بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب شرح حدیث جنود عقل و جهل, امام خمینی (ره) ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST-0 -
     77500001 -
     77500002 -
     77500003 -
     77500004 -
     77500005 -
     77500006 -
     77500007 -
     77500008 -
     77500009 -
     77500010 -
     77500011 -
     77500012 -
     77500013 -
     77500014 -
     77500015 -
     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     Footnt02 -
     Footnt03 -
     Footnt04 -
     Footnt05 -
     IStart -
 

 

 
 

 

back page

و فرموده : كسى كه كلامش زياد شد ، خطائش زياد شود. و كسى كه خطائش زياد شد ، حيائش كم مى شود. و كسى كه حيائش كم شد ، ورعش كم مى شود. و كسى كه ورعش كم شد ، قلبش مى ميرد. و كسى كه قلبش مرد ، داخل آتش مىشود. (710)
و هم از آن حضرت منقول است كه : زبان ، سبع درنده است اگر بازدارى او را مىدرد. (711)
و فرمود : وقتى كه عقل كامل شود كلام كمشود. (712)
و در وصاياى آن جناب به فرزندش محمد بن حنيفه است كه : خلق نكرده خداوند ـ عز و جل ـ چيزى را نيكوتر از كلام ، و نه چيزى را زشت تر از كلام . بهواسطه كلام سفيد شود روها ، و به واسطه كلام سياه شود روها. بدان كه كلام در بند تواست تا سخن نگفتى ؛ و چون تكلم كردى ، تو در بند او مى روى . پس ‍ حفظ و مستور كنزبان خود را ، چنانچه حفظ مى كنى طلا و پول خود را. همانا زبان ، سگ عقور است ؛ اگراو را رها كنى ، زخم مى زند. چه بسا كلمه (اى) كه سلب نعمت كند! و كسى كه لجام خودرا رها كند مى كشاند او را به سوى هر كراهت و فضيحتى . پس ، از آن خلاصى ندارد درروزگار مگر با غضب خدا و ملامت مردم . (713)
و نيز از آن حضرت منقول است كه : كسى كه حفظ كند زبان خود را ، ستر كند خدا عورتاو را. (714)
و از رسول خدا ـ صلى اللّه عليه و آله ـ منقول است كه فرمود : زياد سخن نگوئيد به غير ذكر خدا ، زيرا كه كلام به غير ذكرخدا قساوت قلب مى آورد. همانا دورترين مردم از خدا قلب با قساوت است. (715)
و از احتجاج طبرسى (716) منقول است از حضرت سجاد كه : آن بزرگوارسؤال شد از كلام و سكوت كه كداميك افضل است ؟ فرمود : از براى هر يك از آنها آفاتىاست ، وقتى سالم باشند از آفات ، كلام افضل است از سكوت . گفته شد : چگونه چنيناست ؟ گفت : همانا خداى ـ عز و جل ـ نفرستاد انبيا و اوصياء را به سكوت ، بلكه بعث كرد آنها را به كلام ؛ و استحقاق بهشتحاصل نشود به سكوت ، و ولايت الله مستوجب نشود به سكوت ، و از آتش محفوظىحاصل نشود به سكوت ، و اجتناب از سخط خداحاصل نشود به سكوت ، تمام اينها با كلامحاصل شود. (717)
فصل چهارم : در بيان آنكه صمت به آن معنى كه مقصود در اين حديث است ، از جنودعقل و لازمه فطرت مخموره است ؛ و هذر و هذيان از جنودجهل و ابليس و از فطريات محجوبه است :
چنان كه در اين اوراق مذكور افتاد (718) ، انسان داراى دو فطرت است كه :يكى اصلى است و آن فطرت عشق به كمال مطلق است كه آن حق ـ جل و علا ـ است . و ديگر تبعى ، و آن فطرت تنفر از نقص است و آن غير حق استبه جنبه سوائيت و غيريت . و آنچه او را اعانت كند در اين دو مقصد ، از لوازم فطرت و ازتبعات آن است . پس چون سكوت از باطل و لغو و خوددارى از هذيان و هذر اعانت كند او رابر تفكر و اشتغال به باطن ، و معين او شود در تصفيه و تنزيه او كدورات ، و او را بهمبدا كمال ـ كه مورد عشق فطرت است ـ نزديك كند ، و خار طريق را از ميانبردارد ، از اين جهت صمت از لوازم فطرت مخموره و از جنودعقل و رحمان است .
و هذيان و هذر و لغو و باطل كه انسان را از كمال مطلق دور كند ، و به طبيعت و احكام آننزديك كند ، مورد تنفر فطرت است ، و واسطه احتجاب آن از مبداكمال است . و چون نفس از فطرت اصليه خود محتجب شود ، و به طبيعت وآمال آن پيوسته گردد ، در اين حال احتجاب ، حب كاذب پيدا كند به لغو وباطل ، چون اشتهاء كاذبى كه مريض به طعام مضر پيدا كند. و چون از احتجاب بيرونآيد مى فهمد كه آنچه مورد علاقه طبيعيه در اينحال بوده ، مورد تنفر فطرت است ، و آنچه را از ذكر و فكر و صمت و خلوت ، مورد تنفربوده ، محبوب فطرت است .

مقصد بيست و دوم : در استسلام است ، و ضد آن استكبار است
فصلاول : مقصود از استسلام و استكبار :
استسلام اظهار طاعت نمودن و انقياد و اطاعت كردن از حق و حقيقت است (719) . و استكبار تمرد و نافرمانى نمودن و سركشى و كبريا كردناست .
و بايد دانست كه قلب انسانى چون سلامت از آفات و عيوب باشد ، حق را به فطرتسالمه خود دريابد ، و پس از دريافت كردن آن براى آن تسليم شود ، و چون تسليم شد ، در اعمال صوريه قالبيه انقياد كند. پس ، از قلب سالم تسليمحاصل شود ، و از تسليم قلبى انقياد صورىحاصل شود ، و اين استسلام است .
چنانچه قلب اگر معيوب باشد و آفت خودبينى و خودخواهى در آن متمكن شود ، كبر در آنحاصل شود. و آن حالتى است نفسانيه كه حالت بزرگ ديدن خود و بالاتر ديدن خود ازديگران است . و اگر بر طبق اين حالت نفسانيه رفتار كند و در ظاهر بزرگى فرو شدبر بندگان خدا ، گويند : تكبر كرد. و اگر از روى اين كبرياء نفسانى نافرمانى وسركشى كند ، گويند : استكبار نمود. پس استكبار نافرمانى و سركشىحاصل از كبر است ، و آن در مقابل استسلام است كه انقياد صورى از روى تسليم باطنىاست . پس ، نه هر انقيادى استسلام است و نه هر نافرمانى و سركشى استكبار است .

