بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تاریخ ادیان و مذاهب جلد سوم (اسلام), اسماعیل سعادت   مناسب چاپ   خروجی Word ( برگشت به لیست  )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     T-A-3001 -
     T-A-3002 -
     T-A-3003 -
     T-A-3004 -
     T-A-3005 -
     T-A-3006 -
     T-A-3007 -
     T-A-3008 -
     T-A-3009 -
     T-A-3010 -
     T-A-3011 -
     T-A-3012 -
     T-A-3013 -
     T-A-3014 -
     T-A-3015 -
     T-A-3016 -
     T-A-3017 -
     T-A-3018 -
     T-A-3019 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

غدير خم در منابع عامه ؛  
امامت و ولايت امام على بن ابيطالب با اينكه ريشه در وحى و نصوص ‍ مسلم قرآنى و اتفاقنظر تاريخى دارد، در عين حال به دليل اهميت عقيدتى آن ، از حساس ترين موضوعاتعقيدتى ، تاريخى ، كلامى اسلام است .
مورخان و مفسران سنى در تمام طبقات بر اين حقيقت متفق اند كه آيات تبليغ واكمال و... در رابطه با اصل امامت على بن ابيطالبنازل شده است (52)
براى دريافت مستند و مستدل اين حقيقت قرآنى ، تاريخى به كتاب عظيم (الغدير)تحقيق و تاليف حضرت (علامه امينى ) (طاب ثراه ) مراجعه شود (53)
جنجال تاريخى پيرامون حادثه عظيم غدير خم ، از همان آغاز رنگ سياسى داشته و قدرتطلبان پس از غصب قدرت در تحريف و نفى واقعه غدير خم كوشيدند. اما على رغم اينتلاش مذبوحانه تاريخى حقيقت واقعه ، همچون خورشيد مى درخشد. اين حقيقت تاريخى -قرآنى از همان آغاز تاكنون به تواتر نقل و ثبت گرديده است : يكصد و ده تن ازاصحاب بلافصل پيامبر اسلام اين واقعه را گزارش كرده اند. هشتاد و نه تن از تابعيناين روايت را نقل كرده اند. و پس از آن به ترتيب : نود و دو نفر در قرن سوم ،چهل و سه نفر در قرن چهارم ، 24 نفر در قرن پنجم ، 20 نفر در قرن ششم ، 21 نفر درقرن هفتم ، 18 نفر در قرن هشتم ، 16 نفر در قرن نهم ، 14 نفر در قرن دهم ، 12 نفر درقرن يازدهم ، 13 نفر در قرن دوازدهم ، 12 نفر در قرن سيزدهم و 20 نفر در قرنچهاردهم هجرى از محدثان و مفسران و مورخان معتبر و مشهور عامه اين واقعه رانقل كرده اند.
(طبرى ) مورخ مشهور اين واقعه را از 75 طريق ازقول پيامبر اسلام در كتابى به نام ( الولايه فى طرق حديث الغدير ) آورده است .
و نيز (ابن عقده كوفى ) در رساله (ولايت ) اين حديث را از 105 نفرنقل كرده است .
و (ابوبكر محمد بن عمر بغدادى ) اين روايت را از 25 طريقنقل كرده است ، (احمد بن حنبل ) به 40 سندنقل كرده است ، (ابن حجر عسقلانى ) به 25 سندنقل كرده است ، (جزرى شافعى ) به 80 سندنقل كرده ، و (ابو سعيد سجستانى ) به 120 سندنقل كرده است ، و (نسائى ) به 250 سندنقل كرده است ، (ابوالعلاء همدانى ) به 100 سندنقل كرده است ، و (ابوالعرفان حبان ) به 30 سندنقل كرده است ، و... (54)
مورخان و محققان تاريخ اسلام بر اين حقيقت متفق اند كه :رسول خدا در (غدير خم ) به فرمان الهى مردم را گرد آورده و بر منبرى از جهازشتران بالا رفت و (على بن ابيطالب (ع )) را بر آن منبر بالا برد و پس ‍ از گفتارفراوانى و خبر دادن از نزديك شدن مرگ خود، گفت : ( انى مخلف فيكم ما ان تمسكتمبه لن تضلوا من بعدى : كتاب الله و عترتى فىاهل بيتى ، لن يفترقا حتى يردا على الحوض . )
آنگاه بازوى (على ) را گرفته و بلند كرد و با آواى رسا گفت :
( من كنت مولاه فهذا على مولاه ، اللهم و ال من والا و عاد من عاداه ، و انصر من نضره واخذل من خذله )
و از منبر به زير آمد و به مردم فرمان داد كه فوج فوج بروند و به (على ) بهعنوان امارت بر مؤ منين سلام عرض كنند. و مسلمانان بر على وارد شدند و به آن حضرتتبريك گفتند. عمر بن خطاب گفت : ( بخ بخ بك يا على اصبحت مولاى و مولاكل مؤ من و مومنه )
در همين منزل بود كه پس از انجام مراسم ، اين آيه شريفهنازل گرديد: ( اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلامدينا ) (55)
و از اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله (على ع ) را به اين مقام منصوب داشت ،گروهى از ياران پيامبر را از اين سوء قصد آگاه ساخت و آنان به هدف خود نرسيدند...(56)
مورخان تعداد مسلمانان حاضر در (غدير خم ) را از هشتاد هزار تا يكصد و بيست هزارنفر نوشته اند. در سال دهم هجرى بود كه (اسود غسى ) در (حجاز) و (مسيلمهكذاب ) در (يمن ) و (طليحه ) از قبيله (بنى اسد) در (نجد) ادعاى پيامبرىكردند و گروهى را به دنبال خود كشيدند. مسلميه بن حبيب معروف به مسيلمه كذاب در آغازاسلام آورده بود ولى بعدها ادعاى نبوت كرد. او ابتدا از پيامبر اسلام خواسته بود تا وىرا در پيامبرى شريك سازد!! در نامه اى به پيامبر اسلام نوشته بود كه :
( اما بعد! فانى قد شوركت فى الارض معك و ان لنا نصف الارض و لقريش نصفها، ولكن قريشا قوم يعتدون ... )
من با تو در ملك شريك هستم ، نصف زمين از آن ما و نصف ديگر آن از آن قريش ، ولى قريشقومى تجاوزگر هستند...) مسليمه مى گفت كه فرشته اى كه بر اونازل مى شود، نامش رحمان است و رحمان همان فرشته اى است كه قرآن رانازل مى كند!
و از جمله آيات او اين است : ( الفيل ما الفيل ، و ما ادراك ماالفيل ، له ذنب ، وئيل ، و خرطوم طويل . )
مورخان نوشته اند كه او صد هزار نفر را فريب داد.
