موجودات عينيه هر يك ، كلمه اى از كلمات الهيه اند كه آنها را نهايت نبود چه اينكه كريمهمباركه (و لو ان مافى الارض من شجره اقلام و البحر يمده من بعده سبعه ابحر ما نفدتكلمات الله ) (49)
همه موجودات را كلمات حق مى داند
و در صحف عارفان بالله هر يك از كلمات وجودى را به (حق مخلوق به ) تعبير مى كنند،اين اصطلاع را از كريمه (ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق (50) اتخاذكرده اند.
و اين كلمات وجودى را نفاد نيست زيرا كه شوون و آيات وجود صمدى غير متناهى اند.
(قلكل يعمل على شاكلته ) (51) و بدان كه همه كلمات وجوديه به اعتبار حقيقت وجودشانازلى و ابدى هستند و به اعتبار تعيين خلقيشان حادث اند. و پيدايش همه بركات از حركتاست ، و محبت اصل وجود است . و خود حركت حيات وجود است . كلمات وجوديه به حركت حبىبه امر كن از علم به عين ، و از غيب به شهادت آمدند و مى آيند و لذا هر كلمه اى در كتابعالم مظهر و مرآت واجب و كمالات اوست .
الهى همه تو را خوانند: قمرى به قوق ، پوپك به پوپو، فاخته به كوكو، حسن بههوهو (يا هو يامن لا هو الا هو)
و بر اساس اتحاد ظاهر و مظهر حديث شريف (المومن مراه المومن ) او خويش را خود مىنماياند، در اين صورت همانگونه كه در او نقص و عيب راه پيدا نمى كند، پس در نماياندناو نيز خودش را نقص و عيب راه ندارد زيرا كه (هوالاول و الاخر و الظاهر و الباطن ) (52)
از ديوان صاحب دفتر دلو بشنو:
همه عالم پر از ترانه عشق است
|
حمد لله كه از ترانه عشقم (53)
|
اطلاق لفظ كلمه و كلمات بر موجودات در قرآن و رواياتاهل بيت عصمت و وحى مشهود است مثل اطلاق لفظ كلمه بر حضرت عيسى و مادرش مريم ، چهاينكه ائمه ما نيز خودشان را كلمات الله ناميده اند. بهوقول غزالى : (العالم كله تصنيف الله )
از عارف شبستر در گلشن با گوش دل بشنو:
به نزد آنكه جانش در تجلى است
|
همه عالم كتاب حق تعالى است
|
عرض اعراب و جوهر چون حروف است
|
از او هر عالمى چون سوره خاص
|
يكى زان فاتحه وان ديگر اخلاص
|
كه در وى همچو باء بسمل آمد
|
كه چون مصباح شد در غايت نور
|
سوم آيت در او شد عرش رحمن
|
چهارم آيه الكرسى همى خوان
|
پس از وى جرمهاى آسمانى است
|
كه در وى سوره سبع المثانى است
|
پس از ايشان بود جرم سه مولود
|
كه نتوان كرد اين آيات معدود
|
به آخر گشت نازل نفس انسان
|
كه بر ناس آمد آخر ختم قرآن (54)
|
البته در مقام مقايسه بعضى از كلمات با بعض ديگر، به جهت سعه و ضيق شان در ظهوركمالات الهى ، ناقص ، كامل ، اكمل مطرح مى شود و الا سلطان وجود هر جا قدم نهاد واجلال نزول فرمود عساكر اسما با او هستند و به بيان الطف استاد علامه ما، عين عساكراسما است . اما بلحاظ دولت اسما است كه در كلمات وجودى ، در هر كلمه اى دولت اسمىتجلى نموده است و بيننده را در ابتداى راه ، نقص وكمال مى نمايد. كه (اللهم انى اسئلك من كلماتك باتمها وكل كلماتك تامه اللهم انى اسئلك من كمالك با كمله وكل كمالك كامل )
در منظر اعلى عارف كه قائل به وحدت شخصى وجد است ، تشكيك به سعه و ضيق مظاهربر مى گردد، كه در نزد حكيم به كمال و نقص تعبير مى شود.
