بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب نجم الثاقب, حاج میرزا حُسین طبرسى نورى (ره ) ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     NAJM0001 -
     NAJM0002 -
     NAJM0003 -
     NAJM0004 -
     NAJM0005 -
     NAJM0006 -
     NAJM0007 -
     NAJM0008 -
     NAJM0009 -
     NAJM0010 -
     NAJM0011 -
     NAJM0012 -
     NAJM0013 -
     NAJM0014 -
     NAJM0015 -
     NAJM0016 -
     NAJM0017 -
     NAJM0018 -
     NAJM0019 -
     NAJM0020 -
     NAJM0021 -
     NAJM0022 -
     NAJM0023 -
     NAJM0024 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

صد و شصت و ششم : (نهار) 
در تفسير آياتى از سوره مباركه شمس  
شيخ فرات بن ابراهيم در تفسير خود روايت كرده از امام باقر عليه السلام كه فرمود:حارث اعور عرض كرد به حسين عليه السلام كه : (يا بنرسول اللّه ! فداى تو شوم ! خبر ده مرا از قول خداوند در كتاب خود وَالشَّمْسِ وَضُحيها.
فرمود: (واى بر تو اى حارث ! اين محمّد، رسول خدا صلى الله عليه و آله است .)
گفتم : (فداى تو شوم ! معناى قول خداوند وَالْقَمَرِ اِذا تَليها چيست ؟)
فرمود: (اين اميرالمؤ منين ، على بن ابيطالب عليه السلام است كه در پى آمده محمّد صلىالله عليه و آله را.)
باز گفتم : (قول خداوند وَالنَّهارِ اِذا جَلّيها چيست ؟)
گفت : (اين قائم است از آل محمّد عليهم السلام كه پر كند زمين را ازعدل و داد.)
در تفسير على بن ابراهيم روايت شده است از امام باقر عليه السلام كه فرمود: (در آيهشريفه واللَّيْلِ اِذا يَغْشى كه شب ، در اينجا دوّمى است كه فروپوشانيداميرالمؤ منين عليه السلام را در دولت خود كه جارى شد براى او بر آن جناب . (عبارتخبر غش بود كه به معنى خيانت و مكر است و ظاهراحاصل معنى آيه باشد. زيرا اين دو مادّه با هم فرق ندارند. منه ) و امر فرمود اميرالمؤ منينعليه السلام را كه صبر كند (يا فرمود آن جناب ، ما را كه صبر كنيم . نسخهاحتمال هر دو را دارد. منه ) در دولت ايشان تا منقضى شود آن دولت .)
والنّهار اذا تجلّى .
فرمود: (نهار، آن قائم از ما اهل بيت است كه هرگاه برخاست ، غلبه كند بر دولتباطل و در قرآن ، زده شده در او مثلها و مخاطبه نموده به آنها، يعنى خداى تعالى باپيغمبر خود و ماها؛ پس نمى داند آن را غير از ما.)
صد و شصت و هفتم : (نفس ) 
در (هدايه ) از القاب شمرده شده .
صد و شصت و هشتم : (نور آل محمّد) عليهم السلام  
چنانچه در خبرى است كه بيايد در باب دهم ان شاء اللّه از حضرت صادق عليه السلام .و در (ذخيره ) از اسامى آن جناب شمرده شده كه در قرآن مذكور است .
و در چند خبر كه بعضى گذشت و بعضى خواهد آمد، مذكور است در آيه شريفه وَاللّهُمُتِمُّ نُورِهِ.(37) يعنى به ولايت قائم عليه السلام و به ظهور آن جناب و درآيه وَاَشْرَقَتِ الاَْرْضُ بِنُورِ رَبِّها.(38) كه مراد، روشن شدن زمين است بهنور آن جناب و در يكى از زيارات جامعه است در اوصاف آن حضرت :
نور الانوار الّذى تشرق به الارض عمّاقليل .
در تفسير آيه شريفه (اللّه نور السّموات والاْرض )  
در (غاية المراد) و غيره روايت شده از جابر بن عبداللّه انصارى كه گفت :داخل شدم در مسجد كوفه در حالى كه اميرالمؤ منين عليه السلام با انگشتان مبارك مىنوشت و تبسم مى فرمود. پس گفتم : (يااميرالمؤ منين ! چه چيز تو را به خنده آورده ؟)
فرمود: (عجب دارم از آنكه مى خواند اين آيه را، نمى شناسد آن را به حقّ معرفت .)
پس گفتم به آن جناب كه : (كدام آيه است يا اميرالمؤ منين !؟)
فرمود: اَللّهُ نُورُ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ تا آخر مَثَلُ نُورِهِكَمِشْكوةٍ.(39)
مشكوة محمّد صلى الله عليه و آله است .
فيها مصباح منم مصباح .
زجاجة الزجاجة حسن و حسين عليهما السلام هستند.
كانّها كوكب درىّ على بن الحسين .
يوقد من شجرة مباركة محمّد بن على است .
زيتونة جعفر بن محمّد است .
لاشرقية موسى بن جعفر است .
ولاغربية على بن موسى الرضا است .
يكاد زيتها يضى ء محمّد بن على است .
ولولم تمسسه نار على بن محمّد است .
نور على نور حسن بن على است .
يهدى اللّه لنوره من يشاء قائم مهدى است . عليهم السلام
در پاره اى از اخبار معراج مذكور است كه نور آن جناب در عالم اظلّه ، ميان انوار و اشباحائمه عليهم السلام مانند ستاره اى درخشان بود در ميان ساير كواكب و در خبرى ، چونستاره صبح براى اهل دنيا.
صد و شصت و نهم : (نور الاصفياء) 
صد و هفتادم : (نور الاتقياء) 
مستند هر دو گذشت در لقب بيست و هشتم .
صد و هفتاد و يكم : (نجم ) 
در (ذخيره ) از اسامى آن جناب شمرده شده است كه در قرآن مذكور است .
صد و هفتاد و دوم : (ناحيه مقدسه ) 
در (جنات الخلود) گفته شده است كه در ايام تقيه ، گاهى آن حضرت را به اين لقب مىخواندند.
صد و هفتاد و سوّم : (واقيذ) 
در كتاب مذكور، مسطور است كه اين لقب آن جناب است در كتب سماويه ؛ يعنى غايب شونده ،مدت مديد و در تاريخ عالم آرا مذكور است كه اسم آن حضرت در تورات (واقيذما)نوشته شده .
صد و هفتاد و چهارم : (وتر)  
در (مناقب ) قديمه و (هدايه ) از القاب شمرده شده ، يعنى تنها و طاق و فرد و منفرددر كمال و فضايل ؛ كه ممكن باشد تحقق آن در نوع بشر و در خصايص و اكراماتمخصوصه الهيّه كه گذشت و خواهد آمد كه احدى از حججقبل از آن جناب به آنها سرافراز نشده .
صد و هفتاد و پنجم : (وجه ) 
در (هدايه ) از القاب شمرده شده و در زيارت آن جناب است :
السّلام على وجه اللّه المتلقب بين اظهر عباده .
صد و هفتاد و ششم : (ولى اللّه ) 
مكرّر در اخبار به اين لقب مذكور شده ؛ خصوص در لسان روات و در (يد باسطه )بيايد كه خداوند در شب معراج فرمود كه : (او يعنى قائم عليه السلام ، ولىّ من است ،براستى .)
در (كافية الاثر) خراز روايت شده از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه فرمود: (چونبرسد وقت خروج او، براى اوست شمشيرى غلاف كرده ، پس ندا كند او را شمشير كه :برخيز اى ولىّ اللّه ! و بكش دشمنان خدا را !.)
و در خبر ديگر فرمود كه : (عَلم آن حضرت نيز به همين لقب در آن وقت ندا كند.)
صد و هفتاد و هفتم : (وارث )  
در (مناقب ) قديمه و (هدايه ) از القاب آن حضرت شمرده شده و بيايد در خطبهغديريّه رسول خدا صلى الله عليه و آله كه فرمود: اءَلا انّه وارثكل علم والمحيط به . و هويداست كه آن جناب ، وارث علوم و كمالات و مقامات وآيات بيّنات جميع انبيا و اوصياء و آباء طاهرين خود عليهم السلام است .
گفتار مفضل بن عمر در رابطه با خروج حضرت عليه السلام 
در حديث طولانى مفضل است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود: (چون عسكر حسنى واردكوفه شود، حسنى از عسكر خود جدا شود و حضرت مهدى - صلوات اللّه عليه - نيز ازعسكر خود جدا شود؛ پس ميان دو لشگر بايستند.
پس حسنى به آن جناب بگويد: (اگر تو مهدىآل محمّدى ، پس كجاست عصاى جدِّ تو رسول خدا صلى الله عليه و آله و انگشتر او و بُرداو و زره او كه او را (فاضل ) مى گفتند و عمامه او كه (سحاب ) نام داشت و اسبش كه(مربوع ) نام داشت و ناقه غضباءِ او و استردلدل او و حمار او كه (يعفور) مى گفتند و شتر سوارى او براق و قرآنى كه جمع كردآن را اميرالمؤ منين عليه السلام بدون تفسير وتاءويل ؟)
پس حضرت حاضر نمايد جوالى يا مانند آن كه او را (سَفَط) گويند و در آن است آنچهاو خواسته .
مفضل گفت : (اى آقاى من ! همه آنها در سَفَط است ؟)
فرمود: (بلى ! واللّه ! و تركه جميع پيغمبران ، حتّى عصاى آدم و آلت نجّارى نوح وتركه هود و صالح و مجموعه ابراهيم و صاع يوسف ومكيال شعيب و آينه او و عصاى موسى و تابوتى كه در اوست ، بقيّه آنچه ماند ازآل موسى و آل هارون كه ملائكه برمى دارند و زره داوود و عصاىرسول خدا صلى الله عليه و آله و انگشتر سليمان و تاج او ورحل عيسى و ميراث جميع پيغمبران و مرسلان در آن سفط است .)
شيخ ابوالفتوح رازى در تفسير خود روايت كرده كه از صادقين عليهما السلام خبر رسيدهكه ك (تابوت و عصاى موسى ، در درياى طبرستان است و در عهد حضرت صاحب الزمانعليه السلام از آنجا برآرند.)