(سجاح ) دختر حارث بن سويد با مسليمه كذاب ازدواج كرد. او نيز مدعى نبوت شد.سجاح به پيروانش وعده مى داد كه : چون به قدرت برسم ، آن را به شما واگذارخواهم كرد. ازدواج مسليمه با (سجاح ) يك ائتلاف نظامى بود تا با وحدت نيروهاىطرفين بتوانند در برابر سپاه اعزامى اسلام مقاومت كنند. (ابوبكر بن ابى قحانه )سپاهى مركب از بيست هزار نفر به فرماندهى (خالد بن وليد)گسيل داشت . گويند (وحشى ) غلام هنده و قاتل (حمزه ) در نبرد (احد)، مسيلمه راكشت . وحشى گفته بود: ( قتلت فى الكفر خير الناس و فى الاسلام شر الناس .)(سجاح ) در زمان (معاويه بن ابى سفيان ) مسلمان شد. (اسود بن كعب غنسى )به دست مردم (صنعا) كشته شد.
(طليحه بن خويلد اسدى ) از قهرمانان عرب از ديگر مدعيان نبوت بود.
وى در سال نهم هجرى اسلام آوردند و اندكى بعد در ميان قبيله خويش ‍ ادعاى نبوت كردپس از رحلت پيامبر اسلام كار او بالا گرفت و گروه زيادى به او گرويدند. وى مدعىبود كه فرشته اى به نام (ذوالنون ) بر اونازل مى شود. (ابوبكر) خالد بن وليد را روانه سركوبى او نمود. يكى ديگر ازمدعيان نبوت (عبهله بن كعب ) بود كه او را نيز (اسود عنسى ) مى گفتند. وى مدعىبود فرشته اى كه بر او نازل مى شود، (ذوالخمار) نام دارد. گروهى از وى پيروىمى كردند. او يك روز قبل از رحلت پيامبر اسلام كشته شد. (57)
سال يازدهم هجرى ؛  
بزرگترين حادثه تاريخ اسلام  
در اين سال بزرگ ترين حادثه تاريخ اسلام روى داد، و آن رحلت پيامبر گرامى اسلامبود. آن حضرت پس از 23 سال رنج رسالت در ماه صفرسال يازده هجرى بدرود حيات گفت . پيامبر پس از بازگشت از سفر حج ، دچار بيمارىشد. اين كسالت اندكى بعد برطرف گرديد. آن حضرت سپاهى بر عهده اسامه بن زيدبود. پدر زيد در نبرد موته شهيد شده بود. او جوانى بود كه 20سال داشت . سپاه اسلام از سه تا پنج هزار نفر بود. ابوبكر و عمر و ابو عبيده جراح وخالد بن وليد دستور يافته بودند كه در اين سپاه باشند. پيامبر اسلام در اعزام سپاهاسامه اصرار و تاءكيد فرتوان داشت آن حضرت فرمود: ( لعن الله من تخلف عن جيشالاسامه ) ابوبكر و عمر كه خود از شركت در اين نبرد خود دارى كرده بودند، مانعحركت سپاه شدند. آن دو نفر ادعا كردند و بهانه آوردند كه (اسامه ) جوان كم سن وسالى است و شايستگى فرماندهى سپاه را ندارد. پيامبر فرمود: اسامه مردى لايق است .پدرش ‍ هم يكى از مردان نيك نام و خدمتگزار اسلام بود، بايد او را اطاعت كنيد.
دو روز بعد، پيامبر دوباره بيمار شد و تب و سر درد شديدى عارض ‍ وجودش گرديد.روز بعد از خانه بيرون آمد و دستارى بر سر (اسامه ) پيچيد و او را آماده اعزام ساخت. دستور فرمود كه اسامه از مدينه بيرون رود و در جرف يك فرسنگى مدينه اطراق كند وآنجا را لشكر گاه خود سازد. گروهى به بهانه بيمارى پيامبر از پيوستن به (اسامه) خوددارى كردند. بعضى گفتند كه پيامبر، جوان 20 ساله بى تجربه اى را برمهاجرانى سابقه دار مسلط كرده است .
پيامبر از شنيدن اين سخنان در خشم شد. در حالى كه بيمار بود و از شدت سر درددستمالى بر سر بسته بود، از خانه به مسجد در آمد و منبر رفت و فرمود كه : ديشب درخواب ديدم كه دو بازو بند زرين بر بازوانم بسته شده است . من را خوش نيامد، پف كردمو هر دو بر باد رفتند. اين مطلب را به دو كذاب (يمامه ) و (يمن )تاءويل كردم . آنگاه فرمود:
مى شنوم كه بعضى در رابطه با امارت اسامه حرفهائى مى گويند، همان گونه كه دررابطه با پدرش (زيد) سخن مى گفتند، حقا مه (زيد) شايسته امارت بود وپسرش نيز شايسته است . رسول خدا به سخنتان خود پايان داد و به خانه رفت و دربستر آرميده و به هر يك از اصحاب كه به عيادت وى مى آمدند، مى فرمود: (انفدوا بعثاسامه ، جهز - واجيش اسامه ، ارسلوا بعث اسامه ) افرادى بودند كه همچنان در تجهيز واعزام سپاه اسامه كارشكنى مى كردند. (اسامه ) به حضور پيامبر رسيد. پيامبرفرمود: هر چه زودتر بسوى مقصد حركت كن . (اسامه ) به لشكر گاه آمد تا فرمانحركت سپاهيان را بدهد. ناگاه خبر رسيد كه پيامبر در بستر مرگ افتاده است . گروهىكه بدنبال بهانه بودند و شانزده روز مانع حركت سپاه شده بودند، با عجله به مدينهبازگشتند. (58)
بيمارى پيامبر رو به شدت بود. در نيمه شب يك شب از اين شب و روزهاى بيمارى و تبشديد، يكى از يارانش (ابويهبه ؟ يا ابو رافع ؟ و يا على ؟) را فراخواند و بهقبرستان بقيع شتافت ؛ براى اهل بقيع آمرزش ‍ طلبيد و فرمود: فتنه ها مانند پاره هاىشب تاريك روى آورده و به يكديگر پيوسته است ... كليد گنجهاى دنيا و زندگى ممتد آنرا به من عرضه كردند و مرا ميان آن و ملاقات پروردگار ودخول به بهشت مخير كردند، ولى من ملاقات پروردگار ودخول در بهشت را برگزيدم . فرشته وحى در هرسال يك بار قرآن را بر من عرضه مى داشت ، ولىامسال دوبار آن را عرضه كرد و اين نشانه آن است كهاجل من فرا رسيده است (59)
پيامبر در بستر از شدت تب آرام نداشت و گروهى از مخالفان با خلافت على در خارج ازخانه مشغول صحنه سازى بودند و در تدارك توطئه اى سياه بودند.