اين كمترين داود صمدى را توفيق الهى بود تا با تعمق در آيه مباركه چهارم از سورهمباركه تغابن از مسبحات ست قرآن كريم ، نكاتى را به قلم آورد كه بعنوان نمونه بهذكر تعدادى از آنها اكتفا مى شود: (خلق السموات و الارض بالحق )
1 - خلقت و اندازه هر يك از اشيا بر اساس اسم شريف (الحق ) است .
2 - اگر اندازه خاص اشيا باقتضاى عين ثابتشان باشد، اقتضاى آنها نيز بر اساساسم شريف (الحق ) است .
3 - در هر كلمه وجودى (الحق مطلق ) نهفته است .
4 - در هر كلمه وجودى (الحق مطلق ) ظهور دارد.
5 - كثرت در وحدت و وحدت در كثرت ، كه كثرت بلحاظ خلق و وحدت بلحاظ الحق . و چوندر الف و لام لطف خاص است ، كثرت مقهور و وحدت قاهر و وحدت شخصى وجود يعنىوحدت شخصى حق مطلق كه وجد مساوى با حق است .
6 - در هر كلمه وجودى بر اساس خلق و اندازه خاص آن ، حق مطلق را ظهورى خاص است ،ولى بر اساس اينكه تار و پود وجودى آن كلمه را (الحق ) پر كرده كه با در بالحقدلالت بر آن دارد، هر كلمه وجودى را بشكافى و به حقيقت او برسى مى يابى كه حقمطلق را ظهورى تام است كه در همه تجلى تام دارد كهكل كلماتك تامه . بعبارت ديگر: هر موجودى يك وجه يلى الخلقى دارد و يك وجه يلىالربى ، كه در اولى اقتضاى سلطنت ظهور خاص است ولى در دومى اقتضاى ظهور تام .كه الهى صمد حقيقى تويى ، و همه به نور وجود تو ظهور دارند.
7 - شر و نقص بلحاظ (خلق ) و اندازه خاص در قياس پيش مى آيد كه امر عدمى است ولىبر اساس اسم شريف الحق ، جايى براى شر و نقص باقى نمى ماند، گرچه بر مبناىاندازه خاص ، موجودات اجوفند ولى باالحق ، جاى خالى در اين اجوف ها باقى نمانده استتا نقص و عيب راه يابد.
8 - بر اساس (باء) شريف در كلمه مباركه (بالحق ) در حرف جناب ميرزا جواد آقا ملكىتبريزى تدبر بنما.
9 - ما را با سموات و ارض چكار، كه با الحق همدميم . (و المنصرف بفكره الى قدسالجبروت مستديما لشروق نور الحق فى سره يخص باسم العارف ).
10 - خلق جداى از الحق ، خيال و تو همى بيش نيست زيرا (خلق بالحق ) پس خلق عين حقاست حقيقه و وجودا و غير حق است حدا و ظهورا.
11 - تشبيه عين تنزيه تنزيه عين تشبيه كه عارف ، ذوالعينين است .
12 - هر كلمه وجودى از آن جهت كه حقيقتا حق است ، او را سزاوار است كه انا الحق بگويدكه از حد فارغ گردد و حقانى شود كه فارغ گردد و حقانى شود كه فارغ از خود شدمو كوس انا الحق بزدم .
13 - بر اساس با بالحق پس هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن .
14 - اگر خلق و اندازه بالحق است پس خلق و اندازه فانى شوند و الحق را سزوار بقااست كه فنا مال تعين و اندازه خاص است ، (كل من فان ويبقى وجه ربك )؛ و بعبارت ديگر: هر كلمه وجودى به لحاظ اندازه وحد خاص خود، فانى مى گردد ولى بلحاظ حق بودنش باقى مى ماند كه ( و ما عندكمينفد و ما عند الله باق )، كه ما (ما عندكم ) بلحاظ اين سويى بودن است و (ماعندالله ) به جهت آن سويى بودن اوست .
15 - هر كلمه وجودى هم محدود است ، و هم نامحدود. كه محدود بودنش به جهت (خلق ) است ونامحدود بودنش بلحاظ (باالحق ).
