بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب چهره درخشان قمر بنی هاشم جلد 1, حجت الاسلام شیخ على ربانى خلخالى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     HAS00001 -
     HAS00002 -
     HAS00003 -
     HAS00004 -
     HAS00005 -
     HAS00006 -
     HAS00007 -
     HAS00008 -
     HAS00009 -
     HAS00010 -
     HAS00011 -
     HAS00012 -
     HAS00013 -
     HAS00014 -
     HAS00015 -
     HAS00016 -
     HAS00017 -
     HAS00018 -
     HAS00019 -
     HAS00020 -
     HAS00021 -
     HAS00022 -
     HAS00023 -
     HAS00024 -
     HAS00025 -
     HAS00026 -
     HAS00027 -
     HAS00028 -
     HAS00029 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

ماجراى فتح خيبر به دست تواناى امير المؤ منين على عليه السلام  
روز 24 رجب سنه 7، فتح خيبر و قتل مرحب يهودى بر دست معجزه آساى حضرت اسداللهالغائب على بن ابى طالب عليه السلام واقع شد. (70)
بدانكه چون رسول خدا صلى الله عليه و آله با اصحاب به جنگ خيبر رفت ، و قلعهفمرص را محاصره كرد، هر روز يك تن از اصحاب علم بگرفت و به مبارزات شتافت وشبانگاه ، فتح ناكرده ، باز شد. از جمله يك روز ابوبكر رايت بگرفت و برفتو همزيمت شده برگشت و روز ديگر عمر علم برداشت و بىنيل مقصود باز شتافت ، چنانكه ابن ابى الحديد كه از بزرگان علماى سنت وجماعت است ، در قصيده خود در فتح خيبر به اين مطلب اشاره كرده و گفته :

و ان انس الا اللذين تقدما
و فر هما و الفرقد علما حوب
والرية العظمى و قد ذهبا بها
ملابس ذل فوقها و جلابيب
عذر تكما ان الحمام لمبغض
و ان بقاء النفس للنفس محبوب
شيخ ازرى به نحو ديگر عذر خواسته و فرموده :
ان يكن فيهما شجاعة قرم
فلماذا فى الدين ما بذلاها
ذخراها لمنكر و نكير
اءم لاءخبار مالك ذخراها
و بالجمله ، شبانگاه عمر باز آمد، رسول خداى صلى الله عليه و آله فرمود:فردا اين علم را به مردى دهم كه ستيزنده ناگريز است ؛ دوست مى دارد خدا ورسول را، و خدا و رسول ، او را دوست مى دارند و خداى تعالى خيبر را به دست او فتحكند. همه اصحاب آرزومند اين دولت شدند و ندانستند كه بهره كه شود؟ روز ديگر،رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: على كجاست ؟ گفتند: او را رمدى (71)است كه نيروى جنبش ندارد. فرمود: او را حاضر كنيد. سلمة بن الاكوع برفت و دست آنحضرت را گرفته و نزديك پيغمبر صلى الله عليه و آله آورد.رسول خدا صلى الله عليه و آله آن جناب را پيش ‍ خواست و سر او را در كنار گرفت و آبدهان به چشم هاى او بچكاند يا بماليد و گفت : خدايا، زحمت گرما و سرما از او بردار! ازآن پس ، على مرتضى را درد چشم عارض نشد و از هيچ گرماو سرما آزرده نگشت . پسرسول خدا زره خويشتن را بر او پوشانيد و ذوالفقار را بر كمر وى بست و علم را بدوسپرد و اءركبه بغلته ، ثم قال : امض يا على ،جبرئيل بر يمين و ميكائيل بر يسار و عزرائيل از پيش روى واسرافيل از پشت سر و نصرت خدا بر فوق و دعاى من نيز از پشت سر توست ، و هم آنحضرت را فرمود كه در قتال تعجيل منماى وروان شو تا در عرصه ايشان فرود شوى ،آنگاه مسلمانى بر ايشان عرض كن ، فو الله لئن يهدى الله بك رجلا و احدا خيرلك من ان يكون لك حمر النعم
پس امير المؤ منين عليه السلام علم بگرفت و تا پاى حصار قموص برفت و علم را برتلى بنشاند و اشعارى در باب شجاعت خود فرمود. يك تن يهودى از بالاى حصار ندا درداد كه تو كيستى ؟ فرمود:
انا على و ابن عبد المطلب
متهذب ذو سطوة و ذو حسب
يهودى گفت : غلبتم و ما انزل على موسى يعنى : قسم به تورات كهبر موسى نازل شد، مغلوب شديد. پس حارث جهود، برادر مرحب ، با چند تن ازقلعه بيرون شد و آغاز مبارزت نهاد و دو تن از مسلمين را شهيد ساخت .
مرحب چون برادر را كشته ديد، مانند ديو ديوانه از قلعه بيرون شتافت و هيچ كساز جهودان به جلادت و شجاعت او نبودند. دو زره در بر داشت و دو عمامه به سر بسته ،خودى بر سر نهاده و با آن همه سنگى مانند دست آسى را سوراخ كرده بر بالاى آن نهادهو دو شمشير حمايل كرده و نيزه اى بر دست گرفته بود كه سنان آن ، سه من به ميزانمى رفت ! پس مانند اژدهاى دمنده به ميدان آمد و رجز خواند:
قد علمت خيبر انى مرحب
شاكى السلاح بطل مجرب
از مسلمانان هيچ كس نبود كه با او همتراز تواند شد؛ لاجرم على مرتضى عليه السلامچون شير غضبان بر وى در آمد و رجز خواند:
انا الذى سمنتى امى حيدرة
ضرغام آجام و ليث قسورة
مرحب چون رجز امير المؤ منين عليه السلام را شنيد به ياد آورد آن خوابى را كههمى ديد شيرى وى را گرفته و مى كشيد، سخت بترسيد، و هم دايه كاهنه او، وقتى او راگفته بود كه بر همه كس غلبه توانى كرد، الا آن كس كه نام او حيدر باشد كهاگر با او جنگ كنى كشته شوى . و چون از رجز آن حضرت اين نام بشنيد فرار كرد.شيطان به صورت حبرى ممثل شده و به مرحب گفت : حيدر بسيار است ،از بهر چه مى گريزى ؟! تو رزم مى كن تامن جهودان را به مدد تو دعوت كنم و چون اورا بكشى سيد قوم شوى ! پس مرحب دل قوى كرده باز شتافت و خواست كه پيشدستى كندكه امير المؤ منين او را مجال نگذاشت و ذوالفقار را بر سرش فرود آورده ، چنانكه دست آسو خود آهنين و دستارها را چاك زد و تيغ از حلقش بگذشت و او را دو پاره ساخت و به خاك درانداخت .
