بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی, صمدى آملى   مناسب چاپ   خروجی Word ( برگشت به لیست  )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     AMOLI001 -
     AMOLI002 -
     AMOLI003 -
     AMOLI004 -
     AMOLI005 -
     AMOLI006 -
     AMOLI007 -
     AMOLI008 -
     AMOLI009 -
     AMOLI010 -
     AMOLI011 -
     AMOLI012 -
     AMOLI013 -
     AMOLI014 -
     AMOLI015 -
     AMOLI016 -
     AMOLI017 -
     AMOLI018 -
     AMOLI019 -
     AMOLI020 -
     AMOLI021 -
     AMOLI022 -
     AMOLI023 -
     AMOLI024 -
     AMOLI025 -
     AMOLI026 -
     AMOLI027 -
     AMOLI028 -
     AMOLI029 -
     AMOLI030 -
     AMOLI031 -
     FOOTNT01 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

مقام سر در اصطلاح عرفان :
چون آنچه كه در مقام سر و مقام جمع و لف و متن آن حضرت بود نامه دلنواز باعث شد كهبه فرق و نشر و شرح بصورت دفتر دل در آيد.
و سر را در نزد اين اعاظم معنايى بلند است كه چنين تحرير مى شود.
از امير المومنين عليه السلام است كه فرمود: (اللهم نور ظاهرى بطاعتك و باطنىبمحبتك وقلبى بمعرفتك و روحى بمشاهدتك و سرىباستقلال اتصال حضرتك يا ذوالجلال و الاكرام )
حصه وجودى هر شخص را تعبير به اسم اعظم و سر او مى كنند كه جناب قيصرى گويد:
(سر الشى ء لطيفته و حقيقته المخفيه )

سر تو جدول درياى وجود صمديست
دفتر غيب و شهود كلمات احديست
از مقامات هفتگانه سالك كه مقام نفس ، مقام قلب مقامعقل ، مقام روح ، مقام سر، مقام خفى ، مقام اخفى است . مقام سر، فناء ذات سالك در ذات بارىو خفاء، فناء صفات و افعال و اخفى ، فناء فنائيت او است و همين سر و حصه وجودى استكه وجه ارتباط او به حقيقه الحقايق و متن اعيان است و اثر موجود كه ممكن از اين وجه خاصاست كه (بيده ملكوت كل شى ء) (177)
هر كلمه اى از كلمات وجوديه به مثل جدولى است كه به بحر بيكران وجود صمدىپيوسته است لاجرم با ديگر جداول نيز پيوسته است و انسان بزرگترينجدول بحر وجود است . در لسان اهل عرفان از اينجداول نيز پيوسته است و انسان بزرگترينجدول بحر وجود است در لسان اهل عرفان از اينجدول تعبير به سر حصه وجودى و رب و قلب و عين ثابت و حصه مخفيه ، و لطيفه و اسمخاص مى شود.
ابن فنارى در مصباح الانس گويد:
(السر الالهى و هو الوجود المضاف الى الحقيقه الانسانيه من حيث ظهوره العينى فىمرابت الكون روحا و مثالا و حسا) (178)
و نيز گويد: (سره - سر الانسان - هو حصه من مطلق التجلى الجمعى الذى انمايستند الى الحق المطلق و يرتبط به من حيث تلك الحصه ) (179)
و قيصرى در شرح فص شيئى ء فصوص الحكم گويد:
(الانسان اذا كلم تجلى له الحصه التى له من الوجود المطلق و ما هى الا عينهالثابته لا غير) (180)
و نيز درشرح ديباچه فصوص گويد: (طريف الوجه الخاص الذى هولكل قلب به يتوجه الى ربه من حيث عينه الثابته و يسمى طريف السر و من هذا الطريقالسر و من هذا الطريف اخبر العارف الربانى بقوله : (حدثنى قلبى عن ربى ، وقال سيد البشر صلى اللّه عليه و آله لى مع الله وقت لا يسعنى فيه ملك مقرب و لا نبىمرسل لكونه من الوجه الخاص الذى لا واسطه بينه و بين ربه ) (181)
و شيخ اكبر در اول فص اسماعيلى فرمايد: (كل موجود فماله من الله الا ربه خاصه يستحيل ان يكون لهالكل فلكل شخص اسم هو ربه و ذلك الشخص جسم و هو قلبه ) (182)
حال بدان كه همه القاء ات آنسويى از نداها و خطابات و تعليمات و الهامات و منامات وتجليات و مكاشفات و مراتب وحى و همچنين نداها و دعاهاى اين سويى همه از اينجدول و حصه وجودى انسانى صورت مى گيرد.
لذا بر اساس همين سر شريف است كه از درون به حضرت مولى القاء مى كندكه جواب رابه منظوم بدهد.
نكته : بحث مناسبت و سنخيت را درنظام هستى جايگاه خاصى است . همانند مناسبت بين طالب ومطلوب و مناسبت بين نفس انسانى و حق تعالى و بين فيض الهى با حصه وجودى ؛ و بيننبى و امت و بين هر فرع با اصل ان و بين حروف و اعداد و حقايق عينى و مناسبت بين زمان ومكان با حالات و واردات انسان و مناسبت تسميه نفس انسان با ناطقه و مناسبت بين اعضاءحيوانات با احتياجاتشان ، و بين مدرك و مدرك و بين نفس وعقل و بين نفس و عقل و غيب الهى و بين ملكات و صور برزخى آنها و بينعمل و جزاى آن ، و مناسبت بين علم و عمل با نفس انسانى ، و بين عالم و آدم ، و مناسبت بينقرآن و انسان كامل و همه نفوس ناطقه مستعده و شيقه الىالكمال ، و بين ثمر و شجر، و بين فعل و فاعل و بين اسم و مسمى ، و...
33 - كه نظم اندر نظام آفرينش
بقا دارد بنزد اهل بينش
اين بيت و دو بيت بعد به منزله برهان و استدلالند براى اينكه چرا جواب را به منظومفرموده اند.
جايگاه نظم و وحدت صنع در عالم
در نظام هستى آنكه موجب بقاء و پايدارى عالم است وحدت نظم و وحدت صنع است كه هرجو مرج در مصنوعات خالق حكيم خبير لطيف راه ندارد چه هرج و مرج موجب از هم گسيختگىعالم و كلمات وجودى از هم مى شود لذا براى بقاء و ثبات تجليات الهيه در عالم نظم ووحدت آن نياز است .
و اين نظم عالم بر اساس حكمت و اسباب و وسائط است كهعزل وسائط و اسباب در ديده حق بين موحد حقيقى ناروا است كه نقض حكمت است كه موحدعاقل باش و توحيد قرآنى را كه (هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن ) است بر جان ودل نشان كه در همين دفتر دل آورده است :
(بيت 41 از باب 8)
كه كار من به حكمت هست دائم
به حكمت نظام عالم هست قائم
و اگر به اندازه يك ميكرون در نظام عالم و اندام آدم كژى و كاستى روى آورد همانست كهشيخ شبسترى در گلشن راز فرموده است :
اگر يك ذره را برگيرى از جاى
خلل يابد همه عالم سراپاى
امام صادق عليه السلام در آخر توحيد مفضل ارسطو را به بزرگى ياد مى كند كه وىمردم را از وحدت صنع و نظم و تقدير و تدبير نظام احسن عالم به وحدت صانع مقدرمدبر آن ، رهبرى كرده است .