16 - لا فرق بينك و بينه الا انهم عبادك و خلقك . جناب امام صادق عليه السلامفرمود: لنا حالات مع الله و هو فيها نحن و نحن فيها هو و مع ذلك هو هو و نحن نحن . (الهى موج از دريا خيزد و با وى آميزد و در وى گريزد و از وى ناگزير است انالله و انا اليه راجعون ).
17 - هر كلمه اى گر چه از اين سوى خلق است ولى چون از آن سوى حق است كه حقاصل اوست .
پس خلق را چون آب دان صاف و زلال
|
اندر آن تابان صفات ذوالجلال
|
در دروس معرفت نفس در مورد كمال و نقص چنين آمده است :
هر چيز در مرتبه وحد خود كامل و تمام است و به قياس بالاتر و برتر از خود مى نمايدو آن را ناقص مى گويند... ولى كتاب هر موجودى را كه مى خوانيد تنها با همان موجودسرگرم باشيد و در پيرامون او دقت كنيد ببينيد جزكمال و حقيقت و واقعيت و زيبايى و خوبى در عالم خودش چيز ديگرى دارد؟ از مور گرفتهتا كرگدن . از پشه گرفته تا پيل ، از ذره گرفته تا خورشيد، از قطره گرفته تادريا، از جوانه گياه گرفته تا چنار كهنسال ، از هر چه تا هر چه ، از كران تا كران ،به هر سوى و به هر چيز بنگريم جز اين است كه در حد خود وجودى است و وى راكمالاتى است و به بهترين نقشه و الگو و زيبايى است ؟ پس از سير فكرى وتاءمل و انديشه به سزاى خودتان تصديق خواهيد فرمود كه هر موجودى در حد خودكامل است ، آن دانه گندم در گندم بودن هيچ نقص و عيبى در او نيست ، دانه گندم يعنى اين، هسته هلو يعنى اين ، آيا نه چنين است ؟ ما تاك را با چنار مى سنجيم و مى گوييم چوبچنار چنين و چنان است ، ولى تاك آنچنان نيست ، مثلا از چوب چنار مى توان تير و ستونخانه و در و پنجره ساخت ؛ اما رز را نتوان . ولى انديشه بفرماييد ببينيد كه مى شوددرخت رز جز اين باشد؟ درخت رز يعنى اين كه هست و مسلما در عالم خود و حد خودكامل است و هيچ گونه عيبى و نقصى در او متصور نيست .
(در اجزاى پيكر انسان انديشه بنماييد مى بينيد كه ) اجزاى پيكر انسان هر يك بهبهترين و زيباترين صورت وضع شده است كه بهتر از آن و قشنگ تر از آن امكان ندارد؛و اگر در فوائد و مصالح و محاسن هر يك از آنهاتاءمل شود مى بينيم كه با يك طرز مهندسى و اندازه و حدود ترتيب و نظم وتشكيل و تركيب حيرت آور است كه در همه دست قدرت و علم و تدبير حكومت مى كند و هرخردمند از هر ملت و مذهب باشد در برابر آن تسليم است ... در پيكر هستى يك جاندار كوچكبه نام تننده كه به تازى عنكبوت گويند، در تدبير زندگى و نقشهتحصيل روزى و تور بافتن و دام ساختن و در كمين نشستن و ديگر حالات او دقت فرماييد،مى بينيد هر يك در حد خود كمال است . چون تار عنكبوت با ريسمانها و طنابهاى ضخيمسنجيده شود، گمان مى رود كه آن تارهاى تننده در عالم وىكامل است ... وقتى اينجانب در هستى به فكر فرو رفته بودم و پس از چندى كه از آنحال باز آمدم ره آورد فكرى من اين بود كه : عالم يعنى علم انباشته روى هم .(55)
هر چه كه در خلقت دل رباى نظام احسن عالم به وقوع پيوست به اندازه معين يعنى به حدو صوتى حساب شده است كه در نگارستان جهان هر نقش آن باندازه شايسته و بايسته وبسنده و مهندسى شده آفريده شده است كه زيباتر از آن تصور شدنى نيست ، احسنكل شى خلقه و اتقن كل شى ء خلقه . و هر كلمه وجودى را به وفق عين ثابتش در هرعالم از اوج عرش تا حضيض فرش ، صورتى خاص و حكمى خاص است و هر يك براساس ادب و حد خاص آفريده شده است كه در بحث قضاء و قدر اين مطلب شريف بيشترخودش را نشان مى دهد و بهتر مى توان به تماشاى چهره دلرباى آن پرداخت انشاء الله .