آخرين لحظات خاتم پيامبران (ص )  
پيامبر در خانه عايشه بسترى بود و از شدت بيمارى از شركت در نماز جماهت باز ماند.وقتى شنيد كه ابوبكر به مسجد رفته تا با مردم نماز بخواند، فورا از جاى پريد وبه ابن عباس و على عليه السلام گفت : مرا به مسجد ببريد. آن دو نفر زيربغل پيامبر را گرفتند و حضرتش را به مسجد بردند. در اين هنگام ابوبكر بر مردمنماز مى خواند. وقتى پيامبر را در آستانه درب ديدند،خوشحال شدند. ابوبكر متوجه شد كه پيامبر به مسجد وارد شده است . يا خودش از محابخارج شد و يا رسول خدا او را از محراب دور ساخت و هر طور بود، نماز را به جماعتخواند. آنگاه رو به مردم نمود و در حالى كه به على عليه السلام وفضل بن عباس ‍ تكيه كرده بود، گفت : اى مردم ! آتش فروزان گرديد و فتنه ها همچونپاره هاى شب تار روى آورد، به خدا شما دست آويزى عليه من نداريد، منحلال نكردم مگر آنچه را كه كه قرآن حلال كرده ، و حرام نكرده ام مگر آنچه را كه قرآنحرام كرده مگر آنچه را كه قرآن حرام كرده است . آنگاه با صداى بلند فرمود: ( انىتارك فيكم الثقلين ؛ كتاب الله و عترتى ، ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا ابدا، فانهمالن يفترقا حتى يروا على الحوض . ) (60)
پيامبر به خانه بازگشت . دستور داد تا هفت مشك آب از چاه هاى مختلف آوردند و خود راشست و آنگاه به مسجد رفت . بر منبر نشست و براى ياران و شهيدان (احد) طلب آمرزشكرد. درباره انصار سفارش فراوان نمود. به مهاجران گفت كه شما زياد شده ايد، ولىجمعيت انصار افزوده نگرديده است : بدانيد كه انصار پناهگاه من هستند؛ با خوبان آنانخوبى كنيد و بدان آنها را عفو نمائيد.
آنگاه فرمود: هركس بر من حقى دارد، از من بگيرد، و ياحلال كند. اگر كسى را تازيانه زده ام يا كسى را دشنام داده ام ، اينك براى تلافى آمدهام . من اهل كينه نيستم و شايسته من نيست .
پيامبر از منبر به زير آمد. نماز ظهر را خواند و دوباره بر منبر رفت و سخنانش را تكراركرد. در اين موقع برخى برخاستند و مطالبى اظهار نمودند و عده اى تقاضاى دعاكردند. پيامبر از منبر به زير آمد، در حالى كه بر على عليه السلام وفضل بن عباس تكيه كرده بود و پاهايش بر زمين كشيده مى شد، به خانه بازگشت .(61)
مورخان نوشته اند كه پيامبر ابتدا از آزار و اذيت هائى كه ديده بود، سخن گفت و فرمود:اى مردم ! آن همه آزار كه از شما ديدم ، از همه آنها چشم پوشيدم . دندان مرا شكستيد و چهرهام را خون آلود كرديد. در همه جنگها با شما بودم . پروردگار سوگند ياد كرده است كهاز ظلم ظالمان در روز رستاخيز نگذرد. بنابراين شما را سوگند مى دهم كه اگر كسىحقى بر محمد دارد، بر خيزد و بگيرد، زيرا قصاص اين جهان بهتر از قصاص ‍ در آنجهان است . در اين هنگام مردى به نام (سواد بن قيس ) برخاست و گفت : اى پيامبر خدا!پدر و مادرم فدايت باد، يادت مى آيد وقتى از طائف مى آمدى ، من جزءاستقبال كنندگان از تو بودم مى خواستى تازيانه بر شترت بزنى ، تازيانه برشكم من زدى ، اينك زمان قصاص فرا رسيده است . پيامبر به(بلال ) دستور داد به خانه (فاطمه ) برود و همان تازيانه را بياورد.(بلال ) آن را آورد. پيامبر گفت : كجاست آن مرد؟ (سواده بن قيس ) گفت : من اينجاهستم ! فرمود: بيا و مرا قصاص كن . پيرمرد گفت : پيراهنت را بالا بزن تا شكم تونمودار شود. پيامبر چنين كرد. ناگهان (سواده ) خود را بر دست و پاى پيامبر انداخت وبر شكم حضرت بوسه زد. پيامبر پرسيد: آيا مرا عفو مى كنى ؟
سواده گفت : آرى ! عفو كردم (62)...
توطئه سياه  
پيامبر همچنان در تب مى سوخت و بيمارى شدت مى يافت . توطئه گران در پس پرده بهتدارك (توطئه اى سياه ) و شوم مشغول بودند، يك (كودتاى سياسى ) در شرفوقوع بود، همه چيز زير نظر بود، كوچه پس كوچه هاى مدينه (هراس ) سنگينى رامتحمل بود، سايه زر و زور و تزوير خود را مى نماياند و (فتنه ) به اوج خود نزديكمى شد سپاه (اسامه ) همچنان در بلاتكليفى بود. شايعه در پى شايعه به صورتسازمان يافته اى ساخته مى شد و منتشر مى گرديد. اصحاب برگرد بستر پيامبر حلقهزده بودند، لحظات شگفتى بود، پيامبر بر سينه على تكيه داده بود، اطراف را مىنگريست و چهره ها را از نظر مى گذراند. چهره يكايك اصحاب را... ناگهان آمرانه فرمانفرمود كه : ( ايتونى بدوات و بياض لا كتب لكم كتابا لن تضلوا بعدى ... ) دراين هنگام (عمر بن خطاب ) گستاخانه گفت :
( دعوا الرجل ! فانه يهجر، حسبناكتاب الله !! (63) )
و اين نقطه پايان توطئه و پيروزى كودتاى سياسى سقيفه بنى ساعده بود. گستاخى(عمر بن خطاب ) اذهان مورخان را در هميشه تاريخ آزرده و آشفته ساخته و مى سازد،لذا برخى از مورخان را در هميشه تاريخ آزرده و آشفته ساخته و مى سازد، لذا برخى ازمورخان دولتى - دربارى سعى در توجيه وتاءويل و تفسير اين كلمات داشته اند، و برخى به حذف آنها از تاريخ پرداخته اند!! ازجمله ، ابوبكر جوهرى مؤ لف كتاب (السقيفه ) وقتى به اين مقطع از تاريخ مى رسد،مى گويد: (عمر بن خطاب ) كلمه اى بر زبان راند كه معنايش اين است :
(بيمارى بر رسول خدا غالب گرديده است )
برخى ديگر از مورخان دولتى به اين مقطع تاريخى كه مى رسند، مى نويسند: (فقالوا: هجر رسول الله (64) )
پيامبر اصحاب را از پيرامون خويش راند: قوموا عنى ... نزديك ترين كسانش ، فاطمهعليه السلام ، على عليه السلام ، حسن عليه السلام و حسين عليه السلام نزد وى ماندندلحظات پايانى حيات فرا مى رسد؛ پيامبر حالش دگرگون مى شود. خطاب به علىعليه السلام فرمود: سرم را در دامن خود بگير، مرگم فرا رسيده است ، تو تنهامسئول كفن و دفن و نماز بر من هستى . حال پيامبر دگرگون شد. فاطمه بشدت مىگريست و قطعه شعرى از (ابوطالب ) در مدح پيامبر را زمزمه مى كرد. (از سپيدىچهره اش مردم طلب باران مى كنند مردى كه پناهگاه يتيمان و بيوه زنان است .)
پيامبر چشم گشود و فرمود: اين شعر (ابوطالب ) درباره من است . چه خوب است كهاين آيه را بخوانى :
( ما محمد الا رسول الله قد خلت من قبله الرسل ، اءفان مات اوقتل انقلبتم على اعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا و سيجزى الشاكرين .) (65)
پيامبر در حالى كه دست على عليه السلام زير گلوى وى بود، جان سپرد. على عليهالسلام پارچه اى بر پيكر پيامبر خدا كشيد و به انجام وصاياى پيامبر پرداخت . و ايندر حالى بود كه كودتاى سياسى سقيفه و خلافت غصب درحال شكل گرفتن بود.