پس از قتل مرحب ، مسلمانان حمله بردند و از جهودان بسى كشتند و امير المؤ منينعليه السلام نيز جمعى از صناديد جهودان را بكشت . پس داود بن قابوس وربيع بن ابى الحقيق و عنتر و مره و ياسر و ضجيح، كه تمام از صناديد و شجعان و ابطال يهود بودند، يك يك به ميدان على در آمدند وهر يك رجز خواندند و طمع در كشتن امير المؤ منين عليه السلام نمودند؛ آن جناب يك يكرجزها را جواب داد و ايشان را با تيغ بگذرانيد.
پس از آن ، آن شير يزدان و امير مردان ، تيغ در جهودان گذاشت و از چپ به راست ايشان رابه خاك هلاكت انداخت . چندانكه جهودان ، هزيمت شده راه قلعه پيش داشتند و آن حضرت ازقفاى ايشان مى تاخت كه ناگاه در گرمگاه حرب ، جهودى از ميان انبوه لشگر جلادتىكرد و ضربتى به دست آن حضرت فرود آورد، چندانكه سپر به زير افتاد، جهودىديگر نيز دليرى نمود آن سپر را بربود و به حصار در گريخت . على عليه السلام رااز كردار او آتش خشم زبانه زدن گرفت ، گويند آنگاه كه خشم كردى موى بدن مباركشسر از چشمه هاى زره بر آوردى .
بالجمله ، مانند هژبر غضبان از پس پشت جهودان حمله ور گشت و ايشان به قلعه قموص ‍گريختند، على عليه السلام چون به كنار خندق رسيد بدان سوى جستن فرمود. جهودانهمدست شده ، به چالاكى ، دروازه قموص را ببستند. آن جناب با شمشير كشيده با پاىدروازه آمد و بى توانى ، چنگ زد و آن در آهنين را بگرفت و چنان جنبشى داد كه تمامت آنقلعه را لرزشى سخت افتاد، به حدى كه صفيه دختر حى بن اخطب ازفراز تخت به زير افتاد و در چهره او جراحتى پديد آمد.
بالجمله ، آن در آهنين را به يك جنبش از جاى بكند و بر فراز سر برده به گونه سپرمنقلب همى داشت و لختى رزم بداد. جهودان كه چنين ديدند به بيغوله ها گريختند. پسعلى عليه السلام ، آن در را بر سر قنطره (72) كرد و خود در ميان خندق بايستاد وچون آن خندق پهناور بود، و آن در كوتاهتر از عرض خندق بود، امير المؤ منين عليهالسلام آن در را به يك سوى خندق چسبانيده و لشگريان را فرمان داد تا بر فراز درانبوه مى شدند، آنگاه در را بدان جانب مى چسبانيد تا بيرون شده در پاى ديوار قلعه جمعمى گشتند. بدينگونه ، آن جماعت را از خندق در گذرايند و در انجام اين كار پاهاى مباركشبر زمين انبوه و سه روز بر آن حضرت گذشته بود كه گرسنه بود، پس آن در را بهچند ذراع دور افكند و اين منقبتى است كه عامه و خاصهنقل كرده اند و خود آن حضرت در روز شورا به آن احتجاج كرد و كسى انكار ننمود و حسانو ديگر شعرا آن را به نظم در آوردند و يك از شعرا گفته :
ان امرء حمل الرماح بخيبر
يوم اليهود بقدرة لمؤ يد
حمل الرماح رماح باب قموصها
و المسلمون و اءهل خيبر حشد
فرمى به و لقد تكلف رده
سبعون شخصا كلهم متشدد
ردوه بعد تكلف و مشقة
و مقال بعضعم لبعض ارددوا
اشعار حسان در واقعه خيبر:
وكان على ارمد العين يبتغى
دواء فلمام لم يحس المداويا
شفا ه رسول الله منه بتفلة
فبورك مرقيا و بورك راقيا
وقال ساءعطى الراية اليوم صارما
مكيا محبا للرسول مواليا
يحب الهى و الاءله يحبه
به يفتح الله الحصون الاوابيا
فاءصفى بها دون البرية كلها
عليا و سماه الوزير المواخيا
ابن ابى الحديد نيز در يكى از قصائد سبعه خود گفته :
يا من له ردت ذكاء و لم يفز
بنظيرها من قبل الا يوشع
يا هازم الاءحزاب لا يثنيه عن
خوض الحمام مدججم و مدرع
يا قالع الباب التى عن هزها
عجزت اءكف اربعون و اءربع
لو لا حدوثك ، قلت انك جاعل
الاءرواح فى المعطاء و توسع
ما العالم العلوى الا تربه
منها لجثتك الشريفة مضجع
ما الدهر الا عبدك القن الذى
بنفوذ اءمرك فى البرية مولع
و الله لو لا حيدر ما كانت الدنيا
ولا جمع البرية مجمع
و اليه فى يوم المعاد حسابنا
و هو الملاذ لنا غذا و الفزع
و اين همان قصيده اى است كه بر ضريح مطهر امير المؤ منين عليه السلام نوشته اند وتمام آن ، هشتاد بيت است و چند شعر از آن در مصيبت امام حسين عليه السلام است . (73)
جود و سخاوت امير المؤ منين عليه السلام  
ابن شهر آشوب ، در كتاب مناقب (ج 1، ص 298) بهنقل از ابو السعادات آورده است كه : حضرت با يك تن از مشركان درحال مبارزه بود، ناگاه وى گفت : هبنى سيفك (شمشيرت را به من ببخش !) حضرتشمشير خود را به او داد!
