بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی, صمدى آملى   مناسب چاپ   خروجی Word ( برگشت به لیست  )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     AMOLI001 -
     AMOLI002 -
     AMOLI003 -
     AMOLI004 -
     AMOLI005 -
     AMOLI006 -
     AMOLI007 -
     AMOLI008 -
     AMOLI009 -
     AMOLI010 -
     AMOLI011 -
     AMOLI012 -
     AMOLI013 -
     AMOLI014 -
     AMOLI015 -
     AMOLI016 -
     AMOLI017 -
     AMOLI018 -
     AMOLI019 -
     AMOLI020 -
     AMOLI021 -
     AMOLI022 -
     AMOLI023 -
     AMOLI024 -
     AMOLI025 -
     AMOLI026 -
     AMOLI027 -
     AMOLI028 -
     AMOLI029 -
     AMOLI030 -
     AMOLI031 -
     FOOTNT01 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

باب پنجم :

1- به بسم الله الرحمن الرحيم است
سراسر انچه قران كريم است
2 -بحق ميگويمت اى يار مقبل
كه قران است تنها دفتر دل
3 -زما صدها هزاران دفتر دل
بيك حرفش نمى باشد معادل
4 -بود هر دفتر دل در حد دل
ازين دل تا دل انسان كامل
5 -در آحاد رعيت شخص و اررث
كه ملك آخرت را هست حارث
6 -همه آثار علميش به هر حد
بود رشحى زقران محمد ص
7 -ندارد فاتحه حد و نهايت
چه قران اندر و باشد بغايت
8 -بود بسم الله اين سوره برتر
زبسم الله سورتهاى ديگر
9 -مر اين ام الكتاب آسمانى
بود سپر لوحه سبع المثانى
10- چه قرانرا مراقب هست محفوظ
زكتبى گير تا در لوح محفوظ
11- لذا در هر يكى از اين مراتب
بود بسم اللهش با او مناسب
12-بود فاتحه در بسم الله خويش
كه از بسم الله ديگر بود بيش
13- بود خود بسمله در نقطه با
كه نقطه هست اصل كل اشياء
14- ولى اين نقطه كتبى نمود است
از آن نقطه كه خود عين وجود است
15- چو نطقه آم د اندر سير حبى
پديد آمد از و هر قشر و لبى
16- بود قران كتبى آيت عين
بود هر يات او رايت عين
17- الف در عالم عينى الوف است
بمانند الف ديگر حروف است
18- حروف كتبيش باشد سياهى
حروف عينيش نور الهى
19- حروف عينيش را اتصال است
حروف كتبيش را انفصال است
20- كه اينجا بوم فصل است جدايى است
و آنجا يوم جمع است و خدايى است
21- تررا خود سر سر تو است قاضى
ندارد حال و استقبال و ماضى
22- كه آن خود مظهرى از يوم جمع است
ولو آن همچو شمس و اين چو شمع است
23- چه يوم جمع يوم الله واصل است
فروع يوم جمع ايام فصل است
24- قضا جمع و قدر تفضيل آنست
خزائن جمع و اين تنزيل آنست
25- قضا علم الهى هست و حشرات
قدر فعل الهى هست و تسراست
26-وليكن علم و فعلى گاه بينش
چو ذات او بود در آفرينش
27- قضا روح و قدر باشد تن او
گل و گلبن او گلشن او
28- ابد در پيش دارى اى برادر
ادب را كن شعارسول اكرم خود سراسر
29- در اول اردحدوث ما زمانى است
دگر ما را بقاى جاودانى است
30- گرت حفظ ادب باشد مع الله
شوى از سرسر خويش آگاه
31- بر آن مى باش تا با او زنى دم
چه ميگويى سخن از بيش و از كم
32- چنانكه هيچ امرى بى سبب نيست
حصول قرب را غير ادب نيست
33- ادب آموز نبود غير قران
كه قران مادبه است از لطف رحمان
34- بيازين مادبه بر گير لقمه
نيابى خوشتر از اين طعمه طعمه
35- طعام روح انسان است قران
طعام تن بود از آب و از نان
36- نگر در سوره رحمن كه انسان
بود در بين دو تعليم رحمان
37- گر انسانى بقرانى معلم
