شـنـيـدم مـعـصـوم فرموده هر پادشاهى قرقگاهى دارد و قرقگاه خدا محرمات است و مشتبهاتاطـراف قـرقـگـاه اسـت كـسـى كـه گوسفند خود را در اطراف قرقگاه بچرخاند كم كم بهقرقگاه داخل مى شود و يكى از مشتبهات كليه ، اجناس خارجه است كه شبهه نجاست و حرمتدر هـمـه مـى رود و مـسـلمـانـان آنـهـا را بـر حـسـب فـرمـايـش امـام شـان عـلى الظـاهـر پاك وحـلال مى كنند يعنى از استعمال آنها، خدا آنها را به جهنم نمى برد ولكن سبب مى شود كهبـه حـرام صـريـح و قـرقـگـاه حـق واقـع گـرديـم كـه مـوجـبدخول نار است . بعد از خلاصى درو مشغول به كوبيدن خرمن و كشيدن دانه و كاه بودم و در اين وقت چندانزحـمـتـى نـداشـتم يعنى يك رشته كار دست خدا بود گاهى هوا مرطوبى بود خرمن كوفتهنـمـى شـد و در وقـت بـاد كـشـيـدن خـرمـن مـى بـايـسـت فـقـط بـادشـمـال بـيـايـد و الا كاه تلف مى شد، آن هم گاهى بود و گاهى نبود لذا كار با استراحتبـود ولو در آن وقـت كـار بـاغـات از قـبـيـل يـونجه درو نمودن و آب دادن و آب گرفتن درشـيـارهـاى مـزروعـى جـهـت سـال آيـنـده بـود لكـن خـودتـبـديـل كـارى بـه كـارى ديـگـرى مـوجـب راحـتـى روح اسـت و نـفـس تـكـرر يـافـتـن يـكعمل ، موجب ملامت است . ميوه جات از قبيل انگور و خربزه نيز در سر خرمن بود و راه به خانه هم نزديك بود. عـلى ايـحـال در كـار خـرمن و آب گرفتن در نسق ، من خيلى با نشاط بودم و خستگى نداشتمچـنـان آب را بر اين زمينهايى كه در دامنه كوه و سراشيبى بود قسمت و سوار مى كردم كههر نقطه زمينى به قدر كفايت آب در آنجا در حركت بود كه نه خاكهاى زمين شكسته مى شدو نـه آب هـيره (13) مى رفت . به عبارت اخرى اگر در جهت خلاف خورشيد مى نشستى وبـه زمـيـن نگاه مى كردى مى ديدى كه از تمام نقاط زمين به فاصله يك وجب و چهار انگشتآب در جنبش و برق مى زند كانه تبدارى است كه از سر تا قدم عرق صحت نموده و اين ازمـهـارت در كـار بـود. بـعـد از آن كـه از تـقـسـيم آب بر اجزاء زمين آسوده مى شدم ، نان ومـاسـتـى و يـا خـربزه كه داشتم در آن هواى لطيف و هواى خوش مى نشستم نهار مى خوردم وخـوش بـودم . بـعـد از آن پـرواريـهـايـى (14) كه مى گرفتم از خود و همسايه ها تنهاگـاهـى بـا دو ـ سـه بـچـه ديـگـر ايـنها را در ميان باغها و يونجه ها از برگ درختان مىچـرانيدم و شبها جو مى داديم و شاخهاى بيد را مى شكستيم براى آنها دسته اى مى بستم وبه ريسمان مى آويختم كه تا صبح هر وقت بخواهند نخورند. در عـصـرى جهت تهيه گوسفندان داسى كه بر سر چوب بلندى بسته بوديم كه به هرشاخه اى كه دست نرسد براى شكستن به توسط آن چوب بلند و داس بشكنم برداشتم وبـه درخـت بيدى تكيه دادم رفتم بالاى درخت و آن چوب را برداشتم ته آن روى تنه درختگـذاشـتـم و تكيه او را به يكى از تير چوب هاى آن بيد دادم كه باز خودم بالاى آن تيرچـوب هـا بروم بعد از آن شاخه هاى دور دست را بشكنم و هنوز حركتى نكرده بودم كه تهچوب از تنه درخت خلاص شد به آن ثقلى كه داشت به سرعت رو به زمين رفت و هنوز بهزمـيـن رسـيـده داس كه به سر چوب بسته شده بود و تازه دندان كرده بودند و هنوز بهچـوب نـخـورده بـود پـنـج پـنـجـه يـك پـاى مـرا از اصـل پـنـجـه هـا گـرفـت ومـشـغـول بـريـدن شد. تا پا را از دست داس خلاص كردم دو ـ سه مرتبه آن چوبى كه دربـيـن هـوا آويخته شده به سنگينى خود به اين طرف و آن طرف حركت نموده و اين داس تااصل استخوانهاى پنجه را بريدن گرفت بلكه رخنه با استخوانها هم نمود. داس وا گـرفـتـم آمـدم پـايين قبل از اين كه به پا توجهى نمايم ، حس انتقام از داس در منظـهـور نـمـوده و در فـكـر قـصـاص افـتادم ، گشتم تا يك قطعه سنگ ده سيرى پيدا نمودمنـشـسـتـم و آن سـنـگ را كـشـيـدم به دندانهاى آن داس و در بين هى ملاحظه مى كردم كه مبادادنـدانـى از او سـالم بـماند تا آنكه تمام دندانهاى او را صاف نمودم كه كانه هيچ دنداننشده بعد از آن به پا نگاه كردم كه به قدر پنج سير خون از روى زمين جريان دارد و تابـه مـنـزل دويست قدمى بيش نبود، دويدم رو به خانه مادرم جراحتها را بست دو شبانه