![]() | ![]() | ![]() |
7058 كفى بالمرءسعادة ان يوثق به فى امور الدّين و الدّنيا. كافيست در مرد يا آدمى بحسب نيكبختىاين كه اعتماد كرده شود بر او در كارهاى دين و دنيا يعنى در سعادت و نيكبختى كسىهمين كافيست كه چنين باشد كه مردم در امور دين و دنيا اعتماد بر او كنند.
7059 كفى عظةلذوى الالباب ما جرّبوا. كافيست بحسب پند گرفتن از براى صاحبان عقلها آنچه تجربهكردهاند يعنى كافيست از براى پند گرفتن ايشان آنچه تجربه كردهاند و حاجت بچيزديگر نيست، و ممكن است كه «عظة» بمعنى پند دهنده باشد و ترجمه اين باشد كه: كافيستپند دهنده از براى صاحبان عقلها، تا آخر، و حاصل هر دو يكيست.
7060 كفى معتبرالاولى النّهى ما عرفوا.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 582
كافيست بحسب عبرت گرفتن از براى صاحبان عقلها آنچه دانستهاند،يعنى كافيست از براى عبرت گرفتن ايشان آنچه دانستهاند و حاجت چيز ديگر نيست، وممكن است كه «معتبرا» بمعنى عبرت گرفته شده از آن باشد يا بمعنى جايگاه عبرت گرفتنباشد و حاصل همه يكيست، و اين هم مضمون فقره سابق است.
7061 كفى بالمرءجهلا ان يجهل عيبه. كافيست در مرد يا آدمى بحسب نادانى اين كه نداند عيب خود را،يعنى كافيست در نادانى او و دليل بر آن اين كه نداند عيب خود را.
7062 كفى بالمرءغباوة ان ينظر من عيوب النّاس الى ما خفى عليه من عيوبه. كافيست در مرد يا آدمىبحسب كودنى اين كه نگاه كند از عيبهاى مردم بسوى آنچه پنهان باشد بر او از عيبهاىخود، يعنى كافيست از براى كودنى او و دليل بر آن اين كه نگاه كند از عيبهاى مردمبه آن چه آن در خودش باشد و نداند آنرا باعتبار اين كه در فكر عيبهاى خود و در پىإصلاح آنها نباشد.
7063 كفىبالعالم جهلا ان ينافي علمه عمله. كافيست از براى عالم بحسب نادانى اين كه منافاتداشته باشد علم او را عمل او، يعنى كافيست از براى جهل و نادانى عالم و دليل بر آناين كه عمل او بر خلاف علم او باشد و عمل نكند بعلم خود، و مراد اينست كه چنينعالمى در حقيقت جاهل و نادان است و عالم نيست .
7064 كفى بالمرءكيسا ان يقتصد فى مآربه و يجمل فى مطالبه. كافيست در مرد يا آدمى بحسب زيركى اينكه ميانه روى كند در حاجتهاى
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 583
خود و اعتدال كند در مطلبهاى خود، يعنى همين كافيست از براىزيركى او و دليل بر آن.
7065 كفىبالظّلم طاردا للنّعمة، و جالبا للنّقمة. كافيست ستم دور كننده مر نعمت را، وكشنده مر عقوبت را، يعنى در دور كردن نعمت و كشيدن عقوبت ستم كافيست و حاجت سببديگر نيست.
7066 كفى بالبغىسالبا للنّعمة. كافيست بغى رباينده مر نعمت را، يعنى كافيست آن در ربودن نعمت وزايل كردن آن و با وجود آن حاجت سبب ديگر نيست، و «بغى» چنانكه مكرّر مذكور شدبمعنى ستم است و عدول از حقّ و طغيان و سربلندى كردن و دروغ گفتن، و هر يك دراينجا محتمل است و ظاهر اوّل است موافق فقره سابق.
7067 كفىبالسّخط عناء. كافيست ناراضى بودن بحسب تعب يعنى از براى تعب و زحمت كافيستناراضى بودن بنصيب و بهره خود و با وجود آن حاجت سبب ديگر نيست چه هر كه ناراضىباشد بآن همواره در تعب و زحمت سعى و طلب باشد چنانكه مكرّر مذكور شد.
7068 كفىبالرّضى غنى. كافيست رضا بحسب توانگرى، يعنى رضا و خشنودى بنصيب و بهره خود كافيستاز براى توانگرى و با وجود آن حاجت بتوانگرى ديگر نيست چه هر كه راضى و خشنود شدبآن فارغ مىشود از حاجتها و طلبها و آن حقيقت توانگريست چنانكه مكرّر مذكور شد.
7069 كفى بالمرءكيسا ان يغلب الهوى و يملك النّهى.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 584
كافيست در مرد يا آدمى بحسب زيركى اين كه غلبه كند بر خواهش ومالك شود عقل و خرد را يعنى كافيست اين دو امر از براى زيركى او.
7070 كفى بالمرءسعادة ان يعزف عمّا يفنى و يتولّه بما يبقى. كافيست در مرد يا آدمى بحسب نيكبختىاين كه بر گردد از آنچه فانى مىشود و شيفته گردد به آن چه باقى مىماند، يعنىكافيست از براى سعادت و نيكبختى او اين كه ميل كند از دنيا كه فانيست و بىرغبتباشد در آن، و شيفته گردد بآخرت كه باقيست.
