![]() | ![]() | ![]() |
مثل آنچه روايت كرده در اصول كافى از محمد بن سليمان ديلمى ازپدرش كه گفت: گفتم بحضرت امام بحق ناطق حضرت امام جعفر صادق صلوات اللّه و سلامهعليه كه فلان از عبادت او و دين او و فضل او چنان و چنانست، پس فرمود آن حضرت كهچگونه است عقل او- گفتم: نمىدانم، پس فرمود كه: بدرستى كه ثواب بر قدر عقل استبدرستى كه مردى از بنى اسرائيل بود كه عبادت ميكرد خدا را در جزيره از جزاير درياسبز و خرّم با درختان بسيار و آب بر روى زمين آشكار، و بدرستى كه فرشته از فرشتگانگذشت باو پس گفت: اى پروردگار من بنما مرا ثواب اين بنده تو، پس نمود باو خدا آنرا، پس كم شمرد آن را آن فرشته، پس وحى فرستاد خدا بسوى او كه مصاحبت كن با او، پسآمد او را آن فرشته بصورت آدمى، پس گفت آن عابد باو كه: كيستى تو- فرشته گفت باوكه: من مردى عابدم رسيده بمن مكان تو يعنى مرتبه تو يا خوبى اين جاى تو و عبادت تودر اين مكان، پس آمدم نزد تو تا اين كه عبادت كنم خدا را با تو، پس بود با او درآن روز، پس چون صبح روز ديگر شد گفت باو فرشته: بدرستى كه مكان تو هر آينه مكانىاست خرّم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 558
و شايسته نيست مگر از براى عبادت پس گفت باو عابد كه: بدرستىكه از براى اين مكان ما عيبى هست، پرسيد فرشته كه چيست آن عيب- گفت عابد كه: نيستاز براى پروردگار ما چاروائى اگر بودى از براى او الاغى مىچرانيدم او را در اينموضع، پس بدرستى كه اين گياه ضايع مىشود، پس گفت باو فرشته كه: نيست از براىپروردگار تو الاغى، گفت: اگر مىبود از براى او الاغى نبود اين كه ضايع مىشود مثلاين گياه، پس وحى فرستاد خدا بسوى فرشته كه: من ثواب نمىدهم او را مگر بقدر عقلاو.
6971 كم منمغبوط بنعمته و هو فى الآخرة من الهالكين. بسا كسى كه آرزو كرده شود مثل نعمت او وحال آنكه او باشد در آخرت از هلاك شوندگان.
6972 كم من وضيعرفعه حسن خلقه. بسا پست مرتبه كه بلند گرداند او را نيكوئى خوى او.
6973 كم من رفيعوضعه قبح خرقه. بسا بلند مرتبه كه پست گرداند او را زشتى تند خوئى او يا كم عقلىاو، و اوّل أوفق است با فقره سابق.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 559
حرف كاف بلفظ «كيف»
از آنچه وارد شده از سخنان حكمت آميز حضرت أمير المؤمنين علىّبن أبى طالب عليه السّلام در حرف كاف بلفظ «كيف» كه بمعنى چگونه است. فرموده استآن حضرت عليه السّلام:
6974 كيف يملكالورع من يملكه الطّمع چگونه مالك مىشود پرهيزگارى را كسى كه مالك شود او را طمع،يعنى نمىشود كه مالك پرهيزگارى شود كسى كه در فرمان طمع باشد و مطيع و منقاد اوباشد مانند مملوك از براى مالك، زيرا كه چنين كسى هر گاه طمع حرامى كند يا طمع درچيزى كند كه بگمان او حرامى وسيله او تواند شد نمىشود كه دست از پرهيزگارىبرندارد و مرتكب آن حرام نشود.
6975 كيف تصفوفكرة من يستديم الشّبع چگونه صاف مىشود فكر كسى كه دايم دارد سيرى را، يعنىنمىشود كه صاف شود فكر او، زيرا كه در سيرى بخارى غالب مىشود بر دماغ كه با آنفكر صاف نمىشود.
6976 كيف يعملللآخرة المشغول بالدّنيا چگونه كار ميكند از براى آخرت كسى كه مشغول باشد بدنيا.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 560
6977 كيف يستطيعالاخلاص من يغلبه الهوى چگونه توانائى دارد اخلاص را كسى كه غلبه كند بر او خواهش،يعنى نمىشود كه كسى كه غلبه كند بر او هوا و هوس خالص گرداند اعمال خود را ازبراى خدا بلكه البته آميخته باشد ببعضى هواها و هوسها، و در بعضى نسخهها «الخلاص»بجاى «الاخلاص» است و بنا بر اين ترجمه اينست كه: چگونه توانائى دارد خلاص را كسىكه غالب باشد بر او خواهش، و مراد به «خلاص» خلاصى است از گناه و عذاب و عقاب، ياخالص بودن أعمال او از براى خدا موافق نسخه اوّل.
6978 كيف يهتدىالضّليل مع غفلة الدّليل چگونه راه مىيابد گمراه با غفلت راه نماينده يعنىنمىشود كه گمراه راه بيابد با وجود غفلت و بىخبرى راهنماينده او، و اين اشارهاست باين كه امام و راهنمائى كه حق تعالى از براى مردم قرار دهد بايد كه كسى باشدكه غفلت بر او روا نباشد چنانكه مشهورست ميانه فرقه ناجيه اماميه، نه كسى كه بر اونيز سهو و خطا بلكه گناه و عصيان نيز روا باشد چنانكه مذهب ساير مخالفين است.