آغاز اختلاف  
خبر مرگ پيامبر بر اضطراب مردم مدينه افزود. گروهى گمان داشتند كه پيامبر از دنيانرفته و مانند (عيسى بن مريم ) به آسمان صعود كرده است . اين شايعه را (عمر بنخطاب ) در ميان مردم رواج داد و گفت : هر كس بگويد پيامبر مرده است ، او را با شمشيرپاسخ خواهم داد. پيامبر اسلام مانند (عيسى ) به آسمان صعود كرده است .(ابوبكر) گفت : اى مردم ! پروردگار به رسولش فرموده : (انك ميت و انهم ميتون) (66)، آنگاه گفت : ( من كان يعبد محمدا فانه قدمات ، و من كان يعبد رب محمد فانهحى لا يموت : ) هر كس ‍ محمد را مى پرستد، بداند كه او درگذشت ، و هر كسپروردگار محمد را مى پرستد، بداند كه او زنده است و نخواهد مرد) (67)
اختلاف ديگر، مسئله دفن پيكر پيامبر اسلام بود. مهاجران مى كوشيدند تامحل دفن پيامبر مكه باشد و استدلال مى كردند كه مكه قبله مسلمانان و آرامگاه پيامبراناوليه توحيد است . انصار كه مردم مدينه باشند، تلاش مى كردند تا پيامبر در مدينهدفن شود، زيرا مدينه محل هجرت و اقامت رسول الله بوده و لذا شايسته است كه در اينسرزمين دفن شود. و گروهى ديگر معتقد بودند كه جسد پيامبر بايد به بيت المقدسحمل شود و در كنار ديگر پيامبران بزرگ دفن شود ابوبكر روايتى از پيامبرنقل كرد و به اختلاف پايان داد: ( ان الانبيا يدفنون حيث يقبضون : ) انبيا در هر جاكه بدرود زندگى گفتند، دفن مى شوند.) (68) لذامحل دفن در مدينه و خانه عايشه تعيين گرديد. پيامبر اكرم در روز دوشنبه (28 صفرسال 11 هجرى ) بدرود حيات گفت و عامه آن را (12 ربيعالاول ) گفته اند.
كودتاى سياسى سقيفه ؛  
در تاريخ عمومى اسلام آمده است كه : امام على بن ابيطالبمشغول غسل دادن پيامبر اسلام بود، و (ابوبكر بن ابى قحافه ) در مسجد در رابطهبا مرگ پيامبر سخن مى گفت . به (عمر بن خطاب ) خبر رسيد كه انصار در سقيفهبنى ساعده جهت تعيين اميرى براى اسلام در حال مذاكره و مشاوره اند. عمر نزد ابوبكررفته ، او را از جريان امر مطلع نمود و هر دو شتابان به سقيفه آمدند. در بين راه با(ابو عبيده جراح ) برخورد كردند و او را با خود بردند. گروهى از قبيله (اوس ) وقبيله (خزرج ) در سقيفه گرد آمده بودند رئيس خزرج كه (سعد بن عباده ) باشد،در حالى كه بيمار بود حضور داشت و سخنگوى او درباره خدمات وفضائل انصار سخن مى گفت و نتيجه گرفت كه : (خلافت و امارت بر مسلمانان حقانصار است و نه مهاجران ).
در اين هنگام (ابوبكر) برخاست و نخست شرحى درفضائل و خدمات مهاجرين و انصار بيان كرد و تاءكيد نمود كه مهاجران اولويت دارند،زيرا كه قوم و خويش پيامبر اسلام هستند و نخستين كسانى مى باشند كه به اسلام ايمانآورده اند. او ياد آورى كرد كه اعراب با پيامبر مخالفت مى كردند و ياران اندك او را آزارمى دادند، ولى مهاجرين دست از خدا و پيامبر او بر نداشتند و در اين راه جانفشانى هاكردند. اما انصار با آنكه خدماتشان به اسلام بسيار چشم گير بود، ولى در درجه دومقرار دارند، لذا خلافت را بايد به مهاجرين داد، زيرا عرب زير بار امارت غير قريشنخواهد رفت و مهاجرين از قريش هستند. برخى از انصار گفتند كه دو امير انتخاب شود؛يكى از مهاجرين و ديگرى از انصار.
اين پيشنهاد، راه شكست انصار را به مهاجرين نماياند و به گفته سعد بن عباده ايننخستين سستى انصار بود. و ابوبكر گفت : ما بايد امير باشيم و شما وزراى ما باشيد وبدون مشورت و نظر شما كارى نخواهيم كرد. سرانجام در حالى كه اختلافات دامنه دارىميان اوس و خزرج روى داد، عاقبت قبيله اوس كه در اقليت بود و قبيله خزرج كه دچار اختلافشديد بود، به امارت مهاجرين تن در دادند (69). گروه مخالف و گروه موافق در نشستسقيفه كه با هم جدال و احتجاج مى كردند، عبارتند از:
1 - سعد بن عباده كه مردى جاه طلب بود و از طرف خزرجيان سخن مى گفت .
2 - خزيمه بن ثابت ملقب به (ذوالشهادتين ) كه به نفع انصار سخن مى گفت .
3 - اسيد بن خضير انصارى اوسى نماينده قبيله اوس كه به نفع قبيله خود سخن مى گفت .
4 - بشير بن سعد اعور انصارى كه مى گفت بايد امير از قبيله ما باشد.
5 - عويم بن ساعده كه امتيازات انصار و برترى آنان بر ديگرقبائل سخن مى گفت .
6 - معن بن عدى كه از امتيازات مهاجران سخن مى گفت و مردم را دعوت به حكومت ابوبكر مىكرد.
7 - ابوعبيده جراح از باند ابوبكر و عمر بود كه به نفع او فرياد مى زد و به حمايتاز مهاجرين سخن مى گفت .
8 - ثابت بن قيس بن شماس انصارى كه خطيب انصار بود و پاسخ مهاجران را داد و آنهارا ستايش كرد، ولى در رابطه با خلافت ، انصار را مقدم داشت .
9 - ابوبكر بن ابى قحانه كه به ثابت بن قيس انصارى پاسخ داد و خلافت را حقمهاجران دانست .
10 - حباب بن منذر كه انصار را به پايدارى و مقاومت در برابر مهاجران تحريك مىكرد.
11 - سعد بن عباده با حباب بن منذر هم صدا شد و به نفع انصار راءى داد.
12 - اسيد بن خضير و بشير بن سعد كه از انصار بودند، جانب قريش را گرفتند.
13 - عمر بن خطاب و حباب بن منذر كه به نفع مهاجران تلاش ‍ مى كردند.
14 - حسان بن ثابت ياد آور غدير خم شد و اشاره كرد كه : اى مردم ! شما در روز غديرخم با پيامبر خدا عهدى بستيد، چرا فراموش كرده ايد.