7071 كفى بالمرءجهلا ان يجهل عيوب نفسه و يطعن على النّاس بما لا يستطيع التّحوّل عنه. كافيست درمرد يا آدمى بحسب نادانى يعنى از براى نادانى او اين كه نداند عيبهاى نفس خود را،و طعنه زند بر مردم به آن چه نتواند خود بر گشتن از آنرا.
7072 كفى بالمرءغواية ان يأمر النّاس بما لا يأتمر به، و ينهاهم عمّا لا ينتهى عنه. كافيست درمرد يا آدمى بحسب گمراهى يعنى در گمراهى او اين كه فرمان دهد مردم را به آن چه خودفرمان پذير نشود بآن، و نهى كند ايشان را از آنچه خود باز نايستد از آن.
7073 كفى بالمرءجهلا ان ينكر على النّاس ما يأتي مثله.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 585
كافيست در مرد يا آدمى بحسب نادانى يعنى از براى نادانى او اينكه انكار كند بر مردم آنچه را ميكند خود مثل آنرا، مراد به «انكار كردن بر مردم»اينست كه بد شمارد آنرا از ايشان و منع كند ايشان را از آن.
7074 كفى بالمرءغفلة ان يصرف همّته فيما لا يعنيه. كافيست در مرد يا آدمى بحسب غفلت يعنى در غافلىاو اين كه صرف كند همت خود را در آنچه نخواهد آن را يعنى در كار نباشد از براىاو.
7075 كفىبالرّجل غفلة ان يضيّع عمره فيما لا ينجيه. كافيست در مرد بحسب غفلت يعنى در غافلىاو اين كه ضايع كند عمر خود را در آنچه رستگار نگرداند او را، يعنى سبب رستگارى اودر آخرت نگردد.
7076 كفى بالمرءكيسا ان يقف على معايبه و يقتصد فى مطالبه. كافيست در مرد يا آدمى بحسب زيركى يعنىاز براى زيركى او اين كه آگاه شود بر عيبهاى خود و ميانه روى كند در مطلبهاى خود.
7077 كفاكمؤدّبا لنفسك تجنّب ما كرهته من غيرك. كافيست ترا أدب كننده از براى خود دورىگزيدن از آنچه ناخوش داشته باشى آنرا از غير خود، يعنى همين كافيست در ادب تو كهدورى كنى از هر چه ناخوش آيد آن ترا اگر غير تو بكند، هر گاه چنين كنى ديگر أدبكننده در كار نيست ترا.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 586
7078 كفاك منعقلك ما ابان لك رشدك من غيّك. كافيست ترا از عقل تو آنچه آشكار كند از براى تورشد ترا از گمراهى تو، يعنى از عقل و خرد همين قدر كافيست ترا كه ظاهر شود و ممتازگردد بآن رشد تو از گمراهى تو، و واضح شود از براى تو كه رشد تو در چيست و گمراهىتو در چيست هر گاه همين قدر عقل و خرد باشد كافيست و عقل زياد بر آن پر در كارنيست چه سعادت و رستگارى بهمان قدر حاصل شود هر گاه عمل شود بر وفق آن و عقل زيادبر آن در كار نيست از براى ان كه مطلب ضروريست، زياده بر آن از براى تحصيل بعضىفضايل و مزايا در كارست كه آنها ضرور نيست بلكه بعضى از آنها زياده كاريهائى استعبث، و بعضى هر چند باعث افزونى مرتبه گردد ضرور نيست و «رشد» چنانكه مكرّر مذكورشد بمعنى راه راست يافتن است و ايستادن بر راه حق.
7079 كفاكموبّخا على الكذب علمك بانّك كاذب. كافيست ترا سرزنش كننده بر دروغگوئى دانستن تواين را كه تو دروغگوئى، يعنى دروغ چنان زشت و قبيح است كه سرزنش كننده آن همينكافيست كه آدمى خود داند كه دروغ گفته و چنين أمر قبيحى از او صادر شده، پس بايدكه از خوف همين سرزنش مرتكب آن نگردد هر چند سرزنش كننده ديگر مر او را نباشد.
7080 كفاك فىمجاهدة نفسك ان لا تزال ابدا لها مغالبا، و على اهويتها محاربا. كافيست ترا درجهاد كردن با نفس خود اين كه هميشه و دايم از براى او غلبه كننده باشى و بر هواهاو هوسهاى او جنگ كننده باشى، يعنى هميشه غلبه كننده باشى بر او و او را در فرمانعقل خوددارى و جنگ كنى با او در هواها و هوسها كه داشته باشد، و منع كنى او را ازآنها و نگذارى كه پيروى آنها كند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 587
حرف كاف بلفظ «كثرة»
از آنچه وارد شده از سخنان حكمت آميز حضرت أمير المؤمنين علىّبن أبى طالب عليه السّلام در حرف كاف بلفظ «كثرة» كه بمعنى بسياريست. فرموده استآن حضرت عليه السّلام:
7081 كثرةالكلام تملّ السّمع. بسيارى سخن ملول مىسازد شنودن را يعنى شنونده را.
7082 كثرةالالحاح توجب المنع. بسيارى الحاح واجب مىسازد منع را، «الحاح» بمعنى ابرام ومبالغه در سؤال و طلب است و مراد مذمّت إلحاح است و اين كه آن باعتبار اين كه مردمرا ناخوش مىآيد سبب منع مىشود يعنى منع عطا باو اگر طلب عطائى كند، و همچنين منعقبول حاجت او اگر حاجت ديگر باشد.