6979 كيف يستطيعصلاح نفسه من لا يقنع بالقليل چگونه مىتواند اصلاح كردن نفس خود را كسى كه قناعتنكند باندك، زيرا كه چنين كسى نمىشود كه كارى چند نكند كه صلاح حال او در آننباشد.
6980 كيف ينجومن اللّه هاربه چگونه رستگارى مىيابد از خدا گريزنده از او يعنى گريختن از خداسودى ندارد و بآن رستگارى نتوان يافت از او.
6981 كيف يسلممن الموت طالبه چگونه سالم مىماند كسى كه مرگ طلب كننده او باشد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 561
6982 كيف يضيعمن اللّه كافله چگونه ضايع مىشود كسى كه خدا ضامن او باشد، يعنى ضامن كارگزارىامور او باشد، و مراد هر كسيست كه توكل كند بر خدا در هر باب چنانكه حق تعالىفرموده كه: هر كه توكل كند بر خدا پس خدا بسندست او را .
6983 كيف يفرحبعمر تنقصه السّاعات چگونه شادمانى كرده شود بعمرى كه كم ميكند آنرا ساعتها چگونهشادمانى كرده شود بعمرى كه كم ميكند آنرا ساعتها يعنى عمرى كه هر ساعتى كه مىگذردآن را كم ميكند قابل اين نيست كه كسى بآن شادمانى كند، قابل شادمانى زندگانى جاويداست كه هرگز كم نشود كه آن زندگانى آن سر است.
6984 كيف يغترّبسلامة جسم معرّض للآفات چگونه فريب خورده شود بسلامتى جسمى كه در آورده شده باشددر معرض آفتها يعنى بدن هر چند سلامتى داشته باشد چون در معرض آفتهاست و هر لحظهاحتمال اين هست كه آفتى عارض آن شود آن سلامتى قابل اين نيست كه كسى بآن فريب خوردو از ياد مرگ و تهيه آن غافل گردد، يا بآن سلامتى شادمان و فرحناك گردد، شادمانىدر سلامتى أخروى باشد كه ديگر آفتى را بآن راهى نباشد.
6985 كيف يجدلذّة العبادة من لا يصوم عن الهوى چگونه مىيابد لذّت عبادت را كسى كه باز نايستداز خواهش يعنى تا كسى از هوا و هوس باز نايستد و آنها را از خود زايل نكند لذّتعبادت را چنانكه بايد نيابد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 562
6986 كيف يقدرعلى اعمال الرّضا القلب المتولّه بالدّنيا چگونه توانائى دارد بر كار فرمودن رضادل شيفته شده بدنيا مراد برضا رضا و خشنودى بنصيب و بهره خودست از دنيا، و مراداينست كه دل فريفته شده بدنيا نمىشود كه آن رضا را بعمل آورد، تا كسى دوستى دنيارا از دل بيرون نكند آن رضا را نتواند بعمل آورد.
6987 كيف يزهدفى الدّنيا من لا يعرف قدر الآخرة چگونه بىرغبت مىشود در دنيا كسى كه نداند قدرآخرت را يعنى تا كسى خوب نداند قدر و مرتبه بهشت و نعمتهاى آنرا، بى رغبت نمىشوددر دنيا و فريفته آن مىگردد، امّا اگر كسى خوب مطلع گردد بر آنها، ميداند كه دنياقابل آن نيست كه كسى از براى آن محروم سازد خود را از آنها، يا كم كند بهره خود رااز آنها.
6988 كيف يسلممن عذاب اللّه المتسرّع الى اليمين الفاجرة چگونه سالم مىماند از عذاب خدا شتابكننده بسوى قسم دروغ يعنى كسى كه شتاب ميكند و بىتأمّل قسم دروغ مىخورد و انديشهنمىكند از بدى عاقبت آن و بزرگى گناه آن كه مانع شود او را از جرأت بر آن يا اينكه در سخنى كه مىگويد از براى ترويج آن شتاب ميكند و قسم دروغى از عقب آن مىخوردچنانكه عادت بعضى مردم است.
6989 كيف تبقىعلى حالتك و الدّهر فى احالتك چگونه باقى مىمانى بر حالت خود و روزگار در تغييردادن تست مراد مذمّت دنياست باين كه آدمى در آن بر حال خود باقى نمىتواند ماند وچگونه باقى تواند ماند و حال آنكه روزگار در تغيير اوست و همواره او را تغييرمىدهد در بدن و ساير أحوال، بخلاف سراى دلگشاى بهشت كه تغيير و تبديل را در آنراهى نيست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 563
6990 كيف تنسىالموت و آثاره تذكّرك چگونه فراموش ميكنى مرگ را و آثار آن ياد مىآورد ترا غرضاظهار تعجب است از كسى كه فراموش كند مرگ را و تهيه آن نگيرد و حال آنكه آثار آنهمواره آشكار مىگردد و بياد او مىآورد آن را، مثل پى در پى مردن مردم و پديدآمدن ضعف و پيرى در خود و ديگران، و مانند اينها.