مشرك گفت : يابن ابى طالب ، فى مثل هذا الوقت تدفع الى سيفك ؟!فقال : يا هذا، انك مددت يد المساءلة الى و بيس من الكرم ان يردالسائل !
بت پرست خود را بر زمين افكند و گفت : اگر مكتب خدا پرستى اين است و جوانمردى دردين اى است ، مرا اين درس بياموز و از تاريكى كفر نجات بخش . (74)
سيد مصطفى آرنگ ، از شعراى معاصر، حكايت فوق ار به نظم در آورده كه ذيلا مى خوانيم:
آن شنيدى كه هيچ مرد كريم
تيغ بخشد به دشمن اندر جنگ
بشنو از داستان اين بخشش
تا زدايد ترا زخاطر زنگ
خصم مولا على ، چو در ميدان
عرصه از هر طرف بر او شد تنگ
ديد خود را چو ناتوان و زبون
همچو گنجشك ، باز را در چنگ
خواهش تيغ جانستانش كرد
تا زچنگش رهد بدين نيرنگ
بحر جود و كرم به جوش آمد
داد تيغش على بدون درنگ
شد دهان همه به حيرت باز
چو بديدند از او چنين آهنگ
گفت مولا به جمع لشگريان
ديد چون جمله واله و دلتنگ
نكنم حاجتش روا، چه كنم
رد سائل بود على ار ننگ !
با چنين بخشش و جوانمردى
كى خورد تير آشنا بر سنگ
دست حاجت به پيش مولا بر
تا شود كام دل روا (آرنگ )
چون نبخشد به دوست ؟! مى بخشد
تيغ بر خصم خود على در جنگ
عشق به خداى متعال  
امام صادق عليه السلام فرمود: فرد مشتاق خدا، به غذاى دنيا اشتها ندارد و از شراب دنيالذت نمى برد و از بوهاى خوش خوشحال نمى شود و از پيشتيبانى مردم ماءيوس مىگردد و به خانه پناه نمى برد، و به عمارتى ساكن نمى گردد، و به لباس نر مىآرام نمى گردد، زيرا هميشه در فكر خدا مى باشد:
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زين پس شكى نماند كه بى پا سر شوى
در تقسير سوره يوسف منقول است كه شخصى به موسى عليه السلام عرض كرد: از خدابخواه كه خداوند ذره اى از محبت خودش زا بهدل من بيندازد، و گذشت . موسى به مقام مناجات برآمد، و عرض آن حاجت نمود، خطابرسيد: همان وقت كه از ما خواست به او داديم ،حال برو ببين در چه حالت است . چون موسى عليه السلام آم د، ديد خود را از كوه بهزير انداخته و هر قطعه عضو او به سنگى مبتلا شده و از آن صداى كلمه توحيد لا الهالا الله شنيده مى شود! از اينجاست كه گفته اند:
هر كس كه تو را شناخت ، جان را چه كند؟!
فرزند و عيال و خانمان را چه كند؟!
ديوانه كنى ؛ هر دو جهانش بخشى
ديوانه تو هر دو جهان را چه كند؟!
در اخبار هم رسيده است كه : هر كس دوستى خدا را دارد مهياى بلا باشد و از فرمايشاتشاه ولايت امير المؤ منين على عليه السلام منقول است : لالف ضربه على هامة راسى احبالى من الموت على الفراش .
يعنى : به خدا قسم ، هزار ضربت بر فرق من فرود آيد رضا و دوستى خدا، نزد منمحبوب تر از آن است كه در بستر خود بميرم ؛ و از همينرو بود كه چون ضربت ابن ملجملعين بر سر مبارك آن حضرت فرود آمد، فرمود: فزت و رب الكعبه يعنى حظكردم و به وصال شوق خود رسيدم و از همين عشق و شور بود كه درحال نماز از خود بى خود مى شد و پيكان تير از پاى مباركش مى كشيدند و احساس دردنمى كرد. (75)
مناقب و فضائل امير المؤ منين على عليه السلام اززبان رسول خدا صلى الله عليه و آله (76)
جابر بن عبد الله انصارى مى گويد:لقد سمعترسول الله صلى الله عليه و آله يقول :
1. ان فى على خصالا لو كانت واحدة منها فىرجل اكتفى بها فضلا و شرفا
.

از رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره على بن ابى طالب عليه السلام مناقب وفضايلى شنيدم كه هر يك از آنها اگر در كسى يافت مى شد، براى فضيلت و شرافت اوكافى بود.
2.من كنت مولا فعلى مولاه

من مولاى هر كس هستم على مولاى اوست .
3. على منى كهارون من موسى
.
نسبت على با من ، مانند نسبت هارون پيغمبر با برادرش حضرت موسى است .
4. على منى و انا منه

على از من است و من از على هستم
5. على منى كنفسى ، طاعته طاعتى و معصيته معصيتى
مقام و منزلت على نسبت به من ، مانند جان نفس من است نسبت به من ؛ (77) پيروى از اوپيروى از من ، و مخالفت با او مخالفت با من است .
6. حرب على حرب الله ، و سلم على سلم الله .
جنگ با على جنگ با خدا و دوستى با على دوستى با خداست .
7. على حجة الله على عباده .
على حجت خدا بر بندگان اوست .
8. حب على ايمان و بغضه كفر .
مودت و دوستى با على ، ايمان ؛ و بغض با او كفر است .
9. حزب على حزب الله و حزب اعدائه جزب الشيطان
جمعيت و طرفداران على حزب الله هستند، و جمعيت و طرفداران دشمنان على حزب شيطانند.
10. على مع حق و الحق معه لا يفترقان
على با حق است و حق با على است ، آن دو هيچ گاه از هم جدا نمى شوند.
11. على قسم الجنة و النار
على قسمت كننده بهشت و دوزخ است .
12. من فارق عليا فارقنى و من فارقنى فقد فارق الله )
كسى كه از على دورى جويد از من دورى جسته و كسى كه از من دورى جويد از خدا دورىجسته است .
13. شيعه على هم الفائزون يوم القيامة
تنها پيرامون و شيعيان على عليه السلام در روز قيامت رستگار خواهند بود. (78)
14. لكل نبى صاحب سر و صاحب سرى على بن ابى طالب عليه السلام (79)
براى هر پيامبرى صاحب سرى است و صاحب سر من على بن ابى طالب عليه السلام است.