عارف رومى در دفتر اول مثنوى گويد:
هيچ گندم كارى و جو بر دهد
ديده اى اسبى كه كره خر دهد
آنچنان نظم و ترتيبى كه هر مرتبه مافوق بطون است نسبت به ما تحت و ما تحت ظهوراست نسبت به ما فوق مثلا مرتبه ذات نسبت به مرتبه صفات بطون است و شهود علمىاست و همچنين مرتبه صفات نسبت به مرتبه عقول و نفوس بطون است و شهود علمى است ،و عالم مثال بطونست نسبت به عالم ملك كه سماوات و ارض است .
در برهان ان در آفريبنش جهان تامل و نظ مى كنند از آثار صنع محكم و نظام متين و متقنجهان و از تمام صنع و اتصال تدبيرپى مى برند كه جهان را ناگزير است ازجهانبانى كه صانعى است غير مخلوق و وجودى است قائم بذاتش و عليت عين ذات او است .
از هشام ابن حكم روايت شده است كه (قال : قلت لابى عبدالله عليه السلام ماالدليل على ان الله واحد؟ قال : اتصال التدبير و تمام الصنع ، كماقال عزوجل : (لو كان فيهما الهة الا الله لفسدتا) (183)
بر اساس امكان استعدادى در هر حركتى استكمالى نظم خاص مطرح است كه شى ء متحركبدان نظم به كمال لائق خويش نايل مى شود و اين نظم از سنت الهى است كه هرگزتبديل و تغيير و تحويل در آن راه ندارد (فلن تجد لسنه الله تبديلا و لن تجدلسنه الله تحويلا). (184)
و اين نظم ارتقائى در تحت تدبير متفرد به جبروت است كه اين وحدت صنع دلالت بروحدت صانع دارد كه صانع آن مستجمع جميع كمالات و وجود صمدى است . و همين وحدتنظم و صنع برهان قاطع است كه نظام وجود اتفاقى نيست . و اين وحدت نظم و صنع موجببقا اثر وجودى هر موجودى است چه اينكه اگر وحدت نظم نباشد هيچيك از علوم و رشتههاى حقايق شناسى پا نخواهد گرفت و اين وحدت بر اين نظم است كه شبيه به يك حركتدورى است كه همواره از اصلى ، فرع ظهور مى كند و از فرع نتايجى به بار مى آيد وبه همين ترتيب در يك سنتى بدون تبديل وتحويل براى بقاء نوع خودشان و حفظ نظام اداره هستى در كارند. مثلا از نارنج تخمنارنج و از تخم آن دوباره مى رويد؛ چه از تخم مرغ و از تخم مرغ مرغ متحقق مى شود .ودانه كنجد به دانه كنجد و دانه گندم به دانه گندم و نطفه به نطفه كه زير سر حركتاستكمالى و استعداد است .
متقدمين از اهل توحيد مبدء مبادى سبحانه و تعالى را بهعقل نام مى بردند و مى گفتند كه عقل عالم را تدبير مى كند، وعقل موجب وحدت صنع است ازلا و ابدا و اين وحدت صنع نظم را از كثرت بهاء وجمال حسن و زيبايى ان به (قوسموس ) نام مى برند كه : (فتبارك الله احسن الخالقين)
امام صادق عليه السلام به مفضل فرمود: اسم معروف ومتداول اين جهان در زبان يونانى قوسموس است و معنى قوسموس زينت است كه چون درجهان نظام و تدبير ديدند و اكتفا نكردند كه تقدير و نظام نام نهند بلكه پاى فراترگذاشته آن را (زينت ) ناميدند تا مردم را آگاه كنند كه جهان با همه درستى و حكمت واستادانه كه خلق شده در غايت زيبايى و آراستگى نيز هست .
از حضرتش در مورد بقاى نظم بشنو:
(غالب اعاظم علماى ما، چه عرب و چه عجم علاوه بر مقامات علمى متداولشان ديوان شعر ونظم دارند و قصايد دارند مثلا جناب فيض را در نظر بگيرند، ايشان با اينكه آن همهتاليفات در تمام رشته هاى علوم اسلامى دارند، ديوان شعر هم دارند. مرحوم حاجىسبزوارى هم ديوان شعر دارند، مرحوم مير داماد مرحوم شيخ بهايى ،! ملا صدرا و بسيارىاز بزرگان ما همين طور، از آن طرف به زبان عربى هم ديوان شعر دارند، شعر معارفرا در قالب موزون و حساب كرده و سنجيده در آوردن است كه معارف ، مضبوط و ماندگار مىشود مثلا ابن مالك نحو و صرف را به شعر در آورده است (الفيه ) و خيلى از آقايان علمدرايه و علم رجال را به شعر در آورده اند عروض و كتب ادبى ديگر را به شعر در آوردهاند در علم تجويد خدمت استاد علامه شعرانى شرح شاطبى مى خواندم شرح شاطبى متن وشرح است . متن آن يك هزار و يكصد و هفتاد و يك بيت به عربى در تجويد قرآن است وتمام اين ابيات به قافيه لام است و آن كتاب استدلالى در فن تجويد قرآن است وهمينطور ديوان شعر محى الدين عربى و همينطور بزرگان ديگر اينها معارف را در قالبالفاظ موزون در آورده اند كه قهرا طبايعى كه مستقيم و سليم و روان هستند، شعر را خوشدارند و اين يك امر غريزى است در كسوت شعر بهتر حفظ مى كنند مثلا گلشن راز شبسترىچقدر خدمت به عالم عرفان كرده كه آن مطالب نغز را در لباس زيباى شعر در آورده است .
34 - ز نظم است فكر را تعديل و توسيط
بدر آيد ز افراط و ز تفريط
بر اساس نظم است كه فكر در عدل و وسط است و مشوش نيست و لذا از افراط و تفريطدر آمده است و صغرى و كبرى و حد وسط و منطق براى نظم فكر است همانگونه كه عالمبر اساس نظم است فكر انسانى نيز بر اساس ‍ نظم و منطق است . لذا تار و پود سرشتانسان بينش و كاوش است و برهان و نظم در آن رهنماىعقل تا به سر منزل ايقان است .
ترازوى راستين سنجش درست از نادرست و محك سره از ناسره علم ميزان است كه (علم منطقعلم ترازوست )
صغرى و كبرى و نتيجه هر يك در كمال استوارى است يعنى برهانى است كه مقدماتشقضاياى يقينى و منتج يقين است و لذا كسى كه خوكرده است بدوندليل باور كند از آفرينش انسانى به در است .
و عمده در منطق و در صناعات خمس صناعت برهان است كه قلب و روح دانش ترازوست كهفائده برهان يقين و پيدا كردن حق است .
و نظم در برهان از حد اصغر و حد اكبر و حد اوسط است كه فكر را از اعوجاج و كژيها درمى آورد و در صراط مستقيم تفكر انسانى قرار مى دهد؛ زيرا انسان در رسيدن به مجهولاتاز راه معلومات براى در امان ماندن فكر از غلط به قانونى نيازمند است كه طرق وشرايط انتقال از معلومات به مجهولات را افاده كند تا غلط به فكر عارض نشود و آنقانون منطق است چه اينكه در تمام رشته هاى علمى به قانون نظم براى رسيدن بهمقصود و مطلوب نيازمنديم و علم شريف منطق محك و معيار صدقى است كه با مراعات قواعدآن تمييز ميان حق و باطل در افكار و انظار داده مى شود كه (قامت السموات و الارضبالحجة )
و آنكه فرموده كه (ز نظم است فكر را...) فكر همان حركت نفس از معلولات به مجهولاتاست .
