم مى بندند و دوباره در دريا فرو مى روند و آن قطره هاى بارانتبديل به در مى شوند كه جناب سعدى در تشبيه نطفه و انسان به در و قطره بارانگويد:
ز ابر افكند قطره اى سوى يم
|
از آن قطره لولوى لالا كند
|
لذا در هر دو بيت اگر بجاى كلمه (صدفها) گهرها مخفف گوهرها خوانده شود مشكلى رونمى آورد و مرضى حضرتش نيز مى باشد.
صدفهاى درياى دل مولايم در حين بارش باران معارف الهيه و انوار ملكوتيه دهانها راباز نموده اند و قطرات حقايق را در خويش جاى داده اند كه نتيجه آن دره هاى نورانىبركات دفتر دل است كه نصيب صاحبان دل مى شود. پدر و مادرم به فداى آن قلب و دلىكه در يك سجده اش عالمها طى مى كند و در يك تمثلش (يا حسن خذ الكتاب بقوه ) مىگيرد و با يك شعر دگرگون مى شود و خدا مى گويد و به حق سوى خدا مى شود و يكسر تاريك نفس و هوى مى گردد.