7083 كثرةالوفاق نفاق. بسيارى موافقت نفاق است، «نقاق» موافق نبودن باطن است با ظاهر، ومراد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 588
اينست كه بسيارى موافقت كردن دو كس با يكديگر بى نفاق نمىشودزيرا كه بحسب عادت نمىشود كه دو كس در واقع در أكثر قصدها و ارادهها و خواهشهابا هم موافق باشند پس هر گاه با هم چنين موافقت كنند بى اين نمىشود كه يكى نفاقكرده باشد و در باطن در بعضى از آنها موافق نباشد.
7084 كثرةالخلاف شقاق. بسيارى مخالفت دشمنيست، يعنى بسيارى مخالفت كردن كسى با كسى علامت ونشان دشمنى اوست با او، و اگر نه بحسب عادت كم است كه ميان دو كس مخالفت زياد باشدبىدشمنى، و ممكن است كه مراد اين باشد كه سبب دشمنى و منجرّ بآن مىشود پس كسى كهدشمنى او را نخواهند بايد كه مخالفت زياد با او نكنند.
7085 كثرةالصّمت تكسبك الوقار. بسيارى خاموشى كسب مىفرمايد ترا وقار، يعنى سبب وقار تومىشود.
7086 كثرة الهذرتكسب العار. بسيارى هذر كسب مىفرمايد عار را، يعنى سبب عار مىشود و «هذر»بفتحها و ذال با نقطه بيهوده گوئيست يعنى گفتن سخنان بىحاصل كه سود و نفعى بر آنمترتّب نشود، و «عار» چيزى را گويند كه عيبى را لازم داشته باشد.
7087 كثرة المنّتكدّر الصّنيعة. بسيارى منت گذاشتن تيره و ناصاف مىگرداند احسان را، تخصيصببسيارى با آنكه أصل «منت» هر چند كم باشد باعث تيرگى آن مىشود يا باعتبار اينستكه مراد تيرگى زياديست كه آن در منت بسيار باشد، و يا باعتبار اين كه أصل احسانبكسى لازم دارد منتى را بر آن، و بىآن نمىشود هر چند احسان كننده اصلا منتنگذارد پس مراد به «بسيارى منت» منتى است كه زياد بر آن باشد، و يا اشاره است
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 589
باين كه هر قدر منت كه گذاشته شود باعتبار اين كه بسيار گرانآيد بر كسى كه احسان باو شده و باعث خجالت و انفعال زياد او شود آن در حقيقتبسيارست و كم نيست پس «بسيارى منت» كنايه است از اصل منت.
7088 كثرة الكذبتوجب الوقيعة. بسيارى دروغ واجب مىسازد غيبت را، يعنى باعث اين مىشود كه مردمغيبت و مذمّت صاحب آن كنند.
7089 كثرة البشرآية البذل. بسيارى شكفته روئى نشانه جود و بخشند گيست.
7090 كثرةالتّعلل آية البخل. بسيارى بهانه جوئى علامت بخيلى است، يعنى بسيارى عذرها گفتن ازبراى ندادن عطا علامت بخيلى است و اين كه آنها بهانه است.
7091 كثرةالصّواب تنبىء عن وفور العقل. بسيارى صواب يعنى كردار درست خبر مىدهد از بسيارىعقل و خرد، يعنى علامت و دليل آنست.
7092 كثرة الخطأتنذر بوفور الجهل. بسيارى خطا اعلام ميكند ببسيارى نادانى، يعنى دليل و علامتبسيارى نادانى صاحب آنست.
7093 كثرةالامانى من فساد العقل. بسيارى آرزوها از فساد عقل است، يعنى از آن ناشى مىشود واگر كسى را عقل صحيح باشد آرزوى بسيار نكند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 590
7094 كثرةالسّؤال تورث الملال. بسيارى سؤال سبب ملالت گردد، مراد به «سؤال» طلب چيزيست ازكسى، يا پرسيدن مسائل از عالم، يا شامل هر دو، و مراد نصيحت است باين كه سؤال پرنبايد كرد كه باعث ملالت شود.
7095 كثرةالطّمع عنوان قلّة الورع. بسيارى طمع عنوان كمى ورع است، «عنوان» چنانكه مكرّرمذكور شد بمعنى دليل و علامت است يا سر سخن، و «ورع» بمعنى پرهيزگاريست يا ترس ازخدا.
7096 كثرةالتّقى عنوان وفور الورع. بسيارى تقوى عنوان بسيارى ورع است، پوشيده نماند كه«تقوى» و «ورع» هر دو بمعنى پرهيزگارى و ترس از خدا مستعمل مىشود و ظاهر اينست كهمراد به «ورع» در اينجا ترس از خدا باشد و به «تقوى» پرهيزگارى، يعنى اطاعت وفرمانبردارى حق تعالى در أوامر و نواهى.
7097 كثرة حياءالرّجل دليل ايمانه. بسيارى شرم مرد دليل ايمان اوست.
7098 كثرة الحاحالرّجل توجب حرمانه. بسيارى الحاح مرد واجب مىسازد محرومى او را، يعنى سبب محرومىاو مىشود، و مراد به «إلحاح» ابرام و مبالغه در طلب و سؤال است، و «سبب شدن آن ازبراى محرومى» باعتبار اينست كه مردم را خوش نيايد آن بلكه آن را نشان عدم استحقاقدانند.
7099 كثرة ضحكالرّجل تفسد وقاره.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 591
بسيارى خنده مرد فاسد ميكند وقار او را.