روزاز درد هيچ نخوابيدم قريب يكماه نمى توانستم درست راه بروم تا كم كم خوب شد. و چونسر زمستان بود بناى مكتب رفتن شد. سـال هـزار و سـيـصد و پنج بود كه من ده سال داشتم و بى نهايت از مكتبخانه متنفر و بههيچ كارهاى بيابان با آن زحمات فوق الطاقة و بليات گوناگون شائق تر بودم . بهپدرم گفتم فارسى خواندن و نوشتن را به قدر كفايت ياد گرفته ام و با چيزهاى ديگردر دهـات بـيـش از آن فـايـده ندارد و تو هم در كارهاى خود دست تنهايى و من هم الحمد للهتـنـبـل نـيـستم و سبك و روحم و به غيرت خود نمى بينم كه كارى را كه پيش گرفتم بهانـجـام نـرسـانـم و نـاقـص بـگـذارم و تـا سـه - چـهـارسـال دگـيـر در هـمـه كارها استقلال پيدا مى كنم تو آسوده تر خواهى بود و ديگر آن كهبه مكتب بروم بايد عربى بخوانم و كتاب عربى ندارم و فلان همدوش من كه عربى مىخواند كتاب او از پدرش مانده و اين مبلغ قيمت يك گوسفندى است كه در پاييز چاق مى كنيدو نصف سال از او خورش معاش خود مى سازيد. پـدرم گـوش نـكرد چهار قرآن فرستاد قوچان كتاب جامع المقدماتى خريدند آوردند ما همرفـتـيـم بـه مـكـتـب . آخـونـد بـه مـا درس داد بـدانـكـه مـصـدراصـل كلام است و از او نه باب باز مى گردد و از هر بابى چهارده صيغه منشعب مى شود.گـفـتـم فـارسـى ايـن را كـه خـودم هـم مـى خـوانـدم مـصـدر چـيـسـت واصـل كـلام كدام است همه كلامها يك مصدر دارد يا آن كه هر طائفه يك مصدر مخصوص دارد؟گفت پسر حرف مزن ، ساكت شديم . يـك رفـيـق هـم مـبـاحـثه اى هم داشتيم ده آنها كرد صرف بود فارسى هم درست ياد نداشت .گفتم در اين دهات كردى ، عربى خواندن ما واقعا خيلى مزه دارد پدرم كه عربى نخوانده مناز او بـالاتـر هـسـتـم پـيـش مـن بـادبـروتى كه مى كرد حالا نمى تواند او ولو نصاب راخوانده من هم خوانده ام ، تا بحال اگر از من مى پرسيد اوزان فلزات نسبت به يكديگر چهنسبت دارد من مى خواندم : زر كـن زيـبـيق الم اسرب دهن ارزير حل فضه نداهن يكى آه و من حالا كما فى السابقنمى پرسم از او كه بروج دوازده گانه كدامند تا فورا بگويد:
و بالجمله زمستان كه تمام شد باز رفتيم سر كارهاى خارجى به همان نهجى كه گذشت .بـاز زمـسـتـان دوم از صـرف مـيـر هـم خـوانـده ايـم تـا بـابقـال بـاز زمـسـتـان سـيـم ديـديـم خـوانده شده ها فراموش شده يك دو ماهى به مراجعه آنهاگـذاشـت بـعـد مـعـلوم شـد كـه آخـونـد هـم بـعـد از بـابقـال را نـمـى دانـد مـع ذلك تـا بـه عـيـد چـنـد بـاب ديـگـرعقل به عقل گذاشتيم با آخوند مثل دمى و رمى آنها را هم خوانديم عيد كه شد آزاد شديم تايك ماهى على الرسم به بازى و ورزش هاى معمولى بعد از آن به كارهاى مرسومى زراعتو بـاغ و نهالكارى و گوسفندچرانى مشغول بوديم و هر چه من بيشتر به كار مى چسبيدمو كارهاى بزرگ را به انجام مى رسانيدم يكى آن كه ذاتا شوق كار داشتم و ديگر آن كهپدرم دلگرم شود مرا از مكتب معاف دارد باز پدرم مرا بيشتر به امور شاقه وا مى داشت ومـعـلوم بـود كـه از راه دوسـتى است كه بچه از اول بايد رنجبر و زحمتكش بالا بيايد كهبـه جـايـى و نـوايـى بـرسـد والا نـازدانـه در آخـرتنبل و خوار و بى مقدار گردد. پيرمردى كه دهقان ما بود ناخوش و بسترى شد، بزرگانمـى پـرسـيـدنـد كـه چه شد سبب ناخوشى تو، گفت سبب ندارد الا آن كه شبى به كاهداناربـاب رفتم كه كاه براى گاوها بردارم ديدم جن بدهيكلى دست هاى خود را برهم مى زندو بـا هـر دو دسـت اشـاره بـه مـن مـى كـنـد و مـى خندد، دندانهاى بدى هم داشت من ترسيدم وناخوش شدم . پدر من در شبهاى ديگر خودش در كاهدان مى ايستاد به من مى گفت برو سبد را كاه كن بيارتـا مـن به آخور گاوها بريزم من هم آن حرف را كه شنيده بودم به هزار ترس و لرز اينكار را مى كردم و غرض او پردل شدن من بود والا خودش از اژدها هم نمى ترسيد و نيز يكروز مـاه مـبـارك ، تـابـسـتـان بـود مـا روزه گـرفـتـيـم يـازده ـ دوازدهسـال داشـتـم كـه شـب خلعتى بگيرم يك ساعت به غروب ماند و ما انتظار مغرب داريم گفتبـيـل را بـردار بـرو بـه فـلان بـيابان فردا آب ماست استخر آنها را ببند و