بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تشيّع چیست ؟ و شیعه کیست ؟, سید محسن حجت ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     TASHA001 -
     TASHA002 -
     TASHA003 -
     TASHA004 -
     TASHA005 -
     TASHA006 -
     TASHA007 -
     TASHA008 -
     TASHA009 -
     TASHA010 -
     TASHA011 -
     TASHA012 -
     TASHA013 -
     TASHA014 -
     TASHA015 -
     TASHA016 -
     TASHA017 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

پيدايش تشيّع در زمان رسول اكرم (ص )
وقتى به گذشته و تاريخ مراجعه مى كنيم و روايات صادره از حضرترسول بزرگوار اسلام صلّى اللّه عليه و آله را مورد مطالعه قرار مى دهيم ، مى بينيمكه بذر ((مكتب تشيّع )) در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و با دست خود آن حضرتافشانده شده است . و اينك چند روايت از كتب معتبرهاهل سنّت :
1 - حاكم در مستدرك به سندش از حنش كنانىنقل مى كند كه : ((سمعت اباذر يقول وهو آخذ بباب الكعبة ، ايها الناس من عرفنى ، فانامن عرفتم ومن انكرنى ، فانا ابوذر، سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آلهيقول : مثل اهل بيتى ، مثل سفينة نوح من ركبها نجى ومن تخلّف عنها غرق ))(207) ؛ ((شنيدماز ابوذر در حالى كه در كعبه را گرفته بود مى گفت : اى مردم ! هر كه مرا مى شناسد،پس من همانى هستم كه مى شناسيد و هر كه مرا نمى شناسد من ابوذر هستم ، شنيدم ازرسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه فرمود: اهل بيت من همانند كشتى نوح هستند، هر كس كهبه اهل بيت من تمسّك جويد، نجات مى يابد و هر كس كه ازاهل بيت من دورى كند، در بحر ضلالت و گمراهى غرق خواهد شد)).
حاكم بعد از نقل اين حديث مى گويد: ((اين حديث به شرط مسلم صحيح است )).(208)
هيثمى در مجمع الزوايد روايت فوق را با اين لفظنقل مى كند: ((عن ابى سعيد الخدرى قال سمعت النبى صلّى اللّه عليه و آلهيقول : انما مثل اهل بيتى فيكم كسفينة النوح ، من ركبها نجى و من تخلّف عنها غرق وانمامثل اهل بيتى فيكم ، مثل باب حطة فى بنى اسرائيل ، من دخله ، غفرله )).(209)
((از ابو سعيد خدرى روايت شده است كه گفت : شنيدم كهرسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مى فرمود: اهل بيت من ، در ميان شما امت ، همانند كشتى نوحهستند، هر كس به آنها بپيوندد اهل نجات بوده و هر كس از آنها تخلف كند، هلاك خواهد شد.اهل بيت من در ميان شما همانند باب حطه (210) در بنىاسرائيل اند، هر كه از طريق ايشان به سوى خدا برود، غفران و رحمت الهى نصيبش مىگردد)).
محبّ طبرى روايتى را مطابق مضامين روايات فوق در ذخائر العقبى از على عليه السّلامنقل مى كند كه آن حضرت فرمود: ((قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله :مثل اهل بيتى ، كمثل سفينة نوح من ركبها نجى و من تعلق بها فاز و من تخلّف عنها زجّ فىالنار))(211) ؛ ((پيامبر فرمود: اهل بيت من همانند كشتى نوح هستند هر كس به آنانبپيوندد و متعلق به آنان شود، اهل نجات است و به فوز و سعادت خواهد رسيد و هر كستخلّف از آنان نمايد، به سوى آتش پرتاب خواهد شد)).
اگر كسى با چشم انصاف و حقيقت بين به اين حديث شريف كه از طرق مختلف و با اسانيدمتعدده در كتب برادران اهل سنت ما نقل شده و همه بر آن مهر صحّت زده اند نگاه كند، آيا غيراز لزوم پيروى از اهل بيت در تمام امور دينى و دنيايى ، چيز ديگرى از آن استفاده خواهدكرد؟ آيا اين بهترين دليل و گواه بر پيدايش ‍ ((مكتب تشيّع )) در زمانرسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نخواهد بود؟
2 - حاكم در مستدرك ، به سند خودش از ابوذر روايت مى كند كه :((قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله : من اطاعنى فقد اطاع اللّه ومن عصانى فقد عصىاللّه ومن اطاع علّيا فقد اطاعنى و من عصى عليا فقد عصانىوقال الحاكم : هذا حديث صحيح الاسناد))(212) ؛ ((پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:هر كس از من اطاعت كند، از خدا اطاعت نموده و هر كس مرا مخالفت و نافرمانى كند، خداوند رانافرمانى نموده است ، هر كس على را اطاعت كند، مرا اطاعت كرده و هر كس على را نافرمانىكند، مرا نافرمانى نموده است ، بعد حاكم مى گويد: اين حديث صحيح الاسناد است )).
محب طبرى نيز روايت فوق را با كمى اختلاف در لفظ، در كتاب الرياض النضره(213) نقل نموده و مى گويد: ((حديث را ابوبكر اسماعيلى در معجمش و خجندى نيز روايتنموده اند)).
اين حديث شريف ، كاملا دلالت دارد بر وجوب پيروى از على عليه السّلام و حرمت مخالفتبا آن حضرت ؛ زيرا نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله مخالفت با او را عين مخالفت با خودو مخالفت با خود را عين مخالفت با خداوند دانسته است ، همان طورى كه اطاعت از او را عيناطاعت از خود و اطاعت از خود را عين اطاعت از خداوند دانسته است . پس در نتيجه مطيع علىعليه السّلام مطيع خداوند است و كسى كه او را نافرمانى كند، درستمثل كسى است كه خداوند را نافرمانى نموده است .
بنابراين ، پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله به هر چه ما را امر مى كند، بايد آن رابپذيريم و از هر چه ما را نهى مى كند، بايد از آن اجتناب و دورى نماييم . واين خودتدوين ((مكتب تشيّع )) است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به اين صورت براى مردمبيان نموده است .
3 - ترمذى در صحيح ، حديثى را مسندا از على عليه السّلامنقل مى كند كه در آن آمده است : ((قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله : رحم اللّه عليّا،اللهم ادر الحق معه حيث مادار))(214) ؛ ((پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: رحمتخداوند بر على باد! پروردگارا! هميشه حق را با على قرار بده ، هر جا كه باشد)).
حديث را حاكم نيز(215) نقل نموده و مى گويد حديث به شرط مسلم صحيح است .