6991 كيف يصبرعلى مباينة الاضداد من لم تعنه الحكمة چگونه صبر ميكند بر دورى كردن از اضداد كسىكه يارى نكرده باشد او را حكمت، ممكن است كه مراد به «أضداد» أخلاق ذميمه و أفعالناشايست باشد كه در حقيقت ضدّ و دشمن آدمى باشند و مراد اين باشد كه تا كسى حكيمنباشد و «حكمت» يعنى علم راست درست يارى او نكرده باشد او دورى نتواند كرد از آنهابلكه بالطبع باعتبار قواى شهويّه و غضبيه مايل باشد به آنها، و ممكن است كه مرادبه «أضداد» صفات ذميمه باشد كه أضداد يكديگر باشند و از هر دو طرف دورى بايد كرد وميانه روى كرد در آنها، و ميانه روى ميانه آنها را عدالت مىگويند مثل بخل و إسرافو جبن و تهوّر و آنچه از اين قبيل باشد و بنا بر اين نيز مراد اينست كه تا كسىحكيم نباشد دورى از اين أضداد و ميانه روى ميانه آنها نتواند كرد بلكه بالطبع مايلبيك طرف مىگردد.
6992 كيف يصبرعن الشّهوة من لم تعنه العصمة چگونه صبر ميكند از خواهش كسى كه يارى نكرده باشد اورا نگهدارى يعنى نگهدارى حق تعالى او را، يعنى تا كسى را لطف حق تعالى و نگهدارىاو او را يارى نكند صبر از خواهشها و إعراض از آنها نتواند كرد بلكه بالطبع پيرو وفرمانبردار آنها باشد.
6993 كيف يرضىبالقضاء من لم يصدق يقينه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 564
چگونه راضى مىشود بقضا كسى كه راست نباشد يقين او مراد اينستكه تا كسى يقين خود را بمعارف إلهيه راست نكند و او را يقين راست حاصل نشود باينكه هر چه حق تعالى كرده همه از روى علم و حكمت است و اصلا در آن حيف و جورى وغفلتى نشده او را راضى و خشنود نمىگردد بقضاى حق تعالى و نصيب و بهره كه باو دادهبلكه در هر مرتبه كه باشد توقّع و خواهش زياد بر آن داشته باشد.
6994 كيف يستقيممن لم يستقم دينه چگونه مستقيم مىشود كسى كه مستقيم نباشد دين او مراد اينست كهتا كسى دين او مستقيم و راست نباشد او مستقيم و راست نباشد يعنى أعمال و طاعات وعبادات او صحيح و درست نباشد بلكه فاسد و باطل باشد، زيرا كه صحت و استقامت آنهامشروط بصحت و استقامت اينست، يا اين كه حال او در آخرت مستقيم نباشد و تباه و فاسدباشد.
و در بعضى نسخهها «كيف يستقيم قلب من لم يستقم دينه» است وبنا بر اين ترجمه اينست كه: چگونه مستقيم شود دل كسى كه مستقيم نباشد دين او ومراد اينست كه كسى كه دين او مستقيم نباشد دل او يعنى نيتها و قصدهاى آن مستقيمنشود بلكه اكثر آنها فاسد و باطل باشد، يا اين كه ذهن و ادراك او مستقيم نباشدبلكه كج و معوّج باشد و اللّه تعالى يعلم.
6995 كيف يصلحغيره من لا يصلح نفسه چگونه اصلاح ميكند غير خود را كسى كه اصلاح نمىكند نفس خودرا يعنى تا كسى اصلاح نفس خود نكند اصلاح ديگرى نتواند كرد و اين اشاره است باينكه امام كه حق تعالى او را از براى اصلاح مردم قرار داده بايد كه معصوم باشد و ازاو گناهى صادر نشود.
6996 كيف يعدلفى غيره من يظلم نفسه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 565
چگونه عدل ميكند در غير خود كسى كه ظلم ميكند نفس خود را ايننيز مضمون فقره سابق است.
6997 كيف يهدىغيره من يضلّ نفسه چگونه راه مىنمايد غير خود را كسى كه گمراه مىگرداند نفس خودرا اين نيز مضمون فقره سابق و سابق سابق است.
6998 كيف يعرفغيره من يجهل نفسه. چگونه مىشناسد غير خود را كسى كه نمىداند نفس خود را، ايننيز يا مضمون فقرههاى سابق است و مراد اينست كه كسى كه خود را نشناسد يعنى از خودغافل باشد و در پى اصلاح خود نباشد چگونه مىتواند كه غير خود را بشناسد و متوجّهاصلاح او گردد و يا مراد تعذّر شناخت حقايق أشياء است و اين كه آدمى حقيقت خود رانمىداند پس چگونه حقيقت غير خود را مىتواند شناخت و اين معنى از عبارت ظاهرترستو اللّه تعالى يعلم.
6999 كيف ينصحغيره من يغشّ نفسه چگونه نصيحت ميكند غير خود را كسى كه غشّ ميكند با نفس خود«نصيحت» بمعنى موعظه و پند گفتن است و «غشّ» بفتح غين مصدر است بمعنى ناصاف بودن،و بكسر غين اسم است از آن، و «نصيحت» بمعنى صاف و خالص بودن نيز آمده مقابل «غشّ»و بنا بر اين ترجمه اينست كه چگونه صاف و خالص ميباشد غير خود را كسى كه غشّ ميكندبا نفس خود و حاصل هر دو يكيست و همان مضمون فقرههاى سابق سابقست.
7000 كيف يصلالى حقيقة الزّهد من لم يمت شهوته چگونه مىرسد بحقيقت زهد يعنى بىرغبتى در دنياكسى كه نمىرانيده باشد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 566
خواهش خود را يعنى آنرا از خود سلب نكرده باشد.