7100 كثرة كذبالمرء تذهب بهاءه. بسيارى دروغ مرد يا آدمى مىبرد نيكويى او را، يعنى اگر نيكويىدر او باشد دروغ كه گويد آنرا فاسد و تباه كند.
7101 كثرةالمزاح تسقط الهيبة. بسيارى مزاح ساقط ميكند هيبت را، يعنى مىاندازد و پست ميكندآنرا، و مراد به «هيبت كسى» ترس و انديشه مردم است از او.
7102 كثرةالشّحّ توجب المسبّة. بسيارى بخيلى واجب مىسازد دشنام را، يعنى سبب دشنام دادنمردم مىشود صاحب آنرا.
7103 كثرةالعداوة عناء القلوب. بسيارى دشمنى رنج دلهاست، مراد مذمّت بسيارى دشمنى كردن بامردم است باين كه همواره دل را در رنج و تعب دارد باعتبار خوف و ترسى كه باشد ازايشان و فكر و تأمّلى كه بايد كرد از براى دفع ايشان و حفظ خود از ضرر ايشان.
7104 كثرةالاعتذار تعظّم الذّنوب.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 592
بسيارى عذر گفتن عظيم مىگرداند گناهان را، مراد اينست كه هرگاه كسى گناهى كرده باشد نسبت بكسى و عذر خواهى آن كند بسيار نكند آنرا بمكرّرگفتن عذر، يا چندين عذر گفتن، زيرا كه اين مشعر ببزرگى گناه اوست و ياد از آنمىدهد، بخلاف اين كه بسيار گفته نشود كه نشان اينست كه گناه او چندان نيست.
7105 كثرةالدّين تصيّر الصادق كاذبا و المنجز مخلفا. بسيارى وام مىگرداند راستگو رادروغگو، و وفا بوعده كننده را خلاف كننده، مراد مذمّت وام بسيارست، و اين كه نمىشودكه راستگو را دروغگو نگرداند در عذرها كه بطلبكاران گويد و وفا بوعده كننده راخلاف كننده نكند باعتبار اين كه ميسر نشود او را وفا بهر وعده كه بكند بايشان.
7106 كثرةالسّخاء تكثر الاولياء و تستصلح الاعداء. بسيارى سخاوت بسيار مىگرداند دوستان راو بصلاح مىآورد دشمنان را، يعنى اصلاح دشمنى ايشان ميكند و آنرا زايل ميكند.
7107 كثرة الغضبتزرى بصاحبه، و تبدى معايبه. بسيارى خشم عيبناك مىگرداند صاحب خود را، و ظاهرمىسازد عيبهاى او را، يعنى آن خود عيبى است از براى صاحب آن، يا اين كه احداثعيبها ميكند در او و عيبها كه در او باشد مثل سبكى و بىباكى از هرزه گفتن و شنيدنو دشنام دادن و شنيدن، و مانند آنها، و از تلافى كردن گناهى زياده از آن و امثالآنها آشكار مىسازد آن آنها را، و مراد بسيارى خشمى است كه فرو خورده نشود و عملشود بر وفق مقتضاى آن.
7108 كثرة الحرصتشقى صاحبه و تذلّ جانبه. بسيارى حرص بدبخت مىگرداند صاحب خود را، و خوار مىسازدجانب او را،
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 593
مراد به «خوار ساختن جانب او» خوار ساختن اوست نهايت شايع شدهكه هر گاه خواهند نسبت عزّت يا خوارى بكسى بدهند مىگويند: جانب او يا طرف اوعزيزست يا خوارست، اشاره باين كه جانب او عزيز يا خوارست چه جاى او خودش.
7109 كثرة المالتفسد القلوب، و تنشىء الذّنوب. بسيارى مال فاسد ميكند دلها را، و پديد مىآوردگناهان را، يعنى سبب گناهان مىشود، «فاسد كردن دلها» باعتبار اينست كه آنها رامشغول مىسازد بدنيا و غافل مىگرداند از ياد خدا و فكر در آنچه باعث صلاح آخرت اوباشد، و «سبب شدن گناهان» باعتبار اينست كه كم است كه حقوق آن داده شود و منشأطغيان و سربلندى نشود، و همچنين بسيارى از گناهان ديگر كه غالب اينست كه مال بسياربر مىانگيزاند بر آنها.
7110 كثرة الاكلمن الشّره، و الشّره شرّ العيوب. بسيارى خوردن از شره است، و شره بدترين عيبهاست«شره» بفتح شين نقطهدار و راء بىنقطه چنانكه مكرّر مذكور شد بمعنى غلبه حرص است،و «بسيار خوردن از شره است» يعنى از آن ناشى مىشود.
7111 كثرةالعتاب تؤذن بالارتياب. بسيارى عتاب اعلام ميكند ارتياب را، يعنى دليل آن مىشود،و «عتاب» بكسر عين بمعنى ملامت و سرزنش است و «ارتياب» بمعنى شكّ و تهمت، و ظاهراينست كه مراد اين باشد كه: بسيارى عتاب كردن كسى بر كار بدى كه كند دليل و علامتشكّ يا بدگمانى عتاب كننده مىشود در باره او يعنى شكّ او در دوستى او يا بدگمانىدشمنى او، و اگر نه عتاب زياد نبايست بكند و غرض از اين اينست كه اگر عتاب كنندهنخواهد كه اين گمان در باره او برود بايد كه عتاب بسيار نكند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 594
و عتاب كرده شده بداند كه آن مظنه چنين شكّ يا تهمتى است تااين كه اگر خواهد كه محلّ آن شكّ يا تهمت نباشد چاره كند در رفع آن از خود، واللّه تعالى يعلم.