فخر رازى در تفسير كبير در اينكه آيا جهر به ((بسمله )) جايز است يا خير؟ چنين مىگويد: ((ان على بن ابى طالب رضى اللّه عنه كان يجهر بالتسمية ، فقد ثبتبالتواتر ومن اقتدى فى دينه ، بعلى بن ابى طالب ، فقد اهتدىوالدليل عليه قوله صلّى اللّه عليه و آله ، اللهم ادر الحق مع على حيث مادار))(216) ؛((على بن ابى طالب عليه السّلام بسم اللّه الرحمن الرحيم را در نماز به جهر قرائت مىكرد و اين مطلب متواتر است و ثابت ، و كسى كه در دين خودش به على عليه السّلام اقتداكند، حتما هدايت شده است . دليل بر اين مطلب ، حديث شريفمنقول از پيامبر است كه فرمود: پروردگارا! حق را با على قرار بده ، هر جا كه باشد)).
وى مى افزايد: ((ومن اتخذ عليا اماما لدينه ، فقد استمسك بالعروة الوثقى فى دينه ونفسه ))(217) ؛ ((كسى كه على عليه السّلام را درمسائل دينى و احكام شرعى امام انتخاب كند و مطابق گفتار و كردار آن حضرتعمل نمايد، پس تمسك نموده است هم در دينش و هم در نفسش به عروه وثقى و طناب محكمالهى كه پاره نمى شود)).
4 - خطيب بغدادى در تاريخ بغداد از ابى ثابت ، آزاد شده ابوذر، از ام المؤ منين ام سلمه ،روايت مى كند كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه فرمود: ((على مع الحق والحقمع على ولن يفترقا حتّى يردا على الحوض يوم القيامة ))(218) ؛ ((على عليه السّلام باحق و حق با على عليه السّلام هست و اين دو هميشه با هم اند و از هم جدا نخواهند شد تا نزدحوض كوثر به من ملحق شوند)).
اين فرمايش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گويا كنايه از اينكه تا دنيا باقى است علىعليه السّلام مدار و محور حق هست و اگر كسى راهى غير از راه او رود يا حكمى بر خلافحكم او دهد، مخالفت با او واجب است .
5 - حاكم در مستدرك از ابو سعيد تيمى ، از ابوثابت آزاد شده ابوذر از ام المؤ منين ، امسلمه نقل مى كند كه : ((سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آلهيقول : على مع القرآن و القرآن مع على لن يفترقا حتى يردا على الحوض ))(219) ؛((شنيدم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مى فرمود: على با قرآن و قرآن با علىاست و اين دو از هم جدا نخواهند شد تا نزد حوض كوثر به من ملحق گردند؛ يعنى اين دوهميشه باهم اند، پس ‍ بايد قرآن را از على آموخت و مقام على عليه السّلام را هم بايد ازطريق قرآن شناخت )).(220)
مسلما آنچه از اين روايت هم استفاده مى شود، اين است كه اگر مى خواهيد قرآن را آن طور كهبايد درك كنيد، بدانيد كه علم آن نزد على عليه السّلام مى باشد، پس هر چه او از قرآنو در رابطه با معانى و تاءويل آن بگويد، بر گفته ديگران ترجيح داشته و واجبالاتباع است و اين ، درست همان چيزى است كه شيعيان به آنعمل مى كنند.
6 - سيوطى در تفسير الدر المنثور، در ذيل تفسير آيه مباركه (إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْالصَّلِحَتِ اءُوْلََّئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ)(221) ؛ ((كسانى كه ايمان آوردند وعمل صالح انجام مى دهند، بهترين افراد روى زمين هستند))، مى گويد: ((واخرج ابن عساكرعن جابر ابن عبداللّه قال : كنا عند النبى صلّى اللّه عليه و آلهفاقبل على عليه السّلام فقال النبى صلّى اللّه عليه و آله والذى نفسى بيده انّ هذا وشيعته لهم الفائزون يوم القيامة ))(222) ؛ ((ابن عساكر از جابر بن عبداللّه روايت مىكند كه ما در خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بوديم ، ديديم على عليه السّلام مىآيد، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: قسم به كسى كه جانم در قبضه قدرت اوست ،اين شخص (على عليه السّلام ) و شيعيان او رستگارانند در روز قيامت )).
حديث فوق را مناوى به اين صورت كه : ((شيعة على عليه السّلام هم الفائزون(223) ؛ شيعيان على عليه السّلام رستگارانند)) و به اين صورت : ((على وشيعته همالفائزون ؛ على عليه السّلام و شيعيان او رستگارانند))، روايت مى كند.
7 - ابن حجر در الصواعق المحرقة از ديلمى از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله روايتمى كند كه آن حضرت خطاب به على عليه السّلام فرمود: ((يا على ! ان اللّه قد غفر لكو لذريتك وولدك ولاهلك ولشيعتك ولمحبّى شيعتك ، فابشر فانك الانزع البطين))(224) ؛ ((اى على ! به درستى كه خداوند آمرزيده است تو را و ذرّيه و فرزندان تورا و اهلت را وشيعيانت را و دوستان شيعيانت را، پس بشارت باد تو را كه تو منزّه ازشرك و مملوّ از علوم مختلفه هستى )).
دقت در اين روايات مى رساند كه لفظ شيعه ، اگر براى اتباع و پيرواناهل بيت عليهم السّلام عَلَم و نام شده است (يعنى اگر مطلق و بدون اضافه به كسىگفته شود، ذهن انصراف پيدا مى كند به سوى پيروان على عليه السّلام و سايراهل بيت عليهم السّلام ، در حالى كه اگر مراد پيروان كس ‍ ديگرى باشد حتما بايد نام آنكس نيز به عنوان مضاف اليه ذكر شود) اين نامگذارى و شهرت ، در زمان خودرسول خدا صلّى اللّه عليه و آله صورت گرفته است ، و حتى از مطالعه تاريخ معلوممى شود كه بعضى از صحابه در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و بعد از آن ،به نام شيعيان على عليه السّلام ياد مى شده اند،مثل ابوذر غفارى ، سلمان فارسى ، عمار ياسر، مقداد و غير آنان .
8 - مسعودى شافعى در مروج الذهب ، از كتاب اخبار از عباس بن عبدالمطلب ، عموىرسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نقل مى كند كه ما در خدمترسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بوديم ، ديديم على عليه السّلام به طرف ما مى آيد،وقتى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله او را ديد، چهره مباركش روشن و جبينش گشاده شد.عرض كردم : اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ! هر وقت چشم شما به صورت اين جوان(على عليه السّلام ) مى افتد، رنگ چهره شما روشن مى شود.
