بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی, صمدى آملى   مناسب چاپ   خروجی Word ( برگشت به لیست  )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     AMOLI001 -
     AMOLI002 -
     AMOLI003 -
     AMOLI004 -
     AMOLI005 -
     AMOLI006 -
     AMOLI007 -
     AMOLI008 -
     AMOLI009 -
     AMOLI010 -
     AMOLI011 -
     AMOLI012 -
     AMOLI013 -
     AMOLI014 -
     AMOLI015 -
     AMOLI016 -
     AMOLI017 -
     AMOLI018 -
     AMOLI019 -
     AMOLI020 -
     AMOLI021 -
     AMOLI022 -
     AMOLI023 -
     AMOLI024 -
     AMOLI025 -
     AMOLI026 -
     AMOLI027 -
     AMOLI028 -
     AMOLI029 -
     AMOLI030 -
     AMOLI031 -
     FOOTNT01 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

اعيان ثابته و اعيان خارجه در اصطلاح عرفان :
صور علميه موجودات در صقع ذات ربوبى ، در لسان عارف ثابته و در نزد حكماء بهماهيات تعبير مى شود.
و اين حضرت علميه ، مظاهر اسماء و صفات اند، لذا اعيان به منزلت ابدان اسماء و صفاتاند چنانكه اعيان خارجى به منزلت ابدان اعيان ثابته اند.
اين ماهيات اعنى اعيان ثابته از ذات الهى به فيض اقدس و تجلىاول فايض ‍ اند چنانكه در خارج از حضرت علميه به فيض مقدس فايض اند؛ و هر دوفيض اگر چه مقدس اند ولى اولى اقدس است كه اقدس از شوائب كثرت اسماء و نقائصحقايق امكانيه است .
جناب صدر المتالهين در الهيات اسفار فرمود: (الاعيان الثابته ما شمت رائحه الوجودابدا و معنى قولهم هذا انها ليست موجوده من حيث انفسها، و لا الوجود صفه عارضه لها اوقائمه بها و لا هى عارضه له و لا قائمه به ولا ايضا مجعوله للوجود معلوله لهبل هى ثابته فى الازل بالا جعل الواقع للوجود الاحدى كما ان الماهيه ثابته فى الممكنبالجعل المتعلق بوجوده لا بماهيته لا نها غير مجعوله بالذات .) (43)
آنچه از نور ازلى عايد هر موجودى شده است نور اقدس وجود است و آن نور سره چون بهلحاظ حدود ملحوظ گردد اسماى اعيان بر آنها نهاده مى شود و كثرت پديد مى آيد و باينحدود تعينات از يكديگر متمايز مى گردند.
اين حدود را در لسان حكماء ماهيات گويند و در لسان عرفا اعيان ثابته .
پس هر موجودى را عين ثابت و صورت علميه خاص است كه منشا پيدايش آثار وجودى اوستو محل قابل گرفتن فيوضات بارى تعالى ، و مبدا وهاب فياض به لسانحال هر عينى كه همان استعدا و تقاضاى ذاتى اوست افاضه مى فرمايد و اسنادبخل و امساك ، در اعطاى خواسته هاى اعيان به واجب مطلق و غنى بالذات كه يداه مبسوطتانراه ندارد و آنچه از او است افاضه وجود است بالذات و حدود ناشى از اعيان است كهمجعول بالذات وجود آنهاست نه ماهيات و اعيان .
و همه شرور و نقائص از حدود بر مى خيزند و بالعرض بهجاعل اسناد دارند چه از خير محض جز نيكويى نايد.
و چون هر موجودى باقتضاى عين ثابت خويش مى گيرد لذا حكما گويند: (ماهيتمجعول به جعل نيست يعنى ذات و ذاتى ، علت نمى خواهند.)
و اين ماهيات متكثره وقايه حق تعالى از نسب نقائصند كه جناب مولى صدرا فرمود: (ان الماهيات و الاعيان الثابته و ان لم تكن موجوده براسهابل مستهكله فى عين الجمع سابقا و فى تفصيل الموجودات لا حقا لكنها بحسب اعتبار ذواتهامن حيث هى هى بحسب تميزها عن الوجود عند تحليلالعقل منشا الاحكام الكثيره و الامكان و سائر النقائص و الذمائم اللازمه لها من تلك الحيثيه ويرجع اليها الشرور و الافات التى هى من لوازم الماهيات من غيرجعل فتصير بهذا الاعتبار وقايه للحق عن نسبه النقائص ‍ اليه فعدم اعتبار الماهيات والاعيان اصلا منشا للضلاله و الحيره و الالحاد الماهيه ينبغى ان تكون ، وقايه وجنه للحقتعالى عن اسناد الشرور) (44)
از بيان فوق معنى حديث شريف (السعيد سعيد فى بطن امه و الشقى شقى فى بطنامه ) معلوم مى گردد لسان الغيب قدس سره گويد:

در ازل هر كو بفيض دولت ارزانى بود
تا ابد جام مرادش همدم جانى بود
و نيز فرمود:
گفتم كه بسى خطا خكطا در تو كشيدند
گفتا كه همان بود كه بر خط جبين بود
اين شر و خط خطاء به اقتضاى عين ثابت تو است .
از ماهيات به انحاء وجود حدود وجود، ظهورات وجودات خاصه ، خيالات وجود، سراب ،صور كليه علميه ، اعيان ثابته تعبير شده است كه الهى موج از دريا خيزد و با وى آميزدو در وى گريزد و از وى ناگزير است (انا للله و انا اليه راجعون )
اعيان ثابته به وحدت احديه در صقع ذات ربوبى تحقق دارند و در انسان صور علميهظليه اند براى اعيان ثابته چون حق آينه انسان شده است علم انسان بدون واسطه مىشود مطابق با اعيان ثابته چون وقتى حق آينه انسان شده است ، علم انسان بدون واسطهمى شود مطابق با اعيان ثابته والا مطابق با آن مى شود مع الواسطه .
و قيد ثابته جهت تمييز بين اعيان علميه و اعيان خارجيه است ، نه آن كه ثبوتمقابل وجود باشد بلكه مراد ثبوت علمى فقط درمقابل ثبوت خارجى كه همان موجود در خارج است مى باشد.
علامه قيصرى در شرح فص موسوى گويد: (و الاعيان الثابته هى الماهيات علىالاصطلاح الفلسفى و العارف قائل بان الاعيان الثابته التى هى الوصر العلميه عينالوجود الحق الصمدى الاحدى ، و اما الماهيات فى اذهان الادميين فهى مخلوقه بانشاء النفسقائمه بها ولم يدع احد من العارفين انها بحسب الذهن منفكه عن الوجود. نعم للذهن انيتصور الماهيه عاريه عن الوجودين و ان كانت التخليه عين التحليه )
فصل سوم مقدمه جناب قيصرى (45) در اعيان ثابته است و آن اينكه براى اسماء الهيهصور معقوله در علم حق تعالى است چونكه حق تعالى عالم بذات خود و اسماء و صفاتخويش است و اين صور عقليه علميه از حيث آنكه ذات متجلى به تعين خاص و نسب معينه اند،آن را به اعيان ثابته تعبير نمايند خواه كلى باشند (كه مظاهر اسماء كلى اند) و خواهجزئى (كه مظاهر اسماء جزئى اند) كه از كليات آنها تعبير به ماهيات و حقائق كنند و ازجزئيات به هويات .