7112 كثرةالتّقريع توغر القلوب و توحش الاصحاب. بسيارى سرزنش كردن بكينه مىآورد دلها را،يا بدشمنى مىاندازد آنها را، ورم مىدهد مصاحبان را، اين نيز نزديك بمضمون فقرهسابق است و مراد اينست كه مردم را بسيار ملامت و سرزنش نبايد كرد در كارها كه كنندزيرا كه اين باعث كينه دلهاى ايشان يا دشمنى آنها مىشود و مصاحبان را رم مىدهد،پس بايد در اين معنى رعايت اعتدال كرد و گاهى منع كرد و گاهى گذرانيد و تغافل نمودتا منشأ آنها نشود.
7113 كثرةاصطناع المعروف تزيد فى العمر و تنشر الذّكر. بسيارى كردن احسان مىافزايد در عمرو پهن ميكند ياد را، يعنى ياد كردن مردم صاحب آنرا بخوبى.
7114 كثرةالصّنائع ترفع الشّرف، و تستديم الشّكر. بسيارى كرده شدههاى احسان يعنى احسانهاكه كرده شود بلند ميكند شرف را و پاينده مىدارد شكر را، يعنى شرف و بلندى مرتبهصاحب خود را، و پاينده مىدارد شكر كردن مردم او را.
7115 كثرةالضّحك توحش الجليس و تشين الرّئيس. بسيارى خنده مىرماند همنشين را، و عيبناكمىسازد رئيس را، «رمانيدن همنشين» باعتبار اينست كه از آن سبكى و بىوقعى او ظاهرمىشود و باعث تنفر او مىشود از مصاحبت با او، و گاه باشد نيز كه توّهم اين كندكه بر او مىخندد و از آن راه رم كند از او. و «عيبناك مىگرداند رئيس را» يعنى هرگاه آن صاحب خنده بسيار رئيس و مهتر باشد و بزرگيى داشته باشد اين خنده بسيار اورا عيبناك مىگرداند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 595
باعتبار اين كه سبك و بىوقع مىگرداند كه منافى رياست ومهتريست، و ممكن است كه مراد اين باشد كه عيبناك مىگرداند رئيس و مهترى را كهحاضر باشد باعتبار اين كه باعث سبكى و خفت او مىشود اين كه در حضور او خنده بسياربكنند.
7116 كثرة الهذرتملّ الجليس، و تهين الرّئيس. بسيارى بيهودهگوئى ملول مىسازد همنشين را، و خوارمىگرداند رئيس را.
«خوار گردانيدنرئيس» بيكى از دو معنى است كه در شرح فقره سابق مذكور شد.
7117 كثرة العجلتزلّ الانسان. بسيارى شتاب كردن مىلغزاند آدمى را، زيرا كه كم است كه كسى كه دركارها بسيار شتاب كند در بعضى از آنها بلكه در اكثر آنها نلغزد و خطا نكند.
7118 كثرةالكلام تملّ الاخوان. بسيارى سخن ملول مىسازد برادران را، يعنى مصاحبان وهمنشينان را.
7119 كثرةالثّناء ملق يحدث الزّهو و يدنى من العزّة. بسيارى ستايش چاپلوسى ايست كه پديدمىآورد تكبر را، و نزديك مىگرداند فريب خوردن را، مراد مذمّت بسيارى ثنا و ستايشكسيست و اين كه آن تملق و چاپلوسى ايست با او كه ضرر ميكند باو، زيرا كه سبب تكبراو مىشود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 596
و نزديك مىسازد او را باين كه فريب خورد و باور كند چيزى چندرا كه در او نباشد و عجب بهم رساند بسبب آنچه در او باشد.
7120 كثرة الاكلو النّوم تفسدان النّفس، و تجلبان المضرة. بسيارى خورد و خواب فاسد مىگردانند نفسرا، و مىكشند ضرر را، «فاسد گردانيدن نفس» باعتبار كاهلى و كسالتى است كه حاصلشود از آنها، و مانع شود از طاعات و عبادات يا نشاط در آنها، يا تضيع أوقات و گذرانيدنآن بغفلت و بيخبرى بعبث در خواب زياد، و كافيست همينها در كشيدن آنها مضرّت را باوجود مضرّتهاى بدنى كه در هر يك از آنها باشد.
7121 كثرة الاكلتذفّر . بسيارى خورش بر مىانگيزد بوى بد زير بغل را.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 597
7122 كثرةالسّرف تدمّر. بسيارى اسراف هلاك مىگرداند يعنى بهلاكت معنوى در دنيا و آخرت.
7123 كثرة الكذبتفسد الدّين و تعظم الوزر. بسيارى دروغ فاسد ميكند دين را، و بزرگ مىگرداند گناهرا، يعنى حاصل مىشود بسبب آن گناه بزرگ.
7124 كثرةالمعارف محنة، و خلطة النّاس فتنة. بسيارى آشنايان محنت است، و آميزش با مردم فتنهاست، «محنت بودن آشنايان بسيار» باعتبار اينست كه وفا كردن بحقوق آشنائى همه محنتو تعب زياد دارد، و «فتنه بودن آميزش با مردم» باعتبار اينست كه آدمى در فتنههاىدنيوى و أخروى افتد بسبب آن از راه رعايت همچشمىها و تتبع أقران و أمثال و مانندآنها با وجود تضييع أوقات و تردّدات زياد كه در آن بايد.