آن حضرت فرمود: ((اى عموى رسول خدا! به خدا قسم حبّ من نسبت به على ، بيش از اينحرفهاست ، هيچ پيامبرى مبعوث نشده ، مگر اينكه ذريّه ونسل او كه بعد از وى باقى مانده اند، از صلب خودش بوده ، اما ذريه من بعد از من ، ازصلب على خواهد بود.
به درستى كه روز قيامت مردم خوانده مى شوند به اسمهاى خودشان و اسمهاى مادرانشانو اين ستر و پرده اى است از ناحيه خداوند ستّار براى آنان مگر على و شيعيان او؛ زيراآنان به خاطر صحّت ولادت شان به اسمهاى خود و اسمهاى پدرانشان ، خوانده مىشوند)).(225)
اين روايت و نظاير آن كه در كتب معتبر اهل سنت ، با اسناد و طرق مختلفنقل شده اند، خود شاهدى واضح و گويا هستند بر اينكه ، بذر تشيّع توسط خودرسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله ، در زمين پر بار اسلام افشانده شده است ، به اين معناكه ((اسلام )) و((تشيع )) با هم بذر افشانى شده و در كنار هم رشد نموده اند.
گفته نشود كه مراد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله از اين روايات كه به لفظ((شيعه )) صادر شده است ، تمام كسانى هستند كه على عليه السّلام را دوست دارند و بااو دشمنى نمى كنند؛ چنانكه بعضى چنين پنداشته اند؛ زيرا در آن صورت تعبير بهلفظ شيعه درست نبود؛ چون همان طورى كه در ((بخش شيعه كيست ؟)) خواهد آمد، ((شيعه)) به معناى تابع و ((پيرو)) است ، نه محب و دوست ؛ و صرف دوست داشتن على عليهالسّلام در صدق اين اسم بر او كافى نخواهد بود، بلكه بايد اقتدا و پيروى و التزامشخص به متابعت از آن حضرت محقق باشد، تا اين اسم بر او صدق كند.
البته نا گفته نماند كه يك عده از مغرضين و دشمنان اسلام و مسلمين كه در لباس اسلام وبه نام مسلمان ، هميشه منتظر فرصت براى خرابكارى هستند و با ايجاد نفاق بين مسلمانان، به اصطلاح معروف از ((آب گل آلود ماهى مى گيرند))، درامثال احاديث ذكر شده ، دستكارى نموده و با افزودن جملاتى به آن و نسبت دادن آن بهپيامبر صلّى اللّه عليه و آله خواسته اند بگويند كه مراد آن بزرگوار مذمت شيعه بوده ،نه مدح و بيان حقانيت آن .
به طور مثال از جمله كسانى كه دست به چنين كارى زده ،((فضل بن غانم مروزى )) قاضى رى است كه درذيل حديث ((انت و شيعتك فى الجنة ؛ تو وشيعيانت در بهشت هستيد)) افزوده كه پيامبر صلّىاللّه عليه و آله فرمود:
اى على ! از كسانى كه تو را دوست دارند، طائفه اى هستند كه اسلام فقط بر سرزبانهاى آنهاست ، قرآن را مى خوانند، اما عمل به آن نمى كنند، آنها به نام ((رافضه ))ياد مى شوند و هر وقت با آنها رو به رو شدى ، جهاد كن ؛ زيرا آنان مشركند!!.(226)
ولى - بحمداللّه - هيچ كدام از حفاظ و دانشمنداناهل سنت اين شخص و احاديث او را قبول ندارند.
((شيخ الاسلام رازى )) از احمد بن حنبل نقل مى كند كه : ((چه كسى حديث او راقبول خواهد كرد؟)).(227)
((دار قطنى )) مى گويد: ((فضل بن غانم قوى نيست )).
((يحيى بن معين )) مى گويد: ((فضل بن غانم چيزى نيست ؛ يعنى حتى ارزش جرح را همندارد)).(228)
از همه مهمتر اينكه فضل بن غانم در كتب رجالىاهل تسنن متهم به فساد اخلاقى شده به حدى كه در رابطه با وى گفته شده است : ((اوبه پسر بچه ها علاقه وافرى داشت )).(229)
يكى ديگر از آن عده كه احاديث را دستكارى كرده ، ((سوار بن مصعب همدانى كوفى اعمى ))است .
يحيى بن معين مى گويد: ((سوار بن مصعب چيزى نيست )).
ابو داوود مى گويد: ((سوار بن مصعب مورد وثوق و اطمينان نيست )).
بخارى مى گويد: ((سوار بن مصعب حديثش مورد انكار است )).
ابو حاتم مى گويد: ((سوار بن مصعب متروك الحديث است )).
نسائى مى گويد: ((سوار بن مصعب مورد اطمينان نيست )).
حاكم مى گويد: ((سوار بن مصعب از اعمش و ابو خالد مطالب منكره را روايت نموده است)).(230)
احمد بن حنبل مى گويد: ((سوار بن مصعب متروك الحديث است )).(231)
همچنين از جمله آن عده كه به دستكارى احاديث پرداخته ، مى توان ((ابوجناب كلبى وسويد بن سعيد)) را نيز نام برد، ولى خوشبختانه حفاظ و دانشمنداناهل سنّت بر كذب آن دو و عدم قبول رواياتشان تصريح نموده اند؛ چنانكه بزرگاناهل سنت نيز جمله اضافه شده را جعلى دانسته اند.
از كسانى كه تصريح به اين مطلب نموده اند، مى توان ((على بن محمد شوكانى و ابنحجر و ابن تيميّه و خطيب بغدادى و سيوطى )) را نام برد.(232)
واضح و روشن است كه بسيارى از تبليغات سوء عليه شيعيان و مكتب تشيع از همين دروغهاسرچشمه گرفته و متاءسفانه برادران اهل سنت ما نيز بدون تحقيق و تتبع و شناسايىراوى حديث ، هر چه را شنيده يا خوانده اند، به طور مسلّم و صحيح پذيرفته و بعد اينجاو آنجا نقل كرده اند. غافل از اينكه تهمت و افترا نسبت به يك مكتبى كهنهال آن با دست رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله در زمين اسلام غرس شده ، و توسطاهل بيت آن حضرت پاسدارى و آبيارى گرديده و درطول تاريخ توانسته است خودش را از شر حملات و تبليغات سوء و توطئه هاى شومدشمنان از خدا بى خبرش ، حفظ و به حيات پر بار خويش ادامه بدهد، جز خيانت به اسلامو مسلمانان ، چيز ديگرى به حساب نخواهد آمد.