پس ماهيات همان صور كليه اسمائى متعينه در حضرت علميه به تعيين اولى اند و اينصور از ذات الهى به فيض اقدس و تجلى اول بواسطه حب ذاتى و طلب مفاتح غيب (كهاحدى به آن علم ندارد مگر خودش ) فائض ‍ مى گردند، زيرا كه با فيض اقدس ايعانثابته و استعدادات اصلى آنها در علم حاصل مى شوند و به فيض مقدس در خارج بالوازم و توابع شان عينيت پيدا مى نمايند. آن طلب مفاتيح كه مراد از مفاتيح اسماء ذاتيهاند اولا مستند است به اسم شريف الاول و الباطن سپس به آن دو به اسم شريف الاخر والظاهر چون اوليت و باطنيت ثابت است براى وجود علمى ، و آخريت ظاهريت ثابت استبراى وجود عينى و اشياء تا وقتى كه در علم يافت نشوند ممكن نيست كه درعين يافتشوند.
و اعيان بحسب امكان وجودشان در خارج و امتناعشان در آن به دو قسم منقسم مى شوند كهبحث مواد ثلاث در اصطلاح عرفان از اينجا مطرح مى شود قسماول را ممكنات و قسم دوم را ممتنعات نامند.
و ممتنعات نيز به دو قسم اند. قسمى را عقل فرض مى كند (ولى در خارج نفسيت نداردمثل شريك بارى و اجتماع نقيصين در موضوع خاص ومحل معين . اينها امورى اند كه عقل مشوب بوهم توهم مى كند و تعلق علم حق بدين قسم بهجهت تعلق علم به عقل و وهم و لوازم آنها است و اينكهعقل آنها را اعتبار مى كند نه از آن حيث كه داراى ذاتند در علم ، يا صور اسمائيه اند و الالازم مى آيد كه شريك بارى در نفس امر و وجود متحقق باشد و نفسيت پيدا كند.
لذا جناب ابن عربى در فتوحات فرمود: ملك را شريك اصلا نيست بلكه شريك لفظىاست كه ظاهر شد و عدم محض است و معرفت به توحيد الهى آنرا انكار مى كند.
و قسمى ديگر امور ثابت در نفس امرند و در علم موجود هستند و لازمه ذات حق اند چون صوراسماء غيبيه مختص به باطن اند از حيث ضديت آن با ظاره زيرا براى الباطن وجهى استكه با الظاهر جمع مى شود و وجهى ديگر است كه با او جمع نمى گردد، و ممكنات مختصآن وجهى اند كه با الظاهر جمع مى شوند و ممتنعات مختص بآن وجه ديگرند.
و آن اسماء همان اند كه جناب شيخ در فتوحات گويد: ( و اسماء خارجه (يعنى اعيانثابته و اسماء غيبيه ) از خلق و نسب اند پس نمى داند آنها را مگر حق تعالى زيرا آنهاتعلق به اكوان ندارند و به اين اسماء جناب نبى صلى اللّه عليه و آله اشارت فرمودكه : (او استاثرلت به فى علم غيبك )
و چون اين اسماء به ذوات خويش الباطن را طلب مى كنند و از الظاهر فرار مى نمايند لذاايشان وجودى در ظاهر ندارند؛ پس اين اسماء وجودات علميه ممتنع الاتصاف به وجود عينىاند و اهل عقل را به اين قسم شعور نيست و علقل را در آن راهى نيست و اطلاع بهامثال اين معانى همانا از مشكاة نبوت و ولايت و ايمان بدانها ميسر است .
پس ممتنعات (به معنى دوم ) حقايق الهيه اند كه شان شان عدم ظهور در خارج است چه اينكهشان ممكنات ظهور در خارج است .
و هر حقيقت ممكنه اى ؛ اگر جه باعتبار ثبوتشان در حضرت علميه ازلا و ابدا بويى ازوجود خارجى نمى برند و به مشام آنها نمى رسد لكن باعتبار مظاهرشان در خارج همهشان در خارج وجود دارند و احدى از آنها در علم به نحوى كه اصلا يافت نشوند باقىنمى ماند چون كه به لسان استعداد شان طالب وجود عينى اند، پس اگر واهب جوادوجودش به آنها وجود در خارج را عطا نكند، جواد، جواد نخواهد بود، و اگر بعضى دونبعض ديگر اعطا نميد ترجيح بلا مرجح است و افراد آن حقايق چون متوقف به زمانهايىاند كه وقوع آنها را در آن ازمان خدا مى داند كه از مرتبه غيب به مرتبه شهادت ظاهر مىكند، آنهم ظهورى كه انقطاع ندارد.
و اعيان ممكنه به جوهريه و عرضيه تقسيم و براى هر كدام از آنها نيز اقسامى است ازاجناس عاليه و متوسطه و سافله كه اينها نيز به انواع و انواع به اصناف و اصنافبه اشخاص تقسيم مى شود كه (فسبحان الذى لا يعرب عن عمله شى فى الارض و لافى السماء و هو السميع العليم )
پس عالم اعيان ثابته مظهر اسم الاول و الباطن مطلق است ، و عالم ارواح مظهر اسمالباطن و الظاهر المضافين است ، و عالم شهادت مظهر اسم الظاهر المطلق و الاخر بهوجهى است و عالم آخرت مظهر اسم الاخر المطلق و مظهر اسم الله جامع اين عوالم مذكوراست كه آن انسان كامل است كه در همه عوالم حاكم است .. و از نكاحات اسماء اسماء غيرمتناهيه حاصل مى شود چه اينكه مظاهر غير متناهى نيز تحقق مى يابد (قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربى لنفد البحرقبل ان تنفد كلمات ربى ولو جئنا بمثله مددا) چون كلمات حق تعالى همان اعيان حقايقصور مكتوب در علم هستند و كمالات اسماء مشتركه غير مستاثرهمثل حى عالم قادر بين مظاهر مشتركند ولى كمالات اسماء مختصهمثل اسم شريف مهيمن بر قرآن مخصوص و مختص است .
تنبيه : بدان كه براى اعيان ثابته دو اعبار است به يك اعتبار مظاهر و صور اسماء اند وبه اعتبار ديگر حقايق صور علميه اعيان خارجيه اند پس باعتباراول مثل ابدان براى ارواح اند و باعتبار دوم مثل ارواح براى ابدان اند.
و اعيان ثابته از حيث اينكه ارواح براى حقايق خارجيه اند و نسبت به اسماء مربوبند ونسبت به اعيان خارجيه ربوبيت دارند، فيض را از جهت مربوبيتقبول مى كنند و با جهت ربوبيت شان صور اعيان خارجيه را مى پرورانند پس اسماءمفايتح و كليدهاى غيب و شهادت اند و اعيان ممكنه كليدهاى شهادت مى باشند.
اعيان (اقدس و مقدس ) از حيث تعينات و نفادشان عدميه اند و امتيازشان از وجود مطلقبرگشت به عدم دارد، اگر چه باعتبار حقيقت و تعينات وجود شان عين وجوداند پس اگر ازكلام عارفين به گوش تو رسيد كه عين مخلوق عدم است و وجود فقط براى خداست تلقىبه قبول بنماء چون به جهت مذكور گفته مى شود؛ چه اينكه امير المومنين عليه السلامسر الانبياء و المرسلين عليه السلام در حديثكميل فرمود: (صحو المعلوم مع محو المرهوم )
مراد از قول عرفا كه گويند: اعيان ثابته در عدم يا موجود از عدم اند نه آنكه عدم ظرفبراى آنها باشد، زيرا عدم لاشى محض است ، بلكه مراد آن است كه اعيان ثابته درحال كه در حضرت عليمه ثابت اند در خارج معدومندمثل اينكه در عدم خارجى ثابت اند در علم ، سپس خلعت وجود خارجى را مى پوشند پس از آنموجود مى شوند و الله اعلم نقل به مضمون و ترجمه
و موجودات نظام احسن را به كلمات الله نام مى برند، چنانكه قرآن بدان نص دارد. و كلامالهى عبارت از تجلى حاصل از تعلق اراده و قدرت اظهار آنچه كه در غيب و ايجاد آنها استو درقرآن كه كلام الهى است آمده است كه (انما امره اذا اراد شيئا انيقول له كن فيكون ) (46)
پس ترتيب بدين نحو است كه اول ذات حق تعالى و بعد از آن اسماء ذاتى يعنى مفاتيحغيب ، و سپس لوازم اسماء كه اعيان ثابته اند كه همه آنها در غيب حق تعالى و حضرتعلميه اند و حضرت علميه همان شوون اسماء ذاتى و اسماءداخل در اسم شريف الباطن اند و هر وقت حق تعالى اراده كند اتصاف آنها را در وجود بهاسم الظاهر همانطور كه متصف شان كرده بودبه ثبوت در باطن به واسطه اسماى حسنىآنها را در خارج ايجاد مى كند. و اول مراتب ايجاد شان بنحواجمال در حضرت علميه را روح اول گويند.