از آنجا بهفلان نقطه استخر آنجا را نيز ببند. رفـتـم سـاعـت دو از شـب وارد مـنـزل شدم با آن كه چاپى مرسوم نبود ديدم براى ما چايىگذاشته و پشيمان شده از اين كه در وقت تنگ مرا فرستاده پى اين كار. در سر زمستان باز گفت برو به مكتب . گـفـتـم : مكتب چه فايده اى دارد من هزار كار جهت تو مى كنم كه بهتر است از اين كه بدانمضـرب در اصـل الضـرب بـوده الف و لام مـصـدريـه را بـرداشـتـيـم عـيـنالفـعـل را فـتـحه داديم يعنى را و با را زير داديم ضرب شد، صرفيين چنين كردند ما همچنين كرديم . اولا صـرفـيـيـن كـى و در كـجـا چـنـيـن كـردنـد مـگـر صـوفـيـيـنقـبـل از يـعـرب بـن قـحـطـان (15) بـوده انـد و ايـن الفاظ را يكى يكى ساخت و پرداختمـثـل لقـمه هاى نان به دهان اولادش گذاشت لغات كه فرقى نمى كند مگر ما زد را از زدنمـى سـازيـم كـه نـون مصدريه را انداختيم و دال را هم جزم داديم زد شد. آيا تو خودت اينكـار را هـيـچ كـرده اى و آيـا هـيـچـوقـت مـى زنـد را از زد سـاخـتـه اى كـه مـى زد دراصـل زد بـود مـى عـلامـت اسـتقبال را بر سرش درآوردى و نون زبردارى را در وسط زا ودال گـذاشـتـى كه مى زند شد و يا از كسى از پيرمردهاى قديمى شنيده اى كه چنين كند وبـر فـرض كـه كـرده بـاشـد مگر تقليد او واجب است كه او چنين از بيكارى گترم (16)كـارى كـرده اى مـا هـم بـكـنـيـم و او بـيكار بوده ما هزار كار داريم ، او ديوانه بوده ما كههزارها عاقل را درس مى دهيم . اولا دروغ اسـت كـه صـرفيين چنين كرده و ثانيا ما عمر خود را ضايع نمى كنيم ، چنين نمىكنيم . مـا هـر وقـت بـخـواهـيـم ابـتـداء مـى گـوييم زد و مى زند و زننده است ، ضرب و يضرب وضـارب نـظير ته ديگى خوردن است او كه بعد از زحمت جويدن زيادى همان پلو مى شود،من همان پلو را اول مى خورم اين هم حرفى شد كه يك نفر چنين كرد ما هم چنين كرديم شايدكـسـى ... خـورده بـاشد ما كه نبايد پيرو هر كسى و تقليد از هر كسى بكنيم آن هم در اينحرفهاى يك پولى . ما عقل داريم بايد پيرو حكم عقل را بنماييم والسلام . گـفت : پسر چرا نامربوط حرف مى زنى ، اگر اين حرفهايى كه در اين كتاب نوشته آنطـور بـاشد كه تو مى گويى مرد كه دويست ـ سيصد تومان خرج نمى كرد كه اين كتابچـاپ بـخـورد و تـا صـحـيـح و حق نباشد اين همه مايه و زحمت نمى كشند، ديگر آن كه اينمطالب اگر آن طور دروغ بود مورد توجه عموم طلاب و علماء نمى شد. گـفـتـم : نـه چـاپ دليـل بـر حـقـانـيـت اسـت والا كـتـبضـلال كـه بـه خـط خـوب و كـاغـذ خوب چاپ نموده اند بايد حق باشد بلكه احمق تر (!)باشد و نه توجه آدمهاى باشعور، چون عرض كردم تقليد هر كسى را نمى شود مگر اعلمعـادل آن هـم در فـروع شـرعـيـه و در ايـن صـيـغـه سـازى بـه نـحـو مـرسـوم نـه ازاصـول ديـن اسـت و نه از فروع دين است و نه از اخلاق بلكه من از وقتى كه عربى خوانشـده ام و ايـن دروغـهـا را يـاد گرفته ام يك باد نخوت و خيالى در كله و دماغ من افتاده كههـيـچـكـس از ايـن آدمـهـاى ده را آدم نـمـى شـمـارم حـتـىسـال گـذشته مقدار خوانده شده ها را خواندم كه فى الجمله تاريك شده بود آخوند خودشاقـرار نـمـود كـه مـن بـعد از اين نمى دانم و من قدرى را به فهم خودم و با مشورت آخونددرسـت كـردم و از آن روز نـظـر بـه ايـن كه آخوند مكتبى ها كه خود را از عرش بالاتر مىدانـنـد و سـتـاره هـا را روى سـر خـود نـمـى تـوانـند ببينند خصوصا در نزد شاگردها كهسياستشان هم مقتضى اين است و معذالك در نزد من زانو به زمين زد و اظهار نادانى نمود برتـكـبـر و غـرور من افزوده شده و اين اندازه هم در خدمت شما و رد حرف شما پيشانى سنداننموده ام منشاء همين است و الا كى و كجا در خدمت شما اين اندازه جسارت و بى حياتى داشتم واگـر مـقـدارى ديـگـر از ايـن مـزخـرفـات يـاد بگيرم مى ترسم حالتى دست دهد كه عقوقوالدين كه درد بى درمان است مرا فرا گيرد. مـسـتـدعـيـم كه هنوز كه به روز بدتر نرسيده مرا از مكتب رفتن معاف بداريد. گذشته ازهمه اينها بروم چه ياد بگيرم آخر تو را به خدا الفاظى كه بالحسن و العيان معلوم ماستكـه ماده آنها