اگر برادران اهل سنت ما آنچه را از دروغها و تهمتها كه در رابطه با تشيّع يا شيعيان مىشنوند يا مى خوانند، فورا نپذيرفته بلكه اگر خود فرصت تحقيق و تتبع را نداشتند،بيايند و دوستانه با علماى تشيّع ، در ميان بگذارند و از آنها توضيح يا جواب بخواهند،يقينا خيلى از مطالبى را كه در نظر آنان نادرست است ، متوجه خواهند شد كه موافق قرآنو سنت بوده و هيچ گونه اشكالى شرعا و عقلا ندارد.
ولى متاءسفانه آنان بيشتر اوقات ، دورى اختيار مى كنند، وهمين دوريهاست كه بى خبريهارا در پى خواهد داشت ، و بعد هم در اثر ناآشنايى و كمى محبت و احيانا نبودن آن ، نزاعهاو درگيريها واختلاف به وجود خواهد آمد كه دواى درد همه اين موارد، فقط نزديك شدن بههمديگر و مطلع شدن از حقيقت راه و روش همديگر است .
مرحوم والد ما آقاى حجت قدّس سرّه حكايت مى كردند كه در سالهاى نخستين كه بهكابل آمده بودند و هر روز با تعدادى از علماىاهل سنت بحث و مناظره داشتند، يك روز يكى از علماى بزرگ آنان با تعدادى از شاگردانشوارد ((حسينيه چنداول )) شده و با ايشان در رابطه با بعضى از مطالبمشغول بحث و مناظره شد.
ايشان مى فرمود: از جمله ايرادات آن عالم سنى اين بود كه شما شيعيان بت پرست هستيد،براى اينكه سنگى را مقابل صورت خودتان گذاشته و به آن سجده مى كنيد.
مى فرمود: من گفتم اگر بنا باشد موقع سجده كردن هر چيزى كهمقابل صورت انسان قرار دارد و پيشانى برآن گذاشته مى شود، مورد پرستش قرارگيرد، شما هم با ما فرقى نداريد؛ چون بالا خره يا فرش يا حصير يا گليم يا خاكمقابل صورت شما نيز هست و بر آن سجده مى كنيد. وانگهى ما شيعيان سجده بر غير زمين وغير چيزى كه از زمين به وجود مى آيد را باطل مى دانيم و چون ((خاك كربلا)) از مقدسترين خاكهاى عالم است ، آن را به صورت مهر درست نموده و به عنوان سجده گاه از آناستفاده مى كنيم ، نه به عنوان مسجود، تا اشكال بت پرست بودن بر ما وارد شود.
ايشان مى فرمود: در حين مباحثه ظهر شد و مولوى سنّى كه مقدارى نرمتر شده بود با مابه داخل مسجد آمد و در صف جماعت ايستاد.
يكى از فرّاشهاى حسينيه ، مهر بزرگى از تربت كربلا رامقابل او گذاشت ، من به شوخى گفتم ، مولوى صاحب روى مهر سجده نمى كند، مهر رابردار. عالم سنى گفت : ما روى خاك لندن هم سجده مى كنيم ، اينكه خاك كربلاست ؛ خاكىكه خون فرزند رسول خدا روى آن ريخته شده و متبرك است .
مى بينيد چند لحظه بحث دوستانه موجب مى شود كه حقيقت براى آن عالم سنّى روشن شود وبا خودش بينديشد كه اگر سجده برخاك لندن مثلا جايز است ، بر تربت پاك و مطهركربلاى معلّى به طريق اولى بايد جايز باشد.
از آنچه تا حال نوشته شد، اميدواريم كه حقيقت تشيّع و واقعيت اين مكتب براى برادراناهل سنت ما روشن شده باشد، و متوجه شده باشند كه تشيّع از بيرون اسلام ، بهداخل آن سرايت نكرده ، بلكه مولود طبيعى اسلام است ؛ و اين مذهب از تمام مذاهب ديگر اسلامداراى قدمت بيشتر بلكه مقارن با ظهور اسلام به وجود آمده است ؛ زيرا پيروى ازاهل بيت عليهم السّلام جزء دستور كار دين مقدس اسلام ، از اولين روزهاى ظهور آن بودهاست .
مستشرقين و وارونه جلوه دادن تشيّع
ناگفته نماند كه يك عامل بسيار مهم ، در رابطه با وارونه جلوه دادن حقيقت تشيّع ،تبليغات سوء و نوشته هاى نا درست مستشرقين غربى بوده است ؛ به اين معنا كه وقتىاروپايى ها سرزمينهاى مشرق را مورد مطالعه قرار داده و متوجه شدند كه اين سرزمينها،پر از منابع سرشار طبيعى و خدادادى است ، و آب و هواىمعتدل و مفيد و خاك حاصلخيز و مردان پُر كار و زحمت كش دارد، به فكر ((استعمار)) اينسرزمينها و سيطره داشتن بر آن افتادند.
اما مردم مشرق زمين عموما و مسلمانان خصوصا، به هيچ عنوان نمى توانستند زير باربيگانگان رفته و سر تا پا تسليم آنان شوند؛ زيرا آداب و سنن و رسوم حاكم بر اينبخش از جهان از يك طرف ، و تعاليم حياتبخش اسلام كه به هيچ وجه اجازه نوكرى ومزدورى را به مسلمان نمى دهد، از طرف ديگر، مانعقبول سيطره و تسلط بيگانگان از سوى مسلمانان مى شد.
و لذا مى بينيد كه استعمارگران اروپايى و مبلغين تمدن آنها، در آفريقا و استراليا و درميان مردمان بومى آمريكا و كانادا، بيشتر موفق بوده اند تا سرزمينهاى آسيا و مشرق زمين .بلكه در ميان مناطق ياد شده ، عده كثيرى ساليان متمادى معتقد بودند كه وضع حاكمبرآنان خواسته خداوند بوده و مبارزه براى نجات از آن ، خلاف اراده او خواهد بود، و درنتيجه قبول مى كردند كه آنان برده باشند واروپائيان آقا!!
ولى در مشرق زمين و مخصوصا آسيا، اروپاييان از اين جهت شكست فاحش خورده ، ونتوانستند از راه آقايى و سرورى وارد محيط و اجتماع مسلمانان و ديگر شرقيان شوند.بنابراين ، به فكر چاره اى افتادند و تنها راه موفقيت را در ايجاد نفاق و اختلاف بينمردم يك كشور، يا يك منطقه ديدند، تقريبا اين راه تا حدودى برايشان موفقيت آميز همبود.
آنان تا آنجا كه توانستند، اختلافات قومى و نژادى را دامن زده و موجب شدند كه كشورهاىمورد نظر آنها، يا تجزيه شده و به دو يا چند كشورتبديل شود و يا اينكه دچار تشتت و اختلاف و عدم ثبات گردد.