15 - سعد بن عباده وقتى چنين ديد گفت : حال كه امير بايد از قريش ‍ باشد، در اينصورت على بن ابيطالب بر همه مقدم است .
16 - سلمان فارسى برخاست و با ابوبكر و عمر بن خطاب و ابو عبيده جراح احتجاجنمود.
17 - ابوذر و مقداد و عمار و عثمان بن حنيف و سهل بن حنيف و گروه بسيارى به احتجاج برخاستند و از خلافت على بن ابيطالب عليه السلام شديدا طرفدارى كردند.
كار به مشاجره و زد و خورد كشيد. طرفداران ابوبكر اجتماع نموده و با وى بيعت كردند.
ابوبكر به منبر رفت و گفت : ( قالرسول الله : الائمه من قريش .) مردم چون اين سخن را شنيدند، فرياد زدند كه اگرچنين است ، على بن ابيطالب عليه السلام از همه شايسته تر است . ولى چون ازقبل نقشه بركنارى (على بن ابيطالب ) عليه السلام از خلافت كشيده شده بود،(ابو عبيده جراح ) و (عمر بن خطاب ) برخاستند و با (ابوبكر) بيعت كرده وخلافت او را به رسميت شناختند.
اين نقل عاميانه و رسمى تاريخ است . در اينجا براى روشن شدن اذهان خوانندگان و بيانحقيقت ، محققانه ترين تحقيق و تحليلى را كه تاكنون از (كودتاى سقيفه ) صورتگرفته و بدور از هر گونه حب و بغض ‍ فرقه اى ، قومى ، نژادى و... است ، مى آوريم. تبيين و تحليلى كه مستند و مبتنى بر رهنمودهاى قرآن ، سنت و تاريخ سياسى اوليهاست . يادآور مى شويم كه اين تحليل تاكنون در تاريخ احتجاجات و استدلالهاى كلامى ،تاريخى ، روائى اسلام بى سابقه مى باشد و تصاوير روشنى از حقايق صدر اسلامرا ارائه مى كند:
محمد صلى الله عليه و آله در انديشه آينده :  
اما محمد صلى الله عليه و آله هوشيارترين از آن است كه برق پيروزى ها، نگاه ژرفبين او را از ديدن واقعيت هاى پنهان باز دارد. وى بيش از هر كسى اجتماع خويش را خوب مىشناسد و آتش هاى نفاق ، كينه توزى هاى قبايلى ، تفاخرات قومى و نژادى ،جهل عمومى توده قبايل ، اشرافيت ، خصومت ها و پليديهاى جاهليت را در زير پوشش ‍اتحادى كه بدست ايمان ، شمشير و سياست پديد آمده است ، بروشنى مى بينيد. وى مىداند كه اگر چه قدرت رهبرى و نفوذ معنوى وى توانسته است همه سرانقبايل و اشراف قريش را به زير نفوذ اسلام كشاند، اما بى شك پرورش روح ها ورسوخ ايمان تازه در اعماق مغز و دل يك ملت و بارور شدن و جدان دينى در نفوسى كه تاجاهليت ، ده سال بيشتر فاصله ندارند، به زمان طولانى نيازمند است و بايد نسلهائى برآن بگذرند.
پيغمبر خطر را احساس كرده است . هر چه به مرگ نزديك تر مى شود، آينده اين امت جوانىكه اكنون جامه برادرى اعتقادى بر تن دارد و سيمايش را برق پيروزيهاى پياپى برافرخته است ، در نظرش مخوف تر مى نمايد. پدر بزودى جهان را بايد ترك گويد، اماسرنوشت اين كودك ده ساله اى كه اكنون جرثومه صدها بيمارى كشنده در درونش خانهدارد و پس از وى بايد بر روى پاى خويش بايستد و در رهگذر تندبادهاى وحشى حوادثشومى كه بيدرنگ از همه سو بر خواهد خاست ايستادگى كند، چه خواهد شد؟
دو امپراطورى نظامى بزرگ از دو سو براى دريدن اين جوانى كه بزودى سرپرستش رااز دست خواهد داد، دندان مى نمايند. در شبه جزيره ، ابوسفيان ها، معاويه ها، و منافقانگوش خوابانده اند، و مسيله و اسود غنسى در يمامه و يمن سر برداشته اند. اما وى هرگزاز دشمن نمى هراسد، هر چند سخت نيرومند باشد و زندگى سياسى وى اين را نشان مىدهد و قرآن نيز همه جا از پيروزى گروهى اندك بر گروهى بسيار سخن مى گويد.آنچه روح وى را سخت پريشان مى دارد، خطر داخلى است : نفاق و اختلاف احياى روح جاهلىدر متن جامعه اسلامى و غرض ورزيهاى شخصى . بى شك محمد دست كم همچون يك رهبربزرگ نهضتى و مسئول جامعه اى ، در اين لحظات عميقا به سرنوشت امتش و خطراتى كهپس از وى آن را تهديد خواهد كرد، مى انديشيد و بايد بينديشيد. پس از محمد سرنوشتاين جامعه چه خواهد شد؟ جامعه تازه پائى كه از سنت سياسى بى بهره است ، زير بناىاجتماعى ريشه دارى ندارد، اجتماعى است كه نهادهاى قبايلى در آن هنوز سخت و نيرومند استو بخصوص سرانش فاقد هر گونه تجربه سياسى و فرهنگ حكومتى و مدنى اند، واصولا رشد سياسى آنان آنچنان نيست كه رهبرى اجتماعى كه بسرعت رشد مى كند، بداننياز دارد.
اينها مسائل خطير و حياتى است كه محمد صلى الله عليه و آله را در اين لحظات بشدترنج مى دهد: زمام اين كاروان بزرگ را پس از وى چه كسى بدست خواهد گرفت ؟ آياپيغمبر بايد بدين سئوال پاسخ گويد؟ آيا وى در اينجا هيچ مسئوليتى ندارد؟ آيا تودهعرب آن روز به مرحله اى از رشد سياسى رسيده است كه چنين مسئوليتى را از پيشواىسياسى جامعه ، پيشوائى كه در عين حال متفكر و صاحب مكتب اين جامعه نيز هست ، كاملا سلبكند؟
آيا دموكراسى (دموكراسى يى كه پس از دو قرن كه از انقلاب كبير فرانسه مى گذرد،در اروپاى غربى هنوز جامعه اى را كه شايستگى آشنائى با آن را بدست آورده باشدنيافته است ) در ميان اوس و خزرج و قريش و غطفان و هوازن و ثقيف و... بدان حد رسيدهبود كه خود سرنوشت جامعه اى را كه فقط و فقط سهسال تاريخ دارد (از فتح مكه )، در دنياى آن روز بدست گيرد؟ آيا رهبرى آينده اين امت رامحمد صلى الله عليه و آله بهتر تشخيص مى تواند داد يا تودهقبايل و حتى سعد بن عباده و ابو عبيده جراح و عبدالرحمن بن عوف و عمر و ابوبكر و عثمانو طلحه و سعد و زبير؟ چگونگى برگزارى انتخابات سه خليفه نشان داد كهدموكراسى غربى (كه امروز ملت هاى نوخاسته ايمان خويش را در سالهاى اخير نسبت بدانكما بيش از دست داده اند) در جامعه آن روز عرب تا چه حد قادر بوده است كه مردم را ازدخالت شخص پيغمبر در تعيين سرنوشت سياسى آن بى نياز سازد. پيغمبر يكايك چهرههاى برجسته امت خويش را (كه احتمالا زمام آن را پس از وى بدست خواهند آورد) بررسى مىكند...