7125 كثرةالدّنيا قلّة، و عزّها ذلّة، و زخارفها مضلّة، و مواهبها فتنة. بسيارى دنيا كميست،و عزّت آن خواريست، و آرايشهاى آن گمراه كنندهاند، و بخششهاى آن فتنه است.
«بودن بسيارىدنيا كمى» باعتبار اينست كه غالب اينست كه باعث كمى بهره أخروى گردد، يا اين كهكميست باعتبار آميختگى بتعبها و زحمتها و حاجتها كه در آن باشد و بلاها كه بسبب آنرو دهد، و «بودن عزّت آن خوارى» نيز بر آن قياس، و همچنين آن دو امر ديگر.
7126 كثرةالمزاح تذهب البهاء، و توجب الشّحناء.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 598
بسيارى مزاح مىبرد نيكوئى را، و واجب مىسازد دشمنى را،«مىبرد نيكوئى را» يعنى نيكوئى قدر و منزلت و زيبائى آن را، و «واجب مىسازد دشمنىرا» يعنى سبب دشمنى مردم مىشود، باعتبار اين كه كمست كه در مزاح بسيار چيزى چندنباشد كه باعث رنجش كسى شود.
7127 كثرةالسّفه توجب الشّنان، و تجلب البغضاء. بسيارى سفه واجب مىسازد دشمنى را، و مىكشدعداوت را، «سفه» بمعنى بردبار نبودن است، يا كمى بردبارى، يا نادانى، و «بودن هريك سبب دشمنى و عداوت مردم» ظاهرست، خصوصا اوّل و بعد از آن دويم.
7128 كثرة البذلآية النّبل. بسيارى دهش علامت «نبل» است يعنى نجابت يا تندى فطنت.
7129 كثرة الهزلآية الجهل. بسيارى هزل نشان جهل است، مراد به «هزل» هر كاريست كه جدّى در آن نباشدو بعنوان بازى كرده شود.
7130 كثرةالكلام بسط حواشيه، و تنقص معانيه، فلا يرى له امد، و لا ينتفع به احد. بسيارى سخنپهن ميكند أطراف آن را، و كم ميكند معنيهاى آن را، پس ديده نمىشود از براى آننهايتى، و سودمند نمىگردد بآن كسى.
مراد مذمّت طول دادن سخن است خواه در گفتن باشد و خواه درنوشتن، و مراد واضح است پس طول كلام در شرح آن نبايد داد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 599
حرف كاف بلفظ «كن» و«كونوا»
از آنچه وارد شده از سخنان حكمت آميز حضرت أمير المؤمنين علىّبن أبى طالب عليه السّلام در حرف كاف بلفظ «كن» كه بمعنى «باش» است. فرموده است آنحضرت عليه السّلام:
7131 كن قنعاتكن غنيّا. باش قناعت كننده تا بگردى توانگر، يعنى بىنياز از مردم كه آن حقيقتتوانگريست.
7132 كن متوكّلاتكن مكفيّا. باش توكل كننده تا باشى كار گزارى كرده شده، يعنى توكل كن بر خدا درهر باب تا حق تعالى كارگزارى أمور تو بكند چنانكه فرموده: «وَ مَنْ يَتَوَكَّلْعَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» هر كه توكل كند بر خدا پس او بس است او را.
7133 كن راضياتكن مرضيّا. باش راضى تا باشى مرضى، يعنى باش راضى و خشنود بنصيب و بهره خود در هرباب تا حق تعالى راضى و خشنود باشد از تو.
7134 كن صادقاتكن وفيّا.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 600
باش راستگو تا باشى وفا كننده، يعنى وفا كننده بعهدها وپيمانها و وعدهها، و مراد يا بيان كمال فضيلت اينهاست بمرتبه كه فايده عمدهراستگوئى اينست كه راستگو وفا ميكند باينها و اگر نه دروغ گفته خواهد بود در آنها،و اين فضيلت عظيمى است، و يا اين كه راستگوئى در واقع سبب اين مىشود كه وفاى بهآنها ميسر شود صاحب آنرا و خلف نشود آنها از او.
7135 كن موقناتكن قويّا. باش يقين دارنده تا باشى قوى، يعنى تحصيل يقين كن در معارف إلهيّه تاقوى و توانا باشى در طلب آخرت و سعى از براى آن و مشغول نشدن بدنيا، و مراد به«يقين» چنانكه مكرّر مذكور شد اعتقاد جازم ثابتيست كه از روى دليل و برهان باشد.
7136 كن ورعاتكن زكيّا. باش ترسناك تا باشى پرهيزگار، يعنى بترس از خدا تا پرهيزگار باشى ونافرمانى او نكنى، و ممكن است كه مراد اين باشد كه باش پرهيزگار و اجتناب كننده ازگناهان تا باشى پاكيزه از گناهان، و غرض اشاره باين باشد كه گناهان نجاستىاندبلكه عمده أفراد نجاستند و غرض از «پرهيزگارى» پاكيزه ماندن از آنهاست.
7137 كن متنزّهاتكن تقيّا. باش پاكيزگى جوينده تا باشى پرهيزگار، مراد يا اينست كه هر گاه جوياىپاكيزگى باشى پرهيزگار گردى تا پاكيزه باشى از گناهان كه آنها نجاستهاى معنوىاندچنانكه در شرح فقره سابق مذكور شد، و يا اين كه هر گاه جويا و خواهان پاكيزگى وپرهيزگارى باشى و طلب آن كنى توفيق آن يابى و پرهيزگار گردى.