و الفكر حركه الى المبادى و من مبادى الى المراد
35 - ز نظم آيد سخن در حد موزون
ز اندازه نه كم باشد نه افزون
در نثر ممكن است در الفاظ كم و زيادى پيش آيد ولى نظم و شعكر كلام را حفظ مى كند كهحضرت استاد علامه از جناب علامه شعرانى رحمة الله عليهنقل فرموده اند كه ايشان فرمود: اگر انسان مى خواست اشعار سعدى در گلستان را ازنظم به نثر تعبير كند و به نثر تبديل كند بهتر از اين پياده نمى شد يعنى بدانچهكه ممكن بود در مقام نثر پياده شود ايشان بدان زيبايى به نظم در آورده است در نظمآنچنان الفاظ را به شيرينى و زيبايى پياده كرد كه اگر مى خواستيم به نثر بهبهترين وجه پياده شود ايشان به نظم به بهترين صورت پياده كرده است .
البته روشن است كه كلام وحى الهى به صورت نثر به بهترين صورت پياده شد كهكتاب تدوينى انسان و عالم از اولين و آخرين است كه كتاب صمدى است و بهتر از آنفرض ندارد و بقاء آن ابدى است ولى در بين آحاد رعيت نظم بيشتر موجب بقاء است .
36 - چو حق اندر كلامت هست منظور
كلام حق چه منظوم و چه منثور
حال كه بنا شد جواب نامه را به ادله فوق و به آنچه كه از سر حضرتش ‍ برايشمعلوم گشت به منظوم بدهند منتقل شده اند به اينكه چون در كلام خودت حق رااراده نمودىچه بنحو منظوم باشد و يا به صورت منثور بيان حق مهم ملاك است كه در جواب نامهنگاشته شود منتهى تاثير اشعار معجون از حكمت چه بسا بسيار باشد و بر اساسمناسبات شايد طبكع آن دلنواز نكته پرداز و امثال او در خصوص اين قضيه خاص بهمنظوم بيشتر ميل داشت تا به منثور؛ چه اينكه جواب نامه همان روشن روان شيرين بيان درموارد ديگرى كه در نامه ها بر نامه ها به طبع رسيد به صورت منثور بلند بود كه درآن موارد مناسبت با نثر داشت و تشخيص اين مناسبات را خود صاحبان دلها مى دانند كهشايد ديگرى را در همين مورد خاص مشرب خاص ديگرى باشد.
37 - بسا شعر بحكمت گشته معجون
نموده نيك بختى را دگرگون
38 - چه بينى شعر از طبع روان را
بشوراند بسى پير و جوان را
در مصاحبه با كيهان فرهنگى (شماره - 5) مردادسال 63 در مورد شعر و نظم مطالبى ارزنده مطرح فرموده اند كه به بخشى از آنهااشاره مى شود:
ما يك شعر مذموم داريم ، و يك شعر ممدوح و اين دو اشتراك لفظى دارند. آن شعرى كهمذموم است ، شعر به اصطلاح منطق است كارى به نظم ندارد، كارى به شعر متعارف ، وشاعرى ندارد. آنجا قضايايى را كه قضاياى برهانى و خطابى نيستند اگر بخواهندبه تخيل و به تصرف در قوه خيال و وهم و به خلاف و مجاز سفسطه كنند، آنرا درمنطقشعر ميگويند، خواه منظوم باشد يا غير منظوم اما نه اين شعرى كه درلباس الفاظ موزوندر آمده است .
اين شعر (ان الشعر لحكمه ) است ؛ كه بسيارى از شعرا از ائمه ما صله گرفته اند.
در بخش ديگرى فرمود: حقيقت اين است كه در زمينه شعر، بندهمثل ديگر رشته ها خوشه چين خرمن آقايان هستم اما تصديق مى فرماييد كه نفس ‍ انسانخوپذير است حشر با هر كسى ايجاب مى كند كه انسان به لحن و روش و خوى انودربيايد و به گفتار و شيوه او نزديك شود. اين يك امر قهرى است قسمتى از ديوان را كهبراى نشر و طبع داده ام ، به روش غزليات متعارف شعراى بزرگ ما است قسمتى ازديوان را كه براى نشر و طبع داده ام به روش غزليات متعارف شعراى بزرگ ما استقصايد و دوبيتى هم همينطور است قصايدى دارم گاهى شبيه قصايد سنايى ، چون خيلىبا اينها حشر داشته ام آن سبك و روش اثر گذاشته است و همان سبك را پسنديده م شعرنو ندارم و طبع من هم اين را اجازه نمى دهد بالاخره از اين آقايان رنگ گرفته ، اما يكحقيقتى را به عرض برسانم كه به صورت تقليد شعر نگفته ام و نمى شود هم گفت .
البته بنده درد و حال ندارم ، با اينهمه انسان تا خودش به سوز و گداز نيامده باشد وحالى نيافته باشد شعر نمى آيد چنانچه خيلى از اصطلاحات فنى را در شعر آورده اممثلا
امكان به جز سمر چه ثمر دادت اى فلان
در بين ايس و ليس چه ربط و چه آيت است
يا خيلى از اشعار ديگر ما را كه مى خوانيد مى بنيد خيلى با اصطلاح است و با شعر روانو طبيعى يك آدم بى اصطلاح فرق دارد. آن مزه ديگرى دارد و اين يك طور ديگر است .
فرق است بين يك حكيم شاعر يك فيلسوف شاعر، يك عارف شاعر، با كسى كه با قطعنظر از اين علوم ، شاعر است فرق است بين آن كسى كه شاعر است و خيلى با جان بىرنگ و بسيطش حرف مى زند با كسى كه اصطلاحاتى دارد و با اصطلاحاتش حرف مىزند. بنده نوعا در اشعارم (اصطلاحات را بكار برده ام ، مگر بعضى از قصايد ياغزليات يا تك بيتى ها كه بى اصطلاح است ، يك قصيده توحيديه دارم كه در آنجا زياداصطلاح بكار نرفته و با قطع نظر از اصطلاحات گفته شده :
جز تو ما را هواى ديگر نيست
جز وصال تو هيچ در سر نيست
ولى در جاى ديگر يك مرتبه مى بينيد كه اين شعر مى آيد:
سر قدر ز امر قضا حكم مبرم است
واعظ زبان به رفق بدار اين زبانه چيست
به هر حال سبك شعرى ما بطور اجمال به اينشكل است .
اين آقايان (سعدى ، حافظ، نظامى و...) همه از مفاخر عالم علم و ادبيات و فرهنگ و شعر وشاعرى هستند و آنها بزرگانى هستند كه نوعا معارف قرانى و مضامين عرفانى و نكات ومراتب و مدارج انسانى را در سير و سلوك اعتلاء و ارتقاى انسان ، به نظم در آورده اند.منتهى هر يك ويژگى خاص ‍ داشته اند. همان طور كه چهره ها مختلف است ، لهجه ها مختلفاست قهرا بينش ها متفاوت است و اشخاص درگفتارشان گوناگونند و هر يك به منزلهمطبعه خاصى هستند كه معانى در اين مطبعه به صورت خاصى حروفچينى مى شود.