فقط نفسى است كه از جگر انسان در ناى حنجره صوت مى شود و صوت بهمـخـارج حـروف خـورده و تـقطيع شده به كيفيات مختله در آمده و اسم هر صوتى حرفى ازحـروف تـهـجـى كـرده ايـد و الفـاظ از حـروف تـركـيـب شـده پـساصل و ماده قريبه الفاظ من غير فوق بين مصدر و غير مصدر حروف تهجى است فى عرضواحـد و مـاده حـروف صـوت اسـت بـا كـيـفـيـت خـاصـه و مـاده صـوت نـفـس اسـت و نـفس هم ازضروريات لازمه انسان حى است . ايـن بـيـان واقـع و شـاهـراه مـعـلوم حـالا چـشـم روى هـم بـگـذاريـم و مـجـمـع صـرفـيـيـنقـايـل شـويـم كـه هـيـچ در عـالم وجـود نـداشـتـه ثـم آنـهـا راءى داده انـد كـه ضـربـا دراصـل ضـرب بـود يـا آن كـه مـضـروب در اصـل يـضـربمـجـهـول بـوده و از او بـايـد سـاخـتـه شـود حالا من عكس او را مى گويم ضرب را بايد ازضربا ساخت و يضرب را از مضروب ترجيح بلا مرجع چرا؟ گـفـت : پـيـش از ايـن حـرف مـزن كـه مـن هـيـچ بـه حـرفـهـاى تـو گـوش نـمـى دهـم بـهقـول خـودت خيلى جسور و بى حيا شده اى همه فضلا و علماء نفهميده اند تو تنها فهم دارشده اى كره خر چه ... زياد مى خورد. بايد بروى به مكتب عادت به بازى گوشى كردهاى . گفتم : به كدام مكتب بروم عرض كردم كه آخوند بيش از اين گفت نمى دانم . گـفـت : كـتـابـت را بـيـار بـبـيـنـم چـقـدر خـوانـده اى ، كـتـاب را ازاول شـرح امـثله ورق زدم تا باب قال ، ده ـ دوازده ورق شد گفتم تا اينجا خوانده ام باقىكـتـاب را تـا بـه آخـر ورق زد و شماره اوراق نمود سر به فكر فرو داشت چهار قران رابـه قـران كـتـاب در قـوه فـكـريه منبسط كرد ديد عشرى از چهار قران بيشتر به مصرفنرسيده بقيه دارد به هدر مى رود. امر فرمودند كه برخيز قليان چاق كن و در فكر است . حالا من هم كم كم خوشحالكـه از ايـن مـكـتـب و حـبـس تـاريـك آزاد خـواهـم شـد و بـهكـمال ادب قليان پاكيزه اى ساختم و دادم و نشستم منتظر كه چه مى گويد و آن هم در فكركه چه بگويد... بـعد از برهه اى گفت بايد بروى به مدرسه و اين كتاب را تمام بخوانى من چهار قرانداده ام و چيزى هنوز از او خوانده نشده و كتابهاى خوبش مانده است . من ديدم اين كتاب پنج ـشش كتاب است به يكديگر چسبانيده اند معلوم مى شود خوب كتابى است مى ارزد به چهارقـران بـلكـه بـيـشـتـر لكن مشروط كه خوانده شود. و از اين كه آخوند هم گفته نمى دانممعلوم مى شود و علوم مافوق الطاقة نوشته شده و اين كتاب چاپ خورده و عدم انتفاع از اينكـتـب مـتـعـدده اى كـه در ايـن كـتـاب درج است و بى فايده شدن چهار قران خسارتى است لايتحمل البته بايد به مدرسه بروى . سـر بـه زيـر افـكندم با خود گفتم حالا خوب شد، غريبى و حبس تاريك (مكتب ) دردم يكىبـود، دو تـا شـد نـاشـكـرى كـردم سه تا شد. بر پدر جدا آشفتم كه پدرت به مدرسهرفـتـه بـود يـا جدت يا خودت كه من هم بايد به ساز شما برقصم اين چه تكليفى استبـه مـن مى كنى باباى زراعتكار و دست تنها حالا من به شوق تمام تا آخر عمر خدمات تورا از هـر جـهـت انـجـام دهـم بـا كـمـال دلسـوزى حـالا تو ناز مى كنى ، چقدر از مردم حسرتمـثـل مـن هـمـچـو پـسرى دارند... برو شكر اين نعمت بكن و به استراحت و گرنه به عبادتمـشـغـول بـاش و اگر من نباشم نصف اين محصول را هم بر نمى دارى دهقان و درودگر مگردلسوزى مى كند استراحت شما و خوشگذرانى شما منوط به بودن من است و من نخواهم بهمدرسه رفت و اين خيال را از سر خود بيرون كن كه صلاح تو نيست . گـفت : از طرف من آسوده باش من نه از آن كسانى هستم كه تنبلى را خوش داشته باشم وراحـت طـلب و بـى عـار باشم و در هر كارى خودم تعقيب مى نمايم اين مسامحاتى كه گاهىديـده اى كـه خـودم بـيـكـار و تـو را واداشـتـه ام بـه كـار و جـهـش ايـن اسـت كه تو را نيزمـثـل خـودم به زحمت كشى و رنجبرى عادت بدهم نه چيز ديگر آن كه خود خيلى شايق بودمبـه مـدرسـه بـروم و مـوفق نشدم و نامراد شدم و مراد خود را مى خواهم بلكه در تو ديداركنم و البته بايد به مدرسه بروى . گـفـتـم : دلت بـه حـال خـودت نمى سوزه ، به حال من بسوزد، چون تو خود مى دانى كهعليل المزاج و