در (غيبت ) نعمانى روايتى است از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود: (عصاىحضرت موسى از شاخه درخت آس بود كه در بهشت كاشته شده بود وجبرئيل عليه السلام آن را براى او آورد، هنگامى كه به سمت مدين رفت و آن عصا وتابوت آدم عليه السلام در درياچه طبريّه است و كهنه نمى شوند و متغير نمى شوند تااينكه بيرون آورد آنها را قائم عليه السلام ، چون خروج نمايد.)
در چند خبر رسيده كه ك (كتب اصليّه سماويّه ، در غارى است در انطاكيه و آن حضرت ،آنها را بيرون خواهد آورد.)
و در (غيبت ) فضل بن شاذان است از حضرت باقر عليه السلام كه فرمود:(اول چيزى كه ابتدا مى فرمايد به آن قائم عليه السلام آن است كه مى فرستد بهانطاكيه ، پس بيرون مى آورد از آنجا تورات را از غارى كه در آن ، عصاى موسى عليهالسلام و خاتم سليمان است .)
در (غيبت ) نعمانى است از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود به يعقوب بن شيعب :(آيا نشان بدهم به تو پيراهن قائم عليه السلام را كه در آن خروج مى كند؟)
گفتم : (بلى !)
پس طلبيد كتابدانى را و آن را باز كرد و از آن ، پيراهن كرباسى بيرون آورد و پهنكرد. پس ديد در آستين چپ او خونى . فرمود: (اين پيراهنرسول خدا صلى الله عليه و آله است كه بر بدن مباركش بود آن روز كه دندانش راشكستند و در او خروج مى كند قائم عليه السلام .)
پس آن خون را بوسيدم و بر روى خود گذاشتم . آنگاه آن را پيچيد و برداشت .
و در همان كتاب و كافى روايت شده كه فرمود: (بيرون مى رود صاحب اين امر، از مدينهبه سوى مكه با ميراث رسول خدا صلى الله عليه و آله .)
راوى پرسيد: (ميراث رسول خدا صلى الله عليه و آله چيست ؟)
فرمود: (شمشير رسول خدا صلى الله عليه و آله و زره او و عمامه آن جناب و عصاى او واسلحه آن حضرت و زين اسب او.)
صد و هفتاد و هشتم : (هادى ) 
در تاريخ جهضمى در باب القاب ائمه عليهم السلام آمده است كه ك (لقب قائم عليهالسلام هادى مهدى است .)
و در اخبار و ادعيه و زيارات ، به اين لقب ، مكرر مذكور است و خداى تعالى كسى را هادىبراى كافه عالميان نكند و به سوى ايشان نفرستد بلكه وعده ندهد كه كارش را بهانتها رساند، مگر بعد از آنكه خود به حقيقت هدايت يافته و جميع راههاى حق و حقيقت براىاو مفتوح شده و به مقاصد رسيده و مستعد هدايت كردن شده .
پس آن را كه خداى تعالى او را (هادى ) قرار داده و به اين لقب ، او را سرافراز نموده ،بايد (مهدى ) باشد و جنابش مهدى ناميده نمى شود مگر داراى آن مقام از هدايت شود كهتواند از جانب حضرت مقدسش ، در مقام هدايت خلق برآيد و هركسى را به راهى كه داند وتواند به مقصد خويش ، حسب استعدادش رساند و به اين ملاحظه ، جايز است تفسير هريكبه ديگرى ، چنانچه در لقب مهدى گذشت .
از جناب امام صادق عليه السلام پرسيدند از معنى مهدى . فرمود: (آنكه هدايت نمايد مردمرا. الخ )
يعنى آن مهدى كه خداى تعالى او را مهدى ناميده ، آن كسى است كه مقام هدايت يافتنش بهجايى رسيده كه تواند از جانب اقدسش ‍ در مقام هدايت كردن برآيد و نظيراشكال تفسير مهدى به هادى ، اشكالى است كه در لقب مبارك اميرالمؤ منين عليه السلامرسيده .
در (معانى الاخبار) و (علل ) روايت شده ازامام باقر عليه السلام كه از آن جنابپرسيدند: (اميرالمؤ منين عليه السلام را چرا اميرالمؤ منين مى گويند؟)
فرمود: لانّه يميرهم العلم .
زيرا كه آن حضرت ، طعام علم براى ايشان مى آورند. آيا نشنيدى كتاب خداوند راونمير اهلنا؟
و وجه اشكال آنكه : (ميره ) كه به معنى جلب طعام است ، از (مار يمير ميرا) و (امير) از(اَمر ياءمر) است ، به معنى فرمان دهنده . پس ‍ بعضى گفتند كه : اين ، بر وجه قلباست و بعضى گفتند كه امير، فعل مضارع است بر صيغه متكلم و خود حضرت اين كلام رافرموده ، آنگاه مشتهر شده به آنچه گفته اند در (تابط شرا) و وجه سوّم گفته اند كه: امراى دنيا امير شده اند به جهت آنكه ايشان متكفلند جلب طعام را براى خلق و آنچه محتاجندبه آن در امور معاش خود به زعم خودشان .
و امّا اميرالمؤ منين عليه السلام پس امارت او به جهت امرى است بزرگتر از اين ، زيرا كهآن جناب بر ايشان جلب طعام روحانى مى كند كه سبب حيات ابديه و قوت روحانيّه ايشاناست با مشاركت امراء در ميره جسمانيه .
علاّمه مجلسى رحمه الله اين وجه را پسنديده و بهتر همان است كه در تفسير مهدى گفتمبه اينكه : (امارت ، از جانب خداوند نشود مگر بعد ازتكميل و استعداد و رسيدن در مراتب علوم به درجه اى كه هركس به هرچه محتاج باشدتواند به اوتعليم نمايد. پس تا خود، عالم راسخِعامل نشود، بر مسند امارت الهيه نتواند نشيند. پس از هر كسى كه خبر دهد از اين مقام علمى ،او را توان گفت كه به مقام امارت رسيده و هر كه را امير خواند ناچار درجات علوم را طىنموده ، نه چون امارت مخلوق كه هر جاهل نادانى را امير كنند و شايد بتوان آن وجه سوّم رابه اين راجع نمود. واللّه العالم
صد و هفتاد و نهم : (يدالباسطه )  
در (هدايه ) از القاب خاصه شمرده شده ، يعنى دست قدرت و نعمت خداوندى كه به اومى گستراند رحمت و راءفت و لطف خود را بر بندگان و فراخ مى فرمايد روزى را برايشان و دفع مى نمايد بلا را از ايشان .
شيخ صدوق در (امالى ) روايت كرده از عبداللّه بن عباس كهرسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: (چون مرا به آسمان هفتم بردند و از آنجا بهسوى سدرة المنتهى و از سدره به سوى حجابهاى نور. ندا كرد به امر پروردگار جلّجلاله كه :
اى محمّد! تو بنده منى و من پروردگار تو؛ پس از براى من خضوع كن و مرا پرستش نما وبر من توكّل كن و به من اعتماد نما ! من راضى شدم به تو كه بنده و حبيب ورسول و نبىّ من باشى و به برادر تو، على عليه السلام كه خليفه و باب باشد.
پس او حجّت من است بر بندگان من و پيشواست براى خلق من . به او شناخته مى شونددوستان من از دشمنان من و به او جدا مى شود حزب شيطان از حزب من و به او برپا مىشود دين من و حفظ مى شود حدود من و نافذ مى شود احكام من و به تو و به او و به ائمهاز فرزندان او رحم مى كنم بندگان و كنيزان خود را.
به قائم از شما معمور و آباد مى كنم زمين خود را به تسبيح و تقديس وتهليل و تكبير و تمجيد خود و به او پاك مى كنم زمين را از دشمنان خود و ميراث مى دهم آنرا به اولياى خود و به او پست و خوار مى گردانم كلمه آنان را كه به من كافر شدند وبه او كلمه خود را بلند مى گردانم و به او زنده مى كنم و حيات مى دهم بندگان خود وبلاد خود را به علم و براى او ظاهر مى كنم گنجها و ذخيره ها را به مشيت خود و ظاهر مىكنم براى او،اسرار و ضماير را با اراده خود و امداد مى كنم او را به ملائكه خود كه او رامؤ يّد شوند بر انفاذ امر من و اعلان دين من ؛ اين است ولىّ من بحق و مهدى بندگان منبراستى .)
صد و هشتادم : (يمين )  
در (هدايه ) از القاب شمرده شده و آن مثل (يد باسطه ) است .
صد و هشتاد و يكم : (وهوه ل ) 
شيخ احمد بن محمّد بن عياشى در جزو ثانى (مقتضب الاثر) روايت كرده به اسناد خود از(حاجب بن سليمان بن صورح السدوى ) كه گفت : ملاقات كردم در بيت المقدس (عمرانبن خاقان ) را كه بر دست منصور، مسلمان شده بود و او با يهود محاجّه كرده بود بهبيان و علمى كه داشت و نمى توانستند منكر او شوند، به جهت آنچه در تورات بود ازعلامات رسول خدا صلى الله عليه و آله و خلفاى بعد از او.
پس روزى به من گفت : (اى اباموزج ! ما مى يابيم در تورات سيزده اسم را، يكى از آنهامحمّد صلى الله عليه و آله است و دوازده نفر ازاهل بيت او كه آنها اوصيا و خلفاى اويند و مذكورند در تورات ؛ نيست در پيشوايان بعد ازآن حضرت ، كسى از تيم و نه از عدى و نه از بنى اميه و من گمان مى كنم آنچه اين شيعهمى گويند، حق باشد.)
گفتم : (مرا خبر ده به آن !)
گفت به من : (عهد و ميثاق خداوندى بده كه خبر نكنى شيعه را به چيزى از آن ، كه به آنبر من غلبه كنند.)
گفتم : (چرا خوف دارى از اين ؟ و اين قوم يعنى بنى عباس از بنى هاشم اند.)
گفت : (نيست نامهاى ايشان نامهاى اينها، بلكه ايشان از فرزنداناول ايشان ، محمّد صلى الله عليه و آله هستند و از باقيمانده او در زمين ، يعنى صدّيقهطاهره عليها السلام بعد از او.)
پس دادم به او آنچه خواست از پيمانها؛ گفت به من : (خبر ده به آنها پس از من . اگر من ،پيش از تو مُردم وگرنه بر تو نيست كه خبر دهى به آنها احدى را.)