بيان تست رحمانى مسلم
38- لبانت را گشا تنها بيادش
هر آنچه جز بيادش ده ببادش
39- چو مردان حقيقت باش يك رو
خدا گو و خدا جو و خدا جو
40- سقط گفتن چو بر تو چيره گردد
تر آئينه دل تيره گردد
41- چو دل شد تيره آثار تو تيره است
چو سر باب و فرزند و بنيره است
42- اگر اندر دلت ريب و شكى نيست
صراط مستقيم بيش از يكى نيست
43- ترا قران بدين آيين اقوم
هدايت مى كند و الله اعلم
باب ششم :
1- به بسم الله الرحمن الرحيم
كه عقل اندر صراط مستقيم است
2- نزاعى در ميان نفس و عقلست
جهنم هست و در هل من مزيد است
3- ترا اعدى عدو نفس پليد است
جهنم هست و در هل من مزيد است
4- صراط عقل بسم الله باشد
كه انسان را همين يك راه باشد
5- دگر راهى كه پيش آيد بناگاه
نباشد غير راه نفس گمراه
6- نمى بينى كه لفظ نور مفرد
بقران آمده است اى مرد بخرد
7- وليكن لفظ ظلمت هر كجاهست
بجمع آمد كه كثرت را روا هست
8- كه تا دانى ره حق جز بيكى نيست
همان نور است و اندر آن شكى نيست
9- بلى اين حكم چون آب زلال است
كه بعد از حق قط راه ضلال است
10- صراط الله تويى ميباش بيدار
خودت ابر صراط حق نگهدار
11- خدا هم بر صراط مستقيم است
صراط رب در او سرى عظيم است
12- چه حق سبحانه عين صراط است
كلامى نه خلاط و نه وراط است
13- من و توجدول بحر وجوديم
من و تو دفتر غيب و شهوديم
14- ازين جدول بيابى هر چه يابى
چو اين دفتر نمى يابى كتابى
15- يكايك ما سوى از عقل اول
گرفته تا به آخر هست جدول
16- بلى يك جدول او جبرئيل است
ولى كامل بسان رود نيل است
17- گر از قيد خودى وارسته باشى
ازين جدول بحق وابسته باشى
18- چنانكه عقل را باشد محقق
نشايد طالب مجهول مطلق
19- همين حكم محقق در خطابست
كه با مجهول مطلق نا صوابست
20- خطاب ما بود با حق تعالى
ازين جدول كه بخشيده است ما را
21- از ينجا فهم كن معنى مشتق
كه مستقيم ما از حق مطلق
22- حديث اشتياق اى يار اگاه
در اين معنى بود نور فرار راه
23- بيانش را نمودم در رسائل
بجوار نهج و از انسان كامل
24- از اينجا فهم كن اسم و مسمى
كه ره يابى به حل اين معمى
25- كه اسم عين مسمى هست ولاغير
و هم غير مسمى هست و لا ضير
26-ازينجا فرق خالق بين مخلوق
كه خالق رازق است و خلق مرزوق
27-رواياتى كه در اسم و مسمى است
لسان صدق حل اين معمى است
28-نهفته گر چه ميبايد بود راز
سخن از اسم اعظم گشت آغاز
29- ترا اين جدول آمد اسم اعظم
كه هر موجود هم داراست فافهم
30- تو از اين حصر سر وجودى
همى يابى مقامات شهودى
31- امام صادق از اين اسم اعظم
عجب نقشى زده بر آب و آدم
32- يكى پرسيده از آن قطب عالم
كدامين اسم باشد اسم اعظم
33- جواب فعلى از قولى به تاثير
بسان لفظ اكسير است و اكسير
34- مثالش داد نزد جمع اصحاب
كه مى رواند رين حوض پر از آب
35- هم آنانرا به منع از نجاتش
كه تا مايوس گرديد از حياتش
36-زسر سر او توحيد فطرى
مبرى از ترويهاى فكرى
37- طلوع كرده است چون خورشيد خاور
كه حكم حق بر او گرديد دارو
38- به يا الله اغثنى ندا كرد
جوابش را امام آندم عطا كرد
39- بدو فرمود اين است اسم اعظم
كه يعنى خود تويى اى ابن آدم
40- چو از هر در در ايد نا اميدى
به اسم اعظمت آنكه رسيدى
41- چو از هر جا اميدت قطع گرديد
بيابى دولت سلطان توحيد
42- چو دارى اسم اعظم اى برادر
چرا سر گشته اى زين در به آن در