وجود عالم همان تجلى وجودى حقانى ظاهر در آينه هاى صور اعيان ثابته اى كه تحققوجودشان در خارج بدون آن تجلى وجودى مستحيل است .
و اين تجلى وجودى به انواع و صور مختلف به حسب حقايق اين اعيان و احوالشان ظهور مىيابد. پس اعيان ثابته بر عدم شان در خارج باقى اند و آنكه مشهود است همان وجود حقاست و بس .
و اعيان ثابته بدون وجود علمى و عينى در غيب حق از هم تمايز ندارند زيرا همه در تحتقهر احديت ذاتيه مثل اسماء و صفات مستهلك اند (كان الله و لم يكن معه شى ء)
سپس در مرتبه علمى و عينى از هم متمايزند و بر اساس اقتضاى عين ثابت هر موجودى ،وجودش در عين متجلى مى شود، كه چون عالم به سر القدر بدان عين ثابت آگاهى دارد لذاآرميده است و بقول جناب خواجه عبدالله انصارى : الهى همه از آخر ترسند و عبدالله ازاول كه عمده عين ثابت اشخاص است و حق تعالى به حسب استعدادهاىقوابل وجود مى بخشد و آنچه كه در وجود است بمقتضاى عين ثابت است و هرگز عين ثابتذات و نقيص آن را اقتضا نمى كند.
اگر چه عقل حكم مى كند كه ممكن قابل شى ء و نقص اوست چون صفت امكان مقتضى تساوىدو طرف وجود و عدم است ولى واقف به سر القدر مى داند كه ذات شى ء همين را اقتضاءنمود.
و لذا اعيان ثابته مجعول نيستند به جعل جاعل تااشكال وارد شود چرا كه عين ثابت مهتدى را مقتضى براى اهتداء و عين ثابتضال را مقتضى براى ضلالت قرار داد. چه اينكهاشكال متوجه نمى شود كه چرا عين كلب ، نجس ‍ العين و عين انسان ، انسان پاك نهاده شدهاست .
و عقل چون محجوب است از ادارك حقيقت شى ء آنطورى كه در نفس ‍ الامر هست ، عاجز است وحكم او به تساوى ممكن مثل حكم نابينايى را ماند كه كسى نزد او حاضر ولى ساكت است واوحكم مى كند كه اين شخص ‍ يا زيد است و يا زيد نيست . اين حكم بحسب امكان گر چهصحيح مى نمايد ولى بنابر نفس الامر يكى از طرفين حق است .
و ارباب شهود بآن حق وقوف و آگاهى دارند (السعيد سعيد فى بطن امه و الشقى شقىفى بطن امه ) و مى دانند كه خار نيز بايد باشد، و هر موجودى نزد رب و عين ثابتخويش مرضى است .
پس همه موجودات از آن جهت كه داراى رب خاصى اند كه آنها را مى پروراند سعيد خواهندبود، و ره ربى به فعل خويش كه بر اساس اقتضاى ذاتى اوست راضى است .
اعيان ثابته به امر كن الهى از غيب به عين آيند
اعيان ثابته در خارج مظاهر مى خواهند تا از علم كه غيب است زيرا عين ذات است ، به عينآيند، البته نه به نحو تجافى ، بلكه بنحو تجلى
منتهى در مقام شايد سوالى مطرح شود كه با عيان ثابته ، امر مى گردد و آنها ايتمار مىكنند به چه معنا خواهد بود؟ به عبارت ديگر: اشياءقبل از وجود عينى ، در خارج معدوم اند چگونه متصف به صفتامتثال و قبول امر و انقياد مى شودند، و حاليكه اين معانى براى موجودى است كه تحققخارجى داشته باشد؟ و چگونه آن را كه موجود نيست نسبت به موجود، به عبد و مولىقياس مى كنيد؟
جواب اين پرسش آن است كه اين اشياء ازلا و ابدا وجود علمى در صقع ذات غيبى ربوبىدارند، و گر چه در خارج معدومند ولى اين معانى و صفات فقط از لوازم وجود خارجى شاننيست بلكه از لوازم وجود است و اتصاف شان به وجود علمى نيز كافى است در تحقق اينمعانى و لوازم .
و چون اعيان ثابته خواهان تحقق وجودى در خارج اند، و واهب جواد نيز رحمت عامه دارد، لذاحق جلت عظمته و عمت رحمته ، بر هر يك از اعيان ثابته وجود مخصوص بدان را افاضهمى فرمايد، به جهت طلب ذاتى و اقتضاى ذاتى كه در اعيان ثابته نهفته است . زيرا حقبا رحمت عامه اش ‍ رغبت اعيان ثابته به تحقق در خارج را مى پذيرد و آنها راقابل آن مى گرداند.
يعنى به درخواست آنها گوش فرا مى نهد و سپس به ندا آن جواب مى دهد و آن را موجودمى گرداند.
و حق تعالى چون درخواست اعيان و رغبت و ميلشان را به تحقق در خارجقبول مى كند، گفته شد كه (ان رحمته وسعتكل شى وجودا و حكما) (يسئله من فى السموات و الارضكل يوم هو فى شان ) (47) (و آتيكم من كل ما سالتموه ) و آنچه را كه به زبانحال و استعداد و قال طلب كنند عطا مى كند.
و تحقق اعيان ثابته به ظهور به كن الهى است كه (انما امره اذا اراد شيئا انيقول له كن فيكون ) در قصيده غرا و عائره اثير الدين اخسيتكى رحمة الله آمده است :
جهانى را به يك امر دو حرفى در وجود آورد
ز نيروى چهار اسباب زير گنبد گردان
استاد عاليقدر در كلمه صد وسى و هشت هزار و يك كلمه فرمود: امر دو حرفى (كن ) استو چهار اسباب ، علل چهارگانه فاعلى و مادى و صورى و غائى است كه بند نخستين دفتردل ما، در اين امر دو حرفى است .
جناب مولى صدرا در اسفار - فصل 31 از مرحله ششم - مى فرمايد: (شيئيت براى ممكنبه دو اعتبار است ، يكى شيئيت وجود است و ديگرى شيئيت ماهيت كه از آن به ثبوت تعبيرمى كنند.
شيئيت در وجود عبارت از ظهور ممكن در مرتبه اى از مراتب و عالمى از عوالم است . و شيئيتدر ماهيت عبارت از نفس معلوميت ماهيت و ظهور آن در نزدعقل به نور وجود و انتزاع ماهيت از وجود است ... و موجوديت ماهيات بدين صورت نيست كهوجود صفتى براى آنها باشد (تا انضمام لازم آيد) بلكه بدان معناست كه با وجودمعقول و متحد است ، پس آنكه مشهود است وجود است و آنچه كه از او فهميده مى شود ماهيت .