گفت : (مى يابيم آنها را در تورات : شموعل ، شماعيسحوا، وهى هر، حى ابثوا، بمامدثيم، عوشود، بسنم ، بوليد، بشير العوى ، فوم لوم كودود، عان لاندبود، وهوهل .) نسخه چنين بود و صحت و سقم آن بر عهده من نيست .
مخفى نماند كه مراد از تورات ، گاهى همان كتاب آسمانىمُنزل بر حضرت موسى عليه السلام است كهمشتمل است بر پنج سِفر و گاهى اطلاق مى شود بر تمام كتب آسمانى كهنازل شده از عهد آن حضرت تا قبل از جناب عيسى عليه السلام بر پيغمبران كه در آنزمانها بودند و آنها را عهد عتيق نيز مى گويند.
صد و هشتاد و دوم : (يعسوب الدين ) 
در (غيبت ) شيخ طوسى روايت شده از امام صادق عليه السلام كه اميرالمؤ منين عليهالسلام مى فرمود: (پيوسته مردم در نقصانند تا آنكه گفته نمى شود اللّه ؛ يعنى نامخداى تعالى برده نمى شود. پس هرگاه چنين شد ثابت مى ماند يعسوب دين با اتباعش .پس مبعوث مى فرمايد خداوند، گروهى را از اطراف زمين كه مى آيند مانند ابرهاى تنگپاييز.
قسم به خداوند كه مى شناسم اسمهاى ايشان و قبيله هاى ايشان و اسم امير ايشان را وايشان را برمى دارد خداوند به نحوى كه مى خواهد از قبيله يك مرد و دو مرد و شمرد تارسيد به نُه .
پس جمع مى شوند از آفاق ، سيصد و سيزده مرد، به عدداهل بدر و اين است قول خداوند عزّوجلّ:
... اَيْنَما تَكُونُوا يَاءْتِ بِكُمُ اللّهُ جَمعيا اِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَيْى ءٍقَديرٌ.(40)
در هر كجا كه باشيد خداوند تبارك و تعالى مى آورد همه تان را، بدرستى كه خداوند جلّجلاله بر هر چيزى تواناست .
حتّى آنكه مرد، دستها را گرد زانو حلقه مى كند و شك مى كند در يكديگر. پس مى گشايدآن را تا آنكه خداوند عزّوجلّ مى رساند او را به آنجا.
جزء اول اين خبر را سيّد رحمه الله در كتاب شريف (نهج البلاغه )نقل كرده و متن آن ، اين است : فاذا كان ذلك ضرب يعسوب الدين بذنبه فيجتمعوناليه كانّه يجتمع قزع الخريف .
سيّد رحمه الله فرموده كه : (يعسوب دين ، سيد عظيم ، مالك امور مردم است در آن روز وقزع ، پاره هاى ابرى است كه در او، آب نيست .)
خبرى در (نهاية ) و زمخشرى و ديگران اين فقره را كه كنايه از ظهور حضرت مهدى صلوات اللّه عليه است نقل كرده ، شرح نمودند و يعسوب دراصل ملكه كندوى عسل است و ذنب كنايه از انصار آن حضرت است و آنچه ترجمه شد، مطابقتفسيرى است كه زمخشرى كرده .
مخفى نماند كه بيشتر اين اسامى و القاب و كنيه ها كه ذكر شد از جانب مقدس حضرتبارى تعالى و انبياء و اوصياء عليهم السلام است و نام گذاردن خداى تعالى و خلفايشاسمى را براى كسى ، نه مثل نام گذاردن متعارف خلايق است كه در آن رعايت و ملاحظهمعنى آن اسم و وجود و عدم آن در آن شخص نكنند و بسا شود كه براى پست رتبه وفطرت و مذموم الخلقه و خصلت ، اسامى شريفه نام گذارند و لكن خداى تعالى واوليائش تا معنى آن اسم در آن شخص راست نيايد، آن اسم را براى او نگذارند و شود كهملاحظه معانى و صفات متعدّده در يك اسم شريف شود وبراى آنها آن اسم را به او بخشند.
از اين جهت است كه در اخبار مكرر، ابتدا و در مقام جوابسائل ، علت اسماء والقاب شريفه حجج عليهم السلام را بيان فرمودند و براى پاره اىوجود متعدده ذكر نمودند؛ چنانچه در وجه كنيه بودن ابوالقاسم براىرسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: (چون پسرى داشت كه او را قاسم مىگفتند.)
و نيز فرمودند: (چون آن جناب ، پدر امت است و رئيس امت ، اميرالمؤ منين عليه السلام است واو قاسم بهشت و دوزخ است . پس آن حضرت ابوالقاسم است ، يعنى پدر اميرالمؤ منين است.)
و نيز فرمودند: (چون آن جناب قسمت مى كند رحمت را در ميان خلق ، روز قيامت .)
و هكذا در ساير اسامى و القاب و از اينجا معلوم مى شود كه كثرت اسامى و القاب الهيه ،كاشف است از كثرت صفات و مقامات عاليه كه هريك دلالت بر خلق و صفتى وفضل و مقامى كند؛ بلكه بعضى بر جمله آنها و از آنها بايد پى برد به آن مقامات بهآنقدر كه لفظ را گنجايش و فهم را راه باشد و نيز ظاهر شد كه درك اندكى از مقام امامزمان عليه السلام از قوّه بشر بيرون است .
باب سوم در شمّه اى از اوصاف شمايلو بعضى از خصايص حضرت مهدى عليه السلام
در شمّه اى از اوصاف شمائل حضرت مهدى صلوات اللّه عليه و بعضى از خصايص آنجناب ، در نهايت اختصار و ايجاز و آن در دو فصل است :
فصلاوّل : در شمايل آن جناب
مخفى نماند كه شمايل آن حضرت در اخبار متفرقه به عبارات مختلفه و متقاربه از طرقخاصّه و عامّه مذكور است و ذكر تمام هر خبر با مآخذ آن ، موجبتطويل است . بنابراين به محل حاجت از متن هر يك قناعت مى شود با ترجمه آن و ترجيحبعضى بر بعضى و صورت اختلاف و عدم امكان اجتماع ، خروج است از وضع كتاب .
شيخ صدوق در (كمال الدين ) روايت كرده كهرسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: (مهدى عليه السلام شبيه ترين مردم است به مندر خَلق و خُلق .)
و به روايتى فرمود: (شمايل او شمايل من است .)
و خرّاز روايت كرده در (كفاية الاثر) كه آن جناب فرمود: (پدر و مادرم ، فداى همنام من وشبيه من و شبيه موسى بن عمران .)
در (غيبت ) فضل بن شاذان به سند معتبر، از آن جناب روايت شده است كه فرمود: (نهم ازامامان كه از صلب حسين اند، قائم اهل بيت من و مهدى امت من است و شبيه ترين مردمان است بهمن در شمايل و افعال و اقوال .)
در (غيبت ) نعمانى روايت شده از كعب الاخبار كه گفت : (قائم مهدى عليه السلام ازنسل على عليه السلام است ، شبيه ترين مردم است به عيسى بن مريم در خَلق و خُلق وسيما و هياءت . الخ .)
عامه نيز روايت كرده كه : (آن جناب شبيه ترين خلق است به عيسى عليه السلام .)
در علوى است در شمايل آن جناب : ابيض مشرب حمزة . سفيدى كه سرخى بهاو آميخته و بر او غلبه كرده .
و در صادقى است اسمر يعتوره مع سمرته صفرة من سهرالليل . گندم گون كه عارض ‍ شود آن را با گندم گونيش زردى از بيدارى شب.
در اخبار عامه است : لونه لون عربى وجسمه جسم اسرائيلى . رنگش رنگعربى است و جسمش چون جسم بنى اسرائيل ، يعنى درطول قامت و بزرگى جثه .
در علوى است : شاب مربوع . جوانى است ميانه قد.
در نبوى است اجلى الجبينين . فراخ است پيشانى مباركش يا خوبرو كه هر دوموى پيشانى او رفته .
و در صادقى است : مقرون الحاجبين . ابروان مباركش به هم پيوسته ؛اقنى الانف . بينى مباركش باريك و دراز كه در وسطش اندك انحدابى است .
در علوى است : حَسَن الوجه ونور وجهه يعلو سواد لحيته وراءسه . يعنىنيكو روست و نور رخسارش ، چنان درخشان است كه مستولى شده بر سياهى ريش و سرمباركش .
روايت نبوى در وصف شمايل آن جناب عليه السلام 
در نبوى است : وجهه كالدينار. چهره اش در صفا و بى عبيبى مانند اشرفىاست . على خدّه الايمن خال كانّه كوكب دُرّى . و بر گونه راست آن جناب ،خالى است كه پندارى ستاره اى درخشان است .
در علوى است : افلج الثنايا. يعنى ميان دندانهاى مباركش گشاده است .حسن الشّعر يسيل شعره على منكبيه . نيكو مو است ، موهايش بر دو كتف مباركشريخته .
و در خبر سعد بن عبداللّه : وعلى راسه فرق بين و فرتين كانه الف بين واوين.
و در باقرى است : مشرف الحاجبين . ميان دو ابروانش بلند است . غايرالعينين چشمانش در كاسه سر مباركش فرو رفته ، يعنى برآمدگى ندارد بهوجهه اثر در روى مباركش اثرى است .
در صادقى است : شامة فى راسه . در سر مبارك علامتى دارد.
روايت علوى در وصف شمايل آن جناب عليه السلام  
در علوى است : مبدح البطن و ضخيم البطن .
و در صادقى است : منتدح البطن . و معنى اين فقرات متقارب است ، يعنىشكم مباركش بزرگ و فراخ و پهن است .
در باقرى است : واسع الصدر مترسل المنكبين عريض ما بينهما. سينهمباركش ‍ فراخ است و كتفهايش فروهشته و ميان آن ، پهن .
و در خبر ديگر: عريض ما بين المنكتبين .
و در صادقى است : بعيد ما بين المنكبين . ميان دو كتف مباركش عريض و دوراست .
در علوى است عظيم مشاش المنكبين . سر استخوان كتف شريفش بزرگ است. بظهره شامتان ، شامة على لون جلده وشامته على شبه شامة النبى صلى الله عليهو آله . در پشت مباركش دونشانه و علامت است : يكى به رنگ بدن شريفش وديگرى شبيه علامتى كه در كتف مبارك حضرترسول صلى الله عليه و آله بود.