43- بيا و گوش دل را مى نما باز
سخن از اسم اعظم گويمت باز
44- نباشد هيچ اسمى اسم اصغر
كه اكبر بايد از الله اكبر
45- در اين معنى حديثى از پيمبر
معطر سازدت چون مشك اوفر
46- سوالش كرده اند از اسم اعظم
بپاسخ اينچنين فرموده خاتم
47- كه هر اسم خداوند است اعظم
چه او واحد قهار است فافهم
48- خدا را نيست اسمى دون اسمى
كه قسمى است و دون قسمتى
49- چو قلبت را كنى تفريغ از غير
بهرامش بخوانى باشدت حيز
50- زاسم اعظمت بشنود گر بار
كه تا گردد روان تو گهر بار
51- هر آن اسمى كه در تعريف سبحان
به از اسم دگر بينى همى دان
52- كه آن نسبت به اين اسم است اعظم
زعينى و جزا و والله اعلم
53- بترتيب است چون تعريف دانى
تو وجه جمع اخبارى كه خوانى
54- اثر از لفظى و كتبى است حاصل
ولى عنى است ذى ظل و جز او ظل
55- بود پس كون جامع اسم اعظم
چنو اعظم نيابى درد و عالم
56- بيك معنى ديگر اسم اعظم
بنزد اهل حق آمد مسلم
57- هر آن اسمى كه وى از امهاتست
چه ام فعل و چه وصف و چه داتست
58- بود آن اعظم از اسماى ديگر
كه آنها سادان اويند يكسر
59- مثالش را بگويم باتو فى الحال
قدير و با همه اسماى افعال
60- عليم و ديگر اسماى صفاتست
چو حى از امهات اسم داتست
61- همه اسماى افعال و صفاتست
كه شرط يك يك آنها حياتست
62- پس اعظم از همه حى است و خود دل
از آنكه حى بود دراك فعال
63- چو ذات واجبى حى است و قيوم
ترا پس اسم اعظم گشت معلوم
64- زاسم اعظمت اسم يقين است
ولى مشروط بر شرط يقين است
65- چه اسم اعظم است از بهر سالك
يقين حادثه فرزند مالك
66- بهراسمى كه سرت هست ذاكر
ترا سلطان آن اسم است حاضر
67- بهراسمى تو را نور الهى
بود آب حيات آب و ماهى
68- در اوفاق و حروفت اروفوقست
حروف اجهزط از آن حروفست
69- كه اسم اعظمش اوتاد گفته است
چو بدو حش بسى سپر نهفته است
70- به تحقيق دگر ادذر زولاهم
يكايك را بدان از اسم اعظم
71- نكات ديگرم اندر نكات است
كه روزى تو در انجا برات است
72- سخن از اسم اعظم هست بسيار
ولى از آن خود را و نگهدار
73- گذشتيم و سخن سر بسته گفتيم
بسى در سره يكسره سفتيم
74- ازين سر مقنع از برايت
عجب كشف غطايى شد عطايت
75- توتا اندر صراط مستقيمى
روح و ريحان و جناب نعيمى
76- چو اين جدول نمايى لاى روبى
ترا باشد عطاياى ربوبى
77- قلم آمد بفرياد و به دلدل
كه تا حرف آورم از دفتر دل
باب هفتم :
1- به بسم الله الرحمن الرحيم است
ولى كه اعظم از عرش عظيم است
2- بيا بشنو حديث عالم دل
زصاحبدل كه دل حق است منزل
3- امام صادق آن بحر حقايق
چنين در وصف بوده است ناطق
4- كه دل يكتا حرم باشد خدا را
پس اندر وى مده جا ما سوى را
5- بود اين نكته تخم رستگارى
كه بايد در زمين دل بكارى
6- پس اندر حفظ و كن ديده بانى
كه تا گردد زمينت آسمانى
7- حقايق را بجود از دفتر دل
كه اين دفتر حقايق است شامل
8- نباشد نقطه اى در ملك تكوين
مگر در دفتر دل گشت تدوين
9- زتكوين هم بر تبت اكبر آمد
كه حق را مظهر كامل تر آمد
10- مقام شامخ انسان كامل
به ما فوق خلافت است شامل
11- خوش آنگاهى دل از روى تولى
شرف يابد زانوار تجلى
12- گرت تا آه و سوز دل نباشد
پشيزى مر ترا حاصل نباشد
13- و يا باشد دلم را اين حواله
كه بى ناله نگردد باغ لاله
14- ترا در كوره محنت گدازد
كه تا بر سفره محنت نوازد
15- چه قلب محنت آمد محنت ايدوست
عسل مقلوب لسع است و چه نيكوست