اين را به عنوان مثال مى گويم : سنايى در قصايد خيلى تبحر دارد، چنانكه سعدى وحافظ در غزليات بخصوص حافظ كه بعضى غزليات او سكر آور است . و همانطوريكهخودش مى فرمايد، بيت و شعر حافظ همه بيتالغزل معرفت است .
اما حافظ مى گويد ديگر غزلى نيست كه بگوييد تنها اين يك بيت بيتالغزل است (شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است ) يا خود بابا طاهر كه دو بيتىهايش مثل شعله هاى آتش است از يك كوره آتشين ، از يك آتشفشان خارج مى شود وقتى بندهبه حضور شريف جناب باستاد علامه حاج ميرزا مهدى الهى قمشه اى رضوان الله عليهدرباره شعرا نظر شريفشان راجع به شعرا سخن به ميان آوردم ، عرض كردم نظرشريفتان راجع به گفتار اين بزرگان چيست ؟ تعبير ايشان از بعد معنوى سروده ها اينبود كه (تمام اين ديوانها فداى ديوان چند تن ) كه اين چند تن را اسم بردند: ملاىرومى ، نظامى ، سعدى ، حافظ، سنايى كه همه فداى اينها و بعد فرمودند كه همه اينگفته ها فداى اين دو بيت بابا طاهر:
خوشا آنانكه الله يارشان بى
به حمد و قل هو الله كارشان بى
خوشا آنان كه دائم در نمازند
بهشت جاودان بازارشان بى
به هر حال نظم را اثر خاص بر نفوس مستعد است و حتى ساربان ها و شتربانان ومال دارها حدى مى خوانند و با لحن لهجه و خاص آنها اسب ها و شتران احساس خستگى نمىكنند و نيز در اثناى راه نرم نرم مى خوانند كه در حيوانات اثر مى كند و يا در مارد را مىبيند كه درحين خواب كردن فرزندش ‍ با لحن خاص مى خواند و فرزند وى از اين لحنمليح و نرم او به خواب مى رود.
و لذا اشعار به طبع روان خيلى در پيران و جوانان تاثير خاص دارد و آنها را در راهتكامل شامخ الهى مى شوراند و به راه مى اندازد و لذا در ابيات بعدى واقعه اى را كهبراى حضرتش پيش آمده بود را بعنوان شاهد مطرح فرموده اند كه با اشعارىمتحول شده اند.
39- شناسم من كسى را محض شاهد
كه از اين مائده او راست عائد
40- شحر گاهى در آغاز جوانى
كه بايد بگذرد در كامرانى
41- بخلوتخانه صدق و صفايش
بقرآن و مناجات و دعايش
42- ز شعرى ناگهان زير و زبر شد
چو گوگردى كز آتش شعله ور شد
43- فروغ جلوه هاى آسمانى
از آن شعرش نموده آنچنانى
44- كه تار و مار گشته تار و پودش
بشد از دست او بود و نمودش
45 - چو يكسر تارك نفس و هوى شد
خدا گفت و بحق سوى خدا شد
46 - ز شعرى شد زمينى آسمانى
كه بنموده وداع زندگانى
47 - از اين هجرت بدان اجرت رسيده است
كه چشم مثل من او را نديده است
آنكه گفته شد كه چه شعر آميخته با حكمت نيك بختى را دگرگون مى كند، اكنون بعنوانشاهد كسى را مطرح مى فرمايند كه از اين سفره پر فائده بهره گرفته و خويش را بهمقامى رسانيد كه براى او در اين زمان عديلى نمى شود پيدا كرد.
حال چشم دل را باز كن و باز نگهدار و از گوشدل بدان گوش دار و بشنو
مراد از اين (كسى ) در اين مصراع كه شاهد آورده خود صاحب دفتردل است كه اشاره دارد به داستان آن شب كه در سن پانزده سالگى بوده است و گفت :بعد از ترك تحصيل حدود يك سال و نيم در نزد خانواده به سر مى بردم تا آنكه بارقهالهى نصيب شد. چون ابتدا با خواجه حافظ شيرازى و ديوان اشعارش انس و علاقه اىخاص داشته ام و از عنفوان جوانى با خواجه حافظ شيرين سخن كه در ديوانغزل صدر نشين است ، الفتى و ارادتى شگفت داشتم .
يك بنده خداى بود، كه خدا رحمتش كند قرائت قرآنش خوب بود و يك روز در صحرا زمينشخم مى زد آن زمان هنوز آگاهى نداشتم و در قرآن مى ديدم كه نوشته (ولم يكن له كفوااحد) و ما در نماز مى خوانديم (و لم يكله كفوا احد) به اين آقاى كشاورز گفتم قرآن دارد(ولم يكن له ) چرا در نماز مى خوانديم (و لم يلكه ) ايشان گفتند حروف يرملون استگفتم يرملون يعنى چه و ايشان قدرى بدان فن صحبت كرد و گفت الان كه وقتش ‍ است چراشما معطليد برو دنبال تحصيل علوم و معارف آنوقت به نجف اشاره كرد... حرف او در دلمنشست و همين وضعيت مرا دگرگون كرد.
در اين مورد فرمود: اولين جرقه و بارقه الهى از سوره توحيد نصيب ما شد كه درغزل (پرورد در يتيمى را بدامان خزف ) فرمود:
دولتى آمد به كف با خون دل آمد به كف
حبذا خون دلى دل را دهد عز و شرف
خردسالى بودم اندر دشت چون آهو بره
ناگهان صياد چابك دست غيبى را هدف
سوره توحيد تير جانشكارش تا به پر
بر دلم بنشست يا درى فروشد در صدف
يوسفم تحصيل دانش گشت و من يعقوب وار
از فراقش كو به كو، كوكو ببانگ يا اسف
لوحش الله صنع نقاشى كه از ماء مهين
پرورد در يتيمى را بدامان خزف
چون با خواجه حافظ و ديوان او الفتى داشتم به سبب اين معارفت چنين اتفاق افتاد كه درنخستين ليله مباركه كه به مشيت حق جل و على ، همت گماشتم و عزم را جزم كرده ام ، تا دستبه كارى بزنم كه غصه سرآيد، يعنى فرداى آن بهآمل بروم و در مدرسه مسجد جامع آن تحصيل علوم دينى را پيش گيرم - كه شرح ماجراى آنرا طول و عرض بسيار است - هنگامى كه اهل خانه همگى را خواب كردم كه نخواستم اظهاركنم كه آنها بدانند به اقتضاى اوان جوانى كه نفس قريب العهد به مبدا را صفاى خاصاست ، نصف شب برخاستم و وضو ساختم و در خانه ما يك ديوان حافظ به امانت بود كهدر اصل ما ما نبود بلكه از ديگرى بود و من به امانت گرفته بودم - چراغ را روشن كردمو ديوان حافظ را در حال ايستاده به سوى قبله بدست گرفتم و خطاب به آقاى حافظعرض كردم كه اينها كه به ديوان تو تفال مى زنند، نمى دانم درحال تفال چه مى گويند چون نه درسى خوانده ام و نه سرى در سينه اندوخته ام . من يكفاتحه برايت قرائت مى كنم و ثواب آن را نثار روحت مى كنم ، و تو هم به كرمت مرا دراين امر كه گويند لسان الغيبى دلالت و هدايت بفرما كه در اين تصميم چه كنم آيابدنبال تحصيل بروم و اين زندگى را رها كنم يا نه ؟ ديوان را گشودم ، همه اشعارش راكه نمى فهميدم چون خردسال بودم و قوه تحصيلاتم تا ششم ابتدايى بود. بالاخرهدرباره من و اين تصميمم اين غزل آمد:
كنون كه در كف گل جام باده صاف است
به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است
به درد صاف ترا حكم نيست دم دركش
كه هر چه ساقى ما ريخت عين الطاف است
ببر زخلق و زعنقا قياس كار بگير
كه صيت گوشه نشينان زقاف تا قاف است
حديث مدعيان و خيال همكاران
كه صيت گوشه نشينان زقاف تا قاف است
همان حكايت زرد و زروبوريا است
بخواه دفتر اشعار و راه صحراگير
كه وقت مدرسه و بحث كشف كشاف است
كلمه مدرسه در من خيلى اثر گذاشت و اين غزل ، بى تاب و بى خوابم كرد كه آن شب رابه روز بياورم و صبح بروم به سراغ مدرسه و از كلمه (راه صحرا گير) كه مناسبحالم بودو همچنين از صيت گوشه نشينان و به خصوص از حديث مدعيان وخيال همكاران ، حيرت بر حيرت افزود. تا شب را به روز آوردم و راه مدرسه را پيشگرفتم كه گاهى سرگرم به حفظ امثله بودم ، كه بدان مصدراصل كلام است و از وى نه وجه باز مى گردد: ماضى ومستقبل و اسم فاعل و اسم مفعول و امر و نهى و جحد و نفى و استفهام و بارىخوشدل و خوشنود به از بركردن بحر تقارب نصاب الصبيان كه :
به بحر تقارب تقرب نماى
بدين وزن ميزان طبع آزماى
فعول فعول فعول فعول
چو گفتى بگو اى مه دل رباى
و آنكه در ديوان آمد كه (راه صحرا گير) واقع اش آن بود كه بايد صبح آن شب راهصحرا گيرم . چون پدرم از آمل به جهت كسب و كار در روستاى اهلمآمل ملك و خانه و زندگى فراهم كرده بود و در اهلم بود (اهلم روستايى است كه بين محمودآباد و نور واقع شده است و مرقد مطهر آن مادر فانى در ولايت و پاكدامن فاطمى مشهد درهمان روستا واقع شده است و مرقد مطهر پدر بزرگوار حضرتش در امامزاده ابراهيمآمل واقع گرديد) و من بايستى صبح از اهلم (كه آنروز راه خوب و جاده نداشت و اطراف آنرا جنگل و صحراى مخوف فرا گرفته بود) فرار كنم و به مسجد جامعآمل بيابم (كه چيزى در حدود هجده الى بيست كيلومتر راه است ) و لذا اين شعرو اين كلماتدر من خيلى اثر گذاشت و بخصوص كه از كتابهاى مدرسه اى كه دستم بود كتابى راورق ورق مى كردم با حال هيمان و اضطراب چشمم افتاد باين بيت كه :
هر چيز كه دل بدان گرايد
گر جهد كنى به دستت آيد
اين شعر و ابيات غزل حافظ دست بدست هم داده بودند و خيلى مرا شوراندند.
در كلمه 149 هزار و يك كلمه در جواب نامه اى كه از حضرت مولى شرح زندگانىحضرتش را طلبيده بود آورده اند كه :
(و فى الرابع عشر من سنى قد اصابنى بارقه مشرقيه الهيه و شهاب قبس كانملتمسى على اقتضاء عينى الثابته من فضل ربى فترنم السر عندئذ بما نطق به لسانالوحى انى آنست نارا لعلى آتيكم منها بقبس او اجد على النار هدى و البارقه كنور يسعىامامى و يهدينى الى كسب المعارف الالهيه و يرغبنى كرة الى التخلق بالاخلاقالربوبيه و يحرضى مرة بعد مرة الى التادب بالاداب الانسانيه و يحرضنبى برههبعد برهه الى الفرار و الانزجار عن اناسى الزمان و رسومه الرذيله الرديه و ذلك لانالظلمات كانت فى الايران غالب فى ذلك الزمان و العلماء كانوا كاسرى فىاغلال الجور و العدوان )
آنكه حضرت مولى در عبارت فوق فرمود: (كان ملتمسى على اقتضاء عينى الثابتهمن فضل ربى ) اشاره به يك مطلب بسيار عرشى صحف نوريه عرفانيه است كهمسمى به اعيان ثابته و ماهيات و صور علميه اشياء در صقع ذات ربوبى است كه هرموجود عينى در خارج به وفق اقتضاى عين ثابت و صورت علميه خويش در علم پياده مىشود.
جناب شارح محقق قيصرى در شرح فص ابراهيمى در شرح اين متن كه (و معنىلهديكم لتبين لكم و ما كل ممكن من العالم فتح الله عين بصيرته لادراك الامر فى نفسهعلى ما هو عليه فمنهم العالم و الجاهل ) مى فرمايد:
(ليس المراد من الهدايه هنا اليمان بالرسل كما سبق على الذهن ليردالسوال بل معناه لوشاء ليبين لكم حقيقه الامر بالكشف و رفع الحجاب عن عيون قلوبكملتدركوا الامر على ما هو عليه فتعلموا ان اعيانكم فعضكم اقتضت الايمان و اعيان بعضكمبعض الاخر اقتضت الكفر فتكون الحجة لله عليكم و لكن ليسكل واحد من اهل العالم بحيث يمكن ان ينفتح عين قلبه ليدرك الامر فى نفسه ....) (185) كه هر موجودى در كمال اولى اش كهاصل تحقق و وجود او است به اقتضاى عين ثابت خويشتنزل مى كند در قوس صعود در رسيدن به كمالات ثانوى نيز به اقتضاى عين ثابتشسعه وجودى پيدا مى كند و مراتب وجودى را طى مى كند؛ لذا جناب خواجه عبدالله انصارىرحمة الله عليه گويد:
(الهى همه از آخر ترسند و عبدالله از اول ) كه مراد وى ازاول همان عين ثابت است منتهى چون اكثرى به جزكمل از اولياى الهى از اول خود و ديگران خبر ندارند از خداوند عاقبت بخيرى طلب نمايندو گرنه اول به خيرى اصل است .
و عين ثابت حضرت استاد بر علم سرشته شده است كه علم اسم اعظم است لذا در قوسصعود در راه تحصيل حقيقت علم از هر چه كه غير حق بود از نفس و هوى را تارك گشت و بهحق سوى خدا شد كه اولين بارقه الهى اش نيز از سوره مباركه توحيد بوده است .
در تشنگى شان نسبت به علم فرمود:
منم آن تشنه دانش كه گر دانش بود آتش
مرا اندر دل آتش همى باشد نشيمنها (186)
سزاوار است كه در اين مقام از خاطره اى سبوحى از حضرتش بهره مند گرديم كه فرمود:
(در عنفوان جوانى و آغاز درس زندگانى كه در مسجد جامعآمل سرگرم به صرف ايام در وارداتى ثابت داشتم ، در روياى مبارك سحرى به ارضاقدس ‍ رضوى تشرف حاصل كردم و به زيارتجمال دلاراى ولى الله الاعظم ثامن الحجج على بن موسى الرضا - عليه و على آبائه وابنائه آلاف التحيه و الثناء - نائل شده ام در آن ليله مباركهقبل از آنكه به حضور با هر النور امام عليه السلام مشرف شوم مرا به مسجدى بردندكه در آن مزار حبيبى از احباء الله بود، و به من فرمودند در كنار اين تربت دو ركعت نمازحاجت بخواه كه برآورده است ، من از روى عشق و علاقه مفرطى كه به علم داشتم نمازخواندم و از خداوند سبحان علم خواستم .