15. خلقت انا و على من نور واحد (80)
من و على از نورى واحد آفريده شده ايم .
16. والذى نفسى بيده لو لا ان تقول فيك طوائف من امتى ما قالت النصارى فىعيسى بن مريم لقلت فيك مقالا لا تمر بملاء من المسلمين الااءخذول التراب من تحت قدميك للبركة (81)
به آن خدايى كه جانم در دست اوست ، اگر عده اى از امت من نمى گفتند آنچه را كه مسيحياندرباره حضرت عيسى بن مريم گفتند؛ همانا مى گفتم درباره تو مطالبى را تا از هرزمينى گذر كنى خاك پايت را به عنوان تبرك بردارند!
17. يا على انك قسيم الجنة و النار، انت تقرع باب الجنة و تدخلها احبائك بغيرحساب (82)
اى على تو قسمت كننده بهشت و دوزخى ، تو در بهشت را مى كوبى و دوستانت را بدونحساب داخل آن مى كنى .
18. لا يجوز احد الصراط الا من كتب له على الجواز ) (83)
هيچ كس نمى تواند از صراط عبور كند مگر كسى كه على براى او اجازه عبور نوشتهباشد.
19. حسين بن على عليه السلام فرمود: از جدمرسول الله صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: در شب معراج در عرش الهى فرشتهاى را ديدم كه در دستش شمشيرى از نور همانند ذوالفقار على بن ابى طالب عليه السلامبود. فرشتگان آسمانى هر وقت مشتاق ديدار على عليه السلام مى شدند به آن فرشتهمى نگريستند. به پيشگاه پروردگار عرض ‍ كردم : پروردگارا، اين برادرم على بنابى طالب و پسر عم من است ؟
خداوند تبارك و تعالى فرمود: اى محمد صلى الله عليه و آله اين فرشته را شبيه علىبن ابى طالب خلق كرده ام تا مرا عبادت كند و آنچه تا روز قيامت حسنه و تسبيح و تقديس‍ من مى نمايد ثوابش به على بن ابى طالب عليه السلام باشد. (84)
دوستى و ولاى امير المؤ منين على عليه السلام  
رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
عنوان صحيفه المؤ من حب على بن ابى طالب عليه السلام
(85)
سر فصل و عنوان پرونده مؤ من ، محبت نسبت به على بن ابى طالب عليه السلام است .
يا على لا يحبك الا طاهر الولادة و لا يبعضك الا خبيث الا خبيث الولادة (86)
اى على ، كسى كه ترا دوست مى دارد ولادتش پاكيزه است و كسى كه بغض ترا دردل دارد حتما ولادتش آلوده و خبيث است .
راءى امير المؤ منين عليه السلام رجلا من شيعته بعد عهدطويل و قد اثر السن فيه و كان يتجلد فى مشيه ،فقال عليه السلام كبر سنك يا رجل ، قال : فى طاعتك يا امير المؤ منين عليه السلام ،فقال عليه السلام انك لتتجلد، قال ، على اعدائك يا امير المؤ منين ،فقال عليه السلام : اجد فيك بقيه ، قال : هى لك يا امير المؤ منين (87)
امير المؤ منين عليه السلام با يكى از شيعيان خود بعد از مدتها كه او را نديده بودملاقات كرده ؛ آثار پيرى در چهره اش هويدا گشته بود، اما در راه رفتن (چون جوانانرشيد و ورزشكار) تند و چابك راه مى رفت . حضرت به او فرمود: اى مرد پير شدى ؟عرض كرد در اطاعت از شما. فرمود: پس چرا مثل جوانان (ورزشكار) تند و چابك راه مىروى ؟ عرض كرد: به رغم دشمنان تو، يا على ! فرمود: مقدارى هم از عمر و نيرويتباقى مانده ، گفت : آن هم پيشكش و فداى تو يا امير المؤ منين !
ابن عباس از رسول الله صلى الله عليه و آله روايت كرد:
حب على ياءكل الذنوب كما تاءكل النار
الحطب
(88)
دوستى على عليه السلام گناهان را از بين مى برد همان طور كه آتش هيزم را از بين مىبرد.
من اءحبك يا على كان مع النبيين فى در جتهم يوم القيامة و من مات يبغضك فلايبالى مات يهوديا او نصرانيا (89)
اى على ، هر كس ترا دوست بدارد در روز قيامت همرتبه پيامبران خواهد بود و هر كس باتو دشمنى ورزد هيچ باكى نيست كه يهودى و يا مسيحى بميرد.
عمر بن خطاب از پيامبر صلى الله عليه و آلهنقل كرد:
لو اجتمع الناس على حب على بن ابى طالب لما خلق الله النار (90)
اگر همه مردم از مهر و محبت نسبت به امير المؤ منين عليه السلام برخوردار بودند خداوندآتش را خلق نمى كرد.
و ديگر باره پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
لو ان عبدالله مثل ما قام نوح فى قومه و كان لهمثل احد ذهبا فانفق فى سبيل الله و مد فى عمره حتى يحج الف عام على قدميه ثم بينالصفا و المروة قتل مظلوما ثم لم يوالك يا على يشم رائحه الجنة و لم يدخلها(91)
اگر بنده اى به اندازه عمر حضرت نوح عليه السلام عبادت خدا را بنمايد و به مقداركوه احد طلا در راه خدا انفاق كند و آن قدر عمرش طولانى شود كه هزار بار پياده به حجرود و بالاءخره بين صفا و مروه مظلومانه كشته شود، ولى تو را اى على دوست نداشتهباشد، حتى بوى بهشت را هم استشمام نخواهد كرد!
ابى ذر غفارى كه آشكارا ولاى على عليه السلام را به مردم يادآورى مى كرد، پيرامونخانه هاى مردم مدينه بسان توفان مى گشت و با صداى بلند بانگ مى زد كه :
ادبوا اولادكم على حب على ، و من ابى فانظورا فى شاءن امه .