7001 كيف يستطيعالهدى من يغلبه الهوى چگونه مىتواند راهنمائى را كسى كه غالب شود او را هوا وهوس.
7002 كيف يدّعىحبّ اللّه من سكن قلبه حبّ الدّنيا چگونه دعوى ميكند دوستى خدا را كسى كه قرارگرفته باشد در دل او دوستى دنيا مراد اينست كه دوستى دنيا با دوستى خدا جمعنمىشود پس كسى كه دوستى دنيا را داشته باشد اين نشان اينست كه در دعوى دوستى خداكاذبست، پس چگونه دعوى آن ميكند و شرم نمىكند از چنين دروغى.
7003 كيف يأنسباللّه من لا يستوحش من الخلق چگونه أنس و آرام مىگيرد بخدا كسى كه وحشت نمىكنداز خلق
7004 كيف يجدحلاوة الايمان من يسخط الحقّ چگونه مىيابد شيرينى ايمان را كسى كه بخشم آورد اورا حق يعنى سخن يا كار راست درست.
7005 كيف يتمتّعبالعبادة من لم يعنه التّوفيق چگونه بهره مىيابد بعبادت كسى كه يارى نكرده باشداو را توفيق يعنى بهره يافتن بعبادت نيز بمجرّد سعى آدمى نمىشود و يارى توفيق حقّتعالى مىبايد، پس آن را هم نعمتى از جانب خدا بايد دانست و شكر آنرا بايد كرد.
7006 كيف ينفصلعن الباطل من لم يتّصل بالحقّ چگونه جدا مىشود از باطل كسى كه نپيوسته باشد بحقّممكن است كه مراد به «حقّ» حق تعالى باشد و مراد اين باشد كه: تا كسى خود را بآنجناب
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 567
نپيوندد و در هر باب متوسّل باو نشود از باطل يعنى عقايد فاسدهو گناهان جدا نتواند شد، و ممكن است كه مراد بآن امام و راهنماى حق باشد و مراداين باشد كه جدائى از باطل بىپيوستن بچنين امام و راهنمائى نمىشود و بمجرّد عقلو فكر خود از هر باطلى جدا نتوان شد.
7007 كيف يتخلّصمن عناء الحرص من لم يصدق توكّله چگونه خلاص مىشود از تعب حرص كسى كه راست نباشدتوكل او يعنى تا كسى توكل او بر حق تعالى راست نباشد از حرص و تعب و رنج آن خلاصنشود.
7008 كيف ينتفعبالنّصيحة من يلتذّ بالفضيحة چگونه سودمند مىگردد بنصيحت كسى كه لذّت مىيابد ازرسوائى، يعنى نصيحت سودى ندارد بكسى كه بىعار باشد و باكى نداشته باشد از رسوائىبلكه لذّت برد از آن، چنانكه مشاهده مىشود از بعضى مردم.
7009 كيف لايوقظك بيات نقم اللّه و قد تورّطت بمعاصيه مدارج سطواته چگونه بيدار نمىكند تراشبيخون انتقامهاى خدا و حال آنكه بتحقيق افتاده بسبب نافرمانيهاى او در ورطهراههاى قهر او، «ورطه» بمعنى هلاكتست و هر امرى كه دشوار باشد نجات و بدر شد ازآن، و مراد به «راههاى قهر حق تعالى» راههائيست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 568
كه مىبرد آدمى را بسوى قهر و غضب او، و مراد اينست كه هر كهبسبب معاصى افتاد در ورطه آن راهها نمىشود كه انتقامهاى حق تعالى شبيخون بر اونياورد و او را از خواب غفلتى كه دارد بيدار نسازد.
7010 كيف يكونمن يفنى ببقائه، و يسقم بصحّته، و يؤتى من مأمنه چگونه ميباشد كسى كه فانى شودببقاى خود، و بيمار شود بتندرستى خود، و آمده شود از جايگاه أمنيت خود مراد بيانعجز و ضعف آدمى است و اين كه ظاهرست كه چه حال مىدارد از ضعف و عجز كسى كه «فانىشود ببقاى خود» يعنى بقاى او بكشاند او را بسوى فنا و برساند بآن، و «بيمار شودبتندرستى خود» بهمان معنى، و «آمده شود از مأمن خود» يعنى ملك الموت و مرگ بيايداو را در مأمن او، و هيچ كس و هيچ چيز حاجب و مانع آن نتواند شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 569
حرف كاف بلفظ «كفى»
از آنچه وارد شده از سخنان حكمت آميز حضرت أمير المؤمنين علىّبن أبى طالب عليه السّلام در حرف كاف بلفظ «كفى» يعنى بس است و كافيست. فرموده استآن حضرت عليه السّلام:
7011 كفى بالعلمرفعة. بس است علم بلندى مرتبه، يعنى بس است علم كه از جنس بلندى مرتبه است، يا بساست بلندى مرتبه آن، و بر هر تقدير مراد اينست كه كسى را كه علم باشد همان كافيستاز براى شرف و بلندى مرتبه او، و حاجت بفضيلت ديگر نيست.
7012 كفى بالجهلضعة . بس است نادانى پستى مرتبه يعنى نادانى كه پستى مرتبه است، يا بس است پستىمرتبه آن، چنانكه در علم مذكور شد.