اما اروپاييان و مستشرقين آنها در ضمن كارهايى كه مى كردند، متوجه شدند كه يكعامل اساسى در اين نيمه از جهان وجود دارد كه مردم را از نفاق باز داشته و محورى براىاجتماع واتحاد مردم است ؛ سياه را با سفيد پيوند و فقير و غنى را در صف واحد قرار مىدهد، ضعيف و قوى را به يك نظر مى بيند و ارزش و بها را در تقوا و بندگى خداوند مىداند، نه در قوميت ، نام ، شهرت ، ثروت ، قدرت وامثال آن .
اروپاييان پس از تحقيق و تتبع دريافتند كه آنعامل اساسى كه نقش محورى دارد، دين وارزشهاى دينى است ، و اگر دين را از ميان شرقيانبيرون ببرند، در هر كارى موفق خواهند شد.
عقيده به دين و پايبندى به امور دينى كه در مشرق زمين بيشتر و مؤ ثرتر از غرب وجودداشت و سبب جذب قلوب مردم مى شد، بزرگترين مانع بر سر راه مستشرقين وغربى هابه حساب مى آمد. به همين لحاظ اروپاييان تصميم گرفتند كه گرايش دينى را در مشرقزمين يا بايد به طور كلى از بين ببرند و ياحداقل تضعيف نمايند تا بعد راهى براى نفوذ در ميان جوامع شرقى و در نهايت((استعمار)) و ((استثمار)) آنها پيدا نمايند.
شما مى بينيد ماركس آلمانى ، ماركسيسم درست مى كند، اما پيروانش بيشتر آسيايى وشرقى هستند، تا اروپائى و غربى . فكر مى كنيد اين چيزى است كه خود به خود اتفاقافتاده است ؟ مسلما اين چنين نيست ، بلكه مؤ ثر در اين رابطه ، تبليغات اروپائى هاستكه منحصرا يا بيشتر از ديگر مناطق در اين محدوده صورت گرفته است ، تا بتواندريشه دين و ديندارى را حتى اگر اديان ديگرمثل يهوديّت و مسيحيّت هم باشد، از بيخ و بن بكند و در نتيجه ، عاملى كه سبب همدلى وهمزبانى و تقويت روحى اين مردم مى گردد، در ميان آنها وجود نداشته باشد.
متاءسفانه ، اديان ديگر مقاومت چندانى در برابر تبليغات ضد دينى غربيها نكردند،بلكه در عوض يا سكوت اختيار نموده و يا اينكه روش ضد دينى آنان را تاءييد كردند.ولى خوشبختانه دين مقدس اسلام كه به صراحت لهجه اعلام مى كند: (... لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُلِلْكَفِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً )(233) ؛ ((خداوند هرگز براى كافرين راهى جهتسيطره بر مؤ منين قرار نداده است )). (وَلاَ تَهِنُواْ وَلاَ تَحْزَنُواْ وَاءَنتُمُ الاَْعْلَوْنَ إِنْ كُنتُممُّؤْمِنِينَ)(234) ؛ ((احساس ضعف و سستى نكنيد (و به خاطر بعضى از مشكلات ) محزوننباشيد، شما بالاتر از همه هستيد اگر مؤ من باشيد))، در برابر نقشه هاى شوم آنانايستادگى نمود و مسلمين ، شعاير مذهبى خودشان را حفظ كردند. جمهوريهاى آزاد شدهآسياى ميانه و مسلمانان آلبانى منطقه بالكان و مناطق ديگر، خود شاهد زنده اى بر اينمدعا مى باشد.
اينجا بود كه غربى ها وقتى متوجه شدند كهاصل دين را نمى توانند در جوامع اسلامى منزوى كنند، لذا به فكر ايجاد نفاق واختلافبين مسلمانان افتادند و مؤ ثرترين عامل براى اين هدف ،مسائل و اختلافات مذهبى را يافتند و تقريبا تا حدودى ، موفق هم شدند.
امروزه گر چه از نظر ظاهرى ، در خيلى از كشور هاى اسلامى ، افراد مسلمان ، دولت وحكومت را اداره مى نمايند و از مستشاران غربى و نمايندگان كشورهاى استعمارگر، به آنصورت خبرى نيست ، ولى با دقت معلوم مى شود كه استعمار غرب ، فقط چهره عوضنموده و اين بار نه از طريق زر و زور، بلكه از طريق حيله و تزوير و دايه دلسوزتر ازمادر، وارد جنگ با ارزشها و معيارهاى اسلامى شده است ؛ و به همين جهت هم مى توان گفت كهحاكم مطلق در اكثر كشورهاى اسلامى آنها هستند و حرفاول را آنها مى زنند، فرهنگهاى وارداتى آنها خيلى از جوانها و ميان سالها را از فرهنگاصيل اسلامى دور نموده و مدها و بى بند و بارى ناشى از بى دينى غربى ، در خيلى ازجوامع اسلامى به چشم مى خورد. تمام اين مسائل و قضايا ناشى از سيطره ((استعمارغرب )) بر جوامع اسلامى است كه از طريق ايجاد اختلاف بين مسلمانان تحقق پيدا كرده است.
غربى ها دريافتند كه اگر مطالبى را به بعضى از مذاهب نسبت داده ، حقايق بعضى ازمذاهب را وارونه جلوه دهند، دروغها بسازند و به نام مذهب يا مذاهبى بين مسلمانان پخشنمايند، مى توانند مسلمانان را عليه همديگر وادار به جنگ نمايند، همين كار را هم كردند وتقريبا نتيجه هم گرفتند و متاءسفانه بعضى از افراد نا آگاه وجاهل نيز فهيمده يا نفهميده ، راه آنها را دنبال نمودند.
مستشرقين و غربى ها براى پياده كردن اين نقشه شوم خود، بيشترين تهمتها و افتراها رامتوجه مكتب پر بار تشيّع ساختند و اين كار به خاطر دو جهت بود:
1 - متهم نمودن مكتب تسنن و نسبت دادن بعضى از خرافات به آنان ، موردقبول پيروان مكتب تشيّع واقع نمى شد، براى اينكه شيعيان تابعدليل و برهانند و حرفى را بدون دليل از كسى نمى پذيرند.
وانگهى براى اثبات مذهب خود هم ، نيازى به جمع آورى دروغها و افتراها ندارند؛ زيرابراى اثبات مذهب ، ادله و براهين زيادى از عقل ونقل در دست آنان موجود هست . كتب روايى و مجاميع حديثىاهل تسنن پُر است از روايات و احاديثى كه دال بر درست بودن و حقانيت ((مكتب تشيّع ))بوده و اين مكتب را نه تنها جداى از اسلام ، بلكه ((عين اسلام )) معرفى مى كند.