و تمايز ماهيت ممكن از ممتنع شيئيت است (زيرا ممتنع نفسيت ندارد لذا تقاضايى هم نخواهدداشت ) ولى ماهيت ، فيض ربوبى را قبول مى كند و امر كن الهى را استماع مى نمايد، سپسباذن خدايش داخل در وجود مى شود، چنانكه درقول حق تعالى بدان اشاره شد كه (انما امره اذا اراد شيئا انيقول له كن فيكون )
پس كن الهى به صور علميه و اعيان ثابته تعلق مى گيرد كه در علم حق ، تابع وجودحق تعالى اند، آنهم وجود حق كه بعينه علم بوجودات اشياء است اجملا (كه مراد ازاجمال ، بساطت وجود اكيد شديدى است كه به بساطت خود همه موجودات است كه بسيطالحقيقه كل الاشياست و لهذا از آن به علم اجمالى در عين كشف تفصيلى به همه وجود نامبرده مى شود) و بعينه علم به ماهيات اشيا است تفصيلا از جهت معلوميتشان كه بهحدودشان از وجود حق تعالى جدايند. مراد از موجودات اعيان و قبولشان مرفيض ‍ وجودى واستماع آنها مر امر واجبى به دخول در دار وجود، عبارت است از ظهور احكام هر يك از آنهابه نور وجود، (و اين احكام زير سر حدود و ماهيت است ) نه اتصاف آنها به وجود.
و در آيه مباركه (هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا) شيئيت در وجودخارجى نفى شده است نه شيئيت در علم حق تعالى ، و در روايت از حضرت خاتم و امام صادقصلوات الله عليهما كه (كان الله و لم يكن معه شى و الان كما كان ) نيز شيئيت وجود يهنفى گرديد نه شيئيت ثبوتيه زيرا كه حيثيت ماهيات همان حيثيت ثبوتيه است و بس ، وحيثيت وجوديه بضرب من المجاز بر آنها اطلاق مى شود فتدبر. (48)
در اعيان خارجى نقص و عيب نيست
موجودات عينيه هر يك ، كلمه اى از كلمات الهيه اند كه آنها را نهايت نبود چه اينكه كريمهمباركه (و لو ان مافى الارض من شجره اقلام و البحر يمده من بعده سبعه ابحر ما نفدتكلمات الله ) (49)
همه موجودات را كلمات حق مى داند
و در صحف عارفان بالله هر يك از كلمات وجودى را به (حق مخلوق به ) تعبير مى كنند،اين اصطلاع را از كريمه (ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق (50) اتخاذكرده اند.
و اين كلمات وجودى را نفاد نيست زيرا كه شوون و آيات وجود صمدى غير متناهى اند.
(قلكل يعمل على شاكلته ) (51) و بدان كه همه كلمات وجوديه به اعتبار حقيقت وجودشانازلى و ابدى هستند و به اعتبار تعيين خلقيشان حادث اند. و پيدايش همه بركات از حركتاست ، و محبت اصل وجود است . و خود حركت حيات وجود است . كلمات وجوديه به حركت حبىبه امر كن از علم به عين ، و از غيب به شهادت آمدند و مى آيند و لذا هر كلمه اى در كتابعالم مظهر و مرآت واجب و كمالات اوست .
الهى همه تو را خوانند: قمرى به قوق ، پوپك به پوپو، فاخته به كوكو، حسن بههوهو (يا هو يامن لا هو الا هو)
و بر اساس اتحاد ظاهر و مظهر حديث شريف (المومن مراه المومن ) او خويش را خود مىنماياند، در اين صورت همانگونه كه در او نقص و عيب راه پيدا نمى كند، پس در نماياندناو نيز خودش را نقص و عيب راه ندارد زيرا كه (هوالاول و الاخر و الظاهر و الباطن ) (52)
از ديوان صاحب دفتر دلو بشنو:
پرتو نور جاودانه عشقم
موج درياى بيكرانه عشقم
همه عالم پر از ترانه عشق است
حمد لله كه از ترانه عشقم (53)
اطلاق لفظ كلمه و كلمات بر موجودات در قرآن و رواياتاهل بيت عصمت و وحى مشهود است مثل اطلاق لفظ كلمه بر حضرت عيسى و مادرش مريم ، چهاينكه ائمه ما نيز خودشان را كلمات الله ناميده اند. بهوقول غزالى : (العالم كله تصنيف الله )
از عارف شبستر در گلشن با گوش دل بشنو:
به نزد آنكه جانش در تجلى است
همه عالم كتاب حق تعالى است
عرض اعراب و جوهر چون حروف است
مراتب همچو آيات وقوف است
از او هر عالمى چون سوره خاص
يكى زان فاتحه وان ديگر اخلاص
نخستين آيتش عقل كل آمد
كه در وى همچو باء بسمل آمد
دوم نفس كل آمد آيت نور
كه چون مصباح شد در غايت نور
سوم آيت در او شد عرش رحمن
چهارم آيه الكرسى همى خوان
پس از وى جرمهاى آسمانى است
كه در وى سوره سبع المثانى است
نظر كن باز در جرم عناصر
كه هريك آيتى هستند باهر
پس از ايشان بود جرم سه مولود
كه نتوان كرد اين آيات معدود
به آخر گشت نازل نفس انسان
كه بر ناس آمد آخر ختم قرآن (54)
البته در مقام مقايسه بعضى از كلمات با بعض ديگر، به جهت سعه و ضيق شان در ظهوركمالات الهى ، ناقص ، كامل ، اكمل مطرح مى شود و الا سلطان وجود هر جا قدم نهاد واجلال نزول فرمود عساكر اسما با او هستند و به بيان الطف استاد علامه ما، عين عساكراسما است . اما بلحاظ دولت اسما است كه در كلمات وجودى ، در هر كلمه اى دولت اسمىتجلى نموده است و بيننده را در ابتداى راه ، نقص وكمال مى نمايد. كه (اللهم انى اسئلك من كلماتك باتمها وكل كلماتك تامه اللهم انى اسئلك من كمالك با كمله وكل كمالك كامل )
در منظر اعلى عارف كه قائل به وحدت شخصى وجد است ، تشكيك به سعه و ضيق مظاهربر مى گردد، كه در نزد حكيم به كمال و نقص تعبير مى شود.
اين كمترين داود صمدى را توفيق الهى بود تا با تعمق در آيه مباركه چهارم از سورهمباركه تغابن از مسبحات ست قرآن كريم ، نكاتى را به قلم آورد كه بعنوان نمونه بهذكر تعدادى از آنها اكتفا مى شود: (خلق السموات و الارض ‍ بالحق )
1 - خلقت و اندازه هر يك از اشيا بر اساس اسم شريف (الحق ) است .
2 - اگر اندازه خاص اشيا باقتضاى عين ثابتشان باشد، اقتضاى آنها نيز بر اساساسم شريف (الحق ) است .
3 - در هر كلمه وجودى (الحق مطلق ) نهفته است .
4 - در هر كلمه وجودى (الحق مطلق ) ظهور دارد.
5 - كثرت در وحدت و وحدت در كثرت ، كه كثرت بلحاظ خلق و وحدت بلحاظ الحق . و چوندر الف و لام لطف خاص است ، كثرت مقهور و وحدت قاهر و وحدت شخصى وجود يعنىوحدت شخصى حق مطلق كه وجد مساوى با حق است .
