انسان كامل عبد الله و عند الله است و صاحب مرتبه ولايت اعنى ولى الله است و قلب اواوعى و اوسع قلبها است و قطب عالم امكان و حجة الله و خليفه الله است و راسخ در علم وخازن و منبع علم لدنى و ينبوع حكم و زارع قلوب و شوراننده دفائنعقول و مامون و امين الله است و متصرف در كائنات و مسخر جن و انس و وحوش و طيور و درعين حال بى اعتنا به دنيا است ، و شجاع و در مرتبه يقين و بر طريق واضح و صراطمستقيم و مسير عدل و در افق اعلاى انسانى و عالم ربانى است و زمين هيچگاه خالى از چنينانسان كامل نيست .
انسان كامل به صفات مستخلف است و همه اسماء الله را دارا است كه (و علم آدم الاسماءكلها) و باذن الله با دولت هر اسمى در عالم تصرف مى كند.
او آينه مرتبه الهيه است كه قابليت آن دارد كه جميع اسماء در آن ظاهر شوند، چه اينكهاو را فوق خلافت كبراى است و مظهر كامل اسم اعظم الهى است .
انسان كامل قطب زمان است و تعدد در آن راه ندارد كه رحى بر قطب دور مى زند و خلافتالهى به و قائم است كه بدون او خلافت الهيه نيست .
انسان كامل مصلح بريه الله است و بقاى تمام عالم به بقاى او است و صورت جامعهانسانيه غايه الغايات تمام موجودات امكانيه است .
انسان كامل معدن كلمات الله است كه از آن به مرتبه عمائيه كه مضاهى مرتبه الهيه استتعبير مى شود كه (فرق بينك و بينهما الا انهم عبادك و خلقك ) و اين حقيقت را كون جامع وآدم گويند كه حجة الله است كه برزخ بين وجوب و امكان و واسطه بين حق و خلق است .
انسان كاملعقل مستفاد است و داراى نفس مكتفى كه همه كمالات براى آنبالفعل است (كل شى ء احصيناه فى امام ) و امام مبين در سوره يس على عليه السلام استاو در عقل كل فانى و متحد مى شود و اتحاد باصادراول و نفس رحمانى پيدا مى كند كه عروجا در آن مقام همه موجودات عينى بمنزله اعضاء وجوارح انسان كامل اند.
انسان كامل ثمره شجره وجود و كمال عالم كونى و غايت حركت وجوديه و ايجاديه است كه (نحن صنايع الله و الناس (و الخلق - خل ) بعد صنايع لنا)
انسان كامل مويد به روح القدس و روح است ومحل مشيه الله است و ظرف همه حقايق و خزاين اسماء الله است و هفتاد و دو حرف از اسماعظم را دارا است .
انسان كامل صاحب مرتبه قلب است و اين حقيقت وجوديه سر الله است كه معلم بشر است ومعارف و اسرار ولايت بذر او و قلوب مزارع اويند. و در مقام قلب و فوق آن داراى مقام لايقفى است يعنى تجرد از ماهيت دارد و در هيچ حدى در قوس صعود او را وقوف نيست كهاقرء وارق .
انسان كامل قلب عالم و قلب قرآن و ليله القدر است . فتدبر.
لذا در اين بيت عرشى و علوى آمده كه على ابن ابيطالب هم اين است يعنى همه مقاماتى كهبراى حضرت مقام ختمى است براى او هم هست جز اينكه او سمت نبوت تشريعى را دارا نيستكه نبوت تشريعى به مقام ختمى صاحب (اوتيت جوامع الكلام ) ختم گرديده است .
حسن ختام شرح اين بيت عرشى را كه (خاتمه مسك و فى ذلك فليتناس المتنافسون ومزاجه من تسنيم عينا يشرب بها المقربون ) باشد را بهغزل عرشى و علوى حضرت مولايم در ديوان قرار مى دهيم كه با گوش جان بشنو.
يا على :
شويم از مشك و از گلاب دهن
|
يا كه قذفى نمايد اين سانى
|
به فصاحت هزاران بار افزون
|
كيست جز تو كه مولدش كعبه است
|
جز خدا كيست و باعث و بانى
|
آن تو مكيال و آن تو ميزانى
|
داند آن را راز عالى و دانى
|
آنچه گفتند و آنچه مى گويند
|
برتر از اين و برتر از آنى
|
در عبارت على عمرانى (175)
|
مباحثى در شرح اين ابيات مطرح است كه در باب شانزدهم گفته آيد انشاء الله .