2 - چون معمولا جمعيت تشيّع در عالم اسلام كمتر از جمعيت تسنن است و در اكثر كشورهاىاسلامى هم قدرت سياسى در دست تشيّع نيست ، بنابراين ، تحريك پيروان مذهب تسننعليه تشيع بيشتر اثر خواهد داشت تا تحريك پيروان مكتب تشيّع عليه تسنن .
براى اثبات اين مدعا، خوب است مطالبى را به عنوان خلاصه از كتاب ((الامام الصادق والمذاهب الاربعة ))، تأ ليف عالم بزرگوار عراقى ، آقاى ((اسد حيدر)) ذكر نماييم .
شما مى بينيد يك نفر مسيحى و مستشرق غربى به نام ((ولهوسن )) مى آيد و تاريختشيع را مورد بررسى قرار داده و حكم مى كند كه تشيع از اسلام خارج و از افكار يكنفر يهودى سرچشمه گرفته است ! در حالى كه آن مسيحى مستشرق ، مثلا از اسلام چه مىداند و در رابطه با تشيّع تا چه حدودى تحقيق نموده است ، معلوم نيست .
يا اينكه مستشرق ديگرى به نام ((بارون )) مى گويد: ((تشيّع فارس يا غير عرببيشتر روى تعصب است نه تدين ؛ زيرا امام حسين عليه السّلام داماد آنها بوده و امام زينالعابدين عليه السّلام از دختر يزدجرد، آخرين پادشاه ساسانى به دنيا آمده است ،بخاطر همين مسلمانان فارسى زبان از تشيّع حمايت نموده آن را به عنوان مذهبى ،پذيرفتند!!)).
متاءسفانه بعضى از مؤ لفين اهل تسنن هم بدون تفكر و تدبر، اين نظريه راقبول و روى آن پافشارى زيادى كردند. مثل آقاى احمد امين در كتاب فجر الاسلام و دكترحسن ابراهيم در كتاب تاريخ سياسى اسلام و شيخ محمد ابوزهو در كتاب الحديثوالمحدثون و مصطفى شكعه در كتاب اسلام بدون مذاهب و غير آنها در كتابهاى ديگر.
در حالى كه تنها امام حسين عليه السّلام داماد خانواده ساسانى و فارسى زبانان نبوده ،بلكه طبق نقل ابن خلكان در وفيات الاعيان (235) سه دختر از يزد جرد، در زمان خلافتعمر بن خطاب (236) به اسارت مسلمين درآمدند. على عليه السّلام آنها را خريدارىنموده ، يكى را براى امام حسين عليه السّلام و ديگرى را براى محمد بن ابى بكر وسومى را براى عبداللّه بن عمر تزويج نمود كه در نتيجه از امام حسين عليه السّلام ، امامزين العابدين عليه السّلام و از محمد بن ابى بكر، قاسم و از عبداللّه بن عمر، سالم بهدنيا آمد. آن وقت چگونه مى شود تصور كرد كه فارسى زبانها يكى از دامادهاى خودشانرا مورد نصرت و يارى قرار داده و نسبت به او تعصب پيدا كردند؟ و دوتاى ديگر رايارى و كمك ننمودند؟!!
چرا مردم فارس امام زين العابدين را امام دانسته و به نصرتش شتافتند، اما سالم را كهبا پدرش عبداللّه بن عمر، جزء انصار دولت بنى اميه بودند، يارى و حمايت نكردند؟ آيادر بلاد عرب ، چه چيزى موجب ترويج و گسترش مكتب تشيّع شد، در هند و پاكستان چهعاملى مردم را به سوى تشيّع جذب كرد؟ آنان كه فارس نبودند، تا علقه مصاهرت بااهل بيت داشته باشند.
از طرف ديگر، انتشار و پيشرفت مذهب حنفى در بلاد غير عرب بيشتر از مذاهب ديگر است ،آيااين پيشرفت روى تعصب است نه تدين ؟ چون ابوحنيفه ، غير عرب و طبقنقل مورخين و ارباب تراجم ، اهل كابل بوده است .(237)
آيا ممكن است كسى ملتزم شود كه اسلام عربها روى تعصب است نه تدين ؟ چون پيامبرصلّى اللّه عليه و آله عرب بوده و از ميان آنها برخاسته است .(238)
مسلما گفته هاى مستشرقين و پيروى يك عده متعصب كوته فكر، هيچ گونه پايه و اساسدرستى ندارد، مخصوصا با رواياتى كه نقل شد و ثابت گرديد كه پيدايش تشيّعهمزمان با پيدايش اسلام است ؛ چونكه تشيّع عين اسلام است و اولين مبلغ اين مكتب ، شخصپيامبراكرم صلّى اللّه عليه و آله بوده است ، ولى آنچه را كه بايد به عنوان تأ سفگفت و نوشت ، تاءثير اين تبليغات سوء در ميان جوامع اسلامى است ؛ مثلا: تنها درپاكستان در هر سال صدها نفر مسلمان به خاطر نفاق و فرقه گرايى جانشان را از دستمى دهند.
در خيلى از بلاد اسلامى ، ((وهابيت )) اين مكتب پوچ و خرافى كه جز وسيله و ابزارى دردست دشمنان اسلام چيز ديگرى نيست ، حكم تكفير و جواز و بلكه وجوبقتل ديگر مسلمانان را صادر مى كند، و يك عده انسان طمّاع دنياپرست نيز به خاطر منافعمادى ، دنبال آن راه مى افتند.
در افغانستان ، الا ن چندين سال است كه آتش جنگ خانمانسور داخلى شعله ور است و يك جهتعمده در برپايى اين جنگها اختلافات مذهبى است . و اخيرا هم شنيده مى شود كه دركابل و بعضى از شهرهاى افغانستان و حتى در ميان افغانى هاى مقيم پاكستان و اروپا وآمريكا، جزوات و كتابهايى پخش و منتشر مى شود، كه بدگويى و تهمت عليه شيعيان درآنها نوشته شده است .
مسلما مؤ لفان و ناشران اين قبيل جزوات ، با يك تير دو نشان مى زنند، هم احساساتمذهبى شيعيان را جريحه دار مى كنند، و هم برادراناهل تسنن ما را نسبت به مكتب تشيع و پيروان آن بدبين مى سازند.
اين صنف از نويسندگان ، هدفشان تعالى اسلام ومسلمين نيست ، آنان مى خواهند اسلام را ازبين ببرند، نه طرفدار اهل تسنن هستند و نه تنها دشمن شيعه ، بلكه آنها دشمن اسلام ومسلمانان به طور مطلق واعم هستند و راه نابودى اسلام را در ايجاد نفاق و توسعه دادناختلافات مذهبى مى دانند.