6 - در هر كلمه وجودى بر اساس خلق و اندازه خاص آن ، حق مطلق را ظهورى خاص است ،ولى بر اساس اينكه تار و پود وجودى آن كلمه را (الحق ) پر كرده كه با در بالحقدلالت بر آن دارد، هر كلمه وجودى را بشكافى و به حقيقت او برسى مى يابى كه حقمطلق را ظهورى تام است كه در همه تجلى تام دارد كهكل كلماتك تامه . بعبارت ديگر: هر موجودى يك وجه يلى الخلقى دارد و يك وجه يلىالربى ، كه در اولى اقتضاى سلطنت ظهور خاص است ولى در دومى اقتضاى ظهور تام .كه الهى صمد حقيقى تويى ، و همه به نور وجود تو ظهور دارند.
7 - شر و نقص بلحاظ (خلق ) و اندازه خاص در قياس پيش مى آيد كه امر عدمى است ولىبر اساس اسم شريف الحق ، جايى براى شر و نقص باقى نمى ماند، گرچه بر مبناىاندازه خاص ، موجودات اجوفند ولى باالحق ، جاى خالى در اين اجوف ها باقى نمانده استتا نقص و عيب راه يابد.
8 - بر اساس (باء) شريف در كلمه مباركه (بالحق ) در حرف جناب ميرزا جواد آقا ملكىتبريزى تدبر بنما.
گر بشكافند سرا پاى من
جز تو نيابند در اعضاى من
9 - ما را با سموات و ارض چكار، كه با الحق همدميم . (و المنصرف بفكره الى قدسالجبروت مستديما لشروق نور الحق فى سره يخص باسم العارف ).
10 - خلق جداى از الحق ، خيال و تو همى بيش نيست زيرا (خلق بالحق ) پس خلق عين حقاست حقيقه و وجودا و غير حق است حدا و ظهورا.
11 - تشبيه عين تنزيه تنزيه عين تشبيه كه عارف ، ذوالعينين است .
12 - هر كلمه وجودى از آن جهت كه حقيقتا حق است ، او را سزاوار است كه انا الحق بگويدكه از حد فارغ گردد و حقانى شود كه فارغ گردد و حقانى شود كه فارغ از خود شدمو كوس انا الحق بزدم .
13 - بر اساس با بالحق پس هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن .
14 - اگر خلق و اندازه بالحق است پس خلق و اندازه فانى شوند و الحق را سزوار بقااست كه فنا مال تعين و اندازه خاص است ، (كل من فان ويبقى وجه ربك )؛ و بعبارت ديگر: هر كلمه وجودى به لحاظ اندازه وحد خاص خود، فانى مى گردد ولى بلحاظ حق بودنش باقى مى ماند كه ( و ما عندكمينفد و ما عند الله باق )، كه ما (ما عندكم ) بلحاظ اين سويى بودن است و (ماعندالله ) به جهت آن سويى بودن اوست .
15 - هر كلمه وجودى هم محدود است ، و هم نامحدود. كه محدود بودنش به جهت (خلق ) است ونامحدود بودنش بلحاظ (باالحق ).
16 - لا فرق بينك و بينه الا انهم عبادك و خلقك . جناب امام صادق عليه السلامفرمود: لنا حالات مع الله و هو فيها نحن و نحن فيها هو و مع ذلك هو هو و نحن نحن . (الهى موج از دريا خيزد و با وى آميزد و در وى گريزد و از وى ناگزير است انالله و انا اليه راجعون ).
17 - هر كلمه اى گر چه از اين سوى خلق است ولى چون از آن سوى حق است كه حقاصل اوست .
پس خلق را چون آب دان صاف و زلال
اندر آن تابان صفات ذوالجلال
در دروس معرفت نفس در مورد كمال و نقص چنين آمده است :
هر چيز در مرتبه وحد خود كامل و تمام است و به قياس بالاتر و برتر از خود مى نمايدو آن را ناقص مى گويند... ولى كتاب هر موجودى را كه مى خوانيد تنها با همان موجودسرگرم باشيد و در پيرامون او دقت كنيد ببينيد جزكمال و حقيقت و واقعيت و زيبايى و خوبى در عالم خودش چيز ديگرى دارد؟ از مور گرفتهتا كرگدن . از پشه گرفته تا پيل ، از ذره گرفته تا خورشيد، از قطره گرفته تادريا، از جوانه گياه گرفته تا چنار كهنسال ، از هر چه تا هر چه ، از كران تا كران ،به هر سوى و به هر چيز بنگريم جز اين است كه در حد خود وجودى است و وى راكمالاتى است و به بهترين نقشه و الگو و زيبايى است ؟ پس از سير فكرى وتاءمل و انديشه به سزاى خودتان تصديق خواهيد فرمود كه هر موجودى در حد خودكامل است ، آن دانه گندم در گندم بودن هيچ نقص و عيبى در او نيست ، دانه گندم يعنى اين، هسته هلو يعنى اين ، آيا نه چنين است ؟ ما تاك را با چنار مى سنجيم و مى گوييم چوبچنار چنين و چنان است ، ولى تاك آنچنان نيست ، مثلا از چوب چنار مى توان تير و ستونخانه و در و پنجره ساخت ؛ اما رز را نتوان . ولى انديشه بفرماييد ببينيد كه مى شوددرخت رز جز اين باشد؟ درخت رز يعنى اين كه هست و مسلما در عالم خود و حد خودكامل است و هيچ گونه عيبى و نقصى در او متصور نيست .
(در اجزاى پيكر انسان انديشه بنماييد مى بينيد كه ) اجزاى پيكر انسان هر يك بهبهترين و زيباترين صورت وضع شده است كه بهتر از آن و قشنگ تر از آن امكان ندارد؛و اگر در فوائد و مصالح و محاسن هر يك از آنهاتاءمل شود مى بينيم كه با يك طرز مهندسى و اندازه و حدود ترتيب و نظم وتشكيل و تركيب حيرت آور است كه در همه دست قدرت و علم و تدبير حكومت مى كند و هرخردمند از هر ملت و مذهب باشد در برابر آن تسليم است ... در پيكر هستى يك جاندار كوچكبه نام تننده كه به تازى عنكبوت گويند، در تدبير زندگى و نقشهتحصيل روزى و تور بافتن و دام ساختن و در كمين نشستن و ديگر حالات او دقت فرماييد،مى بينيد هر يك در حد خود كمال است . چون تار عنكبوت با ريسمانها و طنابهاى ضخيمسنجيده شود، گمان مى رود كه آن تارهاى تننده در عالم وىكامل است ... وقتى اينجانب در هستى به فكر فرو رفته بودم و پس از چندى كه از آنحال باز آمدم ره آورد فكرى من اين بود كه : عالم يعنى علم انباشته روى هم .(55)
هر چه كه در خلقت دل رباى نظام احسن عالم به وقوع پيوست به اندازه معين يعنى به حدو صوتى حساب شده است كه در نگارستان جهان هر نقش آن باندازه شايسته و بايسته وبسنده و مهندسى شده آفريده شده است كه زيباتر از آن تصور شدنى نيست ، احسنكل شى خلقه و اتقن كل شى ء خلقه . و هر كلمه وجودى را به وفق عين ثابتش در هرعالم از اوج عرش تا حضيض فرش ، صورتى خاص و حكمى خاص است و هر يك براساس ادب و حد خاص آفريده شده است كه در بحث قضاء و قدر اين مطلب شريف بيشترخودش را نشان مى دهد و بهتر مى توان به تماشاى چهره دلرباى آن پرداخت انشاء الله .
4 - ز كن هر آدم قضا آيد بتقدير
دهد اسم مصور را به تصوير
درباب پنجم دفتر دل در مورد قضا و قدر ابياتى آمده است كه مطالب مطرح شده در آنجامكمل مقام خواهد بود.