22 - امامت در جهان اصلى است قائم
|
چو اصل قائمش نسلى است دائم .
|
اين بيت ملكوتى اشاره به حدث برزخى است كه براى حضرت آية الله مرحوم آقا محمدغروى آملى رحمة الله عليه تمثل يافت كه در شرح ابيات باب شانزدهم بهتفصيل بحث خواهد شد.
23 - ز حق هر دم درود و آفرينش
|
از بيت دوازدهم تا بيستم در اوصاف حضرت انبياء بود كه به اللهمصل على محمد منتهى شد و در بيت بيست و يكم حضرت امير المومنين در اوصاف مذكور باحضرت خاتم صلى اللّه عليه و آله شريك دانسته شد و در بيت بيست و دوم پايدار امامت ونسل دائم در اين قائم مورد اشاره قرار گرفت ، لذا سياق ابيات اقضا مى كرد كه اللهمصلى على محمد در مصراع دوم از بيت بيستم تكميل گردد و درود و صلوات الهى بر عترتطاهره حضرت خاتم فرستاده شود كه صلوات و سلام بر پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله بدون آلش در روايت بعنوان صلوات ابتر تعبير شده است لذا فرموده اند هر گاهصلوات و تحيت بر جناب رسول الله صلى اللّه عليه و آله مى فرستيد بدين صورتباشد كه (الله صل على محمد و آل محمد).
پس از حق تعلى هر دم درود و آفرين الهى به روح معانى يعنى روح همه كلمات نظام هستىو آل طاهرين حضرتش كه حق حيات بر كل ما سوى الله دارند بادا؛ زيرا كه همه عوالموجودى بمنزله اجساد اين ارواح و ذوات نوريه اند.
و بيت بيست و چهارم بمنزله استدلال و حجت براى بيت بيست و سوم است كه همانطورى كهبر پيامبر اكرم با آن اوصاف الهى اش درود مى فرستيم ، بر عترت پاكش نيز كهداراى همان اوصاف كماليه اند و انسانهاى كامل و ارواح الهيه اند درود و صلوات مىفرستيم .
24 - كه اندر جمع يس اند و قرآن
|
كه اندر فرق طه اند و فرقان
|
يعنى پيامبر اعظم و اهل بيت عصمت و وحى در مقام جمع به صورت انسانكامل و قرآن اند ولى در مقام فرق و كثرت بنحوطه و فرقان اند.
بدين بيان :
يكى از شعب فن شريف ارثماطيقى و علوم غريبه علم شريف زبر و بينات است زبربضمتين جمع زبور بفتح بمعنى كتاب است و بينات جمع بينه بمعنى حجت .
(الزبر و البينات هما قاعدتان توامان لا يعرف واضعهما)
موضوع اين علم اعداد حروف و كلمات است گاه از زبر و گاه از بينات و آن علمى است بهقواعد معلومه اعداديه در استنباط اسرار مكنونه قرآنيه و فائده آن كشف برخى معلومات ازمجهولات و آگهى بر بعضى از اسرار مخفيات است .
در تمام حروف اول آنها را زير و تتمه آنها را بينات گويند مثلا على - ع - زبر و - لى -بينات است .
اعداد منقوطه را ناطقه و غير منقوطه را صامته گويند و حروف را به داشتن شريك ونداشتن آن به مفرد و مثانى و مثالت تقسيم كرده اند.
مفرد: ا،ن ، ل م ،ك
مثانى :د ذ، ر، ز، ع ، غ ، س ، ش
مثالت : ب ،ت ث ج ، ح خ ،
و گاه باشد كه صاحب نقطه واحده را مفرد، و دو نقطه را مثانى ، و سه نقطه را مثالتنامند.
در مورد سين و ى مى فرمايند:
(س ) چون زبر و بينات ملفوظى آن مساوى يكديگرند آن را حرفكامل و حرف انسان كامل نيز نامند .
يس و القرآن الكريم و آن قلب دائره ابجد است .
و (س ) از حروف چهارده گانه نورانى است كه زبر ملفوظى آن كه (س ) است شصتاست و بينه آن كه (ين ) است شصت است ، لذا (س ) را حرف انسانكامل گفته اند.