بخش دوّم : شيعه كيست ؟
فصل اوّل : شناخت شيعه
معناى شيعه
ابتدا ((شيعه )) را از نظر لغت و اصطلاح معنا مى كنيم تا برسيم به خصوصيات آن كهدر آينده متعرض مى شويم . در لغت كلمه ((شيعه )) را به اتباع و پيروان شخص اطلاقمى كنند.
صاحب قاموس مى گويد: ((شيعة الرجل (بالكسر) اتباعه وانصاره (239) ؛ يعنى شيعهشخصى ، عبارت است از اتباع و پيروان وانصار آن شخص )).
راغب نيز شيعه را به همين معنا حمل مى نمايد.(240)
فيومى نيز مى گويد: ((الشيعة الاتباع و الانصار(241) ؛ شيعه يعنى پيروان وياورانشخص )).
ابن منظور نيز مى گويد: ((الشيعة اتباع الرجل وانصاره (242) ؛ شيعه يعنى پيروانشخص و ياوران او)).
و به همين معنا حمل مى شود جمله معروف حضرت امام حُسين عليه السّلام خطاب به سپاه ابنزياد در روز عاشورا: ((ويحكم ! يا شيعة آل ابى سفيان ، ان لم يكن لكم دين وكنتم لاتخافون المعاد، فكونوا احرارا فى دنياكم ؛(243) واى بهحال شما! اى پيروان و ياوران آل ابى سفيان ! اگر دين نداريد و از آخرت نمى ترسيد،لااقل در دنيا و زندگى دنيايى تان آزاده باشيد و حرّيت داشته باشيد)).
اما در اصطلاح ، لفظ ((شيعه )) اطلاق مى شود بر پيروان و دوستداراناهل بيت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، طورى كه براى آنان عَلَم شده است ولذا تا اينكلمه بر زبان كسى جارى شود، ذهن مخاطب انصراف پيدا مى كند به سوى پيروان علىعليه السّلام و فرزندان طاهر و معصوم آن حضرت .
ابن منظور مى گويد: ((وقد غلب هذا الاسم على من يتوالى عليّا واهل بيته -رضوان اللّه عليهم اجمعين - حتّى صار لهم اسما خاصا، فاذاقيل : فلان من الشيعة ، عُرف انه منهم وفى مذهب الشيعة كذا اى عندهم ؛(244) اسم((شيعه )) علم بالغلبه شده است براى كسانى كه دوستدار علىواهل بيت آن حضرت عليهم السّلام هستند و اسم خاص ‍ براى آنان شده است . وقتى گفتهشود فلانى شيعه است ؛ يعنى از دوستداران و پيرواناهل بيت عليهم السّلام ، است . و در مذهب شيعه چنين است ؛ يعنى پيرواناهل بيت عليهم السّلام چنين معتقدند)).
عين همين مطلب رافيروزآبادى درقاموس (245) وزبيدى در تاج العروس (246) وابناثير در نهايه (247) بيان كرده اند.
بنابر اين ((شيعه )) به كسى گفته مى شود كه بعد ازرسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله به امامت ((ائمه اثناعشر)) معتقد باشد؛ و به تعبيرديگر، دين را در اصول و فروع از آنان فراگيرد، نه از كسان ديگر. واين بدان جهت استكه قرآن وسنت همچنانكه در بحثهاى سابق ، مواردى را متذكر شديم ، ما را به پيروى ازاهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله امر مى كندواهل بيت عليهم السّلام را ((كشتى نجات )) و باب حطه و امان امت و عروة الوثقايى كهانفصام ندارد و يكى از دو ((ثقل )) كه متمسك به آن دو گمراه نخواهد شد، معرفى مىنمايد. ما در بحثهاى آتيه مفصل در اين زمينه ها بحث خواهيم كرد.
از آنچه تاكنون گفته شد، معلوم مى شود كسانى كه به شيعيان مطالب نادرست را نسبتداده اند و آنان را متّهم به بعضى از امور شنيعه نموده اند،مثل اينكه شيعيان معتقد به خدا بودن امامان خود هستند، يا اينكه معتقد به نبوت حضرت علىعليه السّلام مى باشند، يا مذهب آنان از يهوديت سرچشمه مى گيرد و... از روى نادانى وجهالت و عدم اطلاع از حقيقت و واقعيت سخن گفته اند و احيانا هم منشاء اين مطالب ، تعصبكور و قضاوت نابخردانه است كه انسان براى حفظ و صيانت از مذهب خودش ، ديگر مذاهبرا از طريق متهم نمودن به مطالب پوچ و واهى ، بدنام مى نمايد تا در نتيجه مذهب خودشخوشنام باقى بماند. در حالى كه مكتب تشيع تنها مكتبى است كه درطول تاريخ با نادرستى ها مبارزه نموده و شيعيان تنها مسلمانانى هستند كه مطالب پوچو غير منطقى را مردود دانسته و نپذيرفته اند.
ائمه معصومين عليهم السّلام طبق شواهد تاريخى موجود، در هر زمان و مكانى كه مى ديدندكس يا كسانى مى خواهند عقايد نادرست و خرافى را وارد اسلام نمايند، با جديتكامل در برابر آنان ايستاده و با ردّ مطالب نادرست آنان ، از حق و حقيقت دفاع مى نمودند.
قابل ذكر است كه بدترين نسبت و تهمتى كه درطول تاريخ به شيعيان از سوى مخالفان وارد شده است ، غلو و ملحق كردن فرق ضالهغُلات به آنان مى باشد كه بدون شك منشاء پيدايش اين تهمت و نسبت دادن گروهاىباطل به شيعيان ، سياستهاى حكام ظالم و خلفاى جورى است كه در زمان امامان دوازدهگانه عليهم السّلام به ظلم و جنايت و عصيان و طغيان عليه همه ارزشهاى الهى و انسانىمشغول بودند. و چون معمولا اولين شورشها و انقلابها عليه آنان از طرف پيرواناهل بيت عليهم السّلام و با رهبرى فرزندانرسول خدا صلّى اللّه عليه و آله صورت مى گرفت ، خلفاى جور، اعم از اموى و عباسىبه اين نتيجه رسيده بودند كه كارى انجام بدهند تا از نفوذاهل بيت عليهم السّلام در ميان مسلمانان كاسته و پيروان آنان را منزوى نمايند و در نتيجهبه مقاصد شوم واهداف پليد خود راحت و آساننايل آيند.