آيين زندگانى را بر اساس حب و دوستى على به فرزندان خود تعليم دهيد، و آن كه ازاين كار خوددارى مى ورزد درباره مادرش مطالعه بهعمل آوريد (يعنى حق داريد در طهارت مولد چنين فردى ترديد نماييد) (92)
صبر و مظلوميت امير المؤ منين على عليه السلام  
رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود: على جان ، خداوند تبارك و تعالى به من وحىفرستاده تا فضايل و مناقب ترا بازگو نمايم و من هم اين كار را كردم و آنچه به آن امرشده بودم ابلاغ نمودم . على جان ، بدان كه بعد از من آنهايى كه كينه ترا دردل مخفى در دل مخفى كرده اند كينه هاشان را ظاهر خواهند ساخت ، كه لعنت خدا و هر لعنكننده بر آنها باد. سپس رسول الله صلى الله عليه و آله شورع به گريستن كرد؛عرض كردند: چرا اشك مى ريزيد؟! فرمود:
اءخبر نى جبرئيل عليه السلام انهم يظلمونه و يمنعونه و يقاتلونه و يقتلونولده و يظلمونهم بعده . (93)
جبرئيل عليه السلام به من خبر داده كه اين مردم به او ظلم مى كنند و حقش را غصب مىنمايند، با او مى جنگند و فرزندش را مى كشند و بعد از او به فرزندانش نيز ظلم مىكنند.(94)
ديگر بار هنگام مرك فرمود:
يا على انت المظلوم بعدى ، و انا خصم لمن انت خصمه يوم القيامة .
اى على ، تو مظلوم بعد از من هستى و من تا روز قيامت هر كه را تو با او دشمن هستى دشمنم.
امام هادى عليه السلام در كنار مرقد شريف مولا امير المؤ منين عليه السلام عرض مى كند:
السلام عليك يا ولى الله ، اشهد انكاول مظلوم و اول من غصب حقه صبرت و احتسبت حتى اءتاك اليقين (95)
سلام و درود بر تو اى ولى خدا، شهادت مى دهم كه تو اولين مظلوم و اولين كسى هستىكه حقش غصب شد و تا هنگاميكه مرگ ، براى خدا، بر همه سختيها و مصيبتها صبر كردى .
سليم بن قيس مى گويد: على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: همراه پيامبر عليهالسلام از بعضى راههاى مدينه مى گذشتيم ، به باغى رسيديم ، عرض كردم : يارسول الله صلى الله عليه و آله چه باغ زيبايى ! فرمود: چه زيباست ! در بهشتزيباتر از اينها براى توست . به باغ ديگرى رسيديم ، گفتم : يارسول الله چه باغ زيبايى است ! فرمود: چه زيباست ، و زيباتر از اينها براى تو دربهشت است . بدينگونه ، از هفت باغ گذشتيم و همواره من مى گفتم چه زيباست و او هم مىفرمود: زيباتر از اينها براى تو در بهشت هست . وقتى راهمان خلوت شد، پيامبر صلىالله عليه و آله مرا در آغوش گرفته و در حال گريه ناله اى زد و فرمود:
پدرم فداى شهيد تنها. عرض كردم : يارسول الله ، چرا گريه مى كنى ؟
فرمود: از كينه هايى كه در دل اقوامى است كه بعد از من آن را ظاهر مى كنند؛ كينه هاى جنگبدر و پى آوردهاى جنگ احد. پرسيدم : آيا دينم سالم خواهد ماند؟ فرمود: دينت در سلامتخواهد بود. (96)
بعد از داستان ننگين سقيفه بنى ساعده و غصب خلافت ، اميرالمؤ منين على عليه السلامخانه نشينى را برگزيد و مشغول جمع آورى و ترتيب قرآن شد و از خانه خارج شد تاآن را جمع آورى نمود، قرآنى كه به صورت اوراق پراكنده بود. همه آن را، اعم از آنچهنازل شده بود و آنچه قابل تاءويل بود و ناسخ و منسوخ را جمع آورى كرد و آنها را بادست خويش نوشت .
در حاليكه مردم با ابوبكر در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بودند،، ازمنزل خارج شد و در جمع مردم به آواز بلند فرمود: اى مردم ، من بعد از رحلترسول خدا صلى الله عليه و آله مشغول جمع آورى قرآن بودم و شما مى دانيد كه پيامبرصلى الله عليه و آله فرمود من مى روم و دو چيز گرانبها و ارزشمند در ميان شما مىگذارم و آن دو، كتاب خدا و عترت و اهل بيت منند؛ اين هر دو از هم جدا نمى شوند تا روزىكه در لب حوض كوثر بر من وارد شوند. اينك قرآن گرد آورى شده و همراه عترت واهل بيت او در برابر شمايند، عمر گفت : برگرد و قرآن را نيز همراه خويش بردار وروانه شو و آن را از خويش جدا مكن ، كه ما احتياجى به تو و قرآنت نداريم !