و در علوى ديگر است : كث اللحية اكحل العينين براق الثانيا فى وجههخال فى كتفه علائم نبوة النبى صلى الله عليه و آله . ريش مباركش انبوه وچشمانش سياه سرمه گون و دندانش درخشنده ؛ در رخسارش خالى است و در كتفش علامتهاىنبوت پيغمبر صلى الله عليه و آله كه معروف است به مُهر نبوت و در رنگ وشكل نقش ‍ آن ، اختلاف بسيار است . عريض الخذين . رانهاى مبارك عريضاست .
در علوى ديگر: اذيل الفخذين فى الفخذه اليمنى شامة و در بعضىنسخ ولربل يعنى رانش گوشت زياد دارد. اذيل نيز كنايه ازپهنايى است و در ران راستش ‍ علامتى است .
و در صادقى است : احمش الساقين . ساقهاى مبارك باريك است و در شكم وساق ، مانند جد خود، اميرالمؤ منين عليه السلام است .
روايت صادقى در بيان شمايل امام عصر عليه السلام  
در صادقى يا باقرى است : شامة بين كتفيه من جانبه الايسر تحت كتفيه ورقةمثل ورق للّه الاس علامتى ميان دو كتف دارد از طرف چپ ، زير دو كتف مباركش ورقىاست مثل برگ درخت مورد.
و در نبوى است : اسنانه كالمنشار و سيفه كحريق النار. دندانهايش مانند ارّهدر تيزى و حدَّت يا در انفراج از يكديگر و شمشيرش چون آتش سوزان .
در نبوى ديگر است : كان وجهه كوكب دُرّى فى خده الايمنخال اسود. گويا رخسارش چون ستاره درخشان . بر گونه راستش ،خال سياهى است افرق الثنايا. دندانهايش از يكديگر جدا است .
و در نبوى ديگر: المهدى طاووس اهل الجنة وجهه كالقمر الدّرىّ. مهدى عليهالسلام طاووس اهل جنّت است ، چهره اش مانند ماهِ درخشنده است . عليه جلابيبالنور بر بدن مباركش جامه هاست از نور.
روايت رضوى در وصف شمايل امام عصر عليه السلام  
در رضوى است : عليه جيوب النور تَتَوقَّدَ بشعاع ضياء القدس .حاصل مضمون ، بنا بر بعضى احتمالات ، بر آن جناب جامه هاى قدسيه و خلعتهاىنورانيه ربانيه است كه متلا لى است به شعاع انوار فيض وفضل حضرت احديت جلّت عظمته .
خبر على بن ابراهيم بن مهزيار در وصفشمايل امام عصر عليه السلام
در خبر (على بن ابراهيم بن مهزيار) است به روايت شيخ طوسى : كاقحوانهارجوان قد تكاثف عليها الندى و اءصابها الم الهوى . (مجلسىاحتمال داده كه اصل نسخه اقحوانه ابيض بوده . منه ) در لطافت و رنگ چونگل بابونه و ارغوانى كه شبنم بر آن نشسته و شدت سرخيش را هوا شكسته و شايدبيان كند نكويى آن حضرت را كه سفيدى و سرخى آندوگل با سمرت در آميخته .
كغصن بان او كقضيب ريحان . قدش چون شاخه بان درخت بيد مشك يا ساقهريحان .
ليس بالطويل الشامخ و لا بالقصير اللاّزق . نه دراز بى اندازه و نهكوتاه بر زمين چسبيده .
بل مربوع القامة مدورّ الهامة . قامتشمعتدل و سر مباركش مُدَوَّر.
صلت الجبين . پيشانى مباركش فراخ يا تابان و نرم .
ازج الحاجبين . ابروانش كشيده و مُقوّس .
اقنى الانف . بينى مباركش باريك و دراز كه در وسطش اندك انحدابى است .
سهلالخدين . گوشت روى مباركش كم است .
على خَدّه الايمن خالٌ كانّهُ فتات مسك على رضراضته عنبر. بر روى راستشخالى است كه پندارى ريزه مشكى است كه بر زمين عنبرين ريخته .
در خبر مذكور به روايت صدوق رحمه الله : راءيت وجهامثل فلقة قمر لا بالحرق ولا بالنّرق . رخسارى ديدم مانند پاره ماه ، نه درشتخوو زبر و نه سبك و بى وقار.
اءوعج العينين . و چشمهاى سياه گشاده داشت .
در خبر يعقوب بن منفوش است : واضحُ الجبينين ابيضُ الوجهِ درى المقتلين شتن الكفينمعطوف الركبتين . پيشانيش روشن و چهره اش سفيد و چشمانش درخشنده و كف دستمباركش زبر و غليظ و زانوهايش به جهت بزرگىمايل شده بود به جلو.
و در لفظ شتن الكفين كلامى است كه خواهد آمد در باب هفتم درذيل حكايت هفتم .
در خبر ابراهيم بن مهزيار: ناصع اللون . رنگش خالص و صاف و روشنبود.
واضح الجبين . پيشانيش سفيد و روشن بود.
ابلج الحاجب . ميان دو ابروانش گشاده بود.
مسنون الخد. روى كشيده املسى داشت .
اشم . بينى مباركش مرتفع و با بالاى آن مساوى بود و اين باقنا كه گذشت جمع نشود، مگر آنكه در نظر او چنين مى نمايد و در واقع درآن انحدابى بود.
چنانچه در شمايل رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه : يحسبه من لم يتامله اشم. كسى اگر به دقت نظر نمى كرد در روى مباركش ، گمان مى كرد كه آن جناباشم است و اين به سبب قلت انحدابى است كه بىتاءمل محسوس ‍ نمى شود.
اروع . از حسن و جمال و نور بهاء بيننده را به شگفت مى آورد.
كان صفحة غرته كوكب درى . گويا پهنايى پيشانى مباركش ، ستاره اىدرخشان است .
بخده الايمن كانه فتات مسك على بياض الفضة .خال گونه راست مباركش ريزه مشكى بود بر نقره خام .
براءسه و رفرة شحماء سبطه تطالع شحمة اذنه . سر مباركش موى سياهغير مجعدى دارد كه تا نرمه گوشش رسيده و لكن آن را نپوشانده .
له سمت مارات العيون اقصد منه . هيئت نيك خوشى داشت كه هيچ چشمى ياهيبتى به آن اعتدال و تناسب نديده صلى الله عليه و آله و على آبائه الطاهرين .
و در اين مقام به اين مقدار اكتفا نموديم .
فصل دوم : در ذكر جمله اى از خصايص حضرت مهدى عليه السلام و عظمتايشان بيناولياء الهى
در ذكر جمله اى از خصايص آن جناب بالنسبه به جميع انبياء و اوصياء گذشته صلواتاللّه عليهم يا بالنسبه به آن سلسله علّيّه ، غير بعضى از اجداد طاهرين خود عليهمالسلام اگرچه شرح آن از قوّة بيان امثال ما بيرون است ؛ زيرا كسى را كه خداى تعالىخبر دهد به همه انبيا، از جناب آدم تا حضرت خاتم صلى الله عليه و آله .
حاصل آن ، بشارت آنكه چنين شخص معظمى در خزانه قدرت خود مخزون كرده در آخرروزگار كه همه انبياء و اوصياء، از خدمات تبليغ و اهداى خود فارغ شوند و به جهتغلبه كفر و شقاق و جنود شياطين در عصر، جز قليلى در بعضى از بلاد و به راه نيامده ،ظاهر خواهد نمود و براى او اسباب سلطنت و رياستى مهيا فرموده كه تمام جهان را مسخركند و همه جهانيان را هدايت نمايد و هيچ قريه را آبادى نماند مگر آنكه صداى لا الهالا اللّه در آن بلند شود و نتيجه خدمات جميع حجتهاى خداوند را ظاهر سازد.
البته چنين رياست كبرى را تهيّه و اسبابى بايد و استعداد و قابليّتى خواهد كه عظمت وبزرگى شاءن ، به اندازه اين شغل عظيم و خدمت بزرگ باشد كهموكول به آن شخص معظم شده و مختص به آن جناب است . پس تمام مقدّمات آن از خصايصباشد كه مقدار كم و كيف و قدر و منزلت آن را جز خداوند جلّت عظمته ، كسى نداند و راهبه ادراك آن ندارد. و در دعاى ندبه است :
بنفسى انت من عقيد عزّ لايسامى .
عقد عزت و جلالتى خداوند، برايش بسته كه كسى را انديشه رسيدن به پايانبزرگى آن نيست .
در (غيبت ) نعمانى روايت شده است از كعب الاخبار كه گفت : (خداى تعالى مى دهد به آنجناب ، آنچه را به پيمبران داده و زياده بر آن مى دهد به او و او راتفضيل مى دهد).
ولكن محض تبرّك به ذكر بعضى از آنچه ازاهل عصمت عليهم السلام رسيده و به ظاهر اختصاصى به آن جناب دارد اين اوراق را مزيّنكرده ، مى گوييم :
امتياز نور آن جناب عليه السلام  
اول : امتياز نور ظل و شبح آن جناب عليه السلام در عالم اظله بين انوار ائمه عليهم السلامكه ممتازند از انوار انبياء و مرسلين و ملائكه مقربين ؛ چنانكه در لقب صد و پنجاهم و صدو شصت و هشتم گذشت .
در (غيبت ) شيخ جليل ، فضل بن شاذان آمده است به دو سند، از عبداللّه بن عباس ، ازرسول خدا صلى الله عليه و آله كه فرمود: چون مرا عروج به معارج سماوات فرمودندبه سدرة المنتهى رسيدم . خطاب از حضرت رب الارباب رسيد كه : (يا محمد!)
گفتم : (لبيك ! لبيك ! اى پروردگار من !)
خداوند عالميان فرمود: (ما هيچ پيغمبرى به دنيا واهل دنيا نفرستاديم كه منقضى شود ايام حيات و نبوت او، الاّ آنكه برپاى داشت به امردعوت و به جاى خود و براى هدايت امت پس از خود، وصى خود را به جهت نگاهبانى شريعتو ما قرار داديم على بن ابيطالب را خليفه تو و امام امت تو، پس حسن و حسين و على بنالحسين و محمّد بن على و جعفر بن محمّد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمّد بن على وعلى بن محمّد و حسن بن على و حجة بن الحسن صلوات اللّه عليهم اجمعين . اى محمّد! سربالا كن !)