7013 كفىبالقناعة ملكا. بس است قناعت پادشاهى، يعنى قناعت كه پادشاهيست، يا بس است پادشاهىآن، يعنى كسى كه قناعت داشته باشد همان كافيست از براى پادشاهى او، و احتياجبپادشاهى ديگر ندارد، چنانكه گفتهاند: هر كه قانع شد بخشگ و ترشه بحر و برست.
و ممكن است كه «ملك» بضمّ ميم كه بمعنى پادشاهيست خوانده نشودبلكه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 570
بكسر ميم خوانده شود بمعنى مالك بودن يا چيزى كه مملوك باشد ومعنى اين باشد كه: كافيست قناعت كه خواجگى است يا قناعت كه مملوك باشد يعنى كافيستاين كه كسى مالك قناعت باشد و با وجود آن در كار نيست كه مالك چيز ديگر باشد، يااين كه كافيست اين كه قناعت ملك كسى باشد و با وجود آن در كار نيست كه ملك ديگرداشته باشد.
7014 كفىبالشّره هلكا. بس است غلبه حرص هلاك شدن يعنى غلبه حرص كه هلاك شدنست، يا بس استهلاك شدنى كه از آن ناشى شود و مراد اينست كه كسى كه غلبه حرص داشته باشد همانكافيست از براى هلاك شدن او و در كار نيست امر ديگر از براى هلاك شدن او، چه آنسبب هلاكت دنيوى و أخروى مىگردد.
7015 كفى بالعقلغنى. بس است عقل توانگرى، يعنى بس است عقل كه توانگريست، يا بس است توانگرى آن.
7016 كفىبالتّجارب مؤدّبا. بس است تجربهها أدب كننده، يعنى تجربهها كه ادب كنندهاند،يعنى كسى كه تجربهها يعنى آزمايشها كرده باشد و به آنها ظاهر شده باشد از براى اونيكوئى عاقبت كارها و بدى آنها و خوبى مردم و بدى ايشان، همانها كافيست از براىادب- كردن او و حاجتى بأدب كننده ديگر ندارد، همين كافيست از براى ادب او كه بروفق تجربتهاى خود عمل كند.
7017 كفىبالغفلة ضلالا. بس است غفلت گمراهى يعنى بس است غفلت كه گمراهيست، يا بس است
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 571
گمراهى آن، بهمان معنى كه در فقرههاى سابق مذكور شد و مراد به«غفلت» غافليست از آنچه در كار باشد از عقايد و أعمال و بفكر و ذكر آنها نبودن، ياغفلت از ياد حق در أكثر اوقات.
7018 كفى بجهنّمنكالا. بس است جهنم نكال، يعنى بس است جهنم كه نكال است، يا بس است نكال آن، ومراد به «نكال» عقوبت است يا عبرت گرفتن و معنى اينست كه: جهنم عقوبتى است كافى،يا كافى است عقوبت آن، يا عبرتى است كافى، يعنى سبب عبرتى است كافى، يا كافى استعبرتى كه از آن حاصل شود، و مراد به «عبرت بودن آن، يا عبرت گرفتن از آن» اينست كهياد آن و خوف از آن سبب عبرت شود.
7019 كفىبالشّيب نذيرا. بس است شيب يعنى موى سفيد يا پيرى ترساننده يعنى شيب كه ترسانندهاست و مىترساند آدمى را از مرگ و بفكر تهيه آن مىاندازد همان كافيست از براىترسانيدن او و حاجت بترساننده ديگر نباشد.
7020 كفىبالمشاورة ظهيرا. بس است مشورت كردن يارى كننده، يعنى مشورت كردن كه يارى كنندهاست در كارها، هر گاه كسى مشورت كند با عقلا و عمل بر وفق آن كند همين يارى كنندهخوبى است از براى او و بس است از براى يارى كنندگى او.
7021 كفى بالفكررشدا. بس است فكر رشد، يعنى فكر كه رشد است، يا بس است رشدى كه از فكر حاصل شود، و«رشد» بمعنى بودن بر راه راست است و مراد اينست كه هر گاه كسى كارى را بفكر وتأمّل كند همان كافى است از براى بودن او بر راه راست، زيرا كه اگر فكر او درسترفته ظاهرست كه بر راه راست است، و اگر خطا كرده باشد مؤاخذه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 572
بر او نباشد نهايتش اين است كه ضرر و زيان دنيوى باو برسد و آنسهل است پس او نيز گوئيا بر راه راست است.
7022 كفىبالميسور رفدا. كافيست آنچه ميسر باشد عطا، يعنى كافيست عطاى آن يعنى كافيست درادراك فضيلت عطا و بخشش اين كه عطا شود آنچه ميسر باشد خواه كم و خواه زياد، وباعتبار كمى آن ترك آن نبايد كرد.
7023 كفىبالتّواضع شرفا. بس است تواضع شرف، يعنى تواضع كه شرفى است، يا بس است شرف آن، ومراد به «تواضع» فروتنى است يعنى فروتنى كردن در درگاه حق تعالى و با خلق نيز و«شرف» بمعنى بلندى مرتبه است.
7024 كفىبالتّكبّر تلفا. بس است تكبر تلف، يعنى بس است تكبر كه تلفيست، يا بس است تلفى كهاز آن ناشى شود، و بر هر تقدير مراد اينست كه از براى تلف كردن أعمال صالح و باطلنمودن آنها تكبر يا تلفى كه از آن ناشى مىشود بس است و تلفى ديگر در كار نيست.