امير المؤ منين به خانه مراجعت نمود، در محل عبادت خويش نشست و قرآن را در دامن خود نهاد وشروع كرد به تلاوت و اشك از چشمهاى نازنينش جارى بود. در اين هنگامعقيل بن ابى طالب عليه السلام ، برادر حضرت ، وارد شد و گفت : برادر چرا گريه مىكنى ، چه اتفاقى افتاده ؟! خدا چشمانت را گريان نبيند! فرمود: مى گريم به خاطر آنكهاين مردم گمراه شدند، اگر از حال من سؤ ال كنى مى گويم در حوادث روزگار صبر مىكنم ، خيلى برايم گران است كه خود را شكستهحال و دشمنانم را شاد يابم و دوستان من در اذيت و آزار واقع گردند. (97)
امام احمد بن حنبلنقل مى كند: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: على مع الحق و الحق مع على :اللهم ادر الحق معه حيث دار
على با حق است و حق با على است ، خداوندا، حق را بگردان آن جا كه على مى گردد. (98)
از شادروان سيد محمد حسين شهريار، شاعر زبر دست ودل آگاه معاصر مى شنويم :
على اى هماى رحمت تو چه آيتى خدا را
كه به ما سوى فكندى همه سايه هما را
دل اگر خداشناسى همه در رخ على بين
به على شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا كه رد دو عالم اثر از فنا نماند
چو على گرفته باشد سر چشمه بقا را
مگر اى سحاب رحمت تو ببارى ار نه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ما سوى را
برو اى گداى مسكين در خانه على زن
كه نگين پادشاهى دهد از كرم گدا را
بجز از على كه گويد به پسر كه قاتل من
چو اسير تست اكنون به اسير كن مدارا
بجز از على كه آرد پسرى ابوالعجائب
كه علم كند به عالم شهداى كربلا را
چو به دوست عهد بندد زميان پاكبازان
چو على كه مى تواند كه به سر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحيرم چه نامم شه ملك لاقتى را
به دو چشم خونفشانم هله اى نسيم رحمت
كه زكوى او غبارى به من آر توتيا را
به اميد آنكه شايد برسد به خاكپايت
چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تويى قضا بگردان به دعاى مستمندان
كه زجان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چو ناى هر دم ز نواى شوق او دم
كه لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهى
به پيام آشنايى بنوازد آشنا را
ز نواى مرغ يا حق بشنو كه در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهريارا
زمانى هم كه حضرت ، بر مسند خلافت ظاهرى تكيه زد، همه مساعيش صرف مبارزه بابدعتها و انحرافات گشت و بالاخره نيز در صبح روز 19 رمضانسال 40 هجرى همرى در مسجد كوفه هنگام نماز به دست شقيقترين خلق ، ابن ملجم مرادىلعنة الله عليه ، ضربتى خورده و در شب 21 همان ماه به شهادت رسيد.
شهادت امير المؤ منين على عليه السلام  
شهادت على عليه السلام ، نمايش عدل انسانيت ، در تاريخ بشر است . حيات على عليهالسلام عدل بود و مماتش نيز عدل بود و خودش مجموعه اى از صفات اضداد.
شهادت على عليه السلام را نمى توان مرگ دانست ؛ شهادت حضرت ، حيات بالاتر از اينحيات ظاهر بود، ولى مردم ظاهر بين شهادت او را مرگ دانستند. مرگ براى همه افرادبشر مى باشد، ولى مرگى كه عدالت را نشان دهد، تنها مرگ على عليه السلام بود وبس ؛ مرگى كه در ميان همه مرگها نظير ندارد! حيات على عليه السلام نظير نداشت ومماتش نيز بى نظير بود. على عليه السلامقاتل خود را مى شناخت ، از قصد وى آگاه بود و مى توانست او را اعدام كند و يا به منطقهاى دور تبعيدش كند و از عنوان ثانوى استفاده كند، و جان خود را از مرگ نجات دهد، ولىعدل ، براى قصد جنايت جريمه و كيفرى قائل نيست ، و على الگو بود.
حضرتش روزى كه در حمام بود، صداى دو فرزندش حسن و حسين عليه السلام را از سربينه شنيد، بيرون آمد و پرسيد، اين جا چه كار مى كنيد؟
- ديديم اين فاجر، ابن ملجم ، پشت سر شماست ، بر جان شما بيمناك شديم ، آمديم براىمحافظت .
- كارى به كارش نداشته باشيد...!
قتل على عليه السلام بزرگترين جنايت بشرى است ، وقاتل او بزرگترين جانى در تاريخ بشر، قاتلى كه آزارى از على عليه السلام نديدهو رنجى نكشيده بوده و او چنين جنايتى ناجوانمردانه را مرتكب مى شود! در مسجد! در ماهمبارك رمضان ! در شب قدر!
تف باد بر چنين بشرى !تف باد بر اين انديشه پليد! تف باد بر چرخ گردون ! درسحرگاه نوزدهم ماه رمضان ، سال چهلم هجرت ، در مسجد كوفه ، اين جنايت رخ داد وپاكيزه ترين خلق خدا با ضربت شمشيرى بر فرقش ، در خاك و خون غلتيد و بهترينخلق به دست بدترين خلق كشته شد.
سه روز حضرتش زنده ماند، و او يقينا اگر بدرود حيات نمى گفت ، ضارب را مورد عفوقرار مى داد. در آن سه روز سفارش قاتل را مى نمود: مبادا شكنجه اش كنيد، كتكش بزنيد،دشنامش دهيد! در موقع قصاص بيش از يك ضربت شميشر نزنيد. قصاصقاتل شهيد نيست ، حق بازماندگان است و حق زنده هاست ، چون حيات بشرى بدان بستگىدارد. وصيتش به بنى هاشم اين بود كه مبادا بگوييد امير المؤ منين عليه السلام را كشتندو خونريزى كنيد و آدمكشى راه بيندازيد...
شايد مقصود حضرتش ، جلوگيرى از انتقام عربى بود؛ انتقامى كه خون همه كسقاتل را در هر حالى ، براى همه كس مقتول روا مى شناسد! بدين وسيله حضرت ، از كشتارخوارج ، همفكران قاتل خود، جلوگيرى كرد. كوته فكرانى كه در دشمنى با على عليهالسلام آن قدر جلو رفتند كه پس از كشتن ، با قبرش نيز سر دشمنى داشتند، ولى علىعليه السلام از كشتار آنها جلوگيرى كرد! اين است نمونه اى ازعدل على عليه السلام ، نمونه اى از مهر على عليه السلام بر دشمن .
جنازه اش شب برداشته شد، و به نقطه اى برده شد كه كسى از آن آگاه نشود و به خاكسپرده شد. على عليه السلام در خانه خدا، كعبه زاده شد و در خانه خدا، مسجد كوفه ، بهشهادت رسيد. به قول شاعر، كه گفته است :
ميسر نباشد به كس اين سعادت
به كعبه تولد، به مسجد شهادت
آرى حيات على عليه السلام از خدا آغاز شد و به خدا انجام شد. على عليه السلام هميشهبا خدا بود و از خدا جدا نبود.
جنازه على عليه السلام ، از بيم دشمن بايستى شب برداشته شود و به خاك سپرده شود!تف بر اين بشر جاهل !
نجات دهنده بشر، حياتبخش بشر، خدمتگزار بشر، آسايش بخش بشر، بايستى به دستبشر كشته شود و از بيم بشر، جنازه اش شبانه و پنهانى به خاك سپرده شود!! تف براين بشر!