كم بنيه و به اندك ناملايمى روحا متاءثر مى شوم و ذاتا كم خوراك و بىرغـبت به ماكولات لذيذه هستم و اگر هم نمى دانى بدان كه غالب ايام تكه نانى كه بهبـيـابـان بـرده ام خرد و خشك شد، شب آورده ام به مادرم داده ام و يا در بيرون به بره اىخرد و خشك شد، شب آورده ام به مادرم داده ام و يا در بيرون به بره اى يا كره خرى داده امكه از آن لقمه اى نچشيده ام با آن زحمات ورزشها و هواى لطيف و آبهاى خوشگوار و فقطمـن حـيـات و صـحـت خـود را منوط به اين آب و هوا و ديدن كوهها و چمن ها و اين گوسفندان وشـنـيدن آوازهاى آنها و بلبلان مى دانم و تو نمى دانى كه من چقدر از گوسفند چرانيدن وآمدن آنها به خاك با صداى مختلف آنها لذت مى برم و با آنها انس دارم و مرادات يكديگررا مـى فـهـميديم كانه من زبان آنها را مى فهمم و آنها زبان من را و اگر چنانچه در اينجابـرهـه اى از زمـان بـه حـبـس تـاريك مى رفتم يعنى باز هزاران مايه تسليت و خوشنودىفـراهـم بـود كـه حـيـات و صـحـت مـرا اداره مـى كردند اما اگر به مدرسه كه هزار مرتبهبـدتر از مكتب است بروم كه هيچ چيز از مقتضيات حيات من موجود نيست در مدرسه غريب و درخانه غريب و در شهر و كوچه و بازار غريب نه انيسى نه مونسى .
گـفـتـم : پس تو گاو كار كن را مى خوانى بدش آمد و چيزى نگفت . ديدم آخوند ديگرى درايـوان حـجـره اش آتـش كـمـى را دور سـر خـود مـى چـرخـانـد.مـثـل مـا كـه در قلعه مان بعد از چله بزرگ چله چختى مى كرديم ، پرسيدم او چرا همچو مىكند و آتش را ميان چه كرده . گفت : از زغال ميم (18) ميان آتش گردان كرده مى چراند كهسـرخ شـود بـراى سـر قـليان . بعد از آن گفت به نظرم تو از سر كوه پايين آمده اى ،گـويـا مـيـان آدم نـگـشـتـه اى ، گـفـتـم چـنـيـن است ، هنوز كتاب گاو كار كن را نخوانده ام .مبال مدرسه كجاست به يك زاويه از مدرسه اشاره كرد. رفتم ديدم راه دور و درازى دارد بسيار كثيف و متعفن ، ده - بيست قدم رفتم ، در آن آخر چهار -پنج چاه مبال بود كه روى آن سقف بود تمام اطراف آنها بسيار كثيف بود. بيرون شدم آمدممـيـان مـدرسـه در يك حجره تحتانى ديدم قال قيل شديدى بلند است نزديك است همديگر رابزنند گفتم اينها را چه مى شود، گفتند مباحثه علمى مى نمايند، گفتم خوب معنى مباحثه رافهميدم ولكن با جنگهاى ديگر هيچ فرقى ندارد مگر در كيفيت زدن كار كه در آنها با چوببـه سـر يـكـديـگـر مى زنند و در اينجا با دست به كتاب و زمين مى زنند، اما در داد زدن وفحش دادن و بد گفتن هيچ فرقى ندارند. نـاگهان ديدم يك آخوند موقرى بزرگ ريش و عمامه بزرگ و عبادى نو و جورابهاى لطيفبـا كـفـش كـمـخـت (19) كـه پـاشـنـه او الوان و بـسـيـار خـوش شـكـل بـود وارد مـدرسـه گـرديـد. چـنـد نـفـرى كـه در جـلو راه او بـودنـد از اوتـجـليـل و احـتـرام نـمودند. پرسيدم اين كيست ، گفتند آخوند ملاعبدالوهاب مايوانى (20)است . خيلى ملا است و شجاع الدوله امير حسينيان او را مدرس مدرسه قرار داده و منجم باشىخودش و از شاگردهاى حاج ملا هادى سبزوارى است . در ايـن بـيـن پدرم از حجره آقاى استادم پائين آمد و اشاره كردم كه برويم ، رفتم رو بهخـانـه ، پـرسـيد كه آمدى پائين چه كنى ، گفتم آمدم كه وضع مدرسه و اهلش را به نظرخـريـدارى بـبـيـنـم ، گـفـت پـسـنـديـدى ، گـفـتـم حـالا كـه خـوشـم نـيـامـد بـلكـهمـثـل من مثل آهويى بود كه صياد او را آورد در طويله خر و گاو حبس نمود و او در وحشت تمامبـود، مـگـر بـعدها ماءنوس شوم . گفت به زودى ماءنوس خواهى شد و هيچ غربت تاءثيرنـخـواهـد كـرد مـخصوصا من به آقاى استاد تاءكيد نمودم كه از تو نيكو توجه كند و بهآشـنـايـى اهـل خـانـه با آن كه خانه او مثل خانه خودمان مى ماند از عيالات و بچه هاشان هممهربان هستند، معذلك سفارشات اكيد خواهم نمود. گـفـتـم : خانه و اهل خانه چندان اهميتى ندارد باز هم هر چه هست تازه از ده آمده اند پيش آنهاروى من باز و به يك درجه آزادم اما دلم از اين سيد استاد پاك نيست ، چه من از وضع حجرهاش و پـاكيزگى فرش و اثاثيه او و كيفيت برش و طرز حرف زدن و اخم روى او استنباطنـمـودم