4 - ز كن هر آدم قضا آيد بتقدير
|
درباب پنجم دفتر دل در مورد قضا و قدر ابياتى آمده است كه مطالب مطرح شده در آنجامكمل مقام خواهد بود.
اطلاقات قضا و قدر و مراتب :
قضا و قدر بر علم اجمالى و علم تفصيلى اطلاق شده است بدين بيان : قدر بسكوندال مطلق اندازه است و به فتح آن اندازه معين و مخلق بر قدر بمعنى دوم است . اناكل شى ء خلقناه بقدر. (56)
قضا حكم كلى است كه خزانه است و قدر مصاديق آن و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم . (57)
دهدار در رساله قضا و قدر صفحه 15 گويد: (علم بر دو قسم است اجمالى و تفصيلى ؛علم اجمالى خدا را قضا نام است و علم تفصيلى را قدر و همچنان كه وجود شى ء مقدم استبر خصوصيات و لوازم شى ء علم اجمالى بشى ء نيز مقدم است بر علم تفصيلى بشىء...)
و بر اساس بيان آيه شريفه (قل كل يعمل على شاكلته ) (58) خود خداوند تعالى نيزاز اين كل مستثنى نيست كه نظام كيانى حاكى از نظام ربانى است و قدر به وفق قضاءاست .
صنع احسن عالم كيانى ، و نظم اتم نظام ربانى بر اساس استوار حساب و اندازه است ، ماترى فى خلق الرحمن من تفاوت فارجع البصرهل ترى من فطور
تار و پود فعل حق سبحانه ، حساب و اندازه است كه متن خلقت عالم و آدم پياده شده است ،تا هر يك به زيباترين صورت آراسته و پيراسته گرديده است (فتبارك الله احسنالخالقين ) (59)
جمال جان فزاى جهان و انسان ، از وحدت صنع است كه از نقاش چيره دست آفرينش ، باترتيب تام ، و تنسيق كامل ، و اندازه سزاوار، و ريخت بايسته ، و پيوست شايسته ، ونسبت موزون و انسجام مربوط اعضا و جوارح حساب شده آنها با يكديگر صورت يافتهاست كه در نهايت زينت و زيبايى و آراستگى است .
واژه (اندازه ) پارسى ، در تازى كلمه (هندسه ) تعريب شده است يعنى هندسه هماناندازه است در روايت از امام هشتم عليه السلام آمده است كه به يونس بن عبدالرحمن فرمودهاست : (افتعلم ما القدر؟ قلت : لا قال : قى الهندسه )(60)
و خود كلمه (خلق ) به معنى ايجاد به اندازه است . اگر نجارى بخواهد در بى درستكند، اول تقدير يعنى اندازه آن و اندازه اجزاى آن را در نظر مى گيرد؛ و پس از آن اجزاءرا به وفق تقدير مى برد و مى تراشد و سپس آنها را به فراخور فهم و بينش خود بهاحسن وجه مى پيوندد كه به صورت و شكل درب مطلوب در مى آيد.
خداوند كه انسان را در ذات و صفات و افعالش به صورت خود آفريد درباره خودفرمود: (هو الله الخالق البارى المصور) از آن حيث كه مقدر است خالق است ،و چون به وفق تقدير ايجاد مى كند بارى است ، و از اينكه صور موجودات را به احسنوجه ترتيب و تركيب مى كند مصور است .
پس هر چه كه بايد از صورت علم عنايى حق تعالى به عين خارجى تحقق يابد، مسبوقبه اندازه است كه چون به وقوع مى پيوندد به قدر و اندازه معين ايجاد و اختراع مىگردد.