چون سر بالا كردم ، انوار على و حسن و حسين و نُه تن از فرزندان حسين را ديدم و حجّت راديدم در ميان ايشان مى درخشيد كه گويا ستاره اى درخشنده است .
و خداى تعالى فرمود: (اينها خليفه ها و حجّتهاى منند در زمين و خليفه ها و اوصياى تونيز بعد از تو. خوشا به حال كسى كه دوست دارد ايشان را و واى بر كسى كه دشمن داردايشان را.)
روايت نبوى در بيان خصايص آن حضرت در شب معراج  
شيخ جليل ، ابوالحسين بن محمّد بن احمد بن شاذان در (ايضاح دفاين النّواصب ) و احمدبن محمّد بن عياش در (مقتضب الاثر) روايت كردند از ابى سليمان كه شبانرسول خدا صلى الله عليه و آله بود، گفت كه آن جناب فرمود: (در شبى كه مرا بردندبه جانب آسمان ، خداوند جلّ جلاله فرمود: آمَنَ الرَّسُولُ بِما اُنْزِلَ اِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ....(41)
گفتم : وَالْمُؤ مِنُونَ.
فرمود: (راست گفتى اى محمّد! چه كسى را خليفه گذاشتى در ميان امّت ؟)
گفتم : (بهترينِ امّت را.)
فرمود: (على بن ابيطالب ؟!)
گفتم : (بلى ! اى پروردگار من !)
خداى تعالى فرمود: (من خلق كردم تو را و خلق نمودم على و فاطمه و حسن و حسين و ائمهاز اولاد او را، از اصل نورى از نور خود.)
و پرسيد: (اى محمّد! آيا دوست دارى كه ببينى ايشان را؟)
گفتم : (بلى ! اى پروردگار من !)
فرمود: (التفات كن به جانب راست عرش .)
چون نگاه كردم ، ديدم على و فاطمه و شمردند تا حسن بن على ، در ميان آب تنكى از نوركه ايستاده بودند و نماز مى كردند و در ميان ايشان ، مهدى عليه السلام مى درخشيد؛ چنانكه گويا كوكب درخشنده بود.)
مستور نماند كه اختلاف مضمون اخبار معراج نه به جهت اختلاف مضمون يك خبر است ، بلكهبه سبب تعدّد راوى و حفظ بعضى و نسيان ديگر و اسقاط سومى و غير آن از اسباباختلاف ، بلكه محمول بر تعدد معراج است كه در همه آنها از امر ولايت تاءكيد مى شد؛چنان كه در (خصال ) صدوق روايت شده كه آن جناب را 120 مرتبه عروج دادند و هيچمرتبه از آن مراتب نبود الاّ آنكه ، سفارش فرمود خداى تعالى ، در آن پيغمبر صلى اللهعليه و آله را به دوستى و ولايت على بن ابيطالب عليه السلام زياده از آنچه سفارشفرمود آن حضرت را به باقى فرايض .
در (مقتضب ) خبرى ديگر روايت كرده از حضرت باقر عليه السلام در ذكر ائمه عليهمالسلام در شب معراج و ديدن انوار ايشان تا آنكهرسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: (ديدم على را و شمردند تا حسن بن على عليهمالسلام والحجّة القائم كه گويا ستاره درخشانى بود در ميان ايشان .)
گفتم : (اى پروردگار من ! اينها كيستند؟)
فرمود: (اينها ائمه اند و اين قائم ؛ حلال مى كندحلال مرا و حرام مى كند حرام مرا و انتقام مى كشد از اعداى من .
اى محمّد! او را دوست دار و دوست دار كسى را كه او را دوست دارد.)
شرافت نسب حضرت عليه السلام  
دوّم : شرافت نسب ؛ زيرا آن جناب داراست شرافت نسب همه آباءِ طاهرين خود را عليهمالسلام كه نسب ايشان اشرف اَنساب است و اختصاص دارد به رسيدن نسبش از طرف مادربه قياصره روم و منتهى شود به جناب شمعون صفا، وصىّ حضرت عيسى عليه السلام .پس داخل شود در آن سلسله بسيارى از انبيا و اوصياء عليهم السلام كه شمعون به آنهارسد.
عروج به عرش الهى هنگام ولادت  
سوّم : بردن آن حضرت را در روز ولادت به سراپرده عرش و خطاب خداوند تبارك وتعالى به او كه : (مرحبا به تو اى بنده من ! براى نصرت دين من و اظهار امر من و هدايتعباد من . قسم خوردم بدرستى كه من به تو بگيرم و به تو بدهم و به تو بيامرزم وبه تو عذاب كنم .) تا آخر آنچه گذشت در باباوّل .
چهارم : بيت الحمد، چنانچه (نعمانى ) و (مسعودى ) و غير ايشان روايت كردند از حضرتباقر عليه السلام كه فرمود: (از براى صاحب اين امر عليه السلام ، خانه اى مى باشدكه او را بيت الحمد مى گويند؛ در آن چراغى است كه روشن است از آن روز كه متولد شدهتا آن روز كه خروج كند با شمشير خاموش نمى شود.)
پنجم : جمع ميان كنيه رسول خدا صلى الله عليه و آله و اسم مبارك آن حضرت . و در(مناقب ) روايت است كه فرمود: (اسم مرا بگذاريد و كنيه مرا نگذاريد.)
ششم : حرمت بردن نام آن جناب ، چنانچه گذشت .
هفتم : ختم وصايت حجّت ، در روى زمين به آن جناب .
هشتم : غيبت از روز ولادت و سپرده شدن به روح القدس و تربيت شدن در عالم نور وفضاى قدس كه هيچ جزيى از اجزاى آن به لوث قذارت و كثافت و معاصى بنى آدم وشياطين ملوّث نشده و مؤ انست و مجالست با ملا اعلى و ارواح قدسيه .
نهم : معاشرت و مصاحبت نداشتن با كفّار و منافقين و فسّاق و نداشتن خوف و تقيّه و مداراتبا آنها و دورى از ايشان و منزل نكردن در منازل آنان ، چنانكه همه حجّتهاى خداوندى پيشاز بعثت و بعد از آن ، بلكه در ايّام عزلت و غيبت خود داشتند و مؤ الفت و مساورت مىكردند، بلكه مناكحت و مزاوجت از طرفين داشتند و سالها با فاسق منافقى حتّىمثل مروان ، نماز مى كردند و دستهايى را مى بوسيدند كه خود فرمودند: (اگر توانايىداشتيم قطع مى نموديم .) و روز ماه رمضان افطار كردند وامثال اين مصايب را ديدند و خداى تعالى اين حجّت عزيز خود را نگاه داشت از همه آنها.
از روز ولادت تاكنون دست ظلمى به دامانش نرسيده وبا كافر و منافقى مصاحبت ننموده واز منازلشان كناره گرفته و از حقى به جهت خوف يا مدارات و مهاونه دست نكشيده ؛ همدم وانيسش چون خضر و موالى و خدمش خاصّان بوده . بالجمله از غبار كردار و رفتار اغيار برآينه وجود حق نماى آن بزرگوار، گردش ننشسته و از خارستان اجانب ، خارى به دامانجلالش نخليده و ذلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتيهِ مَنْ يَشاءُ.(42)
دهم : نبودن بيعت احدى از جابران بر گردنش ، چنان كه در (اعلام الورى ) روايت شده ازحضرت امام حسن عليه السلام كه فرمود: (نيست از ما احدى مگر آنكه واقع مى شود درگردن او بيعتى از براى طاغيه زمان او، مگر قائمى كه نماز مى خواند روح اللّه ، عيسىبن مريم عليهما السلام خلف او.)
در (كمال الدين ) روايت شده است از امام صادق عليه السلام كه فرمود: (صاحب اين امرمستور مى شود ولادتش از اين خلق ، تا اينكه نبوده باشد در گردن او بيعتى ، زمانى كهخروج كند و خداوند عزّوجلّ در يك شب ، كاراو اصلاح كند.)
و نيز روايت كرده از (حسن بن فضّال ) از حضرت رضا عليه السلام كه فرمود: (گويامى بينم شيعه را در وقت مفقود شدن چهارم از فرزندان من ، كه جستجو مى كنندش اززيستگاه . پس نمى يابند او را.)
گفتم : (چرا اى فرزند رسول خدا؟)
فرمود: (به جهت آنكه امام ايشان غايب مى شود از ايشان .)
گفتم : (چرا غايب مى شود؟)
فرمود: (براى اينكه نبوده باشد بر گردن او بيعتى چون برخيزد با شمشير.)
داشتن علامت انبياء بر پشت مبارك  
يازدهم : داشتن علامتى در پشت ، مثل علامت پشت مباركرسول خدا صلى الله عليه و آله كه آن را ختم نبوّت گويند. چنانكه گذشت و شايد در آنجناب ، اشاره به ختم وصايت باشد.
دوازدهم : اختصاص دادن خداوند آن جناب را در كتب سماويّه و اخبار معراج از ساير اوصياعليهم السلام به ذكر اوبه لقب ، بلكه به القاب متعدّده و به زدن نام او. چنانچهمتفرقا گذشت .
ظهور برخى از علامات سماويه و ارضيه هنگام ظهور 
سيزدهم : ظهور آيات غريبه و علامات سماويّه و ارضيّه براى ظهور موفور السّرور آنحضرت كه براى تولّد و ظهور هيچ حجّتى نشده .
در كافى روايت شده از حضرت صادق عليه السلام كه آيات در آيه شريفه :
سَنُريهِمْ آياتِنا فى اْلا فاقِ وَفى اَنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقّ....(43)
زود بنماييم بر آنها آيات خود را در آفاق و اطراف و در تنهايشان تا روشن شود ايشانرا كه آن حق است .
تفسير فرمود به آيات و علامات قبل از ظهور آن حضرت و تبيّن حق را به خروج قائمعليه السلام . و فرمود كه : (آن ، حق است از نزد خداوند عزّوجلّ كه مى بينند آن را خلق ولابدّ است از خروج آن جناب .)
و آن آيات و علامات بسيار است ، بلكه بعضى ذكر كردند كه قريب به چهارصد است ودر كتاب (غيبت ) بعضى از آنها ثبت شده . چون غرض در اين كتاب ، استقصاى تمام آنچهمتعلّق به آن جناب است ، لهذا ذكر ننمودم .