در اين ميان على عليه السلام بر جستگى خاصى دارد؛ وى تنها صحابى نامى محمد صلىالله عليه و آله است كه با جاهليت پيوندى نداشته است .
نسلى است كه با اسلام آغاز شده و روحش در انقلاب محمد صلى الله عليه و آلهشكل گرفته است ويژگى تربيتى ديگر وى آن است كه دست مهربان فقر او را ازخانواده اش ، در آن دوره سنى يى كه نخستين ابعاد روح و فكر انسان ساخته مى شود، بهخانه محمد صلى الله عليه و آله مى برد و تصادفى بزرگ ، كودك را با داشتن پدر،بدست پسر عمو مى سپارد تا روح شگفت مردى كه بايد نمونه يك انسان ايدهآل گردد، و پرورده مدرسه اى كه در آن محمد صلى الله عليه و آله ، آموزگار است وكتاب قرآن ، از هم آغاز با نخستين پيامى كه مى رسد، آشنائى يابد و بر لوح ساده اينكودك خطى از جاهليت نقش نپذيرد. مرد شمشير و سخن و سياست ، احساسى به رقت يكعارف دارد و انديشه اى به استحكام يك حكيم . در تقوى وعدل چندان شديد است كه او را در جمع ياران و حتى در چشم برادر،تحمل ناپذير ساخته است . آشنائى دقيق و شاملش با قرآن قولى است كه جملگىبرآنند، شرايط خاص زندگى خصوصيش از زندگى اجتماعى و سياسيش و پيوندش باپيغمبر و بويژه سرشت روح و انديشه اش ، همه عواملى است كه او را با روح حقيقىاسلام و معناى عميقى كه در زير احكام و عقايد و شعائر يك دين از نزديك آشنا كرده است واحساسش و بينشش با آن عجين شده است . وى يك (وجدان اسلامى ) دارد، و اين جز اعتقادبه اسلام است . در طول 23 سالى كه محمد صلى الله عليه و آله نهضت خويش را درصحنه روح و جامعه آغاز كرده است ، على عليه السلام همواره درخشيده است ، همواره درآغوش خطرها زيسته است و يك بار نلغزيده است ، يك بار كم ترين ضعفى از خود نشاننداده است . آنچه در على ع سخت ارجمند است ، روح چند بعدى او است ، روحى كه در همهابعاد گوناگون و حتى ناهمانند، قهرمان است ؛ قهرمان انديشيدن و جنگيدن و عشق ورزيدن، مرد محراب و مردم ، مرد تنهائى و سياست ، و دشمن خطرناك همه پستى ها ئى كه انسانيتهمواره از آن رنج مى برد، و مجسمه همه آرزوهائى كه انسانيت همواره دردل مى پرورد. اما پيداست كه در اجتماعى كه بيش از دهسال با جاهليت بدوى قبايلى فاصله ندارد، چنين كسى تا كجا تنها است ، غريب است ،مجهول است ! اين يك داستان غم انگيز تاريخ است و سرگذشت على ع غم انگيزترين است ،چه هرگز فاصله مردى با جامعه اش تا اين همه نبوده است .
بى شك پيغمبر بشدت به على ع مى انديشيد، قراين بسيارى در حياتش ‍ نشان مى دهد كهدر على ع به چشمى خاص مى نگرد، اما مى داند كهرجال قوم هرگز به اين جوان سى واند ساله اى كه جز محمد صلى الله عليه و آله درجامعه پناهى و جز جانبازيهايش در اسلام سرمايه اى ندارد، ميدان نخواهند داد و رهبرى اورا بسادگى تحمل نخواهند كرد.
قوى ترين جناح سياسى اسلام ، جناح ابوبكر است : عمر، ابوعبيده ، سعد بن ابىوقاص ، عثمان ، طلحه و زبير از عناصر اصلى اين جناح اند...
در (سيره ابن هشام ) نام كسانى كه پس از اعلام بعثت به اسلام گرويده اند، با ذكرنام و مشخصات و زمان و شرايط ورود، به ترتيب آمده است . مى دانيم كه نخستين كسى كهاز خارج خانه محمدصلى الله عليه و آله بدو مى گروند، ابوبكر است .
سپس ، ابوبكر گروهى را به اسلام مى آورد كه دسته جمعى با دعوت وى به محمد(صلى الله عليه و آله ) مى گروند.از اينجا پيوند خاص اين وعده با ابوبكر در جاهليتكاملا مشخص مى شود. اينان پنج تن اند: عبدالرحمن بن عوف ، عثمان ، سعد بن ابى وقاص، طلحه و زبير. همبستگى خصوصى اينان با يكديگر چنان است كه حتى دين خويش ‍ را باهم انتخاب مى كنند و به صلاح ديد ابوبكر. همه اينى پنج تن را يك جاى ديگر باز درتاريخ كنار هم مى بينيم . كى و كجا؟ سى و شششال بعد در شوراى عمر، شورائى كه با چنان حقه اى على (عليه السلام ) را كنار زد،شورائى كه عبدالرحمن بن عوف در آن رئيس بود و حق وتو داشت و عثمان را به خلافتبرگزيد. اعضاى شوراى عمر، جز على (عليه السلام )، كم و كاست همين پنج تن اند.
ابوبكر شخصيت برجسته اين گروه مخفى است ، و عمر با انتخاب همين پنج تن ، و نيزنقشى كه در سقيفه داشت ، پيوستگى خود را با اين گروه نشان داد. اينان ازسال اول بعثت تا نيم قرن بعد، در جنگ جمل ، همه جا تا بوده اند، يكديگر را داشته اند ودر همه صحنه هاى سياسى اين نيم قرن پرآشوب و حساسى كه تاريخ اسلام راشكل مى دهد، نقش اساسى را بعهده داشته اند.
اين جناح نيرومند سياسى در برابر (على ع ) قرار دارند؛ هر سه (حليفه ) ازاينهايند، و نخستين جنگ را عليه (على ع ) نيز (طلحه و زبير)، دو تن از اعضاى اينباند سياسى برپا كردند. موقعيتى را كه (سعد و قاص ) نيز در زمان (عمر)داشت و نقش ‍ منفى و مخالفى كه در حكومت (على ع ) بازى كرد، نشان دهنده اين وحدت وهمبستگى خاص و همبستگى وى با آنها است .
آنچه را ما اكنون مى بينيم ، بى شك پيغمبر، آنگاه كه در مكه با مردم وداع مى كرد وسرنوشت امت خويش را در دست اينان مى يافت ، مى ديد و دبان مى انديشيد. على ع دربرابر اين جناح كاملا تنها است ؛ مردانى كه به وى ايمان دارند: ابوذر، سلمان ، عمار وچند تن ديگر، داراى چنين همبستگى پنهانى سياسى نيستند؛ غيبت همگى آنان در سقيفه آن رانشان مى دهد. مسئوليت پيامبر اكنون سخت خطير و حساس است . اعلام على عليه السلام بهعنوان بزرگترين شخصيتى كه شايستگى رهبرى امت را دارد، وحدتى را كه در جامعهبدوى و قبايلى عرب بدست آمده است و تنها ضامن بقاى اين امت جوان است ،متزلزل خواهد نمود.