7025 كفىبالتّبذير سرفا .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 573
بس است تبذير إسراف، يعنى بس است در اسراف بودن تبذير كردن كهاسرافيست، يا اسرافى كه در آن باشد هر چند اسراف ديگر نشود، و «تبذير» و «اسراف»هر دو بيك معنى مستعمل مىشود كه خرج كردن زياده بر اندازه باشد و ظاهر اينست كهدر اينجا مراد به «تبذير» زياده از ميانه روى خرج كردنست، و به «اسراف» أعمّ از آنو از صرف- كردن مال در آنچه سزاوار نباشد مثل حرامها و بعبث.
7026 كفى بالحلموقارا. بس است حلم وقار، يعنى بس است در وقار داشتن آدمى حلم كه وقاريست يا وقارىكه از آن حاصل شود، و مراد به «وقار» سنگينى و اطمينان و آرام است و مراد اينست كهدر آن كافيست حلم و بردبارى يعنى فروخوردن خشم و از جابر نيامدن بسبب آن و با وجودآن حاجت بوقار ديگر نيست.
7027 كفىبالسّفه عارا. بس است سفه عار يعنى بس است از براى عيب و عار سفه كه عاريست يا عارآن و با وجود آن عيب و عار ديگر در كار نيست، و «سفه» بمعنى نادانيست و كمى حلم يابىحلمى و هر يك در اينجا مناسب است.
7028 كفىبالقرآن داعيا. بس است قرآن خواننده يعنى بس است در خواندن مردم براه راست قرآنمجيد كه خواننده است مردم را بآن.
7029 كفىبالشّيب ناعيا. بس است شيب يعنى موى سفيد يا پيرى خبر دهنده بمرگ، يعنى در خبردادن مردم بآن و آگاه كردن ايشان بآن كافيست شيب و حاجت نيست به خبر دهنده ديگر،آدمى اگر پيشتر غافل شده باشد البته بايد كه بآن آگاه شود و تهيه آن بگيرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 574
7030 كفى بالاجلحارسا. بس است اجل نگهبان، «اجل» بمعنى مدّت عمرست و مرگ، و در اينجا معنى اوّلظاهرترست، و مراد اينست كه: اجل نگهبانيست از براى آدمى كه كافيست و با آن محتاجبنگهبان ديگر نيست، زيرا كه تا آن مدّت بسر نيايد رشته باريك عمر او را بصد تيغتيز نتوان بريد و بر معنى دويم نيز حمل مىتوان كرد و «نگهبان بودن آن» باعتباراين باشد كه مرگ هر كس در وقتى خاصّ مقرّر شده پس تا آن وقت نرسد ممكن نباشد كه آندر رسد و قبل از اين مذكور شد كه اين در اجل حتمى است كه تغيير و تبديل در آن بهيچوجه راهى نداشته باشد و «اجل مشروطى» نيز باشد كه حراست و نگهبانى در دفع آن دركار باشد چنانكه قبل ازين قدرى تفصيل داده شد و بنا بر اين اين سخن را كسى تواندگفت كه مانند آن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه او را آگاهى بر اجل حتمى باشد واللّه تعالى يعلم.
7031 كفى بالعدلسائسا. بس است عدل سياست كننده، سياست مردم چنانكه مكرّر مذكور شد تربيت كردنايشانست بداشتن بر آنچه بايد بكند و منع از آنچه نبايد، و مراد اينست كه كافى استسياست كننده ميانه مردم عدل، و با وجود آن سياست كننده ديگر در كار نيست چه هر گاهبا همه ايشان در هر باب بر وفق عدل سلوك شود كافيست از براى تربيت ايشان، و تربيتديگر در كار نيست.
7032 كفىبالاغترار جهلا. بس است فريب خوردن نادانى، يعنى كافيست در نادانى فريب خوردن، هرچند هيچ نادانى ديگر با آن نباشد.
7033 كفىبالخشية علما.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 575
بس است ترس علم، مراد ترس از خداست و اين كه آن علميست كه بساست از براى عالم بودن هر چند علم ديگر با آن نباشد.
7034 كفىبالصّحبة اختبارا. بس است صحبت آزمايش، يعنى از براى آزمايش مردم و شناخت خوب و بدايشان كافيست صحبت كه آزمايشى است، يا كافيست آزمايشى كه در صحبت شود، و بر هرتقدير مراد اينست كه بصحبت داشتن با مردم آزمايش ايشان مىتوان كرد و حاجت بآزمايشديگر نيست و اين بنا بر اينست كه «اختبارا» بباى يك نقطه زير باشد نهايت درنسخهها كه بنظر رسيد بياى دو نقطه زيرست و ظاهر اينست كه از سهو ناسخين است و برتقدير صحت آن ممكن است كه مراد به «اختيار» اختيار كردن كسى و برگزيدن او باشد ومعنى اين باشد كه بس است از براى برگزيدن كسى صحبت داشتن با او و برگزيدنى كه ازآن ناشى شود و حاصل اين نيز موافق است با اوّل، و اللّه تعالى يعلم.
7035 كفى بالاملاغترارا. بس است اميد فريب خوردن يعنى كافيست در فريب خوردن اميد داشتن در دنيا هرچند هيچ فريب خوردن ديگر با آن نباشد.