فصل دوم : در بيان آنكه استسلام از جنودعقل و استكبار از جنود جهل است :
از بيان فصل سابق معلوم توان كرد كه استسلام از لوازم فطرت مخموره و ازجنود عقل است ، و استكبار از لوازم فطرت محجوبه و از جنودجهل است ، زيرا كه انسان چون به فطرت اصليه خود ـ كه فطرت سالمه است ، و ازمواهب الهيه است در اصل خميره خلقت ـ باقى باشد ، و آفات و عيوب نفسانيه و احتجاب وكدورت روحيه براى او دست نداده باشد ، به همان فطرت سليمه حق را دريابد ، و نيزمحبت به حق پيدا كند. پس بالفطره ، در مقابل آن خاضع شود و تسليم آن شود. و چونتسليم شود ، ناچار استسلام براى او رخ دهد.
و در حديث است كه پيغمبر ـ صلى اللّه عليه و آله ـ فرمود : المؤمنون هينون لينون ، انقيدوا انقادوا؛ و ان انيخوا استناخوا (720)
هين و لين بودن ، و انقياد و استناخه در مقابل حق نمودن از صفات مؤمنين است ، بلكه چهبسا كه اگر به آنها تحميلى شود ، باز منقاد شوند ، چنانچه گويند : المؤمن اذا خدعتهانخدع (721) ، حتى در مقابل خدعه ، انخداع كند.
بالجمله : چون فطرت انسانى قبول حق كند ، استسلام براى اوحاصل شود. و چون فطرت محتجب شود و خودبين و خودخواه شود و در تحت تاثيرعوامل طبيعت واقع شود ، از حق و حقيقت گريزان شود ، و صلابت و قساوت در آن پيدا شود ، ودر نتيجه استكبار كند و از حق سركشى نمايد. پس معلوم شد كه استسلام از جنودعقل و رحمان است ، و لازمه فطرت مخموره است ، و استكبار از جنودجهل و شيطان و از لوازم فطرت محجوبه است .

مقصد بيست و سوم : در تسليم و ضد آن است كه شك است
فصلاول : مقصود از تسليم و شك :
در مقصد سابق معلوم شد كه تسليم عبارت از انقياد باطنى و اعتقاد و گرويدنقلبى است در مقابل حق پس از سلامت نفس عيوب و خالى بودن آن از ملكات خبيثه . و چونقلب سالم باشد ، پيش حق تسليم شود.
و در مقابل آن شك و خاضع نشدن است پيش حق . وقبول ننمودن حق و عدم تسليم پيش آن از احتجاب نفس و عيوب باطنى و مرض قلبى است .
و بعض محققين گويد كه : اينكه در مقابلتسليم ، شك را قرار داده نه جحود و انكار را ، براى آن است كه شانعقل حكم قطعى است در تمام امور ، و شان نفوس و همانيه حكم قطعى نيست در تمام اشياءبلكه شان آنها شك است فقط و چون مراد از تسليم ، تصديق در تمام اشياء است ، مقابل بايد شك را قرار داد. (722)
و اين كلام ، خالى از مناقشه نيست ؛ زيرا نفوس وهمانيه در تمام اشياء شك نمى كنند ، بلكه گاهى هم جزم بر خلاف پيدا مى كنند ، و گاهى هم انكار و جحود مى كنند و تكذيب ورد مى نمايند.
و ممكن است كه تسليم حق نشدن ، چون نوعا ملازم با شك است ، از اين جهت درمقابل قرار داده شده است . و شايد مراد از شك ، خلاف يقين باشد؛ چنانچه ائمه لغت بر آنتصريح كردند (723) . و مقصود از خلاف يقين ، : اعم از شك متعارف باشد كهحالت ترديد است .