از سوى ديگر، اگر محمد صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام سكونت ، آياحقيقتى را فداى مصلحتى نكرده است ؟
ضعف زمينه اجتماعى على عليه السلام مگر نهمعلول قدرت دينى او است ؟ مگر تنهائى سياسى او جز بخاطر خشونت و قاطعيتى است كهدر راه محمد صلى الله عليه و آله نشان داده است ؟ مگر شمشير پر آوازه وى كه هر طايفهاى را داغدار كرده است ، جز به فرمان محمد صلى الله عليه و آله و براى خدا فرود مىآمده است ؟ كينه هايى كه از او در دلها هست ، مگر به گفته پيغمبر كه چند روز پيش در مكهگفت ، جز بخاطر خشونتى كه در ذات خدا و در راه خدا نشان مى دهد؟
سكوت (محمد) صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام او را در تاريخ بىدفاع خواهد گذاشت . شرايط سياسى جامعه و تركيب اجتماعى و طبقاتىقبايل آن ، و دسته بنديهاى مصلحتى چنان ايژست كه بى شك على را نه تنها محرومخواهند ساخت ، بلكه سيماى او را در اسلام مسخ خواهند كرد، او را در تاريخ چنان بدنامخواهند نمود كه پاك ترين مسلمانان براى تقرب به (خدا) و (محمد)، بد و لعنفرستند! مگر چنين نشد؟
آيا محمد صلى الله عليه و آله از على عليه السلام كه جز او مدافعى ندارد، دفاعنخواهند كرد؟ آيا با سكوت خويش او را بدست تاريخ بيرحمى كه آن جناح سياسىنيرومند ساختند و سپس بدست بنى اميه و بنى عباس سپردند،پايمال نخواهند ساخت ؟
ده ميل از مكه دور شده اند. پيغمبر تصميم خويش را گرفت . اينجا (غدير خم ) است ،سر راه مدينه و تهامه و نجد و يمن و حضر موت . آنجا كه مسلمانانى كه با وى آمده اند،هر دسته از گوشه اى فرا مى روند و ديگر هيچگاه از محمد سخنى نخواهند شنيد.
دستور داد آنانكه پيش تر رفته اند بر گردند و صبر كرد تا آنها كهدنبال آمده اند، برسند. سنگها را توده كرده و از جهاز شترها منبرى بزرگ برپا نمودندو پيغمبر پس از ايراد خطبه اى طولانى ، على را با چنين سبكى دقيق و قاطع معرفىكرد...
( من كنت مولاه . فهذا على مولاه اللهم و ال من والاه ، و عاد من عاداه وانصر من نصره ،واخذل من خذله )
پس از پايان معرفى على عليه السلام ، اين آيه را بر مردم خواند كه :
( اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا )
بايكوت اقتصادى اهل البيت عليه السلام  
كودتاى سقيفه به مثابه پيروزى جاهليت بدوى بر اسلام نبوى است . تمركز ( احقادبدر و تراث احد ) در شبيخون بر اسلام امامت است ، جريان شومى كه خلافت غصب رادر تاريخ اسلام بنياد نهاد و از همان آغاز بر اندام اسلام لباس وارونه افكند.
كودتاچيان پس از غلبه بر مسلمانان و غصب قدرت به تهديد و تطميع اصحاب و نفى وتبعيد اهل بيت پيامبر پرداختند.
نخستين اقدام ، فشار اقتصادى بود. (غصب فدك ) به همين منظور صورت گرفت اينمزرعه كه پشتوانه اقتصادى دختر پيامبر اسلام بود، توسط ابوبكر بن ابى قحافهمصادره گرديد. دستاويز ابوبكر حديثى بود كه به پيامبر نسبت مى داد كه : ( انالانبيا لاپورثون و: نحن معاشر الانبيا لانورث ، ما تركناه صدقه )
(فدك ) زمين حاصل خيزى بود كه در نزديكى (خيبر) قرار گرفته بود و يكصد وچهل كيلومتر با ندينه فاصله داشت . پس از پيروزى نبرد خيبر و انعقاد صلح بينيهوديان با مدينه فاصله داشت . پس از پيروزى نبرد خيبر وانعقاد صلح يهوديان آنسامان و مسلمانان ، پيامبر اسلام (فدك ) را به دخترش (فاطمه ) اهدا نمود. درتاريخ آمده است كه ابوبكر در برابر عكس العملهاى فاطمه عليه السلام تصميمگرفت فدك را به وى برگرداند و براى اين منظور سندى نگاشت . عمر بن خطاب بهوى توصيه كرد كه در آمد اقتصادى فدك پشتوانه خوبى براى مقاصد ما است . (70)فدك در ادوار مختلف تاريخ توسط خلافت غصب دست به دست مى گشت و به مثابهبخشى از فشارهاى اقتصادى خلفاء عرب براهل بيت پيامبر اسلام بشمار مى رفت . امام على بن ابيطالب عليه السلام در دوره خلافتخويش طى نامه اى بر مالكيت فدك تصريح كرده است و بهدلائل سياسى غصب فدك اشاره فرموده است (71)
كودتاى سقيفه و ارتداد مردم ؛  
با غلبه جاهليت خشن بدوى و روح نظام قبايلى ، اسلام پوستين وارونه شد كه بسيارترسناك مى نمود و همه را گريزان ساخت . نخستين واكنش ‍ رسمى و علنى مردم بهكودتا، نپرداختن زكاه بود. چرا كه ابوبكر را به رسميت نشناخته و خليفهرسول خدا نمى دانستند.