7138 كن سمحا ولا تكن مبذّرا. باش بخشنده و مباش اسراف كننده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 601
7139 كن مقتدراو لا تكن محتكرا. باش مقتدر و مباش محتكر، «مقتدر» بمعنى صاحب قدرت و توانائى است،و «محتكر» كسى را گويند كه طعام يعنى جو و گندم را حبس كند و نگاهدارد بانتظارگران شدن آن، و ممكن است كه مراد اين باشد كه صاحب قدرت و توانائى شدن بتوانگرىقصور ندارد، يا اين كه خوب است هر گاه غرض از آن تحصيل آخرت باشد، امّا اين كهاحتكار مكن و طلب توانگرى از آن راه مكن كه آن بد است بشرايط و تفصيلى كه در كتبفقهى مذكورست.
و ممكن است كه «احتكار» در اينجا بمعنى ظلم و ستم باشد و معنىاين باشد كه مقتدر باش بهمان معنى كه مذكور شد امّا ظلم و ستم مكن بر كسى از براىآن، يا اين كه تحصيل قدرت و توانائى در هر باب خوبست و خود را بعجز نبايد انداختكه مردم مسلط شوند امّا ظلم و ستم بكسى نبايد كرد.
7140 كن حلوالصّبر عند مرّ الأمر. باش شيرين صبر نزد تلخى امر، يعنى هر گاه امر تلخى رو بتوكند مثل مصيبتى يا بلائى صبر شيرين كن بر آن يعنى صبرى كامل كه اصلا آميخته بتلخىبىتابى و اضطرابى نباشد.
7141 كن منجزاللوعد، موفيا بالنّذر. باش وفا كننده بوعده، وفا كننده بنذر، در ذكر وفاى بوعدههمراه وفاى بنذر و مقدّم داشتن بر آن كمال مبالغه است در ترغيب بآن و تحريص بر آن.
7142 كن ابداراضيا بما يأتي به القدر. باش هميشه راضى به آن چه بياورد آنرا تقدير حق تعالى.
7143 كن مشغولابما انت عنه مسئول.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 602
باش مشغول به آن چه تو از آن پرسش كرده شوى، يعنى مشغول شو بهآن چه در قيامت پرسش آن از تو بشود از عقايد و أعمال، و ضايع مكن أوقات را در غيرآنها.
7144 كن زاهدافيما يرغب فيه الجهول. باش بىرغبت در آنچه رغبت ميكند در آن بسيار نادان، يعنىدنيا كه رغبت كننده در آن با آن همه زيان و خسران آن بسيار نادان باشد.
7145 كن فىالملأ وقورا، و كن فى الخلأ ذكورا. باش در جمعيت بسيار با وقار، و باش در خلوتبسيار ياد كننده، يعنى ياد كننده خدا بدل و زبان.
7146 كن بالبلاءمحبورا، و بالمكاره مسرورا. باش ببلا شاد كرده شده، و بمكاره شادى داده شده، يعنىاز بلا و مكاره مسرور شو و غمگين مشو، زيرا كه أجر و ثواب آنها عظيم است هر گاهصبر كند كسى بر آنها، خصوصا چنين صبرى كه شادمان و مسرور گردد به آنها براى أجر وثواب آنها.
7147 كن فىالشّدائد صبورا، و فى الزّلازل وقورا. باش در سختيها بسيار شكيبا، و در زلزلههابسيار گران و با وقار، مراد به «زلزلهها» مصيبتهاست كه باعث حركت و قلق و اضطرابآدمى گردند.
7148 كن فىالسّرّاء عبدا شكورا، و فى الضّرّاء عبدا صبورا. باش در شادى بنده بسيار شكركننده، و در سختى بنده بسيار صبر كننده.
7149 كن جوادابالحقّ، بخيلا بالباطل. باش بخشنده بحقّ، بخل كننده بباطل، يعنى بخشنده در مصرفهاىحق، بخل كننده در مصرفهاى باطل، يا بجا آورنده حقها، و مضايقه كننده در كردنباطلها.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 603
7150 كن متّصفابالفضائل، متبرّئا من الرّذائل. باش آراسته بفضايل، پرداخته از رذايل، «فضايل اخلاق»و صفاتى را گويند كه باعث افزونى مرتبه شود، و «رذايل» مقابل آنها را.
7151 كن لما لاترجو اقرب منك لما ترجو. باش مر آنچه را اميد ندارى نزديكتر از تو مر آنچه را اميددارى، مراد اينست كه غالب اينست كه آدمى از راهى كه اميد چيزى دارد از آن راه باونمىرسد و از راه ديگر كه اميد ندارد باو مىرسد، پس بايد كه خود را به آن چه اميدندارد نزديكتر داند از خود به آن چه اميد دارد.
7152 كن بالوحدةانس منك بقرناء السّوء. باش بتنهائى انسدارتر از خود بهمراهان بد.
7153 كن للمظلومعونا، و للظّالم خصما. باش مر مظلوم را يارى كننده و مر ظالم را دشمنى.
7154 كن لهواكغالبا، و لنجاتك طالبا. باش مر خواهش خود را غلبه كننده، و مر رستگارى خود راجوينده.
7155 كن عالماناطقا او مستمعا واعيا، و إيّاك ان تكون الثّالث. باش دانائى گوينده، يا شنوندهحفظ كننده، و بپرهيز از اين كه بوده باشى سيم، مراد اينست كه آدمى بايد كه ياعالمى باشد كه تعليم كند علم را بمردم، و يا متعلمى باشد كه بشنود از عالم و حفظكند، پس بايد حذر كند از اين كه هيچ يك از آنها نباشد و سيم آنها باشد.