فصل دوم : در بيان فوائد تسليم :
تسليم يكى از صفات نيكوى مؤمنين است كه به واسطه آن طى مقامات معنويه ومعرف الهيه شود. و كسى كه تسليم پيش حق و اولياء خدا شود ، و درمقابل آنها چون و چرا نكند ، و با قدم آنها سير ملكوتى كند ، زود به مقصد مى رسد. از اينجهت ، بعضى از عرفاء گويند كه مؤمنين از حكماء نزديكتر به مقصد و مقصود هستند؛زيرا كه آنها قدم را جاى پاى پيامبران مى گذارند و حكماء مى خواهند با فكر وعقل خود سير كنند. و البته آن كه تسليم راهنمائى الهى شد از راه مستقيم ـ كهاقرب طرق است ـ به مقصود مى رسد ، و هيچ خطرى از براى او نيست . لكن آن كهبا قدم خود سير كند چه بسا در هلاكت افتد و راه را گم كند.
انسان بايد كوشش كند تا طبيب حاذق پيدا كند. چون طبيبىكامل يافت ، در نسخه هاى او اگر چون و چرا كند و تسليم او نشود و باعقل خود بخواهد خود را علاج كند ، چه بسا كه به هلاكت رسد.
در سير ملكوتى ، بايد انسان كوشش كند تا هادى طريق پيدا كند. و چون هادى پيدا كرد ، بايد تسليم او شود ، و در سير و سلوك دنبال او رود ، و قدم را جاى قدم او گذارد.
و ما چون نبى اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) را هادى طريق يافتيم و او راواصل به تمام معارف مى دانيم بايد در سير ملكوتى تبعيت او كنيم بى چون و چرا.
و اگر بخواهيم فلسفه احكام را با عقل ناقص خود دريابيم ، از جاده مستقيم منحرف مىشويم و به هلاكت دائم مى رسيم ؛ مانند مريضى كه بخواهد از سر نسخه طبيب آگاه شود ، و پس از آن دارو را بخورد ، ناچار چنين مريضى روى سلامت نمى بيند. تا آمده است از سرنسخه آگاهى پيدا كند ، وقت علاج گذشته ، خود را به هلاكت كشانده .
ما مريضان و گمراهان ، بايد نسخه هاى سير ملكوتى و امراض قلبيه خود را ازراهنمايان طريق هدايت و اطباء نفوس و پزشكان ارواح دريافت كنيم ، و بى (به) كاربستن افكار ناقصه و آراء ضعيفه خود ، آنها عمل كنيم تا به مقصد كه رسيدن به سرايرتوحيد است ـ برسيم ؛ بلكه همين تسليم در بارگاه قدس الهى يكى از مصلحاتامراض روحيه است ، و خود نفس را صفائى بسزا دهد ، و نورانيت باطن را روز افزون كند.
در قرآن شريف در سوره نساء آيه 65 فرمايد :
فلا و ربك لا يؤ منون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مماقصيت و يسلموا تسليما (724)
طعم ايمان آن گاه در ذائقه روح انسانى حاصل شود كه در احكام مقرره الهيه انسان تسليمباشد ، بطورى كه در سينه اش نيز تنگى از آنحاصل نشود ، و با روى گشاده و چهره باز از آناستقبال كند.
و در حديث شريف كافى ، از اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ نقل كند كه : از براى ايمان چهار ركن است :توكل بر خدا ، و تفويض امر به سوى خدا ، و رضا به قضاء خدا ، و تسليم براى امر خدا ـ سبحانه و تعالى ـ (725) . و كسى كه داراى اين اركانچهارگانه نباشد ، ايمان ندارد ، و از حقيقت ايمان به خدا بهره بردارى نكرده .

فصل سوم : در بيان آنكه تسليم از جنودعقل و رحمان است و لازمه فطرت مخموره است ، و ضد آن از جنودجهل و لازمه فطرت محجوبه است :
بايد دانست كه انانيت و خودرائى و خودبينى ، بر خلاف فطرت الله است ؛ زيرا كهفطرت مخمور بر خداخواهى و خدابينى است ، و متنفر از غير خدا و تبعيت غير او است ـ چنانچه سابقا بيان آن شده است ـ . (726)
و چون فطرت به حالت اصليه خود باشد ، و محتجب به احتجابات طبيعت نشده باشد ، خودسرى و خودرائى در امور نكند ، و صبغه نفسانيه به خرج ندهد ، و به واسطه سلامتفطرت تسليم حق شود ، و مثل قلبش مثل آينه اى گردد كه جانب نورانى آن به طرف حقباشد كه آنچه از عالم غيب وارد بر آن شود بى كم و كاست و بى تصرف ، در آن نقشبندد و تسليم واردات غيبيه چنان شود كه خود را به كلى از دست دهد و اگر اين حالتقلبى به كمال خود رسيد و متمكن در باطن شد ، چه بسا كه حالت محو مطلق براى اوحاصل شود ، و صعق كلى براى او دست دهد.
و گاه شود كه به واسطه عنايات خاصه رحمانيه ، اگر خداى تعالى او رااهل طلب و محبت ديد و بيرون از قدم انانيت و نفسانيت يافت ، با يك جلوه و جذوه او را بهصعق مطلق رساند؛ چنانچه براى موسى كليم رخ داد فلما تجلى ربهللجبل جعله دكا و خر موسى صعقا (727) . پس اگر نقائصى هم در ميانباشد ، به واسطه همين جلوه رحمانى كه از روى عنايت خاص الهىحاصل شده از ميان برخيزد و اين مقام از تسليم ، بالاتر ازتوكل و رضا بقضاء الله است ، چنانچه واضح است .
پس معلوم شد كه تسليم از فطريات مخموره و از جنودعقل و رحمان است ؛ چنانچه ضد آن ، كه شك است به معنى عام ـ كهشامل جحود و تكذيب و انكار هم شود ـ از جنودجهل و بر خلاف فطرت مخموره و به واسطه احتجاب فطرت است به حجابهاى طبيعت وانانيت و خودرائى و خودسرى و خودخواهى كه همه آنها بر خلاف فطرت الهيه است .
و در اينجا مناسب است كه اين اوراق را نورانى كنيم به ذكر يك حديث ازاهل بيت وحى و عصمت :
فى الكافى ، باسناده عن سفيان بن عيينةقال : سالته ـ اى عن الصادق عليه السلام ـ عنقول الله عزوجل : الا من اتى الله بقلب سليم؟ (728) قال : القلب السليم الذى يلقى ربه و ليس فيه احد سواه .قال : و كل قلب فيه شرك او شك ، فهو ساقط. و انما اراد بالزهد فى الدنيا ليفرغقلوبهم للاخرة (729)
قلب سليم عبارت از آن قللى است كه در آن غير خدا نباشد ، و از شك و شرك خالصباشد. و اعراض از دنيا ـ كه مورد سفارش بليغ اولياء خدا است ـ براى آناست كه قلوب از دنيا فارغ شوند و مهياى آخرت ـ كه به حقيقت مقام لقاء الله است ـ شوند؛ بلكه تمام شرايع و اديان و تمام احكام و اخلاق و معاملات و بدايات ونهايات و ارتياضات براى تهيه حصول لقاء الله است . و آن مقصد اصلى از همه چيزاست ، و تسليم به حقيقت كامله ، كفيل همه اين معانى تواند بود.
و تمام شرك و شكها از آن پيدا شود كه روح را انسان تسليم ولى مطلق كه حق تعالىاست ، نكرده و اگر روح تسليم شد ، تمام ممالك وجود تسليم شود. پس اعضاء ظاهره وقواى ملكيه نيز تسلى شوند. و تسليم شدن آنها آن است كه از خود و انانيت خود حركت وسكونى نكنند و قبض و بسط آنها در تحت اراده حق تعالى باشد ، و نمونه قربنوافل در او حاصل شود كنت سمعه الذى يسمع به ، و بصره الذى يبصر به... الى آخره . (730)
و در مقابل تسليم مطلق ، تزلزل و شك است كه از براى آن مراتبى است كه بعضىمراتب آن را شك جلى و بعضى را شك خفى و اخفى مى گوئيم . پس شك جلى تزلزل در عقايد ظاهره جليه ، است و خفى تزلزل در معارف و اسرار توحيد و تجريد و تفريد است ، و اخفى حالت تلوينو عدم تمكين در مقامات مذكوره است .