سپس به پيشگاه والاى امام هشتم سلطان دين رضا - روحى لترابته الفداه و خاك درشتاج سرم - رسيدم و عرض ادب نمودم بدون اينكه سخنى بگويم امام كه آگاه به سر منبود و اشتياق و التهاب و تشنگى مرا براىتحصيل آب حيات علم مى دانست اشاره فرمود كه نزديك بيا.
نزديك رفتم و چشم به روى امام گشودم ديدم با دهانش آب دهانش را جمع كرده و بر لبآورد و به من اشارت فرمود كه بنوش . امام خم شد و من زبانم را در آوردم و با تمامحرص و ولع كه گويى مى خواستم لبهاى امام را بخورم از كوثر دهانش آب حيات رانوشيدم و در همان حال به قلبم خطور كرد كه امير المومنين على عليه السلام فرمود:پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله آب دهانش را به لبش آورد و من از آن را خوردم كه هزاردر علم و از هر درى هزار در ديگر به روى من گشوده شد.
پس از آن امام عليه السلام طى الارض را عملا به من بنمود. چون از آن خواب نوشينشيرين كه از هزاران سال بيدارى من بهتر بود بدر آمدم ، به آن نويد سحر گاهىاميدوارم كه روز به گفتار حافظ شيرين سخن به ترنم آيم كه :
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند.
اين كمترين گفته است : الهى مولى و آقايم را يعن علم آفريدى و از دهن مطهر و كوثر آبحيات وليت حقيقت علم را كه اسم اعظم است به جان مباركش نوشانيدى پس مولايمتمثل علم حضرت ولى الله اعظم ثامن الحجج عليه السلام و شيره و عصاره جان حضرتشاست و همه كتابها و مرقومات مولايم تنزلات اين يكتمثل است همانگونه كه با رحمت رحيميه ات ما را ازتنزل علمش بهره مند فرمودى همچنان با بارقه نوريه ات به جان عين علم و ذوق و شهودحضرتش نيز نزديك فرما.
الهى به حكم اتحاد عاقل بمعقول و آكل به ماكول مولايم آنچه را كه از كوثر مطهر وعصمت حضرت ثامن الائمه عليهم السلام چشيده است همان شده است كه فرمود:
آنچه تا حال در نوشته و مصاحبه ها از خودم حرف زده ام از باب (فاما بنعمه ربك فحدث) است كه بر اهل بصيرت روشن است چنانكه در باب يازدهم دفتردل گفته ام :
سپاس حضرت پروردگار
نه روى افتخار و اعتزار است
مقام شكر احاسن فوق اين است
كجا در طاقت اين مستكين است
اگر خود صاحب حالى كه دانى
و گرنه هر چه ام خواهى بخوانى (187)
راستى اين چنين است كه صاحبان حال مى دانند كه مولايم چه فرمايد و گرنه
حديث چشم با كوران چه گويى
خدا را از دوران چه جويى
حضرت ايشان در توحيد صمدى قرآنى آنچنانمتوغل اند كه به حقيقت ، به مقام شهود و ذوق رسيده اند و سر از حيرت تام در آورده اندكه
دولتم آمد به كف با خون دل آمد هدف
حبدا خون دلى را دهد عز و شرف (188)
از مولايم به زبان تبرى بشنو:
توره كه دارمه مال و مناله كورمه
زر ره كه دارمه سنگ و سفاله كورمه
اونى كه وسه ياد بايرم باينه
حرف زيادى و قيل و قاله كورمه
در اواخر ماه مبارك رمضان 1388 ه ق فرمود:
من نه مرد اين ور و نه مرد او نه هسمه
من گرفتار دل و شه جانه دلبر هسمه
من بيمه اتا كلوا و دكته پيته زغال
شكر كمه كه اسا خورشيد خاور هسمه
توشه خوده اشنى نونى كى هسى اى برار
من ش خوده اشمه ويمه كه محشر هسمه
لطف اون جانه خدا هسه كه در درياى علم
هم كه كشتى هم كه لنگر هم كه بندر هسمه
دين پاك مصطفى ره به على مرتضى
هم سپاه و هم سلاح و هم كه سنگر هسمه
نصف شو كه پرسمه گيرمه وضو خومه نماز
كمه چى پروازها با اين كه بى پر هسمه
شو كه بيه شو پر هر ور خوانه شونه پر زنون
جانه آمى من مگر كمتر ز شوپر هسمه
خوانى از سر حسن سر در بيارى دون كه من
بنده فرمونبر آل پيمبر هسمه (189)
آنكه فرمود: ز شعرى شد زمينى آسمانى ، در حقيقت در قوسنزول حضرتش از افق اعلاى عرش الهى تنزل يافت و همانگونه كه قرآن كريم از فوقعرش به فرش در قالب و الفاظ و عبارات اينسويى ، تجلى مى كند تا در قوس صعودبه صورت مدارج قرآنى ، معارج انسانى محقق شود و نفوس ‍ مستعد و شيق بهكمال به عوالم بى انتهاى قرآنى درآيند و از آيات قرآنى بهره گيرند وبال و پر پرواز در آورند و به عوالم بى كران وجودى سفر نمايند. مولاى ما نيز ازفوق عرش تنزل يافت و بر اساس اقتضاى عين ثابتش در قوس صعود، آن آسمانى مشهددوباره از زمين به آسمان كه در حقيقت رجوع بهاصل خويش است پرواز مى كند تا آنان كه سيمرغ جانشان به ملكوت عالم شائق است رابالا برد كه به لطلف الهى از محضر عرشى و انسى حضرتش جانهاى آسمانى شده اندمولاى ما در مطلق رشته هاى علمى صاحب نظرند و در همه رشته ها داراى تاليفات و مقالاتو رسائل اند كه هيچ رشته علمى از نظر صائب و تيزبين حضرتش پنهان نگشت و همهعلوم و معارف در اين يكى همه ، تجلى يافته است و بحق بايد گفت كه :
آنچه كه در رشته هاى علمى بود در اين كتاب نوشته آمد و اين كتاب جامع همه آنها است وهر بيننده صاحب دلى با حالت اعجاب انگيزى مى گويد كه : (ما لهذا الكتاب لايغادر صغيره ولا كبيره الا احصيها) و اين دفتردل همان كتابى است كه همه آنچه را كه اساتيد علم در همه رشته ها داشته اند در آننوشته اند كه اين دفتر دل اگر باز شود علامه شعرانى ، و جناب علامه رفيعى ، وجناب علامه فاضل تونى و جناب علامه طباطبايى و آسيد مهدى قاضى و حضرت آقا محمدحسن الهى و آقا ميرزا احمد آشتيانى و جناب علامه آقا ميرزا مهدى الهى قمشه اى و جنابعلامه آشيخ محمد تقى آملى و ده ها اساتيد ديگر با آنچه كه داشته اند. در اين كتابنوشته شده اند و همه اين اعاظم در يك حقيقت جمع شده كه حضرتش ‍ يكى همه اين بزرگاناساتيد و همه اساطين علوم و فنون در طول تاريخ است .