امين الاسلام طبرسى ، در مجمع البيان ، در تفسير يس ، گويد:
(وروى عن الكلبى انه قال هى بلغه طى يا انسان ) و نيز گويد (وقيل معناه يا انسان عن ابن عباس و اكثر المفسرين ) و نيز گويد: (روى محمد بن مسلم عنابى جعفر عليه السلام قال ان لرسول الله اثنى عشر اسما خمسه فى القرآن محمد واحمد و عبدالله و يس و نون ) و نيز گويد: (يس معناه يا محمد عن سعيد بن جبير ومحمد بنالحنيفه ) و نيز گويد: (و قيل معناه يا سيد الاولين و الاخرين ) و نيز گويد: (وقيل هو اسم النبى صلى اللّه عليه و آله عن على بن ابيطالب و ابى جعفر عليهما السلامو سر اين همه اقوال همان است كه گفتيم (س ) حرف انسانكامل است .
و اين اقوال هم مشيريه به يك حقيقت اند.
از حضرت امير المومنين عليه السلام نقل شد كه فرمود: (انا باطن السين و انا سرالسين )
و از آن جهت كه الف قطب حرف است و به وجهى حرف ذات اقدس حق است و نون يكى ازاسماء نبى صلى اللّه عليه و آله و ولايت باطن نبوت است ، و سريان ولى در عالم چونسريان حق در عالم است ، عارفى گفته است :
قلب نون و او آمده اى ذوفنون
|
قلب واو آمد الف اى كنجكاو
|
پس ، ولى قلب نبى و جان اوست
|
قلب قلبش ذات الله سر هوست
|
هر حرفى كه به سه حرف تلفظ مى شود اگر حرف آن جز آخر آن باشد آن را ملفوظىگويند چون الف ، جيم ، و اگر يكى باشند مسرورى يا مستدير گويند مانند: ميم ، نون ،واو، و هر حرفى كه به دو حرف تلفظ مى شود آنرا ملبوبى گويند.
مثل با، تا. بينات بسم الله الرحمن الرحيم بعد از اسقاط مكرر 217 است و على ابنابيطالب هم 217 است .
فواتح سور پس از اسقاط مكررات منطوق آنها (صراط على حق نمسكه ) است ، يا (علىصراط حق نمسكه است ) و آننها را حروف نورانيه و حروف سعيده نامند ومقابل آنها را حروف ظلمانيه خوانند و به عدد چهارده بودن حروف نورانى را اشاره بهسر قرآن دانند كه قرآن ظاهر و تمام و واضح نشد مگر بههياكل نوريه چهارده نفر كه اهل بيت عصمت و طهارت و وحى اند و در كلمه مباركه (طه )جمع اند.
پس نبى اكرم صلى اللّه عليه و آله و عترت پاك حضرتش بصورت مقام بساطت و ماوراىنشئه كثرت ، قرآن اند و مقام جمعى احدى بسيط دارند كه حقيقت وانسانكامل است . ولى در عالم كثرت و فرق ، به هياكل نورهى چهارده گانه متجلى اند كه بهعدد (طه ) اند كه (ط) نه و (ه ) پنج مى شود چهارده .
و در مقام جمع اند و در مقام فرق و كثرت فرقان اند،پس قرآن فرقانند در مقام جمع يساند و در مقام فرق طه اند؛ كه به تعبير عرشى جناب حاجى سبزوارى به سر حرف مردميعنى ديگران رسيدن هنر است نه دست رد به سينه شان زدن بلكه بايد همت گماشت تاحرف ديگران را فهميد الهى حروف ظاهر تهجى كه درمرتبه زبان و حرف ظاهرى است رااينهمه رمزها است پس كلمات تكوينى ات را چه باشد؛ تا چه رسد به ذوات به ذواتنوريه انسانهاى كامل و انبياء و سفراى الهى خاتم انبياء وآل طاهرينش (اللهم صل على محمد و آل محمد). (176)
25 - خدايا مرغ دل بنموده پرواز
|
شان نزول دفتر دل :
در مورد شان نزول دفتر دل از محضر عرشى و ملكوتى حضرتشسوال شد كه اين ابيات طولانى در نوزده باب وفصل در نوزده موضوع خاص كه در حقيقت اشاره به نوزده طور از اطوار وجودى قلبعارف و نوزده شان از شوون بسم الله الرحمن الرحيم است در چهحال روحى و معنوى بدين زيبايى و عرشى سروده شده است ؟! اگر چه حالت روحانى ومقامات عينى انسانى هر شخصى را خود او از آن آگاهى دارد و بدان واقف است و با الفاظ وبيان نمى شود آن حال ملكوتى را تبيين نمود ولى باز از صاحب دفتردل در اين موضوع حرف شنيدن نه تنها خالى از لطف نيست كه شيرين و دلنشين است .