مقصد بيست و چهارم : در صبر و ضد آن است كه جزع است
فصلاول : مقصود از صبر و جزع :
از براى صبر ، تعاريفى است كه ما به ذكر بعضى از آنها اكتفا كنيم . محقق عارف خواجهانصارى گويد الصبر حبس النفس على جزع كامن عن الشكوى (731) ؛ يعنى صبر عبارت است از خوددارى از شكايات با آنكه در باطنجزع است . پس اظهار نكردن جزع باطنى و شكايت ننمودن از ناگوارها ـ بنابهاين تعريف ـ عبارت از صبر است . و قريب به اين معنى ، حكيم بزرگوار خواجهطوسى ـ قدس سره ـ تعريف فرموده. (732)
پس صبر متقوم به دو امر است : يكى آن كه از آن ناملايم كه بر او وارد مى شود كراهت داشته باشد در باطن . و ديگر آن كه خوددارى كند از اظهار شكايت و جزع .
و شيخ عارف عبدالرزاق كاشانى گفته : مقصود از شكايت ، شكايت به غير حق است . و اما شكايت به خدا منافات با مقام صبر ندارد؛ چنانچه ايوب شكايت به خدا كرد آنجا كه گفت: انى مسنى الشيطان بنصب و عذاب (733) . با اين وصف ، خداوند درباره او فرمايد : انا وجدناه صابرا نعم العبدانه اواب (734) .انتهى . (735)
و ببايد دانست كه صبر ـ به حسب اين مرتبه كه مذكور شد ـ از مقاماتمتوسطين است ؛ زيرا مادامى كه نفس از واردات از جانب حقتعال كراهت دارد ، و در كمون و بطونش از آنها جزع داشته باشد ، مقام معارف و كمالاتشناقص است .
و مقام ارفع از اين مقام مرتبه رضاى به قضاء است كه در واردات بر نفس و بليات ونگوارها خشنودى كند و خوشوقت باشد ، و از جاندل آنچه از جانب محبوب برسد خريدار باشد.
در حديث است كه حضرت باقر العلوم در سن كودكى از جابر بن عبدالله انصارى پرسيدكه : در چه حالى ؟ جابر گفت : در حالى هستم كه مرض را بهتر از صحت مى خواهم ، وفقر را بهتر از غنى مى خواهم . فرمود : اما ما اهل بيت اگر خدا صحت را بدهد ، آن را بهترمى خواهيم ؛ و اگر مرض را بدهد ، آن را بهتر مى خواهيم ؛ و اگر فقر را بدهد ، آن رابهتر ؛ و اگر غنى دهد آن را بهتر مى خواهيم. (736)
شايد جابر از جهت آن كه به خود اطمينان نداشته كه درخال صحت و سلامت و غنى و خوشى بتواند قلب خود را نگهدارد بطورى كهاقبال قلبى به دنيا پيدا نكند و ركون به اين قريه ظالمه ننمايد ، از اين جهت چنين گفته؛ ولى مقام ولايت مقامى است كه واردات در تحت سيطره آن واقع مى شود.
اگر تمام ملك جهان را به ولى كامل بدهند يا همه چيز را از او بگيرند ، در قلبش اثرىحاصل نشود ، و هيچ يك از واردات در او تغييرى ندهد.
بالجمله : صبر به اين مرتبه كه ذكر شد ، از مقامات متوسطين است . اين كهكمّل اب اولياء را گاهى به آن موصوف نموده اند يا صبر به مقامات عاليه را منظورداشتند ـ چنانچه پس از اين اشاره به آنشود (737) ، و يا مقصود آن است كه صبر در آلام جسمانيه داشتند كه بهمقتضيات طبايع بشريه موجب تاثر و تالم است .

فصل دوم : در بيان مراتب صبر است :
و آن بسيار است كه مراتب كامله آن را در فصل آتيه ذكر مى كنيم ، (738) و اين جا بعض مراتب آن را كه مطابق حديث نبوى است مذكور مى داريمتا اين فصل به منزله شرح آن حديث باشد
كافى بسنده الى اميرالمؤمنين قال : رسول الله : الصبر ثلاثة : صبر عند المصيبة ؛و صبر على الطاعة ؛ و صبر عن المعصية . فمن صبر على المصيبة حتى يردها بحسنعزائها ، كتب الله له ثلاثمائة درجة ما بين الدرجة الى الدرجة كما بين لسماء الى الارض ، و من صبر على الطاعة ، كتب الله له ستمائة درجة ما بين الدرجة الى الدرجة كما بينلسماء الى الارض ، و من صبر على الطاعة ، كتب الله له تسعمائة درجة ما بين الدرجة الىالدرجة كما بين تخوم الارض الى العرش ؛ و من صبر على المعصية ، كتب الله له تسعمائةدرجة ما بين الدرجه الى الدرجة كما بين تخوم الارض الى منتهى العرش (739)
از اين حديث شريف سه درجه صبر كه مبادى صبرها است و از امهات صبر متوسطين است ، معلوم مى شود.
اول ، صبر بر بليات و مصيبات است كه انسان در اين گونه واردات خوددارى كند وشكايت و جزع پيش خلق نكند ؛ لكن جزع پيش خالق نقص نيست ، بلكه پيشاهل معرفت عيب است ؛ زيرا كه آن تجلد و تصلب است ، و در مذهب عشق و محبت تجلد عيب بزرگاست ؛ بلكه اظهار عجز و نيازمندى مطلوب است ، چنانچه گفته اند :