16- وزان محنت و محنت به معنى
چو وضعشان بود در نزد دانا
17- عذابش عذب و سخط او رضاهست
بلا آلا و درد او دوا هست
18- بلى يا بى دلى را كاندر آغاز
خداوندش نموده دفتر راز
19- بسى افرا دامى بى تعليم
گذشته از سر اقليم هشتم
20- به چندى پيش ازين با دل به نجوى
چنين گفت و شنودى بود ما را
21- دلا يك ره بيا ساز سفر كن
زهر چه پيشت آيد زان حذر كن
22- كه شايد سوى يارت باريابى
دمادم جلوه هاى يار يابى
23- دلا بازيچه نبود دار هستى
كه جز حق نيست در بازار هستى
24- بود آن بنده فيروز و موفق
نجويد اندرين بازار جزيق
25- دلا از دام و بنده خود پرستى
نرستى همچو مرغ بى پرستى
26- چرا خو كرده اى در لاى و در گل
ازين لاى و گلت بر گو چه حاصل
27- دلا عالم همه الله نور است
بيابد آنكه دائم در حضور است
28- ترا تا آينه زنگار باشد
حجاب ديدن دلدار باشد
29- دلا تو مرغ باغ كبريايى
يگانه محرم سر خدايى
30- بنه سپر را بخاك آستانش
كه سپر بر آورى از آسمانش
31- دلا مردان ره بودند آگاه
زبان هر يكى انى مع الله
32- شب ايشان به از صد روز روشن
دل ايشان به از صد باغ گلشن
33-دلا شب را مده بيهوده از دست
كه درد يجور شب اب حياتست
34- چه قران آمده در ليلة القدر
زقدرش ميگشايد مر ترا صدر
35- بود آن ليله پر قدر و پر اجر
سلام هى حتى مطلع الفجر
36- دلا شب كاروان عشق با يار
به خلوت رازها دارند بسيار
37-عروج اندر شب است و گوش دل ده
به سبحان الذى اسرى بعبده
38- دلا شب بود كز ختم رسولان
محمد صاحب قران فرقان
39- خبر آوردت آن استاد عارف
كه علم الحكمة متن المعارف
40- دلا شب بود كان پير يگانه
به اسهامى ربودت جاودانه
41- در آن روياى شيرين سحر گاه
كه التوحيد ان تنسى سوى الله
42- دلا اندر شبست آن لوح زرين
عطا گرديده از آن دست سيمين
43- بر آن لوح زرين بنوشته از رز
خطابى چون به يحياى پيمبر
44-يا حسن خذالكتاب بقوة
بدى اواه و آن پاداش اوه
45- دلا از ذره تا شمس و مجره
به استكمال خود باشند در ره
46- همه اندر صراط مستقيم اند
به فرمان خداوند عليم اند
47- دلا باشد كمال كل اشيا
وصول درگه معبود يكتا
48- اگر تو طالب اوج كمالى
چرا اندر حضيض قيل و قالى
49- دلا خود را اگر بشكسته دارى
وهن را بسته تن را خسته دارى
50- اميدت باشد از فضل الهى
كه يكباره دهد كوهى به كاهى
51- دلا در عاشقى ستوار ميباش
چو مردان خدا بيدار ميباش
52- كه سالك را مهالك بيشمار است
بلى اين راه راه كردگار است
53- بود اين سيرت مهمانى عشق
كه مهمانش شود قربانى عشق
54- اگر چه عشق خود خونريز باشد
ولى معشوق مهرانگيز باشد
55- چو ريزد عشق او خون تو دردم
شود خود ديتت والله اعلم
56- شوم قربان آن قربان قابل
كه يابد اينچنين ديت كامل
57- نه من گويم كه باشد خون بهايت
كه خود فرمود در قدسى روايت
58- كشم من عاشقم را تا سزايش
دهم خود را براى خونبهايش
59- خراباتى زعشق او خراب است
كه عشق آب و جز او نقش بر آب است
60- خراباتى به عشق و ذوق باشد
مناجاتى بذكر و شوق باشد
61- جناب عشق معشوقست و عاشق
درآ از پرده عذرا دوامق
62- گرت اوفوا بعهدى در شهود است
وجوب امر اوفوا بالعقود است
63- يكى را غفلت آباد است دنيا
يكى را نور بنياد است دنيا
64- همه آداب و احكام و شريعت
ترا دادند بر رسم وديعت
65- كه تا از بيت خود گردى مهاجر
سوى حق و سوى خير مظاهر