پس گوش جان بسپار:
از آنجايى كه بافت و مزاجها مختلف اند و هر كسى راحال مخصوصى به خود او است ديوان من و خداوند ديوان شاهداند كه : اگر در روزه و سيرو سلوك و رياضت شرعى الهى و سحر نباشم و سكوت و چهله نداشته باشم اصلا نمىتوانم شعر بگويم و اين علوم و حقايق خودشان را به صورت اين حرفها نشان نمى دهندو حتى قادر به گفتن يك بيت شعر هم نيستم .
اگر ديوان به حرف در آيد معلوم است كه اغلب و اكثر اشعار آن درحال چهله و سكوت و روزه و رياضت بودم حالا در متن چهله و اربعين بودم و يا در حواشىاربعين بودم كه هنوز حال و هواى چهله و رياضت در سرم بود و الا بطور عادى بخواهمهمينطورى مطلبى را كه در نظر بگيرم و مثلا ابياتى را بگويم مقدورم نيست و اينچنيناشعار در ديوان و غير ديوانم پيدا نمى شود مگر خيلى به ندرت و قلت كه آنهاهم بىارتباط با چهله و رياضت نبود لذا دفتر دل هم حكايت از همچوحال من دارد كه سراسرش را در رياضت بودم و آن ايامى كه دفتردل را به نظم در مى آوردم در حال عجيبى بودم كه شرح آن به گفتگومحال است .
ابتداء در حال بسيار عجيب بودم ، به نحوى داغ بودم كه گاهى از شدت حرارت و داغىقلبم ، لباس قسمت قلب من داغ مى شد و دست بدان مى زدم دستم داغ مى شد.
در اين حال عجيب بود كه نامه اى از دلنوازى به دستم رسيد كه اين نامه مرا به حرف درآورد و شروع به دفتر دل كردم كه البته دفتردل در ماه مبارك رمضان بود كه شروع شد ولى خيلى دستم بود و امتداد داشت .
در همه ايام كه دفتر دل را مى گفتم ، شبى در ايراء لاريجان بعد از نماز مغرب و عشاءكه از مسجد به منزل مى آمدم به فرزندم حاج على آقا گفتم ؛ على جان ! اگر امشب مرا بهحالم بگذاريد و كارى به من نداشته باشيد كه به اين كوهها و دره ها و صحراها برومكه خوابم نمى برد و همينطور ابيات دفتر دل مى آمد و مى نوشتم گاهى خسته مى شدم وچراغ را بالا مى آوردم و مى نوشتم نمى دانم كه آن شب چه جور شده بود كه بدين گونهدر آمد كه خيلى ابيات دفتر دل ما از آن شب است .
در مورد قصيده تائيه (ينبوع الحياة ) كه بيش از چهارصد بيت است را از نوزدهم يك ماهرمضانى تا آخر همان ماه مبارك گفته ام كه ده شب بود كه چون ماه رمضان و روزه وحال بود بدان صورت شيرين پياده شده بود. دفتردل هم بود ولى خيلى امتداد داشت و مسوده آن را بنگريد خيلى عجيب است كه جوشش خوبىداشته ام و خوب مى آمد ولى هميشه آنطور نيست ، كهدل را جزر و مد است . در مورد قصيده (يا على ) هم خيلى خوب و روان و خوش آمد كه بايدخيلى بيش از اينها مى شد كه نمى دانم چه شد كه به اين مقدار توقف پيدا كرد. غرضآنكه بايد درحال و چهله باشيم تا دل و زبان به حرف آيد.
البته طبايع مختلف است مثلا شخصى را نقل مى كردند كه اينغزل ديوانرا كه باز دلم آمده در پيچ و تاب انقلب ينقلب انقلاب مصراع دوم آن را خواندهبود و مى گفت كه آخر اين هم شعر شده است كه انقلب ينقلب انقلاب .