7036 كفى بالمرءمعرفة ان يعرف نفسه. بس است در مرد يا آدمى بحسب شناسائى اين كه بشناسد نفس خودرا، يعنى كافيست در شناسائى او اين كه بشناسد نفس خود را، يعنى قدر و مرتبه خود رايا خوبى و بدى خود را، و مراد اينست كه همين معرفتى است عمده و بآن او را عارفمىتوان گفت.
7037 كفى بالمرءجهلا ان يجهل نفسه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 576
بس است در مرد يا آدمى بحسب نادانى اين كه نداند نفس خود را،يعنى كافيست در نادانى مرد اين كه نداند نفس خود را يعنى قدر و مرتبه خود را، ياخوبى و بدى خود را يعنى همين نادانييست عظيم كه بآن او را نادان توان گفت هر چندعلوم بسيار داشته باشد.
7038 كفى بالمرءرذيلة ان يعجب بنفسه. بس است در مرد يا آدمى بحسب پستى مرتبه اين كه عجب بياوردبنفس خود، يعنى بس است در پستى مرتبه او اين كه خود بين باشد و مرتبه بلندى ازبراى خود قرار دهد.
7039 كفى بالمرءفضيلة ان ينقّص نفسه. بس است در مرد يا آدمى بحسب افزونى مرتبه اين كه كم گرداندنفس خود را يعنى بس است در افزونى مرتبه او اين كه خود را حقير و كم داند و بلندمرتبه نداند.
7040 كفى بالمرءكيسا ان يعرف معايبه. بس است از براى مرد يا آدمى بحسب زيركى اين كه بداند عيبهاىخود را، يعنى كافيست در زيركى او اين.
7041 كفى بالمرءعقلا ان يجمل فى مطالبه. بس است در مرد يا آدمى بحسب عقل اين كه ميانه روى كند درمطلبهاى خود، يعنى كافيست در عقل او اين كه ميانه روى كند در مطلبهاى خود باين كهنه تفريط كند و نه افراط.
7042 كفىباليقين عبادة. بس است يقين عبادتى، يعنى همين يقين به آن چه يقين بآن بايد داشتعبادتى است كافى در عبادت بودن، قطع نظر از لوازم آن از اعمال.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 577
7043 كفى بفعلالخير حسن عادة. بس است كردن خير نيكوئى عادت، يعنى كافيست از راه اين كه نيكوئىعادت است يعنى سبب نيكوئى عادت و خوى و خصلت مىشود، يا كافيست چيزى متعلق بآن كهآن نيكوئى عادت و خوى و خصلت است كه ناشى مىشود از آن، يا اين كه آن نيكوئى عادتبه آنست يعنى اين كه كسى خوب عادت كند بآن، و بر هر تقدير «حسن» منصوب است بر اينكه تميز باشد و رفع ابهام كند از فعل خير يا از آنچه متعلق بفعل خير باشد، و ممكناست كه برفع خوانده شود و فاعل «كفى» باشد و «بفعل الخير» متعلق به «عادة» باشد كهمقدّم شده باشد بر آن، و معنى اين باشد كه: كافيست نيكوئى عادت بفعل خير، و بر هرتقدير مراد كافى بودن آنست در سعادت و نيكبختى، يا در نجات و رستگارى أخروى، وممكن است نيز بنا بر رفع كه «بفل الخير» بمعنى «در فعل خير» باشد و معنى اين باشدكه كافيست در فعل خير يعنى در خوبى آن نيكوئى عادتى كه ناشى شود از آن، و اللّهتعالى يعلم.
7044 كفىبالشّكر زيادة. بس است شكر زيادتى يعنى كافيست بحسب زيادتى يعنى از راه اين كهزيادتى نعمت است يعنى سبب آن مىشود، يا كافيست چيزى متعلق بشكر كه آن زيادتى نعمتاست كه ناشى مىشود از آن، و بر هر تقدير مراد به «كافى بودن آن» اينست كه از براىزيادتى نعمت شكر كافيست و با وجود آن حاجت بسعى ديگر نيست.
7045 كفىبالتّواضع رفعة. بس است فروتنى بلندى مرتبه يعنى بس است در بلندى مرتبه فروتنى كهبلندى مرتبه است يعنى سبب آن مىشود، يا بس است از آن بلندى مرتبه كه از آن ناشىشود و مراد فروتنى بدرگاه حق تعالى است و با خلق نيز.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 578
7046 كفىبالتّكبّر ضعة . بس است تكبر پستى مرتبه، يعنى بس است در پستى مرتبه تكبر كه پستىمرتبه است يعنى سبب آن مىشود، يا بس است از تكبر پستى مرتبه كه از آن ناشىمىشود.
7047 كفىبالايثار مكرمة. بس است ايثار مكرمت، يعنى بس است ايثار كه مكرمت است، يا بس استاز ايثار مكرمتى كه حاصل شود از آن، و «ايثار» چنانكه مكرّر مذكور شد بمعنى جود وبخشش است يا بخشش چيزى با وجود احتياج خود بآن، و «مكرمت» بضمّ راء بمعنى گرامىبودن است، يا چيزى كه سبب گرامى بودن شود.
7048 كفىبالالحاح محرمة. بس است الحاح محرومى، يعنى كافيست الحاح كه محرومى است يعنى سببآن مىشود، يا كافيست از الحاح محرومى كه از آن ناشى شود، و «الحاح» بمعنى مبالغهدر طلب و سؤال و ابرام در آنست و مراد اينست كه در محرومى آدمى كافيست الحاح و باوجود آن سبب ديگر از براى آن در كار نيست زيرا كه مردم را الحاح و ابرام خوش نيايدو از هر كه ببينند حاجت او را بر نياورند و محروم سازند.