(مالك بن نويره ) در راءس مخالفان كودتا قرار داشت . (ابوبكر)، به جنگ روىآورد و سركوب را پيشه ساخت . (خالد بن وليد) سردار نظامى كودتا و رئيس گاردضربتى (سقيفه ) را براى سركوب مخالفان اعزام داشت در اينجا بود كه ماهيتكودتاچيان براى مردم بيشتر روشن شد. چرا كه (خالد بن وليد) پس از كشتن (مالكبن نويره )، با همسرش همبستر شد، مردان قبيله را كشت و زنان را به اسارت آورد. و اينرسوائى و ننگ بزرگى براى كودتاچيان بود كه همچنان در تاريخ اسلام زشتى خود راحفظ كرده است . (مالك بن نويره ) و متحدان وى را در تاريخ اسلام به(اهل الرده ) مى شناسيم خشم ابوبكر بدين خاطر بود كه مالك بن نويره در مدينهكودتا را برسميت نشناخت و رسما به ابوبكر گفت : (اى ابابكر! بهحال خود باش و برو در خانه ات بنشين ! و از اين گناه بزرگ خود استغفار كن ، و خلافترا به صاحبش باز گردان . آيا شرم نمى كنى ؟ در مكانى نشسته اى كه خدا و رسولش ،ديگرى را در روز (غدير خم ) معرفى كرده و عذرى براى كسى باقى نگذاشت )(مالك بن نويره ) كسى است كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله درباره او فرمود:
( من اراد ان ينظر الى رجل من اهل الجنه ، فلينظر الى هذاالرجل (72) )
پس از ابوبكر، عمر بن خطاب به قدرت رسيد. روى كار آمدن عمر بخشى از توافقىبود كه قبلا بر سر تقسيم قدرت بين سران كودتابعمل آمده بود. وقتى او توسط يك ايرانى به نام ابولولو ترور شد، شوراى ساخت اوكه مركب از شش نفر بود، موظف به انتقال قدرت بود. شوراى ساخت عمر فرمايشى و درعين حال پليسى بود، چرا كه هر كس با جانشين ازقبل تعيين شده عمر مخالفت مى كرد، بايد گردن زده مى شد. عمر بن خطاب فرزندشعبدالله را ناظر بر اين شورا قرار داده بود. عبدالله بن عمر بعدها در دوره خلافتفرزندش عبدالله را نظر بر اين شورا قرار داده بود. عبدالله بن عمر بعدها در دورهخلافت امام على بن ابيطالب عليه السلام به توطئه پدرش در حضور امام على (عليهالسلام ) و جمع بزرگى از اصحاب درجه اول پيامبر اسلام اعتراف كرد. (73)
با كشته شدن عمر بن خطاب ، شوراى فرمايشى باند كودتا قدرت را به عثمان بن عفانواگذار كرد. حكومت عثمان نقطه اوج غلبه اشرافيت جاهلى و نظام قبايلى عربى بود. تاآنجا كه انقلاب عمومى به حكومت و حيات عثمان پايان داد.
پيراهن خونين عثمان پرچم معاوية بن ابى سفيان شد و باند اموى وارث كودتا گرديد.نفاق و شقاق جامعه را در برگرفته بود. معاويه زمينه ساز حكومت هزار ماهه سياه امويهگرديد.
اين واقعيت تاريخى محرز است كه ابوبكر به هنگام مرگ بر جايگزينى عثمان پس ازعمر بن خطاب تاءكيد و تصريح كرده بود. عثمان كه خود كاتب ابوبكر بود، دستوريافت تا در رابطه با تعيين جانشين مكتوبى بنويسد.
در اين مكتوب به خلافت عمر بن خطاب و پس از او عثمان بن عفان تصريح شده بود.شوراى ساخت عمر بن خطاب به خلافت عثمان راى داد. عثمان خوشاوندان خود را يكى پساز ديگرى به كار گماشت و بيت المال را در اختيار آنان قرار داد و بر مسلمانان همهگونه سختى روا داشت . شاكيان از هر طرف به مدينه روى آوردند. مردم كوفه و بصرهو مصر بسيار ناراضى بودند. عثمان به شاكيان وقعى ننهاد و شورش ‍ عمومى آغاز شد.عثمان متقاعد شد كه مروان حكم را از خود دور كند و والى مصر را عوض نمايد. اما چنيننكرد. مروان همچنان در خدمت عثمان بود و به سمت دبير مخصوص وى درآمد. فرمان ولايتمصر را به نام محمد بن ابى بكر نوشت . اما توطئه اى پنهان براىقتل او تدارك ديد. مردم مصر كه فرمان خليفه را به نام محمد بن ابى بكر ديدند،راضى شدند و راهى ديار خويش گرديدند. آنان در طى راه غلامى را ديدند كه بر شترىهموار شتابان بسوى مصر در حركت است . محمد بن ابى بكر دستور داد تا او را بهحضور آوردند. از او پرسيدند. به كجا مى روى ؟ غلام گفت : از طرف عثمان به مصر مىروم و براى عبدالله والى مصر پيامى دارم . گفتند: آن پيام چيست ؟
گفت : راز مولاى خود را نخواهم گفت . در بازرسى بدنى او چيزى نيافتند، چون مشك آب اورا پاره كردند شيشه اى يافتند، كه سرش ‍ موميائى شده بود و درداخل آن كاغذى نهفته بود. و آن نامه عثمان به والى مصر بود:
(بسم الله الرحمن الرحيم . از بنده خدا (عثمان ) به عبدالله بن ابى سراح والىمصر. چون عمرو بن بديل خزاعى نزد تو آمد، سر او را از بدن جدا كن و علقمه بن عديسو كنانة بن بشير و... را دست و پاى قطع كن و بگذار تا در خون خود بغلتند و جان دهندو آن گاه جسد آنان را از درختان خرما بياويز. منشور محمد بن ابى بكر را كه از طرف مندر دست دارد، ناديده بگير و اگر بتوانى ، او را به هر حيله از پاى درآر و از حكومت برمصر دست ندار.)
محمد بن ابى بكر و همراهانش در شگفت شدند و از نيمه راه به مدينه بازگشتند و نامهعثمان را براى مردم مدينه قرائت كردند. آنگاه نامه عثمان را نزد امام على بن ابى طالبعليه السلام بردند و بعد به خود عثمان نشان دادند، عثمان نامه را انكار كرد و اظهاربى اطلاعى نمود. امام على عليه السلام فرمود كه اين غلام مخصوص تو است و اين نامهبه مهر تو ممهور است و اين شتر نيز از آن تو مى باشد، چگونه بى اطلاع هستى ؟!
مردمى كه در اطراف خانه خليفه به عنوان اعتراض گرد آمده بودند، در نظر داشتند كهوارد خانه او شوند. ولى على عليه السلام و حسين عليه السلام و حسن عليه السلام ازورود مردم جلوگيرى كردند. عده اى از ديوار خانه بالا رفتند و او را بهقتل رساندند. اين حادثه در روز جمعه 12 ذوالحجهسال 36 هجرى بود.(74)

next page

fehrest page

back page

 

 
 

کلیه حقوق این سایت محفوظ می باشد.

طراحی و پیاده سازی: GoogleA4.com | میزبانی: DrHost.ir

انهار بانک احادیث انهار توضیح المسائل مراجع استفتائات مراجع رساله آموزشی مراجع درباره انهار زندگینامه تالیفات عربی تالیفات فارسی گالری تصاویر تماس با ما جمادی الثانی رجب شعبان رمضان شوال ذی القعده ذی الحجة محرم صفر ربیع الثانی ربیع الاول جمادی الاول نماز بعثت محرم اعتکاف مولود کعبه ماه مبارک رمضان امام سجاد علیه السلام امام حسن علیه السلام حضرت علی اکبر علیه السلام میلاد امام حسین علیه السلام میلاد حضرت مهدی علیه السلام حضرت ابالفضل العباس علیه السلام ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها پاسخ به احکام شرعی مشاوره از طریق اینترنت استخاره از طریق اینترنت تماس با ما قرآن (متن، ترجمه،فضیلت، تلاوت) مفاتیح الجنان کتابخانه الکترونیکی گنجینه صوتی پیوندها طراحی سایت هاستینگ ایران، ویندوز و لینوکس دیتاسنتر فن آوا سرور اختصاصی سرور ابری اشتراک مکانی colocation