آقاى ديگر بدو گفت : شما هم يك دو بيت بگوييد آنوقت بفرماييد اين شعر نيست چه عجبكه آقاى ديگر نقل مى فرمود كه يكى از دوستان به همينغزل چقدر عشق مى ورزيدو جورى به وجد و هيجان در آمده بود و همى مى خواند و مى جهيد ومى پريد و مى گفت همچو گياه لب آب روان اضطراب يضطرب اضطراب .
طبايع مختلف است ، به طبع مبارك آن بزرگوار نيامد و به طبع اين آقا خوب سازگارىداشت . كيف كان به بيان جناب بابا طاهر: چو شعر مو بلند و پست دارد...
بعد از ابيات قبلمنتقل شديم به آن دلنوازى كه نامه فرستاده بود و مرا به حرف در اورده بود كه گفتيمخدايا مرغ دل بنموده پرواز بسوى دلنوازى نكته پرداز. و مقدارى او را ناز كرديم لذا ازايشان به دلنواز ياد شده است كه با دفتر دل مناسبت دارد. و آنكه فرمود: (خدايا مرغدل بنموده ...) اين مرغ دل همان عنقاى بلند آشيانى است كه حضرت علامه طباطبايى رحمةالله عليه در مورد شخصيت ملكوتى آن فرموده است : (آقاى حسن زاده (آملى ) را كسىنشناخت جز امام زمان (عج ) راهى را كه حسن زاده در پيش دارد، خاك آن توتياى چشمطباطبايى ).
اين مرغ دل كه از عالم دانى به عالم عالى و اعلى پرواز كرد (كه ما خبرى از او نداريم وبه ظاهر دل خوش نموده ايم كه حضرتش را ادراك مى كنيم و حاليكه ما از (و انما انابشر مثلكم ) آنجناب اطلاع داريم ولى از دل آنسويى حضرتش بى خبريم ) همانبزرگمرد الهى و عرشى و راد مرد و تك مرد بىبديل ، عصر است كه از دامن پاك و معصوم مادرى ، فاطمى مشرب و مشهد پاى به عرصهعالم نهاد و تولدى همانند ولادت اولياى الهى داشت كه در حقيقت مرغ باغ ملكوت بود كهاز عالم خاك برنخاست كه (هبطت اليك من المحل الارفع ورقاء ذات تعزز و تمنع )؛ بلكهعرشى آشيان بود و در قوس صعود نيز محمدى مشهد و مشرب شد كه (طوبى له و حسنماب ) و (ان الله لا يضيع اجر من احسن عملا).
اين مرغ دل همان انسان رضوى مشرب است كه از منبع آب حيات و كوثر بى انتهاى حضرتثامن الحجج امام اولين و آخرين جناب على ابن موسى الرضا عليهما السلام حقيقت علم را كهاسم اعظم الهى است چشيده است الهى توفيق ادراك حقيقى و شهودى اين مرغدل و پرنده فوق عرش خودت را بما عطا فرما و دست ما را از دامن ولايت اين ولى خودتكوتاه مفرما.
خداى متعالى را در عالم دام و تور شكار است و در دام خويش بذرهاى حقايق و آيات قرآنىنهاده است تا انسانهاى مستعد در دام حقيقت عالم و شكارچى اصلى عالم قرار گيرند و ازدانه هاى آيات قرانى ارتزاق نمايند و بال و پر در آورند و به ملكوت و به لقاء اللهپرواز نمايند كه مولاى ما از آن پرنده هاى بدام افتاده حق است كه به مقام شامخ حريت واطلاق رسيده است كه همان مقام عبوديت حضرت حقعزوجل است و لذا در اشعار تبرى اش فرمود:
نصف شو كه پرسمه در بيارى دون كه من
|
كمه چى پروازها با اين كه بى پر هسمه
|
خوانى از سر حسن در بيارى دون كه من
|
بنده فرمونبر آل پيمبر هسمه
|
26 - يكى فرزانه دانا سرشتى
|
27 - يكى دل داده روشن روانى
|
28 - چو بلبل از گل و گلبن شود مست
|
مرا گفتار نغزش برده از دست
|
29 - سلام خالص ما بر روانش
|
سلامت باد دائم جسم و جانش
|
30 - روان بادا هميشه خامه او
|
اوصاف آن دلنواز نكته پرداز:
همانگونه كه در شرح بيت بيست و پنجم بعرض رسيد حضرتش فرمود كه آن ايام درحال و وضع عجيبى بودم كه به شدت آن حضور و مراقبت مراداغ نموده بود كه نامه ايندلنواز مرا به حرف در آورد و لذا در دفتر دل وى را ناز كرده ام .