آرى ، چو حسن ذات خود حسن آفرين است جميل است وجمال او چنين است . (61)
قضا حكم كلى است و اين قضا از امر كه علم بسيط واجبى است منبعث مى شود زيرا كه هرحكم از علم منبعث است و ان حكم كلى چون به كثرت در آيد و در مصاديق خود تعين و تشخيصيابد، هر يك تقدير يعنى قدر قضايند و آن تقدير مطابق نظام احسن علم ربانى به نظماحسن كيانى به ترتيب سببى و مسببى مترتب است ، و آن ترتيب مستند به تقدير كهجزئيات و مصاديق قضا است يعنى همه قدر قضاء اند و قضا منبعث از امر و امر به ذات مبداالمبادى و علة العلل بدون شوب كثرت قائم است . از اين امر الهى تعبير به كن مى گرددكه انما اره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون ، لذا در دفتر آمده است كه : زكن هر دم قضاآيد به تقدرير. واين قضا را به خزائن الهى نام مى برند كه خود قرآن كريم فرمود:وان شى ء الا عندنا خزائنه . و به اعتبارات متعدد به اسامى گوناگون ناميده مى شودمثل كلمات الله مفاتح ، مفاتيح رحمت الله خوائن علم وجود حق اعين ناظره الهى و حيثيات .
بر صادر اولنيز اصلاع قضا شده است ، و همه كلمات نظام هستى ازعقل اول تا هيولاى اولى قدر او چنانچه ابن سينا بدان نص صريح دارد:
(اول الموجوادات الصادر عنه هو قضاؤ ه وليس شر اصلا الاماصار مخفيا تحت سطوحالور الاول ...) درمقام خاص بدان بايد بين صادراول و عقل اول فرق نهاد فتدبر)
در حديثى كه از امام صادق عليه السلام (62)نقل شده است يكى از فقرهاى مبارك آن اين است : (فاطلقنى ولم تظلنى ولم تفصنى ) دركنز اللعة گويد: (اطلاق : از بندرها كردن ، و روان كردن گشادن وبه زبان آوردن سخن) در منتهى الارب گويد: (گشودن دست به نيكى ، و رها كردن بندى را از بند). يعنىمن در ذات تو درمقام علم كه عين ذاتست نهفه بودم و مرارها كرده اى يعنى از علم به عينآورده اى و از خود تجدا نكرده اى ، زيرا كه محال است كلمه اى از كلمات وجودى ازاصل خود چنان نزل شودكه از او كلى بريده شود. (63) كنتقبل رتقا و فى ذاتك حقا..) اشاره به به كريمه ان السموات و الارض كانتا رتقاففتقناهما) (64) است رتق بستمن و فتق : گشودن و شكافتن است ، مانند عقد وحل ، و قبض بسط و متن و شرح جمع و فصل ، و قضا قدر، و قرآن و فرقان و نحوه ها است.
ما سوى الله به نحو رتق و قضا در ذات وجود صمدى احدى مستجن اند، و به نحو فتق وقدر خلقى بدون انفصال از ذات صمدى گسترش مى يابند كه از آن انزالى بودنموجودات تعبير مى گردد.
جناب مولى صدرا فرمايد: (فى الكتاب الالهى : ان المسوات و الارض كانتا رتقاففتقناهما. و الرتق اشاره الى وحدة حقيقه الواحد البسيط و التفتق : تفصيلها سماء و ارضاو عقلا و نفسا و فلكا و ملكا...) (65)
اشاره اى به انزالى بودن موجودات :
همانطور كه قران كريم ، از علم غيب و علم ذاتى حق تعالى كه علم ذات به ذات و علم ذاتبه ما سوا است تنزل يافته است كه اصل قرآن آنجاست و در تمام مراتب وجودى عالممطابق هر مرتبه اى تجلى خاص و اسم خاص دارد؛ همه موجودات نظام هستى از علم ذاتى واز علم حق به ما سوا كه از آن به علم ثانى نيز تعبير مى شودتنزل يافته اند كه هيچ موجودى از اصل خويش بتمامهارسال نگرديد.
در معنى انزال و ارسال گفته شده است : در ارسال تمام حقيقت شى ء از جايى به جايىديگر فرستاده مى شود مثل اينكه نامه اى را از شهرى به شهر دگيرارسال نمايى كه تمام حقيقت آن فرستاده شده است . ولىانزال و تنزيل ، به نحو متصور است ، يكى بنحو تجافى و ديگرى به نحو تجلى .