66- تويى كشتى و دنياى تو دريا
بسم الله مجريهاو مرسيها
67- بسى امواج چون كوه است در پيش
به نوح و نوحه روحت بينديش
68- چو نوحى مشهدى ميباش جازم
خدايت در همه حال است عاصم
69- ترا كشتى تو باب نجات است
هبوطت بسلام و بركات است
70- درين هجرت اگر ادارك موت است
چه خوفى چون بقاست و نه قوتست
71- چو شد تا دولت موت تو حاضر
خدا اجر تو گردد اى مهاجر
72- اگر مرد ادب اندوز باشى
زغاعه هم ادب آموز باشى
73- بمير اندر رهش تا زنده باشى
چو خورشيد فلك تا بنده باشى
74- گر اين مردن بكامى ناگوار است
دل بيمار او درگير و دار است
75- چنانكه شكر اندر كام بيمار
نمايد تلخ و زان تلخى است بيزار
76- ولى در كام تو اى يار ديرين
چه شيرين است و شيرين است و شيرين
باب هشتم :
1- به بسم الله الرحمن الرحيم است
دوايى را كه درمان سقيم است
2- شفاى دردهاى خويش يكسر
زبسم الله ميجو اى برادر
3- در اين ماثور بسم الله ار قيك
من كل داء يعينك نگر نيك
4- كه درداء تن تنها نمائى
چه نسبت داء تن را باروانى
5- كه بيمارى تن آنرا چو سايه است
بود اين ختنه و آن قطع خايه است
6- بلى بيمارى تن را آمد هست
ولى بيمارى جان تا ابد هست
7- ترا بسم الله از داء تن و جان
زآفات بنى انس و بنى جان
8- يگانه رقيه و عوذه واقى است
چه حق سبحانه شافى و باقيست
9- ولى اندر نظام آفرينش
ببايد آدمى را هوش و بينش
10- كه با القاى اسباب و وسانط
شود تا يثر بسم الله ساقط
11- امور توبه اسبا بند جارى
جز اين صورت نيابد هيچ كارى
12- تورب مطلقى را بى مظاهر
رفكر نارسا دارى به خاطر
13- كه بى خورشيد و ابر و باد و باران
هر آن خواهى خدا بدهد ترا آن
14- نبارد ديده ابر بهارى
نبنيد ديده تو كشت رازى
15- نباشد ماه خورشيد و ستاره
كجا كار جهان گردد اداره
16- زرتق و قتق برق و غرش رعد
بيابى نعمت ما قبل و ما بعد
17- نباشد نقطه اى بر رق منشور
جز اينكه حكمتى در اوست منظور
18- روا نبود در آن يك نقطه تعطيل
ندارد سنتش تبديل و تحويل
19- چه از يك نقطه اى انسان عنسيت
كه انسان را بقاء وزيب و زين است
20- نباشد نطفه ات جز نقطه اى بيش
درين دو نقطه اى خواجه بينديش
21- كه يك نقطه ترا باشد مقوم
دگر نقطه ترا باشد متمم
22- بود هر نقطه ات چندين كتابى
اگر اهل خطابى و حسابى
23- كدامين نقطه در اين رق منشور
تو پندارى كه باشد غير منظور
24- اگر يك نقطه اش گردد مبدل
همه اعضاى او گردد مخبل
25- اگر يك نقطه اش گردد محول
بينى چرخ عالم را معطل
26- نه عجز است اين كه محض حكمتست اين
در اول هر چه مى بينى خدامين
27- اله آسمان است و زمين است
چه پندارى جدا از آن و اين است
28- خدايى را كه باشد غير محدود
مر او را مى نگرد رظل ممدود
29- خدا بود است و جز او را نمود است
نمود هر چه مى بينى زبود است
30- برو در راه حق جويى كامل
برون آ از خدا گويى جاهل
31- كه در ان سوى هفتم آسمان است
لذا از ديده مردم نهان است
32- مرا شهر و ده و كوه و در و دشت
بروى دلستانم هست گلگشت
33- حديثى را كه صرف نور باشد
در اينجا نقل آن منظور باشد
34- شنيدى آنكه موساى پيمبر
شده بيمار و افتاده به بستر
35- بدرد خويشتن افتان و خيزان
شكيبايى نمود و شكر سبحان
36- طبيبى را نفرموده است حاضر
زحق درمان خود را بود ناظر
37- كه مى باشد حبيب من طبيبم
چه درمانست و دردم از حبيبم
38- خطابش آمد از وحى الهى