بهترين عامل به نظر آنان ، متهم كردن اهل بيت عليهم السّلام و پيروان راستين آنها به غلوبود تا عقيده ساير مسلمانان نسبت به آنان ضعيف شده و شيعيان را افرادى ضعيف الايمانيا بى ايمان بشناسند و سخنها و كارهاى آنان را نيز موجب تخريب اسلام و هدم اساس دينبدانند تا از آنان دورى نموده و به هيچ عنوان حاضر نشوند با آنان مراودت و مصاحبتداشته باشند.
البته حكّام جور تا حدودى هم در اين كار موفق شدند و عده اى از مردم عوام را كه بدونتعقل و تفكر هر گفته اى را باور مى كنند و به هر سخن پوچى گوش فرا مى دهند، عليهشيعيان كه پيروان اهل بيت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هستند، تحريك نموده وضربه هاى دردآورى بر آنان وارد نمودند.
آنچه گفتيم تنها مربوط به گذشته نيست ، بلكه هنوز هم عده اى پيدا مى شوند كهمطالب بيهوده و تهمتهاى نارواى آن دروغگويان بى خرد را باور نموده و حتى براى ردّشيعيان و تكفير و تفسيق آنان كتابها مى نويسند، در حالى كه اگر كسى از روى انصافو خالى از تعصب بخواهد متوجه حقيقت امر شود، بايد به كتب فقهى شيعيان مراجعه كند تاببيند كه چگونه علماى بزرگوار شيعه در طول تاريخ ، غُلات را نجس و كافر خوانده ،و از جمله كفار و مشركين به حساب آورده اند.
همچنين انسانهاى محقق و با درايت ، وقتى به روايات وارده از ائمّه معصومين عليهم السّلاممراجعه كنند، متوجه مى شوند كه امامان بزرگوار شيعه ، هميشه متوجه اين حركت شومسياسى بوده و با شدّت تمام با آن به مبارزه بر خاسته اند.
به طور مثال حضرت امام صادق عليه السّلام به ((مرازم )) كه يكى از اصحاب آنحضرت است ، فرمود: ((برو و به غلات بگو برگرديد به سوى خدا و توبه كنيد؛زيرا شما فاسق وكافر و مشرك هستيد)).
باز به او فرمود: ((وقتى به كوفه رسيدى ، نزد بشار شعيرى كه يكى از غاليهاى آنزمان بوده ، برو و به او بگو جعفر بن محمد مى گويد اى كافر! اى فاسق ! من از توبيزارم )).
مرازم مى گويد: ((وقتى به كوفه رسيدم و بشار شعيرى را ديدم ، فرمايش امام صادقعليه السّلام را به او ابلاغ نمودم ، ولى او بدون آنكه به روى خود بياورد(مثل اينكه از قبل به آنها گفته شده بود كه اگر ائمه از شما بيزارى جستند، شمابيزارى نجوييد و خودتان را به آنان متصل نموده و وانمود كنيد كه از آنان جدا نيستيد)،گفت : مولايم از من ياد نموده و براى من پيغام فرستاده است )).
مرازم مى گويد: ((به او گفتم بلى ، امام صادق عليه السّلام فرمود اى كافر! اى فاسق! من از تو بيزارم ، وى باز بدون آنكه به ظاهر ناراحت شود با خوشحالى گفت : خداوندبه تو جزاى خير دهد كه پيغام مولايم را به من رسانيدى )).(248)
شما را به خدا! آيا ممكن است در يك كشور اسلامى ، آن هم در زمانى قريب به عصررسالت ، كسانى از مسير اصلى اسلام خارج شوند و ادعا نمايند كه كس يا كسانى خداهستند و در اين راستا، تبليغات گسترده اى هم داشته باشند، اما هيچ كس به آنان چيزىنگويد و هيچ قاضى و محكمه اى آنان را احضار نكند و مورد باز خواست قرار ندهد، مگراينكه پشتوانه سياسى قوى و محكم داشته و از طرف قدرت يا قدرتهايى ، مورد حمايتقرار گرفته باشند؟
همين ((بشار شعيرى )) روزى خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد، حضرت تا او را ديدفرمود: ((از نزد من بيرون برو، خداوند تو را لعنت كند، به خدا قسم ! سقفى پيدا نخواهدشد كه بر سر من و تو سايه بيندازد))، كنايه از اينكه با تو زير يك سقف نخواهمنشست و هيچ گونه آشنايى و صحبتى با تو نخواهم داشت .
وقتى هم كه وى از محضر امام صادق عليه السّلام خارج شد، حضرت فرمود: ((واى بر او!خداوند هيچ كس را به اندازه اين فاجر، حقير و خوار نكرده است ، به درستى كه او شيطانپسر شيطان است ، هدف او اغواى شيعيان و اصحاب من است ، پس از او دورى كنيد و حاضربه غايب اطلاع بدهد كه من (امام صادق ) بنده خدا و فرزند كنيز خدا هستم ، من از اصلاببه ارحام منتقل شده و به دنيا آمده و روزى هم از دنيا رفته و روزى هم برانگيخته شده ومورد سؤ ال قرار مى گيرم )).(249)
همچنين حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام به يكى از دوستان خود به نام ((محمَّد))نوشت : ((من از ابن نصير فهرى و ابن باباى قمى ، به سوى خدا بيزارى مى جويم ،پس تو هم از آن دو بيزارى بجوى . من تو و جميع شيعيانم را از اين دو شخص برحذرداشته و به شما مى گويم كه من اين دو نفر را لعن كرده ام ، خداوند آن دو را لعنت كند،ابن بابا گمان مى كند كه من او را به عنوان پيامبر مبعوث نموده ام ، خداوند او را لعنتنمايد، شيطان بر او تسلّط يافته و او را به گمراهى كشانيده است ، پس خداوند لعنتكند كسى را كه از او حرف شنوى كند، اى محمّد! اگر دستت به او رسيد، سرش را ازبدنش جدا كن )).(250)
آيا با وجود اين گونه روايات براى سركوبى غُلات و نفى انديشه غلط آنها، ممكن استشيعيان غلو نموده و چيزى را كه امامان آنها سركوب كرده اند، پذيرا شوند؟
چگونه ممكن است شيعيان معتقد به اين عقيده باشند در حالى كه تمام جزئيات دين را ازشخص رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و از طريق ائمه اطهار عليهم السّلام ، يعنى علىعليه السّلام و يازده فرزند بزرگوارش به دست آورده اند.
پس از توضيح اين مبحث اينك لازم است براى روشن شدن حقيقت ، خصوصيات و ويژگيهاى((شيعه )) مورد بحث و بررسى قرار گيرد.

next page

fehrest page

back page