انزالبنحو تجافى مثل نزول قطرات باران به زمين كه در هر آن مكان و فضايى را پر مىكنند و سپس بتمامها از آن نقطه به نقطه بعدى فرود مى آيند بنحوى كه نقطه قبلى راتخليه مى نمايند و وقتى به زمين فرود آيند، اگر چه تمام آن نقاط فضائى را كه طىكرده بودند پر نموده بودند ولى الان در هيچيك از مراتب ما فوق وجودى ندارند و باتمام حقيقت خويش به زمين رسيده اند.
اما انزال به نحو تجلى آن است كه اصل و حقيقت شى ء در مرتبه اعلى تحقق داشته باشدو مراتب نازله او در مراتب مادون تنزل يابند، كهانزال مراتب آن در انزال مراتب وجود تجلى نمايد بنحوى كه هر مرتبه اى از مراتب آنموجود براى مرته مادون مخزن ، اصل متن ، قضا، لف ، حقيقت ، باشد و اعلى المراتب آن رارقائق زياد مثل اينكه در معرفت نفس مبرهن است كه : مطالب و يافته هاى نفس در كمون غيبىنفس به نحو لا تعين متحقق است و در عين اين كه در همان مرتبه اعلى بصورت لا تعينىموجود است و در عين اين كه در همان مرتبه اعلى بصورت لا تعينى موجود است ،تنزل مى يابد و در مقام قلب ، سان مى گيرد و سپس در مرتبهعقل بطوركلى وجود پيدا مى كند، و بعد از آن در مرتبه و هم وخيال بصورت مفهوم جزئى و صورت جزئىتنزل مى يابد، و آنگاه در مرتبه زبان بصورت صوت و الفاظ القاء مى شود كه درهر مرتبه اى مطابق با همان مرتبه ظهور خاص و اسم مخصوص دارد.
و اين مرتبه انزل را مخازن و خزائن است ، و هر يك از مراتب متوسط براى مادون خود،اصل و حقيقت است و براى مافوق خويش رقيقت و فرع است . پس اگر مطلب خاص ازگوينده صدر شود در حقيقت از وى تنزل يافته است زيرا كهاصل آن در خود او تحقيق دارد، و مرتبه نازله آن به مستمع القاء شده است كه در غير اينصورت بايد گوينده با القاء آن ، جاهل شود. اين نحوانزال را انزال بنحو تجلى مى گويند.
لذا در مورد هر يك از موجودات در نشاه عنصرى گفته مى شود كه داراى وجود مادى و وجودمثالى ، و وجود عقلى و وجود الهى است (و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الابقدر معلوم ) و (فسبحان الذى بيده ملكوتكل شى ء و براى وجود مادى عنصرى او مخازن و خزائن است از مثالى عقلى و الهى كه در هرآن با اينكه وجود عنصرى اش در نشئه عنصرى مطابق با اين نشئه در تجدد و حركتجوهرى است ، ولى او را اصلى ثابت است از امثال وعقل و جنبه الهى اش كه از آن به ملكوت تعبير مى گردد كه جناب امام ملك و ملكوت صادقآل محمد - صلوات الله عليهم - فرمود: (ان اللهعزوجل خلق ملكه على مثال ملكوته و اسس ملكوته علىمثال جبروته ليستدل بملكه على ملكوته و بملكوته على جبروته )
از مفاتيح الاسرار لسلاك الاسفار بشنو: (اعلم انكل موجود تنزل فى المادة اى ظهر فى النشاة الطبيعيه فلابد من انيتنزل من المبادى العاليه و يتجاوز عنها لا على نحو التجافى و المزايله و ذلكم لعدمجواز الطفرة سواء كانت فى الطبيعه او فى ماورائها و ان كان اطلاق الطفره فى ماوراءالطبيعه على سبيل التوسع فى اللفظ و تلك المبادى المترتبه طولا هى الاعيانالثابته و القلم و اللوح المحفوظ و النفوس الكليه و عالمالمثال النزولى و تسمى عند العرفاء بالحضرات الخمس فالموجود الصنعى المادى والعارف الذى ضبط جميع الحضرات اذا توجه بحضرة من الحضرات التى هى مواطن منشاءذلك الموجود المادى فقد توجه الى ذلك الموجود المادى ، كما انه اذا توجه الى المبادىالوسيطه توجه الى ما فوقها و مادونها ايضا لان جميعها مرتبه فى سلك واحد)
پس مرتبه طبيعى عنصرى به مقدار معلومى از آن مراتب ما فوقتنزل يافته است كه اين رقيقت را در تمام مبادى عاليه وجودى خاص است بنحو حقيقت ، تامنتهى مى شود به اعلى المراتب كه بنحو عين ثابت و صورت علميه ذات ربوبى است ،كه مظهر اسما حسناى الهى است و در مقام احديت نيز عين ذات حق است و هرگز آن را حد وتعين خاص نخواهد بود، چون اينكه تمام آن حقائق در اين مرتبه مادى و عنصرى بنحورقيقت تحقق دارند كه هر موجود مادى متحقق در نشئه عنصرى ، در قوسنزول يك موجود ممتدى است كه از فرش تا فوق عرش را پر كرده است و هيچ مرتبه اى ازوجود او خالى نيست كه لازمه آن تجافى و طفره است كه تجافى و طفره مطلقامحال است .