كـه مـن در حـجـره اين شخص و شاگرد او بودن بالكليه سلب آزادى و حريت از منخواهد شد، حتى در ضروريات سنت بشريت هم پابند نخواهم بود. باز هزار رحمت به همانمـكـتـبخانه اى كه در نظرم حبس تاريك مى بود كه به درجه اى مقيد نبود استادمان و علاوهمـتـوجـه هفتاد - هشتاد شاگرد بود كه نوبت هر يك قليلى از وقت بود با اين قيوداتى كهبـه خـودش زده از خـارج و داخـل و هـمـيـشه حواسش متوجه به من است من را علاوه بر حبس درغـل جـامـعـه خـواهـد نـمـود مـعـذالك مـن كـى و در كـجـا پـروبال فهم باز كنم و روح من در نشاط آيد و متوجه مقصد ترقى بشوم به عبارت ديگر منهـميشه در حضور اين شخص بايد سپر به سركشم كه از تيغ ملامت و گرز چون و چراىاو خـود را مـحـفـوظ دارم . مـجـال آن كـه مـن هـم بـه طـرف مـقـصـد خـود بـازوى بـگـشـايـم ومشغول كار شوم نخواهم يافت و يك جهت آن پائين آمدم همين بود كه همين نيم ساعت را هم بهمـن سـخـت بـود كـه آنـجـا باشم و يك چيز را از اهل مدرسه پسنديدم كه همين آزادى بود كههركس به فكر و كار خود مشغول و اين در حجره سيد از من مفقود خواهد بود. گفت نخير تو خطا كرده اى با من خيلى روباز و خنده رو و خوش خلق بود. گفتم : تو غير منى و من نمى توانم آينده را به تو حالى كنم ، خوب هر چه مقدار است مىرسد.
گـفـتـم : كـه بـه تـو نـمـى خـوانـم حـالى كـنـم ، بـلى دزد ودغـل را نـبـايـد آزاد نـمـود بـايـد به دغل و زنجير باشد، اما آدمى كه مى خواهد كار خوبىپـيـشـه كـنـد كـه خـيـر خـودش و خـيـر عـامـه بـاشـد او نـبـايـد بـهغـل و زنـجـيـر باشد، او بايد آزاد باشد، مثلا قاطر چموش و لگدزن را بايد حبس نمود وسـگ هـار را بـايد به زنجير كرد، اما قاطر مسافرت را بايد حبس كرد؟ و سگ كه عقب گلهحافظ گله است بايد به زنجير نمود كه گرگ گله را نخورد؟ حاشا و كلا. حرف من اين است كه عقل بايد آزاد باشد مطلقا، كه به تفكر شاهراه صواب و حق بفهمد ونـوكـرهـاى عـقـل از قـبـيل زبان و قلم و دست و پا و غيره نيز بايد آزاد باشند كه بتوانندفهميده عقل را به اجرا گذارند والسلام . گـفـت : حـالا بـمـان تـا بـبـيـنـيـم چـه پـيـش آيـد، حـال كـه مـن از او خواهش كردم و ايشان همقبول كردند خوب نيست هوسناكى ديگرى بنماييم . خـانـه آشـنـا در نـزديـكى دروازه پايين كه راه طرف قلعه ما است بود و اين خانه را يعنىنـصـف آن را اجـاره كـرده بـود و قـريـب دويـسـت تومان كه جزيى ملك در ده داشتند فروختهبـودنـد، دو بـرادر بـودنـد و سرمايه خود را قرار داده دكان علافى در كنار ميدان بزرگبـار كـرده بودند دو ـ سه ماهى بيش نبود كه به قوچان نشيمن بودند و نصف ديگر خانهدسـت خـود صـاحـبش بود. پدرم صبح بعد از سفارش مرا به آن شخص كه شبها بايد بهمـنـزل او بـاشـم خـداحـافـظـى نمود كه به قلعه برگردد من هم مشايعت تا بيرون دروازهرفـتـم . كـنـار راه زيـر درخـتـى الاغ را بـسـت گـفـتـماصل خيال تو چيست ، من در مدرسه موقتا تا دو ـ سه سالى بايد درس بخوانم و يا آن كهبـايـد تا آخر كه درس خوانده مى شود بخوانم كه رسما ملا باشم ، نظير شيخ الرئيسقوچان ، مثلا. گـفـت : بـاز مـى خـواهـى چـه بـگـويـى ، گـفـتـم عـلىايحال همت بكار بسته ام كه خواهى نخواهى مدتى بمانم و فعلا به ده با تو نخواهم آمدو لو راضـى هـم بـاشـى فـرض بـگـيـر مـن تـا آخـر هـم راضـى هـسـتـم مـى خـواسـتـمميل قلبى تو را بفهمم . گفت : البته ميل من اين است كه اگر ممكن شود حاج ميرزا حسن شيرازى (21) كه در سامرهاست و مردم بلكه مسلمانان تقليد او را مى كنند بشوى گفتم آن كه ممكن نيست ، مثلى است مىگويند:
اقـلا در هـنـد و سـند و بخارا و قفقاز و ايران و عراق و مصر و شام صد هزاران آخوند خونجـگـر خـوردنـد تـا مـيرزا حسن ، ميرزا حسن شد، ديگر آن كه ميرزا حسن غريب ده وزن خود ازمـال پـدر پـول خـرج كرد تا ميرزا حسن شد. جنابعالى تمام دارايى خود را بفروشى بهوزن يـك پـاى كـوچـك مـن نـمـى شـود، مخارج آخوندها همه خوراك و پوشاك نيست ، اندوختهآخوندها هزاران كتاب است تو هميشه يك چشمه نگاه مى كنى .