و يحسن اظهار التجلد للعدى
و يقبح الا العجز عند الاحبة (740)
و نيز تجد خودنمائى و اظهار وجود است ، و اين نزداهل معرفت از بزرگترين جنايات است (741)
و از براى صبر در مصيبات ، سيصد درجه ثواب است كه ميان هر درجه تا درجه اى مانندفاصله بين آسمان و زمين است .
دوم ، صبر در اطاعت است كه انسان در فرمانبرى حق تعالى خوددار باشد ، و نفس اماره عناناز دست انسان نگيرد ، و افسار گيسختگى نكند.
و بطور كلى افسار گسيختگى در دو مقام اتفاق افتد كه صبر در يكى از آنها از ديگرىبسيار مشكلتر است :
مقام اول كه صبر در آن آسان است ، افسار گسيختگى در ترك طاعات است . و صبر در اينمرحله ، مقاومت با نفس و شيطان كردن و اتيان كردن دستورات الهيه است با حدود شرعيه وشرايط و آداب قلبيه كه اتيان به اين شرايط و قيام به اين آداب از مشكلات است ، و مادر رساله آداب الصلاة شمه اى از آداب و شرايط مطلق عبادات و خصوص نماز را بيانكرديم . (742)
مقام دوم كه مشكلتر است صبر در آن ، افسار گسيختگى پس از اتيانعمل و اطاعت است كه نفس خود نگهدار باشد بطورى كه قيام به آداب و شرايط ظاهره وباطنه عمل ، عنان را از دست نگيرد ، و او را مبتلا به عجب و كبر و ديگر توابع آن نكند.
چه بسا كه شيطان و نفس اماره انسان را سالهائى بس طولانى دعوت بهاعمال صالحه و اخلاق حميده و پيروى از شريعت مطهره كنند به اميد آنكه او را مبتلا بهاعجاب و خود پسندى كنند ، و انسان را با همه مشقتها و رياضات ساقط كنند. پس غرورعلمى و عملى و خودخواهى و خودپسندى يكى از مهلكات است كه انسان را به شقاوتكشاند.
و اگر مراقبت و مواظبت به درجه كامله نشود ، و چون طبيب حاذق و پرستار دلسوز ، انسان ازخود نگهدارى نكند و به عيوب نفسانى سركشى ننمايد ، هماناعمال عباديه و افعال صالحه صوريه ، انسان را به هلاكت كشاند و مايه سقوط انسانشود. و خوددارى و نگهبانى از نفس بطور كافىتزلزل ناپذير از مشكلترين امور است كه بايد به خداى تعالى پناه برد و از او طلبدستگير كرد.
و به قدرى مكايد نفس و شيطان گاهى دقيق شود كه با هيچ موشكافى نتوان آن دقايق ومكايد را كشف كرد ، مگر با توفيق خدا و دستگيرى او.
و براى صبر در طاعات ششصد درجه است كه ميان هر درجه تا درجه اى ، از اعماق زمين تاعرش است . اين درجه از صبر ، از درجه سابق هم در عدد درجات بالاتر است و هم در سعهدرجات ؛ زيرا كه سعه هر درجه از تخوم ارض تا عرش است .
و از براى صبر در طاعات مقامات ديگرى است كه شايد اين حديث متعرض به آنها نباشد ، و آن در صورتى است كه دامنه طاعت را وسيعتر كنيم تا به حقايق و سراير توحيد رسد.پس در اين صورت ثواب و اجر صاحب آن در تحت ميزان درجه بندى نيايد ، و سعه درجه وكثرت آن از ساحت قدس او دور باشد ، و اجر او على الله و بلكه خود الله باشد؛چنانچه درباره آنان وارد است كه نظر به جنات و نعيم آننكنند. (743)
و قلب سليم كه در آن غير خدا نباشد البته در آن جهان هم ـ كه نشئه ظهور ملكاتو سرائر قلب است ـ در آن غير خدا نخواهد بود.
در ضمير ما نمى گنجد به غير از دوست كس
هر دو عالم را به دشمن ده كه ما رادوست بس (744)
و شايد آيه شريفه يا ايتها النفس المطئنه * ارجعى الى ربك راضية مرضيه *فادخلى فى عبادى * و ادخلى جنتى (745) نيز اشاره به مقام اين طوراشخاص و كمّل از اولياء باشد؛ زيرا صاحب نفس مطمئنه مخاطب شده به رجوع به ربخود او ـ كه البته حق تعالى است ـ بى صبغه اسماء. و راضى و مرضىبودن جذبه حبيب و محبوبى است كه خود مركب سير الى الله است و نتيجهدخول در جرگه عبادالله است ـ كه از تمام صبغه ها مبرى ، و به حقيقت اخلاصموصوفند ـ ، و ثمره آن دخول در جنت ذات كه جنت لقاء الله است مى باشد.
درجه سوم از صبر ، صبر در معصيت است كه انسان در جهاد با نفس و جنود ابليس خوددارىو صبر كند ، و به واسطه پافشارى و مصابرت ، بر آنها غلبه كند. و از براى ايندرجه ، مقامات و حقايق و رقايق بسيار است ، و در هر درجه صبر در اين مقام مشكلتر ودقيقتر از صبر رد طاعات است ؛ بلكه اگر كسى از اين ورطه گذشت ، صبر در طاعاتبراى او سهل و آسان شود. پس مهمتر از هر چيز از براى سالك الى الله ، صبر درمعصيت است .
و همان طور كه صبر در مجاهده با قوه شهوت و غضب و شيطنت ـ كه منشا معاصىصوريه اند ـ از اشق امور است بر انسان و از طاعات صوريه قيام بر آن بسيارمشكلتر است ، همين طور قيام در مقابل شيطان بزرگ و نفس ـ كه مبدا معاصى قلبيهو باطنيه هستند ـ و صبر در مجاهده با آنان از مشكلترين مجاهدات است ؛ زيرا كه دراين مجاهده بايد طرح الكونين و رفض النشاتين شود ، و باى سالك قدم بر فرق خودگذارد و بت بزرگ خودى و انانيت را از كعبهدل به دست ولايت مابى فرو ريزد و بشكند تا به حقايق اخلاص قدم نهد ، و به سرايرخلوص بار يابد ، و اين حز با دستگير خدائى و توفيق يزدانى صورت نبندد.
و براى صبر در معصيت ، نهصد درجه است كه ميان هر درجه تا درجه ديگر ، فاصله مانندتخوم ارض تا منتهاى عرش است . و درجات اين مقام از صبر از درجه سابق هم در عدددرجات افزون است و هم در سعه درجات ؛ زيرا كه فاصله تا منتهاى عرش است .
و از براى صبر در معصيت ، حقايق و سرايرى است كه در تحت ميزان درجات و سعهجسمانى در نيايد. و آن چون خودش ، از مقامات روحانى و معارف يزدانى بايد باشد.
و در اين جا سخنى است و آن ، آن است كه خداى تعالى جنت را توصيف فرموده كه : عرضآن سماوات و ارض است (746) ؛ و در اين حديث براى صابران درجاتى ذكرشده است كه هر درجه ، سعه آن از سماوات و ارض بيشتر است .
آنچه عجالتا به نظر نويسنده مى رسد يكى از دو امر است :
اول آن كه مراد از جنتى كه در قرآن ذكر شده است جنتاعمال باشد ، و لهذا ذكر فرموده است كه : اعدت للمتقين (747) . و در آيه ديگر مى فرمايد : اعدت للذينآمنوا (748) . و مهيا شدن ، شان بهشتاعمال است . و مراد از اين درجات كه در حديث شريف مذكور است درجات جنت اخلاق باشد بهمناسبت آن كه اين درجات براى صبر است ، و صبر از اخلاق است ، و بهشت اخلاق سعه اشبه قدر سعه كمال انسانى است در مرتبه متوسطه ، و از براى آن حدى به اين موازيننتوان درست كرد.
توجيه دوم آن كه مراد از سماوات و ارض كه در قرآن شريف است ، اعم از سماوات و ارضجسمانى باشد ، تا سماوات ارواح و اراضى اشباح راشامل شود ، و مراد از درجات در روايت ، درجات بهشت جسمانى باشد.