كه گراز من شفاى خويش خواهى
39- نيايد تا به بالينت طبيبى
ندارى از شفاى من نصيبى
40- طبيبى آمد و داده دوايت
دوا خوردى زمن يابى شفايت
41- كه كار من بحكمت هست دائم
بحكمت نظم عالم هست قائم
42- تو بى اسباب خواهى نعمت من
بود اين عين نقض حكمت من
43- طبيب تو دوا داده خدا داد
دواى تو شفا داده خدا داد
44- طبيب تو خدا هست و خدا نيست
دواى تو شفا هست و شفا نيست
45- درايت دارزر ينگونه روايت
كه باشد بهر ارشاد و هدايت
46- روا نبود گمان ناروا را
حريم قدس سر انبيا را
47- روايتها چو آيتها رموزند
معانى اندر آنها چون كتورند
48- نه هر كس پى برد آن رمزها را
كه عاشق مى شناسد غمزها را
49- بخواند چشم عاشق غمز معتوق
نه تو مصداق آنى و نه مصدوق
50- چه ميخوانى زحم و زطس
چه ميدانى زطر و زيس
51- چه باشد ق و چه معنى دهدن
زن و القلم و ما يسطرون
52- چه داديها كه بايد طى كنى طى
كه تا آن رمزها را پى برى پى
53- تحمل بايدت در تيه بلوى
كه بينى نزول من و سلوى
54- چه پيمودى تو از منزل بمنزل
هزار و يك بيابى دفتر دل
55- هزار و يك زاسماى خداوند
در اين منزل بمنزل زاد راهند
56- اگر از آن بگويم اند كى را
ندارى باورم از صد يكى را
57- نه تنها درس و بحث و مدرسه بود
تبرى از هوى و وسوسه بود
58- دل بشكتسه و آه سحرگاه
مرا از آن رمزها بنمود آگاه
59- زهر يك دانه در كوثر من
به بينى خر منى را در بر من
60- بلى اين دانه ها حب حصيد است
اميد اندر لدنيا و مزيد است
61- نويد قاف قران مجيد است
صعود قاف صعب است و شديد است
62- زالفاظ همانند روازن
معانى را كه مى باشد معادن
63- چگونه ميتوانى كرد ادراك
چه نسبت خاك را با عالم پاك
64- ولى انفاس ياران حقيقت
مدد باشد دراين طى طريقيت
65- مپندارى كه از بعد مسافت
ترا رو آورد آسيب و آفت
66- چو با صاحبدلانت آشنايى است
بهر دادى ترا راه رهايى است
باب نهم :
1- به بسم الله الرحمن الرحيم است
دلى با دل حميم است و صميم است
2- چو ارواحندا خلق دسته دسته
همى پيوسته هستند و گسسته
3- دلى را با دلى پيوسته بينى
دلى را از دلى بگسسته بينى
4- در اين معنى يكى نيكو روايت
حكايت مى نمايم از برايت
5- چو بهر بيعت آمد ابن ملجم
به نزد خر و خوبان عالم
6- بنزد قطب دين و محور دل
على ماه سپهر كشور دل
7- على نور دل و تاج سپر دل
على سر لوحه سر دفتر دل
8- چو مولى عارف سر قدر بود
پس از بيعت مرا ورا خواهد و فرمود
9- كه بيعت كرده اى با من بيارى
جوابش داد بن ملجم كه آرى
10- دوبار ديگرش مولى چنان گفت
ميان جمع بن ملجم بر آشفت
11- كه با من از چه روز فتارت اينست
فقط با شخص من گفتارت اينست
12- نمودم بيعت و بهر گواهى
مرا فرمان بده بر هر چه خواهى
13- بفرمود از تو از ياران مايى
نباشد جان ياران را جدايى
14- دل من با دل تو آشنا نيست
دو جان آشنا از هم جدا نيست
15- روايتهاى طينت اندرين سر
براى اهل سر آمد مفسر
16- عجل احوال دلها گونه گون است
بيا بنگر كه دلها چند و چون است
17- دلى چون آفتاب پشت ابر است
دلى مرده است و تن او را چو قبر است
18- دلى روشنتر از آب زلال است
دلى تيره تر از روى ذغال است
19- دلى استاره و ماه است و خورشيد
دلى خورشيد او را همچو ناهيد
20- دلى عرش است و ديگر فوق عرشست
كه فوق عرش را عرشت چو فرشست
21- دلى همراه با آه و انين است
دلى همچو تنور آتشين است
22- دلى چون كوره آهنگران است