اطلاقات قضا و قدر و مراتب :
قضا و قدر بر علم اجمالى و علم تفصيلى اطلاق شده است بدين بيان : قدر بسكوندال مطلق اندازه است و به فتح آن اندازه معين و مخلق بر قدر بمعنى دوم است . اناكل شى ء خلقناه بقدر. (56)
قضا حكم كلى است كه خزانه است و قدر مصاديق آن و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم . (57)
دهدار در رساله قضا و قدر صفحه 15 گويد: (علم بر دو قسم است اجمالى و تفصيلى ؛علم اجمالى خدا را قضا نام است و علم تفصيلى را قدر و همچنان كه وجود شى ء مقدم استبر خصوصيات و لوازم شى ء علم اجمالى بشى ء نيز مقدم است بر علم تفصيلى بشىء...)
و بر اساس بيان آيه شريفه (قل كل يعمل على شاكلته ) (58) خود خداوند تعالى نيزاز اين كل مستثنى نيست كه نظام كيانى حاكى از نظام ربانى است و قدر به وفق قضاءاست .
صنع احسن عالم كيانى ، و نظم اتم نظام ربانى بر اساس استوار حساب و اندازه است ، ماترى فى خلق الرحمن من تفاوت فارجع البصرهل ترى من فطور
تار و پود فعل حق سبحانه ، حساب و اندازه است كه متن خلقت عالم و آدم پياده شده است ،تا هر يك به زيباترين صورت آراسته و پيراسته گرديده است (فتبارك الله احسنالخالقين ) (59)
جمال جان فزاى جهان و انسان ، از وحدت صنع است كه از نقاش چيره دست آفرينش ، باترتيب تام ، و تنسيق كامل ، و اندازه سزاوار، و ريخت بايسته ، و پيوست شايسته ، ونسبت موزون و انسجام مربوط اعضا و جوارح حساب شده آنها با يكديگر صورت يافتهاست كه در نهايت زينت و زيبايى و آراستگى است .
واژه (اندازه ) پارسى ، در تازى كلمه (هندسه ) تعريب شده است يعنى هندسه هماناندازه است در روايت از امام هشتم عليه السلام آمده است كه به يونس بن عبدالرحمن فرمودهاست : (افتعلم ما القدر؟ قلت : لا قال : قى الهندسه )(60)
و خود كلمه (خلق ) به معنى ايجاد به اندازه است . اگر نجارى بخواهد در بى درستكند، اول تقدير يعنى اندازه آن و اندازه اجزاى آن را در نظر مى گيرد؛ و پس از آن اجزاءرا به وفق تقدير مى برد و مى تراشد و سپس آنها را به فراخور فهم و بينش خود بهاحسن وجه مى پيوندد كه به صورت و شكل درب مطلوب در مى آيد.
خداوند كه انسان را در ذات و صفات و افعالش به صورت خود آفريد درباره خودفرمود: (هو الله الخالق البارى المصور) از آن حيث كه مقدر است خالق است ،و چون به وفق تقدير ايجاد مى كند بارى است ، و از اينكه صور موجودات را به احسنوجه ترتيب و تركيب مى كند مصور است .
پس هر چه كه بايد از صورت علم عنايى حق تعالى به عين خارجى تحقق يابد، مسبوقبه اندازه است كه چون به وقوع مى پيوندد به قدر و اندازه معين ايجاد و اختراع مىگردد.
آرى ، چو حسن ذات خود حسن آفرين است جميل است وجمال او چنين است . (61)
قضا حكم كلى است و اين قضا از امر كه علم بسيط واجبى است منبعث مى شود زيرا كه هرحكم از علم منبعث است و ان حكم كلى چون به كثرت در آيد و در مصاديق خود تعين و تشخيصيابد، هر يك تقدير يعنى قدر قضايند و آن تقدير مطابق نظام احسن علم ربانى به نظماحسن كيانى به ترتيب سببى و مسببى مترتب است ، و آن ترتيب مستند به تقدير كهجزئيات و مصاديق قضا است يعنى همه قدر قضاء اند و قضا منبعث از امر و امر به ذات مبداالمبادى و علة العلل بدون شوب كثرت قائم است . از اين امر الهى تعبير به كن مى گرددكه انما اره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون ، لذا در دفتر آمده است كه : زكن هر دم قضاآيد به تقدرير. واين قضا را به خزائن الهى نام مى برند كه خود قرآن كريم فرمود:وان شى ء الا عندنا خزائنه . و به اعتبارات متعدد به اسامى گوناگون ناميده مى شودمثل كلمات الله مفاتح ، مفاتيح رحمت الله خوائن علم وجود حق اعين ناظره الهى و حيثيات .
بر صادر اولنيز اصلاع قضا شده است ، و همه كلمات نظام هستى ازعقل اول تا هيولاى اولى قدر او چنانچه ابن سينا بدان نص صريح دارد:
(اول الموجوادات الصادر عنه هو قضاؤ ه وليس شر اصلا الاماصار مخفيا تحت سطوحالور الاول ...) درمقام خاص بدان بايد بين صادراول و عقل اول فرق نهاد فتدبر)
در حديثى كه از امام صادق عليه السلام (62)نقل شده است يكى از فقرهاى مبارك آن اين است : (فاطلقنى ولم تظلنى ولم تفصنى ) دركنز اللعة گويد: (اطلاق : از بندرها كردن ، و روان كردن گشادن وبه زبان آوردن سخن) در منتهى الارب گويد: (گشودن دست به نيكى ، و رها كردن بندى را از بند). يعنىمن در ذات تو درمقام علم كه عين ذاتست نهفه بودم و مرارها كرده اى يعنى از علم به عينآورده اى و از خود تجدا نكرده اى ، زيرا كه محال است كلمه اى از كلمات وجودى ازاصل خود چنان نزل شودكه از او كلى بريده شود. (63) كنتقبل رتقا و فى ذاتك حقا..) اشاره به به كريمه ان السموات و الارض كانتا رتقاففتقناهما) (64) است رتق بستمن و فتق : گشودن و شكافتن است ، مانند عقد وحل ، و قبض بسط و متن و شرح جمع و فصل ، و قضا قدر، و قرآن و فرقان و نحوه ها است.
ما سوى الله به نحو رتق و قضا در ذات وجود صمدى احدى مستجن اند، و به نحو فتق وقدر خلقى بدون انفصال از ذات صمدى گسترش مى يابند كه از آن انزالى بودنموجودات تعبير مى گردد.
جناب مولى صدرا فرمايد: (فى الكتاب الالهى : ان المسوات و الارض ‍ كانتا رتقاففتقناهما. و الرتق اشاره الى وحدة حقيقه الواحد البسيط و التفتق : تفصيلها سماء و ارضاو عقلا و نفسا و فلكا و ملكا...) (65)
اشاره اى به انزالى بودن موجودات :
همانطور كه قران كريم ، از علم غيب و علم ذاتى حق تعالى كه علم ذات به ذات و علم ذاتبه ما سوا است تنزل يافته است كه اصل قرآن آنجاست و در تمام مراتب وجودى عالممطابق هر مرتبه اى تجلى خاص و اسم خاص ‍ دارد؛ همه موجودات نظام هستى از علم ذاتى واز علم حق به ما سوا كه از آن به علم ثانى نيز تعبير مى شودتنزل يافته اند كه هيچ موجودى از اصل خويش بتمامهارسال نگرديد.
در معنى انزال و ارسال گفته شده است : در ارسال تمام حقيقت شى ء از جايى به جايىديگر فرستاده مى شود مثل اينكه نامه اى را از شهرى به شهر دگيرارسال نمايى كه تمام حقيقت آن فرستاده شده است . ولىانزال و تنزيل ، به نحو متصور است ، يكى بنحو تجافى و ديگرى به نحو تجلى .