پيكر امير المؤ منين على عليه السلام مظلومانه تشييع شد  
على عليه السلام در حياتش ، با شب سر و كار داشت ؛ در مرگش نيز چنين بود: شب هنگامضربت خورد، شب از دنيا رفت ، و شب به خاك سپرده شد. آيا شب از روز بهتر است ؟!
مشيعين جنازه على عليه السلام ، فرزندانش بودند و يكى دو تن از يارانش ، و جنازه درنقطه اى مجهول به خاك سپرده شد. در اين هنگام دوست با وفاى على عليه السلام ،صعصمه ، جلو آمد و دستى بر قلب خود نهاد و با دستى ديگر كفى از خاك قبر برداشت وبر سر ريخت و بگفت : پدر و مادرم فدايت يا امير المؤ منين عليه السلام ، خوشا بهحالت يا ابوالحسن ، پاك آمدى و پاك زيستى و پاك رفتى !
استقامتى بى نظير داشتى ، در جهان توانا بودى ، آنچه خواستى انجام دادى ، در سوداىباخدا سود بردى و به ديدار حق نايل گشتى ، خدايت با خوشرويى از تواستقبال كرد و ترا در پناه خود جاى داد، فرشتگان گرداگرد تو در حركت آمدند.
اى ابوالحسن تو به مقامى رسيدى كه برادرت مصطفى صلى الله عليه و آله ، رسيدهبود، هم اكنون در كنار او قرار گرفتى ، و از جام سرشار و لبريز حق سيراب شدى ،از خدا مى خواهم كه بر ما منت گذارد، تا پيرو تو باشيم و راه ترا بپوييم ، با دوستانتدوست باشيم و دشمنانت دشمن ، و از خدا مى خواهم كه ما را در زمره دوستانت محشورگرداند.
يا امير المؤ منين عليه السلام ، تو به مقامى رسيدى كه كسى بدان مقام نرسيد، و ايمانىداشتى كه ديگران چنين ايمانى نداشتند، تو در راه خدا در پيشگاه برادرت ، مصطفىصلى الله عليه و آله ، جهاد كردى و در راه اقامه دين بزرگ كوششت را انجام دادى ،سنتهاى الهى را تو اقامه كردى ، آشوبها و فتنه ها و فسادها را ريشه كن ساختى ، تااسلام بپاخاست و ايمان رونق گرفت ، درود بر تو و بهترين سلام من بر تو باد!
يا امير المؤ منين ، تو امت را پشتيبان بودى و چراغ راهنماى راه حق بودى ،فضايل و مناقبى كه در تو جمع گرديده بود در كس ديگر ديده نشد، تو نخستين كسىبودى كه دعوت پيامبر را لبيك گفتى و در راه اسلام گام برداشتى و از جان خودگذشتى ، تو نخستين كسى بودى كه به يارى پيغمبر اسلام شتافتى ، و تو كسىبودى كه با جانت از جان پيامبر صلى الله عليه و آله دفاع كردى ، تو تنها كسىبودى كه در خطرناكترين جنگها جانبازى كردى ، خدا به وسيله تو با شمشيرتذوالفقار گردنكشان را سركوب كرد، و به وسيله تو، دژ مشركان و قلعه هاىكفر و برج و باروى دشمنان حق ، ويران گرديد.
يا امير المؤ منين عليه السلام ، خوشا به حال تو! تو نزديكترين كس بررسول خدا بودى و دانشمندترين يار حضرتش بودى ، خدا مقام بلند و منزلتى ارجمند بهتو عنايت كرد و تو برترين مسلمانها بودى ، يقينت از همه يقينها برتر، ايمانت از همهايمانها بالاتر، دليريت از همه دليريها بيشتر، جانبازيت در راه خدا از همه جلوتر ورسيدنت به خير و سعادت ، از همه افزونتر بود، خدا پس از تو ما را از پاداش دوستىبا تو محروم نگرداند و بعد از تو ذلتى نصيبمان نشود!
به خدا سوگند، حيات تو كليد هر خير و قفل هر شرى بود و مرگ تو كليد شر و سددربهاى رحمت مى باشد، اگر مردم ترا اطاعت مى كردند نعمتها از بالا و پايين بدانهاروى مى آورد، ولى چنين نكردند!
سپس صعصمه ، ناله اى جگر خراش از دل برآورد و گريستن آغاز كرد و همگان گريستندو سپس به فرزندان على عليه السلام روى كرد و تسليت گفت ...
على عليه السلام در روزهاى آخر عمر، رسول خدا صلى الله عليه و آله را در خواب ديد واز مردم شكايت كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: در حق مردم نفرين كن !على عليه السلام گفت : بار خدايا، مرا از اين مردم بگير و بدتر از من را بدانها بده ...
گمان ندارم در تاريخ بشر، بدتر از اين نفرين در حق كسى شده باشد! البته بشرىكه شايسته نعمتى را نداشته باشد از او گرفته خواهد شد، زيرا نعمتى كه رسيده استانسان بايستى در محافظت و نگهداريش بكوشد و گر نه روزگار گلچين است ، و علىعليه السلام گل سعادت بشر را چيد و برد، آن هم با دست خود بشر، واى بهحال بشرى كه خودش با دست خودش ، خوشبختى و سعادتش را نابود سازد!
در شهادت على عليه السلام از نظر قضايى و حقوق جنايى ، چند نكته جلب توجه مىكند:
1- قصد جنايت ، حكم جنايت را ندارد.
على عليه السلام از قصد جنايت ابن ملجم آگاه بود و كسان ديگر نيز آگاه بودند و او رامى شناختند، ولى حضرتش قبل از ارتكاب جنايت او را جانى نشمرد، زندانى نساخت ، نفىنكرد، ماءمورى براى او قرار نداد و او را آزاد گمارد.
2- از نظر قصاص ، حكم اعدام براى ابن ملجم صادر نكرد.
فرمود: اگر من مردم ، شما تنها يك ضربت به او بزنيد، خواه زنده بماند، خواه بميرد،چون او يك ضربت به من زده است ، نفرمود: چون مرا كشته است او را بكشيد!