يوم الحسرة اى در انتظار ما است كه اگر كسىاهل بينش باشد مى بيند كه همين الان يوم الحسرة ظهور كرده و در آتش حسرت آن درحال سوختن هستيم منتهى بايد لب فروبست زيرا كه اگر بنا بود انچه كه واقع بودبروز مى كرد ائمه معصومين عليهم السلام آنچنان مظلوم نمى شدند كهاول باب ولايت آنها را دشمن بست و سپس آنچه را مى خواست به سر دين خدا و قرآن كريمآورد.
اين يك جان چه استعداد و همتى است كه اينهمه رشته ها را طى كرده و اينهمه اساتيد را درخويش جاى داد. و حق صاحب اين دفتر دل است كه بگويد: (هاوم اقرء و اكتابيه انىظننت انى ملاق حسابيه ) پس (فهو فى عيشه راضيه فى جنه عاليه )
اين كتاب انسانى چه كتاب عظيم الشانى است كه همه دانشمندان آگاه عالم را به تعجبواداشته است كه در او به تفكر بنشينند و به مطالعهجمال دلاراى وى بپردازند.
از سير عملى و معنوى و روحى حضرت استاد كه نمى شود سخن راند زيرا كه ما را ازاسرار ايشان خبرى نيست آنهم براى كمل اين مقام است كه ميتوانند از خودشان ابرى ايجادنمايند تا ديگران را در حجاب قرار دهند كه آنها نتوانند از اسرار و حقايقشان اطلاعيابند. علاوه آنكه مادون هرگز نمى تواند ما فوق را آنطورى كه واقع او است دريابد وبشناسد كه دائما در حجاب نورى و جلال و عظموت مافوق قرار دارد و تازه : (در نيابدحال پخته هيچ خام ).
حضرت آية الحق و اليقين در توحيد صمدى شهودكامل را دارا است كه البته اين دولت در ابتدا بى خوندل آمد به كنار ولى در مقام تفصيل و فرق با خوندل آمد به كنار كه :
دولتم آمد به كف با خون دل آمد به كف
حبذا خون دلى دل را دهد عز و شرف
در دوران عنفوان جوانى و قبل از آن حضرتش راافعال ارهاص گونه بود كه حكايت از يك آينده اى بسيار درخشان و ارزنده اى مى نمود.
در كتابهاى كلامى در مورد انبياء و ائمه هدى عليهم السلام سخن از ارهاص ‍ دارند كه (الرهص العرق الاسفل من الحائط يقال رهصت الحائط بما يقيمه ) در منتهى الاربدارد:
(رهص ) بالكسر چينه بن ديوار و ارهاص احداث معجزات و خوارق عاداتى است كه دلالتبر بعثت شخص مى نمايد و دكان ارهاص تاسيس ‍ براى قاعده و پايه نبوت است و پايهو اساس ديوار است براى آنچه كه در آينده بر آن بنا گذارى مى كنند جناب علامه حلىرحمة الله عليه در شرح مساله پنجم از مقصد چهارم تجريد در نبوت كه در مورد كراماتاست آن را مطرح فرموده است كه بين متكليمن اختلاف واقع شد در اينكه آيا صالحين داراىكرامت و ظهور آن هستند يا نه عده اى از معتزله آن را منع نموده اند و تكذيب كرده اند ولكنعده اى ديگر از معتزله و اشاعره تجويز نموده اند كه حق با اين طائفه است و جناب خواجهدر متن نيز به قصه مريم عليهما السلام استناد كرد و فرمود: (و قصه مريم و غيرهاتعطى جواز ظهوره على الصالحين ) و لذا جناب علامه در شرح فرمود:
(و استدل المصنف - رحمة الله - بقصه مريم فانهاتدل على ظهور المعجزات عليها و غيرها مثل قصه آصف و كالاخبار المتواتره المنقوله عنعلى عليه السلام و غيره من الائمه و حمل المانعون قصه مريم على الارهاص لعيسى عليهالسلام و قصه آصف على انه معجز لسليمان عليه السلام مع بلقيس و قصه على عليهالسلام على تكمله معجزات النبى صلى اللّه عليه و آله )
در متن بعدى نيز جناب خواجه رحمة الله مى فرمايد: (و معجزاته عليه السلامقبل النوره تعطى الارهاص ).
خواننده گرامى اين سطور آگاه است كه به استثناى نبوت تشريعى كه با رحلتحضرت خاتم صلى اللّه عليه و آله منقطع گرديد باب نبوت انبايى و ولايت تكوينى ومقام خلافت يعنى اتصاف بر اوصاف الهى و امامت كه (و اجعلنا للمتقين اماما) و عصمت وباب كرامات و تصرف در عالم و امثال اين امور الهى باز است و هر كس را به قدر همت وسعه وجوديش مى تواند از اين حقايق ، حظى باشد و اين منافاتى با مقامات انسانهاىكامل ندارد كه آن ذوات نوريه الهى در افق اعلاى عوالم وجودى به همه نفوس مستعده نداىتعالوا داده اند و همگان را به سفره پر فائده ملكوت دعوت كرده اند به برهان و بهعرفان و به قرآن ، اين راه همچنان باز است و خلقت انسان براى رسيدن به اين كمالاتانسانى است و اولياى حق را دائما از آن ذوات نوريه حظى وافر است كه با عطايا و هباتو منح انبياء و ائمه معصومين عليهم السلام به اين مقامات بلندنائل مى آيند.
پس امامان معصوم عليهما السلام بمنزله حجاب نورى براى اين اعاظم از عرفايند.
در تعليقات قيمه بر كشف المراد در بخش ارهاص فرموده اند: (ان النفوس الانسانيهمجبوله و مفطوره على الاعتلاء الى مقاماتها الشامخه التى تعطى المفاتيح و التصرففى مادة الكائنات باذن الله سبحانه و الانبياء و الاوصياء دعوا ما سواهم من النفوسالانسانيه الى الارتقاء الى معارجهم كما يناديك بذلك القرآن الفرقان بقوله السلامالصدق تعالوا فلو لا هذه الشانيه لهم لما وقعوا فىمحل الخطاب بذلك الامر المستطاب و هم عليهم السلام معصومون فى جميع شوون احوالهمفحاشاهم ان يدعوا الذين ليسوا بمستحقين لذلك الخطاب و قابلين له فان هذا مناعمال الجهال قال تعالى شانه : قالوا تتخذنا هزواقال اعوذ بالله ان اكون من الجاهلين (190) نعم يجب الفرق بين النبوت الانبائيه والنبوة التشريعيه ) (191)
آنان كه از شنيدن اينگونه فضايل انسانى در مورد عرفاى شامخين استنكاف دارند و اينامور را منافات با مقامات الهى انبياء و ائمه هدى عليهم السلام مى دانند سرش آن است كهانسانهاى كامل را نشناخته اند و آن ذوات فوق عرش را در امورى خلاصه كرده اند كه درحقيقت در امام شناسى و شناخت اولياى اعظم و معصومين گرامى ناقص اند و مثلا حضرت اميرعليه السلام را به شبى هزار ركعت نماز و بخشيدن انگشتر وقتال در ميدان جنگ مى شناسند و نمى دانند كه او را مقام هباء و صادراول است كه اگر در خطبه البيان ، خودش راعقل اول ، عرش لوح و قلم و همه ما سواى صادراول مى داند در حقيقت بيان تمام حقيقت شخصيت وجودى حضرتش نيست ؛ كه تبيين شانى ازشوون انسان كامل است .