انزالبنحو تجافى مثل نزول قطرات باران به زمين كه در هر آن مكان و فضايى را پر مىكنند و سپس بتمامها از آن نقطه به نقطه بعدى فرود مى آيند بنحوى كه نقطه قبلى راتخليه مى نمايند و وقتى به زمين فرود آيند، اگر چه تمام آن نقاط فضائى را كه طىكرده بودند پر نموده بودند ولى الان در هيچيك از مراتب ما فوق وجودى ندارند و باتمام حقيقت خويش به زمين رسيده اند.
اما انزال به نحو تجلى آن است كه اصل و حقيقت شى ء در مرتبه اعلى تحقق داشته باشدو مراتب نازله او در مراتب مادون تنزل يابند، كهانزال مراتب آن در انزال مراتب وجود تجلى نمايد بنحوى كه هر مرتبه اى از مراتب آنموجود براى مرته مادون مخزن ، اصل متن ، قضا، لف ، حقيقت ، باشد و اعلى المراتب آن رارقائق زياد مثل اينكه در معرفت نفس مبرهن است كه : مطالب و يافته هاى نفس در كمون غيبىنفس به نحو لا تعين متحقق است و در عين اين كه در همان مرتبه اعلى بصورت لا تعينىموجود است و در عين اين كه در همان مرتبه اعلى بصورت لا تعينى موجود است ،تنزل مى يابد و در مقام قلب ، سان مى گيرد و سپس در مرتبهعقل بطوركلى وجود پيدا مى كند، و بعد از آن در مرتبه و هم وخيال بصورت مفهوم جزئى و صورت جزئىتنزل مى يابد، و آنگاه در مرتبه زبان بصورت صوت و الفاظ القاء مى شود كه درهر مرتبه اى مطابق با همان مرتبه ظهور خاص و اسم مخصوص دارد.
و اين مرتبه انزل را مخازن و خزائن است ، و هر يك از مراتب متوسط براى مادون خود،اصل و حقيقت است و براى مافوق خويش رقيقت و فرع است . پس اگر مطلب خاص ازگوينده صدر شود در حقيقت از وى تنزل يافته است زيرا كهاصل آن در خود او تحقيق دارد، و مرتبه نازله آن به مستمع القاء شده است كه در غير اينصورت بايد گوينده با القاء آن ، جاهل شود. اين نحوانزال را انزال بنحو تجلى مى گويند.
لذا در مورد هر يك از موجودات در نشاه عنصرى گفته مى شود كه داراى وجود مادى و وجودمثالى ، و وجود عقلى و وجود الهى است (و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الابقدر معلوم ) و (فسبحان الذى بيده ملكوتكل شى ء و براى وجود مادى عنصرى او مخازن و خزائن است از مثالى عقلى و الهى كه در هرآن با اينكه وجود عنصرى اش در نشئه عنصرى مطابق با اين نشئه در تجدد و حركتجوهرى است ، ولى او را اصلى ثابت است از امثال وعقل و جنبه الهى اش كه از آن به ملكوت تعبير مى گردد كه جناب امام ملك و ملكوت صادقآل محمد - صلوات الله عليهم - فرمود: (ان اللهعزوجل خلق ملكه على مثال ملكوته و اسس ‍ ملكوته علىمثال جبروته ليستدل بملكه على ملكوته و بملكوته على جبروته )
از مفاتيح الاسرار لسلاك الاسفار بشنو: (اعلم انكل موجود تنزل فى المادة اى ظهر فى النشاة الطبيعيه فلابد من انيتنزل من المبادى العاليه و يتجاوز عنها لا على نحو التجافى و المزايله و ذلكم لعدمجواز الطفرة سواء كانت فى الطبيعه او فى ماورائها و ان كان اطلاق الطفره فى ماوراءالطبيعه على سبيل التوسع فى اللفظ و تلك المبادى المترتبه طولا هى الاعيانالثابته و القلم و اللوح المحفوظ و النفوس الكليه و عالمالمثال النزولى و تسمى عند العرفاء بالحضرات الخمس فالموجود الصنعى المادى والعارف الذى ضبط جميع الحضرات اذا توجه بحضرة من الحضرات التى هى مواطن منشاءذلك الموجود المادى فقد توجه الى ذلك الموجود المادى ، كما انه اذا توجه الى المبادىالوسيطه توجه الى ما فوقها و مادونها ايضا لان جميعها مرتبه فى سلك واحد)
پس مرتبه طبيعى عنصرى به مقدار معلومى از آن مراتب ما فوقتنزل يافته است كه اين رقيقت را در تمام مبادى عاليه وجودى خاص است بنحو حقيقت ، تامنتهى مى شود به اعلى المراتب كه بنحو عين ثابت و صورت علميه ذات ربوبى است ،كه مظهر اسما حسناى الهى است و در مقام احديت نيز عين ذات حق است و هرگز آن را حد وتعين خاص نخواهد بود، چون اينكه تمام آن حقائق در اين مرتبه مادى و عنصرى بنحورقيقت تحقق دارند كه هر موجود مادى متحقق در نشئه عنصرى ، در قوسنزول يك موجود ممتدى است كه از فرش تا فوق عرش را پر كرده است و هيچ مرتبه اى ازوجود او خالى نيست كه لازمه آن تجافى و طفره است كه تجافى و طفره مطلقامحال است .
پس هر موجودى را رب خاص است كه آن وجود الهى اوست و از آن به سر و حصه وجودى ،و جدول مثل افلاطونى يعنى مثل نوريه ، رب النوع ، ملائكه ، لطيفه سريه و اسامىديگر تعبير مى كنند و هر موجودى با اين جدول خاص خود به وجود صمدى مرتبط است واز اين كانال وجودى فيض را از حق مى گيرد كه :
ما جدولى از بحر وجوديم همه
ما دفترى از غيب و شهوديم همه
ما مظهر واجب الوجوديم همه
افسوس كه در جهل غنوديم (66)
و هر موجودى رب خاص خودش را مى خواند و يا رب يا رب مى گويد و همه خواهانوصول به رب مطلق رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله هستند كه (وان الى ربك المنتهى) لذا زبان حال و مقال هر موجودى آن است كه من : در ذات تو در مقام علم كه عين ذات استنهفته بودم و مرا رها كرده اى يعنى از علم به عين آورده اى و از خودذ جدا نكردى ، زيرا كهمحال است كلمه اى از كلمات وجودى از اصل خود چناننازل شود كه از او بكلى بريده شود، چون ارسال و ياانزال بنحو تجافى موجودات ، محال است .
اگر قضا و قدر را مراتب باشد در مورد انزالى بودن موجودات صادق آيد زيرا كهمرتبه ما فوق ، قضا براى مرتبه مادون است و با اسم شريف (كن ) كه امر الهى است ،موجودات از هر مرتبه مافوق كه قضا است به مرتبه مادون كه قدر است به تقدير خاصپياده مى شوند و آن قضا اصلى همان عين ثابت و صورت علميه هر شى است در صقع ذاتربوبى كه به درخواست ذاتى و استعداد ذاتى شان به امر كن الهى از علم كه قضا استبه عين مى آيند.
و بعضى از اعاظم و متوغلين در حكمت ، قضا را به قضا علمى و عينى تقسم كرده اند. جنابميرداماد در افق مبين گويد: (ان القضا على ضربين مختلفين علمى و عينى ، و كمايصح ان يعنى به ظهور فى العلم و تمثل فى العالم العقلى فكذلك يصح ان يعنى بهوجود الاعيان ، و علمناك انه يمتنع اللانهايهبالفعل فى القدر لا فى القضا، فرب القضا، و لاقدر ورا ما لا ينتاهى بما لا يتناهى ،و لا يضيق عن الاحاطه بجمله ما لانهايه له مجمله و مفصله و هى واسع عليم . وان ما يوجد فىدعا الدهر و يتم وجوده التدريجى بالفعل فى الفق التغير و يبقى بتمامه فى وعاالدهر بقا دهريا لا زمانيا فانه يجب ان يكون متناهى الكميه سوا كان ذلك فىالازال او فى الاباد.