7156 كن جوادامؤثرا، او مقتصدا مقدّرا، و ايّاك ان تكون الثّالث. باش صاحب جودى بخشنده، ياميانه روى اندازه گيرنده، و بپرهيز از اين كه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 604
بوده باشى سيم، مراد اينست كه آدمى بايد كه صاحب جود و بخششباشد، يا اين كه ميانه رو باشد و اندازه خرج خود را بگيرد بر وجهى كه نه اسرافىباشد در آن و نه تنگ گيرى و تقتيرى، پس بايد كه حذر كند از اين كه هيچ يك از آنهانباشد و سيم آنها باشد.
7157 كن للودّحافظا، و ان لم تجد محافظا. باش از براى دوستى نگاهدارنده، و هر چند نيابىنگاهدارنده، يعنى لوازم و شرايط دوستى را حفظ كن و بعمل آور هر چند آن طرف حفظنكند و بجا نياورد.
7158 كن بمالكمتبرّعا، و عن مال غيرك متوّرعا. باش بمال خود تبرّع كننده و از مال غير خودپرهيزگار، «تبرّع» دادن چيزيست كه واجب نباشد دادن آن.
7159 كن ممّن لايفرط به عنف، و لا يقعد به ضعف . باش از آن كسى كه پيش نمىاندازد او را عنفى، ونمىنشاند او را ضعفى، يعنى باش چنين كسى و خود را چنين كن، و «عنف» بمعنى درشتى وسختى است و مراد به «پيش نينداختن عنف او را» اينست كه عنف او را بكار ندارد باينكه خواهد كه درشتى كند با كسى و سختى و مشقتى از او بكسى برسد، اين بنا بر اينستكه «يفرط» بفتح ياء و ضمّ راء خوانده شود، و ممكن است كه بضمّ ياء و كسر راءخوانده شود از باب إفعال و معنى اين باشد كه: باش از كسى كه افراط نمىفرمايد و ازحدّ نمىگذراند او را عنفى يعنى چنين مباش كه عنفى در تو باشد كه بسبب آن از حدّتجاوز كنى و ضررى از تو بكسى برسد. و «نمىنشاند او را ضعفى» يعنى بسبب ضعفىنمىنشيند از برابرى كردن با مردم و معارضه با ايشان تا اين كه ستم كنند بر او
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 605
و اوستم ايشان را بكشد بلكه معارضه و برابرى ميكند با كسى كهخواهد ستمى باو بكند و دفع ستم او از خود ميكند، و مراد به «نشانيدن ضعف او را»ضعفيست كه باختيار او باشد مانند اين كه از كسالت و كاهلى ناشى شود يا از سوءتدبير و سعى نكردن در آنچه سبب قوّت و توانائى گردد امّا ضعفى كه بىاختيار باشد وچاره از براى دفع آن نباشد پس نشستن بسبب آن اختيارى نيست كه امر بآن توان كرد وپوشيده نيست كه بنا بر اين حاصل مجموع اين كلام معجز نظام اينست كه: چنين باش كهظلم بر كسى نكنى و ستم هم از كسى نكشى.
و ممكن است كه مفاد جزء اوّل نيز همان مضمون جزء ثانى باشد وجزء ثانى تأكيد آن باشد باين كه «يفرط» بر وجه اوّل خوانده شود و يا بر وجه ثانىيا بتشديد از باب تفعيل خوانده شود و معنى اين باشد كه: باش از كسى كه تقصيرنمىكند او را عنفى يعنى عنف ديگرى با او سبب اين نمىشود كه از او جهت دفع انتقصيرى در آنچه بايد بكند واقع شود بلكه دفع عنف مردم كند.
7160 كن ليّنامن غير ضعف، شديدا من غير عنف. باش نرم بىضعفى سخت بىعنفى، يعنى باش چنين كهنرمى كنى با مردم بى اين كه آن بسبب ضعف و ناتوانى باشد بلكه با وجود قوّت وتوانائى نرمى كن با ايشان از راه فضيلت آن، و همچنين باش سخت بى اين كه عنفى در توباشد يعنى درشتى خوئى بلكه سختى تو در جائى باشد كه سختى در آن بايد مثل دفع ستمكسى از خود و منع مردم از منكرات و مانند آنها.
7161 كن بعيدالهمم اذا طلبت، كريم الظّفّر اذا غلبت. باش دور همتها هر گاه طلب كنى، گرامىفيروزى هر گاه غلبه كنى. مراد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 606
به «دور بودن همتها» يا بلندى آنهاست و مراد اينست كه هر گاهطلب كنى مطالب بلند طلب كن و پست همت مباش، و يا جدّ و اهتمام داشتن در آنها، ومراد اينست كه هر گاه مطلبى را طلب كنى بايد كه همت قوى بر آن گمارى تا حاصل شود وسستى در آن نكنى زيرا كه با همت سست اكثر اينست كه مطلب بعمل نمىآيد و باعث خفت وذلّت اين كس مىشود، و مراد به «گرامى فيروزى بودن نزد غلبه» اينست كه هر گاه غلبهكنى بر كسى كه گناهى نسبت بتو كرده باشد بهمان غلبه خشنود شو و عفو كن او را و درگذر از آن.
![]() | ![]() | ![]() |