از آن علامات است سرخى در آسمان كه در بسيارى از اخبار وارد شده و به روايت (نعمانى) از اميرالمؤ منين عليه السلام : (آن اشك چشم حاملان عرش است براهل زمين .)
نداى آسمانى ، مقارن ظهور و تفسير آيه شريفه (واستمع يوم يناد ...)
چهاردهم : نداى آسمانى به اسم آن جناب عليه السلام ، مقارن ظهور.
چنانكه (على بن ابراهيم ) در تفسير آيه شريفه :
وَاسْتَمِعْ يَوْمَ يُنادِ الْمُنادِ مِنْ مَكانٍ قَريبٍ.(44)
گوش فرا دار روزى كه منادى ندا كند از مكانى نزديك .
از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: (منادى ندا مى كند به اسم قائمعليه السلام و اسم پدرش .)
يَوْمَ يَسْمَعُونَ الصَّيْحَةَ بِالْحَقِّ ذلِكَ يَوْمُ الْخُرُوجِ.(45)
روزى كه مى شنوند فرياد را براستى ، اين است روز خروج .
فرمود: (صيحه قائم عليه السلام است .)
در (كمال الدين ) روايت شده از امام باقر عليه السلام كه فرمود: (ندا مى كند منادى ازآسمان كه فلان بن فلان اوست امام و نام او را مى برد.)
و نيز در آنجا روايت است از (زراره ) از امام صادق عليه السلام كه فرمود: (ندا مى كندمنادى به اسم قائم عليه السلام .)
گفت : (پرسيدم خاص است يا عام ؟)
فرمود: (عام است ، مى شنود هر قومى به زبان خود.)
در (غيبت ) نعمانى روايت است از اميرالمؤ منين عليه السلام كه فرمود: (منادى ندا مى كنداز آسمان كه : اى گروه مردم ! امير شما فلان است و اين ، آن مهدى است كه پر مى كند زمينرا از عدل و داد، چنانچه پر شده از ظلم و ستم .)
در تفسير عياشى روايت است از امام باقر عليه السلام در حديثى طولانى كه فرمود بهجابر (بعد از ذكر بعضى از علائم ): (اگر مشتبه شود اين بر شما، مشتبه نخواهد شدبر شما صدا از آسمان به اسم او و امر او.)
در (غيبت ) نعمانى روايت است از آن جناب كه در خبرى فرمود: (ندا مى كند منادى از آسمانبه اسم قائم عليه السلام و مى شنود كسى كه در مشرق است و كسى كه در مغرب است .نمى ماند خوابيده اى ، مگر آنكه بيدار مى شود و نه ايستاده اى ، مگر آن كه مى نشيند ونه نشسته اى ، مگر آنكه برمى خيزد از خوف آن صدا.)
و فرمود كه : (آن صدا از جبرئيل است ، در ماه رمضان در شب جمعه بيست و سوم .)
و بر اين مضمون اخبار بسيار، بلكه متجاوز از حدّ تواتر و در جمله از آنها آن را ازمحتومات شمردند و خواهد آمد در ذيل حكايت سى و هفتم ، قصه مدينه عجيبه كه در بريهاندلس است كه بناى آن قبل از اسكندر است و در عهد عبدالملك آن را يافتند و بر ديوارشابياتى مكتوب بود كه از جمله آنهاست :

حتى يقوم بامرالله قائمهم


من السماء اذ اما باسمه نودى


و عبدالملك از زهرى پرسيد از امر اين ندا و منادى .
او گفت : (خبر داد مرا على بن الحسين عليهما السلام كه اين مهدى است از فرزندان فاطمه، دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله .)
گفت : (هر دو دروغ گفتيد. الخ )
شيخ طوسى در (غيبت ) خود روايت كرده از سيف بن عميره كه گفت : نزد منصور بودم ،شنيدم كه مى گويد ابتدا از پيش خود كه : (اى سيف بن عميره ! لابد است از منادى كه نداكند به اسم مردى از فرزندان ابيطالب از آسمان .)
گفتم : (روايت كرده اين را احدى از مردمان .)
گفت : (قسم به آنكه جانم در قبضه قدرت اوست ! گوشم شنيد از او كه مى گفت : لابداست از منادى كه نداكند به اسم مردى از آسمان .)
گفتم : (يا اميرالمؤ منين ! اين حديثى است كه نشيندم هرگز مانند آن .)
گفت : (اى شيخ ! اگر چنين شد، پس ما اول كسى هستيم كه اجابت مى كنيم او را. آگاه باشكه او يكى از پسرعموهاى ماست .)
گفتم : (كدام پسرعموى شما؟)
گفت : (مردى از فرزندان فاطمه عليها السلام .)
آنگاه گفت : (اى شيخ ! اگر نه آن بود كه من شنيده بودم از ابى جعفر، محمّد بن على ،كه مرا به آن خبرداد، آنگاه همه اهل دنيا مرا خبر مى دادندقبول نمى كردم از ايشان و لكن او محمّد بن على است عليهما السلام .)
افتادن افلاك از سرعت سير و بطوء حركت آنها 
پانزدهم : افتادن افلاك از سرعت سير و بطوء (كُندى ) حركت آنها. چنانكه روايت كردهشيخ مفيد از ابى بصير از حضرت باقر عليه السلام ، در حديثى طولانى در سير وسلوك حضرت قائم عليه السلام ، تا آنكه فرمود: (درنگ مى كند بر اين سلطنت هفتسال ، مقدار هر سالى ده سال از اين سالهاى شما، آنگاه انجام مى دهد خداوند آنچه را كهمى خواهد.)
گفت : (گفتم : فداى تو شوم ! چگونه طول مى كشد سالها؟)
فرمود: (امر مى فرمايد خداوند فلك را به درنگ كردن و كُندى حركت . پس براى اينطول مى كشد روزها و سالها.)
گفت : (گفتم : ايشان مى گويند اگر فلك تغيير پيدا كرد فاسد مى شود (يعنى عالم).)
فرمود: (اين قول زنادقه است ؛ اما مسلمين ، پس راهى نيست براى ايشان به اين سخن وحال آن كه خداوند، ماه را شق نمود براى پيغمبر خود صلى الله عليه و آله آفتاب را پيشاز آن برگرداند براى يوشع بن نون و خبر داد بهطول روز قيامت و اينكه آن ، مثل هزار سال است از آنچه شما مى شمريد.)
و نيز روايت كرده كه : (مدّت ملك آن حضرت ، نوزدهسال است كه طولانى است روزها و ماههاى آن .)
و نيز روايت كرده از (عبدالكريم خثعمى ) از امام صادق عليه السلام به نحو خبر سابق.
(فضل بن شاذان ) در غيبت خود روايت كرده از آن جناب كه فرمود: (سلطنت مى كند قائمعليه السلام هفت سال كه هفتاد سال مى شود از اين سالهاى شما.)
و در (غيبت ) شيخ طوسى روايت است در خبرى طولانى كه : (خداوند، امر مى فرمايد فلكرا در زمان آن جناب ، پس بطى ء (كُند) مى شود گردش او، تا اينكه مى شود روز، درايّام او مثل ده روز و ماه ، مثل ده ماه و سال ، چون دهسال شما.) ولكن در تعدادى از اخبار رسيده كه : (مدّت سلطنت آن جناب ، بيشتر از ايناست .)
در (غيبت ) فضل بن شاذان روايت شده از حضرت باقر عليه السلام كه فرمود:(حضرت قائم عليه السلام سيصد و نه سال پادشاهى خواهد كرد، چنانكه درنگ كردنداهل كهف در كهف خود. پر خواهد كرد زمين را از عدل و داد، آنچنان كه پر شده باشد از جور وظلم .
مشرق و مغرب عالم را خداى تعالى براى او مفتوح خواهد ساخت و خواهد كشت مردم را تا آنكهباقى نماند مگر دين محمّد صلى الله عليه و آله و سلوك خواهد نمود به سيره سليمانبن داوود عليه السلام .)
و اين خبرى معتبر است و بر اين مضمون خبر صحيح ديگر روايت كرده . والّلهالعالم
ظهور مصحف اميرالمؤ منين عليه السلام  
شانزدهم : ظهور مصحف اميرالمؤ منين عليه السلام كه بعد از وفاترسول خدا صلى الله عليه و آله جمع نمود، بى تغيير وتبديل و داراست تمام آنچه را كه بر سبيل اعجاز بر آن حضرتنازل شده بود و پس از جمع ، عرض نمود بر صحابه ، اعراض نمودند؛ پس آن را مخفىنمودند و به حال خود باقى است ، تا آنكه بر دست آن جناب ظاهر شود و خلق ، ماءمورشوند كه آن را بخوانند و حفظ نمايند و به جهت اختلاف ترتيب كه با اين مصحف موجوددارد كه به آن ماءنوس شدند، حفظ آن از تكاليف مشكله مكلّفان خواهد بود.
در (غيبت ) نعمانى روايت شده كه فرمود: (خروج مى كند قائم عليه السلام به امرىجديد و قضايى جديد و كتابى جديد.)
و نيز روايت كرده از اميرالمؤ منين عليه السلام كه فرمود: (گويا نظر مى كنم به سوىشيعيان خود در مسجد كوفه كه خيمه ها برپا كردند و تعليم مى كنند مردم را قرآن بهنحوى كه نازل شده .)
و نيز روايت كرده از (اصبغ بن نباته ) از آن جناب كه فرمود: (گويا مى بينم عجم راكه خيمه هاى ايشان در مسجد كوفه است ، تعليم مى كنند به مردم قرآن را چنانكهنازل شده .)
گفت : (گفتم : يااميرالمؤ منين ! آيا اين قرآن به همان نحونازل شده نيست ؟)
فرمود: (نه ! محو شده از آن هفتاد نفر از قريش به اسمهايشان و اسمهاى پدرهايشان ووانگذاشتند ابولهب را مگر براى نقص رسول خدا صلى الله عليه و آله چون عمّ آن جناببود.)
نيز روايت است از امام صادق عليه السلام كه فرمود: ( والّله ! گويا نظر مى كنم بهسوى آن حضرت ، يعنى قائم عليه السلام ، بين ركن و مقام كه بيعت مى گيرد از مردم بركتابى جديد.)