پس هر موجودى را رب خاص است كه آن وجود الهى اوست و از آن به سر و حصه وجودى ،و جدول مثل افلاطونى يعنى مثل نوريه ، رب النوع ، ملائكه ، لطيفه سريه و اسامىديگر تعبير مى كنند و هر موجودى با اين جدول خاص خود به وجود صمدى مرتبط است واز اين كانال وجودى فيض را از حق مى گيرد كه :
ما جدولى از بحر وجوديم همه
|
ما دفترى از غيب و شهوديم همه
|
ما مظهر واجب الوجوديم همه
|
افسوس كه در جهل غنوديم (66)
|
و هر موجودى رب خاص خودش را مى خواند و يا رب يا رب مى گويد و همه خواهانوصول به رب مطلق رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله هستند كه (وان الى ربك المنتهى) لذا زبان حال و مقال هر موجودى آن است كه من : در ذات تو در مقام علم كه عين ذات استنهفته بودم و مرا رها كرده اى يعنى از علم به عين آورده اى و از خودذ جدا نكردى ، زيرا كهمحال است كلمه اى از كلمات وجودى از اصل خود چناننازل شود كه از او بكلى بريده شود، چون ارسال و ياانزال بنحو تجافى موجودات ، محال است .
اگر قضا و قدر را مراتب باشد در مورد انزالى بودن موجودات صادق آيد زيرا كهمرتبه ما فوق ، قضا براى مرتبه مادون است و با اسم شريف (كن ) كه امر الهى است ،موجودات از هر مرتبه مافوق كه قضا است به مرتبه مادون كه قدر است به تقدير خاصپياده مى شوند و آن قضا اصلى همان عين ثابت و صورت علميه هر شى است در صقع ذاتربوبى كه به درخواست ذاتى و استعداد ذاتى شان به امر كن الهى از علم كه قضا استبه عين مى آيند.
و بعضى از اعاظم و متوغلين در حكمت ، قضا را به قضا علمى و عينى تقسم كرده اند. جنابميرداماد در افق مبين گويد: (ان القضا على ضربين مختلفين علمى و عينى ، و كمايصح ان يعنى به ظهور فى العلم و تمثل فى العالم العقلى فكذلك يصح ان يعنى بهوجود الاعيان ، و علمناك انه يمتنع اللانهايهبالفعل فى القدر لا فى القضا، فرب القضا، و لاقدر ورا ما لا ينتاهى بما لا يتناهى ،و لا يضيق عن الاحاطه بجمله ما لانهايه له مجمله و مفصله و هى واسع عليم . وان ما يوجد فىدعا الدهر و يتم وجوده التدريجى بالفعل فى الفق التغير و يبقى بتمامه فى وعاالدهر بقا دهريا لا زمانيا فانه يجب ان يكون متناهى الكميه سوا كان ذلك فىالازال او فى الاباد.