گـفـتـم : پـايـيـن تـر از او دو قـسـم انـد، يـك قـسـم ازمال ارثى يا از پدر و مادرشان به اندازه معاش مايحتاج داراست و بدون اين كه زحمتى درطـريـق تـحـصـيـل مـايحتاج خود بكشد تا آخر عمر به خوشى زندگانى مى كند يا اين كهداراييتى چنين ندارند و بنده از آن قسم اول كه نيستم و قسم دوم كه داراييت فعليه ندارد ورفته زحمت كشيده و مجتهد شده و برگشته كه اين هم دو جور است ، يا قوه كار و زحمتكشىدر زراعـت بـر حـسـب قـوه بـدنـى و اسـتـخـوان بـنـدى دارد كـه امـرار مـعـاش از مـمـرحـلال و كـديـمـين بدون چشم طمع به مال مردم و كيسه مردم بنمايد يا اين قوه را هم ندارد،بـنـده از آن جـور اول بـاز نـيـستم . سالى كه نكوست از بهارش پيداست اگر به مدرسهنيامده بودم و از حالا مشغول زحمت و زراعت بودم شايد رشدى و نموى مى كردم و اين عليلىو كـم بـنـيـگـى بـواسطه ورزشهاى بيابانى و بى خيالى رفع مى شد، كما اينكه يقينارفـع هم مى شود و تو هم روز به روز مستريح تر مى شدى و الآن كه به مدرسه آمده اميـكـجا بايد بنشينم غذا به تحليل نمى رود و درس هم تا نصف شب روى كتاب و غصه اينكـه فـهـمـيده نشد يك طرف و غصه اين كه ترتيب معاش بدهم از چه و كجا يك طرف و همهاوقـات هـم در قـوچـان نـيـسـتـم كـه راه خـودت نـزديـك اسـت يـا بـهخـيـال خـودت سـفـارشـات اكـيـده بـه عـمـر و زيـد نـمـوده وحـال آن كـه مـعـمول نخواهد شد، در آن ولايت غربت دور است نه انيسى و نه معينى يك طرفيـقـيـنـا اگـر تـلف نـشـوم بـنـيـه و قـوه بـدنـى ضـعـيـف تـر خـواهـد شـد، قـوه زراعـت ومـثـل زراعـت را نـخـواهـم داشـت حـال فـرض كـن كـه سـالمـا رفـتـه ام و مـجـتـهـد شـده ام وجـوال استعداد خود را پر از علوم نموده ام اما بنيه كار كردن را ندارم يقينا طمع به غير همنـدارم يـقـيـنـا چـون آخـوندهايى كه چشم به دست غير و يا ادنى توقعى از غير دارند و يااظهار احتياج به غير مى كنند آنها را من در متن كفر مى بينم يا در حاشيه و اگر بميرم از منسـر نـخـواهـد زد و در مـكـتـبـخـانـه در صـد كـلمـه خـوانـدم كـه عـلى عـليـه السـلام فرمود(ذل من طمع ) و من هرگز ذلت بر خود روا ندارم و در آن وقت جنابعالى يا هستند و ازكـار افـتـاده اى يـا خـدا نـكـرده نـيـسـتـند، حالا اين پسر كار كن و كاردان را كه به واسطهمدرسه فرستادن دختر كور پا شكسته ساختى چه كند. گـفت : مگر خدا مرده در آن وقت ، گفتم خدا نمرده و نخواهد مرد، لكن در تواريخ هست كه خداهـفتاد پيغمبر خود را بين صفا و مروه پايين ركن و مقام از گرسنگى كشت و به هيچ جاش همغم نشد، گفت اگر مقدر كرده كه تو را هم از گرسنگى بكشد صد كرور دولت كه داشتهبـاشـى بـاز از گـرسنگى خواهد كشت . برو برو همان طور كه معين شده روزها به حجرهاسـتـاد بـرو و نـزديـك غروب بيا به منزل آشنا گفتم چشم خداحافظ (... آمدم همان كتابچـهـار قـرانـى را كـه داشتم از منزل برداشتم بسم الله گفتم رفتم به مدرسه كه درسبخوانم و در آن وقت سيزده سال داشتم و سنه 1308 بود.) ديـدم سـيـد اسـتـاد جـارويـى بـه دست گرفته تازه مى خواست حجره را جارو كند حجره همپـاكـيـزه بـود اگـر فـى الجـمـله گـردى يـا چـوب كـبـريـتـى وامـثـال او داشـت يـا نـه ، گفت پسر نگاه كن كه جاروكردن را ياد بگيرى و فرش اطاق نمدخـوبـى بـود الا در نـشستگاه خود قاليچه معتبرى داشت و لحاف و متكاى خود را كه پاكيزهبـود مـيـان لحاف پيچ ابريشمى بسته بود. ديدم جارو به سرعت و شدت مى برد پايينولكـن سـر جـاروب بـيـش نـمـد و فـرش اتـاق نـمـى رسـدمـثـل آن كـه جـارو را بـر روى فـرش كشش بدهد كه مويى از نمد كنده نشود. اطاق به همينوضع جاروب كرد و من هم به دقت نگاه مى كردم و اين درس را به خوبى روان كردم . گفتحجره را روزى دو مرتبه در طرف صبح و غروب جارو مى كنى و در بين هم پاكيزه نگاه مىدارى كه چوب كبريتى و ذره كاغذى و پرگاهى نبايد افتاده باشد، گفتم چشم . بعد از آنجارو را به من داد و گفت پيش طره (22) جارو كن بعد هم هشت - نه پله ها را جارو كن بروپـايـيـن و بـعـد هم ممر را و خاكروبه را بريز ميان كاله مدرسه ولكن لازم نيست پله ها