3- اشعث بن قيس ، كه در توطئه شريك بود، بعد از شهادت على عليه السلام موردتعرض قرار نگرفت .
اشعث در شب نوزدهم رمضان همراه ابن ملجم در مسجد بود. سحر گاه ، ابن ملجم را بيداركرد و گفت برخيز، وقت كار است !
حجر بن عدى كه در مسجد مشغول عبادت بود، از سخن اشعث به قصد او پى برد، بدوگفت : گمان كردى مى توانى چنين كارى بكنى ؟!
سپس بزودى از مسجد بيرون شد كه على عليه السلام را از ساعت توطئه آگاه كند، وقتىبه خانه رسيد ديد حضرت از خانه بيرون آمده و از راه ديگر به مسجد رفته است . وقتىبه مسجد برگشت ، كار از كار گذشته بود!
4- پس از شهادت على بن ابى طالب عليه السلام ابن ملجم را، براى قصد قصاص بهحضور امام حسن مجتبى عليه السلام آوردند. قاتل از آن حضرت تقاضا كرد مرا بفرستيدبراى كشتن معاويه ، دشمن شماره يك شما، اگر او را كشتم و كشته شدم مقصودحاصل است و اگر زنده ماندم و برگردم ، شما آن وقت مرا قصاص كنيد...
امام حسن نپذيرفت ، و تقاضاى او را رد كرد، و از تروريست پرورى ابا كرد... (99)
على ، سر خدا  
بر معرفت على كسى راه ره نيست
هر كور و دلى ، محرم اين درگه نيست
سر بسته بگويمت على سر خداست
از سر خدا، بجز خدا، آگه نيست
همسران حضرت اميرالمؤ منين على عليه السلام  
1- فاطمه الزهرا، دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله
2- امامه بنت ابى العاص ، دختر زينب (بنت خديجه همسررسول الله صلى الله عليه و آله )
3- ام البنين بين حزام ابن خالد كلابى .
4- خوله بنت جعفر بن قيس حنفيه .
5- ام حبيب بنت ربيعه .
6- ليلى بنت مسعود ارمنيه تميميه .
7- اسماء بنت عميس خثيميه .
8- ام سعيد بنت عروة بن مسعود ثقفى .
9- ام البشار بنت حزام بن خالد بن ربيعه .
10- ام شعيب مخزوميه .
11- محياة دختر امرء القيس .
12- ام ولد.
13- صهباء ثعلبيه .
سال ازدواج هيچ يك از بانوان فوق ، غير از حضرت فاطمه سلام الله عليه (كه در روزاول ذيحجه سال 2 هجرى صورت گرفت ) روشن نيست . همچنين ، به استثناى برخى ازآنان ، بر ما معلوم نيست كه كدام يك از آنها عقدى و كدام يك جزء كنيزان بوده اند؟ اكثرشيعه و سنى مى نويسند حضرت على عليه السلام 12 همسر عقدى و 18 كنيز داشته و ازآنها 36 اولاد پيدا كرده است . (100)
ابن شهر آشوب يم گويد: بعد از شهادت حضرت على عليه السلام 4 زن و 18 كنيز ازايشان باقى مانده بودند: امامه ، ام البنين ، اسماء و ليلى . و بعضى نوشته اند: اسماء،ام البنين ، و خوله .
شيخ شرف الدين نسابه مى نويسد: 6 نفر از اولاد على عليه السلام درحال حيات او درگذشتند و 13 نفر وارث باقى ماندند كه در مجموع 19 نفر مى شوند.البته گفته اين مورخ ناظر به اولاد ذكور، و نيز مربوط به بعد از رحلت آن حضرتاست .
به گفته محمد بن جرير طبرى : آن حضرت 9 زن عقدى و 18 كنيز داشته و از آنان 18پسر و 18 دختر پيدا كرده است . اكثر علماى اماميه قائلند كه آن حضرت از 30 زن نكاحىو كنيز 36 اولاد به دست آورده كه 19 تن از آنها پسر و 17 تن از آنان نيز دختر بودهاند.
فرزندان حضرت امير المؤ منين على عليه السلام  
از حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليه 5 نفر: حسن ، حسين ، زينب ، ام كلثوم ، و محسنشهيد عليه السلام .
از ام البنين ، 4 نفر: عباس جعفر، عبدالله و عثمان .
از ليلى ، 2 نفر: محمد اصغر و عبدالله ؛
از اسماء، 2 نفر: يحيى و عون ؛
از ام سعيد، 2 نفر: ام الحسن و رمله ؛
از ام حبيب ، نفر: رقيه و عمر اطرف ، كه دو قلو بودند؛
از صهباء، 3 نفر: عمر و رقيه و عباس اصغر؛
از ام ولد، 2 نفر: محمد و ابراهيم (بنا به عقيده نصر بن مزاحم )
از خوله ، 1 نفر محمد اكبر، مشهور به محمد حنفيه ؛
از ام شعيب ، 1 نفر كه جمعا 24 نفر مى شوند. فرزندان ديگر حضرت كه معلوم نيستفرزند كدام يك از همسران آن حضرتند، از قرار زيرند:
1. نفيسه 2. رقيه 3. صغرى 4. ام هانى 5. ام كرام 6. حمانه 7. امامه 8. ام سلمه 9.ميمونه 10. خديجه 11. فاطمه صغرى 12. عبد الله اوسط 13. محمد اوسط 14. ام كلثومصغرى 15. تقيه .
مسلم است كه 6 نفر از فرزندان مولا، در زمان حيات ايشان فوت شده اند و 6 نفر دركربلا به شهادت رسيده اند. نيز در ميان پسرها، بزرگترين اولاد على عليه السلام ازنظر تقدم زمانى ، حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام است كه نخستين فرزند از اولينهمسر مولا (فاطمه زهرا سلام الله عليه ) است . از نظر سن نيز طولانيترين عمر از آن عمرعمر بن على است كه 85 سال زندگى كرد و ميراث برادران را برد و جمع كرد. او كه ازهمه كوچكتر بود، بيشتر از همه عمر نمود؛ و از دخترها نيز، فاطمه صغرى به قدرى عمركرد كه موفق به زيارت حضرت صادق عليه السلام گرديد.

next page

fehrest page

back page