و در (كافى ) روايت شده از امام باقر عليه السلام كه فرمود در تفسير آيه شريفهوَلَقَد آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ فَاخْتُلِفَ فيهِ... .(46) كه : (اختلافكردند بنى اسرائيل در آن چنان كه اختلاف كردند اين امّت در كتاب و زود است كه اختلافكنند در كتابى كه با قائم عليه السلام است كه مى آورد آن را تا اينكه انكار مى كنند آنرا جماعت بسيارى از مردمان . پس آنها را پيش مى طلبد و گردن ايشان مى زند.)
شيخ طبرسى در (احتجاج ) روايت كرده از (ابى ذر غفارى ) كه : (چونرسول خدا صلى الله عليه و آله وفات كرد، جمع كرد على عليه السلام قرآن را. آورد آنرا نزد مهاجرين و انصار. عرضه داشت آن قرآن را بر ايشان ، چون پيغمبر صلى اللهعليه و آله او را به اين امر وصيّت فرموده بود. پس چون ابوبكر آن را باز كرد،بيرون آمد در صفحه اوّل آن كه باز كرده بود، فضايح قوم .
پس عمر برخاست و گفت : (يا على ! برگردان آن را كه ما را حاجتى به آن نيست .)
پس حضرت آن را گرفت و برگشت . تا اينكه مى گويد: چون عمر خليفه شد، سؤال كرد از آن جناب كه آن قرآن را به او بدهد كه او را در ميان خود تحريف كنند. پس گفت: (يا ابالحسن ! بياور آن قرآن را كه آوردى آن را نزد ابى بكر كه مجتمع شويم بر آن.)
فرمود: (هيهات ! راهى به آن نيست . نياوردم آن را نزد ابى بكر، مگر آنكه حجّت بر شماتمام شود و نگوييد روز قيامت كه ما ازين غافل بوديم يا بگوييد كه نياوردى آن را نزدما. آن قرآنى كه نزد من است ، مس نمى كند آن را مگر مطهرون و اوصياء از فرزندان من .)
عمر گفت : (آيا وقت معلومى براى اظهار آن هست ؟)
فرمود: (آرى ! هرگاه خروج كند قائم از فرزندان من ، ظاهر مى كند آن را و وا مى داردمردم را بر آن . پس جارى مى شود سنّت بر آن .)
و نيز گذشت از خبر (مفضل ) كه حسنى عرض مى كند: خدمت حضرت حجّت عليه السلامكه : (اگر تو مهدى آل محمّدى ، پس كو مصحفى كه جمع كرد آن را جدّ تو، اميرالمؤ منينعليه السلام بدون تغيير و تبديل ؟)
در (ارشاد) شيخ مفيد روايت شده از حضرت باقر عليه السلام كه فرمود: (هرگاهخروج كرد قائم آل محمّد عليهم السلام خيمه ها مى زند براى آنان كه تعليم مى كنند بهمردم قرآن را بر آن نحوى كه نازل شده ؛ پس مشكلترين كار خواهد بود بر آنان كه حفظنمودند آن را امروز، زيرا كه آن قرآن تفاوت دارد با اين قرآن در ترتيب .)
و در (غيبت ) فضل بن شاذان همين مضمون را به سند صحيح روايت كرده از حضرت صادقعليه السلام .
سايه انداختن ابرى سفيد بر سر مبارك آن حضرت  
هفدهم : سايه انداختن ابرى سفيد، پيوسته بر سر مبارك آن حضرت و ندا كردن منادى درآن ابر، به نحوى كه مى شنود آن را ثقلين و خافقين .
در خبر لوح است به روايت شيخ طوسى كه : (اوست مهدىآل محمّد عليهم السلام پر مى كند زمين را از عدل ، چنانچه پر شده از جور.)
در (كفايه ) خرّاز و (بيان ) كنجى شافعى و (مناقب ) مهدى ابونعيم حافظ و عقدالداريوسف بن يحيى سلمى و نيز احمد بن المنادى در كتاب ملاحم و ابن شيرويه در فردوس وابوالعلاء حافظ در كتاب (فتن )، چنانكه در طرايف و غيره است ، خبر ابر و منادى راروايت كردند به اين لفظ كه : (اين مهدى ، خليفة اللّه است .) و به روايتى : (او رامتابعت كنيد!) و اين ندا غير از نداى سابق است و از جهاتى چند متغايرند.
يارى رساندن ملائكه و جن به حضرت هنگام خروج 
هيجدهم : بودن ملائكه و جنّ در عسكر آن حضرت و ظهور ايشان براى انصار(يارى ) آنحضرت .
چنانچه در خبر طولانى مفضل است كه گفت به امام صادق عليه السلام كه : (اى سيّد من !آيا ظاهر مى شوند ملائكه و جن براى مردم ؟)
فرمود: (آرى ! قسم به خدا مفضل ! و مخاطبه مى كنند با ايشان ، چنانكه گفتگو مى كندمردم با همنشين خود.)
گفتم : (اى سيّد من ! آيا سير مى كنند با او؟)
فرمود: (آرى واللّه اى مفضل ! و هر آينه فرود مى آيند در زمين هجرت ، ما بين كوفه ونجف و عدد اصحاب آن حضرت در آن وقت ، چهل و شش هزار است از ملائكه و شش هزار است ازجن .)
در روايت ديگر: (و مثل آن از جن با ايشان نصرت مى دهد خداوند، آن جناب را و فتح مىنمايد بر دست او.)
در (كامل الزيارة ) و (غيبت ) نعمانى روايت شده از امام صادق عليه السلام كه فرموددر ضمن حالات آن حضرت كه : (مى آيد بر او سيزده هزار و سيصد و سيزده ملك .)
ابوبصير گفت : (گفتم همه اين ملائكه ؟)
گفت : (آرى ! آن ملائكه كه بودند با نوح در كشتى و آنها كه بودند با ابراهيم عليهالسلام آن زمانى كه او را در آتش انداختند و آنها كه با موسى عليه السلام بودند،زمانى كه شكافت دريا را براى بنى اسرائيل و آنها كه با عيسى عليه السلام بودند،زمانى كه خداوند او را به آسمان بالا برد و چهار هزار ملائكه مسوّمين ، يعنى نشان كردهشده به عمامه هاى زرد كه با پيغمبر صلى الله عليه و آله بودند و هزار ملائكه مردفين، يعنى از پى يكديگر برآمده و سيصد و سيزده ملك كه در بدر (جنگ بدر) بودند و چهارهزار ملك كه نازل شدند و اراده داشتند نصرت كنند حسين بن على عليهما السلام را. پساذن نداد ايشان را در مقاتله و آنها درنزد قبر آن حضرت هستند، ژوليده و غبارآلوده وگريه مى كنندبر او تا روز قيامت و رئيس ايشان ملكى است كه او را منصور مى گويند.
پس ، زايرى آن حضرت را زيارت نمى كند مگر آنكه او رااستقبال مى كنند و مودعى او را وداع نمى كند مگر آنكه مشايعت مى كنند او را و مريض نمىشود احدى مگر آنكه او را عيادت مى كنند و نمى ميرد از ايشان كسى مگر آنكه نماز مى كنندبر جنازه او و استغفار مى كنند بر او بعد از مردنش و همه اينها در زمينند و انتظار مى كشندبرخاستن قائم عليه السلام را تا وقت خروجش .)
عدم تصرّف روزگار در بنيه آن حضرت  
نوزدهم : تصرّف نكردن طول روزگار و گردشليل و نهار و سير فلك دوار، در بنيه و مزاج و اعضا و قوا و صورت و هياءت آن حضرتكه با اين طول عمر كه تاكنون هزار و چهل و هشتسال از عمر شريفش گذشته و خداى داند كه تا ظهور به كجاى از سن رسد، چون ظاهرشود در صورت مرد سى ساله يا چهل باشد و چونطويل الاعمار از انبياى گذشته و غير ايشان نباشد كه يكى ، هدف تير پيرى خود ...ه ذا بَعْلى شَيْخا... .(47) باشد و ديگرى به نوحه گرى اِنّى وَهَنَالْعَظْمُ مِنّى وَاشْتَعَلَ الرَّاْسُ شَيْبا.(48) از ضعف پيرى خويش بنالد.
شيخ صدوق روايت كرده از ابوالصلت هروى كه گفت : پرسيدم از حضرت رضا عليهالسلام كه : (چيست علامت قائم شما چون خروج نمايد؟)
فرمود: (علامتش آن است كه در سن ، پير باشد و به صورت جوان . تا به مرتبه اىكه نظر كننده به آن حضرت ، گمان برد كه در (سن )چهل سالگى است يا كمتر از چهل سالگى و ديگر از نشانهاى آن حضرت اين است كه بهگذشتن شبها و روزها بر آن حضرت ، پيرى بر آن جناب راه نيابد تا زمانى كهاجل آن سرور، در رسد.)
در (غيبت ) شيخ طوسى روايت شده از امام صادق عليه السلام كه فرمود: (ظاهر مى شودآن جناب ، جوان موفق سى ساله .)
و نيز روايت كرده از آن حضرت كه فرمود: (اگر خروج كند قائم عليه السلام هر آينهانكار مى كنند او را مردم . رجوع مى نمايد به سوى ايشان در حالتى كه جوانى استموفّق .)
نيز روايت شده از آن جناب كه فرمود: (از اعظم بليّه ، آن كه خروج مى كند به سوىايشان صاحب ايشان در حال جوانى و ايشان گمان مى كنند او را، پيرى كبير السّن .)
مراد از موفّق ، چنانكه علاّمه مجلسى احتمال داده ، آن است كه : اعضايش متوافق و خلقتشمعتدل باشد يا كنايه از توسط در جوانى است يا آخر آن است كه وقت توفيقتحصيل كمال است .
(شهرستانى ) عارى از لباس انسانى ، در (ملل ونحل ) بعد از ذكر فِرق اماميّه ، بعد از امام حسن عسكرى عليه السلام كه آن را از رساله(فِرق نوبختى ) برداشته و جمله اى از كلمات نافعه او را دزديده ، مى گويد: (و ازعجايب اين كه ايشان مى گويند غيبت طول كشيده دويست و پنجاهسال و چيزى و امام ما فرموده كه اگر قائم خروج كند وداخل شده در (سن ) چهل سالگى ،پس او صاحب شما نيست و ما ندانستيم كه چگونه منقضىمى شود دويست و پنجاه سال در چهل سال .) انتهى .