و ان الماديات فى القضا اعنى بحسب الوجود العين فى وعا الدهر و الحضور الوجودى عندرب القضا و القدر متاخره عن حصول موادها، بل هى و موادها بحسب ذلك فى درجه واحده .
فلو سمعتنا نقول ان الماديات انما هى ماديه فى القدر و فى افق الزمان لا فى القضاالوجودى فى وعا الدهر و فى الحصول الحضورى عند العليم الحق فافقه انا نعنىبذلك سلب سبق الماده فى ذلك النحو من الوجود لامفارقه الماده و الا نسلاخ عنها هناك حتىيصير المادى مجردا باعتبار آخر.
واحق ما تسمى به الموجوات الزمانيه بحسب و قوعها فى القضا العينى اى تحققها فىوعا الدهر المثل العينيه او القضائيه و الصور الوجوديه او الدهريه او، بحسب و قوعهاالعينى اى تحققها فى وعا الدهر المثل العينيه او القضائيه و الصور الوجوديه اوالدهريه ، او بحسب و قوعها فى القدر اى حصولها فى افق الزمان الاعيان الكونيه اوالكائنات القدريه فهذا سر مرموز الحكما مناهل التحصيل )
و سپس بر همين مبناى محكم خويش ، مثل افلاطونى را توجيه فرمود.
جناب آخوند مولى صدرا در فصل نهم از مرحله چهارم اسفار بعد ازنقل عبارت فوق فرمود: (القضا هو الحكم الكلى ، و القدر - بفتحالدال - جزئياته و مصاديقه مثلا حكم الاديب بان(كل فاعل مرفوع ) قضا، و قولنا: علم زيد و ذهب عمرو و مات بكر، و نحوهاكل واحد منها قدره .
جناب محقق ، خواجه طوسى فرمايد: (القضا عباره عن وجود جميع الموجودات فىالعالم العقلى مجتمعه و مجمله على سبيل الابداع و القدر عباره عن وجودها فى موادهاالخارجيه بعد حصول شرائطها مفصله واحدا بعد واحد كما جا فىالتنزيل فى قوله عز من قائل : و ان من شى الا عندنا خزائنه و ما نزله الا بقدر معلوم (الحجر، 21)
تفسير قضا بدين وجه مذكور در قلم ارباب حكمت سائر است و مراد از قضا علمى در افقمبين نيز همين وجه مذكور است ولى در تاويلمثل افلاطونى قضا عينى يعنى اعيان هيولانى در نشاه شهادت مطلقه را به كار مى گيردكه مورد قبول مولى صدراه واقع نگرديد.
ما تن و شارح فصوص را در قضا و قدر بيانى عرشى است كه نمودار آن اين است : (فص حكمه قدريه فى كلمه عزيزيه ، المراد بالحكمه القدريه سر القدر و هو الاعيانالثابته و النقوش التى فيها لا نفس القدر الذى هو بعد القضا المعبر بتوقيت الاشيافى عينها فان هذا القضا و القدر مترتب على الاعيان الثابته و نقوشها الغيبيه .
در متن فص عزيزى فرمود: (اعلم ان القضا حكم الله فى الاشيا)
شرح : وراعى فيه معناه اللغوى اذا القضا لغه الحكم ... و فى الا صطلاح عباره عن الحكمالكلى الالهى فى اعيان الموجودات على ما هى عليه منالاحول الجاريه من الازل الى الابد..
متن : (و القدر توقيت ما عليه الاشيا فى عينها)
شرح : اى القدر هو تفصيل ذلك الحكم بايجادها فى اوقاتها و ازمانها التى يقتضىالاشيا و قوعها فيها باستعداداتها الجزئيه فتعليقكل حال من احوال الاعيان بزمان معين و سبب معين عباره عن القدر.
متن : (فما حكم القضا على الاشيا الابها)
شرح : اى اذا كان حكم الله على حد علمه بالاشيا و علمه تابع لها فما حكم الحق علىالاشيا الا باقتضائها من الحضره الالهيه ذلك الحكم اى اقتضت ان يحكم الحق عليها بما هىمستعده له و قابله فاطلق القضا و اراد القاضى على المجاز.
متن : و هذا هو عين سر القدر الذى يظهر لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد)(67)