فصل سوم : در بعض مراتب صبر ، كه مخصوص بهاهل سلوك و كمّل اولياء است :
روى ان شابا من المحبين سال الشبلى عن الصبر؟فقال : اى الصبر اشد؟ فقال : الصبر لله .فقال : لا. فقال : الصبر بالله . فقال : لا. فقال : الصبر على الله .فقال : لا. فقال : الصبر فى الله . فقال : لا.فقال : الصبر مع الله . فقال : لا. فقال : ويحك فاى ؟فقال : الصبر عن الله . فشهق الشبلى ، فخر مغشيا عليه (749)
بر ما است كه به طور اجمال اين مراتب را كه در اين عبارت است ، شرح كنيم : اما صبرلله ، از مقامات نازله سالكين است كه از خود وآمال نفسانيه منسلخ شدند ، و مهاجرت الى الله كردند. پس در اين انسلاخ هر چه بكنند ، براى حق است ، نه براى خود. و مادامى كه انسان در جلبات نفسانيت و حجاب خودى است ، تمام حركات و سكنات و مناسك و عباداتش براى خود است ، حق تعالى و توحيد و اطاعت اورا هم براى خود مى خواهد. و مادامى كه انسان در بيت نفس است و قدمش قدم سير به باطنخود است ، مهاجر الى الله نيست ، و مسافر و سالك نيست ، مانند سير در بلد مى ماند كه هرچه از گوشه بلد به گوشه ديگر سير شود ، سفر محقق نشود.
پس تا خروج از بيت نفس و بيرون رفتن از انانيت نباشد ، سفر الى الله و هجرت بهسوى او محقق نشود ، و پيش اهل معرفت ، تمام رياضاتش رياضتباطل است . و چون خروج از بيت محقق شد ، سالك شود ، و صبر در اين مقام صبر لله است .
و اما صبر بالله را دو مقام است : يكى براى سالك ثابت است ، و يكى براىاهل صحو بعد المحو.
و در اين جا مراد مقام اول است ، و آن عبارت از آن است كه سالك پس از خروج از بيت وهجرت الى الله مشاهده كند كه تمام حركات و سكناتش بهحول و قوه خدا است ، و خودش دخالت در چيزى ندارد ، پس ‍ صبر خود را چون هر چيز خود ، بالله داند. و اين غير از اعتقاد يا برهان است ، بلكه مشاهده به عيان است ، زيرا كه اعتقادو برهان راجع به اهل حجاب است .
و اما مقام دوم كه راجع به اهل صحو است ، آن پس از آن است كه طى مقامات سلوك شد ، ومنتهى به فناء كلى و محو مطلق گرديد ، پس به عنايت حق تعالى ارجاع به مملكت خودشكردند براى دستگيرى از افتادگان . در اين مقام ، وجود او و شؤون وجوديه او حقانىشده . و تمام حركات و سكناتش در اين مقام بالله است ، يعنى به وجود حقانى است . پساو در اين مقام عين الله و اذن الله و يد الله است على عين الله و اذن الله و يد الله. (750)
اما صبر على الله و آن پس از تمكين اين مقام است ؛ يعنى مقام صبر بالله به معنى اولش .پس سالك چون خود را از مطلق تصرفات برى و عارى ديد ، و تمام واردات را از حقتعالى ديد و متصرفى در خود و عالم جز او نديد پس صبر او صبر على الله شود؛ علىالله شود؛ بلكه تمام بليات و مصيبات را جلوه هاى اسماء و صفات بيند. و همان طور كهاهل حجاب بر بليات صبر كنند ، اينان بر خدا و شؤون اسمائيه يا ذاتيه او صبر كنند.
و اما صبر فى الله ؛ پس آن از براى اهل حضور است كه مشاهدهجمال اسمائى كردند. پس در آن مشاهدات و جلوات هر چه صبر كنند ودل را از استهلاك و اضمحلال نگه دارند ، صبر فى الله است .
و اما صبر مع الله ؛ پس آن براى مشاهدين جمال ذات است كه از مقام مشاهدهجمال اسمائى بيرون رفته و به مشاهده ذاتى رسيده اند آنها هر چه در اين جلوات صبركنند و خودنگهدار شوند ، صبر مع الله است . و پس از اين مقام استهلاك و فناء است كهاسم و رسمى از سالك و صبر و سلوك نيست .
و اما صبر عن الله ؛ پس آن صبر مشتاقين و حبوبينجمال است كه پس از ارجاع آنها به مملكت خود ناچار بايد صبر كنند ، و ازجمال جميل براى اطاعت خود او محجوب باشند و اين اشق مراتب صبر است . و شايد يك معنىما اوذى نبى مثل ما اوذيت (751) همين باشد؛ زيرا هر چه محبت و عشقزيادتر باشد ، صبر بر مفارقت بيشتر است ؛ چنانچه على ـ عليه السلام ـ نيز گويد : وهبنى صبرت على عذابك فكيف اصبر على فراقك (752) و چون دست كوتاه ما محجوبان از دراز كردن به شاخسار بلندمقامات اولياء قاصر است ، بيش از اين زبان درازى روا نيست .