اين طائفه به اصطلاح متعبد و محب اهل بيت بهتر آن است كه در نزد عرفاىجليل القدر و عظيم الشانى همانند محى الدين بن عربى ها زانوى ادب به زمين زنند و درمقابل باب ششم و باب سيصد و شصت فتوحات و نظائر آن سر تعظيم فرود آورند و ازدهن متخصصين در فن عرفان ، حقايق و اسرار سفراء و اولياى الهى را بشنوند و در انسانكامل شناسى كامل شوند آنگاه بيابند كه اين تناكر بر اساسجهل و نادانى و چه بسا خويش را به تجاهل زدن و يا از باب تقربا الىالجهال بوده است .
حال كه سخن به اين مقام رسيد خوب است كه جناب امير المومنين عليه السلام را از تحيتجناب شيخ اكبر در رساله تحيت نسبت به امام اولين و آخرين بشناسيم .
(صلوات الله و ملائكته و حمله عرشه و جميع خلقه من ارضه و سمائه على سرالاسرار و مشرق الانوار المهندس فى الغيوب اللاهوتيه و السياح فى القيافىالجبروتيه المصور للهيولى الملكوتيه و الوالى للولايه الناسوتيه انموذج الواقع وشخص الاصلاق المنطبع فى مرايا الانفس و الافاق ، سر الانبياء و المرسلين و سيدالاوصياء و الصديقين صوره الامانه الالهيه و مادة العلوم الغير المتناهيه الظاهرهبالبرهان و الباطن بالقدر و الشان فاتحه مصحف الوجود بسمله كتاب الموجود حقيقهنقطه البائيه المتحقق بالمراتب الانسانيه حقدر اجام الابداع الكرار فى معارك الاختراعالنير (السر خ ل ) الجلى و النجم الثاقب امام الائمه على ابن ابى طالب عليه السلام ) (192)
استاد عاليقدر مى فرمود: كه اگر محى الدين بن عربى ها و خواجه طوسى ها و شيخمفيدها و همه اعاظم و مشايخ از اهل كشف و شهود و علوم و معارف جمع شوند و در محلى اجتماعكنند و جناب امام معصوم عليه السلام تجلى كند مثلا حظت امير المومنين تجلى فرمايد وظهور نمايد همه اين مفاخر اسلام و عالم علم درمقابل آن ولى اعظم الهى امى اند كه از مشكاة ولايت ائمه معصومين بهره مند اند.
اما چه استبعادى است كه اگر شاگردى از مكتب جناب حشمت الله سليمان نبى عليه السلامكه به بيان ايه شريفه چهل و يكم از سورهنمل (قال الذى عنده علم من الكتاب انا آتيك بهقبل ان يرتد اليك طرفك ) جناب آصف به طرفه العينى تخت بلقيس از سبا نزدجناب حشمت الله حاضر مى كند، شاگردى از مكتب حضرت امام ملك و ملكوت ثامن الحججعليه السلام كه حقيقت علم را از دهن مبارك و منبع آب حيات حضرتش مى نوشد از خودش خبردهد كه :
از اين هجرت بدان اجرت رسيده است
كه چشم مثل من آنرا نديده است .
كه بايد لطيفه در اين بيت را از مصراع دوم آن طلب نمود كه فرمود: (چشممثل من آنرا نديده است ) نه چشم هر كسى . زيرا بايد در فهم اين بيت ، ابتدا چشم حق بينو متوغل در توحيد صمدى قرآنى و در ولايت ، را پيدا كرد آنگاه بدان چشم ببيند كهمثل اين شخصيت عظماى الهى را نمى شود پيدا كرد.
آنچه كه مسلم است كه اعضاء و قوا و شؤ ون هر كسى بمقدار سعه نفس ‍ ناطقه اوست . مثلا هب لى كمال الانقطاع در همه زبانها به يك مرتبه نيست بلكه مطابق با دهن ونفس و سعه وجودى هر فردى اين جمله معنى پيدا مى كند كه ان الهدايا على قدرمهديها، قهرا اين جمله وقتى از دهان مبارك و عرشى حضرت سر الانبياء و المرسلينامير المؤ منين عليه السلام صادر شود باندازه سعه وجودى آن در يتيم نظام هستى معنىپيدا مى كند؛ كه از دهن يك اعرابى باديه نشين بمقدار جان وى ظهور مى يابد.
و هميگونه است در شوون ديگر نفس ناطقه .
غرض آنكه بايد چشم استاد علامه را پيدا كرد تا مدعى شد كهمثل او را نمى شود پيدا كرد و گرنه چه مثبتين و چه نافين به اين مصراع بمقدار فهم وادراك و سعه وجودى خويش سخن مى گويند كه اگر لسان لسان نفى بود قهرا منكر اينمصراع با جهل خودش در ستيز است و به تعبير شيواى مولانا كه فرمود:
هر كس از ظن خود شد يار من
وز درون من نجست اسرار من
و جناب حاجى در شرح آن گويد:
هر كسى از ظن خود: چنانكه حق فرموده است : (انا عند ظن عبدى بى ) پسقبول مى كند قلب هر كس از شوون او به قدر ظرف و حوصله خود و منكر مى شود زياد ازوسع خود را (و من الناس من يعبد الله على حرف ).
فما انسان كامل ، پس قبول مى كند حق را به جميع تجليات و شوون فهو عبدالله فىالحقيقه و هو الاسم الاعظم .
و از اينجاست كه شيخ محيى الدين قدس سره مى فرمايد: كه در روز محشر كه حق على ماهو عليه تجلى كند بر ناقص محجوب خواه مقيد به تنزيه و خواه مقيد به تشبيه منكرشود او را مگر در صورتى كه معتقد او است درباره حضرت بيچونكامل على الاطلاق .
و بيان اين نحوه از حقايق از باب (فاما بنعمه ربك فحدث ) است و شاهد آن تضرع وزارى حضرتش در همين ديوان است كه از آن حال بشنو:

next page

fehrest page

back page

 

 
 

کلیه حقوق این سایت محفوظ می باشد.

طراحی و پیاده سازی: GoogleA4.com | میزبانی: DrHost.ir

انهار بانک احادیث انهار توضیح المسائل مراجع استفتائات مراجع رساله آموزشی مراجع درباره انهار زندگینامه تالیفات عربی تالیفات فارسی گالری تصاویر تماس با ما جمادی الثانی رجب شعبان رمضان شوال ذی القعده ذی الحجة محرم صفر ربیع الثانی ربیع الاول جمادی الاول نماز بعثت محرم اعتکاف مولود کعبه ماه مبارک رمضان امام سجاد علیه السلام امام حسن علیه السلام حضرت علی اکبر علیه السلام میلاد امام حسین علیه السلام میلاد حضرت مهدی علیه السلام حضرت ابالفضل العباس علیه السلام ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها پاسخ به احکام شرعی مشاوره از طریق اینترنت استخاره از طریق اینترنت تماس با ما قرآن (متن، ترجمه،فضیلت، تلاوت) مفاتیح الجنان کتابخانه الکترونیکی گنجینه صوتی پیوندها طراحی سایت هاستینگ ایران، ویندوز و لینوکس دیتاسنتر فن آوا سرور اختصاصی سرور ابری اشتراک مکانی colocation