راروز دو مرتبه جارو كنى ، گفتم چشم . بـعـد از تـمـامـى جـاروب قـدرى پـول داد گـفـت از ايـنزغـال فـروشى در مدرسه ميان ميدان زغال ميم بگير به فلان دكان عطارى كه ميان بازاراسـت و مـن بـا او حـسـاب دارم بـگو فلانى گفت پنج سير تنباكو بدهد بگير و بيار زود،فـورا رفـتـم آوردم بـردم به پيش طره هر كدام را به جاى خودش ريختم . باز خودش آمدگفت نگاه كن و ياد بگير، يك كاسه سفالى را تا نصف آب كرد نصف تنباكو را ريخت ميانآن و هـمـه تـنباكو را آب فرا گرفت ، از روى آب به ملايمت تنباكو را برداشت تا آن كهدر آب تـنـبـاكـو نماند و كاسه را حركتى داد آب را پايين ريخت ثانيا تنباكو را ميان همانكـاسـه ريـخـت و بنا كرد به ماليدن تنباكو، چند دقيقه مالش داد و چند قطره هم آب ريختبه قدر يك سير قليان به سر قليان گذاشت با انگشت شست اطراف تنباكو را فشار دادكـه تـنـبـاكـو بـا اول بـادگـيـر از طـرف پايين برابر شد و وسط تنباكو مخروط وارىبرآمدگى داشت گفت خوب دقائق اين عمل را فهميدى و ياد، گرفتى گفتم آرى . بعد از آنسـر قـليـان را گـذاشـت مـقـدارى زغـال مـيـم بـه آتـش گـردان و كـبـريـت زد و بـهزغـال و آن را هـم به گوشه اى گذاشت ته قليان بلور را پيش از آن كه آتش را بريزدچـيزى كه در سرش يك دسته نخهاى سرخ مثل منگله آويز به ميان ته قليان كرد گفتم آقاايـن چـيـسـت گـفـت گـلوشـور، گـلوى قـليـان را بـا او پـاك كـردمـثـل آئيـنه آبش را ريخت آفتابه كه پر از آب چاه مدرسه بود به قليان ريخت و آب او راكـم و زيـاد كـرد بـعـد از آن آتـش گـردان كـه غـالبزغـال هـا آتـش شـده بـود بـرداشـت يـك ـ دو چـرخ ديـگـرى داد كـه بـخـارزغـال در او هـيـچ نـمـاند و ريخت به سر قليان و با سر انگشت آتش ها را ميزان ساخت بهطـور مـخـروط نـظـيـر دورى پـلو و ايستاد به كشيدن گفت خوب يادگرفتى خصوصيات وترتيبات عمل را، گفتم بلى گفت هر قدر قليان خواستم اين طور بساز و اين تنباكو را هريـك ـ دو ساعتى چند قطره آبى بر او بزن كه از اين درجه پرنم تر و كم نم تر نباشدكه اگر دفعه اى از آنچه ديدى و شنيدى تخطى شود همچو بزنم كه بميرى كره خر، مناز ايـن حـرف چنان خوف و رعبى به دلم افتاد كه بر خود لرزيدم با خود گفتم حالا خوبشد هنوز من خلاف نكردم كره خر مى گويد. گـفـت : آفـتـابـه را بـبـر از چـاه پـر كـن و ته آن را دو مرتبه آب بزن و بياور بجايش بگذار. رفتم پر آب كردم و ته او را دو بار به حوض تطهير كردم آوردم و اين نگاه مىكـردى وقـتـى كـه آفـتـابـه را گـذاشتم برخواست گفت كره خر وقتى كه لب چاه آب بهآفتابه مى ريختى چرا دامن خود را جمع نگرفتى كه ترشح به تو نكند، سگ نجس و يكپـشـت گـردنـى هم زد و حال آن كه من خود را جمع گرفته بودم . با خود گفتم بسم اللهالرحـمـن الرحـيم مقدارى گرفته شدم و به گوشه نشستم قليانش را كه تمام كشيد رفتبـيـرون من هم خيلى نشستم با خود گفتم يقين كار من امروز همين كارها بوده هنوز درس سطحنـخـوانـده درس خارج مى خوانم ، عجب به اين زودى ترقى كردم ، پدرم به من كه اصرارمـدرسـه رفتن داشت خوب فهميده بود. غرض گرسنه شدم ، رفتم از بازار نان و ماستىگـرفـتـم و خـوردم ، ظـهـرى آمـد هـمـيـشـه خـود را زمـخـتمـثـل بـرج زهـرمـار مى گرفت ، چوب خطى داد به من كه در بازار از فلان دكان نانوايىسـنـگـكـى يـك دانـه نـان بـرداشته دو آتشه تخمك دار مخصوص بگير بياور. رفتم همانالفاظ را مرتبا به نانوا گفتم ، نان را گرفتم ديدم روى نان مقدارى خشخاش و چند دانهسـيـاه دانـه و چـند دانه كنجد پوست گرفته شده پاشيده شده معنى تخمك دار را فهميدم .با مقدارى پنير آوردم مشغول خوردن شد و قليانى به ترتيب صبح ساختم كشيد و چون درمـنـظـره او بـود و حـرفـى نزد فهميدم اين درس را روان كرده ام . بعد از قليان گفت كوزهبـزرگ را بـردار بـرو از آن در كـوچـك كـه خـارج شـدى بپرس سر طويله امير حسين خانشـجـاع الدوله كـه مـمـر آب مخصوص عمارت از آنجاست كوزه را از آنجا پر آب كن بيار وسـمـاور را پـر آب كـن و آتش بينداز كه من چرتى مى زنم و چايى را وقتى كه برخاستمخودم دم مى كنم .
|