فصل چهارم : در بيان آنك صبر از جنود عقل و از لوازم فطرت مخموره است ، و جزع وبى تابى از جنود جهل و لوازم فطرت محجوبه است :
بدان كه چون فطرت اصليه انسانى بر حبكمال و جمال است ، و خداخواه و خدابين است ، پس آنچه از واردات بر او وارد شود از جانبخدا ـ گرچه به حسب طبيعت ناگوار باشد ـ اظهار جزع نكند ، و جزع ازواردات حق را عيب شمارد. و چون محتجب به حجب نفسانيه طبيعيه شد و زنگار خودبينى وخودخواهى مرآت قلب او را فرا گرفت ، بر واردات بى تابى و جزع كند ، و از فقدانمطلوبات طبيعيه ناشكيبائى نمايد.
رجل روحانى كه به فطرت اصليه خدا داده باقى باشد ، صبر و ثبات در هر چيز كند ، و عنان گسيختگى ننمايد ، و قوت روح او بر مطلوبات طبيعت چيره شود ، و دست و پاى خودرا در پيش آمدها گم نكند ، و چون از حب دنيا و نفس وارسته است ، فقدان آنها او را نلرزاند؛چه كه تمام لغزشها از حب دنيا و نفس ريشه مى گيرد.
و مبدا اصلى احتجابات احتجاب به حجب دنيا و نفس است . و حجب ظلمانيه ـ كه درحديث شريف وارد است (753) همان حجب دنيا و نفس است .
پس فطرت كه حب به كمال مطلق دارد ، چون محتجب به حجاب طبيعت و نفس شد ، كمال را در مطلوبات طبيعيه و نفسانيه پندارد ، و براى فقدان آن جزع و بى ثباتى كند.و چون از اين احتجاب بيرون آيد ، فقط فقدانوصال محبوب براى او ناگوار است ، و جزع او براى فراق محبوب حقيقى باشد؛ و صبرعن الله براى او اصعب امور است . و الله الهادى .

فصل پنجم : در بيان احاديث در اين باب :
در كافى شريف ، سند به حضرت صادق ـ سلام الله عليه ـ رساند كهفرمود : چون روز قيامت شود ، يك دسته اى از مردم بر خيزند و بيايند به در بهشت .به آنها گفته شود كه : شما چه اشخاصى هستيد؟ مى گويند : مااهل صبر هستيم . گفته شود : شماها بر چه چيز صبر كرديد؟ مى گويند ما بر طاعت خداصبر كرديم ، و از معصيت خدا صبر كرديم . پس خداىعزوجل فرمايد : راست گفتند ، داخل بهشت شويد. و اين است مفادقول خداى تعالى : انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب. (754) . (755)
و هم از حضرت اميرالمؤمنين ـ عليه الصلاة و السلام ـ حدث كند كهفرمود : صبر ، دو صبر است : يكى صبر به مصيبت است ، و آن خوب وجميل است . و بهتر از آن صبر نزد آن چيزى است كه خداى تعالى حرام فرموده برتو. (756)
و از حضرت باقر ـ عليه السلام ـ منقول است كه : چون پدرم على بن الحسين ـ عليه السلام ـ را وفات رسيد ، مرا به سينه خود چسبانيد و فرمود : اىپسرك من ! وصيت مى كنم ترا به چيزى كه پدرم مرا وصيت كرد در وقتى كه وفات اورسيد ، و به آن چيزى كه گفت پدرش او را وصيت كرده : اى پسرك من ! صبر كن بر حقگرچه تلخ باشد. (757)
و از حضرت صادق روايت است كه فرمود : صبر كنيد بر دنيا؛ كه همانا آن ساعتى است. پس آنچه از آن گذشته ، الم و سرورى ندارد ، و آنچه نيامده نمى دانى چه چيز است .همانا آنچه هست همان ساعتى است كه تو در آن هستى ، پس صبر كن در آن بر طاعت خدا وصبر كن در آن از معصيت خدا.
و از ثواب الاعمال ، از حضرت باقر ـ عليه السلام ـ منقول است كه فرمود : من صبر مى كنم از اين غلامم و از اهلم بر آن چيزى كه ازحنظل تلختر است . همانا كسى كه صبر كند نائل شود به واسطه صبرش ‍ درجه صائمقائم را ، و درجه شهيدى را كه در جلو محمد ـ صلى الله عليه و آله و سلم ـ ضربت زده باشد. (758)
و عن نهج البلاغة انه قال : لا يعدم الصبور الظفر ، و انطال به الزمان (759) وقال : من لم ينجه الصبر اهلكه الجزع (760)
و اخبار و آثار در اين باب ، بيش از آن است (761) كه در اين مختصر بگنجد.