و حاصل آن خبر اين است كه : آن حضرت ، چهل ساله يا كمتر باشد. اگر زيادتر باشدمهدى عليه السلام نيست .
و حاصل شبهه اين غافل آنكه : (شما مى گوييد دويست و پنجاهسال است تقريبا او غائب شده ، اگر حال ، مثلا او خروج كند چگونهچهل ساله باشد؟)
و حاصل جواب آنكه : (غرض آن است كه در صورت و هياءت و بنيه و مزاج مردچهل ساله باشد، هر چند هزار سال عمر او باشد و خداى تعالى قادر است كسى را نگاهدارد در سنّى به اين نحو كه گفتيم .)
فريقين نقل كردند كه : از معجزات پيغمبر صلى الله عليه و آله آن بود كه بر هرحيوانى سوار مى شدند، آن حيوان در همان سن كه در آنحال داشت ، مى ماند.
ابن اثير در (اسدالغابه ) روايت كرده كه : عمر وبن حمق خزاعى ، آن حضرت را سيرابنمود. پس در حق او دعا كرد و فرمود: اللّهم متعه بشبابه . پس هشتادسال بر او گذشت كه در ريش او موى سفيد ديده نشد. بلكه بسا شد كه از حالت پيرىبه جوانى برگرداندند، بلكه همه پيران بهشتى را خداى تعالى جوان كند وبه بهشتبرد؛ در آخرت قدرت جديد براى حق تعالى پيدا شود.
يا شهرستانى براى آخرت ، خداى ديگر قائل شود كه تواند چنين قدرت بنمايد! عجب ازاوست !!! كه جناب خضر را زنده داند و حال آنكه چند هزارسال از آن حضرت بزرگتر است و مى گويند در صحرا و برارى ، سياحت مى كند. و اگرحيات آن جناب به نحو متعارف باشد، بايد مشتى پوست و استخوان باشد و در گوشهاى افتاده و آن جناب را در صورت و هياءت هر صاحب سنّى فرض ‍ كنيم ، جاى هماناعتراض هست . خداى تعالى به اين قوم يا انصاف دهد يا ادراك و شعور كه از هر دو عارىاند.
(ميبدى ) در شرح ديوان گفته كه : حق تعالى دندان و اركان خضر را پيش از ظهور خاتمالانبيا صلى الله عليه و آله هر پانصد سال تجديد مى كرد و بعد از ظهور آن حضرت درهر صد و بيست سال تجديد مى كند.
در (احتجاج ( طبرسى روايت شده از امام حسن عليه السلام كه فرمود در ضمن حالات آنجناب كه : (طولانى مى كند خداوند عمر آن حضرت را، آنگاه ظاهر مى كند او را به قدرتخود در صورت جوان ، صاحب سن چهل ساله و اين براى آنكه بدانند كه خداوند بر همهچيز قادر است .)
رفتن وحشت و نفرت از ميان حيوانات  
بيستم : رفتن وحشت و نفرت از ميان حيوانات ، بعضى با بعضى و ميان آنها و انسان وبرخاستن عداوت از ميان همه آنها، چنانكه پيش ‍ از كشته شدنهابيل بود.
شيخ صدوق در (خصال ) روايت كرده از اميرالمؤ منين عليه السلام كه فرمود: (اگرقائم ما خروج كند، صلح مى شود در ميان درندگان و بهائم . تا اينكه زن ، راه مى رودميان عراق و شام ، نمى گذارد پاى خود را مگر بر گياه و بر سر او زينتهاى است . بههيجان نمى آورد او را درنده اى و نمى ترساند او را.)
و گذشت از (تاويل الا يات ) شيخ شرف الدين كه گوسفند و گرگ و گاو و شير ومار و انسان از يكديگر ماءمون شوند.
در (عقد الدّرر) روايت شده از اميرالمؤ منين عليه السلام كه در قصّه مهدى عليه السلامفرمود كه : (زيست مى كنند گوسفند با گرگ در يك مكان ، بازى مى كننداطفال با مارها و عقربها، اذيت نمى كنند ايشان را به چيزى و مى رود شرّ و مى ماند خير.)
در (احتجاج ) روايت شده از آن جناب كه : (در آن زمان ، سازش كنند درندگان و سايرحيوانات مطيع اصحاب آن حضرت شوند.)
چنانكه شيخ صدوق روايت كرده از امام باقر عليه السلام كه فرمود: (گويا مى بينماصحاب قائم عليه السلام را كه احاطه نمودند مابين خافقين را. نيست چيزى مگر آنكه منقادايشان شود، حتى درندگان زمين و درندگان طيور؛ طلب خوشنودى ايشان مى كند هر چيزى، حتى اينكه زمين فخر مى كند و مى گويد: گذشت امروز بر من ، مردى از اصحاب قائمعليه السلام .)
در خطبه مخزون اميرالمؤ منين عليه السلام كه روايت شده در (منتخب البصاير) حسن بنسليمان حلى كه در ذكر ملاحم و كيفيّت ايّام حضرت مهدى است ، مذكور است كه : (در آنوقت ، وحوش ماءمون مى شوند به نحوى كه مى چرند در اصناف زمينمثل انعام ايشان .)
زنده شدن بعضى از بزرگان و اصحاب هنگام خروج 
بيست و يكم : بودن جمعى از مردگان در ركاب آن حضرت .
چنانچه گذشت از شيخ مفيد در (ارشاد) كه بيست و هفت نفر از قوم موسى و هفت نفراصحاب كهف و يوشع بن نون و سلمان و ابودجانه و مقداد و مالك اشتر از انصار آن جنابخواهند بود و حكّام مى شوند در بلاد.
نيز در (ارشاد) روايت شده از امام صادق عليه السلام كه فرمود: (چون نزديك شودخروج آن حضرت ، باران ببارد بر مردم در جمادى الاخر و ده روز از رجب بارانى كهخلايق ، مانند آن نديده اند؛ پس مى روياند به آن خداوند، گوشت مؤ منين را و بدنهايشاندر قبورشان و گويا من نظر مى كنم به سوى ايشان كه رو آورندقبل از جهينه ، مى افشانند خاك را از موهاى خود.)
در (غيبت ) شيخ فضل بن شاذان روايت شده از امام رضا عليه السلام كه فرمود: (در شببيست و سوم ماه رمضان ، به اسم حضرت قائم عليه السلام ندا كنند و قيام نمايد در روزعاشورا. باقى نماند خفته اى الاّ آنكه برخيزد و بايستد و ايستاده اى نباشد مگر آنكهبنشيند و نشسته اى نباشد مگر آنكه برخيزد بر دو پاى خود، از آن آواز و آن آوازجبرئيل خواهد بود و خواهند گفت به مؤ من در قبرش كه : ظهور كرد صاحبت ! پس اگر مىخواهى به او ملحق شو و اگر مى خواهى مقيم باشى ، بر جاى خود ساكن باش .)
نيز روايت شده از آن جناب كه فرمود: (چون قائم عليه السلام ظهور كرد وداخل كوفه شد، مبعوث مى كند خداوند، از ظَهر كوفه يعنى وادى السلام ، هفتاد هزارصديق را كه مى شوند از اصحاب و انصار او. الخ )
در بحار نقل كرده از سرور اهل الايمان (بهاء الدين سيّد على بن عبدالحميد) كه روايتكرده از اميرالمؤ منين عليه السلام در خبرى طولانى كه در آخر آن فرمود: (مبعوث مىفرمايد خداوند، فتيه را از كهف ايشان با سگ ايشان .)
و از آنها روايت شده كه او را تمنيحا مى گويند و ديگرى بكمينابدو و اين دو تن شاهدندبراى قائم عليه السلام .
سيّد على بن طاووس و غيره روايت كرده اند از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود: (هركس بخواند خداى تعالى را چهل صباح به اين عهد، از انصار قائم ما خواهد بود. پساگر مُرد پيش از آن حضرت ، بيرون مى آورد او را خداوند، از قبرش .) و دعا معروف است واوّل آن اين است : اللّهم ربّ النور العظيم و ربّ الكرسى الرفيع .
ظاهر شدن گنجها و ذخاير زمين با ظهور حضرت عليه السلام  
بيست و دوم : بيرون كردن زمين ، گنجها و ذخيره ها را كه در او پنهان و سپرده شده .
در (كمال الدين ) است كه خداوند، در شب معراج به پيغمبر صلى الله عليه و آلهفرمود: (از براى او يعنى حضرت قائم عليه السلام ظاهر مى كنم گنجها و ذخيره ها رابه مشيّت خود.)
در (ارشاد) از شيخ مفيد است از امام صادق عليه السلام كه فرمود: (چون قائم عليهالسلام خروج كند، ظاهر مى كند زمين ، گنجهاى خود را تا مى بينند مردم ، آن گنجها را برروى زمين .)
در (غيبت ) نعمانى است كه امام باقر عليه السلام فرمود: (هرگاه كه برخيزد قائماهل بيت عليهم السلام تقسيم مى كند بالسّويّه .)
تا اينكه فرمود: (و جمع مى شود در نزد او اموال دنيا از شكم زمين و از ظاهر او.)
در (عقد الدّرر) است از عبداللّه بن عباس كه گفت : (و اما مهدى ، آن كسى است كه پر مىكند زمين را از عدل چنانكه پر شده از جور و ماءمون مى شوند بهائم از درندگان و مىاندازد زمين ، پاره هاى جگر خود را.)
راوى پرسيد: (پاره هاى جگر او چيست ؟)
گفتند: (مانند ستون از طلا و نقره .)
نيز از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده است در قصّه آن جناب كه : (زمين ،گنجهاى خود را بيرون مى اندازد.)
و در (امالى ) شيخ طوسى است از آن جناب كه فرمود: (در قصّه مهدى عليه السلامبيرون مى اندازد زمين ، براى او پاره هاى جگر خود را.)
قريب به آن روايت است در (احتجاج ) از اميرالمؤ منين عليه السلام و در(كمال الدين ) است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: ( ظاهر مى كند خداوندبراى او گنجهاى زمين و منويهاى او را.)
در (غيبت ) فضل ، اين مضمون به چند سند معتبر روايت است .

next page

fehrest page

back page