دلى چون قله آتش فتان است
23- دلى افسرده و سرد است چون يخ
سفر از مزبله دارد به مطبخ
24 زمطبخ باز آيد تا به مبرز
جز اين راهى نپيموده است يك گز
25- غرض اى همدل پاكيزه خويم
كه اينك با تو باشد گفتگويم
26- چو دلها را خدا از گل سرشته است
هدلها مهر يكديگر نوشته است
27- دلت را دل من آشنا كرد
نه تو كردى نه من كردم خدا كرد
28- درون سينه ام در هيچ حالى
نبينم باشد از مهر تو خالى
29- دل از دوران نزديكش ببالد
زنزديكان دور خود بنالد
30- چو روح ما بود نور مجرد
درين ظرف زمان نبود مقيد
31- نه از طى مراحل در عذابست
نه از بعد منازل در حجابست
32- يكى عنقاى عرشى آشيانست
رسد جايى كه بى نام و نانست
33- يكى سيمرغ رضوان جايگاهست
كه صد سيمرغ او را پركاهست
34- ببين اين گوهرى كه خاك زاداست
بسيط است و مبرى از فساد است
35- مركب را كه چندين آخشيج است
تباهى در كيمن او بسيج است
36- كه بتواند زخاك مرده بيرون
نمايد زنده اى بى چند و بيچون
37- كه بتواند زخاك مرده خارج
نمايد زنده اى را ذوالمعارج
38- بيابد رتبت فوق تجرد
رسد تا فيض اول در تو حد
39- پس آنكه ما سوى گردد شجونش
چنانكه حق تعالى و شئونش
40- حديث من رآنى قدراى الله
ترا در اين معانى ميبرد راه
41- بلى انسان بالفعل است و كامل
كه او را اين توحد گشت حاصل
42- چو بيند خويشتن را نور مرشوش
سلونى گويد از سرها رود هوش
43- بپرسيد هر چه مى پرسيد فى الحال
منم جبريل و اسرافيل و ميكال
44- مهم اسحق و ابراهيم و يعقوب
منم موسى و هود و نوح و ايوب
45- بصورت هم نشين با شمايم
به معنى انبياء و اوليايم
46- به تن فرشى بدل عرشى منم من
حجاب عرش دل شد پرده تن
47- بظاهر اندرين منزل مقيمم
بباطن حامل عرش عظيم
48- قلم مى باشم و لوح الهى
ازين لوح و قلم هرچه كه خواهى
49- ندارد باورش نادان بى نور
چه بيند چشم كور از چشمه هور
50- قلم از صنع تصوير معانى
به لوح دل دهد نقش جهانى
51- ز تصويرش اگر آيد به تقرير
كه را ياراى تسويد است و تحرير
52- هزاران مثل آنچه ديده بيند
تمثلهاى آن بر دل نشيند
باب دهم :
1- به بسم الله الرحمن الرحيم است
تمثلها كه در قلب سليم است
2- چو در عالم زمين و آسمانى است
مر آدم را عيانى و نهانى است
3- نهان تو مثال آسمان است
عيان تو زمين زير آن است
4- عيان تو نمودى از نهان است
نهان تو جهان بيكران است
5- عيان تو يكى نقش نهان است
نهان تو نهانى لامكان است
6- عيانت كارگاهى چند دارد
كه در اين نشاءه ات پابند دارد
7- چو در اين نشاءه رو آورد كارى
يكايك را بكار خود گمارى
8- نهانت را بود هم كارگاهى
تمثل ميدهد هر چه كه خواهى
9- چنان معنى بصورت ميكشاند
كه صد مانى در آن حيران بماند
10- صعود برزخى چون گشت حاصل
بيابى بس تمثلهاى كامل
11- تمثل باشد از ادراكت ايدوست
برون نبود ز ذات پاكت ايدوست
12- همه اطوارت از آغاز و انجام
همه احوالت از لذات و آلام
13- ز ادراكات تست از ينك دارند
تويى خود ميهمان سفره خود
14- چو شد آيينه ذات تو روشن
ز گلهاى مثالى مثل گلشن
15- بوفق اقتضاى بال و حالت
معانى را بيابى در مثالت
16- مثالى همنشين و همدم تو
فزايد نور و بزدايد غم تو
17- رفيق خلوت شبهاى تارت
ترا آگه كند از كاروبارت
18- سخن از ماضى و از حال گويد
خبرهايى ز استقبال گويد
19- چويابى در خودت صبر و قرارى
حضورى در سكوت اختيارى
20 نهان از ديده اغيار باشى