مقصد بيست و پنجم : در صفح و ضد آن است كه انتقام است و در آن دوفصل است . فصل اول در بيان ثمرات صفح و مضرات انتقام :
از بزرگترين كمالات انسانى تجاوز از اشخاصى است كه به او بدى كردند. و صفتعفو و تجاوز ، از صفات جماليه حق تعالى است كه اتصاف به آن تشبه به مبادى عاليهاست . و كسى كه در تحت تربيت رب العالمين واقع شد ، و مربوب ذات مقدس حق تعالىشد ، بايد در او از صفات جمال حق ـ جل و علا ـ جلوه اىحاصل شود ، و مرآت جمال جميل الهى گردد. و از بزرگترين اوصاف حق ، رحمت بر عبادتجاوز از سيئات و عفو از خطيئات است .
و اگر در انسان حظى از اين اوصاف نباشد در جواب سؤال قبر ـ كه وقت بروز سراير است ـ نتواند گفت : ربى الله آنگاه كه سؤال شود : من ربك (762) ؛ زيرا كه انتخاب اين اسم در بيناسماء ، اشارت به آن شايد باشد كه در تحت تربيت كى بودى ، و دست قدرت كى درتو متصرف بود در حيات دنيا وى ؟
پس اگر انسان در تحت ربوبيت ذات مقدس حق تربيت شده باشد ، و ظاهر و باطنش مربىبه آن تربيت باشد ، جواب مى تواند دهد. و گرنه ، يا جواب ندهد و يا ربىالشيطان و يا ربى النفس الامارة شايد بگويد.
و بايد دانست كه ريشه صفح و تجاوز ، از ترك حب دنيا و نفس ، آب مى خورد؛ چنانچهانتقام و غضب بى مورد ـ كه در اين مقام مقصود است ـ از حب دنيا و نفس و اهميتدادن به مآرب دنيائى ريشه مى گيرد.
و از اين بيان معلوم شد كه صفح از جنود عقل و رحمان و از لوازم فطرت مخموره است . وضد آن كه انتقام است از جنود جهل و ابليس و از لوازم فطرت محجوبه است ؛ زيرا كهآنان كه به فطرت اصليه و روحانيت فطريه خود باقى هستند ، از آلودگى به محبتدنيا و نفس مبرى هستند و از تكالب ـ كه از خواص نفس ‍ سبعى است ـ عارى و برىهستند.
و اما محتجبين به حجاب طبيعت ، چون سر و كار باآمال نفسانيه و مطلوبات طبيعيه دارند ، بر سه جيفه آن تكالب كنند ، و قوه غضب خود را درراه طبيعت خرج كنند ، و وسائلى را كه خداى تعالى براى خلاص از دام دنيا و طبيعت به آنهاداده با همان وسائل در دام آن افتند و به نعمتها و امانتهاى خدائى خيانت كنند ، در دستناپاك نفس اماره را بر آنها دراز كنند.

فصل دوم : در ذكر بعضى از احاديث شريفه در اين باب :
كافى باسناده عن ابى عبدالله قال : قالرسول الله ـ صلى الله عليه و آله و سلم ـ :عليكم بالعفو ؛ فان العفويزيد العبد الا عزا ، فتعافوا يعزكم الله (763)
و از حضرت باقر حديث كرده كه فرمود : ندامت بر عفوافضل و آسانتر است از ندامت بر عقوبت كردن. (764)
و از نهج البلاغه ، از حضرت اميرالمؤمنين منقول است كه فرمود : چون قدرت پيداكردى بر دشمن خود ، از او عفو كن به پاس شكر بر قدرت پيدا كردن بهاو. (765)
و فرمود : اولى الناس بالعفو اقدر هم على العقوبة (766)
و فى الكافى باسناد عن ابى عبدالله ـ عليه السلام ـ قال : قال رسول الله ـ صلى الله عليه و آله ـ فى خطبة : الا اخبركمبخير خلائق الدنيا و الاخرة ؟ العفو عمن ظلمك ، وتصل من قطعك و الاحسان الى من اساء اليك و اعطاء من حرمك (767)
عن محمّد بن على بن الحسين باسناد عن اميرالمؤمنين فى وصيته لمحمّد بن الحنفية ، قال : يكوننّ اخوك على قطيعتك اقوى منك على صلته ، و لا على الاساءة اليك اقدر منك علىالاحسان اليه (768)
و احاديث شريفه درباره عفو از ظالم و كظم غيظ بسيار است (769) ، از آن جمله درباره كظم غيظ:
در كافى شريف ، سند به حضرت سجاد رساند : انهقال ، رسول الله ـ صلى الله عليه و آله ـ : من احبالسبيل الى الله ـ عزوجل ـ جرعتان : جرعة غيظ تردّها بحلم ، و جرعة مصيبةتردّها بصبر (770)
و در كافى ، سند به حضرت باقر ـ عليه السلام ـ رساند كه فرمود : كسى كه فرو نشاند غيظ خود را در حالى كه قدرت دارد بر اجراء آن ، مملو كند خداىتعالى قلب او را از امن و ايمان در روز قيامت . (771)
عن محمّد بن على بن الحسين قال : من الفاظرسول اللّه ـ صلى اللّه عليه و آله و سلم ـ : من يكظم الغيظ ياجر اللّه ، ومن يصبر على الرّزيّة يعوضه اللّه (772)
و باسناه عن اميرالمؤمنين ، عن النّبىّ ـ صلى اللّه عليه و آله ـ انّهقال : يا على ! اوصيك بوصية فاحفظها ، فلاتزال بخير ما حفظت وصيتى . يا على ! من كظم غيظا و هو يقدر على امضائه ، اعقبه الله امناو ايمانا يجد طعمه ... (773) الحديث .
ما اين جا اين جزو از شرح حديث را خاتمه مى دهيم ، و تتمه آن را با خواست خدا در مجلَّدديگر قرار مى دهيم ، و از خداى تعالى توفيق اتصاف و تحقق به جنودعقل و احتراز و تبرى از جنود شيطان و جهل مى طلبم . و الحمد للّه اوّلا و آخرا و ظاهرا وباطنا.
به اتمام رسيد اين جلد در روز دوم شهر رمضان المبارك هزار و سيصد و شصت و سه درقصبه محلات ، در ايامى كه به واسطه گرماى هوا از قم به آنجا مسافرت كرده بودم .
والسلام .

back page