فرزانه : يعنى حكيم ، عالم ، دانشمند، عاقل ، خردمند، شريف و پاك نژاد
سرشت : خوى ، نهاد، طينت ، فطرت
جانانه : مركب از جانان و (ه ) پسوند نسبت ، منسوب به جان و جانان معشوق محبوب ،دلبر بسيار زيبا و دوست داشتنى كه عاشقش او را مانند جان خود دوست بدارد. و نيزبمعنى از روى جانبازى و بطريق از جان گذشتگى - بطوركامل و دلخواه
رشك : غيرت ، حميت
بهشتى : منسوب به بهشت ، اهل بهشت ، نيكوكار
دل داده : دلبسته ، دلباخته ، فريفته ، عاشق
روشن روان : روشن ضمير، روشن دل ، زنده دل ، هوشيار، آگاه و دانا
شوريده : پريشان و آشفته ، منقلب ، پريشانحال ، در اصطلاح عارفان : كسى كه نور حق در دلش جلوه گر گشته و از خود بيخودشده باشد.
شيرين بيانى : كسى كه گفتارشس شيرين و خوش آيند باشد، خوش سخن ، بليغفصيح خوش سخنى ، بلاغت فصاحت ، لطيفه گو
گلبن : درخت گل و بوته گل
گفتار تغزش : گفتار، سخن گفتن ، بمعنى سخن هم مى آيد و نغز يعنى خوب ، نيكو، لطيف، بديع هر چيز عجيب و بديع كه ديدنش خوش آيند باشد، گفتار نغز يعنى گفتار خوش وسخن فصيح .
خامه : نى يا چيز ديگرى كه با آن نويسنده ، قلم ، قلم نى .
فرمود: در حال عجيبى بودم كه نامه اين دلنواز (و دلپذير و دلارام و دلجو) با گفتارنغز و دلربايش مرا ربوده و به حرف در آورده بود كه شروع به دفتردل نمودم تا جواب نامه آن شوريده شيرين بيان را بدهم زيرا كه جواب نامهمثل رد سلام لازم است .
31 - كه حكم شرعى خير الانام است
|
جواب نامه چون رد سلام است
|
اشاره به روايتى است كه در اصول كافى كتاب العشره باب تكاتبنقل شد كه در اين باب دو حديث است .
1 - (عدة من اصحابنا عن احمد بن محمد وسهل بن زياد جميعا عن ابن محبوب عمن ذكره عن ابى عبدالله عليه السلامقال : (التواصل بنى الاخوان فى الحضر التزاور فى السفر التكاتب )
پيوستگى ميان برادران در حضر به ديدار يكديگر و در سفر به نامه نگارى است .
2 - (ابن محبوب عن عبدالله بن سنان عن ابى عبدالله عليه السلامقال : (رد جواب الكتاب واجب كوجوب رد السلام و البادى بالسلام اولى بالله ورسوله )
رد جواب نامه همانند رد جواب سلام است و آنكه به سلام ابتدا كند نزد خدا و رسولشاولى است .
و چون ائمه معصومين مبين شريعت مطهره و مفسر آنند پس احكام شرعى كه از لسان اوصياىالهى و ائمه هدى به ما رسيده است در حقيقت همان احكام شرعيه خير الانام و حضرت خاتمصلى اللّه عليه و آله است .
لذا در اين بيت ، حديث فوق بعنوان حكم شرعى خير الانام مطرح گرديد.
32 - مرا از سر من گرديده معلوم
|
حال كه جواب نامه همانند جواب سلام واجب است از مقام سر حضرت علامه بر ايشان معلومگشت كه جواب نامه منثور را به صورت منظوم بفرمايند و اين خودش يك نحوه القاءسبوحى و الهى بود كه جواب نامه اى به صورت دفتردل در آيدتا بيانگر اطوار وجودى دل و تقلبات قلب انسان عارف باشد.
آنهم چه جواب منظومى كه ياد آور گلشن راز جناب شيخ شبسترى است و چه عجب كه نامه آندلنواز نكته پرداز و گفتار نغزش حضرتش را به طرف گلشن راز برده است همانگونهكه گل و گلبن بلبل را مست نموده و بسوى گلستان مى برد.