عيان و كاتم اسرار باشى
21- به آداب سلوك اهل ايقان
بدانجايى رسى از نور عرفان
22- كه تا كم كم ز لطف لايزالى
بيابى كشف هاى بى مثالى
23- چو دادى تارو پودت را بتاراج
عروج احمدى يابى به معراج
24- بيا در فهم سرى گوش دل ده
ز سبحان الذى اسرى بعبده
25- شب معراج احمد را شنيدى
مقامات محمد را نديدى
26-چو سر كامل آيد در تمثل
تمثلهاست در دور و تسلسل
27- چو گويم اندكى از اين تمثل
بگيرد جان جاهل را تزلزل
28-چه كامل هست عين ظل ممدود
چو ذى ظلش ندارد حد محدود
29- تعالى الله ز دور ظل ممدود
ز احمد تا محمد تا به محمود
30- همه آيات قرآنند آيت
كه انسان را نه حد است و نه غايت
31- شب اسرى رسول نيك فرجام
قطارى ديد بى آغاز و انجام
32- قطار بى كران اشترانى
كه هر يك را بدى بار گرانى
33- سوال از جبرئيل و اين جوابست
كه اينها بار علم بوتراب است
34- وصى احمد اينجا بوتراب است
در آنجا نام او ام الكتاب است
35- بلى ام الكتاب اين بوتراب است
بلى اين بوتراب ام الكتاب است
36- كه يكشخص است و فرش و فوق عرش است
همان كه فوق عرش است تا بفرش است
37- هزاران نشاءه مست اين شخص واحد
مرا آيات و اخبارند شاهد
38- چو بينى آيت قرآن فرقان
بدان آن عين عرفانست و برهان
39- نباشد اين سه راهه گز جدائى
كه هر يك نيست جز نور خدايى
40- خدا داند كه صرف ژاژ خايى است
كه گويد اين سه را از هم جدايى است
41- سه باشد ارذكا، و شمس و بيضا
نباشد جز يكى از حيث معنى
42- ز فارابى شنو ار نكته يابى
كه اين يك نكته مى باشد كتابى
43- مرا انسانى بر انسانها امام است
كه اندر فلسفه مرد تمام است
44- بلى چون فيلسوف كاملست اين
امام امت است و رهبر دين
45- تميز فلسفه از سفطه ده
بيا اندر سواد اعظم ازده
46- به قرآن و به عرفان و ببرهان
جهانها در تو يك شخص است پنهان
47- بود يك دانه كنجد جهانى
اگر افتد بدست نكته دانى
48- تو در حرث نسايى گر چه حارث
خداوند تو زارع هست و باعث
49- نگر در حبه نطفه چه خفته است
در اين يك دانه هر دانه نهفته است
50- چو تو يك دانه هر دانه هستى
ندارد مثل تو يك دانه هستى
51- ز بالقوه سوى بالفعل بشتاب
مقام خويش را درياب و درياب
52- شود يك نقطه نطفه جهانى
جدا گانه زمين و آسمانى

next page

fehrest page

back page

 

 
 

کلیه حقوق این سایت محفوظ می باشد.

طراحی و پیاده سازی: GoogleA4.com | میزبانی: DrHost.ir

انهار بانک احادیث انهار توضیح المسائل مراجع استفتائات مراجع رساله آموزشی مراجع درباره انهار زندگینامه تالیفات عربی تالیفات فارسی گالری تصاویر تماس با ما جمادی الثانی رجب شعبان رمضان شوال ذی القعده ذی الحجة محرم صفر ربیع الثانی ربیع الاول جمادی الاول نماز بعثت محرم اعتکاف مولود کعبه ماه مبارک رمضان امام سجاد علیه السلام امام حسن علیه السلام حضرت علی اکبر علیه السلام میلاد امام حسین علیه السلام میلاد حضرت مهدی علیه السلام حضرت ابالفضل العباس علیه السلام ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها پاسخ به احکام شرعی مشاوره از طریق اینترنت استخاره از طریق اینترنت تماس با ما قرآن (متن، ترجمه،فضیلت، تلاوت) مفاتیح الجنان کتابخانه الکترونیکی گنجینه صوتی پیوندها طراحی سایت هاستینگ ایران، ویندوز و لینوکس دیتاسنتر فن آوا سرور اختصاصی سرور ابری اشتراک مکانی colocation