7049 كفى بالمرءجهلا ان يرضى عن نفسه. بس است در مرد يا آدمى بحسب نادانى اين كه راضى گردد از نفسخود يعنى همين از براى نادانى او و دليل بر آن كافيست، زيرا كه راضى بودن از خودعجب و خود بينى است كه بغايت مذموم است، دانا آنست كه در هر مرتبه از اطاعت وانقياد كه باشد باز خود را مقصر داند و اميد او بلطف و فضل حقّ تعالى باشد.
7050 كفى بالمرءمنقصة ان يعظّم نفسه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 579
بس است در مرد يا آدمى بحسب زيان اين كه عظيم داند خود را،يعنى همين كافيست از براى زيان و خسران او.
7051 كفى بالمرءجهلا ان يضحك من غير عجب. بس است از براى مرد يا آدمى بحسب نادانى اين كه بخنددبىتعجبى، يعنى بىتعجب زيادى كه در هر كس بحسب عادت سبب خنده شود بلكه باندك چيزىمانند مردم بىباك هرزه خند، و مراد اينست كه همين كافيست از براى نادانى او ودليل بر آن، زيرا كه دليل است بر بىغمى او و اين كه در فكر آخرت نيست و انديشه ازآن ندارد و اين كمال جهل و نادانيست.
7052 كفىبالظّفر شافعا للمذنب. بس است فيروزى يافتن شفاعت كننده از براى گنهكار، يعنى همينكه كسى فيروزى يافت بر كسى كه گناهى كرده باشد نسبت باو و قادر بر انتقام شد همانكافيست كه شفاعت كننده باشد از براى او و بشكرانه اين بايد كه عفو كرد او را و ازسر گناه او گذشت.
7053 كفى بالمرءغرورا ان يثق بكلّ ما تسوّل له نفسه. بس است در مرد بحسب فريب خوردن اين كه اعتمادكند بر هر چه زينت دهد از براى او نفس او، يعنى همين كافيست از براى فريب خوردن اوو دليل بر آن اين كه اعتماد كند بهر چه نفس او، زينت دهد آن را از براى او و ترغيبكند او را
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 580
بآن، و مراد به «اعتماد كردن بآن» اينست كه بمجرّد اين زينتدادن نفس آنرا خوب داند آنرا و سعى كند از براى آن و اميد آن داشته باشد و تفكر وتأمّل نكند در خوبى و بدى آن و نه در اين كه بسيارى از اميدها دروغ بر آيد و برطلب آنها و سعى از براى آنها نتيجه بغير تعب و زحمت مترتّب نگردد.
7054 كفى بالمرءجهلا ان يجهل قدره. بس است از براى مرد يا آدمى بحسب نادانى اين كه نداند قدر خودرا، يعنى همين كافيست از براى نادانى او و دليل بر آن اين كه نداند قدر خود را، وسلوكى با مردم كند كه زياد از قدر و اندازه او باشد، يا اين كه كارى چند كند كهباعث بىقدرى و سبكى و خوارى او گردد.
7055 كفى بالمرءشغلا بمعايبه عن معايب النّاس. بس است از براى مرد يا آدمى بحسب مشغولى او بعيبهاىخود از عيبهاى ديگران، يعنى بس است مشغولى او بعيبهاى خود و مراد اينست كه از براىمشغولى او از عيبهاى مردم و نپرداختن به آنها بس است اين كه او بايد كه مشغول شودبعيبهاى خود و در فكر اصلاح آنها باشد، و با وجود آنها مهلت و فرصت آن نمىماند كهبعيبهاى ديگران بپردازد و شغل ديگر در كار نيست از براى مانع شدن از آن، اين بنابر اينست كه عبارت چنان باشد كه نقل شد و در نسخهها بنظر رسيد و دور نيست كهچيزى از قلم ناسخين افتاده باشد و عبارت چنين باشد «كفى بالمرء شغلا شغله بمعايبهعن معايب النّاس» و ترجمه اين باشد كه: كافيست در مرد يا آدمى بحسب شغل مشغولى اوبعيبهاى خود از عيبهاى مردم، و حاصل آن همان باشد كه مذكور شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 581
7056 كفى بالمرءشغلا بنفسه عن النّاس. كافيست مرد يا آدمى بحسب مشغولى او بنفس خود از مردم، يعنىكافيست مشغولى او، و اين هم همان مضمون فقره سابق است و بايد كه هر يك را در مقامىفرموده باشد و در اينجا نيز دور نيست كه «شغله» افتاده باشد و عبارت چنين باشد«كفى بالمرء شغلا شغله بنفسه عن النّاس» و ترجمه اين باشد كه: كافيست در مرد ياآدمى بحسب شغل مشغولى او بنفس خود از مردم.
7057 كفى مخبراعمّا بقى من الدّنيا ما مضى منها. كافيست خبر دهنده از آنچه باقى مانده از دنياآنچه گذشته از آن، يعنى أحوال آنچه را باقى مانده از دنيا از بىاعتبارى و غير آناز أحوال آنچه گذشته از آن استنباط مىتوان كرد و بر آن قياس مىتوان نمود و حاجتبخبر دهنده ديگر نيست.
![]() | ![]() | ![]() |