و ان الماديات فى القضا اعنى بحسب الوجود العين فى وعا الدهر و الحضور الوجودى عندرب القضا و القدر متاخره عن حصول موادها، بل هى و موادها بحسب ذلك فى درجه واحده .
فلو سمعتنا نقول ان الماديات انما هى ماديه فى القدر و فى افق الزمان لا فى القضاالوجودى فى وعا الدهر و فى الحصول الحضورى عند العليم الحق فافقه انا نعنىبذلك سلب سبق الماده فى ذلك النحو من الوجود لامفارقه الماده و الا نسلاخ عنها هناك حتىيصير المادى مجردا باعتبار آخر.
واحق ما تسمى به الموجوات الزمانيه بحسب و قوعها فى القضا العينى اى تحققها فىوعا الدهر المثل العينيه او القضائيه و الصور الوجوديه او الدهريه او، بحسب و قوعهاالعينى اى تحققها فى وعا الدهر المثل العينيه او القضائيه و الصور الوجوديه اوالدهريه ، او بحسب و قوعها فى القدر اى حصولها فى افق الزمان الاعيان الكونيه اوالكائنات القدريه فهذا سر مرموز الحكما مناهل التحصيل )

و سپس بر همين مبناى محكم خويش ، مثل افلاطونى را توجيه فرمود.
جناب آخوند مولى صدرا در فصل نهم از مرحله چهارم اسفار بعد ازنقل عبارت فوق فرمود: (القضا هو الحكم الكلى ، و القدر - بفتحالدال - جزئياته و مصاديقه مثلا حكم الاديب بان(كل فاعل مرفوع ) قضا، و قولنا: علم زيد و ذهب عمرو و مات بكر، و نحوهاكل واحد منها قدره .
جناب محقق ، خواجه طوسى فرمايد: (القضا عباره عن وجود جميع الموجودات فىالعالم العقلى مجتمعه و مجمله على سبيل الابداع و القدر عباره عن وجودها فى موادهاالخارجيه بعد حصول شرائطها مفصله واحدا بعد واحد كما جا فىالتنزيل فى قوله عز من قائل : و ان من شى الا عندنا خزائنه و ما نزله الا بقدر معلوم (الحجر، 21)
تفسير قضا بدين وجه مذكور در قلم ارباب حكمت سائر است و مراد از قضا علمى در افقمبين نيز همين وجه مذكور است ولى در تاويلمثل افلاطونى قضا عينى يعنى اعيان هيولانى در نشاه شهادت مطلقه را به كار مى گيردكه مورد قبول مولى صدراه واقع نگرديد.
ما تن و شارح فصوص را در قضا و قدر بيانى عرشى است كه نمودار آن اين است : (فص حكمه قدريه فى كلمه عزيزيه ، المراد بالحكمه القدريه سر القدر و هو الاعيانالثابته و النقوش التى فيها لا نفس القدر الذى هو بعد القضا المعبر بتوقيت الاشيافى عينها فان هذا القضا و القدر مترتب على الاعيان الثابته و نقوشها الغيبيه .
در متن فص عزيزى فرمود: (اعلم ان القضا حكم الله فى الاشيا)
شرح : وراعى فيه معناه اللغوى اذا القضا لغه الحكم ... و فى الا صطلاح عباره عن الحكمالكلى الالهى فى اعيان الموجودات على ما هى عليه منالاحول الجاريه من الازل الى الابد..

متن : (و القدر توقيت ما عليه الاشيا فى عينها)
شرح : اى القدر هو تفصيل ذلك الحكم بايجادها فى اوقاتها و ازمانها التى يقتضىالاشيا و قوعها فيها باستعداداتها الجزئيه فتعليقكل حال من احوال الاعيان بزمان معين و سبب معين عباره عن القدر.
متن : (فما حكم القضا على الاشيا الابها)
شرح : اى اذا كان حكم الله على حد علمه بالاشيا و علمه تابع لها فما حكم الحق علىالاشيا الا باقتضائها من الحضره الالهيه ذلك الحكم اى اقتضت ان يحكم الحق عليها بما هىمستعده له و قابله فاطلق القضا و اراد القاضى على المجاز.
متن : و هذا هو عين سر القدر الذى يظهر لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد)(67)

جناب مولى صدرا در فصل دوازدهم از موقف چهارم اسفار فرمايد: (فقضا الله تعالىعباره عن وجود صور الاشيا الموجود فى هذا العالم الادنى جميعا فى عالم علم الله علىوجه مقدس عقلى شريف الهى خال عن النقائص و الشرور و الاعدام و الامكانات و لا شبهه انلكل موجود فى هذا العالم الكونى ما بازائه فى ذلك العالم الالهى من جهه وجوديه هىعله صدوره و مبد تكونه و هو خير محض لايشوبه شريه لان عالم الامر كله خير) (68)
و در فصل سى و دوم از مرحله ششم مى فرمايد: (قضا ازلى عبارت است از: (ثبوتالاشيا فى علم الله تعالى بالنظام الاليقالافضل من حيث كونها تابعه لاسما الحق و صفاته التى هى عين ذاته ) (69) كهاز آن به فيض اقدس تعبير مى شود) پس قضا وجود شى در عالم ابداع به نحو كلىاست و قدر وجود آن در عالم اختراع و نشاه انشا به صورت جزئى است و مرتبه اتم قضاهمان صور علميه اشيا و اعيان ثابته شان در صقع ذات ربوبى است كهاضلال و ابدان ارواح خويش يعنى اسما عين ذات حق اند و به امر كن الهى به عين و خارجظهور مى يابند و در تجلى به عين و خارج ترتيب مراتب آنها نيز محفوظ مى ماند و چون ازعلم كه عين ذات است و مقام احديت و لاتعينى است به عين كه مقام تعين و تشخيص و تقديراست مى آيند، لذا اسم شريف المصور آنها را در عين ، صورتگرى مى نمايد كه دهد اسممصور را به تصوير (هو الله الخالق البارى المصور) (70) (دهد اسم مصور را بهتصوير)

next page

fehrest page

back page

 

 
 

کلیه حقوق این سایت محفوظ می باشد.

طراحی و پیاده سازی: GoogleA4.com | میزبانی: DrHost.ir

انهار بانک احادیث انهار توضیح المسائل مراجع استفتائات مراجع رساله آموزشی مراجع درباره انهار زندگینامه تالیفات عربی تالیفات فارسی گالری تصاویر تماس با ما جمادی الثانی رجب شعبان رمضان شوال ذی القعده ذی الحجة محرم صفر ربیع الثانی ربیع الاول جمادی الاول نماز بعثت محرم اعتکاف مولود کعبه ماه مبارک رمضان امام سجاد علیه السلام امام حسن علیه السلام حضرت علی اکبر علیه السلام میلاد امام حسین علیه السلام میلاد حضرت مهدی علیه السلام حضرت ابالفضل العباس علیه السلام ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها پاسخ به احکام شرعی مشاوره از طریق اینترنت استخاره از طریق اینترنت تماس با ما قرآن (متن، ترجمه،فضیلت، تلاوت) مفاتیح الجنان کتابخانه الکترونیکی گنجینه صوتی پیوندها طراحی سایت هاستینگ ایران، ویندوز و لینوکس دیتاسنتر فن آوا سرور اختصاصی سرور ابری اشتراک مکانی colocation